خانواده همسر

مرد وابسته به خانواده را چطور بشناسیم؟

سلام

اگر پای درد دل خانم های متاهل بنشینید، مطمئنا بخش بزرگی از آنها، از وابستگی بیش از حد همسر خود به مادر و سایر اعضای خانواده اش، ناراضی هستند
یکی از دوستان از ارتباط صمیمی همسرش و خواهر ایشون بسیار بسیار ناراحت بودند
در این مواقع چه کاری باید انجام داد؟

خانواده ی مشکل دار همسرم

با نام و یاد دوست

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:


نقل قول:

با سلام
من نزدیک به یکساله و نیمه عقد کردم
بعد از ازدواج متوجه شدم مادرزنم به پدر زنم خیانت کرده و زندگیشان در استانه طلاق قرار دارد در صورتیکه قبل از ازدواج و دوران خواستگاری ظاهرا همه چیز در خانوادشان خوب و خوش بود، و البته بعدها فهمیدم این خیانت اولین بار نبوده و ظاهرا یک دو مورد دیگه سابقه داشته در صورتیکه مادرزنم فردی محجبه و نماز خون هست و به سختی کسی در جریان این موضوع نباشه ، این موضوع رو باور و قبول میکنه
بهر حال زندگیشان تا لب مرز طلاق رفت و برگشت و ختم به خیر شد ولی ظاهرا الان هم شرایط مطلوبی بلحاظ روابط عاطفی در زندگی ندارند.
از طرفی یکی از خواهرزنهایم هم فردی است که بلحاظ اخلاقی مشکلات متعددی داره .

ولی سایر افراد خانواده همسرم افراد خوب و محترمی هستند و همینطور همسرم که بسیار دختر خوب و فهمیده ای هست و بسیاری از صفات بد اطرافیانش را ندارد.

سه موضوع در ارتباط با خانواده همسرم :

یکی اینکه از یک طرف میگن اگه دیدی یک نفر شب گناه کرده حق نداری صبح به چشم گناه کار بهش نگاه کنی چون ممکنه توبه کرده باشه ، از طرفی وقتی با خودم فکر میکنم مادرزنم فردی بوده که با فرد یا افراد دیگه ای غیر از پدرزنم ارتباط داشته و خیانت کرده ، واقعا حس بدی و گاها چندشی نسبت به ایشان (فقط در دلم و نه در ظاهر ) بهم دست میده و از طرفی چون این موضوع ظاهرا بیش از یک بار و در دوره های زمانی مختلف اتفاق افتاده و..... تکلیف دینی و اخلاقی من در این شرایط چیست؟

موضوع دوم اینکه من به مادرزنم و یکی از خواهرزنهایم که در بالا اشاره کردم ، برای همسرم بعنوان "دوست ناباب" نگاه میکنم ، مثلا زمانیکه همسرم با مادرش به بیرون از منزل مراجعت میکنه ترس این رو دارم که نکنه اخلاقهای بد و زشتی که مادرش داره ممکنه هنوز در وجودش داشته باشه و به همسرم منتقل بشه و برای همین خیلی علاقه ای به رفت و امد همسرم با این گروه از اعضای خانوادش رو ندارم ولی مگر چنین چیزی ممکنه؟ در حالیکه اگر در دوستان یا اقوامشان چنین افرادی بودند قطعا اجازه رفت و امد با ایشان به همسرم نمیدادم ولی مگر در رفت و امد و با خانواده درجه یک همسرم چنین چیزی ممکنه؟ لطفا در این زمینه هم راهنمایی فرمایید

و موضوع اخر هم بحث فرزندان من در اینده هست ان شالله ، که چطور و چقدر با این خانواده رفت و امد داشته باشند؟



با تشکر

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید

:Gol:


علل اختلاف من و همسرم و راهکار های برطرف کردن آن

با نام و یاد دوست

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:

سلام دوستان
من (آقا) و همسرم خانواده تقریبا مذهبی داریم و به خیلی اعتقادات پایبندیم. و همینطور سنتی ازدواج کردیم
با خوندن مقالات ، سایت های روانشناسی و مشاوره ای و گوش دادن به سخنرانی ها و شرکت در همایش ها و کارگاه های مشاوره خانواده ، همیشه سعی داشتیم زندگیمون رو به پیشرفت باشه و مشکلاتمونو تا جایی که امکان داره با بیان مناسب به همدیگه انتقال بدیم. و الحمدلله زندگی خوبی هم داریم

