افکار وسواسی

وسواس در نظافت و پاکی

انجمن: 

سلام.

وقت بخیر.

من وقتی دستشویی میرم خیلی روی لباس هام وسواس هستم وموقع شستن و گرفتن شیلنگ آب میگم چون دست هام کثیف بودن لباسم هم کثیف شده و بلافاصله لباس هامه میندازم داخل ماشین لباسشویی و اینم باعث اعتراض خانواده شده و بخاطر همین زیاد مهمانی نمیرم چون رو نظافت حساس شدم ..

ممنونم راهنمایی کنید

زندگی با شوهر بدبین و شکاک

سلام

اقایی همیشه فکر های منفی داره یعنی شکاکه لطفا راهنمایی کنید چطوری میتونیم کمکش کنیم  تو زندگی خیلی به خانمش گیر میده

خودش میگه دست خودم نیست ممنون میشم راهنمایی بفرمایید

 

آیا من دچار وسواس فکری شده ام؟

انجمن: 

با عرض سلام 
ببخشيد من پارسال به زيارت امام حسين(ع) در کربلا مشرف شدم اما هر وقت که به زيارت ايشان ميرفتم وقتي که به ايشان سلام ميکردم،سهوا به جاي السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين ميگفتم السلام عليک يا عبا عبدالله الحسين؛
حالا فهميده ام که اشتباه تلفظ کرده ام؛اين مسئله را از کارشناسان ديني پرسيدم گفتند زيارت شما صحيح بوده است.اما الآن فکر هايي آزاردهنده در ذهنم مي آيد که ميگويند شما عمدا هنگام تشرف به زيارت امام حسين،در سلام دادن به ايشان لفظ ابا عبدالله را عبا عبدالله تلفظ کرده ايد و زيارت شما اشکال دارد و غلط است.
اين افکار خيلي مرا آزار ميدهند.حالا ميگويم نکند اين افکار درست باشند و نکند که من لفظ ابا عبدالله را عمدا عبا عبدالله تلفظ کرده باشم؛
فکرم خيلي مشغول شده است؛در این زمینه وسواس شده ام؛تکليف من چيست؟؟؟؟؟
توضيح دهيد

برای طهارت باید حتما دست بکشند؟

انجمن: 

سلام.وقت بخیر.باتوجه به سیستم تناسلی بانوان،اگر زیر دوش آب ،ازشان ادرار خارج شد،برای طهارت باید حتما دست بکشند؟ یا فقط به آب دوش که از بالا میریزد اکتفا کنند؟باتوجه به سابقه وسواسی که داشتم،به من توصیه شد که دست نکشم و همان آب دوش که از بالا میریزدکافیست.همچنین گفته اند که برای غسل هم نباید دست بکشم.تکلیف من چیست؟چون دست میکشم و میترسم اگر دست نکشم پاک نشوم و در مورد غسل میترسم درست عمل نکرده باشم.از پاسخدهی شما سپاسگزارم.اجرتان با خدا

نوجوانی؛ باطراوت ترین فصل زندگی

با عرض سلام و درود خدمت شما
من 16 سال سن دارم. همانطور که می دانید، نوجوانی، بهار عمر انسانه و از قدیم گفتن «سالی که نکوست از بهارش پیداست» یعنی پایه های ساختمان و سبک زندگی انسان، تو نوجوانی زده میشه. خیلی از افراد را دیده ام که به من توصیه کرده اند «از جوانی ات خوب استفاده کن!» شاید در نگاه اول، برام خیلی مهم نباشه، ولی وقتی یکم با خودم درگیر میشم، می فهمم که وای بر من! نکنه این دوران طلایی رو بیخودی هدر بدم. نکنه ارزش این دوران رو وقتی بفهمم، که جز ندامت کاری ازم بر نیاد. یعنی تو این فکر و خیالات دیوونه میشم!
واقعا نمی دونم چیکار کنم. تازه مشکلاتم که یکی دو تا نیست. از یه طرف درسم اجازه نمیده زیاد به معنویات برسم و از طرف دیگه، واقعا از لحاظ اعتقادی صفرم! ببخشید اینو میگم، ولی مثلا موقع نماز «سبحان الله» به خودم میگم، تو از کجا میدونی خدا پاکه؟! اصن خدا پاکه یعنی چی و...
دوست دارم به والدینم کمک کنم ولی تنبل ام. از لحاظ آداب معاشرت هم ضعیفم. احتمالا کتاب شهید ابراهیم هادی رو خوندین. ایشون خیلی شوخ طبع، جذاب و خوش برخورد و اهل اجتماع بودن.
که من هیچ کدوم ازین ویژگی ها رو ندارم. یعنی، توانایی برقراری ارتباط و بگو و بخند در من کَمِه (یا اصن یافت نمیشه!). گاهی سعی می کنم با افراد خوش برخورد باشم وفرضا اونها رو با اسم فامیل صدا بزنم. ولی بعد رفتارم رسمی میشه و نمی تونم راحت باشم.
حتی، یه رگه هایی از تنهایی در وجودم هست. احساس می کنم رفقای صمیمی ام انگشت شمارن، یا هی ندارم!
از همه بدتر خیالات شهوانیه که دیگه نیاز به معرفی نداره.
در زندگی منظم نیستم.
همینطور... (مثنوی هفتاد من کاغذ)

