نقش پیش فرض های اعتقادی در براهین خداشناسی

تب‌های اولیه

234 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نقش پیش فرض های اعتقادی در براهین خداشناسی

با سلام خدمت دوستان و کارشناسان گرامی

یکی از پیشفرضهایی که در خیلی از بحثها مطرح میشه، فرض آگاهی از حکمت مطلق است و نتیجه‌گیری به فرم زیر:

- اگر خدا حکیم باشد، باید چنین کند.

 این شیوه نتیجه گیری به دو شکل استفاده میشه:

- بحث در مورد حکیم بودن خدا با نگاه به نحوه عملکرد طبیعت، جهان و ...

- تعیین این که چه چیزی در جهان خارج اتفاق افتاده با فرض آگاهی از نحوه عملکرد خدا.

 

اما آیا ما می تونیم در بعضی زمینه ها، برای حکمت خدا با قطعیت تعیین تکلیف کنیم؟ در چه زمینه هایی می توانیم و در چه زمینه هایی نمی توانیم؟ و آیا تشخیص ما در این زمینه می تواند مستقل از دیدگاههای قبلی ما باشد؟

 

فرض کنید فردی در یک اتاق دربسته بزرگ شده و از محیط بیرون بی خبره. اعتقادات دینی رو هم نمی دونه. فقط یک عقل سلیم داره که میتونه بعضی مسائل رو با عقل استنتاج کنه و  معتقده گاهی می تونه حکمت خدا رو درک کنه.

 

حالا یک پرسشنامه به این فرد میدیم و ازش می خوایم که مشخص کنه کدامیک از موارد زیر با حکمت خدا سازگاره:

- مهلت دادن به موجودی مثل شیطان 

- آفرینش ویروسها

- دادن اختیار انجام کارهای خارق العاده به مدعیان دروغین

- دادن اختیار جهت جعل احادیث و تحریف برخی کتابهای دینی

- ارائه منبعی که هم قطعی الصدور باشد و هم قطعی الدلاله

- نمایش پیامهای روزانه خدا بر روی یک صفحه نمایش 

و ...

 

آیا این فرد بدون دیدن دنیای بیرون و فارغ از مطالعه کتاب‌های های دینی، دقیقا همان گزینه هایی را انتخاب می کنه که ما انتخاب می‌کنیم؟ صرفاً با تکیه بر عقل و بدون تاثیرگذاری عقاید پیشین؟

برچسب: 

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد قول سدید

با سلام و عرض ادب و تبریک ایام و آرزوی سلامتی و تندرستی

برای پاسخ به پرسش حاضر توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

 

نکته اول:

حکمت به معنای منع از فساد و ظلم و نقص و انحراف و شک و ریبه است. به همین جهت به لجام حیوان، حکمه می گویند چون مانع از انحراف حیوان است و یا به تصدیق، حکم گفته می شود چون مانع از شک است. همچنین، حاکم به کسی می گویند که مانع از ظلم می شود و حکم به دستوری می گویند که مانع از ظلم می شود.(1)

در آیات 22 تا 39 سوره اسراء، اموری از جمله شرک نورزیدن و توحید و احسان به والدین و اسراف نکردن و ... حکمت نامیده شده اند که خداوند به انبیایش وحی کرده است.  این امور از این جهت حکمت هستند که مانع از گمراهی و ضلالت و فساد می شوند. برخی از این امور، جنبه نظری دارند و برخی جنبه عملی. کاربست هر دوی آنها در نظر و عمل، مانع از گمراهی و فساد می شود و در نتیجه آدمی را به سعادت رهنمون می سازد.

نکته دوم:

اوصاف الهی گاهی از سنخ اوصاف مشترکند (مثلا علم و قدرت و حیات) و گاهی از سنخ اوصاف اختصاصی (واجب الوجود، بی نیاز مطلق و ...).

صفت حکمت از اوصاف مشترک میان انسان و خدا است؛ یعنی هم بر انسان صادق است و هم بر خدا.

البته اوصاف مشترک را باید متناسب با ذات الهی در نظر گرفت بدین معنا که اگر انسان و خدا را به صورت مشترک، عالم می دانیم، از این جهت است که هر دو به امور آگاهند؛ اما روشن است که علم انسان، اکتسابی و خطاپذیر و محدود است اما علم الهی، ذاتی و خطاناپذیر و نامحدود است.

در مورد حکمت نیز باید همین ویژگی را در نظر گرفت. مثلا اگر حکمت را به معنای کار هدفمند می دانیم، روشن است که انسان حکیم کاری را دنبال می کند که متناسب با منافعش باشد اما خدای حکیم چون بی نیاز است کارها را به سبب منفعتی که به دیگران می رسانند انجام می دهد.(2)

نکته سوم:

حکیم بودن خدا، به معانی مختلفی مطرح شده است. این اختلاف را نباید به معنای تفاوت ماهوی و اساسی میان معانی دانست. بعد از توضیح معانی مذکور، مشخص می شود که این معانی بی ارتباط با یکدیگر نیستند:

الف. خداوند دارای علم و معرفتی کامل و محکم و خطاناپذیر است و به همین جهت، خداوند را حکیم می نامند. به تعبیر علامه حلی، «حکمت گاهی به معنای معرفت اشیا است... و معرفتی کامل‌تر از معرفت خداوند تعالی نیست. پس خداوند بدین معنا حکیم است».(3)

ب. خداوند دارای آفرینشی محکم و منظم و هدفمند است و به همین جهت به خداوند حکیم می گویند. به تعبیر علامه حلی، «گاهی منظور از حکمت، صادر شدن شی به گونه اکمل است... پس همانا افعال خداوند متعال در نهایت اِحکام و اتقان و نهایت کمال است. بنابراین خداوند به این معنا حکیم است».(4)

ج. خداوند کار ناپسند انجام نمی دهد و مثلا مرتکب کارهای بیهوده یا ظالمانه نمی شود و به همین جهت خلقتی هدفمند می آفریند.(5)

میان معانی مذکور ارتباط وثیق و تنگاتنگی وجود دارد چرا که همانطور که گفته شد حکمت به معنای سلبی و منع از چیزهای منفی و بد است؛ مثلا منع از انحراف یا منع از خطا یا منع از ظلم و فساد. بنابراین، خداوند هم از جنبه نظری و هم از جنبه عملی حکیم است چرا که عالم مطلق است و هیچ جهل و شکی در او راه ندارد و به همین جهت، خلقت و افعالش نیز خالی از نقص و فساد می باشد و به تعبیر دیگر، افعالش هدفمند و منظم و متقن است؛ یعنی بدون فایده نیست و برای رسیدن به آن فایده و غایت و هدف، به شکل منظم و محکمی آرایش یافته است تا دچار فساد نشود.

نکته چهارم:

ظاهرا مساله اساسی پرسشگر گرامی، اثبات حکیم بودن خدا نیست. این مطلب بحث مستقلی می طلبد و در مقالات و کتب مرتبط مورد توجه قرار گرفته است. (5).

مساله اساسی از این قرار است که آیا ما متکی به عقل و قطع نظر از قرآن و  روایات نقل شده از انبیا و امامان، می توانیم مصادیق حکمت را دریابیم یا نه؟ آیا می توانیم مشخص کنیم که خداوند به جهت آن که حکیم است، باید چنین کاری انجام دهد و یا باید مانع از انجام فلان کار گردد یا نه؟  پرسشهایی از این قبیل، ناظر به محدودیت معرفت و دانش بشری است چرا که سوال اساسی از این قرار است که آیا علم و دانش بشری قادر به کشف مصالح انسان و جهان است به نحوی که قادر باشد چارچوب فعل الهی را مشخص نماید یا نه؟

به نظر می رسد برای پاسخ به پرسشهایی از این قبیل، باید دو مرحله را متمایز ساخت.

مرحله اول: گاهی پدیده ای را پیش می کشند که ظاهراً شرّ و برخلاف نظم جهان و حکمت الهی است تا از این طریق نشان بدهند خداوند وجود ندارد و یا اگر هست، عالم و حکیم نیست.

مرحله دوم: گاهی هم پیش می آید که می خواهیم اثبات نماییم خداوند به جهت علم و حکمتی که دارد باید فلان پدیده را انجام دهد(و یا در گذشته انجام داده است).

در مرحله اول، فعلی رخ داده که به ظاهر حکیمانه نیست و باید اثبات نماییم این فعل حکیمانه است و یا حداقل، ضدّ حکمت و عدالت نیست.

اما در مرحله دوم، به دنبال اثبات ضرورت وقوع فعلی هستیم که حکمت الهی مقتضی آن است.

در مرحله اول، همین که این احتمال مطرح شود که این پدیده می تواند دارای خیرات دیگری باشد که از منظری عام، با هدف نهایی خلقت انسان یا جهان سازگار باشد، کافی است تا اثبات شود که این پدیده لزوما برخلاف حکمت نیست و می تواند حکیمانه باشد.

اما در مرحله دوم باید حتما به تمام جوانب اشراف داشته باشیم تا حکم کنیم مستند به حکمت الهی، لازم است فلان پدیده رخ دهد.

برای توضیح بیشتر، به ویروس کرونا مثال می زنیم:

گاهی این ویروس را به عنوان امر لغو و یا شرّ و مُضرّ تلقی می کنند. در این صورت بر ما لازم است نشان بدهیم این ویروس چگونه در ساحت طبیعت راه یافته است بی آن که حکمت الهی و نظم جهان را مخدوش بسازد.

اما ممکن است گروهی از مردم نیز این ویروس را امری ضروری و برخاسته از حکمت الهی بدانند چرا که برای شکستن غرور جریان سکولاریسم و علم زده که خود را مسلط بر جهان و طبیعت می دانند و از امور قدسی غافل شده اند، لازم است چنین ویروس ناچیز و کوچکی تولید شود تا موجب تنبّه جهانیان به عجز و ناتوانی خود و همچنین مستلزم توجه آنها به معنویات و امور قدسی بشود.

