استرس

راه های مدیریت ترس و اضطراب

انجمن: 

با سلام و عرض ادب و احترام

ابتدا از شما دوستان گرامی بابت زحماتتون تشکر می کنم

مدتی هست که به خاطر یک اتفاق ناگوار توی زندگیم دچار ترس و اضطراب شدم و توی تصمیم گیری ها دچار حس سردرگمی می شم

ممنون می شم راهنماییم کنید

در پناه خدا باشید

نمی دونم مشکلم چیه و باید چیکار کنم؟

انجمن: 

اصلا نمیدونم باید چطور بگم مشکلمو ...
بهتره بگم مشکلات .
اول از همه یه تشکر از شما که بدون چشمداشت به مردم کمک میکنین .
من یه نوجوون هستم که امسال کنکور دارم و در آستانه 18 سالگی هستم.
توی شهرمون مشاور و روانشناسی نیست که بتونه مشکلمو حل کنه از لحاظ مالی و وقت هم فعلا اصلا نمیتونم برم یه شهر دیگه پیش درمانگیر .

من از بچگی یه سری مشکلات داشتم و ریشه ای بود ولی خب متوجه نبودم . رسیدم که به بلوغ همه چی شروع شد . علایم و مشکلات اونقدر زیاده که نمیدونم وسواسه افسردگیه اضطرابه اختلالشخصیتیه یا چی . به هر حل از اول هر چی به ذهنم میاد رو از دوران بچگی میگم . من از بچگی یه آدم عجول و پر استرس بودم . همیشه نگران اینکه نکنه دیر به مدرسه برسم و همیشه استرس این جور چیزا رو داشتم .

تو زمان کودکستان اولین روز پدرم دیر اومد دنبالم و این باعث شد یه ترسی تو من ایجاد بشه و هر روز تو کودکستان گریه میکردم و همه رو اذیت میکردم با سرویس رفت و آمد نمیکردم و همش گریه میکردم و حس خوبی تو کودکستان نداشتم . همیشه سر درس و اینا استرس و ترس داشتم . یه نوع هایی هم وسواس داشتم توی زندگیم که از نوعی به نوع دیگه منتقل میشد ولی شدید نبود . مثلا یه زمانی روی مرتب بودن لباسا خیلی حساسیت داشتم . مادرم از زمانی که بچه بودم مریض بودن و بدتر شدن هر سال و همین باعث شده خیلی چیزا برام عقده شه .

یه مشکل دیگه هم که داشتم این بود که از بچگی دور خودم میچرخیدم و هی خیالپردازی میکردم که مثلا صاحب یه کشتی بزرگم و اینجور چیزا . دایم دست و پامو تکون میدادم و بی قرار بودم . اگر هم از بیش فعالی باشه کسی اینو تو من تشخیص نداده و اصلا هم بی ادبی و اینا نداشتم . تو دوران ابتدایی هم بچه خیلی حساسی بودم همیشه ضعیف بودم و با کوچیک ترین چیزی هم گریم میگرفت .

سال ششم که شد وارد مدرسه تیزهوشان شدم . سال هفتم گذشت با خوبی سال هشتم که شد من با افراد چند سال بزرگتر از خودم دوست شدم و باعث شد خیلی بزرگتر از سن خودم بدونم و زندگی کنم اوایل فکر میکردم خوبه ولی بعد متوجه شدم چقدر بده . از همون اواخر هفتم یه سری کمبود های عاطفی باعث شد حس دوست داشتن شدیدی به چن تا از افرادی که تو مدرسه بودن تو من ایجاد بشه . نه تنها نتونستم باهاشون دوست بشم بلکه یه جور رفتارایی نشون دادم از خودم که آبروی خودم رفت و کلی حاشیه برام ایجاد شد . با اینکه کلی شرایط سخت بود و از لحاظ درسی افت کرده بودم و به دلیل بلوغ تحت فشار های جسمی و روحی بودم ولی باز همون زمانا بهترین دوران زندگیم بود .

دوران راهنمایی که تموم شد و وارد دبیرستان شدم اوضاع فرق کرد . من دنبال موفقیت بودم توی درس به همین دلیل اونهمه حاشیه ورفاقت و فضای مجازی رو کنار گذاشتم و کم کم رفتم تو لاک درس و انزوا . همون سال داداشم از ایران رفت اونیکی داداشمم بهدلیل بچه دار شدن و اینا سرش مشغول شد و وضعیت بیماری مادرم هم شدید تر شد و از طرفی فشار درس وسخت گیری های خودم نسبت به خودم باعث شد شدیدا افسرده بشم و آروم . دیگه خبری از بیش فعالی نبود . دیگه علاقم به همون چند نفری که بیان کردم از بین رفت و اون سال خیلی بد گذشت . سال بعدیش اوضاع یکم بهتر شد از لحاظ روحی ولی همچنان اون روحیه سخت گیر من مونده بود . کمالگرایی و وسواس فکری شدیدی پیداکرده بودم . هی عهد میبستم هی میشکستم هی کاغذ مینوشتم دفتر بمیداشتم واسه تغییر بعد کمالگرایی و وسواس باعث میشد پارشون کنم و هی همینجوری .

خلاصه اوضاع همینطوری پیش رفت تا استرس شدید هم به همه اینا اضافه شد . از طرفی وسواس ها و شکل های بی مورد مثلا اینکه میخوام چه رشته دانشگاهی انتخاب کنم وارد ذهنم میشدن و هی بیشتر میشدن و منو تا مرز جنون میبردن . تا بهشون جواب نمیدادم و خودمو آروم نمیکردم نمیتونستم بیخایل بشم . همه اینا باعث شد رفته رفته از خدا فاصله بگیرم ، زندگیم بی مفهوم تر شه و من بی اعتماد به نفس تر شدم .الان چند ساله کارم هی نوشتن و پاره کردن و عهد شکستنه . هی هر روز دوباره شروع کردننه . هسفکرای وسواسی که مثلاامروز اینقدر درس میخونم و هی فکر به اینا که آخرشم باعث میشه نتونم درس بخونم .وسواس و کمالگرایی و استرس شدید و کابوس های شبانه و ضربان تند قلب و دایما نگران بودن و بیش فعالی و بی قراری و همه و همه توصیف اوضاع و احوال منهه . ترس از آینده و وسواس هایی مثل انتخاب رشته آینده کا کاملا بی مورده چون هنوز به اونجانرسیدم .
همه این کمالگرایی ها و فکر به درس و اینا باعث شد تا نتونم درس بخونم و هی وقت تلف کردم . الانم هر روز از هدفای بزرگم دورتر میشم و ترس از آیندم بیشتر و بیشتر میشه .
نمیدونم چمه؟ نمیدونم اسم بیماریم دقیقا چیه؟
نمیدونم چیکار کنم توی این شرایط؟
حس میکنم تنهام و این مغز کوچیکم داره دیوونم میکنه .
هر روز اونقدر فکر میکنم که آرزومیکنم بمیرم و فقط یک لحظه از دست این فکرا خلاص شم .
لطفا کمکم کنید.
هر شب سایتو چک میکنم و به سوالا پاسخ میدم .
اگر یه مدت طولانی وقت بذارید و کمک کنید تا کم کم مشکلاتمو حل کنم خیلی ممنون میشم .
اجرتون با خدا
یا علی

درخواست راهنمایی برای درمان وسواس

انجمن: 

سلام من حدود دو سه ماهی میشه گرفتار وسواس و اضطراب شدم وسواسم به این صورته که به همه نجاسات وسواس ندارم به نجاست عذر میخوام منی وسواس پیدا کردم ولی نجاست خون را خیلی راحت پاک میکنم یا هر نجاست دیگه ای.در این چندماه خیلی سعی کردم وسایلی که از طریق واسطه های نجاست که نجس کردم را پاک کنم ولی زیاد موفق نبودم و طوری نبود که از پاک شدن خیالم راحت بشه و کوتاهی کردم در پاک کردنشون .الان غذا خوردن و خوابم م دچار اختلال شده شبها خوابم نمیبره یا زود از خواب بیدار میشم و از اینکه نتونستم طهارت را خوب انجام بدم غم و اندوه شدید میگیرم تا حدی که به حالت غش فکر میکنم دارم میرسم و تمام بدنم میلرزه و خیلی زیاد بهم فشار میاد و حس میکنم این حالت بیقراری اضطراب و وحشتی که دارم تا اخر عمر دیگه باهامه علاوه بر اینها احساس گناه شدید دارم چون نجاستی که بهش وسواس پیدا کردم از راه گناه بود ایا من درمان میشم راه درمانم چی هست جای معتبری هست مراجعه کنم؟ ممنون

خدا در زندگی من

سلام.
فرض همه ی ما وجود خداوند است.
هیچ وقت تو زندگیم نتونستم این دو آیه رو لمس کنم:
۱- من از رگ‌گردن به شما نزدیک ترم.
۲- مرا بخوانید تا اجابت کنم.

اصلا یک عمر با تلقین زندگی کردم که خداوند در زندگی من حضور دارد اما دیدم نه خبری نیست.هیچ خبری !!!

در زندگیم اصلا خدا را ندیدم.حوادث هولناکی در زندگیم اتفاق افتاد که مرا از زندگی به طور کامل ناامید کرد.(خواهشا نگید این ها امتحانه که از هر چی امتحانه بی زارم!) بعضی وقت ها بی جهت به خاطر حوادث این دنیا که بر سرم اومده گریه می کنم.زندگیم روز به روز سخت تر و فرسایشی تر میشه.متاسفانه این حوادث هولناک زندگیم سال به سال مثل موریانه زندگی و جوانی ام رو نابود کرد.عملا بهدهیچی نرسیدم و بدتر نابود هم شدم.

اصلا یک امداد الهی که می گفتن در زندگی همه انسان ها دجود دارد برای من وجود نداشت.

یادمه وقتی چیزی از خدا می خواستم همه چیز بدتر می شد و الان دیگه از خداوند چیزی درخواست نمی کنم.

کلی با خودم سال ها دارم کلنجار می رم این اعمال ما اختیاری است یا واقعا ذات آدمی است که اینگونه او را فرمان می دهد و اگر ذات آدمی باشد مگر خداوند آن را نیافریده؟!

با خودم دیگر می گویم حتما خداوند بدبختی و بی آبرویی ات را می خواهد که خیلی از راه ها برای تو بسته شده.
متاسفانه من کلا از زندگی قطع امید کردم چون تلاش هام اصلا به بار نمیشینه.گاهی وقت ها خودمو نفرین می کنم !

الان هر کسی رو که می بینیم یک حس تنفری در من به وجود میاد و طاقت دیدن هیچکس رو ندارم و شاید عقده ای شدم ؟! از شادی دیگران غمگین می شم و گاهی وقت ها گریه ام می گیره.

اصلا دیگر دوست ندارم عقایدم و افکارم و ... رو بیان کنم و یا بهتر بگم دوست ندارم با کسی حرف بزنم.

الان کاملا از آینده ترس دارم ترسی استرس زا که انگار همین فردا یه چیزی قراره اتفاق بیوفته و من دوباره بدبختی بکشم درحالی که بدبختی های قبلی ام رو نتونستم حلش کنم.

مواجهه با شکست عشقی

به نام خدا

سلام..یه تجربه یا دردودل

دوسال پیش زمانی که دانشجو ارشد بودم برای یکی از کارهای مقاله ام و کمک گرفتن با آقایی ک دانشجوی دکتری بود آشنا شدم . ایشون یکی از بهترین دانشجوهای دانشگاه ما بود که تو حرفه ی خودش مطرح بود. کار مقاله ما تا حدی پیش رفت که شکل علاقه به خود گرفت . البته یک سال طول کشید که علاقه ای مطرح شد و همه چی کاملا رسمی بود به طوری که زمانی ک صحبت می کردیم از کار و حواشی زندگی و شاید شناخت دورادور هم بود. بعد از مدتی من دکتری قبول شدم و اون اقا هم همون دانشگاه فوق دکتری قبول شد. بعد از یک سال و نیم این آقا ابراز علاقه کرد و پیشنهاد ازدواج داد اما با مطرح کردم یک مساله...
این ک قبلا دختر عمه ام توی زندگی ام بود و من با ایشون به خاطر دروغ هایی ک بهم میگقتن بهم زدم. با مشاور بیرون چندین بار صحبت کردم و ایشون گفتن که گذشته این ادم اهمیت چندانی نداره. به علاوه این که هردو تناسب تحصیلاتی , مذهبی, خانوادگی, سنی و از همه مهمتر علاقمند بهم هستید و این آقا به هیچ عنوان علاقه ای به دختر عمه اش نداره . دختر عمه این آقا گاهی بهش پیام میداد و تهدید می کرد, گاهی ادای ادم هایی و در میاورد که دست به خودکشی میزنند. اون اقا طبق حرف مشاور به خانواده و اقوام اعلام کرد که تصمیم به ازدواج داره که دختر عمه و خانواده عمه اش با این مساله کاملا رو به رو بشند. مدتی شاهد انعکاس های بد بودیم اما تحمل کردیم و خانواده اون آقا هم حسابی حمایت کردن. بعد از چند ماه رسما به خواستگاری من اومدن و هردو خانواده از هر لحاظ باهم توافق نظر داشتن: مساله مسکن, کار, مهریه... خانواده ما کاملا بدون توقع بودن و استناد پدرم صرفا انسانیت و ایمان بود, منم همین دیدگاه و داشتم( این آقا کاملا فردی معتقد و مذهبی بودن که کاملا خودم به شناخت قطعی رسیده بودم). مشکل زمانی شروع شد که اون اقا دچار بحران روحی شد , پرشانی و استرس زیاد حتی باعث بهم خوردن خواب و غذا خوردن شد. از این طرف نمی خواست من و از دست بده و به شدت بهم علاقه داشت از این طرف استرس زیاد جرات جلو امدن و ازش می گرفت. دوبار قرار مراسم از قبل تعیین شده ما بهم خورد چون استرس اون نمیذاشت جلو بیاد. هربار میگفت بهتر میشم اما بدتر میشد.با مشاور صحبت کردیم تست استرس گرفت اما گفت چیزی نیست ولی باز همون مسائل بود...
تا اینکه الان از هم جدا شدیم فقط به خاطر یه استرس ...همه چی عالی بود به خصوص احساس و منطق مون اما حیف...گاهی هردو فکر میکنیم ک آه دل خانواده عمه اشه, اما واقعا منصفانه نیست....گاهی گله مندم ک خدایا حکمت ات چی بود تا اینجا پیش رفتیم و علاقمند شدیم اما بعدم نشد. وقتی که بارها صدات کردم که بازم اگر راضی نیستی نشونه بذار اما تو سکوت کردی و ادم هایی سر راهم قرار دادی که همه گفتن درسته... برای اون آقا شد دو شکست بزرگ تو زندگی اش ک دیگه حتی حاضر نیست به یه روانشناس مراجعه کنه برای ارامش خودش و برای من شد اولین تجربه تلخ....






بازم راضی ام به رضای خدا ( اما خیلی سخت گذشت بهم)

بیماری روحی- روانی و خودکشی

انجمن: 

سلام خسته نباشید من یک دختر ۳۱ ساله هستم حدود چهارده ساله که به بیماری هراس یا فوبیای اجتماعی مبتلا شدم تو این ۱۴ سال تا جایی که شرایط مالیم اجازه داده چندین بار پیش دکتر روانشناس و روانپزشک مراجعه کردم اما متاسفانه هیچ نتیجه ای نگرفتم آخرین مشاورم گفتن که بهتره با این مشکل کنار بیام ولی مشکل من مسئله ای نیست که باهاش کنار اومد من تو مدرسه دانش آموز زرنگی بودم اما بعد از بیماری درسم کاملا افت کرد و خیلی منزوی شدم دانشگاه هم نتونستم رشته و دانشگاه مورد علاقه ام رو قبول بشم ومتاسفانه دانشگاه پیام نور قبول شدم که اون هم به دلیل بیماریم نتونستم هیچ کدوم از کلاس ها برم و خود خوان درسهام رو پاس کردم به همین خاطر چند ترم مشروط شدم وبا معدل پایین درسمو تموم کردم این وضعیت در مقطع ارشد هم تکرار شد بعد از دانشگاه هم من حدود سه ساله که خونه هستم و به خاطر مشکلی که دارم نمیتونم از خونه بیرون برم راستش سوال اصلیم اینه چرا خودکشی برای آدمی مثل من گناهه لحظه لحظه زندگی من زجر و عذاب و گریه است خیلی از خدا ناراحتم خیلی گله دارم باورم نمیشه خدا منو آفریده که فقط بخورم وبخوابم و توهین بشنوم و عذاب بکشم من که هیچ آینده ای ندارم نه میتونم خانواده ای تشکیل بدم نه میتونم بیشتر از این سربار خانوادم باشم دلم نمیخواد یکی از آدمهای مفتخور و۸ بدبخت که سربار خودشون و خانوادشون و جامعه شون هستند باشم دیگه از تحقیر ها و توهین ها و پوزخندهای مردم خسته شدم
این چه خداییه که با مسخره شدن و تحقیر شدن بنده هاش حکمتش ثابت میشه من از بچگیم زندگی خیلی خیلی سختی داشتم از فقر شدید مالی تا دعواهایی که هر روز تو خونه داشتیم ولی هیچ کدوم برام مهم نبود چون همیشه امید داشتم که که خودم میتونم آیندم رو بسازم و بالخره یک روز خودم رو از این شرایط نجات میدم همیشه تو اون شرایط خدا رو شکر میکردم که سالمم و خدارو دارم و سعی میکردم بنده ی خوبی باشم ولی خدا بهم رحم نکرد وقتی دید من با تمام سختی ها و مشکلات کنار اومدم من رو به این بیماری مبتلا کرد الان موجودی ام که نه جز زنده ها به حساب میام و نه مرده ها فقط سربار خانواده و باعث سر افکندگی اونها هستم
تنها امیدم به خوکشی هست وامیدوارم خدا به خاطر خودکشی منو میبخشه چون فقط خودش از حالم باخبره ولی من هیچ وقت خدارو نمیبخشم به خاطر لحظه لحظه های این ۱۴ سال

قصد بچه دار شدن دارم و این موضوع برای مصرف دارو من را مردد کرده است!

انجمن: 

سلام دوستان همیشه همراه

من قصد دارم دوباره بچه دار شوم اما داروی اعصاب مصرف می کنم
اینم بگم که روانشناس به من گفتند که داروها را قطع کنم و مقداری از وزن را پایین بیاورم و این در درمان من مؤثر هست
اما روانپزشک چیز دیگری گفته بود و من الآن یک ماه هست که داروها را قطع نکرده و دوباره باید برم پیش روانپزشک
حالا من خیلی مرددم ، چون قصد بارداری مجدد دارم و تا عید بیشتر نمی خوام دارو مصرف کنم اما نگرانم حالم بدتر بشود و من فقط به قرص اعتیاد پیدا کنم
هیچ اراده ای هم برای کاهش وزن ندارم (اگر بخوام طبق خواسته روانشناس عمل کنم)

استرس و دلشوره

انجمن: 

باعرض سلام وخسته نباشيد..
من يه جوان 27 ساله هستم و20 روز است كه پسرم متولد شده است..حدود37روزپيش يه خوابي ديدم وخيلي ترسيدم. از همون موقع استرس ودلشوره دارم كه مبادا قرار است اتفاقي براي من يا اطرافيانم بيفتد. ولي باتوجه به احاديث ائمه وكتب تعبير خواب ميدانم كه اين خوابها گمراه كننده است ولي همچنان دلشوره دارم و اعصاب راحتي ندارم. به اعتقاد خودم ايمانم به خدا ضعيف شده است. لطفا منو راهنمايي كنيد تا ايمانم به خدا تقويت شود و اين افكار از ذهنم بيرون برود. باتشكر

اضطراب، استرس و نا امیدی

انجمن: 

با نام و یاد دوست

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:

با سلام و عرض ادب
خسته نباشید.
من دختری 20 سال هستم ک فوق العاده ناامیدم واززندگی خسته وهمه زندگیم استرس واضطرابه.
واقعا ب نهایت خستگی رسیدم نمیدونم چرافرجی نمیشه کگه خدانگفته وقتی صبرتموم شه فرج میرسه؟این ی حدیث معروف ازامام صادقه.امامن خیلی وقته ب نهایت بی صبری وبی تابی رسیدم.پس چرااتفاقی نمیفته؟غیرازاینه ک خدانمیخواد؟

پارسال من خواستگاری داشتم ک اول خودم رد میکردم ونمیخواستم سنی هم نداشتم اما خانوادم خیلی اصرارداشتن وهمینطورخانواده خودش وخیلی برنامه هاروترتیب دادن ک من بهش علاقه مند شم وقتی من علاقه مند شدم همه کنارکشیدن ومن واقعاخیلی اذییت شدم بعد ازون ی خواستگارخیلی سمج داشتم به خیال اینکه میتونم شخص مورد علاقم روفراموش کنم، بله گفتم اما طرفم شیاد ازآب دراومد وهمه چیزخیلی بدترازقبل شد وحتی کار ب جایی رسید ک نزدیک بود ازدانشگاهم اخراج شم وهمه کسایی ک نسبت بهم حسادت میکردن یادشمنی ای داشتن تو اون شرایط ضربشونو زدن و شرایطم خیلی بدشده بود.
بعدازاون هم تهدیدای اون شروع شد وهرچند ما درظاهراهمیتی نمیدادیم ک نتونه باج بگیره اماهمه وجودم استرسه.از اون طرف خانوادم اصلا درکم نمیکنن و یک درصد فکر نمیکنن خودشون مقصربودن وچ ظلمی ب من کردن ومن تو همه اتفاقایی ک افتاد ازشون کمک خواستم اما خواهروبرادرام سرگرم زندگی خودشون بودن وپدرم بخاطرشغلش سرش خیلی شلوغه ومادرم بیشتر ب بقیه کارا ومشکلات خواهرم وبرادرام میرسید واکثرا وقتی برای من نداشت همیشه تنها بودم.
وقتی همه چیزخراب شدم هم فقط با سرزنش وکنایه و...همه چیزو بدتر کردن و ی نفرحاضر نشد ب حرفام گوش بده.بعد ازاون هم خواهرم بیماری ای گرفت ک هیچکدوم از پزشکان قادرب درمانش نشدن وزن برادرم ام اس گرفت وهمه بیمارستان بودن ومن باروحیه خرابی ک داشتم تمام کارهاروانجام میدادم ازآشپزی وخرید وشستن لباس وبقیه کارای مردونه... .این سه ماه استراحت تابستان من بود ک بجای استراحت روحی وفکری همه چیز بدترشده بود.
تااینکه نامادریم اعتراف کرد ک جادوگری وجن گیری کرده ک ما ب این مشکلات دچارشیم وماهرکاری کردیم اوضاع درست نشد وروز ب روز بدترشد وهمه ما دچارعذاب بودیم.حالا من روحیم خیلی خرابه نمیتونم اصلا آروم باشم باکوچکترین چیز میریزم بهم وحالم خرابه خیلی احساس تنهایی میکنم بخصوص ک توخونه اوضاع خوبی نداشتم والان توخوابگاه هم اتاقی بد دارم واینجا هم آرامش ندارم.موقعی ک تازه زندگی من بهم خورده بود،خانوادم مخصوصا مادرم خیلی منو سرزنش میکردن ومیگفتن خدا بهت خشم کرده دیگه ازت ناامید شدم و...حضرت معصومه ازت بدش میاد و امام رضا ازت عصبی وناراحته وخداخیلی بهت خشم داره نمیبخشتت و...برو ی دعایی کن بلکه عذابی سرت نیاد وخیلی حرف های داغون کننده این مدلی واینکه مگه هولکی بودی؟انقدرعجله داری؟دلت وهرمیخواد؟
یادشون رفته بود ک من اصلا نمیخواستم ازدواج کنم واوانا بودن ک ب زور میخواستن منو راضی کنن وحالا چ حرف هایی ک باید میشنیدم وچقدرتحقیرمیشدم و دم نمیزدم.علنا هم میگفتن تو مهم نیستی انقدرمشکل دارم وقت ندارم ب تو گوش کنم.واقعا دلم میخواست بمیرم.تاقبل ازاینکه منو ازخدا ناامید کنن فقط همه سختی هارو ب امید خداتحمل میکردم ودلم خوش بود ب اینکه خدایی هست.امام بعدازاون همون ی ذره دلیلی هم ک برای زندگی داشتم ازبین رفت.
حالا اصلا نمیتونم ب خدااعتماد کنم خیلی ازش میترسم ونمیتونم باهاش راحت باشم ازائمه خیلی میترسم ازشون ناامیدم ازخداناامیدم وبهم میگن اینجوری نگو خدابهت خشم میکنه کفرنگو یعنی بازم کسی نیست ازمهربونی خدا بهم بگه...بازم کسی نیست ی کم امید بده
فقط مادرم سعی میکنه حرف ها وباورهایی ک ب من قبولوند ک خدا با من اینجوریه رو برطرف کنه ک حرفاش اثرخودشو گذاشته ومن دیگه نمیتونم اون رابطه قبلی ک هیچ درحد ی بنده معمولی باخدا داشته باشم واین فوق العاده منو رنج میده اززندگی وجوونیم ک خوشی ای ندیدم وهمش رنج بود این مدلی هم ک راجع ب خدا برای من گفتن حتما بعد اززندگی پردرد ورنج اینجا باید اون دنیا هم بسوزم.بازم میگن بخاطراین ناامیدی واین افکارت حتما خداهم جوابتو نمیده.خب اگر خدا وقعا مهربونه ک باید خودش ی جوری کمکم کنه وآرومم کنه چون بایدبفهمه ک این مدلی فکرکردن دست خودم نیست وقتی میبینه هرکارمیکنم بیشترازاین نمیتونم خودش باید ی کاری برام بکنه وآرومم کنه ذهن ودلم رو ازاین ناامیدی بیرون بیاره وبهم بقهمونه چقدردوسم داره.پس یعنی واقعا ازم روبرگردونده ک کاری نمیکنه؟
دیگه وقتی میرم حرم حضرت معصومه اصلا مثل قبل نمیتونم باخانم ارتباط برقرارکنم دیگه اصلا نمازهام بهم حسی نمیده همش ازشون میترسم ودیگه دلم میخوادارتباطمو کم کنم ک کمترخجالت بکشم واذییت بشم واین خیلی منو رنج میده ک بخوام ازخدا وائمه وحضرت معصومه ک توغربت بهش پناه بردم وامام رضایی ک واقعا عاشقشم دوری کنم واینجوری باشم ومیگم چرااوناکاری نمیکنن اونا ارومم نمیکنن؟منو ب سمت خودشون نمیبرن؟

با تشکر ازشما

با تشکر

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید