جمع بندی تنهایی که پایان ندارد!

تب‌های اولیه

87 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
تنهایی که پایان ندارد!

باعرض سلام خدمت دوستان خواهران وبرادران دینی خودم
دختری هستم حدودا 29 ساله اهل شیراز ما 5 خواهر و برادریم
پدرم ازبدو تولد من ازدواج مجددکردند ومارورهاکردند من ماندم وآه وحسرت
در این مدت خواهرها و برادرهایم ازدواج کردند. من ومادرم وخانواده اصلاوبه هیچ عنوان محبت صمیمیت بینمان وجودنداشت یه دختر که طعم محبت پدرمادر رو حس نکرد.
دریک شرکت کارمیکردم بادوستانی بودم که اصلاخوب نبودن ومنوبه همه کاری وادارکردندامانه کاربد و بی آبرویی البته آنهاخواستن منوبه اون راه بکشن امامن نخواستم . قلیان میوه ای به شدتی میکشیدم که میخواستم بترکم بیرون رفتن های علکی پارک تفریح های بی خودی وواقعادرمنجلاب گناه کشیده شده بودم

تا اینکه یکی ازدوستانم بهم گفت فلانی میخوای بریم مسافرت؟ ازدنیابی خبربودم گفتم باشه بریم، گفتن شلمچه من که بلدنبودم شهدایعنی چه گفتم باشه بریم حرکت کردیم تیپ من بدون چادر و با سارافون بود. توی اتوبوس که نشسته بودم توی گوشم آهنگ های حمیرامهستی ووووووپشت سرم یه دختری نشسته بودباحجاب چادری طلبه ازتون صداش خوشم اومدبهم گفت میتونم بیام کنارت بشینم گفتم بله نشستن هماناووابسته شدن همانااولین جایی که رفتیم گلزارشهدابودازم قول گرفت باحجاب بشم شهدایی بشم منم چون عاشق شدم قبول کردم منم ازش قول گرفتم ترکم نکنه
دوستم 8 سال برام مادری پدری خواهری کرد. وابستگی من روزبه روزبیشترشدتااینکه امسال ازدواج کرد من دوباره تنهاشدم نه اینکه اصلاهمدیگه رونبینیم میبینیم روزی یک بارزنگ میزنیم به همدیگه اولین باری که رفتم کربلاروهیچ وقت یادم نمیره اولین نمازصبحی که خوندم رویادم نمیره اماالان دیگه خیلی تنهاشدم وابسته عاشق وبی کس
اماالان دیگه به جایی رسیدم که میخوام خودکشی کنم واین زندگی روتمام کنم
نه ازدواجی نه آرامشی
قولی که به شهدادادم روچیکارکنم ؟
اماالان باپایان این زندگی حداقل انتقاممو ازاین دنیاخواهم گرفت

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد امیـد

گذشته تلخ;987444 نوشت:
باعرض سلام خدمت دوستان خواهران وبرادران دینی خودم
دختری هستم حدودا 29 ساله اهل شیراز ما 5 خواهر و برادریم
پدرم ازبدو تولد من ازدواج مجددکردند ومارورهاکردند من ماندم وآه وحسرت
در این مدت خواهرها و برادرهایم ازدواج کردند. من ومادرم وخانواده اصلاوبه هیچ عنوان محبت صمیمیت بینمان وجودنداشت یه دختر که طعم محبت پدرمادر رو حس نکرد.

سلام

خانمی جوان هستید که آرزوهای زیادی برای خود در سر دارد؛ اما با موانعی بر سر راه رسیدن به این آرزوها مواجه می شود. شاید دوست دارید یک پاک کن در دست بگیرید و این موانع را از سر راهتان پاک کنید. اما خوب است بنشیند و فکر کنید که واقعا مانع هایِ حقیقی در سر راهتان برای رسیدن به آروزهایتان چه هستند؟
آیا ازدواجِ مجدّدِ پدرتان مانعی برای رسیدنِ شما به آرزوهایتان شد؟ شاید.
آیا نبودنِ محبّت و صمیمیّت میان شما و مادرتان مانع شما شد؟ شاید.
آیا ازدواجِ خواهرها و برادرهایتان و تنها ماندن شما در خانه مانعی شد؟ شاید.
شاید همه این مسائل بخشی از مشکلاتِ شما را به وجود آوردند؛ امّا آیا هر دختری که پدرش ازدواج مجدّد کند یا با مادرش صمیمی نباشد، به دنبالِ انتقام از زندگی است؟؟!!
احساس خشم و عصبانیّتِ شما را درک می کنم. شما به راحتی می توانید دست به هر کاری بزنید. اما آیا آن کار، احساس خشم و عصبانیّت شما را از بین می برد؟
اصلا نمی خواهم شما را نصیحت کنم.
دوست دارم زیر این پست شروع به نوشتنِ احساساتِ خودتان کنید. هر چه به ذهنتان می رسد را بنویسید.

گذشته تلخ;987444 نوشت:

تا اینکه یکی ازدوستانم بهم گفت فلانی میخوای بریم مسافرت؟ ازدنیابی خبربودم گفتم باشه بریم، گفتن شلمچه من که بلدنبودم شهدایعنی چه گفتم باشه بریم حرکت کردیم تیپ من بدون چادر و با سارافون بود. توی اتوبوس که نشسته بودم توی گوشم آهنگ های حمیرامهستی ووووووپشت سرم یه دختری نشسته بودباحجاب چادری طلبه ازتون صداش خوشم اومدبهم گفت میتونم بیام کنارت بشینم گفتم بله نشستن هماناووابسته شدن همانااولین جایی که رفتیم گلزارشهدابودازم قول گرفت باحجاب بشم شهدایی بشم منم چون عاشق شدم قبول کردم منم ازش قول گرفتم ترکم نکنه
دوستم 8 سال برام مادری پدری خواهری کرد. وابستگی من روزبه روزبیشترشدتااینکه امسال ازدواج کرد من دوباره تنهاشدم نه اینکه اصلاهمدیگه رونبینیم میبینیم روزی یک بارزنگ میزنیم به همدیگه اولین باری که رفتم کربلاروهیچ وقت یادم نمیره اولین نمازصبحی که خوندم رویادم نمیره اماالان دیگه خیلی تنهاشدم وابسته عاشق وبی کس

به نام خدا

سلام

شاید به شما حسودیم میشه که خدا چنین موقعیتهایی رو بهتون داده.

قدرشو بدونین.

اگه خدا اون مسافرت رو براتون پیش نمی اورد الان شاید شرایط خیلی بدی داشتین...

من هر روز دور و برم ادمایی رو میبینم که شرایطشون مشابه اون شرایط گذشته شماست اما اون لطف خدا نسیب حالشون نشده و به اون مسافرتی که شما رفتید، نرفتند...

شاید الان شرایط سختی داشته باشین اما به همین فکر کنین که اگه اون اتفاق نمیفتاد چی میشد؟

شکرگزار خدا باشید

ان شاالله که خدا کمکتون میکنه و به مرور از حس امروزتون کم میشه و زندگی تون به مسیر متعادلی بر میگرده.

فقط تو این مدت اون چیزهایی که به وسبه اون دوستنون باهاش اشنا شدید رو فراموش نکنین(نماز و این چیزا) و از خدا کمک بخواید.و اون قطعا کمکتون میکنه.

همیشه یادتون باشه که اون دوستتون هر چقدر که خوب باشه، مهربون باشه و هر ویژگی مثبت دیگه ای، خدا از اون هم بهتره، مهربون تره و دوست بهتریه.همین خداست که این دوست خوب رو بهتون داده.

--

این تاپیک تا چند روز دیگه بسته میشه و قطعا مشکل شما به این سرعت حل نخواهد شد، اما روزی،ماهی،سالی دیگر که مشکلتان حل شد، این روزها را یادتان بیاورید و ببینید تحمل این سختی ها چه نتیجه شیرینی برایتان به ارمغان اورده است.
و حتی میتونید بیاید همین جا با گفتن این که همه چی خوب شده، بقیه دوستان را خوشحال کنید!

در پناه حق.

گذشته تلخ;987444 نوشت:
باعرض سلام خدمت دوستان خواهران وبرادران دینی خودم

با سلام و عرض ادب و احترام

خواهر گرامی

باور بفرمایید حتی برخی از علما آرزوی داشتن زندگی شما رو دارن !!!!

انسانی که از گناه توبه می کنه و سمت خدا بر می گرده

پیش خدا عزیزتر از انسانی هست که از اول شرایط گناه براش فراهم نبوده !!!!

این حال خوبتون رو با افکار بیهوده خراب نکنید

برای زندگیتون هدف تعیین کنید

سراغ یه شغل مناسب اخلاقتون برید
هر چند در آمد زیادی نداشته باشه

فعالیت در بهزیستی و مدد کاری و مهد کودک و ... می تونه به لطافت روحیه شما و ایجاد انگیزه در زندگی شما کمک کنه

امیدوارم بتونید زندگیتون رو مدیریت کنید و افکار شیطانی رو از ذهنتون بیرون کنید

به خدا توکل کنید و ازش بخواید راه درست رو نشونتون بده

ذکر بگید و خدا رو بسیار یاد کنید و با قرآن مانوس بشید

ان شاء الله راه درست رو پیدا میکنید

در پناه حق تعالی

گذشته تلخ;987444 نوشت:
باحجاب چادری طلبه ازتون صداش خوشم اومدبهم گفت میتونم بیام کنارت بشینم گفتم بله نشستن هماناووابسته شدن همانااولین جایی که رفتیم گلزارشهدابودازم قول گرفت باحجاب بشم شهدایی بشم منم چون عاشق شدم قبول کردم منم ازش قول گرفتم ترکم نکنه
دوستم 8 سال برام مادری پدری خواهری کرد. وابستگی من روزبه روزبیشترشدتااینکه امسال ازدواج کرد من دوباره تنهاشدم نه اینکه اصلاهمدیگه رونبینیم میبینیم روزی یک بارزنگ میزنیم به همدیگه اولین باری که رفتم کربلاروهیچ وقت یادم نمیره اولین نمازصبحی که خوندم رویادم نمیره اماالان دیگه خیلی تنهاشدم وابسته عاشق وبی کس
اماالان دیگه به جایی رسیدم که میخوام خودکشی کنم واین زندگی روتمام کنم
نه ازدواجی نه آرامشی
قولی که به شهدادادم روچیکارکنم ؟
اماالان باپایان این زندگی حداقل انتقاممو ازاین دنیاخواهم گرفت

بسم الله الرحمن الرحیم

«قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ»‏؛( نساء، 77.) __ به آنها بگو سرمایه زندگى دنیا، ناچیز است.

زندگی دنیا خیلی گذرا و سریع هست .

نباید دلبستگی به امورات دنیا بیش از حد باشه _ این دوست شما قرار نیست که همیشه دقیقا کنار شما باشه.


[/HR]
شما غیر مستقیم شیفته حقیقت خدا شده اید _ تنهایی چرا ؟

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ

امید;987723 نوشت:
سلام

خانمی جوان هستید که آرزوهای زیادی برای خود در سر دارد؛ اما با موانعی بر سر راه رسیدن به این آرزوها مواجه می شود. شاید دوست دارید یک پاک کن در دست بگیرید و این موانع را از سر راهتان پاک کنید. اما خوب است بنشیند و فکر کنید که واقعا مانع هایِ حقیقی در سر راهتان برای رسیدن به آروزهایتان چه هستند؟
آیا ازدواجِ مجدّدِ پدرتان مانعی برای رسیدنِ شما به آرزوهایتان شد؟ شاید.
آیا نبودنِ محبّت و صمیمیّت میان شما و مادرتان مانع شما شد؟ شاید.
آیا ازدواجِ خواهرها و برادرهایتان و تنها ماندن شما در خانه مانعی شد؟ شاید.
شاید همه این مسائل بخشی از مشکلاتِ شما را به وجود آوردند؛ امّا آیا هر دختری که پدرش ازدواج مجدّد کند یا با مادرش صمیمی نباشد، به دنبالِ انتقام از زندگی است؟؟!!
احساس خشم و عصبانیّتِ شما را درک می کنم. شما به راحتی می توانید دست به هر کاری بزنید. اما آیا آن کار، احساس خشم و عصبانیّت شما را از بین می برد؟
اصلا نمی خواهم شما را نصیحت کنم.
دوست دارم زیر این پست شروع به نوشتنِ احساساتِ خودتان کنید. هر چه به ذهنتان می رسد را بنویسید.

باعرض سلام خدمت استادبزرگوارشماتاج سرماهستیددوست دارم بنویسم ازبدبختی ازبی کسی وازتنهایی هام پدرم که ازبی کسی هام خدایامگه یه دخترازتوچی میخواست من دوست دارم انتقامموازآنهایی که توانستندومیتونستن به من محبت کنندونکردندمن ازبی محبتی ودعواهای پدرومادرم لکنت زبان گرفتم وگوشه گیرشدم وقتی بادوستم آشناشدم منوتوی جمع بردپروبال داداماباازدواجش وتنهایی من شدم همان آدم قبل تتهاوبی کس استادبزرگوارتوی دلم عقده های زیادی دارم اگه اومدم اینجادوست دارم خودموخالی کنم بعدبرم نمیدانم احساس یعنی چه محبت خانواده یعنی چه بوسه پدرومادریعنی چه اماخوب میدانم انتقام ازدنیابرای اینکه به هیچ یک ازآرزوهام نرسیدم یعنی چه محبتوازهیچ کس گدایی نکردم ونمیکنم ازنامحرم خودمودورنگه داشتم حداقل سرم برای این موضوع بالاست اماخدایادیگه نمیتوانم بمانم باتشکرازاستادگرامی که وقت میگذارندالتماس دعا

ازنظرتمام دوستان سپاس گذارم امابدونین آدم خسته دیگه هیچ چیزی روجلوچشماش نمیبینه من خداروخیلی شاکرم که راه اصلی روبهم نشون دادامادوستان سختی ومشکلات داره ازپادرم میاره واحساس میکنم نمیتونم این راه خوب روادامه بدم التماس دعا

گذشته تلخ;987444 نوشت:
تااینکه امسال ازدواج کرد من دوباره تنهاشدم

سلام
اگر نگاهتان را به این موضوع تغییر دهید مسیر انتخابتان هم تغییر خواهد کرد ، دوستتان واسطه ای بین شما و خدا بودند که با ازدواجشان شما را بطور مستقیم به خدایتان وصل کردند .
این یک فرصته نه تهدید، از این فرصت میتوان نهایت استفاده را برد و یافته های چند ساله از این دوست را عملیاتی کنید و شیرینی ذکر ایاک نعبد و ایاک نستعین در اولین نماز صبحتان دوباره به یاد آورید و محقق کنید.

گذشته تلخ;987739 نوشت:
ازنظرتمام دوستان سپاس گذارم امابدونین آدم خسته دیگه هیچ چیزی روجلوچشماش نمیبینه من خداروخیلی شاکرم که راه اصلی روبهم نشون دادامادوستان سختی ومشکلات داره ازپادرم میاره واحساس میکنم نمیتونم این راه خوب روادامه بدم التماس دعا

خواهر گرامی

شما تنها نیستید

همه ما در زندگی مشکل داریم

و گاهی مثل شما کم میاریم و پیش خدا شکایت می بریم و گاها به خود کشی فکر میکنیم

اما وقتی با خدا خلوت میکنیم و به ارامش می رسیم به اشتباهمون پی می بریم و شرمنده خدا می شیم

به خدا توکل کنید

خداوند جبران تمام نداشته هاست

این دنیا فقط محل ازمایش ماست

و حقیقت زندگی برای سعادتمندان در آخرت نزد خداست

ان الله مع الصابرین

در پناه حق تعالی

سلام

تنهایی مختص خداست.

وابستگی هم باعث باعث ناراحتی و مشکلات دیگه هست خصوصا به کسی که پایدار نیست.

..................
اگر انسان اختیار خودکشی و داشت بیشتر آدمایی که مشکل براشون پیش می اومد ترجیح میدادن از این دنیا برن. انسان های موفق کم بودن نا امیدی زیاد بود ادیسون خودکشی میکرد خیلی نوابغ متولد نمیشدن و...

خیلی از مشکلات مقطعی هستن و مشکلات تموم هم نمیشن.
شما باید کمبودهای خودتون و جبران کنین، درسته هیچ چیزی جای محبت پدر و مادر و نمیاره ولی این خود شخص هست که در مشکلات تنهاست، وقتی بچه ای دستش زخمی میشه درنهایت هرچقدرم مادرش دلداریش بده اما درد و خودش باید تحمل کنه. هستن افرادی که اصلا پدر و مادری نداشتن یا جدا شدن و کسی هم پشتیبانشون نبوده. سعی کنین وابسته ی هیچ کسی نباشین و خودتون و مشغول کنین به کارهایی که علاقه دارین و به علایق خودتون احترام بذارین و وقت بذارین، موثر باشین مشکلاتتون و حل کنین به مشاورات مراجعه کنین تا شخصیتتون و قوی کنین و عاطفی نباشین بعد به فکر ازدواج باشین. قرآن زیاد بخونین.
کتاب بخونین

برای درمان لکنت گفتاردرمانی کنین یا در کلاس های روخوانی قرآنشرکت کنین یا از روی سی دی های قرائت و حفظ قرآن بخونین ان شاء الله مشکلتون حل میشه.

(من حس میکنم شما در وهله ی اول از خودتون ناراضی هستین و مشکلاتی و ناکامی ها و نواقصی در خودتون میبینین که مانع موفقیت و خوشبختیتون هستن و ناامید میشین از زندگی، اگر اینطوریه بدونین همه چیز اونطوری که ما میبینیم نیست، ممکنه شما بدبین شدین، یا راه و موفقیت و نمیبینین و ناامیدی بهتون غلبه کرده تا راه پیشرفتتون بسته بشه، همینجا چقدر از کاربران دیدگاهشون نسبت به شما مثبت بود. پس سعی و تلاش کنین و بدبینی و هم کنار بذارین خدا کمکتون میکنه)

موضوع قفل شده است