به نظر می رسد دانش محدود ما می تواند این توانایی را به ما بدهد تا در مرحله اول ورود کرده و در مقابل ملحدان بایستیم و به آنها نشان بدهیم که تفسیر الحادی آنها از پدیده ها قابل قبول نیست. در واقع، نقطه کانونی استدلال ما مبتنی بر محدودیت معرفتی ما است. بر همین اساس، برای ورود به مرحله دوم نیز باید کمی حزم اندیشی کرد و احتیاط ورزید چرا که دانش ما محدود است و نمی توان به آسانی و متکی به عقل خودبنیاد، چنین ادعا کرد که بر خدا لازم است فلان کار را انجام دهد و یا ترک کند.

بله، در جدال با دیگران که در قبول یکسری مقدمات با ما مشترکند، می توان این استدلال را پیش کشید که مثلا چنانکه حکمت خدا مستلزم لطف و هدایت انسانها و ارسال رسولان است، مستلزم لطف و هدایت و تعیین امامان است؛ یا مثلا چنانکه طوفان و عذاب قوم نوح، بی هدف نبود و بلای کافران شد، بیماری کرونا نیز بی هدف نیست و بلای کافران شده است؛ یا چنانکه بلایای وارد شده بر انبیاء به منظور پرورش و ارتقای آنها بود، بیماری مومنان در حال حاضر نیز چنین هدفی را دنبال می کند و حکمت الهی را نقض نمی نماید.

اما همانطور که پرسشگر گرامی مرقوم فرمودند، این استدلالها مبتنی بر یکسری مقدمات است که از پیش آنها را از ادبیات و متون دینی وام گرفته ایم و نمی توانیم مستقل از آنها در این حوزه اظهار نظر کنیم.

 

پی نوشت ها:

1. ابن فارس، احمدبن فارسبن زکریا، معجم مقاییس اللغۀ، مکتب الاعلام الاسلامی، 1361، ذیل واژه حکم.

2. برای مطالعه بیشتر، پیشنهاد می شود به این کتاب ارزشمند و بسیار مفید مراجعه شود: علیزمانی، امیرعباس، سخن گفتن از خدا، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1387

3. حلی، حسن بن یوسف، کشف‌المراد، نشر اسلامی، 1407 ق، ص 301

4. همان.

5. فخر رازی، شرح اسماء الله الحسنی (لوامع البینات)، دارالکتاب العربى، 1410 ق، ص 280-279

اما همانطور که پرسشگر گرامی مرقوم فرمودند، این استدلالها مبتنی بر یکسری مقدمات است که از پیش آنها را از ادبیات و متون دینی وام گرفته ایم و نمی توانیم مستقل از آنها در این حوزه اظهار نظر کنیم.

با سلام

یعنی منظور شما این است که ما مطلقا نمیتوانیم مصالح و حکمت های افعال الهی را تشخیص دهیم و همه حکمت های خدا را از متون دینی وام میگیریم؟

 

به نظرم، درست است که ما از حکمت های خدا باخبر نیستیم و خیلی از افعال و حکمت های خدا را تا تحقق و فعلیت پیدا نکنند، تشخیص نمیدهیم اما بعضی از افعال الهی را که بدیهی و واضح باشند را میتوان تشخیص داد.

مثلا

اینکه خدا بهشتیان را به جهنم نمیبرد، بدیهی است چون این مصداق بارز ظلم است و اصل بر این است که بهشتیان به جهنم نروند و این اصل تخلف ناپذیر است.

یا مثلا

اینکه خدا باید به پیامبر، نشانه ای یقینی برای اثبات نبوتش بدهد، بدیهی است چون این کار مصداق بارز حکمت است و اصل میان عقلا و حکما بر این است که اگر حکیم، فرستاده ای را به سمت کسی ارسال کرد، برای آن نشانه ای قطعی قرار دهد تا مشخص شود که این فرستاده از جانب اوست چون اگر نشانه ای قطعی در کار نباشد و قرار باشد با قرائن ظنی و مشکوک پی به صادق بودن فرستاده ببریم، با توجه به این که اصل بر عدم حجیت ظن است، باید اصل را بر عدم اعتماد به این فرستاده بگذاریم و در این صورت ارسال فرستاده، امری لغو، بی نتیجه و خلاف حکمت خواهد بود.

یا در مثالی دیگر

درباره ضرورت ارسال وحی میتوان گفت که اصل بر این است که ارسال وحی ضروری است مگر در شرایط خاصی که این ضرورت، با توجه به حکمت های دیگر ساقط شود.

ضرورت ارسال وحی را هم با کمی تامل میتوان دریافت.

این که خدا حکیم است و از خلقت انسان هدفی دارد و حکیم، اسبابی که اقتضا میکند، انسان، سریع تر و بهتر به هدفش برسد را طبق قاعده لطف در اختیارش میگذارد؛ بنابراین، ارتباط خدا با انسان و هدایت او که از مصادیق بارز حکمت و فراهم کردن اسباب برای رسیدن به هدف است، ضروری است.

 

با سلام و عرض ادب

حق با جنابعالی است.

بنده بیشتر ناظر به مصادیقی بودم که جناب فروردین به آنها نظر داشتند.

به صورت کلی موافقم با شما که برخی از امور را می توان عقلا فهمید اما جزئیاتش را نه.

مثلا ارسال وحی لازم است اما این که به چه تعدادی انبیاء برگزیده شوند و یا از کدام قوم باشند و یا به چه زبانی وحی نازل شود، از حوزه علم ما خارج است.

البته در همین حوزه نیز بعد از وقوع و آگاهی از این فعل، می توانیم با تکیه بر این باور که خداوند حکیم است و کاری بیهوده و نادرست انجام نمی دهد، برخی از حکمتهایی که حدس می زنیم را نیز برشمریم.

 

با سلام MHGM گرامی

اینکه خدا بهشتیان را به جهنم نمیبرد، بدیهی است چون این مصداق بارز ظلم است و اصل بر این است که بهشتیان به جهنم نروند و این اصل تخلف ناپذیر است.

بهشتی کسی است که قرار است به بهشت برود. اگر به جهنم برود که می شود جهنمی ... در واقع اینجا با یک جمله همانگو مواجهیم. 

اما مصادیق بهشتی یا جهنمی بودن چیست؟ چه کارهایی ما رو به بهشت می بره و چه کارهایی به جهنم؟ بعضی از مصادیق این موضوع بین مذاهب مورد اختلافه یا ممکنه بین دیدگاه مذهب و درک ذهنی ما از خوب و بد اختلاف ایجاد بشه که مثالهاش زیادند.

 

یا به طور مثال وقتی عدل خدا را پذیرفتیم منطقا نتیجه میگیریم که خدا ظلم نمی کند. اما در تشخیص مصادیق ظلم بین درک ما و دستورات مذهب می تواند اختلاف ایجاد شود.

این که خدا حکیم است و از خلقت انسان هدفی دارد و حکیم، اسبابی که اقتضا میکند، انسان، سریع تر و بهتر به هدفش برسد را طبق قاعده لطف در اختیارش میگذارد؛ بنابراین، ارتباط خدا با انسان و هدایت او که از مصادیق بارز حکمت و فراهم کردن اسباب برای رسیدن به هدف است، ضروری است.

مسئله اینه که خیلی از اسباب هدایت را می توان متصور بود که دنیای واقعی ارائه نشده اند.

مثلاً کتب انبیاء پیشین به لحاظ نظری می توانست با تکنیکهای ضد جعل محافظت بشه. الآن ما نسخه ای از گیل گمش مربوط به چند هزار سال پیش را بر روی لوح هایی داریم اما چنین چیزی را برای تورات نداریم.

یا تصور کنید که یک کتاب چند هزار ساله پیدا بشه که روی هولوگرام هک شده. آیا دیگر شائبه ای برای بشری بودنش باقی می‌ماند؟ یا انواع روشهایی که میشه برای ممانعت از جعل احادیث متصور بود.

 

تکنیکهای ضد جعل یک نمونه از چیزهایی است که میشه تصور کرد. انواع و اقسام رسانه ها، راههای دسترسی اقوام دور به مطالب دینی به خصوص پس از ختم نبوت و ... از جمله چیزهاییه که ذهن ما می‌تونه تصور کنه و برخی از اونها در جهان خارج وجود ندارند.

 

​​​​بنابراین با وجود این که کلیت خوب بودن هدایت بشر برای ما قابل فهمه، اما حکمت خدا بر این نبوده که تمام ابزارهای مورد تصور ما در اختیار بشر قرار بگیره.

 

سلام علیکم

تلقی ظلم بر مبنای عقل مستقل هم امری متکثر و اختلافی است بعدد تلقی عقول بشری از عدالت .

پس ممکن است کسی چیزی را مطابق عدالت و امری را از مصادیق ظلم بپندارد و آن را با حقیقت زندگی منطبق بداند ، در عین اینکه فرد دیگری بر اساس معیار های شخصی عکس این را متصور باشد  .

از طرفی در بین ادیان الهی هم در ارزشها اشتراکاتی وجود دارد که میان تابعین ادیان مذکور ارزش گرایی و هنجارهای آن ، مطابق با حقیقت زندگی نوع بشر  است . ولی در برابر  عده ای آن را نافع نمیدانند و مطابق با حقیقت زندگی نمیپندارند 

پس

مناقشه و اختلاف در هر آنکس که قوه نطق دارد در چیستی و ماهیت ظلم و عدل وجود دارد ، و چنین است که قرآن کریم در انتخاب دین ، افراد رو بهمین بدلیل آزاد گذاشته و فرموده لا اکراه فی الدین ، چراکه از ماهیت بشر و حققت زندگی او مطلع و اگاه است .

بهشتی کسی است که قرار است به بهشت برود. اگر به جهنم برود که می شود جهنمی ... در واقع اینجا با یک جمله همانگو مواجهیم. 

اما مصادیق بهشتی یا جهنمی بودن چیست؟ چه کارهایی ما رو به بهشت می بره و چه کارهایی به جهنم؟ بعضی از مصادیق این موضوع بین مذاهب مورد اختلافه یا ممکنه بین دیدگاه مذهب و درک ذهنی ما از خوب و بد اختلاف ایجاد بشه که مثالهاش زیادند.

یا به طور مثال وقتی عدل خدا را پذیرفتیم منطقا نتیجه میگیریم که خدا ظلم نمی کند. اما در تشخیص مصادیق ظلم بین درک ما و دستورات مذهب می تواند اختلاف ایجاد شود.

درسته 

منظورم افرادی بود که لیاقت بهشت رفتن را دارند.

فرض کنید خدا ۱۴ معصوم را بخواهد جهنم ببرد.

این مصداق بارز ظلم است و خدا قطعا چنین کاری نمیکند.

اما در خود اصل معاد، خودم هم معتقدم که با عقل نمیتوان فهمید که خدا ما را به دنیایی دیگر برده و خوب ها را بهشت میبرد و بد ها را به جهنم؛ شاید خدا بخواهد کار دیگری انجام دهد و اصلا زندگی و رشد به شیوه ای دیگر در آن دنیا هم ادامه داشته باشد، اگر متون دینی نبودند ما نمیتوانستیم تعیین کنیم چه اتفاقی می افتد.

مسئله اینه که خیلی از اسباب هدایت را می توان متصور بود که دنیای واقعی ارائه نشده اند.

مثلاً کتب انبیاء پیشین به لحاظ نظری می توانست با تکنیکهای ضد جعل محافظت بشه. الآن ما نسخه ای از گیل گمش مربوط به چند هزار سال پیش را بر روی لوح هایی داریم اما چنین چیزی را برای تورات نداریم.

یا تصور کنید که یک کتاب چند هزار ساله پیدا بشه که روی هولوگرام هک شده. آیا دیگر شائبه ای برای بشری بودنش باقی می‌ماند؟ یا انواع روشهایی که میشه برای ممانعت از جعل احادیث متصور بود.

تکنیکهای ضد جعل یک نمونه از چیزهایی است که میشه تصور کرد. انواع و اقسام رسانه ها، راههای دسترسی اقوام دور به مطالب دینی به خصوص پس از ختم نبوت و ... از جمله چیزهاییه که ذهن ما می‌تونه تصور کنه و برخی از اونها در جهان خارج وجود ندارند.

​​​​بنابراین با وجود این که کلیت خوب بودن هدایت بشر برای ما قابل فهمه، اما حکمت خدا بر این نبوده که تمام ابزارهای مورد تصور ما در اختیار بشر قرار بگیره.

دقت کنید که اینجا اصل ضرورت هدایت برقرار است و نفی نشده یعنی این قضیه که اصل بر این است که ارسال وحی ضروری است، سرجای خودش هست اما همان طور که گفتم:

اصل بر این است که ارسال وحی ضروری است مگر در شرایط خاصی که این ضرورت، با توجه به حکمت های دیگر ساقط شود.

پس در اینکه اینها ضروری هستند، بحثی نیست اما حالا اگر در شرایطی استثنایی خلاف اصل اتفاق افتاده با توجه به اینکه خدا حکیم است، قطعا حکمتی داشته یا محدودیتی در کار بوده که باعث شده این اتفاق به وقوع نپیوندد.

مثلا الان خدا پیامبری نفرستاده؛

آیا ضرورت به کلی نفی شده؟

قطعا نه

در حال حاضر، ضرورت موقتا به خاطر حکمتی ساقط شده که آن حکمت میتواند وجود امام غایب یا دسترسی نسبی ما به احکام باشد.

یا در گذشته دوره هایی بوده که وجود پیامبری گزارش نشده، با توجه به حکمت خدا قطعا آن زمان موقتا ضرورت ساقط شده، حالا یا نیازی به ارسال نبی نبوده یا شرایطش با توجه به محدودیت های عالم ماده فراهم نشده است.

اما درباره جعل حدیث،

اصل بر این است که ضرورت دارد خدا جاعل حدیث را رسوا کند همان طور که این اتفاق هم افتاده است و این اصل پا بر جا بوده و هست و خواهد بود و استثنایی هم ندارد چون باعث گمراهی میشود.

دقت کنید که ما فقط اصل هدایت را میفهمیم ولی اینکه چگونه باشد را متوجه نیستیم و فقط با فعلیت پیدا کردن کیفیت هدایت، میتوانیم به آن پی ببریم.

 

سلام علیکم

تلقی ظلم بر مبنای عقل مستقل هم امری متکثر و اختلافی است بعدد تلقی عقول بشری از عدالت .

پس ممکن است کسی چیزی را مطابق عدالت و امری را از مصادیق ظلم بپندارد و آن را با حقیقت زندگی منطبق بداند ، در عین اینکه فرد دیگری بر اساس معیار های شخصی عکس این را متصور باشد  .

از طرفی در بین ادیان الهی هم در ارزشها اشتراکاتی وجود دارد که میان تابعین ادیان مذکور ارزش گرایی و هنجارهای آن ، مطابق با حقیقت زندگی نوع بشر  است . ولی در برابر  عده ای آن را نافع نمیدانند و مطابق با حقیقت زندگی نمیپندارند 

پس

مناقشه و اختلاف در هر آنکس که قوه نطق دارد در چیستی و ماهیت ظلم و عدل وجود دارد ، و چنین است که قرآن کریم در انتخاب دین ، افراد رو بهمین بدلیل آزاد گذاشته و فرموده لا اکراه فی الدین ، چراکه از ماهیت بشر و حققت زندگی او مطلع و اگاه است .

سلام علیکم

بله ما نگفتیم همه مصالح و حکمت ها را تشخیص میدهیم.

فقط بعضی از آن ها که بدیهی و واضح و عین حکمت یا عین ظلم هستند قابل تشخیصند.

در اینکه اصل بر ضرورت هدایت است، بحثی نیست اما این اصل، به دلیل حکمت های دیگر یا محدودیت ها، استثنائاتی هم دارد.

اینکه خدا باید نشانه ای یقینی برای فرستاده اش قرار دهد، بدیهی است وگرنه ایمان به فرستاده، قطعی نبوده و حجیت ندارد.

اینکه خدا باید جاعل حدیث یا مدعی دروغین نبوت را رسوا کند، بدیهی است وگرنه نقض غرض و خلاف حکمت است.

اینکه خدا آدم های بسیار خوب را به جهنم نمیبرد بدیهی است.

 

سلام مجدد خدمت شما

منظورم افرادی بود که لیاقت بهشت رفتن را دارند.

فرض کنید خدا ۱۴ معصوم را بخواهد جهنم ببرد.

این مصداق بارز ظلم است و خدا قطعا چنین کاری نمیکند.

اما این احتمال را ممکنه در مورد پیشوایان یک آیین دیگر در نظر بگیریم. پس اینجا هم باز مباحث اعتقادی به میان می‌آیند

 

اصل بر این است که ارسال وحی ضروری است مگر در شرایط خاصی که این ضرورت، با توجه به حکمت های دیگر ساقط شود.

پس برای تشخیص حکمت خدا در این زمینه، لازم است حکمتهای دیگری که موجب ساقط شدن این ضرورت می‌شوند را نیز بشناسیم. در حالی که در بسیاری از مثالها میبینیم که دلیل ساقط شدن خیلی از ضرورتها برای ما مجهوله.

اما درباره جعل حدیث،

اصل بر این است که ضرورت دارد خدا جاعل حدیث را رسوا کند همان طور که این اتفاق هم افتاده است و این اصل پا بر جا بوده و هست و خواهد بود و استثنایی هم ندارد چون باعث گمراهی میشود.

اگر استثنایی نداشت، نباید شک و شبهه ای در سند احادیث به وجود می آمد.

در آن صورت به طور قطع قادر به تشخیص احادیث جعلی می بودیم و با کنار گذاشتن آنها به یک مجموعه حدیث بدون شک و شبهه می رسیدیم.

 

اما این احتمال را ممکنه در مورد پیشوایان یک آیین دیگر در نظر بگیریم. پس اینجا هم باز مباحث اعتقادی به میان می‌آیند

سلام

بله این یک مثال درون دینی بود.

مثال دیگری شبیه این میشود زد که این اشکالات به آن وارد نباشد.

مثلا اصل قبح عقاب بلا بیان

بدیهی است که خدا، در مسئله ای که به ما بیان و تکلیف نرسیده باشد، از ما تکلیف نمیخواهد و ما را به خاطر انجام ندادن آن تکلیف عذاب نمیکند چون عذاب در اینجا عین ظلم است.

پس برای تشخیص حکمت خدا در این زمینه، لازم است حکمتهای دیگری که موجب ساقط شدن این ضرورت می‌شوند را نیز بشناسیم. در حالی که در بسیاری از مثالها میبینیم که دلیل ساقط شدن خیلی از ضرورتها برای ما مجهوله.

نیازی به شناخت آن حکمت ها نیست.

اصل ضرورت هدایت، مورد بحث است که بدیهی است، حالا اگر جایی هدایت نیامد باز هم باید حمل بر حکمت خدا کنیم، حالا چه آن حکمت را بدانیم یا ندانیم، اصلا مهم نیست؛ که البته خیلی جاها هم حکمت عدم ارسال نبی و هدایت واضح است مثل الان که پیامبری نیامده.

دلیلش چیست؟

معلوم است، چون قرار نیست دیگر پیامبری بیاید بلکه امام غایب وجود دارد و ما نسبتا از هدایت برخوردار هستیم و فعلا میتوانیم تا حد قابل قبولی گلیم خود را از آب بیرون بکشیم تا وقتی که امام ظهور کند و هدایت را کامل کند و الان هم که امام غایب است قطعا به خاطر مهیا نبودن شرایط است.

اگر استثنایی نداشت، نباید شک و شبهه ای در سند احادیث به وجود می آمد.

شک و شبهه در سند احادیث ربطی به رسوایی جاعلان حدیث ندارد.

خدا باید جاعلان را رسوا میکرده که کرده وگرنه اگر رسوا نمیکرد، این مسئله با حکمت خدا در تنافی و نقض غرض بود.

ما بر اساس حکمت خدا میدانیم که قطعا جاعلان رسوا شده اند همان طور که در علم رجال رسوایی و بدنامی جاعلان مشهود است.

اتفاقا همین رسوا شدن و بدنامی جاعلان است که باعث شک در احادیث است که این مسئله نه تنها بد نیست بلکه به ما کمک میکند که احادیث مشکوک، مورد دار و ضعیف را کنار بگذاریم و سراغ احادیث معتبر برویم.

در آن صورت به طور قطع قادر به تشخیص احادیث جعلی می بودیم 

همان طور که الان هم هستیم

با کنار گذاشتن آنها به یک مجموعه حدیث بدون شک و شبهه می رسیدیم.

الان هم رسیده ایم

به کتب اربعه مراجعه کنید

 

بدیهی است که خدا، در مسئله ای که به ما بیان و تکلیف نرسیده باشد، از ما تکلیف نمیخواهد و ما را به خاطر انجام ندادن آن تکلیف عذاب نمیکند چون عذاب در اینجا عین ظلم است.

در این استدلال فرض بر این است که این عذاب از نوع کیفرهای قراردادی باشد، نه از نوع پیامدهای تکوینی. چون تناسب جرم و مجازات در خصوص کیفرهای قراردادی مطرح است.

کوتاه سخن این که رعایت تناسب، بحثی است که در مورد کیفرهای اجتماعی و قراردادی قابل طرح است. البته در این گونه کیفرها، قانون گذار باید متناسب بودن کیفر را با جرم در نظر بگیرد. اما در کیفرهایی که رابطه تکوینی با عمل دارند؛ یعنی معلول واقعی و اثر حقیقی کردارند یا کیفرهایی که با گناه رابطه عینیت و وحدت دارند؛ یعنی در حقیقت خود عمل است، دیگر مجالی برای بحث تناسب داشتن و نداشتن نیست.(37

لینک

به هر حال مطمئنا مواردی هم هستند که از طریق عقلی قابل استنتاج باشند. اما بایستی پیش‌فرض ‌های بحث را نیز مد نظر داشت.

معلوم است، چون قرار نیست دیگر پیامبری بیاید بلکه امام غایب وجود دارد و ما نسبتا از هدایت برخوردار هستیم و فعلا میتوانیم تا حد قابل قبولی گلیم خود را از آب بیرون بکشیم تا وقتی که امام ظهور کند و هدایت را کامل کند و الان هم که امام غایب است قطعا به خاطر مهیا نبودن شرایط است.

می توان گفت دسترسی به امامان، باعث بی نیازی از دسترسی به پیامبران می‌شود. اما ختم نبوت برای مناطق دوردست (مثل سرخپوستهای آمریکا) و مناطق ناآشنا به زبان عربی هم اتفاق افتاده. به طور مثال اولین ترجمه قرآن به زبان چینی همین چند سال پیش ارائه شده و اولین ترجمه ژاپنی قرآن مربوط به صد سال پیش است. در مورد احادیث هم قاعدتاً همین محدودیت دسترسی به ترجمه وجود دارد.

 

بنابراین از ۱۴۰۰ سال پیش، ضرورت آمدن پیامبر جدید برای مناطقی مثل چین، ژاپن و قاره های آمریکا و استرالیا هم رفع شده در حالی که اکثریت مردم ایشان تا چندین نسل بعد دسترسی به قرآن و احادیث در زبان خودشان نداشته اند. 

 

چرا؟ شاید بتوانیم توجیهی بیاوریم یا شاید حکمتی باشد که نمی دانیم. اما معکوس کردن این روند و تشخیص عدم ضرورت آمدن پیامبر جدید، با دانش ما و بدون استفاده از عقاید دینی ممکن نیست.

 

این موضوع که وجود امام غایب باعث رفع نیاز ما به پیامبران می‌شود (بدون این که بتوانیم مستقیماً از ایشان سوال کنیم) نیز مبتنی بر عقاید درون دینی است.

در این استدلال فرض بر این است که این عذاب از نوع کیفرهای قراردادی باشد

درسته

بحث در اینجا کیفر قراردادیه

 

این موضوع که وجود امام غایب باعث رفع نیاز ما به پیامبران می‌شود (بدون این که بتوانیم مستقیماً از ایشان سوال کنیم) نیز مبتنی بر عقاید درون دینی است.

بله

شما گفتید:

در حالی که در بسیاری از مثالها میبینیم که دلیل ساقط شدن خیلی از ضرورتها برای ما مجهوله.

من هم خواستم بگم که این چنین مجهولم نیست.

اصل ضرورت که سرجای خودش هست اما حالا خدا به دلیل حکمت هایی که میدانیم یا نمیدانیم، گاهی پیامبر نمیفرستد. (شاید مثلا حکمتش این است که نیاز به هدایت نیست و هدایت انجام شده یا شرایط محیا نیست)؛ به هرحال اصل ضرورت پابرجاست.

 

اصل ضرورت که سرجای خودش هست اما حالا خدا به دلیل حکمت هایی که میدانیم یا نمیدانیم، گاهی پیامبر نمیفرستد. (شاید مثلا حکمتش این است که نیاز به هدایت نیست و هدایت انجام شده یا شرایط محیا نیست)؛ به هرحال اصل ضرورت پابرجاست.

برداشت من از فرمایش شما اینه که وجود ضرورت انجام کاری لزوماً به این معنا نیست که خدا آن کار را انجام دهد.

در این حالت باز هم برای مدلسازی رفتار خدا و تشخیص این که خدا چه کاری انجام داده است (بدون رجوع به منابع درون دینی) محدودیت داریم.

برداشت من از فرمایش شما اینه که وجود ضرورت انجام کاری لزوماً به این معنا نیست که خدا آن کار را انجام دهد.

بله اصل ضرورت سرجای خود همیشه باقیست.

ولی ممکن است خدا بعضی اوقات پیامبر نفرستد و انسان ها را هدایت نکند.

چون این اصل تخلف پذیر است، ممکن است به دلیل حکمت های دیگر این ضرورت ساقط شود.

مثلا فرض کنید که هدایت انجام شده و نیازی به هدایت نباشد یا مثلا شرایط محیا نشود.

آیا مشکل از خداست و ضرورت به کلی نفی شده؟

نه

ضرورت هست

اما ممکن است این ضرورت فعلیت پیدا کند

یا ممکن است به دلیل حکمت های دیگر فعلیت پیدا نکند

در هر صورت، اصل ضرورت عقلا ثابت است و به کلی نفی نمیشود و اشکال ندارد به خاطر مصالح دیگر گاهی موقتا این ضرورت ساقط شود.

دلیل عقلی ضرورت:

این که خدا حکیم است و از خلقت انسان هدفی دارد و حکیم، اسبابی که اقتضا میکند، انسان، سریع تر و بهتر به هدفش برسد را طبق قاعده لطف در اختیارش میگذارد؛ بنابراین، ارتباط خدا با انسان و هدایت او که از مصادیق بارز حکمت و فراهم کردن اسباب برای رسیدن به هدف است، ضروری است.

 

این که خدا حکیم است و از خلقت انسان هدفی دارد و حکیم، اسبابی که اقتضا میکند، انسان، سریع تر و بهتر به هدفش برسد را طبق قاعده لطف در اختیارش میگذارد

نه لزوماً. گاهی هم به سبب حکمتی بعضی از این اسباب را در اختیار نمی گذارد. گاهی می توانیم آن حکمت را حدس بزنیم و گاهی نمی‌توانیم

گاهی هم به سبب حکمتی بعضی از این اسباب را در اختیار نمی گذارد.

بله درسته

گاهی این ضرورت ساقط میشود

ولی در کل ضرورت وجود دارد و اصل بر ارسال است.

خب وقتی ضرورت ساقط بشه، دیگه ضرورت وجود ندارد. حکمتهای ساقط کننده این ضرورت هم کاملاً برای ما شناخته شده نیستند.

مگر این که بگیم لزومی نداره خدا طبق ضرورت رفتار کنه که در آن صورت بایستی در برهانهای خداشناسی هم بازنگری کنیم. مثلاً بعد از اثبات ضرورت ارسال انبیاء باید اثبات کنیم که حکمتی مانع از ارسال انبیاء نبوده.

ضرورت در کل وجود دارد، فقط گاهی موقتا ساقط میشود.

اینکه ضرورت وجود داشته باشد یا نداشته باشد، امری نسبی است و بستگی به شرایط دارد و نمیشود مطلقا حکم کرد. شما به دلیل اینکه میخواهید مطلقا حکم کنید، دچار این شبهه شده اید. مثلا فرض کنید خدا هدایت را طبق ضرورت انجام داد و دیگر نیاز به هدایت نبود، آیا الان که هدایت صورت گرفته و کار تمام شده، آیا باز هدایت ضروری است؟

نه

هدایت وقتی ضروری بود که صورت نگرفته بود، ولی وقتی صورت بگیرد، این ضرورت موقتا ساقط میشود تا وقتی که دوباره نیاز به هدایت باشد.

این مهم نیست که آن حکمت چیست و آن را میدانیم یا نمیدانیم، ما فقط میدانیم که خدا حکیم است پس وقتی گاهی نبی نفرستد یعنی گاهی این ضرورت به خاطر حکمت دیگری ساقط شده است.

یک مثال ساده بزنم،

فرض کنید که خانه کسی مهمان شده اید. موقع سرو غذا، آیا وقتی میزبان قاشق در خانه داشته باشد، از دادن قاشق به شما برای خوردن غذا دریغ میکند؟

وقتی هدف میزبان دعوت شما به سرو غذایی باشد، اسباب رسیدن به هدف که مثلا قاشق باشد را برای شما فراهم میکند، چون حکمت میزبان چنین چیزی را اقتضا میکند.

اصل در بین عقلا این است که ضروری است، وقتی قاشق در خانه، داری و مهمان را برای خوردن غذا دعوت کردی، به او قاشق هم بدهی ولی گاهی این ضرورت ساقط میشود مثلا شما خودت قاشق با خود آورده باشی و دیگر نیاز به دادن قاشق به شما نباشد.

مثلا از ۱۰۰ باری که خونه این فرد مهمان شدید، ۹۹ بارش را قاشق نداشتید پس بر میزبان ضروری بود که به شما قاشق دهد ولی یکبار با خود قاشق آوردید، آیا در آن یکبار، دادن قاشق توسط میزبان ضروری است؟

آیا اگر شما یکبار قاشق آوردی و ضرورت فقط یکبار ساقط شد، ضرورت به کلی هم نفی میشود؟

 

سلام MHGM گرامی

خیلی از ابزارهای هدایت را می‌توان مثال زد که نیاز بهشون وجود داره اما احتمالأ هیچ وقت عرضه نشده اند و ما هم دلیلش رو نمی دونیم.

مثل استفاده از کاغذهای ضد جعل، استفاده از رسانه های تحت اینترنت و خیلی چیزهای دیگه. اگر خدا بخواد برای هدایت ما خرق عادت کنه، می‌تونه ابزارهای خیلی متنوعی رو استفاده کنه.

حتی در مورد نبوت، بعیده که ساکنان قاره های آمریکا و استرالیا در ۱۴۰۰ سال پیش از راهنمایی‌های مذهب بی‌نیاز شده باشند. پس در اینها حکمتهایی هست که ما نمی‌دونیم.

این مهم نیست که آن حکمت چیست و آن را میدانیم یا نمیدانیم

وقتی کسی بخواهد برای خدا تعیین تکلیف کند و بگویند «اگر خدا حکیم است باید چنین کند» استدلالش وقتی قابل قبول است که از حکمت مطلق با خبر باشد.

مهم است که ما متوجه نادانسته‌های خودمان باشیم.

سلام MHGM گرامی

خیلی از ابزارهای هدایت را می‌توان مثال زد که نیاز بهشون وجود داره اما احتمالأ هیچ وقت عرضه نشده اند و ما هم دلیلش رو نمی دونیم.

مثل استفاده از کاغذهای ضد جعل، استفاده از رسانه های تحت اینترنت و خیلی چیزهای دیگه. اگر خدا بخواد برای هدایت ما خرق عادت کنه، می‌تونه ابزارهای خیلی متنوعی رو استفاده کنه.

حتی در مورد نبوت، بعیده که ساکنان قاره های آمریکا و استرالیا در ۱۴۰۰ سال پیش از راهنمایی‌های مذهب بی‌نیاز شده باشند. پس در اینها حکمتهایی هست که ما نمی‌دونیم.

سلام

بحث ابزار های هدایت نیست، بحث اصل هدایته

اصل هدایت ضروریست

ولی اینکه با کدام ابزار و به چه شکل بهتر است، ما نمیدانیم.

استدلالش وقتی قابل قبول است که از حکمت مطلق با خبر باشد.

مهم اصل هدایت است که میدانیم ضروریست

حالا اینکه اگر یک موقع هدایت نیامد به ما ربطی ندارد که بخواهیم حکمتش را بدانیم یا ندانیم

ولی در بیش تر اوقات میتوان حکمت ساقط شدن ضرورت را هم حدس زد.

به این نکته دقت کنید که همیشه یک حکمتی در کار است، فقط ضرورت ها به توجه به شرایط ممکن است تغییر کنند.

اصل هدایت را میدانیم ضرورت دارد

ولی اگر گاهی هدایت نیامد، متوجه میشویم با توجه به حکمت خدا، ضرورت تغییر کرده.

مثلا فرض کنید هدایت ضرورت داشت و نبی فرستاده شد.

حال، وقتی نبی فرستاده شد، ضرورت هدایت، موقتا تا ارسال نبی بعدی ساقط است چون نبی فرستاده شده بلکه اکنون عدم هدایت ضرورت دارد چون هدایت انجام شده.

اگر خدا هدایت کند، نیازی به هدایت دوباره نیست پس عدم هدایت ضرورت دارد و اگر خدا هدایت نکند، نیاز به هدایت است، پس هدایت ضرورت دارد.

ساده ترین دلیل ساقط شدن ضرورت هدایت، خود تحقق یافتن هدایت است ولی حکمت های دیگر هم میتواند داشته باشد از جمله مهیا نبودن شرایط.

به هر حال ما با هدایت کردن کار داریم که حکمتش را میدانیم و برای همین هم استدلال کردیم.

 

بحث ابزار های هدایت نیست، بحث اصل هدایته

اصل هدایت ضروریست

ولی اینکه با کدام ابزار و به چه شکل بهتر است، ما نمیدانیم.

در بحث اثبات نبوت ما با یک ابزار هدایت سر و کار داریم نه اصل هدایت.

اما آیا هدایت کامل ضرورت دارد؟ خیلی مثالها رو داریم که نشون میده در خیلی از زمانها  و مکانها مردم به ابزاری به جز عقل خودشون دسترسی نداشته اند. حتی فرض کافی بودن «عقل+مذهب به شکل فعلی آن» برای هدایت، یک فرض درون دینی است و میشه ابزارهای دیگری را هم به عنوان کامل کننده آن تصور کرد.

 

مشکل فلسفه ما اینه که هدفش رو گذاشته روی اقناع مخاطب. اما بایستی استدلالهای اقناعی رو بگذاریم کنار و بگردیم به دنبال استدلالهای محکم و درست.

در بحث اثبات نبوت ما با یک ابزار هدایت سر و کار داریم نه اصل هدایت.

نه 

اتفاقا بحث اصل هدایته

ما داریم درباره ضرورت ارسال وحی صحبت میکنیم

حرفی از چگونگی هدایت و ارسال نبی نزدیم

چون تنها راهی که برای هدایت و ارسال وحی انتخاب شده، ارسال نبی است میگوییم ارسال نبی هم ضرورت دارد وگرنه عقل هیچ گاه نمیتواند کیفیت هدایت و ضرورت ارسال نبی را مستقلا بفهمد.

ما اصل هدایت را ضروری میدانیم

نه اصل نبوت را

ولی چون اصل هدایت فقط در قالب اصل نبوت صورت گرفته، به خاطر آن است که نبوت هم ضرورت دارد وگرنه گفتم که عقل ما، از درک ضرورت نبوت، به صورت مستقل، عاجز است.

اما آیا هدایت کامل ضرورت دارد؟

کامل بودن هدایت نسبی است.

هدایت در حیطه خودش کامل است اما مطلقا کامل نیست چون لزوما نیازی به کامل بودنش نیست.

کامل یا ناقص بودن مطلق هدایت مربوط به کیفیت آن است نه اصل آن.

اصل هدایت را میدانیم که ضرورت دارد اما کامل بودن مطلق آن به شیوه ای که مدرکات عقل و علم را هم شامل شود، نمیدانیم که ضرورت دارد یا نه.

 

کامل بودن هدایت نسبی است.

هدایت در حیطه خودش کامل است اما مطلقا کامل نیست چون لزوما نیازی به کامل بودنش نیست.

کامل یا ناقص بودن مطلق هدایت مربوط به کیفیت آن است نه اصل آن.

اصل هدایت را میدانیم که ضرورت دارد اما کامل بودن مطلق آن به شیوه ای که مدرکات عقل و علم را هم شامل شود، نمیدانیم که ضرورت دارد یا نه.

در بحث ضرورت نبوت ذکر شد که عقل نمی‌تواند تنها راه هدایت قرار گیرد چون هدایت کامل ایجاد نمی‌کند. 

اما در اینجا می‌فرمائید که هدایت کامل نیاز نیست.

از طرف دیگه حداقل در یک زمانهایی و یک مکانهایی، تنها ابزار مورد دسترسی عقل بوده ...

 

این سردرگمی‌ها روی پیشفرضهای استدلالها باعث ناکارآمدیشون میشه.

در بحث ضرورت نبوت ذکر شد که عقل نمی‌تواند تنها راه هدایت قرار گیرد چون هدایت کامل ایجاد نمی‌کند. 

اما در اینجا می‌فرمائید که هدایت کامل نیاز نیست.

از طرف دیگه حداقل در یک زمانهایی و یک مکانهایی، تنها ابزار مورد دسترسی عقل بوده ...

دین از یک جهت کامل و از یک جهت ناقص است. (کمال یا نقصان دین، نسبی است.)

کامل از آن جهت که کاملا خلاء عقل و علم انسان را برای رسیدن به هدفش پوشش میدهد.

ناقص از آن جهت که عقل و علم، آن محدوده ای که دین پوشش نمیدهد را پوشش میدهند و نیازی به بیان دوباره توسط دین نیست به همین جهت به نقصان دین اکتفا شده.

وحی، عقل و علم، هر سه ناقصند و مکمل هم هستند اما هر کدام در جای خود و نسبت به خود کاملند چون محدوده ای که دوتای دیگر پوشش نداده اند را آن یکی دیگر کاملا پوشش داده.

پس نیاز نیست وحی بیاید به مسائل علمی و مدرکات عقل به صورت کامل بپردازد بلکه می آید و خلاء این ها را پر میکند.

دین در جای خود کامل است اما اگر بخواهد پا را فراتر از محدوده خود بگذارد و همه چیز را برای انسان بیان کند، ضرورت این کامل گویی اثبات نشده و برای ما معلوم نیست.

 

بحث در مورد اینکه چه چیزی برای کمال کافی است، نیازمند این است که ماهیت کمال رو بشناسیم، ملزوماتش رو بدونیم و ... . مثلا باید بدونیم آیا نماز برای کمال الزامی است یا خیر؟ آیا در ازدواج وفاداری کافی است یا این که خطبه عقد باید طبق منابع دینی خوانده شود؟  آیا داشتن عقاید صحیح لازم است یا این که تلاش صحیح برای رسیدن به حقیقت ملاک است؟ آیا کمال تابع یک رابطه تشریعی است یا تکوینی؟

 

در این مورد باز رجوع می کنیم به منابع درون دینی و میشیم تابع فرضهای درون دینی.

 

اما اگر فرض کنیم که وجود یک مذهب کامل کننده عقل ضروری است، باز به این سوال می‌رسیم که چرا این ضرورت در خیلی از مکانها و زمانها به وقوع نپیوسته؟ اینجا مجبوریم قبول کنیم که برخی حکمتها را نمی‌دانیم و در نتیجه نمی‌تونیم برای حکمت خدا تعیین تکلیف کنیم.

 

ما باید به شیوه‌ای استدلال کنیم که نه تابع فرضهای درون دینی شوبم و نه وارد بحث پیش‌بینی رفتار خدا شویم.

بحث در مورد اینکه چه چیزی برای کمال کافی است، نیازمند این است که ماهیت کمال رو بشناسیم، ملزوماتش رو بدونیم و ... . مثلا باید بدونیم آیا نماز برای کمال الزامی است یا خیر؟ آیا در ازدواج وفاداری کافی است یا این که خطبه عقد باید طبق منابه دینی خوانده شود؟  آیا داشتن عقاید صحیح لازم است یا این که تلاش صحیح برای رسیدن به حقیقت ملاک است؟ آیا کمال تابع یک رابطه تشریعی است یا تکوینی؟

بحث کمال انسان یک چیز است و بحث کامل بودن دین چیزی دیگر.

اما درباره کمال انسان،

ما نمیدانیم چه چیز هایی دقیقا ما را به کمال میرسانند پس نیازمند هدایتیم.

چرا این ضرورت در خیلی از مکانها و زمانها به وقوع نپیوسته؟ اینجا مجبوریم قبول کنیم که برخی حکمتها را نمی‌دانیم و در نتیجه نمی‌تونیم برای حکمت خدا تعیین تکلیف کنیم.

اولا فقدان گزارش از وجود نبی دلیل بر فقدان نبی نیست.

دوما بر فرض هم نبی نیامده باشد، متوجه میشویم که ضرورت در آن زمان موقتا به دلیل حکمتی ساقط شده که حالا آن حکمت معلوم باشد یا نباشد اصلا مهم نیست و به ما ربطی هم ندارد.

ما با اصل هدایت کار داریم که میدانیم ضروری است حالا اگر گاهی این ضرورت بنابر حکمتی ساقط شود خب بشود، اشکالی ندارد.

مغالطه نکنید!

اینکه بعضی حکمت ها را نمیدانیم دلیل نمیشود بعضی دیگر را هم ندانیم.

ما همه حکمت ها را نمیدانیم ولی از بعضی از آن ها که واضح هستند، خبر داریم.

ضروری بودن اصل هدایت و راهنمایی انسان، واضح است اما از کیفیت آن آگاهی نداریم که با فعل خدا معلوم میشود خدا چه کیفیتی تعیین کرده.

بله، ما هم برای وقتی که ضرورت ساقط میشود و ما حکمتش را دقیقا نمیدانیم، تعیین تکلیف نکردیم، ولی نسبت به حکمت ضرورت که میدانیم، ادعا کردیم‌.

 

اولا فقدان گزارش از وجود نبی دلیل بر فقدان نبی نیست.

حداقل در مورد دوران ختم نبوت اعتقاد دینی بر مبعوث نشدن پیامبران جدید وجود داره که این شامل نقاط فاقد دسترسی به اسلام هم می‌شود.

ما نمیدانیم چه چیز هایی دقیقا ما را به کمال میرسانند پس نیازمند هدایتیم.

برای این که ثابت کنیم عقل و وجدان کافی نیستند، لازم است حداقل ضروری بودن برخی از جنبه‌های فراعقلی دین را برای کمال اثبات کنیم.

اما اگر لازم بودن این جنبه ها قابل اثبات از طریق عقل باشند که دیگر فراعقلی نیستند. به طور مثال این که نماز برای کمال لازم است یا این که بایستی خطبه عقد به شکلی که در کتب دینی آمده خوانده شود و ... بدون رجوع به منابع دینی قابل اثبات نیستند و وقتی ما نتونیم لازم بودن این جنبه های دین را اثبات کنیم، لازم بودن مذهب برای هدایت قابل اثبات نیست. اما در زمینه ای که به شیوه عقلی قابل اثبات باشد، عقل کافی است.

دوما بر فرض هم نبی نیامده باشد، متوجه میشویم که ضرورت در آن زمان موقتا به دلیل حکمتی ساقط شده که حالا آن حکمت معلوم باشد یا نباشد اصلا مهم نیست و به ما ربطی هم ندارد.

وقتی حکمتهای ساقط کننده ضرورت را نشناسیم، نمی‌توانیم ضرورت را اثبات کنیم.

 

این که حکمتهای ساقط کننده موقت اند و نه دائم هم نیازمند اثباته.

ضروری بودن اصل هدایت و راهنمایی انسان، واضح است اما از کیفیت آن آگاهی نداریم که با فعل خدا معلوم میشود خدا چه کیفیتی تعیین کرده.

نبوت جزء کیفیت هدایته. حالا چطور به این کیفیت پی ببریم؟ پیشنهاد شما اینه که به فعل خدا نگاه کنیم و ببینیم خدا در عمل چه کاری انجام داده است.

 

خب ما در جایی که بتونیم مستقیماً واقعیت را در دنیای بیرون ببینیم، دیگر نیازی به استنتاجهای فلسفی نداریم.

جا داره به یک نگرانی دوستان در این بحث هم پاسخ داده بشه:

اگر ما نتوانیم ضرورت نبوت را از طریق تشخیص حکمت خدا اثبات کنیم، آیا در اثبات اسلام دچار مشکل نمی‌شویم؟

 

در پاسخ باید بگم که این شیوه تنها راه اثبات اسلام نیست. مثلاً در بحث تحدی، مستقیماً به قرآن می‌پردازیم و مقدمه هایی مثل اثبات ضرورت نبوت را طی نمی‌کنیم.

 

کنار گذاشتن استدلالهای مشکل دار باعث ایجاد فضای مطرح شدن استدلالهای بهتر میشه و این کاریه که بایستی به طور جدی بهش پرداخته بشه. فلسفه با این بازنگری‌ها تقویت میشه.

برای این که ثابت کنیم عقل و وجدان کافی نیستند، لازم است حداقل ضروری بودن برخی از جنبه‌های فراعقلی دین را برای کمال اثبات کنیم.

چرا میخواهید سراغ جنبه های فراعقلی هدایت بروید وقتی که ضرورت اصل هدایت واضح است؟

نیازی به این کار نیست.

شما ضرورت کار حکیم مطلق را با ضرورت کار یک انسان اشتباه گرفته اید

طبق قاعده لطف هر چیزی که انسان را به هدفش نزدیک کند، بر حکیم مطلق ضروری است که لزوما آن را فراهم کند.

هدایت هم مصداق بارز از اسبابی است که خدا میتواند برای نیل به هدف، به انسان عرضه کند.

پس هدایت ضروری است.

شما دارید میگید که ثابت کنیم، عقل و وجدان کافی نیستند

اصلا این نیاز به اثبات ندارد چون بدیهی است

چرا بدیهی است؟

چون اگر فرض کنیم که عقل و وجدان ۵۰ درصد کار ما را راه می اندازد بر خدا ضروری است که ۱۰۰ درصد ابزار رسیدن به هدف را در اختیار ما بگذارد پس هنوز ۵۰ درصد دیگر کم است که باید با هدایت کامل شود‌.

نقصان عقل و محدوده بودن دایره ادراکات آن هم امری وجدانی است. اگر هدایت نبود، مثلا نمیدانستیم که خوردن کدام حیوان خوب است و کدام حیوان بد، ربا گرفتن خوب است یا بد، خودارضایی خوب است یا بد و...

وقتی حکمتهای ساقط کننده ضرورت را نشناسیم، نمی‌توانیم ضرورت را اثبات کنیم.

وقتی حکمت های ساقط کننده ضرورت را نشناسیم، نمیتوانیم دلیل ساقط شدن ضرورت را بفهمیم ولی آن را حمل بر حکمت میکنیم اما چون حکمت ضرورت را میشناسیم و برایمان واضح است، میتوانیم آن را اثبات کنیم.

این که حکمتهای ساقط کننده موقت اند و نه دائم هم نیازمند اثباته.

اثبات: اصل بر ضرورت هدایت است (قبلا ثابت کردیم) پس وقتی گاهی هدایت نیامد معلوم است موقتا ضرورت ساقط شده و چیز دیگری ضرورت پیدا کرده.

وقتی گاهی هدایت نیامده یعنی موقتا نیامده و ساقط شده.

واضح است.

نبوت جزء کیفیت هدایته. حالا چطور به این کیفیت پی ببریم؟ پیشنهاد شما اینه که به فعل خدا نگاه کنیم و ببینیم خدا در عمل چه کاری انجام داده است.

ضرورت نبوت مستقلا قابل اثبات نیست.

اما وقتی ضرورت هدایت ثابت شود و راهی هم جز نبوت برای هدایت اتنخاب نشده باشد، بدیهی است که هدایت فقط در قالب نبوت صورت گرفته.

اگر ما نتوانیم ضرورت نبوت را از طریق تشخیص حکمت خدا اثبات کنیم، آیا در اثبات اسلام دچار مشکل نمی‌شویم؟

اگر ضرورت هدایت ثابت نشود، اصل نبوت نفی خواهد شد چون عدم اثبات ضرورت هدایت در ادامه کار عواقبی را به جا میگذارد که اثبات نبوت را غیرممکن میکند. مثلا در اینکه معجزه نشانه نبوت است و با انگیزه اثبات نبوت به مدعی داده شده و با اراده مستقیم الهی صورت میگیرد، دچار مشکل میشویم و راه یقین بسته میشود. در تاپیکی که با عنوان (اشکال بر دلالت معجزه برای اثبات نبوت) زدم، در اشکال دوم به این مشکلات پرداختیم و اگر ضرورت هدایت اثبات نشده بود، یقینی بودن معجزه برای اثبات نبوت زیر سوال میرفت.

داخل همان تاپیک، در اشکال چهارم به بحث تحدی هم پرداخته و به آن اشکال وارد کردم.

 

چون اگر فرض کنیم که عقل و وجدان ۵۰ درصد کار ما را راه می اندازد بر خدا ضروری است که ۱۰۰ درصد ابزار رسیدن به هدف را در اختیار ما بگذارد پس هنوز ۵۰ درصد دیگر کم است که باید با هدایت کامل شود‌.

نقصان عقل و محدوده بودن دایره ادراکات آن هم امری وجدانی است. اگر هدایت نبود، مثلا نمیدانستیم که خوردن کدام حیوان خوب است و کدام حیوان بد، ربا گرفتن خوب است یا بد، خودارضایی خوب است یا بد و...

عقل، دین و علم رو که کنار هم بگذاریم، هنوز چیزهایی باقی می‌مونه که نمی‌دونیم. ضمن این که اگر خدا بخواهد برای هدایت ما خرق عادت کند، گزینه‌های زیادی برای تکمیل این هدایت وجود دارد. 

خدا می‌تونه مستقیماً مطالبی را در اینترنت درج کنه و حتی برای این کار به کامپیوتر نیاز نداره و می‌تونه الکترونها رو مستقیماً در سیمها حرکت بده برای ایجاد سیگنالهای مورد نیاز.

 

اما آیا میشه اثبات کرد که حتماً چنین کاری توسط خدا انجام گرفته؟ نه، چون امکان داره حکمتهایی این ضرورت را ساقط کرده باشند بدون این که ما آن حکمتها را بدانیم.

در اشکال دوم به این مشکلات پرداختیم و اگر ضرورت هدایت اثبات نشده بود، یقینی بودن معجزه برای اثبات نبوت زیر سوال میرفت.

اگر اثبات صد درصدی عقلی بخواهیم، دچار خیلی مشکلات می‌شویم اما شاید اثبات صد در صدی نیاز نباشه.

 

یک یقین نسبی که پیش‌فرض‌هاش رو بدونیم بهتر از یک استدلاله که در اون مصادره به مطلوب و نتیجه‌گیری‌های دوری به کار رفته.

عقل، دین و علم رو که کنار هم بگذاریم، هنوز چیزهایی باقی می‌مونه که نمی‌دونیم.

فرض کنید همه آن چه که عقل انسان ها درک میکند در حد ۵۰ درصد باشد، به هر حال مقداری باقی میماند که باید توسط هدایت کامل شود.

ما فقط میدانیم که با هدایت این قضیه تکمیل میشود، حالا مهم نیست که این ابزار ها کدامند و چند درصد به ما کمک میکنند چون در هر صورت خیالمان راحت است که هدایت انجام شده و چیز هایی که به عقل ما نمیرسیده، بیان کرده.

ضمن این که اگر خدا بخواهد برای هدایت ما خرق عادت کند، گزینه‌های زیادی برای تکمیل این هدایت وجود دارد. 

ما با گزینه های هدایت کار نداریم، اصل هدایت مورد بحثه.

کار های خارق العاده زیادی برای اثبات نبوت وجود دارد

اما بعضی هایش همین کار هایی است که پیامبران انجام داده اند

ما کار خارق العاده میخواهیم تا نبوت مدعی ثابت شود، حالا این کار هر چه که میخواهد باشد، باشد.

اما آیا میشه اثبات کرد که حتماً چنین کاری توسط خدا انجام گرفته؟ نه،

درسته

ما نمیدانیم خدا چگونه میخواهد نبوت فرستاده اش را ثابت کند ولی چون تنها راهی که برای اثبات نبوت وجود دارد، معجزه است، میدانیم که خدا قطعا آن را انتخاب کرده به دلیل اینکه اصلا راه دیگری نیست.

اگر اثبات صد درصدی عقلی بخواهیم، دچار خیلی مشکلات می‌شویم اما شاید اثبات صد در صدی نیاز نباشه.

اصول دین، حتما باید با اثبات صد در صدی و یقینی صورت بگیرد وگرنه اگر در حد ظن باشد، اصل بر عدم حجیت ظن است یعنی اگر شما به ظن رسیدی، طبق حکم عقل، حق نداری زندگیت را تحت تاثیر یکسری ظنیات قرار بدی و باید آن ها را بذاری کنار. ظن، هیچ تکلیفی برای شما نمی آورد.

یک یقین نسبی که پیش‌فرض‌هاش رو بدونیم بهتر از یک استدلاله که در اون مصادره به مطلوب و نتیجه‌گیری‌های دوری به کار رفته.

یقین نسبی به درد نمیخورد میشود همان ظن

یا یقین مطلق وجود دارد یا ندارد

اگر ندارد، شما تکلیفی نداری

اگر دارد، شما مکلفی

شما اگر بخواهی از اون مسیر بری، اشکالات بزرگ تر و بیش تری وجود دارد

این مسیر هم اثباتش بدیهی است و مشکلی ندارد

قبلا هم خود من به دلیل غفلت از قاعده لطف، ضرورت هدایت را باور نمیکردم و فکر میکردم که مصادره به مطلوب است. توصیه میکنم یکبار دیگر قاعده لطف را با دقت بخوانید تا شاید اشکالتان برطرف شود.

ضرورت هدایت بسیار واضح است، فقط کمی دقت میخواهد.

شما قبول دارید که مدرکات عقل محدود است و ابزار کاملی برای رسیدن به هدف نیست یا نه؟

شما قبول دارید که هدایت، ابزاری است که خلاء مدرکات عقل را پر میکند یا نه؟

قبول دارید که خدا حکیم و قادر مطلق است یا نه؟

دو مقدمه از استدلال زیر را قبول دارید؟

۱. بر خدا لازم و واجب و ضروری است که هر چیزی که انسان را به هدفش نزدیک میکند به او بدهد.

۲. هدایت مصداق بارزی از ابزار کمک کننده برای نیل به هدف است.

پس هدایت ضروری است.

اگر همه موارد بالا را قبول دارید پس نتیجه را هم باید قبول داشته باشید.

دقت کنید که عقل ممکن است ما را تا حدی کمک کند ولی خدا طبق حکمتش باید ابزار هایی را به انسان دهد که کاملا راه را برای رسیدن به هدف فراهم کند، عقل که کاملترین ابزار نیست پس باید چیزی ضمیمه آن شود تا نواقص آن را پر کند که آن هدایت است.

 

بر خدا لازم و واجب و ضروری است که هر چیزی که انسان را به هدفش نزدیک میکند به او بدهد.

 

خب توضیح دادم که این گزاره مثال نقض داره ... از عدم دسترسی به مذاهب مورد تایید اسلام در برخی مکانها و زمانها، در دسترس نبودن برخی ابزارهای متصور برای هدایت مثل رسانه ها، عدم استفاده از تکنیکهای ضد جعل و ...

این بحث داره بین من و شما تکرار میشه. اجازه دهید تا شنیدن پاسخ کارشناس محترم صبر کنم. ممنون

عدم دسترسی به مذاهب مورد تایید اسلام در برخی مکانها و زمانها

این موارد، اصل ضرورت را زیر سوال نمیبرد، اینها فقط استثنا هستند. مثال نقض با استثنا فرق داره.

اگر در کل هدایتی نبود، میشد مثال نقض اما وقتی در کل هدایت آمده و چند جا به خاطر مصلحتی نیامده که کل هدایت نفی نمیشود.

به مثالی که قبلا زده بودم دوباره دقت کنید،

اینکه شما یکبار قاشق همراه خود به مهمانی ببری و همان یکبار ضرورت قاشق دادن میزبان به شما نفی شود دلیل نمیشود که کلا هر دفعه که شما رفتی مهمانی، میزبان به شما قاشق ندهد.

یکبار شرایط تغییر کرده

یکبار شما قاشق آوردی

یکبار میزبان به شما قاشق نمیدهد

نه کلا

این قضیه نسبی است و به حسب شرایط، ضرورت ها تغییر میکنند، صفر و صدی نگاه نکنید.

نمیشود مطلقا حکم کرد

هر وقت هدایت نبود و شرایط مهیا بود، ارسال ضروریست چون مقتضای حکمت است.

هر وقت هدایت بود یا شرایط مهیا نبود، ارسال ضروری نیست چون لغو و بیهوده است بلکه عدم ارسال ضروری است.

اصل یعنی حالت طبیعی

یعنی در حالت طبیعی که هدایت نیست و شرایط فراهم است، ارسال ضروریست اما اگر شرایط تغییر کند، بدیهی است که ضرورت هم تغییر خواهد کرد.

اینکه اگر شرایط مهیا نبود، هدایت صورت نمیگیرد دلیل بر این است که اگر شرایط مهیا بود هم هدایت صورت نگیرد؟

به هیچ وجه

اگر مشکلی نباشد و همه چیز عادی باشد که نمیشود خدا هدایت نفرستد، قطعا یک مشکلی بوده که حالا میدانیم یا نمیدانیم اما فقط در این حد میدانیم که یک گیری بوده که حکمت خدا اقتضا کرده هدایت نیاید یعنی شرایط نرمال نبوده وگرنه اگر باشد که هدایت حتمی است.

ما ضرورت اصل هدایت را به طور کلی اثبات کردیم.

نگفتیم که خدا هر زمان و هر مکان و در هر شرایطی باید پیامبر بفرستد. اینها مربوط به کیفیت هدایت است اما بحث ما اصل هدایت بود.

اصل هدایت عرضه شده ولو در کشوری دیگر، ولو ۱۴۰۰ سال قبل.

شاید شرایط در جایی مهیا نباشد

آیا اشکال از فاعل(خدا) است یا قابل(ما)؟

اگر ما آمادگی اش را نداشته باشیم دلیل نمیشود که حکمت خدا و ضرورت کار های او به کلی نفی شود.

مثلا اینکه امام زمان ظهور نکرده، آیا نیاز ما به امام و ضرورت وجود او نفی شده یا اشکال از آماده نبودن ما و مهیا نبودن شرایط است؟

در دسترس نبودن برخی ابزارهای متصور برای هدایت مثل رسانه ها

بحث اصل هدایته نه کیفیت هدایت و ابزار های آن

عدم استفاده از تکنیکهای ضد جعل

خدا جاعلان را رسوا کرده چون ضروریست.

اجازه دهید تا شنیدن پاسخ کارشناس محترم صبر کنم.

خواهش میکنم

هر طور راحتید

 

اما فقط در این حد میدانیم که یک گیری بوده که حکمت خدا اقتضا کرده هدایت نیاید یعنی شرایط نرمال نبوده وگرنه اگر باشد که هدایت حتمی است.

در اینجا باید اثبات کنیم که در شرایط نرمال این گیرها و موانع وجود ندارد. یعنی مانعی که در قاره های آمریکا و استرالیا و چین و ژاپن بوده، در خاورمیانه نبوده.

وقتی ما ماهیت آن مانع رو ندونیم، نمی‌تونیم بر اساسش استدلال کنیم.

بحث اصل هدایته نه کیفیت هدایت و ابزار های آن

نبوت خودش یه ابزاره. منتها ابزارهای دیگری را می‌توان متصور بود که بر اثر مانعی که نمی‌دانیم، تحقق نیافته اند. حالا باید بدون رجوع به منبع درون دینی اثبات کنیم که آن مانع بر سر راه نبوت نبوده.

 

باز هم لازمه عرض کنم که بحث من روی نحوه استدلاله. وگرنه اثبات اسلام را می‌توان به طرق دیگر و بدون درگیر شدن با این پیشفرضها بررسی نمود.

در اینجا باید اثبات کنیم که در شرایط نرمال این گیرها و موانع وجود ندارد. 

ما اثبات کردیم در حالت نرمال اینگونه است حالا اگر یک موقع هدایت اتفاق نیفتاد معلوم میشه شرایط تغییر کرده مثلا هدایت انجام شده و دیگر نیاز به هدایت نیست یا شرایط برای هدایت مهیا نبوده یا ...

خودتان دارید میگویید شرایط نرمال

شرایط نرمال یعنی شرایطی که مانعی نباشد

آن وقت میگویید در شرایطی که نرمال است و مانعی وجود ندارد، اثبات کنیم مانعی وجود ندارد!

وقتی ما ماهیت آن مانع رو ندونیم، نمی‌تونیم بر اساسش استدلال کنیم.

ما برای مانع استدلال نمیکنیم که بخواهیم ماهیتش را بدانیم

برای جایی که مانع نیست استدلال کردیم.

نبوت خودش یه ابزاره. منتها ابزارهای دیگری را می‌توان متصور بود که بر اثر مانعی که نمی‌دانیم، تحقق نیافته اند. حالا باید بدون رجوع به منبع درون دینی اثبات کنیم که آن مانع بر سر راه نبوت نبوده.

ما با اصل هدایت کار داریم نه با کیفیت و ابزار های هدایت

اصل هدایت را میدانیم ضروریست

ولی اینکه با کدام ابزار بهتر است صورت بگیرد را نمیدانیم

پس باید به فعل الهی نگاه کنیم

خدا هم فقط نبوت را انتخاب کرده و راه دیگری وجود ندارد

پس قطعا هدایت در قالب نبوت آمده

وگرنه اثبات اسلام را می‌توان به طرق دیگر و بدون درگیر شدن با این پیشفرضها بررسی نمود.

به نظر من راه دیگری که یقینی باشد وجود ندارد.

اگر این استدلال مشکل داشته باشد، همه ادیان زیر سوال میروند و اصل نبوت بدون اثبات میماند.

البته من تعارفی با دین ندارم که بخواهم خودم را به زور قانع کنم، قطعا استدلال صحیح بوده که پذیرفتم وگرنه دین را کنار میگذاشتم.

این راه مبنای کار است، اگر مبنا و ستون کار مشکل داشته باشد تا آخر راه دچار مشکل خواهیم بود و در نهایت به بن بست میخوریم.

اگر راه دیگری سراغ دارید معرفی کنید.

 

ما برای مانع استدلال نمیکنیم که بخواهیم ماهیتش را بدانیم

برای جایی که مانع نیست استدلال کردیم.

می‌گوییم در جایی که مانعی وجود ندارد، خدا طبق آنچه فرمودید رفتار می‌کند. اما باید ثابت کنیم جایی وجود دارد که این مانع نباشد.

پس باید به فعل الهی نگاه کنیم

خدا هم فقط نبوت را انتخاب کرده و راه دیگری وجود ندارد

پس قطعا هدایت در قالب نبوت آمده

هدف از چنین استدلالهایی پی بردن به رفتار خداست. مثلاً در اثبات ضرورت نبوت می خواهیم اثبات کنیم که خدا پیامبر فرستاده است. 

ما نمی‌توانیم از حکم استدلال به عنوان پیشفرض استفاده کنیم وگرنه دچار مغلطه دور می‌شویم.

اگر با نگاه به فعل الهی بتونید به آنچه رخ داده است پی ببرید، نیاز به چنین استدلالهایی ندارید.

به نظر من راه دیگری که یقینی باشد وجود ندارد.

استدلالهای مغلطه آمیز را باید یکی یمی کنار گذاشت تا ببینیم استدلال محکمی می‌ماند یا خیر.

اگر استدلال محکم پیدا کردیم که چه بهتر. وگرنه باید جستجو کنیم. حتی ممکنه راه رسیدن به حقیقت چیزی غیر از فلسفه باشه

اما باید ثابت کنیم جایی وجود دارد که این مانع نباشد.

خب آنجا شرایط عادی است دیگر

وقتی گاهی هدایت می آید و گاهی نه

یعنی گاهی شرایط عادی است و گاهی شرایط تغییر کرده

هدف از چنین استدلالهایی پی بردن به رفتار خداست. مثلاً در اثبات ضرورت نبوت می خواهیم اثبات کنیم که خدا پیامبر فرستاده است. 

درسته اما اینجا ضرورت هدایت را اثبات کردیم نه نبوت

حالا خدا از هر راهی میتواند هدایت کند.

جز نبوت راه دیگری برای ارتباط دیده نشده پس اگر هدایتی هم باشد قطعا از همین راه است.

ما ضرورت نبوت را مستقلا درک نمیکنیم و به وسیله ضرورت هدایت به آن پی میبریم.

اگر هدایت نباشد که هیچی ولی اگر باشد فقط از یک راه صورت گرفته و آن نبوت است پس معلوم میشود طبق حکمت خدا نبوت ضروری است.

اصل بحث ما در ضرورت هدایت بود که بدون مغلطه دور برای آن استدلال کردیم. ضرورت نبوت اهمیت ندارد. چون ما وقتی گفتیم هدایت ضرورت دارد، قطعا هدایت آمده و وقتی آمده باشد، قطعا از طریق نبوت آمده چون هیچ راه دیگری برای ارتباط انتخاب نشده.

اگر استدلال محکم پیدا کردیم که چه بهتر. وگرنه باید جستجو کنیم. حتی ممکنه راه رسیدن به حقیقت چیزی غیر از فلسفه باشه

اثبات ضرورت هدایت، پله اول است و تا وقتی از آن به درستی عبور نکنید، قادر به ادامه راه نیستید.

تنها چیزی که حجیت دارد و تکلیف می آورد، استدلال منطقی یقینی است نه شواهد ظنی.

 

خب آنجا شرایط عادی است دیگر

وقتی گاهی هدایت می آید و گاهی نه

یعنی گاهی شرایط عادی است و گاهی شرایط تغییر کرده

شما نام شرایطی که مانعی بر سر راه اثبات نبوت وجود نداشته باشد را گذاشته اید «عادی». اما فارغ از نامگذاری، باید ثابت کنید که چنین شرایطی حداقل گاهی وجود دارد.

 

​​​​​​اما وقتی ماهیت این موانع را ندانیم، بحث چندانی هم نمیشه در مورد شرایط وقوعشان داشت.

 

ما چند تا ابزار برای هدایت برای هدایت می‌تونیم متصور باشیم:

- عقل که مطمئنیم دسترسی بهش فراهم شده

- نبوت که قراره اثبات بشه

- ابزارهای دیگری که می‌توان متصور بود و کمک کننده به هدایت هستند، اما به نظر می رسد که در اختیار گذاشته نشده باشند.

 

قاعده لطف حکم می‌کنه دسترسی به هر ابزار مفیدی که مانعی برای در اختیار گذاشتنش وجود نداره، ایجاد بشه.

 

بر این اساس می‌تونیم بگیم که موانع ناشناخته ای بر سر راه خیلی از این ابزارها بوده. در خیلی از زمانها و مکانها هم موانعی بر سر راه نبوت بوده که در آنجا به عقل اکتفا شده.

 

خدا حداقل در برخی مکانها و زمانها، به هدایت از طریق عقل اکتفا فرموده. این مکانها و زمانها دارای شرایطی بوده اند با ماهیت مجهول برای ما و با موانعی مجهول.

 

حال باید ثابت کنیم که تمام زمین دارای شرایط مشابهی نبوده در حالی که اون شرایط و موانع رو نمی‌شناسیم.

درسته

اشکالتان قابل تامل است

بذارید جور دیگری این اشکال را مطرح کنیم:

ما ضرورت را ثابت کردیم اما از کجا معلوم که همیشه یک مانعی وجود نداشته باشد که بخواهد این ضرورت را ساقط کند یعنی در این صورت دیگر عدم ارسال وحی ضروری میباشد.

شاید همه انبیا، مدعیان دروغین باشند و به خاطر مانعی همیشگی، وحی، هیچ وقت ارسال نشده باشد.

 

 

پس منتظر پاسخ کارشناس عزیز هستیم...

 

موضوع قفل شده است