کودکی

چطور کودک درونم را بمیرانم؟!

انجمن: 

سلام و عرض ادب خدمت اسک دینی های محترم@};-
در یک حرکت انتحاری می خواهم کودک درونم را بکشم:>
گستاخ شده!!!:-sو زیادی هم فعال هست...
از میل و خواسته هایی که دارم تا زودرنجی و نبود عزت نفس و گاهی هم حسادت چاشنی اش می شود
عین بچه ها...
بزرگ که نمیشه پس بکشمش خلاص
پیش روانشناس های مختلف رفتم متأسفانه به علت نابلدی و ناپختگی نتیجه نگرفتم و دلسرد شدم
کودکی خیلی بد و عذاب آوری داشته ام و بسیار رنج دیدم هم جسمی و هم روحی...
کمتر کسی این موضوع را درک می کند و بیان میکند کسانی هستند با مشکلات شدید اما حالشان خوب هست
من جزو آن دسته افراد با حال خوب نیستم...خیلی سعی کردم
بارها هم اینجا تاپیک ایجاد کردم
پیش روانپزشک رفتم مدتی دارو مصرف کردم
این ها همه ش بی فایده ست
مشکلم ریشه در کودکی و نوجوانی ام دارد که شخصیتم شکل گرفته است و تغییرش خیلی سخته
از جهاتی بهتر شدم البته بیشتر سرکوب می کنم تا درمان...
حالا میخوام کودک درونمو از بین ببرم

بچه ام خسته ام می کند

سلام. من از طرف یکی از دوستانم پیام میگذارم...ممنون میشم راهنماییش گنید

سلام...من یه دختر دو سال و دوماهه دارم. از همون ابتدای تولد برای خوابیدن خیلی بی تابی میکرد. یه زمان طولانی گریه میکرد تا بخوابه. بعد از اینکه از شیر گرفتمش فوق العاده بهانه گیر تر شد. وابستگیش به من شدیدتر شد.کوچکترین کارهای خونه رو نمیتونم انجام بددم چون دائما به من چسبیده همش هم به حالت گریه و نق زدن! گاهی مواقع موقع گریه کردن حتی نمیگذااره بهش دست بزنم یا بغلش کنم.حتی نباید حرف بزنیم!!! یعنی در طول روز شاید دو سه ساعت ارومه. مثلا امروز باهاش رفتم بیرون. توی هر مغازه کفش هاشو در میاورد و با جوراب راه میرفت با بعضا میخوابید کف زمین!!! انقد نق میزنه ک از پیشم نرو که به هیچ کاریم نمیرسم و وقتی میخوابه و زمانی برای استراحت من پیدا شده تازه باید پاشم با عحله کار های خونه رو بکنم چون بیدار بشه نمیذاره. یه مدت دوست نداشت کسی به وسایل من دست بزنه...و من مجبور بودم چادر، کیفم، ساکش و خودش رو بغل کنم و خخیییلی سخت بود و اذیت میشدم/
من خودم کمی دور از شهر زندگی میکنم و به خانواده ام دسترسی کامل ندارم. در واقع دست تنهام و نمیشه که همش هم مزاحم مادر شوهر شد. شوهرمم طول روز سر کاره. اینجا هم انکاناتی مثل پارگ و...نداره. خیلی خسته شدم....اگه دخترم باهام راه میومد انقدر سسختم نبود.

لطفا بگید چکار کنم....:-

علم و عصمت امام زمان (عج)

انجمن: 

سلام .
احتمالا در جریان هستید که امام زمان در 5 سالگی و در برخی جاها گفته شده در 3 سالگی به مقام امامت ( مقامی بالاتر از نبوت ) رسیدند .

همچنین کارشناس محترم در این تاپیک:

ایرادی در صحیفه سجادیه

گفته اند:
[h=2][/h]

مدبر;979614 نوشت:

عصمت در ائمه علیهم السلام، امری جبری برای ایشان نیست ، معصوم با ارداه و خواست خودش به مقامات عالیه رسیده است
و البته با عنایت و توجه ویژه از طرف پروردگار ، اگر غیر از باشد، الگو بودن انبیاء و ائمه علیهم السلام معنی نداشت
و اگر عصمت جبری بود ارزشی نداشت و هر کسی دیگر هم میتواند به خواست جبری خداوند معصوم شود.

[h=2]یعنی اینکه معصوم با اراده و میل خودش به این مقام رسیده ؛
و هم چنین فرمودید که اگر عصمت جبری بود دیگر ارزش نداشت[/h]
در صورت امکان توضیح بدید که :

1- امام زمان برای رسیدن به این مقام چه مجاهدتهایی رو انجام دادند تا لایق این مقام شدند .

2- ایشان مردم رو چجوری راهنمایی میکردند ؛ مثلا اگر یکی میومد و در مورد شکیات نماز سوال میپرسید یا سوالی در ارتباط با برهان شر داشت یا با شبهه دیگری روبرو میشد ... ایشون بهشون چگونه جواب میدادند ....

متشکرم .


چرا ماجرای شق صدر معتبر نیست؟

سلام. گفته می شود که ماجرای شق صدر از دید شیعه معتبر نیست:

1.آیا این ماجرا در هیچ کتاب شیعی ذکر شده، یا فقط در منابع سنی آمده است؟

2.دلایل ما برای غیرمعتبر دانستن این داستان چیست؟

خاطراتی از شهید صیاد شیرازی

بسم رب الشهداء

خدایا به داد برس!



سنندج شهری مرده و غرق در خون. در گوشه و كنار شهر اجساد زنان و مردانی كه متهم به همكاری با سربازان جمهوری اسلامی شده بودند، پای دیوارها تلمبار شده بود.


زمین كوچه‌ها و خیابان‌ها پر از چاله‌های انفجار، به صورتی آبله گرفته می‌ماند.

یحیوی و نیروهایش سرمست و نعره‌زنان در خیابان‌ها می‌گشتند؛ لباس خونین نصرت‌زاد را به دست گرفته بودند و هوار می‌زدند.

ـ آهای مردم غیور كردستان، بیایید و لباس خونین جلاد شهرتان را ببینید!

ـ نصرت‌زاد را كشتیم. شهر دست ماست.

ـ كردستان را آزاد می‌كنیم. ما خلق كرد باید حقوق خودمان را بدست بیاوریم.

دود آتش و انفجار بر فضای شهر سنگینی می‌كرد. خیابان‌ها به شكل محسوسی رعب‌آور بود و نگاه‌های تندتند و كنجكاو از پشت پنجره‌های بسته و پسِ پرده‌های آویخته به نیروهای ضدانقلاب خیره می‌ماند.

یحیوی گفت: «باید نیروهایش هم ببینند.»

رفتند به سوی پادگان. نیروهای مدافع از پسِ حصار آهنی پادگان از درون سنگرها به نیروهای ضد‌انقلاب كه محاصره‌شان كرده بودند و به سویشان شلیك می‌كردند، جواب می‌دادند. برای لحظه‌ای صدای شلیك ضدانقلاب قطع شد. بعد صدای یحیوی از بلندگویی به گوش محاصره‌شدگان رسید: «آهای فریب‌خورده‌ها ببینید! این لباس فرمانده شماست. این خون نصرت‌زاد است كه این لباس را سرخ كرده است.»

چند سرباز گریه كردند. امیری نهیب زد: «خجالت بكشید؛ دروغ می‌گوید.»

یكی از سربازها گفت: «پس چرا سرهنگ نمی‌آید. نكند همة ما اینجا كشته شویم و كسی به فریادمان نرسد؟»

امیری گفت: «از بی‌سیم خبر دادند كه نیروهای كمكی در راهند. می‌جنگند و می‌آیند. قول داده‌اند امشب خودشان را برسانند.» سرباز دیگر گفت: «سروان، دیگر نه غذا داریم نه چكه‌ای آب. مجروحین آب می‌خواهند؛ تشنه شهید می‌شوند.»

امیری بغض كرد. از لحظه‌ای كه وصیت نصرت‌زاد را شنیده بود، برای لحظه‌ای گریسته بود؛ خودش را كنترل می‌كرد تا جلوی سربازها اشك نریزد.

ـ گفته‌اند می‌آیند. من مطمئنم می‌آیند. همین امشب می‌آیند.

ـ الان چهل روز است تو محاصره‌ایم. می‌خواستند بیایند تا حالا آمده بودند.

ـ توكّلتان كجا رفته! جاده‌ها بسته است. می‌آیند، امشب می‌آیند!

امیری خمیده و پرشتاب به سوی ساختمان اصلی پادگان دوید. مجروحین در اتاق‌ها ناله می‌كردند و آب می‌خواستند. امیری مستأصل از دیدن حال و روز آنها به اتاق خلوتی رفت. در را بست و نشست. دلش گرفت. به سجده رفت. شانه‌هایش لرزید. گریه تسكینی برای دردهایش شد.

سربازی آمد و گفت: «قربان! بچه‌های باشگاه افسران می‌گویند دیگر حتی آب لجنی ته استخر باشگاه هم تمام شده. چكه‌ای آب ندارند!»

امیری آه كشید. بلند شد و بیرون رفت. چشم دوخت به باشگاه افسران كه روی یك بلندی وسط شهر قرار داشت. فكری شد كه آنها چهل و چهار روز است با چنگ و دندان مقاومت می‌كنند. با گرسنگی و تشنگی دست و پنجه نرم می‌كنند. «ای خدا به دادمان برس!»

گرگ و میش صبح بود و نسیم خنكی می‌وزید. صدای خشك چند تك‌تیر فضا را شكافت. چشمان امیری سرخ و متورّم به روبرو دوخته شده بود. به جایی كه ضدانقلاب آزاد و راحت می‌گشتند و به دلخواه شلیك می‌كردند.

امیری بی‌سیم خواست. گوشی بی‌سیم را گرفت.

ـ اژدر، اژدر، عقاب! اژدر، اژدر، عقاب!

ـ اژدر به‌گوشم.

امیری چشم به باشگاه افسران دوخت كه در بلندای وسط شهر چون قایقی شكسته بر صخره‌ای در میان دریای پُركوسه محاصره شده بود.

ـ اژدر اوضاع چطوره؟

ـ قربان دیگر لجنِ ته استخر هم دارد ته می‌كشد. عطش، بچه‌ها تشنه‌اند. امیری لب زیرین‌اش را به دندان گرفت. آه سردی كشید و گفت: «می‌آیند، قول داده‌اند!»

امیری ولوم فركانس بی‌سیم را چرخاند. به گوشة دیگر شهر - جایی كه نمی‌دید اما فرودگاه شهر آنجا بود - دقیق شد.

ـ پرستو، پرستو، عقاب!

ـ پرستو به‌گوشم.

ـ چه خبر؟

ـ قربان چی شد؟

ـ می‌آیند پرستو.

ـ مهماتمان دارد تمام می‌شود!

صدای بلندگوی مهاجمین در فضا پیچید:

«با شما هستم فریب‌خورده‌ها. این آخرین اخطارمان است. فقط نیم ساعت وقت دارید. دستانتان را بگذارید روی سرتان و تسلیم شوید. قول شرف می‌دهم كاریتان نداشته باشیم. چرا به خاطر هیچ و پوچ خودتان را به هلاكت می‌دهید. به خاطر كی؟ به خاطر...»

امیری گوش تیز كرد. صدای نامفهومی از ورای صدای بلندگو می‌آمد. بی‌سیم‌چی گفت: «قربان می‌شنوید؟»

امیری هیس گفت و دستش را بلند كرد. فریاد شادمانِ دیده‌بانی از بالای ساختمان مركزی كه دوربینش را تكان می‌داد، همه را به خود آورد.

ـ هلی‌كوپتر. هلی‌كوپتر. آمدند!

فریاد شادمانِ سربازها بلند شد. صدای بلندگو قطع شد.

بی‌سیم‌چی گوشی را دست امیری داد. امیری دستش می‌لرزید.

ـ به‌گوشم!

ـ من صیّاد‌شیرازی هستم. به بچه‌های فرودگاه بگو تامین بدهند.

ـ چشم قربان. خوش آمدید!

هلی‌كوپتری در گوشة آسمان ظاهر شد و بعد دو هواپیمای غول پیكر c-130 به سوی باند فرودگاه پایین كشیدند.

منبع: آخرین گلوله صیاد، به قلم داود امیریان
تبیان

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم

بدینوسیله

من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم
و مسئولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم
که انجا یک رستوران 5 ستاره است

می خواهم فکر کنم
شکلات از پول بهتر است
چون می توانم آن را بخورم

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

می خواهم به گذشته برگردم
وقتی همه چیز ساده بود
وقتی داشتم رنگ ها را
جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم
وقتی نمی دانستم
چه چیزهایی نمی دانم و
هیچ اهمیتی هم نمی دادم

می خواهم فکر کنم
دنیا چقدر زیاست
و
همه راستگو
و خوب هستند

می خواهم که ایمان داشته باشم
که هر چیزی ممکن است

|❀❀|پاتوق اسک دین؛ به زودی با تغییر و تحول در پاتوق

:Gol::Sham:سلام دوستان :Sham::Gol:

از ایجاد این تاپیک چند هدف داشتم که امیدوارم با همکاری هم بتونیم به این اهداف برسیم و جوی صمیمی در اینجا ایجاد کنیم:Gol:

هدف اول از ایجاد این تاپیک این بود که اعضای عزیز(به خصوص اعضای جدید) تشریف بیارن و خودشونو مختصر معرفی و در مورد تخصص و حوزه فعالیتشون بگن تا با تخصص هم بیشتر آشنا بشیم :Gol:
هدف دوم خوش آمد گویی به اعضای جدید در محیطی صمیمی تر و آشنا کردن این اعضا با فضای سایت :Gol:

و هدف سوم گپ و گفتگو با هم و طرح مسائلی و بحثهایی پیرامون دین در یک محیطی صمیمی تر ...:Gol:

لطفا تشریف بیارید و ابتدا خودتونو مختصر معرفی کنید(لطفا وارد جزئیات نشید:Gig:)

سوالاتی پیرامون ولادت، کودکی و نیابت امام زمان

با درود.

من چند سوال در مورد ولادت و ادعای وجود امام زمان دارم که تقاضا مینمایم پاسخ بفرمایید(البته این سوالات را در سایت دیگری هم مطرح نمودم، اما پاسخ منطقی و عالمانه و یقین آور دریافت نکردم):
1 - امام عسگری چند زن و فرزند و کنیز داشت؟

2 - امام عسگری در چه سالی وفات نمود؟

3 - امام زمان در چه سالی ولادت یافت؟

4 - مادر امام زمان چه کسی بود؟ نژاد و مذهب مادرش چه بود؟ در چه سالی فوت کرد؟ چه کسانی از باردار بودن مادر امام زمان آگاه بودند؟

5 - چه کسانی در زمان ولادت امام زمان حضور داشتند؟ آیا خانواده ی امام زمان (مادر بزرگ، عمو، عمه و ... ) از تولد وی مطلع شدند؟

6 - در ابتدا چه کسی یا کسانی ادعا نمودند که امام عسگری دارای فرزند میباشد؟ و چه دلیلی بر صحت مدعای خود ارائه نمودند؟

7 - چه کسانی در همان سالهای نخست خردسالی، امام را دیده اند؟ کیفیت دیدار آنها چگونه بوده؟ در کجا؟ کدام شهر؟ خانه چه کسی؟ چند بار؟

8 - کیفیت زندگی امام زمان در سالهای اول زندگی و دوران خردسالی چگونه بوده است؟ مثلا چه کسی او را شیر داد؟ در خانه ی چه کسی بزرگ و تربیت شد؟

9 - امام زمان در چند سالگی به امامت رسید؟ اگر در کودکی به امامت رسید؟ آیا یک کودک خردسال میتواند امام و پیشوای دینی و سیاسی و اجتماعی هزاران انسان بالغ دیگر باشد؟

10 - دلیل غیبت امام زمان چه بود؟

11 - عثمان بن سعید عمری، نایب اول امام زمان، دقیقا در چه سالی ادعا کرد که او نایب امام زمان است؟

12 - عثمان از چه طریقی متوجه شد که او نایب است؟ آیا خودش امام را دید یا اینکه از طریق نامه یا واسطه آگاه شد؟

13 - عثمان چه دلیلی بر صحت ادعای خودش در مورد نیابت امام ارائه کرد؟ و چگونه میتوان تشخیص داد که ادعای وی کذب نبوده باشد؟

14 - توقیعات امام با چه کیفیتی به دست عثمان و نواب بعدی میرسید؟ چه کسی آنها را می آورد و از کجا می آورد؟ از کدام شهر؟ آیا خود نواب مستقیما به محضر امام میرفته اند؟

15 - از کجا باید فهمید که واقعا این توقیعات از جانب خود امام بوده و نواب این توقعیات را جعل نکرده اند؟

16 - قدیمیترین سند و کتابی که در آن از وجود امام زمان گفتگو شده چه نام دارد و در چه سالی نوشته شده؟

تقاضا دارم که پاسخ دقیق و شفاف و مستند به این سوالات بدهید.

با تشکر.
خردبین سبز اندیش.