همه چیز درباره محبت و عشق

تب‌های اولیه

85 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
همه چیز درباره محبت و عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

مسأله محبت از دیرباز مورد توجه عالمان و عارفان بوده است و از آنجا که در قرآن و روایات تعابیر بلندی در این زمینه وجود دارد،لذا یکی از سنگ بناهای کمال انسانی مسأله محبت قلمداد شده است.
اگر خداوند متعال یاری کند و روزیمان باشد قصد داریم مباحثی پیرامون محبت تقدیم محضر عزیزان کنیم،تا یا که را خواهد و میلش به که باشد . . . . . . . .

از علاقمندان تقاضا دارم که همراه این حقیر بوده و کمی هم حوصله به خرج دهند زیرا حال جسمی بنده کمی نامصاعد است و ممکن است در بین مباحث گاهی وقفه ای ایجاد شود.از لطف عزیزان سپاسگذارم.:Gol:

پاسخ کارشناس

بسمه تعالی

نخستین مطلب دستور العملی است برای همراهان تاپیک که إن شاء الله حقیقت محبت از محبوب اصلی یعنی خداوند متعال دریافت کنند:

عارف نامی آقا سید علی قاضی دستوراتی عجیب و بسیار قابل تامل می دادند که بعد از مدتی عمل به دستورات ایشان اثرات عجیبی برای عمل کننده آشکار می شود فلذا توجه به دستورات ایشان توصیه می شود و برای رهپویان حقیقت غفلت از آن سزوار نیست از جمله دستورالعمل هایی که ایشان به شاگردان خود دستور می دادند این دعا را در قنوت نماز هایشان بخوانند:
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي‏ حُبَّك‏ وَ حُبَّ ما تُحِبُّه‏ وَ حُبَّ مَن‏ یُحِبُّکَ وَ العَمَلَ َ الَّذِي ْ يُبَلِّغُنِي اِلی حُبِّکَ وَ اجْعَل‏ حُبَّك اَحَبَّ الاَشیاءِ اِلیَّ
خداوندا محبت خود را و محبت کسانی را که دوست داری و محبت کسی که تو را دوست دارد و عملی که مرا بسوی محبتت برساند را ؛ روزی ما بفرما و محبت خود را محبوب ترین چیزها نزد ما قرار بده.
بررسی سند دعا
البته عین متن این دعا را بنده تا به حال در کتاب هایی که جستجو کردم ندیدم ممکن است ایشان در کتب قدیمی دعا دیده باشند که آن کتاب به دست ما نرسیده باشد و یا در کتبی دیگر باشد که ما جستجو نکردیم ولی از حیث متن در مرتبه بالایی می باشد که یکی از راههای اثبات ؛ متن دعا می باشد که اینطور متنی آنقدر بالا و پر محتوا می باشد که غیر معصوم نمی شود صادر شود مانند متن نهج البلاغه .

و از جهت دیگر اینکه این متن مخالفتی با دعاهای دیگر محبین ندارد بلکه به همین مضمون و محتوا در دعاهای دیگر آمده است بطوریکه در کلمات خیلی شبیه هم هستند ولی در بعضی جاها کمی فرق دارند. که به چند نمونه از این نوع دعاها اشاره می شود.
1- رسول خدا (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم‏) فرمود:اين دعا از دعاهاى حضرت داود است: اللّهمّ إنّى أسألك حبّك و حبّ من يحبّك، و العمل الّذى يبلّغنى حبّك؛ اللّهم اجعل حبّك أحبّ إلىّ من نفسى و أهلى و الماء البارد. (پيام پيامبر: 188)
خداوندا، من از تو دوستى تو را و دوستى آن كه تو را دوست مى‏ دارد و عملى را كه مرا به دوستى تو مى‏ رساند مى‏ خواهم خداوندا، دوستى ‏ات را به نزد من دوست داشتنى ‏تر از خودم و خاندانم و [و نعمت گوارايى چون‏] آب سرد قرار بده.
2- سید بن طاووس در فلاح السائل ص 196 این عبارت را در دعاهایی که روایت می کند آورده است:ارزقني حبك و حب كل من أحبك و حب كل عمل يقربني إلى حبك
دوستى خود و دوستى هر كسى را كه تو را دوست دارد، و دوستى هر عملى كه مرا به دوستى ‏ات نزديك مى‏ گرداند، روزى‏ ام گردان‏.
3- مرحوم شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان در مناجات خمس عشر در قسمت مناجات محبین این عبارت از مناجات امام سجاد(عَلَیهِ الصَّلاة وَ السَّلام ) را آورده است: اَسْئَلُكَ حُبَّكَ وَحُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَحُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنى‏ اِلى‏ قُرْبِكَ، وَاَنْ تَجْعَلَكَ اَحَبَّ اِلَىَّ مِمَّا سِواكَ
از تو خواهم دوستى خودت و دوستى دوستدارانت و دوستى هر عملى كه مرا به قرب تو واصل گرداند و تو را در پيش من محبوبتر از ماسواى تو قرار دهد.
4- در صحیفه علویه ص 585 این عبارت در دعای روز سه شنبه حضرت امیر(عَلَیهِ الصَّلاة وَ السَّلام ) آمده است: اسئلك حبّك و حبّ من احببت و حبّ ما يقرّب حبّه الى حبّك
از تو درخواست كنم دوستى خودت و دوستى هر كه را تو دوست دارى، و دوستى هر كس كه دوستيش سبب نزديك شدن بدوستى تو گردد.

بسمه تعالی

"محبت" از ریشۀ "حب" به معنای دوستی است. محبت خداوند به بندگان به معنای متفاهم عرفی نیست؛ زیرا لازمۀ این معنای عرفی انفعال نفسانی است که خداوند از آن پاک و منزه است، بلکه حب خداوند به بندگان، ناشی از حب او به ذات خویش است. خداوند افعال خویش را دوست می دارد و چون مخلوقاتش، نتیجۀ فعل اویند، آنها را نیز دوست دارد.
راه های رسیدن به محبت الاهی چنان که در قرآن کریم در اوصاف محبوبانش بیان کرده است راه هایی؛ مانند صبر، تقوا، توبه، احسان، پاکی، جهاد و مبارزه و ... است که انسان می تواند با پیمودن این راه ها و متصف شدن به این اوصاف، مورد محبت خدای متعال قرار گیرد.

محبت خدا به بندگان

محبت یک رابطۀ وجودی است و یکی از مهم ترین اسباب محبت، حب ذات است که در هر موجودی وجود دارد. خداوند به ذات خود و کمالات خود آگاهی دارد و از این جهت به خود عشق می ورزد و خود را دوست دارد. همچنان که آفریده های خود را به جهت حب ذات دوست دارد؛ چرا که این آفریده ها از افعالی است که از ذات او نشأت می گیرد.
محبت خداوند به بندگان به معنای متفاهم عرفی آن نیست؛ زیرا که لازمۀ این معنای عرفی انفعال نفسانی است که خداوند از آن پاک و منزه است، بلکه حب خدا ناشی از حب او به ذات خویش است. حب خداوند به خویش همان ادراک خیر است. خداوند از آن رو که مدرک جمال خویش است، عاشق است و از آن رو که ذات او مدرک است به ذات، معشوق است و چون فعل خداوند از ذات او جدایی ندارد، آن نیز مورد محبت خداوند است. بدین معنا که خداوند افعال خویش را دوست دارد و چون مخلوقاتش، نتیجۀ فعل حضرتش هستند، آنها را نیز دوست دارد.
پس همۀ موجودات جهان، محبوب خداوند متعال اند، لکن آنچه در این جا ما در پی آنیم، محبوب بودن انسان‏هاست به معنای خاص آن، که در ادامۀ بحث خواهد آمد.
برای آن که روشن شود، چگونه می توان محبوب خداوند واقع شد و راه رسیدن به مقام بلند حب چیست؟ ضروری است، ابتدا محبوبان خدا شناخته شوند، تا انسان بتواند با شناخت آنان راه های رسیدن به آن مقام را بپیماید و در سلک محبوبان خداوند درآید.
در قرآن کریم گروه هایی معرفی شده اند که مورد محبت خدایند و خداوند آنان را دوست دارد.
در زیر برخی از آنان به عنوان نمونه بیان می شود:
1. صابران، "... والله یحب الصابرین" خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد.(آل عمران، 146)
2. پرهیزکاران، "...
فان الله یحب المتقین" خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.(آل عمران، 76)
3. توکل کنندگان، "...
ان الله یحب المتوکلین" خداوند متوکلان را دوست دارد.( آل عمران، 159)
4. توبه کنندگان و پاکان، "...
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" خداوند توبه کنندگان را دوست دارد و پاکان را (نیز) دوست دارد.(بقره، 222)
5. نیکوکاران، "...
ان الله یحب المحسنین" خداوند، نیکوکاران را دوست دارد.(بقره، 195)
6. مجاهدان، "
ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله..." خداوند کسانی را دوست می دارد که در راه او پیکار می کنند.(صف، 4)
7. مجریان قسط و عدالت، "...
ان الله یحب المقسطین" خدا عادلان را دوست دارد.(مائده، 42)

اینها گروهی از انسان ها هستند که مورد محبت خدا قرار گرفته و خداوند آنان را دوست دارد.
معنای محبت خداوند به بنده این است که خداوند حجاب ها را از قلبش پاک می کند، تا وی با چشم دل او را ببیند و او را برای رسیدن به مقام والای قرب الاهی توان می بخشد، همین ارادۀ خدا نسبت به بنده محبت اوست. به بیان دیگر، محبت خدا عبارت است از تطهیر باطن بنده از غیر خدا و خالی نمودن وجودش از هر مانعی که بین او و خدایش حایل و فاصله می شود.

عرفا معتقدند محبت خدا نسبت به بندگان دو گونه است:
1. محبت ابتدایی یا امتنانی، که همان عنایت و توفیق اوّلیه ای است که از جانب خداوند به برخی از بندگان تعلق می گیرد که سبب توان مندی های بنده بر طاعت است.
2. محبت ثانوی یا استحقاقی که ثمرۀ طاعت و اتصاف به صفاتی است که خداوند می پسندد و این به دو طریق حاصل می شود:
أ- از راه قرب نوافل،
ب- قرب فرایض.
بدیهی است که یکی از نشانه های محبت خدا به بنده توفیق در اطاعت اوامر و ترک نواهی اوست و ظهور و بروز محبت خدا به بندگانش، همان بروز رحمت و کرامت حضرتش به بندگان است.

برخی راه های کسب محبت الاهی
1. اولین گام برای ایجاد محبت و یکی از راه های رسیدن به محبت الاهی، پاک نمودن قلب از دنیا و وابستگی های آن و بریدن از دنیا و حرکت به سوی خداست. این مهم جز با اخراج محبت غیر خدا از قلب حاصل نمی شود؛ چرا که قلب انسان مانند ظرفی است که تا آب را از آن خالی نکنی، ظرفیت قبول سرکه را ندارد و خداوند نیز درون هیچ کس دو قلب قرار نداده است.
پیامبر اسلام (ص) می فرماید: "حب الدنیا و حب الله لایجتمعان فی قلب واحد"(ری شهری، محمد، میزان الحکمة، ج 2، ص 228) محبت و دوستی دنیا و حب خداوند در یک قلب جمع نمی شوند. بدیهی است که اگر محبت خدای در درون کسی جای گیرد، محبوب وی خواهد شد.

دوستان را کجا کنی محروم/تو که با دشمنان نظر داری

2. صبر و شکیبایی؛ صبر در برابر مشکلات، ناملایمات، مصیبت ها و ... یکی دیگر از راه های رسیدن به قرب الاهی است که در قرآن و روایات بر آن تاکید فراوان شده است. از این جهت عرفا دارندگان این صفت؛ یعنی صابران را محبوبان خداوند دانسته اند.

3. پیروی و متابعت از پیامبر (ص)؛- به دلیل آیۀ شریفه: "قل ان کنتم تحبون الله، فاتبعونی، یحببکم الله..."(آل عمران، 31) بگو اگر خدا را دوست می دارید، از من پیروی کنید، تا خدا نیز شما را دوست بدارد.- یکی از راه های جلب محبت الاهی است. ابن عربی در وجه ارتباط بین پیروی از پیامبر (ص) و محبت خدا می گوید: اگر خداوند پیروی از پیامبر (ص) را عامل محبت بر شمرده به آن دلیل است که رسول جلوۀ حق در آیینۀ عالم است. بنابراین، از نگاه ابن عربی هیچ کس نمی تواند بدون تبعیت از رسول (ص) محبوب حضرت حق گردد؛ زیرا پیامبر (ص) هم تابع دستورات الاهی است، بدین ترتیب تبعیت هم در پیامبر (ص) و هم در پیروانش انگیزه ی محبت خداست.

4. جهاد و مبارزه؛ جهاد و مبارزه در راه خدا از دیگر عوامل دست یابی به محبت الاهی است. مجاهدان در راه خدا از محبوبان راستین خدایند و از محبت خاص خدایی برخوردارند؛ زیرا که آنان از هیچ تلاش و کوششی در راه پیش برد اهداف الاهی دریغ نمی کنند. آنان با جان و مال در تمامی جبهه های نبرد حق و باطل حضور دارند، چه در میدان های رزم و چه در جبهه های فرهنگی به مبارزه با دشمنان دین بر می خیزند و از ارزش های الاهی حفاظت می کنند. مجاهدان و مبارزان در راه خدا همچون سدهایی می مانند که از ورود نقص و خلل در مسیر حق جلوگیری می کنند و راه را بر شیطان می بندند، آنان اجازه نمی دهند دین خدا مورد تهدید واقع شود، بدین سبب محبوب خدایند.

5. توبه؛ بازگشت، ندامت و پشیمانی از گناهان و روی آوردن و پناه آوردن به لطف و رحمت بی کران خداوندی موجب جلب محبت خداست. توبه از گناه رشتۀ محبت را گره مجدد خواهد زد و بنده را به خدا نزدیک تر خواهد کرد و ابواب محبت و رحمت ویژه خداوند را باز می کند. با توبه بندۀ عاصی و گناهکار، از راه لطف و عنایت پروردگار تبدیل به دوست و محبوب خداوند می شود.
صاحب تفسیر راهنما معتقد است؛ یکی از اهداف اشاره به محبت الاهی نسبت به پاکیزگان و توبه کنندگان، تشویق انسان ها به توبه و پاکیزگی است.

6. انفاق کنندگان؛ دادن صدقه و انفاق موجب جلب محبت خداوند است و خداوند انفاق کنندگان را دوست دارد. صدقه و انفاق در حقیقت سپاس گزاری در برابر نعمت های الاهی و پیروی از فرمان اوست.

7. ایمان و عمل صالح؛ ایمان و عمل صالح از دیگر عوامل جلب رضایت و محبوبیت خداست؛ چون پاداش الاهی و نجات، در گرو ایمان توأم با عمل صالح است. بنابراین، ایمان بدون عمل موجب پاداش و نجات نخواهد بود و محبت الاهی را – که از مفهوم "لایحب الظالمین"(آل عمران، 57) خدا ظالمان را دوست ندارد، به دست می آید – در پی نخواهد داشت.

8. احسان؛ احسان و نیکوکاری از دیگر راه های پیمودن مسیر محبت الاهی است.(بقره، 195)

9. طهارت و پاکی؛ خداوند متعال پس از بیان عبادت هایی؛ مانند غسل، وضو و تیمم می فرماید: راز این دستور (دستور به انجام عبادات) آن است که انسان ها پاک و طاهر شوند. "... ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهرکم..."(مائده، 6) خداوند نمی خواهد مشکلی برای شما ایجاد کند، بلکه می خواهد شما را پاک سازد. بنابراین، هر فرمانی که خدای سبحان صادر می کند، اعم از فرامین و دستورهای عبادی و ... سرّش همان طهارت روح و باطن است.

حضرت آیت الله جوادی آملی می گوید: در این که خداوند مثلاً صابران را دوست دارد و یا متوکلین و یا مقسطین را، این دوست داشتن در حقیقت بازگشتش به این است که توکل محبوب خداست و متوکل هم به دلیل این که توکل دارد محبوب خداست.
البته ممکن است، انسان اهل توکل یا صابر، اوصاف دیگری داشته باشد که محبوب خدا نباشد، اما توکل، صبر او محبوب خداست. اما اگر انسان طوری شد که جز خدا چیزی نخواست و تمام مسیرهای کمال را پیمود، آن وقت ذات این انسان محبوب خداوند واقع می شود و پس از آن همۀ اوصاف و افعالش محبوب خدا می گردد.
اگر چنین شد و خدای متعال نسبت به انسانی محبت داشت همۀ نظام آفرینش به او مهر می ورزند؛ چرا که همۀ آنها تابع ارادۀ الاهی هستند. این مقام از برجسته ترین مقام های انسانی است. خداوند محبوب کسی باشد مهم نیست، آنچه بسیار مهم است این است که انسانی محبوب خدا بشود.
بنابراین، اگر چنین شد که انسان حبیب الله شد، آن وقت کار او کار خداست، حرف او حرف خداست و ... و آثار خدایی در او ظهور پیدا می کند.
در حدیث معروف قرب نوافل از رسول خدا (ص) آمده که خدای متعال به من فرمود: "ما یتقرب الی عبد من عبادی بشیء احب الی مما افتر ضت علیه و انه لیتقرب الیّ بالنافلة حتی احبه..."؛ هیچ چیز به اندازۀ انجام واجبات بنده را به من نزدیک نمی کند، اما بندۀ من از راه نوافل (مستحبات) و انجام عبادت های مستحب به من نزدیک می شود، تا آن جا که محبوب من می گردد، اگر محبوب من شد، آن گاه من زبان او می شوم و او با فیض خاص من که در مقام فعل به صورت زبان او درآمده است سخن می گوید و چشم او می شوم و او با فیض خاص من که در مقام فعل به صورت چشم او درآمده است می بیند، بر همین اساس کلام مؤمنی که محبوب خدا شد به منزلۀ کلام خداست.
همچنین اگر انسان محبوب خداوند واقع شد بالاتر از محبوبیت، خداوند عاشق او می شود. بر اساس حدیث وارده از پیامبر (ص) که فرمود: "اذا احب الله عبداً عشقه و عشق علیه، فیقول عبدی انت عاشقی و محبی و انا عاشق لک و محب لک، ان اردت او لم ترد"(طباطبائی، فاطمه، سخن عشق، ص34) زمانی که بنده ای محبوب خدا می شود، خداوند او را عاشق خویش می گرداند و خود نیز به او عشق می ورزد. سپس می گوید: بنده من تو عاشق و دوستدار منی و من نیز عاشق و محب تو هستم چه بخواهی چه نخواهی.
نتیجه آن که راه های مختلفی برای رسیدن به مقام محبت باری تعالی و درک این فیض وجود دارد، که از جملۀ آنها، صبر، توبه، تقوا و ... و به طور خلاصه، ترک محرمات و انجام فرایض و واجبات الاهی و انجام مستحبات است.

بسمه تعالی

عبدالرزاق كاشانى (شارح كتاب منازل السائرين خواجه عبدالله انصاری) مى‏ نويسد:
«عشق و محبّت به محبوب اقتضا مى‏ كند وصال را، و وصال ميسّر نمى‏ شود مگر به بذل روح، و انس به جمال هم اقتضا مى‏ كند كه قلب از التفات به غير او ممنوع شود. پس افراد محبّ وقتى در محبّت صادق‏ اند كه قلبشان تعلق به محبوب داشته باشد».

(شرح منازل السائرين، ص 168)

تقدیم به استاد که شروع کننده این بحث شدند...

اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی
حق قدیمست از کجا یابد حادث قدیم را؟
ما للتراب و رب الارباب؟؟!!! نزد تو بدانچه بدان بجهی و برهی جانست و آنکه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی؟

عاشقانت بر تو تحفه اگر جان آرند
به سر تو که همه زیره به کرمان آرند

زیره به کرمان بری چه قیمت و چه آبرو آرد؟؟؟

چون چنین بارگاهیست اکنون
او بی نیاز است بی نیاز نیاز دوست دارد
تو نیاز ببر
به واسطه ای آن نیاز از میان این حوادث بجهی از قدیم چیزی در تو پیوندد و آن عشق است دام عشق آمد و در پای پیچید که یحبونه تاثیر یحبهم است...
(اشاره هست به آیه قران یعنی ابتدا حضرت حق اونها رو دوست داشت و پس از اون اونها هم الله رو به عشق دوست داشتند پس دوست داشتن اون مقدم بود همون طور که در آیه قران یحبهم ابتدا قرار گرفته )
از آن قدیم قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار ...

این است تمامی این سخن که هیچ تمامش نیست الی یوم القیامة...

سلام علیکم

گدایی هست که هر صبح تا چشم باز میکند میگوید معشوقااا هستی ؟ سپش چونان دیوانگان میگوید معشوقاااا بی تو کجا روم جز تو چه خواهم هر چه هست تویی و مست حضور معشوق می شود و نمیداند چگونه سپاس آن همه محبت را ادا کند.

حمید77;538682 نوشت:
سلام علیکم

گدایی هست که هر صبح تا چشم باز میکند میگوید معشوقااا هستی ؟ سپش چونان دیوانگان میگوید معشوقاااا بی تو کجا روم جز تو چه خواهم هر چه هست تویی و مست حضور معشوق می شود و نمیداند چگونه سپاس آن همه محبت را ادا کند.

سلام علیکم و رحمه الله

گدایی هست که از شدت حادثه محبت دیر زمانی فرق بین صبح و شب رو دیگه درک نمیکنه و دیر زمانی هست که گوش و زبان و چشم رو از دست داده پس نه چیزی رو می تونه گوش بده نه نطقی براش مونده که معشوق رو خطاب کنه و نه چیزی می بینه پس مصداق صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شده و عقلش در محبت زائل شده ...

سلام علیکم

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ ۖ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ

بعضی از مردم، معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب می‌کنند؛ و آنها را همچون خدا دوست می‌دارند. امّا آنها که ایمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشرکان نسبت به معبودهاشان،) شدیدتر است.

سلام علیکم

پس از ماجرای مولانا و شمس یاران به گرد مولانا جمع شدند و از وی اثری، دیوان شعری که نشان شور الهی در جان وی باشد را طلب کردند مولانا گفت خود قبلا چند بیتی سروده ام سپس از زیر عمامه خود کاغذی بیرون آورد که 18 بیت نخستین دیوان کنونی است که با بیت معروف بشنو از نی چون حکایت میکند آغاز می شود. در احوال مولانا نوشته اند که در طول چند سال به کمک یاران موافق و صدیق هزاران بیت شعر از جان وی تراوش کرد. مولانا از پیش نمیدانست بلکه میگفت فی البداهه میگفت میگویند گاهی دو روز و شب پیایپی میگفت و یاران می نگاشتند و گاهی چندین بیتی میسرود و میگفت دیگر فیض نیست. مولانا وجد خود را میسرود شوری که معشوق برجانش نهاده بود لبریز گشته و از زبانش جاری میشد. میگفت : ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما -- جوشی بنه بر شور ما تا می شود انگور ما.

معشوق میخانه ای به وسعت دنیا برپا کرده اما مست پیدا نمی شود. چون شور لازم است. باغبان هستی انگورستانی از آدمیان خلق نموده دانه ای از انگور در نهانخانه جان آدمی به ودیعه نهاده اما مست یافت نمی شود مگر آنان که در ره معشوق غبار جسم از گوهر جانشان بزدایند، آنانکه شوق جسمانی و نفسانی را فدای وجد وی کنند آنگاه معشوق انسان را به حضور شیرینش وجد می بخشد و انسان از دریچه حضور معشوق چونان لبریز شوق می شود. هر چه هست زیبایی ست که غیر او هیچ نیست حتی ذهن تردید آفرین نیز نیست صدای نفس به مدد حضور معشوق به یاوه گویی شبیه می ماند . دیگر هیچ ارزویی باقی نمی ماند جز دوام وصل او .کاش واژه ها توان توصیف حضور او را داشتند. شیرین ترین عزیزترین خواستنی ترین.

بسمه تعالی
این شعر سرار نکات ارزنده و عمیقی برای سالک دارد:


قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند/بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ روی و نبض و قاروره بدید/هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند/آن عمارت نیست ویران کرده‌اند
بی‌خبر بودند از حال درون/استعیذ الله مما یفترون
دید رنج و کشف شد بروی نهفت/لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود/بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کو زار دلست/تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل/نیست بیماری چو بیماری دل
علت
عاشق ز علتها جداست/عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست/عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم
عشق را شرح و بیان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست/لیک
عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت/چون به
عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/شرح
عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب/گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی می‌دهد/شمس هر دم نور جانی می‌دهد
سایه خواب آرد ترا همچون سمر/چون برآید شمس انشق القمر
خود غریبی در جهان چون شمس نیست/شمس جان باقیست کاو را امس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد/می‌توان هم مثل او تصویر کرد
شمس جان کو خارج آمد از اثیر/نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصور ذات او را گنج کو/تا در آید در تصور مثل او
چون حدیث روی شمس الدین رسید/شمس چارم آسمان سر در کشید
واجب آید چونک آمد نام او/شرح کردن رمزی از انعام او
این نفس جان دامنم بر تافتست/بوی پیراهان یوسف یافتست
کز برای حق صحبت سالها/بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود/عقل و روح و دیده صد چندان شود
لاتکلفنی فانی فی الفنا/کلت افهامی فلا احصی ثنا
کل شیء قاله غیرالمفیق/ان تکلف او تصلف لا یلیق
من چه گویم یک رگم هشیار نیست/شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر/این زمان بگذار تا وقت دگر
قال اطعمنی فانی جائع/واعتجل فالوقت سیف قاطع
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق/نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی/هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار/خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار
خوشتر آن باشد که سر دلبران/گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول/بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من/می‌نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان/نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه/بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت/اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی/بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر از آغاز گوی/رو تمام این حکایت بازگوی


شعر از جناب مولوی

از حافظ هم این شعر بسیار عجیب هست ...

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند.

[="Arial"][="Black"]

مفتقر;538438 نوشت:

اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی
حق قدیمست از کجا یابد حادث قدیم را؟
ما للتراب و رب الارباب؟؟!!! نزد تو بدانچه بدان بجهی و برهی جانست و آنکه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی؟

عاشقانت بر تو تحفه اگر جان آرند
به سر تو که همه زیره به کرمان آرند

زیره به کرمان بری چه قیمت و چه آبرو آرد؟؟؟

چون چنین بارگاهیست اکنون
او بی نیاز است بی نیاز نیاز دوست دارد
تو نیاز ببر
به واسطه ای آن نیاز از میان این حوادث بجهی از قدیم چیزی در تو پیوندد و آن عشق است دام عشق آمد و در پای پیچید که یحبونه تاثیر یحبهم است...
(اشاره هست به آیه قران یعنی ابتدا حضرت حق اونها رو دوست داشت و پس از اون اونها هم الله رو به عشق دوست داشتند پس دوست داشتن اون مقدم بود همون طور که در آیه قران یحبهم ابتدا قرار گرفته )
از آن قدیم قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار ...

این است تمامی این سخن که هیچ تمامش نیست الی یوم القیامة...

سلام و عرض ادب
از جناب مفتقر تقاضا کردم که در رابطه با این مطلب قدری بیشتر توضیح دهند تا مطلب اونجور که باید، فهمیده بشه. در مجموع درکی از مطلب فوق داریم اما اگر قدری بیشتر و دقیقتر توضیح بدید ، من و دوستان سپاسگذار خواهیم بود.:Gol:
[/][/]

سلام علیکم و رحمه الله
این خطبه گونه از مطالبی هست که یکی از عرفا بالای منبر بیان کرد و مرید ها نوشتند... به نظرم کامل تر از این بیان در این مسئله وجود نداره ...

اسم این بزرگ مرد رو نمی بریم که هر وقت ما در این سایت اسم شخص بردیم موضوع تاپیک از اصل خودش تبدیل به معتقدین و منکرین شخص شد. آبی ها کلمات نورانی این ولی خدا هست و مشکی ها توضیح این حقیر به اندازه فهم و بضاعت...

اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی...

اگر در تفکر خودت نسبت به نفست ، در مراقبه اندر احوال وجودت تلاش کنی خون جگر بخوری ، عبادت داشته باشی ذکر داشته باشی فکر داشته باشی بعد از کلی مراقبه محاسبه و مجاهده تازه به این میرسی که یه جانی هم اون وسط داری یعنی از جسم که یه ابزار هست به درک عمیق تری میرسی که یه ابزار دیگه هم اون وسط وجودت داری که اسمش هست نفس روح و یا جان اما تازه رسیدی به یه موجود حادث یعنی موجودی که ایجاد شد (کلمه حادث اصطلاح کلامی هست ) حدوث پیدا کردن ...

حق قدیمست از کجا یابد حادث قدیم را؟
حضرت حق یه موجود قدیم هست یعنی ایجاد نشده همواره بوده ( قدیم باز اصطلاح اهل کلام هست) حالا تو چگونه میخوای با اون جانت اگر پیدا کردی که یه موجود حادث هست یه موجود قدیم رو درک کنی؟؟؟ حادث چگونه می تونه قدیم رو بفهمه؟ بچشه؟ ببینه؟


ما للتراب و رب الارباب؟؟!!!

مشتی خاک کجا (تراب) رب الارباب کجا؟ یعنی فاصله تو که خاکی با اون که رب الرباب هست در تصور نمیگنجه؟ یعنی تو را چه به اینکه دنبال این موضوع هستی؟

ادامه دارد

نزد تو بدانچه بدان بجهی و برهی جانست و آنکه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی؟

عاشقانت بر تو تحفه اگر جان آرند
به سر تو که همه زیره به کرمان آرند

پیش تو اونچه که بتونی باهاش پرواز کنی به عالم قدس جانت هست، چه اینکه این دست و پا رو که هر مخلوق غیر انسانی دیگری هم در اختیار داره....
برهی یعنی آزاد بشی ازین خاک غم آلود، بجهی یعنی بپری پرواز کنی...

زیره به کرمان بری چه قیمت و چه آبرو آرد؟؟؟
میگه حالا گیرم جان رو پیدا کردی و گذاشتی کف دست بردی اونجا تو درگاه خدا چی کار کردی با این کار؟ هیچی زیره به کرمان بردی، اونجا معدن جان هست بهتر از جان شما عبادت ببری معدنش هست بهتر از مال شما ، تسبیح و تقدیس ببری معدنش اونجا هست بهتر از تسبیح شما ... ذکر شما

چون چنین بارگاهیست اکنون
او بی نیاز است بی نیاز نیاز دوست دارد
تو نیاز ببر
در این فراز می فرماید تو چیزی ببر که اونجا نیست هرچی اونجا نباشه خریدار شدید داره، جان نبر عبادت نبر تسبیح نبر (البته منظور این نیست که عبادت نداشته باش) میگه تمام اعمالت وجودت بشه نیاز ، تو درگاه خدا نیاز وجود نداره چون بی نیازی مطلق اونجا نشسته ، پس نیاز که اونجا نیست خریدار پیدا میکنه...

به واسطه ای آن نیاز از میان این حوادث بجهی از قدیم چیزی در تو پیوندد و آن عشق است دام عشق آمد و در پای پیچید ...
اگر نیاز رو فهمیدی چجور پیدا کنی به خاطر این نیازی که پیدا میکنی از تمام حوادث سیر و سلوک از تمام چاها و دره ها و عقرب و گرگهای مسیر نجات پیدا میکنی نیاز یعنی بچه ای که گشنه هست و مثل بارون اشک میریزه برای ارائه نیازش به مادرش ... خدا از مادر کم نیست نشون بده که دردش به جانت زده و مثل بارون اشک بریز برای این نیازت... اگر این حالت در سالک پیدا شد خدا هم ازون طرف از سمت خودش به سالک چیزی هدیه میکنه که بهش میگند عشق وجود رو احاطه میکنه...

یحبونه تاثیر یحبهم است...
این ولی خدا در این قسمت بیاناتش از آیه ای عجیب در قرآن استفاده میکنه برای اثبات حرفش ...اون آیه این هست:

يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يِاْتِى اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّوْنَهُ (سوره مائده آیه 54 )

ای کسانی که ایمان آورده اید اگر از دین خودتون بر گردید خدا قومی رو میاره که دوستشون داره و اون ها هم خدا رو دوست دارند...
در این آیه نمیگه اون قوم خدا رو دوست دارند پس خدا هم دوستشون داره اول میگه خدا اون ها رو دوست داره اون ها هم خدا رو دوست دارند...
اون ولی خدا این آیه رو میگیره به این معنی که اول باید خدا خاطر خواه شما بشه اول باید خدا عاشق شما بشه بعدا شما عاشق خدا خواهی شد.. اونجور که شایسته عشق بین خالق و مخلوق هست از جانب مخلوق ... پس اول باید ادمی محبوب خدا باشه بعدا محب خدا بشه...
اما می بینیم این روزا برعکس شده همه عاشق خدا شدند به ظن خودشون اما خدا عاشق کسی نیست؟! پس ایراد کار در همون هست که اون نیاز گم شده در همه...
توهم کردن که دوستدار خدا هستند اما ماجرا اصلا اینجور نیست باید برعکس باشه...

از آن قدیم قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار ...
خب حالا اون عشق باعث یه اتفاق عجیب میشه موجود حادث ما که آدمی هست حتی جانش، به واسطه خودش نیست که الله رو می بینه بلکه از خود الله به کمک خود الله ، الله رو می بینه و اون هست که درک کننده هست نه شما ... یعنی وقتی اون رو درک کردی درک هم مال او هست این هممون فراز ابوحمزه هست که بک عرفتک
به خود تو تو را شناختم نه اینکه من تو را شناختم

این است تمامی این سخن که هیچ تمامش نیست الی یوم القیامة...

واقعا این هست تمامی سخنی که میشه راجع به عشق و محبت گفت و هیچ انتهایی براش تصور نمیشه از بس که مطلب قشنگ عمیق و نورانی هست...الی یوم القیامه یعنی تا اخر همین هست و جز این نیست...

استاد;538181 نوشت:
همه چیز درباره محبت و عشق

سلام
در ایات قران امده که اگر صبر و... داشته باشید محبوب خدا میشوید تا مورد عناید واقع شوید.یعنی محوریت و اساس مورد عنایت قرار گرفتن محبت خاص خدا به شخص است با این حال محبت ما به خدا چه جایگاهی دارد؟

محمد132;545726 نوشت:
سلام
در ایات قران امده که اگر صبر و... داشته باشید محبوب خدا میشوید تا مورد عناید واقع شوید.یعنی محوریت و اساس مورد عنایت قرار گرفتن محبت خاص خدا به شخص است با این حال محبت ما به خدا چه جایگاهی دارد؟

سلام بر کاربر عزیز محمد 132

همان طور که گفتیم خیلی فرق هست بین محبوب خدا بودن و محب خدا بودن، اولی چون از ناحیه ذات باری تعالی هست خیلی اثار بهش مرتبت هست... اما محبت ما به خدا هم دارای اثاری هست اگر به واقع محبتی در کار باشه ...

روزی حضرت رسول(ص) از جوانی پرسید یا فلان در چه حالی هستی ؟ جوان گفت یا رسول الله در حالت یقین حضرت پرسیدند نشان یقین تو چی هست؟ این منطق خیلی منطق زیبایی هست به این خاطر که از بزرگترین آموزگار بشر به ما یاد داده شده ... نشان اون یقین تو چی هست؟ به زبان ساده از کجا معلوم هست که یقین داری؟ واقعا یقین داری یا خودت توهم کردی که یقین داری؟

خیلی خوب هست اگر فکر می کنیم ما محبت خدا رو داریم از خودمون بپرسیم نشان اهل محبت خدا چی هست؟ ایا در ما این نشان وجود داره یا نه؟ اگر محبت خدا در دل داریم واقعا در دل داریم یا همین طور لقه لقه زبان میگیم خدا جون ما خیلی تو رو دوست داریم....

اول باید ببینیم اهل محبت چه نشان هایی دارند یعنی وقتی کسی گرفتار محبت میشه دارای چه حالت هایی هست؟ اگر در ما نبود که هیچی اما اگر در ما بود بعد بحث خواهیم کرد که در قبال این محبت جایگاه خاصی به ما خواهد رسید...

و سلام خدا بر تمام اهل محبتش...

مفتقر;545744 نوشت:
اول باید ببینیم اهل محبت چه نشان هایی دارند یعنی وقتی کسی گرفتار محبت میشه دارای چه حالت هایی هست؟ اگر در ما نبود که هیچی اما اگر در ما بود بعد بحث خواهیم کرد که در قبال این محبت جایگاه خاصی به ما خواهد رسید... و سلام خدا بر تمام اهل محبتش...

سلام و عرض ادب
این فرمایش شما تلنگری بود برای حقیر تا بگردم و نشانه های اهل محبت رو پیدا کنم.
و به لطف خدا به صفحه ای از ترجمه ی کتاب محجه البیضا دست پیدا کردم که اونجا حق مطلب واقعا ادا شده بود.
پیشنهاد میدم دوستان حتما این صفحه رو مطالعه بفرمایند.
اون موقع خیلی چیز ها رو متوجه میشن!!!

http://www.ghadeer.org/social/rah_rj8/rah60005.htm

قسمتی ازاون صفحه که برای حقیر خیلی جالب بود رو اینجا میذارم تا دوستان بیشتر به عمق قضایا پی ببرن.

كمترين درجات محبت خلوت كردن با دوست و لذت بردن از راز و نياز گفتن با اوست ، و كسى كه خواب و افسانه گويى براى او لذيذتر و گواراتر از مناجات با حق تعالى باشد چگونه ممكن است دوستى او درست باشد هرگاه به غير خدا انس گيرد به اندازه اين انس از خدا دور و از محبت او ساقط مى شود در داستان برخ كه برده اى سياه بود و موسى (عليه السلام ) به وسيله او استسقاء و طلب باران كرد آمده است كه خداوند به موسى عليه السلام فرمود: برخ بنده اى نيكو براى من است جز اين كه در او عيبى است ، عرض كرد: پروردگارا عيب او چيست ؟ فرمود: از نسيم سحر خوشش مى آيد و با آن آرامش مى يابد، و كسى كه مرا دوست بدارد به چيزى آرام نمى گيرد.
نقل شده است عابدى در بيشه زارى روزگارى دراز خدا را عبادت كرد.روزى نگاهش به پرنده اى افتاد كه در درختى آشيانه ساخته و در آن سكنا گزيده و نغمه سر مى دهد، گفت : اى كاش نماز گاه خود رادر زير اين درخت قرار دهم و با آواز اين مرغ انس گيرم و همين كار را انجام داد خداوند به پيامبر زمان او وحى فرمود كه به فلان عابد بگو: چون به مخلوقى انس ‍ گرفتى تو را از درجه اى ساقط كردم كه هرگز به هيچ عمل خود نمى توانى به آن برسى ، بنابراين نشانه محبت كمال انس به مناجات با محبوب و كمال تنعم به خولت با او و كمال بيزارى از هر چيزى است كه خلوت را بر او منغض كند و مانع لذت راز و نياز او با محبوب گردد؛ و نشانه كمال انس با خدا آن است كه همه عقل و فهم آدمى در لذت مناجات با او مستغرق شود، و مانند كسى باشد كه با معشوق خود در خطاب است و با او راز و نياز مى گويد

رحمت بیکران الهی;545860 نوشت:
كمترين درجات محبت خلوت كردن با دوست و لذت بردن از راز و نياز گفتن با اوست ، و كسى كه خواب و افسانه گويى براى او لذيذتر و گواراتر از مناجات با حق تعالى باشد چگونه ممكن است دوستى او درست باشد هرگاه به غير خدا انس گيرد به اندازه اين انس از خدا دور و از محبت او ساقط مى شود در داستان برخ كه برده اى سياه بود و موسى (عليه السلام ) به وسيله او استسقاء و طلب باران كرد آمده است كه خداوند به موسى عليه السلام فرمود: برخ بنده اى نيكو براى من است جز اين كه در او عيبى است ، عرض كرد: پروردگارا عيب او چيست ؟ فرمود: از نسيم سحر خوشش مى آيد و با آن آرامش مى يابد، و كسى كه مرا دوست بدارد به چيزى آرام نمى گيرد.
نقل شده است عابدى در بيشه زارى روزگارى دراز خدا را عبادت كرد.روزى نگاهش به پرنده اى افتاد كه در درختى آشيانه ساخته و در آن سكنا گزيده و نغمه سر مى دهد، گفت : اى كاش نماز گاه خود رادر زير اين درخت قرار دهم و با آواز اين مرغ انس گيرم و همين كار را انجام داد خداوند به پيامبر زمان او وحى فرمود كه به فلان عابد بگو: چون به مخلوقى انس ‍ گرفتى تو را از درجه اى ساقط كردم كه هرگز به هيچ عمل خود نمى توانى به آن برسى ، بنابراين نشانه محبت كمال انس به مناجات با محبوب و كمال تنعم به خولت با او و كمال بيزارى از هر چيزى است كه خلوت را بر او منغض كند و مانع لذت راز و نياز او با محبوب گردد؛ و نشانه كمال انس با خدا آن است كه همه عقل و فهم آدمى در لذت مناجات با او مستغرق شود، و مانند كسى باشد كه با معشوق خود در خطاب است و با او راز و نياز مى گويد

سلام و عرض ادب دوباره

این دو داستان سوالی رو برای حقیر پیش آوردن.

یکی از نام های خدا که توی دعای جوشن کبیر اومده نام شریف یا انیس من لا انیس له هست.

وقتی میایم این نام رو طبق این دو داستان بررسی میکنیم میبینیم که مفهوم این نام اینه که اگر انیسی نداشتی خدا انیست میشه. خدا تنها انیس افرادی هست که انیسی ندارن.

یعنی اگر میخوایی خدا انیست بشه نباید با هیچ کس انس بگیری.

حالا سوال اینجاست که ، نام های مشابه دیگری توی دعای جوشن کبیر اومده، مثل یا حبیب من لاحبیب له ، یا عماد من لا عماد له ، یا طبیب من لا طبیب له و ...

آیا معنا و مفهوم اون نام ها هم به همین منوال هست؟

یعنی نباید هیچ حبیب و دوستی داشته باشی تا خدا دوستت بشه؟

یا نباید هیچ طبیبی داشته باشی تا خدا طبیبت بشه؟

ممنون میشم اگر توضیح بفرمایید.

خداخیرتون بده

رحمت بیکران الهی;546875 نوشت:
سلام و عرض ادب دوباره

این دو داستان سوالی رو برای حقیر پیش آوردن.

یکی از نام های خدا که توی دعای جوشن کبیر اومده نام شریف یا انیس من لا انیس له هست.

وقتی میایم این نام رو طبق این دو داستان بررسی میکنیم میبینیم که مفهوم این نام اینه که اگر انیسی نداشتی خدا انیست میشه. خدا تنها انیس افرادی هست که انیسی ندارن.

یعنی اگر میخوایی خدا انیست بشه نباید با هیچ کس انس بگیری.

حالا سوال اینجاست که ، نام های مشابه دیگری توی دعای جوشن کبیر اومده، مثل یا حبیب من لاحبیب له ، یا عماد من لا عماد له ، یا طبیب من لا طبیب له و ...

آیا معنا و مفهوم اون نام ها هم به همین منوال هست؟

یعنی نباید هیچ حبیب و دوستی داشته باشی تا خدا دوستت بشه؟

یا نباید هیچ طبیبی داشته باشی تا خدا طبیبت بشه؟

ممنون میشم اگر توضیح بفرمایید.

خداخیرتون بده

با عرض سلام خدمت خواهر گرامی رحمت بیکران الهی و با تشکر فراوان از شما بخاطر سوال خوبی که مطرح فرمودید.
در بند 59 دعای شریف جوشن کبیر که حاوی 1001 اسم از اسمای شریف حق تعالی است می خوانیم :
يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ
یعنی اى دوست آنکس که دوستى ندارد اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد اى رفیق آن کس که رفیق ندارد اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد اى مونس آنکس که مونسى ندارد اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد اى همدم آن کس که همدمى ندارد.
در پاسخ به سوال خوبتان توجه شما را به چند نکته جلب می کنم:
1-در فراز فوق تمامی کلمات به معنای حقیقی و اتم آن اراده شده است یعنی وقتی سخن از حبیب و طبیب و مجیب و شفیق و رفیق و مغیث و دلیل و انیس و راحم و صاحب به میان آمده است معانی اتم این کلمات که اختصاص به حضرت حق سبحانه و تعالی دارد مراد می باشد. بنابراین موجوداتی که به مجاز دارای وصف حبیب بودن و طبیب بودن و مجیب بودن و شفیق بودن و رفیق بودن و... می باشند از شمول این کلمات خارج میشوند.
مولانا می فرماید:
با حضور آفتاب خوش مساغ
روشنایی جستن از شمع و چراغ
بی گمان ترک ادب باشد زما
کفر نعمت باشد و فعل هوی
استعانت جستن از غیر خدا
مرد را بی شک فزاید ابتلا
2-اگر معنای حقیقی توحید صمدی قرآنی برای ما مکشوف شود خواهیم دید که اگر حب و طبابت و استعانت و اجابت و شفقت و رفاقت و غیاث و دلالت و انس و رحمت و صحبتی نیز با دیگران مشاهده میشود ازآنجا که خلق یکپارچه فقر و نداری هستند تمامی کمالات ایشان اسناد به حق می یابد و هیچ یک از این کمالات ارجاع به خلق پیدا نمی کند لذا از اساس اسناد طبابت و استعانت واجابت و رفاقت و امثال آن به خلق، اسنادی خطا و از روی اشتباه می باشد.
3-امام صادق علیه السلام در حدیثی فرمودند: « مَا وَجَدْنَا لِلْحُمَّى مِثْلَ الْمَاءِ الْبَارِدِ وَ الدُّعَاء» (بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص 96) یعنی براي تب علاجي نيافتم مؤثّرتر از آب سرد و دعا. این فرمایش امام قاعده ای فراگیر است که به انسان رمز حقیقی توحید صمدی قرانی اعطا می کند و او را به این حقیقت رهنمون می سازد که موحد حقیقی حق و خلق را با هم مشاهده میکند یعنی نه آنچنان جانب افراط گزیده و حق را دیده و خلایق را انکار می کند ونه آنچنان رو به تفریط برده و خلق را دیده و حق را انکار می نماید بلکه در تمامی شئون زندگی حق را با حساب و اندازه ای مقرر که در تمامی مظاهر سریان دارد مشاهده می کند فافهم!
4- امام صادق علیه السلام در حدیثی دیگری فرمودند: «أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً» (الكافي ،ج1،ص183) یعنی خدا اِبا دارد از اينكه امور را جاري سازد مگر از راه علل و اسبابش ؛ لذا براي هر چيزي سببي قرار داد. از این نکته علیا میتوان دریافت که حب و طبابت و استعانت و اجابت و شفقت و رفاقت و غیاث و دلالت و انس و رحمت حق در دنیا به اسبابی گماشته شده است که باید با دیده حق بین این کمالات الهی را در میان خلایق جستجو کرد.
بر همین اساس در روایتی آمده است که پيامبري از پيامبران خدا بيمار شد ، پس گفت: معالجه نمي كنم تا آن كس كه مرا بيمار نموده خود مرا شفا دهد. پس خدا به او وحي نمود كه شفا نمي دهم مگر اينكه خود را معالجه كني كه همانا شفا از من است. (يعني شفاي حاصل از دارو نيز به اراده من است)» ( بحار الأنوار ، ج‏59 ،ص66 )

سلام و عرض ادب

ممنون از پاسخ خوب و جامعتون .ولی استاد چیزی که بیشتر منو به تحیر وا داشته این دو داستان هست. مثلا این قسمت از داستان رو که رنگی کردم.

نقل قول:
در داستان برخ كه برده اى سياه بود و موسى (عليه السلام ) به وسيله او استسقاء و طلب باران كرد آمده است كه خداوند به موسى عليه السلام فرمود: برخ بنده اى نيكو براى من است جز اين كه در او عيبى است ، عرض كرد: پروردگارا عيب او چيست ؟ فرمود: از نسيم سحر خوشش مى آيد و با آن آرامش مى يابد، و كسى كه مرا دوست بدارد به چيزى آرام نمى گيرد.

خب قطعا نگاه ما هم به تمام خلایق چه انسان ها و چه دیگر موجودات نگاه وسیله ای هست . مثل اینجا که نسیم سحر آورده شده.ولی خب اینجا آرام گرفتن با اون نسیم سحری موجب ناراحتی خداوند متعال بوده!!!

و حتی برای حقیر هم پیش اومده که افرادی که واقعا محبت به اونها محبت طولی بوده.(چون رنگ و بوی خدامیدن دوستشون داریم) . ولی همان محبت و انس به اونها باعث جدایی از خدا شده .جدایی به شکلی که دیگه انسان طعم شیرین انس با خدا رو نمی چشه.حرف میزنه با خدا ولی اون حلاوتی که فقط خدا انیس باشه و لاغیر رو نداره!!!

استاد من اینجا رو خیلی گیر کردم ممنون میشم راهنماییم کنید!!!

خداخیرتون بده

رحمت بیکران الهی;547349 نوشت:
ب قطعا نگاه ما هم به تمام خلایق چه انسان ها و چه دیگر موجودات نگاه وسیله ای هست . مثل اینجا که نسیم سحر آورده شده.ولی خب اینجا آرام گرفتن با اون نسیم سحری موجب ناراحتی خداوند متعال بوده!!!

و حتی برای حقیر هم پیش اومده که افرادی که واقعا محبت به اونها محبت طولی بوده.(چون رنگ و بوی خدامیدن دوستشون داریم) . ولی همان محبت و انس به اونها باعث جدایی از خدا شده .جدایی به شکلی که دیگه انسان طعم شیرین انس با خدا رو نمی چشه.حرف میزنه با خدا ولی اون حلاوتی که فقط خدا انیس باشه و لاغیر رو نداره!!!

استاد من اینجا رو خیلی گیر کردم ممنون میشم راهنماییم کنید!!!

سلام علیکم

کلام استاد کلام کاملی هست که ورای اون تصور نمیشه اما عزیزان سروران رسیدن به حد وسطی که صادق آل محمد تعیین کرد به راحتی دست نمیده .... یعنی خط به تیزی مو تصور کنید که این طرفش کفر هست و سقوط و اون طرفش هم کفر و سقوط هست... هر بشری وقتی روی این خط وایمیسه اگر سالک مجرب هزار ساله باشه سقوط میکنه یعنی تنها چند لحظه می تونه یکپارچه بودن اون محبت با محبت خدا رو درک کننده به یک روز نمیکشه که اون محبت رو مستقل در اون فرد میبینه و سقوط میکنه ....
سرکار رحمت بی کران الهی مشکل اینجاست که وایسادن روی اون تار مو تنها چند لحظه هست...

بلعم باعورا داننده اسم اعظم سقوط کرد ما که دیگه بچه سالک یه روزه هم محسوب نمیشیم.

و سلام خدا بر تمام اهل سلوک

مفتقر;547451 نوشت:
سلام علیکم

کلام استاد کلام کاملی هست که ورای اون تصور نمیشه اما عزیزان سروران رسیدن به حد وسطی که صادق آل محمد تعیین کرد به راحتی دست نمیده .... یعنی خط به تیزی مو تصور کنید که این طرفش کفر هست و سقوط و اون طرفش هم کفر و سقوط هست... هر بشری وقتی روی این خط وایمیسه اگر سالک مجرب هزار ساله باشه سقوط میکنه یعنی تنها چند لحظه می تونه یکپارچه بودن اون محبت با محبت خدا رو درک کننده به یک روز نمیکشه که اون محبت رو مستقل در اون فرد میبینه و سقوط میکنه ....
سرکار رحمت بی کران الهی مشکل اینجاست که وایسادن روی اون تار مو تنها چند لحظه هست...

بلعم باعورا داننده اسم اعظم سقوط کرد ما که دیگه بچه سالک یه روزه هم محسوب نمیشیم.

و سلام خدا بر تمام اهل سلوک

سلام و عرض ادب

ممنونم از توضیح خوبتون.

پس راهش چیه؟ حالا باید چکار کنیم؟یعنی نباید به هیچ یک اولیای خدا نزدیک شد که باعث محبت و انس بشه؟

یا اینکه چجور اون نسیم سحری که با خلوت خدا جمع بشه انسان رو مست میکنه رو دوست نداشته باشیم؟

و یا خیلی چیز های دیگه که ما فکر میکنیم بهشون نگاه طولی داریم ولی استقلالی هست رو نداشته باشیم؟

رحمت بیکران الهی;547472 نوشت:
پس راهش چیه؟ حالا باید چکار کنیم؟یعنی نباید به هیچ یک اولیای خدا نزدیک شد که باعث محبت و انس بشه؟

سلام علیکم و رحمه الله

وقتی انسان درونش به طهارت نرسیده باشه ، در کنار اولیای خدا زشتیهاش هویدا میشه...

راهش این هست که سالک تمرکزش روی طهارت وجودیش باشه بعدا طلب زیارت و نزدیکی اولیای خدا کنه...

شاید بسیاری مطرح کنند که طهارت خودش با کنار اولیای خدا بودن به دست میاد این حرف حرف اشتباهی نیست اما همه چیز هم کنار اولیای خدا بودن نیست قسمتی از وجود رو خود فرد باید پالایش کنه...

و سلام خدا بر اهل طهارت ...

رحمت بیکران الهی;547349 نوشت:
سلام و عرض ادب

ممنون از پاسخ خوب و جامعتون .ولی استاد چیزی که بیشتر منو به تحیر وا داشته این دو داستان هست. مثلا این قسمت از داستان رو که رنگی کردم.

در داستان برخ كه برده اى سياه بود و موسى (عليه السلام ) به وسيله او استسقاء و طلب باران كرد آمده است كه خداوند به موسى عليه السلام فرمود: برخ بنده اى نيكو براى من است جز اين كه در او عيبى است ، عرض كرد: پروردگارا عيب او چيست ؟ فرمود: از نسيم سحر خوشش مى آيد و با آن آرامش مى يابد، و كسى كه مرا دوست بدارد به چيزى آرام نمى گيرد.
خب قطعا نگاه ما هم به تمام خلایق چه انسان ها و چه دیگر موجودات نگاه وسیله ای هست . مثل اینجا که نسیم سحر آورده شده.ولی خب اینجا آرام گرفتن با اون نسیم سحری موجب ناراحتی خداوند متعال بوده!!!

و حتی برای حقیر هم پیش اومده که افرادی که واقعا محبت به اونها محبت طولی بوده.(چون رنگ و بوی خدامیدن دوستشون داریم) . ولی همان محبت و انس به اونها باعث جدایی از خدا شده .جدایی به شکلی که دیگه انسان طعم شیرین انس با خدا رو نمی چشه.حرف میزنه با خدا ولی اون حلاوتی که فقط خدا انیس باشه و لاغیر رو نداره!!!

استاد من اینجا رو خیلی گیر کردم ممنون میشم راهنماییم کنید!!!

خداخیرتون بده


با عرض سلام خدمت شما خواهر گرامی سرکار خانم رحمت بیکران الهی
دقتتان در مجامع روایی قابل تحسین است امیدوارم در صراط بندگی و اطاعت همیشه قدمی استوار و نظری عمیق داشته باشید.
در پاسخ به سوالتان باید بگویم احادیثی از این دست را نمی توان معیاری جامع و میزانی کامل برای تمامی افراد برشمرد. زیرا به خوبی پیداست که در این حدیث قدسی نظر به حال شخصی فرد خاصی شده است.
البته اصل مطلب کاملا درست است و مطابق موازین عرفانی می باشد چرا که در عرفان حقیقی معروف است که نهایت اخلاص بندگی در پیشگاه الهی نادیده انگاری خود و عبادات خویشتن است. چه بسا ازدیاد علمی و درایت عقلی که موجب عجب و خودبرتربینی و غره شدن فرد گردد و نه تنها حجاب از روح نزداید بلکه موجب افزایش حجابها گردد. حتی بالاترین درجات عرفان نیز اگر وسیله ای برای فخر و خود نگری شود، حجابی عظیم خواهد بود که دیده دل را از شهود وجه الله اعظم می پوشاند. به عبارت دیگر باید گفت : عرفان اگر به شکل حجاب در آید، از حجاب علم و عقل ضخیم تر می شود.

برهمین اساس جناب بوعلی سینا در کتاب اشارات و تنبیهات می فرماید: «الا لتفات الی ما تنزه عنه شغل و الاعتداد بما هو طوع من النفس عجز و التبجح بزینه الذات و ان کان بالحق تیه والا قبال بالکلیه علی الحق خلاص» یعنی التفات به امور دنیوی که عارف باید از آن ها منزه باشد، موجب اشتغال روح به علایق دنیوی می شود، و اعتنا به اطاعت نفس، ناتوانی است و سرور و ابتهاج به آرایش ذات به جهت عرفان، اگرچه آن آرایش به جهت تخیل ارتباط با حق جل و علا باشد، گمراهی است. و فقط روی نمودن با تمام ذات به بارگاه حق، رهاشدن از ماسوای حق است.»
و در بخش دیگری از همان کتاب می فرماید: «من اثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی و من وجد العرفان کانه لا یجده بل یجد المعروف به فقد خاض لجه الوصول» یعنی هرکس که عرفان را برای خود عرفان بخواهد، او زینتی برای ذات خود خواسته است. و اگر کسی عرفان را دریابد، به طوری که توجهی به خود حالت عرفانی نداشته باشد، بلکه خود معروف خداوند سبحان را دریافت نماید، در دریای وصول غوطه ور شده است.
خواهر گرامی ام! لذت و کامیابی از نسیم صبح گاهی نیز بر مذاق سالک طریقت شیرین است اما نه آنچنان که برتر از حلاوت مناجات با معبود و خلوت و انس با وی باشد اگر سالکی مجذوب حالات عرفانی خود شد و از این جذبات از فروغ رخ ساقی بازماند در حجاب افتاده است که علاج آن به فزونی اظهار عجز و نیاز در پیشگاه الهی و پناه به او از شر وساوس نفسانی است.

[="Arial"][="Black"]سلام ببخشید یه سوال منظور از حالات عرفانی چیه که نمیذاره که حلاوت راز و نیاز با خدا تجربه کنه؟[/][/]

باخیش;548980 نوشت:
سلام ببخشید یه سوال منظور از حالات عرفانی چیه که نمیذاره که حلاوت راز و نیاز با خدا تجربه کنه؟

سلام علیکم و رحمه الله

کاربر باخیش تو هیچ کدام از پست های دوستان همچین حرفی زده نشده که حالت عرفانی وجود داره که نمیذاره حلاوت راز و نیاز با خدا رو آدمی تجربه کنه بلکه گفتیم
زندگی روزمره خیلی لحظات داره که به ظاهر اون رفتار شرعی هست مثلا تو خیلی از مجلس ها شرکت کردن شاید سفارش شرعی هم داشته باشه اما این نشست و برخواست بیش از حد باعث میشه اون حالت عرفانی خاص که انسان می تونه از دعا و راز و نیاز بهره های عمیق ببره رو از ادم سلب میکنه...

[="Arial"][="Black"]

مفتقر;549055 نوشت:
سلام علیکم و رحمه الله

کاربر باخیش تو هیچ کدام از پست های دوستان همچین حرفی زده نشده که حالت عرفانی وجود داره که نمیذاره حلاوت راز و نیاز با خدا رو آدمی تجربه کنه بلکه گفتیم
زندگی روزمره خیلی لحظات داره که به ظاهر اون رفتار شرعی هست مثلا تو خیلی از مجلس ها شرکت کردن شاید سفارش شرعی هم داشته باشه اما این نشست و برخواست بیش از حد باعث میشه اون حالت عرفانی خاص که انسان می تونه از دعا و راز و نیاز بهره های عمیق ببره رو از ادم سلب میکنه...

یه عالمه مرسیلر از توضیح اتون
الان متوجه شدم منظور چی بود دستتون درد نکنه[/][/]

سلام علیکم و رحمه الله

امروز حالتی داشتم راجع به این تاپیک اینکه انقدر راجع به محبت بگیم که هم خودمون گرم بشیم و هم دیگران رو گرم کنیم. حقیر پیش قدم میشم که تمام مطالبی که راجع به محبت هست رو از کلمات بزرگان استخراج کنم و اینجا بنویسم در غیاب استاد عزیز که دچار کسالت هستند... اما از سرورم استاد اویس درخواست دارم حتما مطالب رو بخونند و اگر اشتباهی در این مطالب بود گوشزد کنند ...
از همه دوستان درخواست دارم کنار حقیر بمونند و هر کس هر مطلبی می بینه راجع به محبت در اینجا برای استفاده دیگر عزیزان قرار بده ...
اسم بزرگان رو ننویسید که دچار بحث های بی جهت نشیم تنها کلام رو نقل کنید. تا جایی که می تونید وفادار به جملات باشید الا اینکه احساس کنید خیلی ثقیل هست...

دنیا منسی است ذکر آخرت را ( منسی یعنی سبب فراموشی است) و ذکر آخرت منسی است یاد دنیا را ، دنیا به دست (این کس در این حالت) چنان است که موش به دست گربه ، از صحبت بنده خدا او را آن شده باشد که آن شیخ را سی سال بر روی سجاده نشده باشد (یعنی همنشینی با بنده خاص خدا با شما اون میکنه که سی سال روی سجاده نشستن اون اثر رو نداره)، سیم سبب نسیان محبت خداست که از دنیا و از آخرتش فراموش شود الدنیا حرام علی اهل الاخره و الاخره حرام علی اهل دنیا و الدنیا و الاخره حرمان علی اهل الله ...

سلام دوستان بنده یک سوال داشتم ! معنای مودت دقیقا (دقیقا) چیست. آیا ربطی به این تاپیک هم دارد !؟

پادشاهی پیش از آنکه ملک را بگذارد درین هوس( منظور در طلب خدا) مالها بذل کردی و به تن طاعت ها کردی و گفتی چه کنم و این چگونه است که گشایش نمی شود. تا شبی بر تخت خفته بود، خفته بیدار، و پاسبان ها چوبک ها و طبل ها و نایها و بانگاها می زدند او با خود می گفت که شما کدام دشمن را باز می دارید که دشمن با من خفته است ما محتاج نظر خدائیم ( منظور خطاب به نفسش بوده که ادمی دشمنی بزرگتر از نفس خودش نداره وقتی نفس مریض احوال باشه) ...
از شما چه ایمنی آید که امان نیست الا در پناه لطف او ... درین اندیشه ها دلش را سودا می ربود سر از بالش بر میداشت و باز مینهاد عجباً للمحب کیف ینام ( عجیب هست که اهل محبتی دچار خواب بشه)
ادامه دارد انشالله ...

maes;549326 نوشت:
سلام دوستان بنده یک سوال داشتم ! معنای مودت دقیقا (دقیقا) چیست. آیا ربطی به این تاپیک هم دارد !؟

کاربر maes مودت یعنی احساس مهربانی و دوست داشتن بیشتر بین دو آدم مورد استفاده قرار میگیره در آیات قرآن راجع به خانواده بین زن و مرد این کلمه مورد استفاده قرار گرفته و در آیه بستگان پیامبر اصطلاح موده ذی القربی مشهور هست اما حب یه فضای روحی خاصی رو ترسیم میکنه که نسبت به ود (مودت) تفاوت داره...
محبت بیشتر بین خدا و ادمی مطرح میشه بین آدمی و مطالب غیبی... اگر در اسک جستجو کنید معنی مودت که کلمه قرآنی هست رو بحث کردند...

ناگاه غلبه و بانگ قدم نهادن تند بر بام کوشک بدو رسید چنانکه جمعی میایند و میروند و بانگ قدمهاشان میاید از کوشک... او را حیرتی و دهشتی عجب آمد چنانکه خود را و سرا را فراموش کرد و نمی توانست بانگ زند...
یکی از بام کوشک سر فرو کرد، گفت: تو کیستی برین تخت؟

شاه گفت من شاهم شما کیستید برین بام؟

گفت: ما دو سه قطار شتر گم کردیم برین بام کوشک می جویم؟!

شاه گفت دیوانه ای ؟؟؟

گفت دیوانه تو ای!!!

شاه گفت: شتر را بر بام کوشک گم کرده ای؟ اینجا جویند شتر را ؟

گفت خدا را بر تخت ملک جویند ؟ خدا را اینجا جویی؟

همان بود دیگر کس او را (یعنی شاه را) ندید ، برفت و جانها در پی او...

یعنی همین سخن براش کافی بود، اون که روی پشت بام بوده یکی از اولیا بوده که برای تلنگر زدن به این شاه ماموریت داشت یه همچین جملاتی رو به شاه بگه... برفت و جانها در پی او ، یعنی شاه که اسم نمی بریم کدام یکی از بزرگان بود از اولیا شد و بسیاری از جانهای مقدس در پی او رفتند و از اولیا شدند... این ماجرای بیدا شدن یکی از اولیا هست...

تا خود را به چیزی ندادی به کلیت آن چیز صعب و دشوار نماید، چون خود را به کلی به چیزی دادی دیگر دشوار نماند ...

عزیزان یکی از خاصیت های محبت این هست که شما رو درگیر میکنه به کلیت ... سختی بسیاری از مراتب سلوک به این دلیل هست که سالک به کلیت خودش رو غرق در این وادی نکرده بلکه میخواد درگیر باشه اما زیاد هم درگیر نباشه... میخواد خدا تنها جزئی از زندگیش باشه بیشتر کمک حالش باشه برای تمایلات نفسانیش برای ازدواجش برای تحصیلاتش برای زندگی خوبی داشتن، البته شان یک همچین آدمی خیلی بالاتر از کسی هست که بدون نیاز به خدا تمام این ها رو جستجو میکنه اما خب همچین آدمی سالک الهی محسوب نمیشه ... در خوشبینانه ترین حالت یک مومن معمولی هست.

اما سالک الهی روز و شب می کنه مانند گم شده ای در بیابان، از حال روز خودش خبر دار نیست از صحبت هایی که مردم می کنند خبر دار نیست از سر و وضع دیگران خبر دار نیست، از اینکه کی چی کار میکنه ؟ کی چی میگه؟ کیا بردن؟ کیا باختن؟ و غیر خبر دار نیست ( منظور ما این نیست که یک آدم منفعل هست منظور این هست که چون سالک رو مطلوبی هست که حاصل نشده در غم این مطلوب از توجه به همه چیز جز مطلوبش فارغ هست...

متاسفانه سالک الهی این روزها یا اصلا وجود نداره یا خیلی کم اگر توجه کنید مذهبی های ما این روزا از هرچیزی میگند و میشنوند الا اونچه که باید پیگیری کنند..

و سلام خدا بر اهل سلوک

[="Arial"][="Black"]با اجازه جناب مفتقر



"نگاه مجنون "

" چنانکه گفت هارون الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت ، و از مشرق تا مغرب قصه عشق او را عاشقان آینه خود ساخته اند .
خرج بسیار کردند و حیله بسیار ، و لیلی را بیاوردند . به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه ، شمعها برافروخته ، دراو نظر می کرد ساعتی ، و ساعتی سر پیش می انداخت . با خود گفت که در سخنش درآرم ، باشد به واسطه سخن در روی او ان چیز ظاهرتر شود .


رو به لیلی کرد و گفت : لیلی تویی ؟
گفت : بلی ، لیلی منم ؛ اما مجنون تو نیستی ! آن چشم که در سر مجنون است در سر تو نیست .
مرا به نظر مجنون نگر . محبوب را به نظر محب نگرند که یحبهم . خلل از اینست که خدا را به نظر محبت نمی نگرند ، به نظر علم می نگرند ، و به نظر معرفت ، ونظر فلسفه ! نظر محبت کار دیگرست . "

[/][/]

[="Arial"][="Black"]دلا تا باغ سنگی در تو فروردین نخواهد شد...

عرض سلام و ادب

از اساتید و سروران گرامی تقاضا دارم که اگر امکان داره در رابطه با چگونگی ایجاد محبت هم صحبت کنند. اینکه چجور وجودمون رو گرم کنیم و گرم نگه داریم.
گاهی محبتی گذرا در وجودم جریان پیدا میکنه و شاید در کمتر از یک روز اون گرما رو از دست میدم.شایدم اصلا محبتی نیست و من در خیالم تصور میکنم که گرم شدم!!!
میشه گفت که در محبت هم میشه مثل وجد، خودمونو با محبت نشان بدیم و هرچند گرمایی نداریم اما به ظاهر تظاهر به گرما و محبت کنیم؟
[/][/]

[="Georgia"][="Blue"]

*گوهــر*;551065 نوشت:
عرض سلام و ادب

از اساتید و سروران گرامی تقاضا دارم که اگر امکان داره در رابطه با چگونگی ایجاد محبت هم صحبت کنند. اینکه چجور وجودمون رو گرم کنیم و گرم نگه داریم.
گاهی محبتی گذرا در وجودم جریان پیدا میکنه و شاید در کمتر از یک روز اون گرما رو از دست میدم.شایدم اصلا محبتی نیست و من در خیالم تصور میکنم که گرم شدم!!!
میشه گفت که در محبت هم میشه مثل وجد، خودمونو با محبت نشان بدیم و هرچند گرمایی نداریم اما به ظاهر تظاهر به گرما و محبت کنیم؟

با عرض سلام خدمت شما خواهر گرامی
مهمترین امری که باعث ایجاد محبت و تحکیم آن میشود انجام کارهایی است که محبوب محب می باشد. اگر محبوب حق سبحانه و تعالی است بهترین راهکار برای تقویت محبت الهی انجام واجب و ترک حرام و توسل به وسایط فیض الهی یعنی ائمه معصومین علیهم السلام است.
اما راهکار پیشنهادی شما نیز صحیح است. یکی از اصول روانشناسی برای ایجاد محبت بین دیگران اظهار محبت به ایشان است. یعنی اگر چه در آغاز میل و رغبت چندانی از نزدیکی و انس و الفت با دیگران در قلب آدمی نباشد شخص می تواند با تظاهر به محبت و دوستی به تدریج این میل و رغبت را در قلبش ایجاد نماید.
به عنوان مثال قرائت دایمی مناجات المحبین همراه با توجه قلبی و طهارت ظاهری وباطنی برای نیل بدین مقصود موثر خواهد بود.
[/][/]


محبت مرگ ؟!

پس این سخن همچون آینه روشن است اگر تو را روشنایی و ذوقی هست که مشتاق مرگ باشی بارک الله فیک، مبارکت باد و ما را هم از دعا فراموش نکن و اگر چنین نوری نداری و ذوقی نداری پس تدارک بکن و بجو و جهد کن که قرآن خبر می دهد که اگر بجویی چنین حالتی بیابی پس بجو فتمنو الموت ان کنتم صادقین (آیه 188 سوره بقره)مومنین مرگ را جویانند ...
این آینه روشن است که شرح حال خود درو بیابی هر حالی هر کاری که در آن حال مرگ را دوست داری آن کار نکوست ...پس میان هر کاری که متردد باشی درین آینه بنگر که از آن دو کار به مرگ کدام لایق تر است باید که بنشینی نوری، صافی، مستعد، منتظر به مرگ، یا بنشینی مجتهد در اجتهاد وصول این حال، می پنداری که آنکس که لذات (از دنیا) برگیردحسرت او کمتر باشد؟ حقا که حسرت او بیشتر باشد، زیرا که با این عالم بیشتر خو کرده است آنچه در شرح عذاب گور گفته اند از روی صورت و مثال من از روی معنی با تو بیان کردم.

البته منظور کسانی نیستند که خسته شده اند و یا دچار مصیبتی شدند و از دنیا متنفر شده اند و آرزوی مرگ می کنند منظور کسانی است که حالتی از جهان غیب براشون تجلی کرده و اون ها رو مشتاق و دوستدار مرگ قرار داده ...

محبت و ادب!!!
ایاز بنده خاص شاه سلطان محمود بود روزی سلطان محمود جهت امتحان گوهر به وزیر داد که چگونه هست؟ خوب هست؟ وزیر گفت خوب هست همه ملک شاه ربع گوهر نیرزد، هم بی ادبی(یعنی تعریف اضافه وزیر جلو پادشاه از جواب سوال خیلی بی ادبی بود، عزیزان منظور از ادب در عالم معرفت با ادب مرسوم در کوچه و بازار خیلی تفاوت داره و ادب در عرفان و سیر و سلوک خیلی پیچیده تر از ادب مرسوم هست...) شاه گوهر به حاجب داد (حاجب یکی از نگهبانان و دربانان قصر هست) و حاجب مقلد وزیر چون که تحسین (به مکر) شاه در حق وزیر را دیده است...
شاه گفت نیکو هست؟
حاجب: چه جای نیکو؟!!! هم بی ادبی،
شاه: خوب هست؟
حاجب: صد هزار خوب، زیادت به تحسین شاه، آنهم بی ادبی،
شاه: گوهر بشکن
حاجب: چگونه بشکنم؟ لایق خزینه هست نه شکستن... شاه خلعتی به هدیه به او داد
( البته به مکر) این هم امتحان...
گوهر دست به دست شد تا به ایاز رسید، شاه لرزید که ایاز همین نگوید...
ایاز نظر کرد به شاه که چرا میلرزی؟ ایاز آن باشد که بر وی بلرزند؟! اندرون او پرورده، دل او مکمل، حقیقت او مودب...
سلطان ایاز را گفت: بگیر ای سلطان، نه ای بنده بگیر، در زیر آن بنده گفتن هزار سلطان بیش بود، او (ایاز) را هزار بار خوشتر آید بنده بشنود تا که مخفی باشد...
سلطان گفت: خوب هست؟
ایاز: خوب هست، هیج زیادتی نکرد( یعنی اضافه بر سوال پادشاه حرف اضافه ای نزد)
سلطان: لطیف هست؟ ایاز: لطیف هست... سلطان: بشکن، او(ایاز) خود پیش خواب دیده بود و دو سنگ با خود آورده بود و در آستین کرده، بزد و گوهر را شکست، همه مجلس آه کشیدند که چرا چنین گوهری شکستی، ایاز گفت امر شاه با قیمت تر است یا این گوهر؟

خدا رحمت کنه بنده ای که به محبت درس های بی نهایت این داستان رو بین خودش و سلطان حقیقی وجود الله جل جلاله مورد استفاده قرار بده...

مفتقر;554026 نوشت:
خدا رحمت کنه بنده ای که به محبت درس های بی نهایت این داستان رو بین خودش و سلطان حقیقی وجود الله جل جلاله مورد استفاده قرار بده...

سلام و عرض ادب و تشکر از استاد مفتقر بزرگوار

خب برای اینکه ما بتونیم درس ها رو خوب مورد استفاده قرار بدیم باید اول درس ها رو تمام و کمال دریافت کنیم تا بتونیم به اونها به خوبی عمل کنیم.

پس با اجازتون من درس ها رو مینویسم اگر ایرادی برشون وارد بود یا کامل نبود ممنون میشم اطلاع بدید.خداخیرتون بده

مفتقر;554026 نوشت:
شاه لرزید که ایاز همین نگوید...

خدا هم خودش نسبت به بندگان خوبش شوق خاصی داره و نگران اونهاست که یک وقتی اشتباه نکنن!
فکر کنم اشاره به اون حدیث قدسی داره که خداوند میفرمایند اگر بندگان گناهکار من ذوق و شوق مرا به توبه و ترک گناهانشان میدانستند بند بند وجودشون از هم میگسست.

مفتقر;554026 نوشت:
سلطان ایاز را گفت: بگیر ای سلطان، نه ای بنده بگیر، در زیر آن بنده گفتن هزار سلطان بیش بود،

خداوند ربوبیت رو در عبودیت قرار داده. و بنده ای که وظیفه ی بندگیشو به کمال برسونه در نزد خدا بالاترین مقامات رو دارا هست.
این هم شاید اشاره به حدیث امام صادق علیه السلام داره که فرمودند العبودیه جوهره کنهها ربوبیه.

مفتقر;554026 نوشت:
او (ایاز) را هزار بار خوشتر آید بنده بشنود تا که مخفی باشد...

وقتی که خدا بنده رو به خودش اختصاص میده برای بنده همین اختصاص دادن خیلی شیرینه.

مثل آیه نبی عبادی انا غفور الرحیم

اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه اذا دعان

مفتقر;554026 نوشت:
سلطان گفت: خوب هست؟
ایاز: خوب هست، هیج زیادتی نکرد( یعنی اضافه بر سوال پادشاه حرف اضافه ای نزد)
سلطان: لطیف هست؟ ایاز: لطیف هست...

روی حرف خدا حرفی نباید زد. نه یه کلمه کمتر نه یه کلمه بیشتر . فکرکنم این بیشتر توی اطاعت از ولی خدا مصداق پیدا کنه.که حتی کلمه ای کمتر و بیشتر از ولی به زبان نیاریم.اگر اون گفت سلام ما بگویم سلام اگر گفت سلام علیکم ما بگوییم سلام علیکم.
مثل فرمان برداری سلمان از حضرت امیر علیه السلام که وقتی سلمان پشت سر حضرت راه میرفتند فقط یک رد پا دیده میشد.

مفتقر;554026 نوشت:
سلطان: بشکن، او(ایاز) خود پیش خواب دیده بود و دو سنگ با خود آورده بود و در آستین کرده، بزد و گوهر را شکست

اینقدر اطاعت از خدا و ولی خدا با ارزش و مهم هست که اگر با ارزش ترین چیز های دنیوی هم به ما بدهند باز در برابر اطاعت بی ارزش هست. و نباید هیییییییییچ چیز باعث بشه که ما از اطاعت خدا و ولی خدا سرباز بزنیم.

سلام علیکم و رحمه الله

با تشکر از سرکار خانم رحمت بی کران الهی مطالبی که مرقوم فرمودید بسیار خوب بود و تا حدود زیادی از مفاهیم پیچیده رو توضیح دادید...

من هم نکاتی باقی مونده رو میگم چون سوالش رو مطرح کردید

مفتقر;554026 نوشت:
حاجب مقلد وزیر چون که تحسین (به مکر) شاه در حق وزیر را دیده است...

خیلی وقت ها هست ما از قیاسات ذهنی استفاده میکنیم، مثل حاجب که تقلیدی برخورد کرد با این ماجرا یعنی تنها دید که چون وزیر تعریف کرد و تمجید شنید او هم بدون تحقیق تقلیدی برخورد کرد با این ماجرا اما به راستی دین خدا بزرگتر و عمیقتر ازون هست که در مسائل اصولش به تقلید بشه برخورد کرد...

اشتباه کار ما خیلی وقت ها این هست یه چیزی میخونیم این رو میکنیم تقلید ، یعنی عین اون قیاس ذهنی طوطی وار بدون دریافتی ربانی عمل میکنیم این هم میشه بلای جان سالک...

فرض کنید کل این داستان رو کسی یاد بگیره، باز بخواد از همین داستان تقلیدی استفاده کنه ، شاید در بسیاری ز مواضع نجات پیدا کنه اما باز هم موضعی هست که بخوره زمین ، برای مثال در قرآن خدا از موسی میپرسه این چی هست که دستت هست؟ موسی تنها بسنده نمیکنه به اینکه بگه عصا هست بلکه شروع میکنه توضیح دادن به این که باهاش چی کارها میکنم و چه مسائلی رو در جنب این عصا دارم...

می بینیم موسی(ع) مراعات کننده به اندازه جواب طبق سوال نیست... چون موضع حضرتش با مطالب این داستن یکسان نبود و تقلیدی نبود...

حالا اون هم خودش اسراری داره که محل بحثش این مقال نیست...

ادامه دارد انشالله ...

سلام علیکم مطالب خیلی عالی بود استفاده کردم
یه سوالی داشتم کتابی که کمک کنه بتونی قشنگ در وادی محبت حل بشی چه کتابی هست
من دنبال اون دستور العمل ها هستم که بتونم خودم رو بالا بکشم..

مثلا حقیر در ماه رمضان به اون توفقیات لازم رسیدم
اما خوب من یه خانم هســتم استادی هم ندارم..
خیلی دوست دارم اون استاد لازم رو پیدا کنم که ندارم..
با این حال هر مطلبی رو زود دنبالش رو میگیریم تا به اون مقصود اصلی برسم
ممنون میشم کمک کنید
اولا بگید ایا بدون استاد بخوای به اون محبت واقعی برسی اشگالی داره یا نه؟
و اصلا بدون استاد میشه ؟
من همیشه به این فکرمیکنم استاد لازمه کار هســت
چون کمک میکنه .. و اون اشکالات لازم رو برطرف میکنه..
حال من اگه به عنون زن استاد بخوام..
و یا کمکی بخوام باید چه کنم

ممنون میشم کمک کنید..

اللهم عجل لویک الفرج

زهـــــرایی;554819 نوشت:
سلام علیکم مطالب خیلی عالی بود استفاده کردم
یه سوالی داشتم کتابی که کمک کنه بتونی قشنگ در وادی محبت حل بشی چه کتابی هست
من دنبال اون دستور العمل ها هستم که بتونم خودم رو بالا بکشم..

مثلا حقیر در ماه رمضان به اون توفقیات لازم رسیدم
اما خوب من یه خانم هســتم استادی هم ندارم..
خیلی دوست دارم اون استاد لازم رو پیدا کنم که ندارم..
با این حال هر مطلبی رو زود دنبالش رو میگیریم تا به اون مقصود اصلی برسم
ممنون میشم کمک کنید
اولا بگید ایا بدون استاد بخوای به اون محبت واقعی برسی اشگالی داره یا نه؟
و اصلا بدون استاد میشه ؟
من همیشه به این فکرمیکنم استاد لازمه کار هســت
چون کمک میکنه .. و اون اشکالات لازم رو برطرف میکنه..
حال من اگه به عنون زن استاد بخوام..
و یا کمکی بخوام باید چه کنم

ممنون میشم کمک کنید..

اللهم عجل لویک الفرج

سلام علیکم و رحمه الله بر سرکار خانم زهرایی.

از آقای بهجت سوال کردند خانمی هست که امکانش نیست از خانه خارج بشه و تمایل به کمال داره چی کار کنه حضرت آقا گفتند کتاب معراج السعاده برای اینکه بخونه و بالا بره مناسب هست...

معراج السعاده کتاب اخلاقی نورانی هست که اصول اولیه رو به شما یاد خواهد داد، اما کنارش می تونید در همین اسک هرجا که گیر کردید سوال بپرسید و کمک بخواید برای استاد هم از خدا طلب کنید به طریقی استاد رو برای شما قرار خواهد داد شما مقدمات رو آماده کنید و نگران ادامه مسیر نباشید...

مفتقر;554838 نوشت:
سلام علیکم و رحمه الله بر سرکار خانم زهرایی.

از آقای بهجت سوال کردند خانمی هست که امکانش نیست از خانه خارج بشه و تمایل به کمال داره چی کار کنه حضرت آقا گفتند کتاب معراج السعاده برای اینکه بخونه و بالا بره مناسب هست...

معراج السعاده کتاب اخلاقی نورانی هست که اصول اولیه رو به شما یاد خواهد داد، اما کنارش می تونید در همین اسک هرجا که گیر کردید سوال بپرسید و کمک بخواید برای استاد هم از خدا طلب کنید به طریقی استاد رو برای شما قرار خواهد داد شما مقدمات رو آماده کنید و نگران ادامه مسیر نباشید...

واقعا ازتون سپاسگزارم
بســیار خوشحال شدم.

حتما کتاب رو تهیه میکنم
و هر جا اشگالی داشتم عنوان میکنم.
موفق و موید باشید

اما از دیگر نکات عمیق داستان این بود که ایاز در خواب دیده بود که همچین واقعه ای براش پیش خواهد اومد و او هم تدارک لازم رو دیده بود... این میشه همون نور ربانی که کمک حال بندگیش بود...

اما این گوهر چی هست؟ که باید در مقابل امر پادشاه بشکنه ؟ برای خیلی از ماها همین جسممون هست که عزیز هست شریف هست اما جلوی خدا باید شکسته بشه ، برای خیلی از ماها قلبمون هست این گوهر که گران قیمت هست اما جلوی خواست خدا بذار بشکنه ... برای خیلی از ماها گوهر آرزو هایی هست که دوست داشتیم برآورده بشه در زندگی مادی اما بذار قضا و قدر خدا خواست ما رو به باد بده ... گوهر می تونه هزار مطلب دیگه باشه برای هر کسی به فراخور حالش...

اگر بنده در بندگی کامل شده باشه باید شکستن گوهر براش پیش امر پادشاه راحت باشه...

طالب خدا!!!

طالب خدا و آنگه سر افزون؟! (سر افزون : شوخی و بازی ) آن خدایی که این آسمان آفرید که درو وهم و عقل گم میشود که یک ستاره را ادراک نتوانستند کردن، نه حکماشان نه منجمان نه ... هرچه گفتند آن نیست آن ستاره، اکنون آن عالمی را که این از آن پیدا آمد چگونه عالمی باشد؟
کرمکی بر خاشاکی می جنبد و خواهد که خدا را ببیند و بداند و آنگه سر افزون؟؟؟

جانها کنده اند تا جگرشان پاره پاره شد و ازیشان فرود آمد و ایشان همچنین در آن می نگرسیتند، بعد از آنکه به مرگ رسیده بودند حیاتی بخشید، ملک بر انداختند و مال و جاه و جان ، چنانکه فلان پادشاه شهر
( که در چند پست قبل راجع بهش مطلب گفتیم) که طالب راه حق بود ...

آخر آنکه طالب و عاشق زنی بود نه دکان شناسد نه شغل نه کار... می گویند برآویزندت( یعنی بر سر دار میری) می گوید من خود آن می جویم تا بیاویزند( یعنی اتفاقا من خودم دنبال این هستم که تو این عشق به دار کشیده بشم) جان را پیش او خبر نی، مال را محل نی (یعنی همون فردی که عاشق زنی شده دیگه به هیچ کدام ازین مطالب فکر نمیکنه همه چیز رو در میبازه برای رسیدن به مقصود )
با آنکه آن معشوق را بقا نیست هر دو میمیرند زیر خاک می روند پس معشوق خدای ازلی ابدی پاک بی عیب منزه، پس افزون طلب می کند؟؟

منظور ازین بیانات این هست که محبت خدا در عشق کمتر از محبت یه مخلوق به یه مخلوق دیگه نیست که بسیاری در همین عشق های مجازی جان می دهند عمر می ذارند از همه چیز میگذرند

آیا عشق خدا از این نوع عشق ها ارزشش کمتر هست که خیلی ها سلوک الی الله رو بازی فرض کردند؟؟!!

مفتقر;554861 نوشت:
برای خیلی از ماها گوهر آرزو هایی هست که دوست داشتیم برآورده بشه در زندگی مادی اما بذار قضا و قدر خدا خواست ما رو به باد بده ... گوهر می تونه هزار مطلب دیگه باشه برای هر کسی به فراخور حالش...

به نام خدا
سلام و عرض ادب
بعضی وقتا آدم آرزوش مادی نیست مثلا طلب فرزند کردن از خدا .آیا این هم میشه مصداق همون گوهری که باید بشکنیم؟
شاید بگید طلب فرزند کردن از خدا مادی هست اما اگه هدف آدم معنوی باشه چی؟ بازم نباید برای داشتنش دعا کرد و آرزوش رو داشت؟
ممنونم از مطالب ارزنده تون.

یا زهرا(س);555066 نوشت:
به نام خدا
سلام و عرض ادب
بعضی وقتا آدم آرزوش مادی نیست مثلا طلب فرزند کردن از خدا .آیا این هم میشه مصداق همون گوهری که باید بشکنیم؟
شاید بگید طلب فرزند کردن از خدا مادی هست اما اگه هدف آدم معنوی باشه چی؟ بازم نباید برای داشتنش دعا کرد و آرزوش رو داشت؟
ممنونم از مطالب ارزنده تون.

سلام علیکم و رحمه الله

در مصحف شریفی که به سرور امت محمد مصطفی (ص) نازل شد آمده زکریا علیه السلام در پیری دعای فرزند کرد و خدا هم اجابت کرد... پس شما هم به نبی خدا اقتدا کنید و اگر میل به فرزند دارید دعای فرزند کنید، انشالله خدا فرزندی سالم هدیه کنه ...
بحث ما این نبود که انسان دعا نکنه ، بحث ما این بود اگر مشیت خدا به دور شدن از اونچه مورد خواست آدمی هست تعلق گرفت آدمی تسلیم باشه به قضا و قدری که خدا برای آدمی می نویسه...
گرفتاری و غم برای همه هست ، و نرسیدن به آروزها هم همینطور ، آدمی باید زندگی رو گذران ببینه و در جنب این گرفتاری ها تسلیم امر پروردگار باشه ...

[="Arial"][="Black"]سلام علیکم

از جناب مفتقر تقاضا داریم که ادامه دهنده این مباحث باشند و ما رو بهره مند کنند... هرچند که، خودم رو میگم، درک و معرفتی عمیق ازین مطالب ندارم متاسفانه...
[/][/]

با تشکر از سرکار گوهر به دلیل پیگیری این مطالب.

عیسی (ع) در حال سخن گفت، محمد (ص) بعد از چهل سال در سخن آمد نه از نقصال بلکه از کمال زیرا محبوب بود...

مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که درد مند نبود، دیگران را سرد کند...

این پیر در خطاب به شاگرد اعظمش می فرماید: تو آنی که نیاز می نمایی، آنکه بی نیاز و بیگانگی می نماید دشمن تو است از بهر آن می رنجانمیدمش که تو نبودی...