جمع بندی چطور کودک درونم را بمیرانم؟!

تب‌های اولیه

22 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
چطور کودک درونم را بمیرانم؟!

سلام و عرض ادب خدمت اسک دینی های محترم@};-
در یک حرکت انتحاری می خواهم کودک درونم را بکشم:>
گستاخ شده!!!:-sو زیادی هم فعال هست...
از میل و خواسته هایی که دارم تا زودرنجی و نبود عزت نفس و گاهی هم حسادت چاشنی اش می شود
عین بچه ها...
بزرگ که نمیشه پس بکشمش خلاص
پیش روانشناس های مختلف رفتم متأسفانه به علت نابلدی و ناپختگی نتیجه نگرفتم و دلسرد شدم
کودکی خیلی بد و عذاب آوری داشته ام و بسیار رنج دیدم هم جسمی و هم روحی...
کمتر کسی این موضوع را درک می کند و بیان میکند کسانی هستند با مشکلات شدید اما حالشان خوب هست
من جزو آن دسته افراد با حال خوب نیستم...خیلی سعی کردم
بارها هم اینجا تاپیک ایجاد کردم
پیش روانپزشک رفتم مدتی دارو مصرف کردم
این ها همه ش بی فایده ست
مشکلم ریشه در کودکی و نوجوانی ام دارد که شخصیتم شکل گرفته است و تغییرش خیلی سخته
از جهاتی بهتر شدم البته بیشتر سرکوب می کنم تا درمان...
حالا میخوام کودک درونمو از بین ببرم

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد راهنما

تبسم عشق;923615 نوشت:
سلام و عرض ادب خدمت اسک دینی های محترم
در یک حرکت انتحاری می خواهم کودک درونم را بکشم
گستاخ شده!!!و زیادی هم فعال هست...
از میل و خواسته هایی که دارم تا زودرنجی و نبود عزت نفس و گاهی هم حسادت چاشنی اش می شود
عین بچه ها...
بزرگ که نمیشه پس بکشمش خلاص
پیش روانشناس های مختلف رفتم متأسفانه به علت نابلدی و ناپختگی نتیجه نگرفتم و دلسرد شدم
کودکی خیلی بد و عذاب آوری داشته ام و بسیار رنج دیدم هم جسمی و هم روحی...
کمتر کسی این موضوع را درک می کند و بیان میکند کسانی هستند با مشکلات شدید اما حالشان خوب هست
من جزو آن دسته افراد با حال خوب نیستم...خیلی سعی کردم
بارها هم اینجا تاپیک ایجاد کردم
پیش روانپزشک رفتم مدتی دارو مصرف کردم
این ها همه ش بی فایده ست
مشکلم ریشه در کودکی و نوجوانی ام دارد که شخصیتم شکل گرفته است و تغییرش خیلی سخته
از جهاتی بهتر شدم البته بیشتر سرکوب می کنم تا درمان...
حالا میخوام کودک درونمو از بین ببرم

با عرض سلام و ادب خدمت شما خواهر گرامی و همه اسک دینی های عزیز
از حسن اعتماد شما به این سایت سپاسگذارم و متاسفم که با این مسائل دست به گریبان هستید.
هرچند شما نسبت به مسائل و ویژگیهای رفتاری خود بسیار مبهم نوشته اید ولی بنده نکات کلی ای را با توجه به سوال شما می نویسم:

  1. خواهر گرامی کودک درون را نمی توان کشت و راهی برای ما در مقابل مسائل تربیتی جزء اصلاح و درمان نداریم
  2. لذا لازم است در مسیر اصلاح قدم بگذاریم که البته بسیار سخت می باشد ولی شدنی است فقط باید بخواهیم و حرکت کنیم و تلاش و پشتکار داشته باشیم
  3. لازم است به روانشناسان متعهد و متخصص مراجعه نمایید.
  4. تا خودتون نخواهید و تکنیکهای رفتاری و شناختی لازم را که از سوی روانشناس ارائه می شود را انجام ندهید به نتیجه نمی رسید.

در پناه قرآن و عترت موفق باشید
یا علی

چرا میخواین بکشین؟ تربیتش کنید

با سلام

نظریه «کودک درون» متعلق به «نیک برن» روان شناس مشهور است که معتقد بود شخصیت انسان ها شامل ۳ بخش است. کودک درون ، والد و بالغ. والد همان باید و نبایدها و پای بندی به قوانین است که در بزرگسالی به وجدان تبدیل می شود. بالغ همان منطق است که موقعیت سنجی می کند و تصمیم می گیرد. اما کودک درون احساسات، نیازها و خواسته های ماست که گاهی سرکوب و گاهی رها شده است. زمانی که هر یک از ۳ بخش دیگر بخش ها را تحت تاثیر قرار دهد، لذت و آسایش از زندگی سلب می شود و زمانی که تفاهم نامه ای بین کودک درون و وجدان برقرار شود، بهترین حالت ایجاد می شود.در تحلیل روان کاوی گفته می شود که گذشته فرد کلید حل مشکلات فعلی اوست. در واقع ریشه تمام مشکلات روانی هر فردی ، گذشته اوست و می توان گفت «کودکی» که به عنوان یک دوره برای همه ما افراد بالغ گذشته است، هنوز وجود دارد و «کودک» در وجود ما ادامه حیات می دهد.نکته این جاست که یک کودک آسیب دیده و صدمه خورده و رنجور که در یک یا چند موقعیت متفاوت خجالت کشیده ، تحقیر شده، مورد سرزنش قرار گرفته، همین احساسات را در نهان به دوران بزرگسالی می آورد و از قرار گرفتن در موقعیت های مشابه همان احساسات را تجربه می کند، در بیشتر موارد والدینی که از مهارت های فرزندپروری آگاهی ندارند و راه های ارتباط و تعامل با کودک را به درستی نمی شناسند، ناخودآگاه زمینه های استرس و اضطراب فرد را در دوران بزرگسالی فراهم می کنند.


هوالعالم

با سلام و عرض ادب

لطفا دقیق تر بفرمایید که چی اذیتتون میکنه؟
ایا کمبود محبت هم دارین؟
ایا خود تصوریِ مثبتی از خود دارید یا نه؟

زود رنجی به خاطر نبود اعتماد به نفس هست ....

سلام
نقل قول نمی گیرم به صورت کلی پاسخ میدم
تشکر می کنم از شما بزرگواران

به روانشناس مراجعه کرده ام و حتی چند تا عوض کردم هیچ کدام من را درک نکرده و حتی نابلد بودند و موجب دلسردی بنده شدند من هیچ تکنیکی ازشون ندیدم
دوست دارم کودک درون را تربیت کنم اما بلد نیستم(یاد می گیرم اما فراموش میکنم:d) خارج از شوخی میخوام بزرگ بشه
میل و خواسته هایی مثل محبت زیاد و توجه احتیاج دارم
بله به شدت دچار کمبود محبت هستم که برایم مشکل ساز شده بود به یاری خدا مهارش کردم یعنی سرکوبش کردم گاهی با بالش خیس میخوابم انقدر این موضوع کمبود محبت به من فشار میاره
هنوز از پدرم میترسم می بینمش حالم بد میشود
مهرطلب هستم..
خشمگینم
تا اندازه ای کنترل احساس را در دست گرفتم اما گاهی از دستم در میره
خیلی نسبت به قبلم بهتر شدم اون هم با کمک مقاله هایی که میخوانم روانشناسی نتوانست به من کمک کند

yalda solimani;923979 نوشت:
با سلام

نظریه «کودک درون» متعلق به «نیک برن» روان شناس مشهور است که معتقد بود شخصیت انسان ها شامل ۳ بخش است. کودک درون ، والد و بالغ. والد همان باید و نبایدها و پای بندی به قوانین است که در بزرگسالی به وجدان تبدیل می شود. بالغ همان منطق است که موقعیت سنجی می کند و تصمیم می گیرد. اما کودک درون احساسات، نیازها و خواسته های ماست که گاهی سرکوب و گاهی رها شده است. زمانی که هر یک از ۳ بخش دیگر بخش ها را تحت تاثیر قرار دهد، لذت و آسایش از زندگی سلب می شود و زمانی که تفاهم نامه ای بین کودک درون و وجدان برقرار شود، بهترین حالت ایجاد می شود.در تحلیل روان کاوی گفته می شود که گذشته فرد کلید حل مشکلات فعلی اوست. در واقع ریشه تمام مشکلات روانی هر فردی ، گذشته اوست و می توان گفت «کودکی» که به عنوان یک دوره برای همه ما افراد بالغ گذشته است، هنوز وجود دارد و «کودک» در وجود ما ادامه حیات می دهد.نکته این جاست که یک کودک آسیب دیده و صدمه خورده و رنجور که در یک یا چند موقعیت متفاوت خجالت کشیده ، تحقیر شده، مورد سرزنش قرار گرفته، همین احساسات را در نهان به دوران بزرگسالی می آورد و از قرار گرفتن در موقعیت های مشابه همان احساسات را تجربه می کند، در بیشتر موارد والدینی که از مهارت های فرزندپروری آگاهی ندارند و راه های ارتباط و تعامل با کودک را به درستی نمی شناسند، ناخودآگاه زمینه های استرس و اضطراب فرد را در دوران بزرگسالی فراهم می کنند.


ممنونم
بهترین دوران زندگی ام که باید در کودکی و نوجوانی می بود اما وحشتناک ترین و زجرآورترین لحظه زندگی ام بود
حتی با ریخته شدن خون من و آسیب جدی بر روح و جسمم
که عوارضش هنوز برام ملموسه

گاهی حسادت هم می کنم
رفتار پدرم با خواهرمو می بینم بهم می ریزم و یا مادرم را که موقع غم و ناراحتی و درد و دل کردن من دخترشم و موقع خوشی و شادی خواهرم ارجحیت دارد...با توجه به رفتارشون نسبت به من ، برای من اینجوری القا میشه که خواهرم براشون با ارزش تره...
امکاناتی که برای اون تهیه شده اختیاری که خواهرم داره
بهایی که به اون داده میشه موجب کدورت و بی قراری من میشه
مشکل من مشکل اصلی من پدرم هست که هنوز نمی تونم در کنارش آرامش داشته باشم و وحشت عجیبی ازش دارم
اصلا نمیخوام ببینمش یا می بینمش سعی دارم ازش فرار کنم
مشکل من کمبود و خلأعاطفی من هست
مشکل من کمبود توجه هست...نبود اراده ست

تبسم عشق;924027 نوشت:
گاهی حسادت هم می کنم
رفتار پدرم با خواهرمو می بینم بهم می ریزم و یا مادرم را که موقع غم و ناراحتی و درد و دل کردن من دخترشم و موقع خوشی و شادی خواهرم ارجحیت دارد...با توجه به رفتارشون نسبت به من ، برای من اینجوری القا میشه که خواهرم براشون با ارزش تره...
امکاناتی که برای اون تهیه شده اختیاری که خواهرم داره
بهایی که به اون داده میشه موجب کدورت و بی قراری من میشه
مشکل من مشکل اصلی من پدرم هست که هنوز نمی تونم در کنارش آرامش داشته باشم و وحشت عجیبی ازش دارم
اصلا نمیخوام ببینمش یا می بینمش سعی دارم ازش فرار کنم
مشکل من کمبود و خلأعاطفی من هست
مشکل من کمبود توجه هست...نبود اراده ست

سلام
تبسم عشق عزیز،
خیلی خوب می توانی از درونت برای ما بنویسی، و رفتار خانواده را برای ما ترسیم کنی، خیلی خوب مشکلتو شرح دادی ، این از توان مندی شما محسوب میشه
مطمئنا اگه بیشتر با شما آشنا بشویم میتوانیم توانایی بیشتری در شما ببینیم،
خودآگاهی خودتو بالا ببر ، یه لیست از استعداد و علاقمندی و توانایی و مهارتهایی که داری مثل مهارت گفت و گو و... را بنویس
نعمتهای دور و برتو بشمار (دوستای اسک دین یادت نره)
حتما پدرتان محاسنی دارند اونا رو هم برای خودت بولد کن ...
این لیست زبان حال شماست از آن ها غافل نباش و در گذشته تثبیت نشو،
به جای اینکه خودت را قربانی در ان خانه ببینی یک بازمانده توانا ببین (این یک واقعیته)

نگرشت را تغییر بده تا تا اراده تغییر رفتار پیدا کنی همانطوریکه استاد راهنما فرمودند خودتان باید بخواهید، اصلاح سخته و به پشتکار نیاز داره ولی شدنیه

تبسم عشق;923615 نوشت:
سلام و عرض ادب خدمت اسک دینی های محترم@};-
در یک حرکت انتحاری می خواهم کودک درونم را بکشم:>
گستاخ شده!!!:-sو زیادی هم فعال هست...
از میل و خواسته هایی که دارم تا زودرنجی و نبود عزت نفس و گاهی هم حسادت چاشنی اش می شود
عین بچه ها...
بزرگ که نمیشه پس بکشمش خلاص
پیش روانشناس های مختلف رفتم متأسفانه به علت نابلدی و ناپختگی نتیجه نگرفتم و دلسرد شدم
کودکی خیلی بد و عذاب آوری داشته ام و بسیار رنج دیدم هم جسمی و هم روحی...
کمتر کسی این موضوع را درک می کند و بیان میکند کسانی هستند با مشکلات شدید اما حالشان خوب هست
من جزو آن دسته افراد با حال خوب نیستم...خیلی سعی کردم
بارها هم اینجا تاپیک ایجاد کردم
پیش روانپزشک رفتم مدتی دارو مصرف کردم
این ها همه ش بی فایده ست
مشکلم ریشه در کودکی و نوجوانی ام دارد که شخصیتم شکل گرفته است و تغییرش خیلی سخته
از جهاتی بهتر شدم البته بیشتر سرکوب می کنم تا درمان...
حالا میخوام کودک درونمو از بین ببرم

سلام ...
امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشین ...
این مساله به نظره من به خاطره این هستش که مغز شما همکنون در جایی درگیر هست ...

مثلا ممکن هست که مشگلی دارین ... واین مساله موجب میشه که کل تمرکز شما رو به خودش بگیره .
مثلا کسایی که عاشق میشن و به عشقشون نمیرسن اینجوری میشن ...

سالهایه سال میگذرد ... ولی مغز و ذهن وتمرکز اونها در همون زمان و در همون ساعت قفل شده ... و چون چیزهایه دیگه براشون مهم نیست ... در درون اون چیزها متمدن نمیشوند و به قول شما در همونجا میمونند .

راه حلش این هستش که بتونی با مشگلت کنار بیای ... و ثانیا بتونی به نوعی تمرکزت رو از جزء بگیری و به کل بدی ...
تمام دانشمندان و نوابغ خصوصیت اخلاقیشون همینجوری هست ... کودک درونشون بزرگ نشده ...

انیشتن به شدت اینجوری بود ...

من چند تا مساله به نظرم میرسه ...

1. هر اتفاقی که میوفته ... نباید بتونه شما رو عصبانی کنه ... هر اتفاقی که میوفته شما باید بتونین بر اساس فرم نگرشتون اون مساله رو حل کنین ... عصبانی شدن خیلی بد هست .
2. کمی دیرتر بخندید ...کمی دیرتر عصبانی شوید ... کمی دیر تر گرسنه شوید ... کمی دیرتر رنجیده خاطر شوید ... به قول دکتر اسپرینگر انسان هر رفتار بیرونی رو که نقش بازی کنه ... به صورت درونی اون رو کسب میکنه. اگر هم احساس میکنین که زود رنج هستید ... نقش انسانهای محکم رو بازی کنید .
3. و یک مساله دیگر ...

فرم حل کردن این نوع مشگل از نظر من این نیست که اراده کنین که یهو کودک درونتون رو بزرگ کنین ...
برعکس ...

اینجور مسائل تمدنش به نظره من به نوعی دیگر کسب میشن ...

فرض کنین که میخواهین در ده تا مساله رشد و پیشترفت داشته باشین ... و به قولی کودک درونتون در اون مساله به بلوغ برسه ...

این کار رو به نوعی دیگر من انجامش دادم ...

مثلا همکنون میل به دوست داشته شدن دارین و میخواهید اون رو حذف کنین ...
مثلا ... میل به حسادت دارین . و میخواهید اون رو حذف کنین .
مثلا ...

برای اون چیزهایی که دوست دارین در درون شما به صورت تمدن در بیاد ... به ازای هر کدومش یک برگه a4 داشته باشید ...

مثلا یک برگه a4 برای حذف حسادت ... داشته باشید
یک برگه a4 برای حذف میل به دوست داشته شدن ... داشته باشید .
و ...

مثلا 5 تا صفت رو میخواهید از دست بدین ... و 5 تا صفت رو میخواهید بدست بیارید ...
بنابراین 10 تا برگه a4 دارید ...

هر روز صبح که از خواب بیدار میشید ...

یه تحقیق کوچیک در مورد ( حذف حسادت داشته باشید ... راهکارهای خودتون رو در درون اون برگه a4 تنها بنویسید ... و گزارشی از روند رشد خودتون در اون برگه بنویسید . )
یه تحقیق کوچک در مورد ( حذف عصبانیت داشته باشید ... راهکارهاتون رو در درون برگه a4 بنویسید ... و روند رشد کردنتون رو در درونش بنویسید )

بنابراین ... هر روز اطلاعات درون این برگه به روز میشه ... و هر روز این 10 تا برگه رو یک بار میخونی ... رشد کردن هات رو میبینی ... و ...

هیچ و هیچ اصراری هم به این نیست که عصبانی شدن رو کنار بزاری ... به هیچ عنوان سعی نکن که این صفت رو تندی کنار بزاری ... اتفاقا در درونش تنبل هم باش ...
هیچ و هیچ اضرای هم به این نیست که دوست داشته شدن رو کنار بزاری ...

تنها هر روز اول صبح این برگه هات رو مرور میکنی ... یه لبخندی بهشون میزنی ... یه جمله یا یه راهکاری که در درون اینترنت یاهاش آشنا شدی بهش اضافه میکنی ... و اجازه میدی زمان بگذره ...

مساله اینجوری میشه که شما چون به دنبال راهکار میگردی ... به مرور زمان نوع ساختار مغزی شما عوض میشه ...
و اگر زمانی بخوای اراده کنی که یک صفت رو کنار بزاری ... اون کار با ساختار مغزی شما تداخل نداره ...

6 ماه میگذره ... و ساختار مغزی شما در این زمینه مهیا میشه ...
بعد از 6 ماه ...

اونوقت زمان اراده کردن هست ... و چون میدونی باید چی کار کنی ... دیگه اراده ات به شکست منجر نمیشه ...

مثله خونه تمیز کردن میمونه ...

اگر هر روز یه گوشه اش رو تمیزی کنی ... یه روز جمعه میتونی با اراده کردن کل خونت رو تمییز کنی ...
ولی اگر خونت رو بهش نرسی و تمیزش نکنی ... یک جمعه که هیچ ... یک ماه هم اراده کنی ... خونت تمیز نمیشه ... و اراده ات هم نابود میشه ...

هو النور

با سلام مجدد

راهکاری رو که میگم امتحان کنید و نتیجش رو اعلام کنید لطفا

1-مثلا شما که نیاز به محبت دارید ...........خودتون به دیگران محبت کنید و ببینید که این نیاز ارضا میشه یا نع

2-حس حسادت رو تبدیل به حس غبطه کنید ............ وقتی کسی میبینید مورد توجه قرار میگیره اگه غبطه بخورید ( این نیاز هست ) ولی حس حسادت (حس خشونت و اسیب بر علیه فرد با موقعیت بهتر است و این بسیار بد هست یعنی خود شخص رو داغون میکنه)

3-از پدرتون که حس خوبی بهش ندارید میتونید فاصله بگیرید و قسمتی از خونه رو که اونجا ارامش بیشتری دارید اونجا مطالعه کنید یا سرگرم شوید

4-یکی از نکات مهم و حقیقی وجود داره که موجب تغییر شناخت شما میشه و اون اعتقاد و باور به این هست که افرادی که بدی میکنند جزای رفتاراشون رو خواهند دید (اگه به این فکر کنید اروم خواهید شد ) صبور باشید........

احتمالا پدر و مادر شما هم دچار مشکلی هستند که دلیلش سزای بی توجهی به شما بوده باشه...

5-میتونید کتب خوب و معنوی مثل مثنوی بخونید این کتب شناخت شما رو عوض خواهد کرد .............

دارو جایی میره که بیماری وجود داشته باشه
اب جایی میره که تشنه ای باشه..............همیشه زمینی پر میشه که خالی و فرو رفته باشه .........

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
شاید این یه توفیقی هست که شما بیشتر از قبل به سمت خدا پناه ببرید

در ضمن خودتون رو جدا از بقیه ندونید هر کدوم از ما مشکلاتی شبیه مشکلات شما رو حتما داشتیم چون ما همگی انسانیم

ان شا الله که حالتون بهتر بشه عزیزم

واسش بستنی بخر \:d/\:d/\:d/

سلام.
من چون با موردی مشابه اینکه مطرح شد برخورد داشتم میتونم بگم فقط باید بیخیال گذشته بشید.
گذشته هرچی بود دیگه تموم وقابل حل نیست.الان رو درست کنید برای آینده ای بهتر واونطور که دوست دارید.البته قبول دارم کنار اومدن با گذشته خیلی سخت هست ولی تلاش کنید وهرزمان به ذهنتون اومد سرگرم کاری بشید تا بهش فکرنکنید.

به گفته ی فردی همین الان رو دریابید.خانواده هر کاری میکنه
۱: قابل حل هست،سعی بر حل آن کنید.
۲.قابل حل نیست، سعی کنید بااین موضوع کنار بیاید وراه خودتون رو پیداکنید.(حال رو برای آینده ای خوب درست کنید)
امیدوارم کمک کننده باشهhappy@};-

سلام ...
از این به بعد سعیم این هستش که مطالبم رو تند تر بنویسم تا زمان کمتری از من بگیره ... اگر فعل و فاعل جملاتم درست نیست یا ازشون حالت خودبرتر بینی استنباط میشه ... پیشاپیش عذر خواهی میکنم ...

یک مطلب دیگر هم به ذهنم خورد که گفتم شاید براتون مفید باشه ...
بزرگ کردن کودک درون مستلزم نوعی دانش هست ... و همونطور که در درون پست قبلیم به نوعی اشاره کردم نیاز به ممارست و تمرکز کردن بر رویه اون داره ... در ادامه میخواستم مطلب دیگری رو عنوان کنم .

برخی از اموری که ما باهاشون طرف هستیم ... مانند امور درسی ... اموری هستند که نیاز به خوندن دارند ... یعنی مثلا اگر ما بخواهیم زبان یاد بگیریم کافی هستش که اون رو بخونیم ...

برخی از علوم مانند فیزیک ... حل کردنی هستند ... یعنی باید مساله حل کنیم تا اونها رو یاد بگیریم ...

یکی از مهمترین مسائل در یادگیری برخی از امور این هستش که انسانها مسیر درستی رو برای یادگیری اون مساله در نظر نمیگیرن و میخواهند از روش اشتباهی اون مساله رو یاد بگیرند ...

بنابراین ... راههای یادگیری خیلی خیلی زیاد هستند ...

روشهای شبیه هازی ( دیدن ؛ عکسها ؛ فیلم ها )
روشهای شنیداری ( شنیدن ؛ گفتن ؛ خواندن : صحبت کردن )
روشهای لمسی ( انجام دادن کار ؛ لمس کردن کار ؛ مهندسی کردن کار )

اون چیزی که معمولا باعث میشه ما چیزی رو یادبگیریم ولی فراموش کنیمش این هستش که از ابزار درستی برای فراگیری اون مساله استفاده نمیکنیم ...

یعنی ممکن هست که من وقتی میخواهم مدیر خوبی بشم ... برم و چند 100 کتاب در مورد مدیریت بخونم ... ولی تا زمانی که اون کار رو عملی انجام ندم نمیتونم در درون اون کار موفق بشم ...

بنابراین ...
به نظرم اگر میخواهی در درون چیزهایی که بهش اشاره کردی موفق بشی و اون چیزها یادت نره ... باید تمرکز همه جانبه در موردش داشته باشی ...

1. فیلم هایی در اون زمینه ببین
2. در درون خیالاتت خودت رو اونجوری تصور کن
3. در مورد اون مطلب صحبت بکن
4. سخنرانی هایی رو در این زمینه گوش بده
5. به صورت عملی اون کار رو نقش بازی کن ... ادای انسانهای محکم رو در بیار

در ادامه یک مثال میزنم ...
شاید شما بخواهید بنا به عللی کاری رو به کسی واگذار نکنین ... و یا اینکه کاری رو به کسی بسپارین و نخواهید که اون شخص بتونه اون کار رو انجام بده ... یا مثلا نخواهید که اون شخص در درون عروسی شما بیاد و ...

راهی که هممون میدونیم این هستش که برای انجام دادن این کار ... باید صبر کنیم و در آخرین لحظه اون حرف رو بهش بزنیم ...

خوب این یک علم هست .... و الان من در موردش صحبت کردم ...
چ
ولی اگر شما یک بار این کار رو انجام ندین ... نمیتونین به درکی از انجام دادن این کار برسید ...
هر وقت یک بار این کار و این تکنیک رو عملی انجام دادین ... در درون ذهنتون میمونه و هر وقت خواستین میتونین ازش استفاده کنین .

سلام
خیلی مواردی که باعث ناراحتی و حسادت ما میشه سو برداشت ما از اون هست.

مکنه ما یک رفتار مشابه رو از چندین نفر ببینیم اما نیت هاشون نمیتونه مشابه باشه. پس میشه به رفتاری هرچند ظاهرش بد گمان خوب هم برد. مثلا این فرد اخلاقش اینطوریه که وقتی ناراحت میشه اینطوری رفتار میکنه و شاید به خاطر محیط تربیتیش بوده یا فکر میکنه این رفتار به سود منه چون برداشتش از شخصیت من در فلان جا اشتباه بوده یعنی من با رفتارم یه چیز و خواستم بگم اما برداشت چیز دیگه ای بوده. این برای خود من بارها اتفاق افتاده.

به نظر من به جای اینکه مشکلتون و در خودتون ببینین یا خودتون ضعیف بدونین به زبان بیارین سعی کنین لمسش کنین از پدرتون حس بد میگیرین باهاش صمیمی بشین به چشم روانشناسی بهش نگاه کنین که میخواین ابعاد شخصیتیشونو بشناسین. اگر رفتاری ناراحتتون میکنه راحت و بدون کنایه نا ناراحتی بگین و مشکلاتتون و بر زبان بیارین باور کنین با چندین بار گفتن وقتی اطرافیانتون متوجه ناراحتی شما بشن سعی میکنن به شما توضیح بدین و چه بسا سو تفاهم هایی بوده و رفع بشه.

من اصلا آدم حسودی نیستم چون رابطه برقرار میکنم و از این طریق محبتش توی دلم می افته، آدم به کسی که مال خودش باشه حسودیش نمیشه happy

حتی الانم بعضی وقتا صحبت از چیزی میشه که یاد بچگیم می افتم که حس می کنم تبعیضی بوده فورا با خنده و شوخی میگم یادتونه فلان کار و برای من انجام ندادین و علتشو هم به ظن خودم میگم و شاید علت مسخره ای هم از خودم دربیارم و بعد میگم من خیلی اون موقع افسرده شدم و الان تاثیرش و توی فلان نکته ی زندگیم میبینم بعد میخندم و واقعا هم ناراحت نیستم. :x

سلام

میشه برامون بگین چرا از پدرتون میترسین ؟ دقیقا چیکار کردن که این حس رو نسبت به ایشون دارین ؟

فکر میکنم ریشه اصلی مشکلاتتون از پدرتون منشا میگیره

پس رو این موضوع باید بحث شه تا مشکلتون حل شه

سلام
از همه ی عزیزان تشکر می کنم که وقت شونو‌ صرف تاپیک‌ من می کنند
خدا خیرتون بده

یه چیزیو در مورد پدر و مادرم بگم
ترس از پدر این‌که کودکی و نوجوانی بدی داشته ام پدر داعش بود و من کودک سوری!!!! حتی آثار جرم و جنایتش بر بدنم هست...همین موجب شده از پدرم خیلی می ترسم...اصلا نمی تونستم از خودم دفاع کنم همه ش باید خفه می شدم...یه نمونه از جنایتشو میگم با شیشه دست و پامو می برید...این یه نمونه بود من خیلی آسیب دیدم
تبدیل شدم به آدمی که نه عزت نفس داره نه اعتماد به نفس
اصلا نمی تونم درست حرف بزنم...هیچ کی منو آدم حساب نمی کنه...خنگ شدم انقدر که به سرم ضربه خورده...یه چیزیو میخوام واسه همسرم تعریف کنم عین خنگا میگم و اصلا همسرم نمیفهمه چی میگم فقط سوتی میدم حرف میزنم
من خیال نمی کنم!! پدر واقعا بین فرزندانش تبعیض قائل میشه

دیشب مادرم داشت خودشو تو تلگرام میکشت که چرا پدرت انقدر خواهرتو تحویل میگیره کاش اصلا خواهرت به دنیا نیامده بود پدرت به اون محبت می کنه و منو نمی بینه و ...‌ یه خیلی حرف های دیگه
من خودم حالم خراب بود اما سعی در اروم کردنش داشتم
دو روز دیگه همین خواهری که مدام ازش بد میگه میشه عزیز دل مادر و...
اینا بگذرد...
من عزت نفس و اعتماد بنفس و اراده اصلا ندارم...حس پوچی دارم نمی دونم هدفم چیه تو دنیا... کلاسای دانشگاه رو نمیرم
نسبت به زندگی و همسرم سرد هستم
همسر منم بابت خلأ عاطفی من بی تقصیر نیست...گاهی که حالم خیلی بد میشه بهش میگم اونم تلاششو میکنه ...مرد خوب و مهربانیه اما من انقدر کمبود دارم که بیش از حد نیاز به توجه و محبت دارم

هوالنور

با سلام و عرض ادب مجدد

باید توجه کنید که ما نمیتونیم انسانهارو تغییر بدیم و نمیشه یه مرد یا زن 50 ساله رو تربیت کرد

پس این شناخت شماست که باید نسبت به دیگران و خودتون تغییر کنه... و اینکه گذشته هر چی که بوده تموم شده .....شما باید امروز رو ببینید

در ضمن مگه شما همش خونه پدر مادرتون هستید که اینقدر شاکی هستین؟

سلام...ممنون

تو یه آپارتمان زندگی می کنیم
همسرم واسه جدا شدن از اینجا حامیم نیست

تبسم عشق;924429 نوشت:
سلام...ممنون

تو یه آپارتمان زندگی می کنیم
همسرم واسه جدا شدن از اینجا حامیم نیست

این جریان مثل یک زنجیره هست :

رفتار های بد والدین و تبعیض ها ------باعث---------> احساس کمبود محبت و عدم پذیرفته شدن در خانواده -------------->کاهش اعتماد به نفس --------------> تفکرات منفی نسبت به خود,دیگران
و اینده

تفکرات غلط قالبی در ما :

1-همیشه همه باید به ما محبت کنند
2-همیشه همه باید به ما احترام بگذارند
3-همیشه همه باید مارا بپذیرند و تایید کنند
و....

اینها تفکرات غلطی هستند که در ماست و باید تغییر کنه اگه شما همیشه الزاما از دیگران محبت دریافت کنید ان موقع در صورت عدم دریافت محبت شما احساس ناراحتی خواهید کرد و این یعنی وابستگی به دیگران( هر چیزی که وابسته به چیزی دیگر باشه اون پایدار نخواهد بود پس در این موضوع هم این احساس شادی به خاطر مورد محبت قرار گرفتن پایدار نخواهد بود )

پس:

نباید شما انحصارا از دیگران توقع محبت داشته باشید بلکه باید خودت با خودت مهربون باشی و خودت رو تایید کنی

میتونید رفت و امدتون با والدین رو کم کنید خب

توصیه میکنم کتاب (ازحال بد به حال خوب ) و (40 فکر سمی )رو بخونید بسیار مفید هست

پرسش:

[=tahoma]در یک حرکت انتحاری می خواهم کودک درونم را بکشم گستاخ شده[=&amp]!
[/]ا[/]ز میل و خواسته هایی که دارم تا زودرنجی و نبود عزت نفس و گاهی هم حسادت چاشنی اش می شود عین بچه ها[=&amp]...[/]بزرگ که نمیشه پس بکشمش خلاص[=&amp] [/]پیش روانشناس های مختلف رفتم متأسفانه به علت نابلدی و ناپختگی نتیجه نگرفتم و دلسرد شدم[=&amp]
[/]کودکی خیلی بد و عذاب آوری داشته ام و بسیار رنج دیدم هم جسمی و هم روحی[=&amp]...
[/]مشکلم ریشه در کودکی و نوجوانی ام دارد که شخصیتم شکل گرفته است و تغییرش خیلی سخته[=&amp]
[/]دوست دارم کودک درون را تربیت کنم اما بلد نیستم میل و خواسته هایی مثل محبت زیاد و توجه احتیاج دارم هنوز از پدرم میترسم می بینمش حالم بد میشود مهرطلب هستم من عزت نفس و اعتماد بنفس و اراده اصلا ندارم...حس پوچی دارم نمی دونم هدفم چیه تو دنیا... کلاسای دانشگاه رو نمیرم اصلا نمی تونم درست حرف بزنم...هیچ کی منو آدم حساب نمی کنه...خنگ شدم انقدر که به سرم ضربه خورده...یه چیزیو میخوام واسه همسرم تعریف کنم عین خنگا میگم و اصلا همسرم نمیفهمه چی میگم فقط سوتی میدم حرف میزنم[=&amp]
[/]
نسبت به زندگی و همسرم سرد هستم همسر منم بابت خلأ عاطفی من بی تقصیر نیست...گاهی که حالم خیلی بد میشه بهش میگم اونم تلاششو میکنه ...مرد خوب و مهربانیه اما من انقدر کمبود دارم که بیش از حد نیاز به توجه و محبت دارم



پاسخ:
هرچند شما نسبت به مسائل و ویژگیهای رفتاری خود بسیار مبهم نوشته اید ولی بنده نکات کلی ای را با توجه به سوال شما می نویسم:

    [*=right]خواهر گرامی کودک درون را نمی توان کشت و راهی برای ما در مقابل مسائل تربیتی جزء اصلاح و درمان نیست.

    [*=right]لذا لازم است در مسیر اصلاح قدم بگذاریم که البته بسیار سخت می باشد ولی شدنی است فقط باید بخواهیم و حرکت کنیم و تلاش و پشتکار داشته باشیم

    [*=right]تا خودتون نخواهید و تکنیکهای رفتاری و شناختی لازم را که از سوی روانشناس ارائه می شود را انجام ندهید به نتیجه نمی رسید

    [*=right]مهارت بستن فایهای باز و ابراز جرئتمندانه را بیاموز.

    [*=right]خطاهای فکری خود را بیاب و آنها را برطرف نما

    [*=right]جهت شناخت بیشتر افراد مهر طلب و راهکارهای مدیرت آن از تاپیک زیر استفاده نمایید

    [*=right]جهت افزایش عزت نفس و اعتماد به نفس به تاپیکهای زیر مراجعه نمایید


در پناه قرآن و عترت موفق باشید
یا علی

موضوع قفل شده است