متاسفانه حدود 1 سال هست که بعد از به دنیا اومدن فرزندمون، همسرم مقداری تغییر کرده. البته من همیشه سعی میکنم تا جایی که میتونم منطقی باشم و همه جوانب رو بسنجمو مشکلات و سختی های مادر شدن و مسئولیت هاش رو در نظر بگیرم. اما مدتی هست که همسرم نسبت به خیلی چیزها عوض شده
مثلا نسبت به نمازش و اول وقت خوندن اون ، نسبت به حجابش و رعایت اون جلوی نامحرم ( مثلا برادر شوهر ) ، نسبت به ایمانش و اعتقاد به خدا ، نسبت به من و محبتش
متاسفانه زن برادر همسرم بدحجاب هستن. مادر خانمم هم تقریبا مشخصه که فقط به خاطر دخترش منو تحمل میکنه و تا حالا حتی نشده یه بار مثل بقیه مادر خانم ها به دخترش بگه قدر شوهرتو بدون ، تو زندگیت قناعت کن ، حواست به شوهرت باشه ، ببین چی شوهرت صلاح میدونه و ..... . به خاطر این مسائل مشکلاتی توی رفت و آمد ما به اونجا پیش اومده ( ولی حداقل هفته ای چندبار خانمم با من یا بدون من میره اونجا ) .

خواسته هایی که من از همسرم دارم به نظر خودم چیزهای بزرگی نیست یا شاید من اشتباه میکنم شما بگید !!
- استفاده از وقت های مرده توی زندگی و تلف نکردن وقت با خواب خیلی زیاد، تلوزیون نگاه کردن بیهوده و بیش از حد ، وقت گذرانی در شبکه های اجتماعی ، یا کارهای بی مصرف دیگه و در عوض انجام کارهای مثبت مثل ادامه دادن درس و تحصیل ، مطالعه کتاب های دینی مشاوره ای آشپزی تربیت فرزند
- تمرین برای آشپزی بهتر و یادگرفتن غذاهای جدید و البته آشپزی همراه با عشق و علاقه نه روی اجبار
- مرتب و تمیز بودن خونه
- مقایسه نکردن خانواده ها با همدیگه ( متاسفانه خانواده همسر من زیاد اهل محبت نیستن و همسرم بارها عنوان کرده که مادرم در حق من مادری نکرده. من هر راهی به ذهنم می رسید برای جلب محبت و توجه خانواده همسرم انجام دادم ولی در مقابل فقط بی احترامی دیدم البته بیشتر از سمت مادرخانمم ، ولی با این حال هنوز هم به خاطر همسرم رفت و آمد و مراوده دارم و به روی اونها نمیارم. در مقابل خانواده من همسرم رو مثل دخترشون دوست دارن و حتی بیشتر و خود همسرم هم این موضوع رو بارها تایید کرده و همسرم هم اونها رو خیلی دوست داره. با این تفاسیر بازهم سر هر موضوعی بحث داریم که چرا مثلا بیشتر پیش خانواده شما میریم یا ... )
- متاسفانه خانواده همسر بنده علی رغم بی میلی و بی محبتی هاشون مخصوصا از طرف مادرخانم ، خیلی دوست دارن به تفریح و گردش و ... برن. بحث من و همسرم هم بیشتر سر این موضوعه که چرا باید این همه از خونه بریم بیرون و همه فکر و ذکرمون این باشه که چجوری تفریح کنیم و به جای این با برنامه ریزی هم به تفریحمون برسیم ( البته در حد معقول ) هم به بقیه کارهامون و برای زمان هایی که بدست میاریم برنامه ریزی کنیم تا پیشرفت کنیم توی زندگی
- دغدغه زندگی ما شده این که فلانی گفت بریم فلان جا تفریح، فلانی گفت بیا خونه ما و ... . من میگم ما دوتا که این همه کمبود داریم توی زندگی باید الان زحمت و سختی بکشیم تا بعدا حسرت نخوریم

و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم

لطفا کمکم کنید که چیکار کنم با همسرم؟ بارها شده تو این مدت نشستم و خیلی گرم و صمیمی یا بعضی مواقع با دلخوری و عصبانیت همه ی حرفامو زدم
و اونم بیشتر مواقع قبول کرده حرفامو و به نحوی قول داده درست بشه ولی از فردا همون آش و همون کاسه
احساس میکنم حرفام بی ارزشه براش چون خیلی خیلی کم بهشون عمل میکنه
طوری شدم که سر کوچکترین کار ها و مشکلات که میبینم درست عمل نمیکنه ازش ناراحت میشم ( مثلا پوشک بچه رو عوض میکنه همونجا میذاره تا چندساعت میمونه یا هزار دفه گفتم واسه اینکه نمک غذا دستت بیاد بریز کف دستت تا بدونی چقدر ریختی ولی باز یا غذا شوره یا بی نمک بعضی وقتا هم خوبه ) همین مسائل کوچیک جمع میشه روی هم هر چند وقت یه بار میزنه بالا و به چیزای الکی گیر میدم و یه دعوا سر میگیره . جالب اینجاست که چون سر چیز کوچیکی عقده های درونیم (!!) زده بالا و دعوا شده به نظر میاد من مقصرم و گیر الکی میدم !!!!!

میگه اعتماد به نفسم کمه
رفتم براش چنتا برنامه افزایش اعتماد به نفس رو گوشیش ریختم خودم تشویقش کردم کتاب معرفی کردم ولی اصلا نگاه نکرده به اینا !

رفتم براش انواع فیلمای آموزشی آشپزی رو گرفتم و همینطور کتاب ولی جز معدود دفعاتی اصلا نگاه نکرده بهشون

تو کارای خونه کمک میکنم بهش اوایل بیشتر الان کمتر شده خودش هم کم و بیش فعالیت داره تو خونه ولی بازم خونمون نمیدونم چرا مثل خونه بقیه تمیز و با سلیقه و شیک نیست
واسه همین برنامه های نکات خونه داری ، سلیقه و .... گرفتم براش اما به اونا هم توجه زیادی نکرده

خلاصه سرتونو درد نیارم دلم پره از این مسائل به ظاهر کوچیک و موثر توی زندگی. منم انصافا همیشه سعی کردم کم نذارم توی زندگی از بهترین میوه ها گرفته تا کمک توی خونه و .... ولی در مقابل .....
از حق نگذریم همسرم هیولا نیست !!!! نکات مثبتی هم داره ولی این نکات ریز و کوچیک زندگیمو به هم ریخته

اما اجازه بدین قسمت پایانی حرفامو اینجوری بگم که
البته قبلش اینو بگم فکر نکنید من از اون دومادهایی هستم که دشمن خونواده خانمشه .
هرکاری که به ذهنم رسیده انجام دادم . تلاش برای صمیمی شدن گرفته ، شوخی ، کمک کردن توی کارهای خونه مادرخانمم ، احترام به اقوام و بزرگترهای فامیل اونا ، اما در بیشتر موارد نتیجه عکس دیدم و بی احترامی . من هم مرد هستم و غرور داردم بالاخره تا جایی تحمل داشتم. الان هم حتی ببینم یواش یواش دارن عوض میشن من درست میشم ولی هیچ خبری نیست اگه هم باشه موقتیه و بعد یه مدت همه چی سر خونه اوله

حالا قسمت بزرگی از مشکلات ما سر مادر خانممه
ایشون متاسفانه کمی خودخواه و خودبین هستن و انتظار دارن همه زیرنظر و فرماندهی ایشون باشن
تا حالا نشده حتی یه بار به دخترش یاد بده و نصیحت کنه که تو زندگیت این کارو بکن خوبه ، با شوهر اینطور رفتار کن ، یا بیاد به دخترش یاد بده چطور آشپزی کنه یا .....
مثلا زندگیمون خوبه و ایشون پیام میده به دخترش بیا بریم فلان شهر سه روز دیگه برگردیم !! حالا نمیگه خب شوهرت گناه داره تنهاش نذار ، بمون به زندگیت برس و ... . فقط میگه بیا که به من خوش بگذره

این رو هم بگم که:
برای هر چیزی باید دلیل بیارم.
خسته شدم بس که کل کل کردم گه چرا فلان چیز اینجوریه چرا فلا جا بریم چرا فلانی رو دعوت نکنیم و ....

عرضو تموم کنم
راهنمایی کنید لطفا
برای خانمم چه راهنمایی ها و حرفایی دارید. بگید شاید بهش بگم

اگه سوالی داشتید بگید تا از طریق مدیر ارجاع جواب بدم خدمتتون

التماس دعا


در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید :Gol: