اختلاف پدر و مادر

چگونه می توانم مانع جدایی پدر و مادرم بشوم؟

سلام علیکم

نیاز به راهنمایی دارم  لطفا مرا راهنمایی کنید

دختری هستم  13 ساله

کلاس هشتم
شیعه
شیراز
محصل
مشکل: تو خونه آرامش نداریم. تا چند وقت پیش همه چی خوب بود ولی دو روز پیش مامان و بابام دعواشون شد.
الان مامانم درخواست طلاق داده.
می‌خوام یک طوری همه چی به حالت اول برگرده
لطفاً کمکم کنید من چطور می تونم کمک کنم اوضاع برگرده مثل قبل تا دیر نشده

خونه مون همش دعواست!

سلام

من ازوقتی دنیا اومدم پدرومادرم دعوامیکردن مخصوصا مادرم یه خواهرمریض دارم که حالیش نمیشه یه برادرمعتاددارم که کارنمیکنه از بس مادرم خونه دعوامیکنه تا بخوادکارکنه مادرم همیشه دعوامیکنه این اعصابش خوردمیشه کارنمیکنه روزی نمیشه که سرشو شبها ضربه نزنه مادرم مریض سکته کرده ریفلاکس معده داره از شب تا صبح آسم دست میده داروهاش قبلا جواب میداد الان دیگه جواب نمیده نمیدونم چیکارکنم شب تا صبح برق روشن منم نمیتونم بخوابم برادرم هم تحمل نداره هرشب خونمون دعوا من همش استرس دارم از استرس حالم بدمیشه که مادرم اینجوری میکنه برادرم صداشو نشنوه که بیاد دوباره دعوا کنه باورتون شایدنشه من سی وسه سالم بخاطر دعوای خانوادم مخصوصا مادرم هرکی خواستگارمیادمیگه دخترخوبه خانوادش بدهستن کنارمیکشن

سنم رفته بالا واقعادارم دیونه میشم از یه طرف حال خواهرم بد اعصاب داره با خودش حرف میزنه   از یه طرف خرج خونه نداریم حتی شب نون خالی میخوریم میخوابیم توخونمون هیچی نداریم از غصه دارم میمیرم نمیدونم چیکارکنم اخه چرا باید همیشه هرروز وشب خونمون دعوا باشه چرامادرم یه ثانیه اروم نمیشه ثانیه به ثانیه دعوا میکنه باورکنید هرکس جای من بود خودشومیکوشت چه صبروتحملی که خدا به من داده ایا علتی داره که خونمون همش دعوا؟

فرزندان و دعوای پدر و مادر

سلام کمکم کنید خسته شدم از این زندگی همش تنش همش ترس تا مرز خود کشی رفتم
خدا من چه گناهی کردم شده بچه شون کمک کنید

یه مدتی تو خونه همش دعوا هست نمیدونم چی کار کنم
تورو خدا اگه کسی میتونه کمک کنه میتونم برم مشهد خادم بشم

آبرو ریزی پدر و مادرم

عرض سلام دارم خدمت کارشناس محترم اسک دینی

مشکلی که ما داریم مشکل امروز و دیروز نیست در واقع مشکل 36 سال

هست یعنی از بدو ازدواج پدر و مادرم تا الان که من 26 سال سن دارم

ما سه تا خواهریم که هر سه متاهل هستیم

از وقتی که یادم میاد همیشه پدر و مادرم باهم دعوا کردن و کتک کاری داشتن زمان هایی

هم که یادم نمیاد خواهرم بزرگم کرده و مادری بالا سرم نبوده چون همیشه قهر خونه والدینش میرفته

تو بچگی از ترس دعوا و کتک کاری و خون و آبرو ریزی همیشه گوشامو میگرفتمو چشمامو میبستم

که صداشونو نشنوم تو یه گوشه جمع میشدم و میلرزیدم

یه کم که بزرگ شدم دیگه دوس نداشتم بابام بیاد خونه چون هر روز کتک کاری داشتیم

خلاصه بچگیمون رو با بی فکریاشون یه جوری خراب کردن که وقتی به اون دوران فکر میکنم

فقط دعوا و لحظه های فوق العاده وحشتناکی به ذهنم میرسه بعدشم که تو دوران جوانی

و این چیزا هم به این درک رسیدم که ولشون کنم به حال خودشون و دخالتی نکنم و فقط

حس خجالت رو با خودم حمل کنم

چرا که پیش دوست و آشنا و فامیل و همسایه هیچ آبرویی برامون نمونده بود و

معنای آرامش رو نمیدونستیم

بعدشم که ازدواج کردیم و خدا رو شکر خداوند به پدرو مادرم سه داماد فوقالعاده خوب نصیب کرد

که من هر چی از خوب بودن این آقایون بگم کم گفتم و فکر میکنم هدیه خداوند

برای ما سه خواهری که معنای آرامش رو نمیدونستیم چیه بوده

مشکل اصلی ما از اونجایی شروع شده که دعوا و مشاجره پدرو مادرم کم کم پیش همسران ما هم جلب توجه کرده

جوری که ما هر هفته یک بار مادرم رو با اورژانس به بیمارستان منتقل میکنیم

پدرم پیش داماد ها مادرم رو مسخره میکنه

و اوج آبروریزی زمانی بود که هفته پیش خواهرم بهم زنگ زد و ماجرای کتک کاری پدرو مادرم

رو در یک پارک بین مردم و دامادمون رو توضیح داد

از حال خواهرم براتون نگم که فکر نمیکنم قابل درک باشه جوری ناراحت و خجالت زده بود که حد نداشت

من هفته پیش مسافرت بودم و پشت تلفن با شنیدن این خبر خشک زدم و اشک تو چشام جمع شد

رسما مسافرت کوفتم شد

ما همیشه تاوان بی فکری های والدینمون رو دادیم و الان هم پیش همسرانمون خجالت زده هستیم

واقعا خیلی حس بدی هست

من حتی دیگه دوست ندارم خونه مامانم بیام

همسرم علاقه زیادی به خانوادم داره و من هر بار از جور کردن بهانه های مختلف

مبنی بر نرفتن به خونه مامانم خسته شدم

من واقعا از رفتار مامان و بابام خجالت میکشم

چیکار باید بکنم ؟

چند باری به مامان و بابام تذکر دادیم ولی بی فایده بوده

بعدشم با پدرم دعوا کردم و حتی بی احترامی کردم که از کاراش دست برداره

ولی هیچ نتیجه ای نداشته به جز عذاب وجدانی که حاصل بی احترامی به پدرم بوده

واقعا گناه ما چیه ؟ چطور میتونیم رفتارشون رو کنترل کنیم ؟

پدرم واقعا آدم لجبازی هست ایشون مشروب مبخورن

و وقتی بهشون میگیم پیش شوهرای ما سر سفره مشروب نخور

برای اینکه حرف خودشو به کرسی بنشونه مشروب رو میاره و وسط سفره میذاره

کارشناس محترم میخوام بپرسم واقعا درک این موضوع خیلی سخته که ما ناراضی هستیم ؟

یا واقعا مسئله خاصی نیست و ما حساس هستیم

من دلم نمیخواد وقتی بچه دار شدم بچم این چیزا رو ببینه چون صد در صد تو تربیتش تاثیر میذاره

باید قطع رابطه کرد ؟

من همش دچار عذاب وجدان هستم حس میکنم نسبت به پدرو مادرم خیلی کم گذاشتم

و پیش خداوند شرمنده هستم

در صورتی که همسرم همیشه میگه من بهترین اولاد هستم و از چیزی نگران نباشم

در کنار همه این توضیحات باید بهتون بگم که پدر و مادرم برای فرزندانشون که ما سه

خواهر باشیم پدر و مادر فوقالعاده خوبی بودن و باهامون به خوبی رفتار کردن و

فقط دوتایی باهم مشکل دارن

با تشکر گل

انتظارات غیر واقعی مادر

انجمن: 

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و خسته نباشید .

الان چند روزه مادرم شروع کرده یا باید اموال رو به اسم من کنید یا من طلاق میگیرم :-s

خون دل ها خوردم سر این موضوع ...

التماس کردم هر کاری کردم ولی مادرم ول کن نیست ، مادرم میخواد به خاطر صد میلیون منو و بابامو ول کنه بره با اینکه میدونه غیر خدا کسی رو نداریم !

البته مادر خودمم مریضه و بیماری روانی داره ، هر کاری میکنیم میگیم ببریمت بیمارستان و ... قبول نمیکنه ، اونقدر ها هم وضعیتش هنوز وخیم نشده که مردم متوجه بشن مریضه !

حتی خودمون هم کاملا مطمئن نیستیم که اینکار ها به خاطر پوله یا واقعا از روی مریضیه .

از طرفی هم اینقدر بهش اعتماد نداریم که اموال رو به اسمش بزنیم ، چون هنوز سی میلیون پول داره یه ریال اجازه نمیده ما ازش استفاده کنیم ( فقط گذاشته توی بانک سود بگیره فقط بیشتر بشه )

بابام میگه بیا حقتو بدم تو هم امضا بده که حقوقمو گرفتم قبول نمیکنه چون مادرش بهش گفته امضا نده هیچ وقت سرت کلاه میزارن ( حتی میگیم بیا پول وکیلتو بدیم وکیل بگیر از طریق اون اقدام کن میگه به وکیلم اعتماد ندارم ) - والا نمیدونم که چه فکری توی سرشه

حتی نمیزاره بابام توی خونه قرآن بخونه ، میاد میره اذیت میکنه میگه باید اموال رو به اسم من بزنین ( میگه فلان کس آپارتمان خریده و اسه زنش و ... تو هم باید بخری ، بابام میگه یه دونه پسر مریض از کار افتاده دارم ( منو میگه ) اگه اینکارو بکنم این فردا باید بردگی بکنه ( بابام خوب میشناسه مامانمو )

واقعا من چی بگم ؟ مادری که به خاطر پول بارها توی روی بچه اش ایستاده ، حتی یکبار به خاطر 50 تومن سود بیشتر زد توی گوش من !

تازه فقط اینا نیست خدا میدونه چه کارهایی میکنه ، مثلا همین امروز بلند شد گفت میخوام آرایش غلیظ کنم برم توی خیابون و ...

توی این چند روز دستشو بوسیدم ، محبت کردم گفتم مادرم بیا و اینکارو با ما نکن ولی قبول نمیکنه ! آخرش بابام نمیدونم چی گفت مامانم بلند شد گفت بلند شین بریم .

یه لحظه گفتم بابا آخرش تسلیم شدی ؟ بابام برگشت گفت نه ، بعد مادرم برگشت به من گفت تو بچه ی من نیستی و ... ( فکر کرد بابام با حرف من پشیمون شد )

الانم با من دشمن شده همش اضطراب اینو دارم بیاد کامپیوترمو خراب کنه یا کاری بکنه که آسیب ببینم x_x

از وقتی دست چپ و راستمو شناختم با اینکه بچه ی پسرم ، مادرم بهم به چشم یک رقیب نگاه کرده ، بابام یه دونه توت فرنگی به من بیشتر میداد مادرم خون به پا میکرد :-s

البته مادرم خوبی هم بهم کرده مثلا وقتی زندان بودم میگه کلی دعا کردم که آزاد بشی و ...

ولی وقتی میبینم رنگ پوست پدرم از عصبانیت عوض میشه ولی بیچاره به خاطر من تحمل میکنه چه قضاوتی میتونم در مورد مادرم بکنم که اینقدر اذیتش میکنه سر پول ؟

میخوام بدونم با این اوضاع وظیفه ی من چیه و چیکار باید بکنم ؟

لطفا در مورد پدر و مادرم راهنماییم کنید (اختلاف پدر و مادرم)

با نام و یاد دوست

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:


سلام
نمی دونم پرسیدن سوالم اینجا کار درستیه یا نه ولی این تنها راهیه که می تونم بفهمم که چیکار باید بکنم
مامان و بابام از زمانی که با هم ازدواج کردن با هم اختلاف داشتن و مدام با هم مشاجره میکردن تو این زندگی 30 ساله مامانم فقط عذاب کشیده از همون اول که با هم رفتن زیر یه سقف مادرم مثل یه خدمتکار برای مادر شوهرش کار میکرده از لباس شستن و آب آوردن و رسیدگی به گاو از این جور کارا و وقتی که مامانم فقط یه سال بچه دار نشد کل خانواده بابام دنبال این بودن که براش یه زن دیگه بگیرن و بابام میگفت پاشو برو خونه بابات ببرتت دکتر ولی وقتی بچه دار شد بازم مثل قبل ازش کار میکشیدن و اگه انجام نمیداد کتکش میزدن و میگفتن پاشو برو خونه بابات یه بار که مامانم حامله بود و بابام میخواست یه خونه جدا بسازه مامان باردارمو به تهدید کتک مجبور میکرد که بره برا ساختن خونه از چشمه آب بیاره و مامانمم یه مسیر طولانی رو دبه رو میذاشت رو دوشش و آب میاورد و به خاطر برداشتن چیزای سنگین بچه هاش سقط می شدن و وقتی این اتفاق می افتاد به جونش غر میزدن که تو بچه ات نمیمونه یه بارم که بچه شش ماهه اش تو شکمش مرده بودبهش گفت که بره خونه باباش حالا اونا هرکاری می خوان بکنن یه بارم وقتی که یه نفر یه دروغی بهش گفته بود که حتی اگه راست هم بود حق نداشت این کارو بکنه اینقدر زده بودش که بیهوش شده بود و دهنش اینقدر باد کرده بود که با قاشق مربا خوری غذا می خورد حتی یه بارم به خاطر این که برای یرادر شوهرش غذا درست نکرده بود اون با زنجیر زده بودش ولی بابام هیچ کاری نکرد ولی بازم مامانم صبر کرد
همه اینا به کنار از همون اولم نمی گذاشت که مامانم بره خانواده شو ببینه اگرم دری به تخته می خورد و می گذاشت که بره وقتی بر میگشت اینقدر سر چیزای الکی بهش غر میزد که مامانم از رفتنش پشیمون می شد ولی بازم به هیچ کس هیچی نمی گفت و صبر کرد
همه اینا به کنار وقتی که از روستا اومدن شهر مامانم از همه چیزش زد نشست قالی بافت ، طلاهاشو فروخت تا خونه ساختن و یکم وضعمون خوب شد اما حالا بابام به جای اینکه قدردان تمام کارایی که مامانم برا زندگیش کرد باشه هنوزم مامانمو حرص میده همه اینایی که گفتم از لا به لای درد و دلای مامانم یادم مونده ولی اینکه مامانمو مجبور کرد که پدر شوهرشو نگه داره در صورتی که اون حتی یه ذره هم کمکشون نکرده بود و تازه بهشون زخم زبون میزد حتی وقتی که تازه من به دنیا اومده بودم و مادربزرگم مریض شده بود آوردش خونه ما و مامانم با اون حالش از اونم مراقبت کرد و هیچی نگفت حتی چند سال پیش مامانمو جلو چشام زد و از گلوش گرفته بود و میخواست خفه اش که که فردا فهمیدیم دست مامانم درز کرده و بابام عوض اینکه دستشو گچ بگیره اوردش خونه و به خاطر اینکه نمی تونست کارهای خونه رو بکنه مثلا ظرف بشوره همش اخماش تو هم بود و می گفت که فیلمته و سرش غر میزد
بار ها و بارها مامانم بهم گفته که تا حالا فقط به خاطر من مونده که مبادا زیر دست نامادری بیفتم از وقتی هم که به سن قانونی رسیدم چند باری می خواست طلاق بگیره ولی به خاطر التماسای من بازم صبر کرد
حالا مامانم به خاطر تموم اون حرف ها و کارهایی که ریخت تو دلش و حرص خورد سیستم ایمنی بدنش ضعیف شده اونقدر که پلاکت هاش به 30 هزارتا رسیده در صورتی که حداقل نرمال 150 هزارتاست به وضع خطرناکی رسیده و غیر این یه کیست کبدی تو بدنش به وجود اومده بارها و بارها با بابام صحبت کردم که از اینجا به بعدش اینطوری رفتار نکنه و عوض اینکه ببرتش دکتر ولی میگه که خرج اضافی ندارم .مامانم به چشم اون یه کلفت بی جیره و مواجبه که تا وقتی که سالمه براش کار کنه وقتی که دیگه افتاد بندازتش دور ،اخلاقش دیگه تغییر نمی کنه اینم یعنی اینکه بازم مامانم باید حرص بخوره
همه اینا رو گفتم که کمکم کنید راهمو درست انتخاب کنم اگه الان به مامانم بگم که بیا بریم میریم ولی ترس من از اینه که به خاطر این کار عقوبت بشم شایدم ... اصرارهای من واسه موندن مادرم اشتباه بوده
به هر حال دیگه نمی تونم این همه شکنجه روحی رو تحمل کنم نمی تونم تحمل کنم که مادرم جلو چشام نابود بشه ...
اینکه نمیدونم ته این راه عاقبتم چی میشه یا اینکه اگه بزارم راه مادر و پدرم از هم جدا بشه چی میشه نمی تونم تصمیم بگیرم هر چند اصلا دلم نمی خواد که اینطوری بشه
لطفا راهنماییم کنید که چیکار کنم ؟چیکار باید بکنم؟کدوم راه روانتخاب کنم؟

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید :Gol: