جمع بندی تنهایی که پایان ندارد!

تب‌های اولیه

87 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

باعرض سلام خدمت شمادوست گرامی من مدرک سیکل دارم وکارهایی جزشرکتی وجاهایی که پرازنامحرم هست نمیتوانم کارکنم خداروشاکرم ازبابت این لطف امابرای من دیگرامیدی نمانده که برای آن امیدزندگی کنم شایدبتوانم درانتقام گیری دل خودم روآروم کنم

گذشته تلخ;987747 نوشت:
باعرض سلام خدمت شمادوست گرامی من مدرک سیکل دارم وکارهایی جزشرکتی وجاهایی که پرازنامحرم هست نمیتوانم کارکنم خداروشاکرم ازبابت این لطف امابرای من دیگرامیدی نمانده که برای آن امیدزندگی کنم شایدبتوانم درانتقام گیری دل خودم روآروم کنم

سلام و عرض ادب

مکان هایی مثل مهد کودک و بهزیستی و خیریه ها تقریبا محیط های زنانه هستن و مشکلی از این بابت نخواهید داشت

برای زنان بی سرپرست یا بد سرپرست هم معمولا محیط هایی در هر شهر وجود داره

به نظرم مشکل شما ترس از اجتماع هست

با انجام مشاوره این مشکل با گذشت زمان کمرنگ خواهد شد

گذشته تلخ;987747 نوشت:
باعرض سلام خدمت شمادوست گرامی من مدرک سیکل دارم وکارهایی جزشرکتی وجاهایی که پرازنامحرم هست نمیتوانم کارکنم خداروشاکرم ازبابت این لطف امابرای من دیگرامیدی نمانده که برای آن امیدزندگی کنم شایدبتوانم درانتقام گیری دل خودم روآروم کنم

برای هرکاری باید اول کمی پرس و جو کرد. وقتی یه لباس میخوایم بخریم چندجا میپرسیم جنسش و نگاه میکنیم و در نهایت لباس و میپوشیم ببینیم توی تنمون چجوری هست.
برای خودکشی هم همینطور.
پیشنهاد میدم قبلش ببینین آیا شما واقعا از همه مشکلاتتون بیشتره؟ آیا واقعا راهی براش نیست؟ آیا شرایط همه بهتر از شماست؟
نمیخواین شما هم مثل اون خانم باشین؟ یا بالاتر از ایشون هم پیشرفت کنین؟
مشکلات آدم و بزرگ میکنن وقتشه بدونید وابستگی و طلب محبت با لجبازی راه درستی نیست که نتیجه اش وابستگی و افسردگی و شکست های بعدیه.
به خودتون زمان بدین وابستگیتون کمرنگ بشه و بدونین بود و نبود ما وقتی تاثیر داره که برای دیگران کاری انجام داده باشیم.
اگر میخواین موفق بشین از مشاور و دیگران بخواین برای زندگیتون هدف تعیین کنن و پیشنهاد بدن.
موفق باشین

سلام دوست عزیزمن ازخداوندبه خاطراین لطف بسیارممنونم خدابه من خیلی محبت داشته وخداروقلباشاکرم امابدونیدخداوندهرچیزی رابرای کاری ساختن من ازبدوتولدم حداقل اززمانی که فهمیدم محبت صمیمیت یعنی چه نداشتم وندارم بعدچه طورمیتونم مادربشم به بچه هام محبت کنم پس چه بهترکه نباشم وکس دیگه روهم بدبخت نکنم

گذشته تلخ;987444 نوشت:
حرکت کردیم

گذشته تلخ;987444 نوشت:
دوستم

سلام
همه نیاز به یکی دارند که هر از گاهی یکم باهاش حرف بزنند
خواهرم اگه یکم دقت کنید دور رو برتون مطمئنا مبینید از این دوستها

گذشته تلخ;987444 نوشت:
دوستم 8 سال برام مادری پدری خواهری کرد.

فکر کنم دیگه وقت اون رسیده شما هم یه قدمی بردارید
8 سال دوستتون برای شما قدمهایی برداشتند شما هم برای یکی یه قدمی بردارید حرکت کنید شماهم یه دوست خوب باشید برای آدمهای دور برتون

[SPOILER]یه چیزی بگم خیلی از این قسمت از پستتون خوشم اومد

گذشته تلخ;987755 نوشت:
وخداروقلباشاکرم

بگردید در درون خودتون ببینید. چه چیزهایی رو دارید که خیلی از آدمها ندارند. من که تو پستهاتون مواردی رو متوجه شدم خیلی اینا خوبه
دوست داشتی بهم پیام خصوصی بفرست خوشحال میشم
[/SPOILER]

گذشته تلخ;987737 نوشت:
باعرض سلام خدمت استادبزرگوارشماتاج سرماهستیددوست دارم بنویسم ازبدبختی ازبی کسی وازتنهایی هام پدرم که ازبی کسی هام خدایامگه یه دخترازتوچی میخواست من دوست دارم انتقامموازآنهایی که توانستندومیتونستن به من محبت کنندونکردندمن ازبی محبتی ودعواهای پدرومادرم لکنت زبان گرفتم وگوشه گیرشدم وقتی بادوستم آشناشدم منوتوی جمع بردپروبال داداماباازدواجش وتنهایی من شدم همان آدم قبل تتهاوبی کس استادبزرگوارتوی دلم عقده های زیادی دارم اگه اومدم اینجادوست دارم خودموخالی کنم بعدبرم نمیدانم احساس یعنی چه محبت خانواده یعنی چه بوسه پدرومادریعنی چه اماخوب میدانم انتقام ازدنیابرای اینکه به هیچ یک ازآرزوهام نرسیدم یعنی چه محبتوازهیچ کس گدایی نکردم ونمیکنم ازنامحرم خودمودورنگه داشتم حداقل سرم برای این موضوع بالاست اماخدایادیگه نمیتوانم بمانم باتشکرازاستادگرامی که وقت میگذارندالتماس دعا


سلام
شما لطف دارید. وظیفه خودم می دانم تا می توانم به شما و همه دوستان کمک کنم.
به نوشتنِ احساسات و افکارتان ادامه دهید. این یک شروع است. خوب شروع کردید. با نوشتنِ همین
جملات به خوبی احساساتتان را بیان کردید. مهمّ این است که به این کار ادامه دهید. لطفا به توصیه هایَم خوب توجّه نمایید:

1. «مقداری کاغذ» بردارید و از همین لحظه به بعد، هر وقت که موضوعی شما را ناراحت کرد، در آن کاغذها احساساتتان را بنویسید. با زبان ساده هر چه در ذهنتان می آید را بنویسید. همین طور که در بالا نوشتید، فکرهایی که به ذهن تان می رسد را یادداشت کنید. اصلاً لازم نیست جمله های ادبی به کار ببرد. خیلی ساده حرف دلتان را در آن «کاغذها» بنویسید. تأکیدمی کنم که

جمله های ادبی اصلاً ننویسید. «فقط حرف دلتان را به زبان ساده بنویسید». این کاری است که از الان باید آن را انجام دهید. این نوشته ها را به کسی نشان ندهید.

2. حالا اجازه دهید کمی در مورد وضعیّت روحی تان حرف بزنم:
شما برای تغییر دادنِ گذشته خود تلاش کردید. شروع به نمازخواندن نمودید. با خودتان تصمیم گرفتید که آدمِ دیگری بشوید. چادر به سر کردید. احساس می کردید که دیگر تنها نیستید. احساس می کردید که می خواهید زندگیِ

جدیدی را شروع کنید. امّا اوضاع دوباره مثلِ گذشته شد. دوباره تنها شُدید. ولی باید بدانید که شما دیگر به گذشته برنمی گردید. شما دیگر به روزهای قبل از آشنایی با آن خانمْ برنمی گردید. این احساسِ تنهاییِ شما، با احساسِ تنهایی که قبلاً داشتید، فرق دارد. این احساسِ تنهاییْ نشانه این است که شما واقعا دارید عوض می شوید. این احساس نشان می دهد که شما راهی را شروع کرده اید. راهی که شما را به جایی می رساند که فکر نمی کردید. امروز شما درک و فَهمی به دست آورده اید که با گذشته تان خیلی تفاوت دارد. این حرف های من شعار نیست.
با خودتان فکر میکنید که تنهایی نمی توانید این راه را بروید. امّا شما تنها نیستید.

3. در مورد گذشته شما باید بگویم:
فکر می کنید که گذشته و اتّفاقاتِ آنْ به شما ا

جازه نمی دهد که از حال و امروز لذّت ببرید. چون در گذشته شما را اذیّت کردند و به شما محبّت نکردند، شاید فکر می کنید که دیگر نمی توانید کسی را پیدا کنید که به شما محبّت کند و شما را از صمیمِ قلب دوست داشته باشد. اما باید بدانید که چَسبیدن به گذشته، فقط خودتان را آزار می دهد. گذشته تمام شده و رفته است و ما نمی توانیم آن را عوض کنیم. یک مثال می زنم: لباسی که دَه یا بیست سال پیش استفاده می کردید، امروز دیگر به دردِ شما نمی خورد. وقتی به آن لباس فکر می کنید، هیچ علاقه ای به آن ندارید. چون کهنه شده است. همه اتّفاقاتِ گذشته در زندگی هم مثلِ لباسِ کهنه هستند. تصمیم بگیرید که اتّفاقاتِ گذشته را رها کنید و اجازه دهید که آن اتّفاقات در همان گذشته بمانند. شما باید به حال و امروز فکر کنید.

4. هر روز به این سایت سر بزنید و نظرتان را در موردِ حرف های من و دوستان بنویسید.

تکلیفی که به شما دادم را فراموش نکنید: در کاغذْ احساسات تان را به زبان ساده بنویسید.

گذشته تلخ;987755 نوشت:
سلام دوست عزیزمن ازخداوندبه خاطراین لطف بسیارممنونم خدابه من خیلی محبت داشته وخداروقلباشاکرم امابدونیدخداوندهرچیزی رابرای کاری ساختن من ازبدوتولدم حداقل اززمانی که فهمیدم محبت صمیمیت یعنی چه نداشتم وندارم بعدچه طورمیتونم مادربشم به بچه هام محبت کنم پس چه بهترکه نباشم وکس دیگه روهم بدبخت نکنم

سلام و عرض ادب و احترام

خداوند به شما این فرصت رو داده که باشید

آیا درسته که این فرصت رو با افکار شیطانی تلف کنید !؟؟؟

این خودش ناشکری محسوب می شه

به جای این افکار به دنبال این باشید که مهربانی کنید

یک لبخند

یک جمله محبت آمیز

یک کلام پر از امید

در ابتدا شاید سخت باشه

ولی به مرور زمان براتون عادی می شه

و دیگه نمی تونید مهربان نباشید !!!!

امید داشته باشید

فقط کافران از زندگی نا امید می شن

شما به خدا ایمان دارید

پس جایی برای یاس و نا امیدی نمی مونه

قلبتون رو از کینه ها خالی کنید

هر کس به شما بدی کرده به خدا واگذار کنید و دیگه بهش فکر نکنید

خدا همیشه کنار شماست و از خودتون به شما نزدیکتره

خودتون رو به خدا بسپارید و اوقات فراغت خودتون رو با یاد خدا و قرآن و دعا پر کنید

همه چیز از خداست

و تمام این مشکلات برای ساختن ماست

خدا می خواد با این مشکلات مارو بسازه ....

نه این که نابودمون کنه ....

باعرض سلام خدمت شماخیلی سعی کردم باخودم کناربیام زندگی روادامه بدم اماواقعافراموش کردن برام خیلی سخته وتنهایی نمیتوانم این مسائل ومشکلات راباخودم کناربیایم آیاحقم نیست ازدواج کنم وبه زندگی ادامه دهم نمیخواهم بگویم ازخداوندشکایت دارم اماخودم خسته هستم خیلی فکرکردم امابه نتیجه ای نرسیدم

باعرض سلام خدمت استادبزرگوارشایدتوی کمدم10تادفترباشدکه پرازدل نوشته های معمولی واحساسی باشدمن خیلی دست نوشتنم خوبه استادخیلی راه هارورفتم بااستادهای بزرگ وفهمیده مثل شمامشاوره گرفتم اماهیچ چیزی ازدرون وبیرون آرومم نکردوقتی قرآن میخونم زیارت میرم یکم تادوسه روزآرومم امابازم همان می وهمان ساقی ازشهرم متنفرم واینوخانوادم درک نمیکنندونمیگذارندآزادانه تصمیم بگیرم دوست دارم یک اتاق اجاره کنم تنهازندگی کنم اماراضی نمیشوندوخودم واقعاماندم چه کارکنم وشدم عین آدم های بی هدف بی خاصیت وبه یقین رسیدم زندگی برایم معناندارددوست دارم ازدواج کنم محبت وصمیمیت رونثارهمسرم کنم وراهم عوض شوداماآن هم واقعاسخت شده است دوستان وآشنایان کیس هایی روبهم معرفی میکنن اماآنهاتامی آیندپیشنهادصیغه میدهندومن متنفرم به خودم میگم مگه من دستمال کاغذی هستم که دیگران استفاده کنندوبعدبیندازندبیرون درآخرفقط میگویم خدایاازاین بنده ات ناراحت نباش بااین تصمیم التماس دعا

گذشته تلخ;987827 نوشت:
باعرض سلام خدمت شماخیلی سعی کردم باخودم کناربیام زندگی روادامه بدم اماواقعافراموش کردن برام خیلی سخته وتنهایی نمیتوانم این مسائل ومشکلات راباخودم کناربیایم آیاحقم نیست ازدواج کنم وبه زندگی ادامه دهم نمیخواهم بگویم ازخداوندشکایت دارم اماخودم خسته هستم خیلی فکرکردم امابه نتیجه ای نرسیدم

سلام و عرض ادب
به نظرم شما باید محبت کسب کنید
یک راهش ازدواج کردن است
و یک راهش رفاقت با همجنس در سطوح مختلف سنی که باید خودتان ببینید کدام را می پسندید..

درباره ازدواج اگر خانواده کمک میکند که خوب است و الا خودتان از طریق فامیل یا دوست مورد اعتماد اقدام کنید برای ازدواج....

موضوع قفل شده است