خلاصه اینکه،
الان من دقیقا چیکار کنم؟!

حکم فکرهایی که به ذهنمون می رسه؟

انجمن: 

با سلام.
وقت شما بخیر.

من دارم از طرف کسی دیگه ای سوال می پرسم که البته سوال من هم هست.
ایشون پرسیدند: گاهی اوقات فکرهایی به ذهنمون میرسه به صورت ناخودآگاه. به فرض یه حادثه ای برای ما اتفاق میفته و بعد در مورد طرف مقابل یا شخص دیگه ای فکری به ذهنمون می رسه. مثلا" چرا اینقدر بی ادبانه رفتار کرده؟ یا چرا فلان کار رو کرده، حتما" منظورش این بود که منو اذیت کنه یا ...
میخواستم بدونم اگه این افکار به صورت ناخودآگاه به ذهنمون برسه اشکالی داره؟
اگه هم ناخودآگاه نباشه و خودمون تو ذهنمون بپرورونیمش باز هم اشکال داره؟

اگه امکانش هست مرز خوش بینی رو هم بفرمائید. گاهی اوقات شرایط ایجاب می کنه نسبت به طرف مقابل جانب احتیاط رو رعایت کنیم و کاری رو که برامون انجام میده رو به حساب خوبی هاش نذاریم.

ایشون مقلد امام خمینی(ره) بودند و الان مقلد آیت الله مکارم هستن.

با تشکر.
یا علی.

درخواست راهنمایی برای رهایی از این افکار ناپسند و وسواس گونه

انجمن: 


با نام و یاد دوست

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:

سلام.
دختری۲۱ساله هستم چندسال است درذهنم به ازدواج وانجام روابط جنسی وعاطفی باهمسرآیندم فکر می کنم.
هرنا محرمی ازدوست آشنا,غریبه,فامیل و...را اگرببینم یابهش فکرکنم اولاتامدتهادر ذهنم می ماندثانیاسریع ازاو خوشم می آیدوبه این افکاربااو فکرمیکنم ودستپاچه میشوم و حس جلب توجه وخودنمایی دربرابرش را دارم.
به دوستان برادرم که مذهبی اندبسیارفکرمیکنم خصوصا چندتایی که بااوصمیمی تراند
بخاطراین کارهادایما حس گناه دارم وفکرمیکنم بخاطر این افکار به همسرآیندم خیانت کردم ومیترسم بعد ازازدواج ازاین کارها وافکارم مطلع شودوهم چنین این افکارواینکه تنوع طلبم وبه همه فکر کردم بعداز ازدواج هم ادامه داشته باشه واین باعث زندگی تکراری ودل سردی از همسرم بشه ویادایما درازدواجم مدام دلم رابطه با همسرم رو بخوادولی ازدواج که همه اهدافش رفع غرایض نیست پس بقی اهدافش چی میشه ونکنه که بعدازازدواج باکسی به کس یادیگری فکر کنم آخرش هم میگم اصلاچراآدم ازدواج کنه بعدازازدواج هم که همه چیزیکنواخت میشه.
مدام افکار بد,زشت,تلخ,ناگوار,شک آلود,وسواسی الکی و...درذهنم دارم مثل مرگ عزیزان,چیزهای زشت وبدراجع به ایمه وخداو کلاتوذهنم مسایل روالکی بهم ربط میدم وبرداشتهای الکی از مسایل میکنم وهمش میخوام اعمال وحرفای مردم وبه خودم ربط بدم فکراینکه چرا اصلاباید زندگی کنیم,چراتودنیاییم,آخر چی میشه,بعد بهشت چی میشه مگه میشه زندگی جاودانه باشه وبی نهایت خوب اینکه یک نواخت میشه بالاخره بایدتموم بشه انقدرفکرمیکنم که آخرم میرسم به اینکه خداومعصوم و عقایدو...کی گفته هست و درسته تا اینکه به پوچی و... می رسم
یاهر کاری میکنم یاحرفی میزنم شک می کنم که درست بوده یانه یعنی باعث ناراحتی کسی شدم حالاراجبم چی فکرمیکنن ومدام خودم و سرزنش میکنم وپشیمون میشم ومیخوام تا ابدساکت بشینمو کاری نکنم واصلاافسرده میشم

خیلی ازاطرافیانم ازبرخوردم ورفتارم می نالندومن هم چون مدام میخوام همه از من راضی باشندتاازمن ایرادمیگیرن تو خودم میرم وناراحت میشم.اصلا خوب درس نمیخونم امتحاناموخوب نمیدم وروزبه روزم معدلم میاد پایینترو.باخودم میگم تونمراتت بدباشه راجع به مذهبیاچه فکری می کنن؟

به خیلی ازگناهافکرمیکنم که این گناهان خودشون چنددسته اند یاگناهانیست که قبلاکردم مثل اینکه دردوران دبستان ومدرسم با دوستان همکلاسیم ویه دخترفامیل لخت میشدیم واندام همولمس می کردیم یا اینکه تاچندسال پیش چادری معمولی بودم می رقصیدم و آهنگ گوش میدادم وعروسی می رفتم وغیبت میکردموبانامحرما ارتباطم معمولی بوده وبراساس همون افکار بگو بخندم داشتم بعضاولی حالامحجبه ترشدم رقص واهنگ وعروسی وغیبت روبلااستثنا کنار گذاشتم.
دسته ی دوم گناهانیست که نکردم وشک دارم که نکنه انجام شون داده باشم یابعدابدم مثلابخاطر مسایل قبلی که گفتم میترسم خود ارضایی کرده باشم ویامیترسم پرده ی بکارتم پاره شده باشه یاشدیدا به نگاه به نامحرم وارتباطم بانامحرم شک میکنم ونمیدونم چگونه این دوحرام میشوندبه همین خاطر خصوصا دردانشگاه که درتشکل هم هستم وگاهی هم حرف یاخنده بامردان دارم شک میکنم کاردرستی کردم یانه وکلادرهمه کارام وگناهاشک میکنم و همش فک میکنم ممکنه اتفاق بدی بیفته وکلاهرگناهی کردم دیگه فک میکنم حتی آدم خوبیم شم فایده نداره وگناه کارم وممکنه آبروم پیش همه بره.

از خودم,زندگیم,اخلاق و رفتارم,کارام,درسم روزم,دینم و ...و کلاهیچی راضی نیستم و حالم بهم میخوره.توزندگیم مدام تنبلم.کسلم سستم.خوابم ویاخواب آلودم,دچارروزمرگی وبی برنامگیم واگربرنامه بریزم بسیاربی ارادم وانجام نمیدم و روز و شبم الکی میگذره و نمیدونم باید روزم رو چطور بگذرونم و بی حوصلم و حتی حوصله ی درس و کارای شخصیمم ندارم و آشفتم و نا آرامم و نمیدونم بایدچکنم و مستأصلم و نمیدونم چه کاری خوبه یابد و نمیدونم چه کاری باید بکنم یا نکنم یاچه حرفی بایدبزنم یانزنم که مورد پسنده خداباشه.
حس لذت یاتنفریا ناراحتی واقعی ندارم وتو شخصیت و تصمیمام و نظرم ثبات ندارم مثلا دوس دارم باطلبه ازدواج کنم چون فکرمی کنم دینش کامله امابعد میگم سخته ومن نمیتونم امابازبا دیدن یا شنیدن حرفی علاقه مند شده و میگم تحمل میکنم ومی تونم وراجع به هرچیزی باشنیدن یادیدن نظری یاچیزی تصمیم ونظرم عوض میشه وازخودم چیزی ندارم ومیخوام ازبقیه مذهبیاتقلیدکنم وهرچی اونامیکنن منم بکنم.
راجع به همه چیز کامل وایده آل فکرمی کنم مثلابادیدن چیزی ازفردی راجبش مثبت یا منفی فکرکرده وسریعم عوض میشه ودایما هم میخوام به چیزای خوب سریع برسم مثلا سریع خوابمو۷ساعت کنم یابین الطلوعین بیدارباشم یاهمه چی وکامل بگم خصوصا الان به شمایاهیچ حرف نزنم یاچادرم وکامل روروسری بزارم وهیچ ارتباط وحرفی بانا محرم نداشته باشم وسریع اخلاقم خوب شه.ازاینکه بعداهمسرم وکلادیگران افکارو گذشتم واین مسایل روبدونن میترسم ونمی دونم بهش بگم بعدایانه.

برای این مشکلااز خیلیاراهنمایی خواستم وشماره و...دادم واسه همین ازریختن ابروموشناختنم می ترسم ویامیترسم عکسای شخصی تو کامپیوترو گوشی لوبرن واسه این عکس نمی گیرم یاکم میگیرم وخیلی چیزاو ترسای دیگه ومی ترسم آبروم بره.بعضی اوقات توتاریکی حس میکنم کسی پشت سرمه یا اگرخواب باشموچشمام بسته باشه فک میکنم کسی داره میادطرفم.وقتی یاد مرگ میفتم میگم وقتی آخرمیمیریم ومعلوم نیست یه دقیقه دیگه زنده باشیم یامرده چرازندگی کنیم وامید داشته باشیم.اصلا افت تحصیلی پیدا کردم آخه نه رشتمودوس دارم حال خوندن ندارم.کلاحوصله وتحمل خوندن چیزای زیادو...ندارم.باخودم میگم حتی اگرواقعاتصمیم به ازدواج باطلبه دارم با این کاراواوضاعم لایق ازدواج بایه طلبه ویاحتی فردمذهبی نیستم امامن خیلی دوست دارم شوهرم مذهبی باشه هم ظاهرش هم باطنش که منورشدبده همش احساس میکنم مذهبیاوبندگان خوب خدا مثل من نیستن ویه جورایه دیگند وروزشون روطور دیگه میگذرونن وبامن فرق دارن

از روی ظاهر آدمهاهم خیلی تصمیم میگیرم هیچ علاقه ای به طلاوچیزخریدن ونمی دونم جهازو.....ندارم میگم اصلاایناوقتی یه روز میمیریم برایه چیه؟تو عملمم وسواس دارم وبعضا پاهامومیشورم ومیخوام همه چی وسر جاش بزارم وبترتیب چیزاروبچینم آشفتم,آرامش ندارم وروی فکرم کنترل ندارم واصلابه زندگی ندارم ولذت وناراحتی و شادی وگریه و خنده واقعی ندارم وازمادیات و معنویات لذت واقعی ندارم واصلاحال زندگی ندارم ومی خوام حرف نزنم وهیچ کاری نکنم. اعتمادبه نفس ندارم و خیلی کم رویم چه برای حرف زدن وچه برای حقم و گرفتن و....
میخوام شروع کنم بنده خوب خداشم امانمیدونم بایدازکجاشروع کنم و چکنم وفکرمیکنم بایدتوروزفقط کاردینی بکنم.میترسم حتی وقتی آدم وخوب شدم هم فکره اینکه گناه کاربودم وگذشتم چطوربوده نزاره زندگی کنم.میگم برای بندگی اول باید یقین داشته باشم وهدف داشته باشم امامن که مدام شک میکنم حتی برای ایمه هم که گریه میکنم میگم یعنی درسته یانه وکلاتودین وعقاید وشرعیاتی هم که میدونم شک کرده ونمیدونم چکنم تاحالا چندین بارمشاوره گرفتم یاتنبلی کردم وانجام ندادم یابی فایده بوده ویاشک کردم ودوباره پرسیدم.
همش میخوام هر کاری می کنم موردپسنددیگران باشه وپیششون خوب جلوه کنم و تعریفم کنن وکلاببینم کجای کارم مشکل داره تادرستش کنم ازنظردینی واسه این همش حس ریادارم.
جنبه حرفهای جنسی یامعمولی مثلا اسم اندامهای جنسی روهم ندارم یاحرف ازهمسرکسی زدن یادیدنش و سریع بش میفکرم. جدیداتوفکررفتم که خود ارضایی چیه نکنه منم کردم و شک میکنم گناه یانه وحالاغسل بهم واجب یانه هی برای غسل میگم به نیت هرغسلی که واجبه.میگم نکنه منی خارج شده ونمیدونم چیه و تشخیص نمیدم.

رشتم غربیه دوسش ندارم نمیدونم برای ارشد چکنم برم حوزه چون فک میکنم دین کامله یاالهیات بخونم ویا... شک دارم بخاطرشکام نه حوصله درسی, عبادتی حتی کارشخصیمم ندارم ومدام خسته وبیکاروبی عارم وسریع دنبال نتیجه وسریع خوب شدنم وتحمل ندارم.

واقعابه کسی که به حرفام گوش کنه,دوسم داشته باشه,به دردو دلم گوش کنه,این روابط و باهام داشته باشه و همدمم باشه وبشه بهش تکیه کنم نیازدارم.اصلاهیچ علاقه ای به خریدکردن ووسایل وتجمل و.. ندارم سعی کردم هربدبختی که دارم بنویسم ولی بازم بعدش شک می کنم که یه چیزایی رو ننوشتم.

خواهشاکمکم کنین دیگه واقعا زندگی این جوری برام سخته یعنی خوب میشم.من از شماهایی که روانشناسی دینی بلدین کمک خواستم.توروخدا خیلی زودو خواهشاکاربردی کمکم کنید.دایماسوظن دارم وبرای زندگی ایندم میترسم ومیترسم ازپس زندگی مشترک وکاری که بهم میسپارن خصوصاتوکارای فرهنگی که هستم برنیام چون تنبل وبی تحملم هستم.خیلی اوقات با خودم میگم اصلاتوبسیج باشم یاکارفرهنگی کنم,حجاب داشته باشم وخیلی کارای دیگه اصلابرای چیه اصلاکه چی باخودم میگم اصلاچرا ادمهادنبال زیبایی وبردن لک صورت ودرست کردن دندون و....درمان بیمارین یه روز که میمیرن چه لزومی داره به فکرسلامتی وزیبایی شون باشن یا چیزی رو نگهدارن وبراش حرص بخورن یاچیزی رو یادگاری نگهدارن؟؟ زندگیم شده حیوانی همش بخوروبخواب وتلویزیون ببین و.. ؟
توذکلاس درس اصلا حواسم نیست وبه درس گوش نمیدم.همش ناراحتم که چهارسال درس میخونم اماهیچ علاقه ای به رشتم ندارم,چهارسال درس میخونم امابی فایده است وهیچی یادنمیگیرم,وچهارسال پول بابامو هدر میدم و وقتم به بطالت گذرونده میشه شاید تواین چهارسال خیلی کارامی تونستم بکن.تازه نمیدونمم آیندم چی میشه میخوام چکارکنم چه برنامه ای دارم چه درس ورشته ای بخونم و....اصلاهدف وبرنامه برای زندگیم ندارم.

میخوام ازصفرشروع کنم و بشم بنده ی خوب خدا انگار تازه به دنیا آمدم امانمیدونم بایدازکجاشروع کنم و اصلاچکارکنم چکارنکنم نمی تونم شهوتم رو کنترل کنم.باخودم میگم منی که به نامحرمانگاه کردم و به همشون توذهنم فکرکردموتوذهنم روابط انجام دادم وجلوشون جلب توجه کردم چه فرقی بافاسدا که میرن باهمه میگردن ویاکسانی که به دیگران تجاوز میکنن دارم اون وقته که حالم ازخودم بهم میخوره.
من ادم شیطون وبگوبخندی هستم اماچون شک میکنم که رفتارام بیرون وداخل درستن یانه هی میخوام حسم وسرکوب کنم وآرام وبی حرف باشم ولی وقتی یه مدت اینطور بودم یهو فوران میکنه وبدتر میگم ومیخندم.

تاحالاخیلی بامشاورا حرف زدم ولی بیشترغیرحضوری بوده و یه مورد هم حضوری بوده
راستی گفتم خیلی دوست دارم ازدواج کنم اما یه چیزی مرددم میکنه اینکه میگم نکنه ادم خوبی نباشه وباهم خوب نباشیم ومنم طبق رویم بادیدن یه اخلاق بدازش دلسردشم دوم خواهره بزرگمه که من بادیدن روحیش میترسم خیلی تاثیر بزاره روش.باخودم میگم با این وضعم اصلاچطور انتخاب کنم همسرومن که حتی تونعیارامم شک دارم وهی تغییرمیکنن.میگم اصلامن بلدم کاری کنم اصلاکسی دلش میخوادبامن عروسی کنه با این اخلاقام تنبلیهام مهارتی هم که ندارم.
همش دوس دارم برم مناطق ونمیدونم اردوجهادی و توجاهای مذهبی دانشگاه فعالیت دارم اما اولا که بازنمیدونم براچی ومطمین نیستم ثانیا باخودم چیزی بلد نیستم وخودم میگم خیلی پایینم بم میگن مثلابرا جهادی باید احکام و...بلدباشی میگم ازپسش برتمیام وترس دارم.

زود عصبی میشم ونمیدونم استرس دارم یا اضطراب باوجود گذشتم ناامیدم میگم هرچی باشه این همه گناه کردم.
دوست دارم ازاین زندگی یکنواخت بیام بیرون و یه زندگی پرازمعنویت وشادی رواآغازکنم ولذت ببرم ازهمه چی.میترسم که بارفتارام و.....دیگه ابروی خانوادم بره واونا سرافکنده شن.
لطف کنید سریعا راهنمای بفرمایین.
یاعلی.


با تشکر

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید :Gol: