جمع بندی چرا محبت های من انسان ها را وحشی می کند؟

تب‌های اولیه

46 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
چرا محبت های من انسان ها را وحشی می کند؟

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟[/][/][/]

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد بدیع

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات
خصوصیات اخلاقی شما همگی در منابع دینی مورد تاکید و توصیه قرار گرفته اند:

شریک کردن دیگران در شادی های خود: امیرالمومنین(علیه السلام) در توصیف متقین میفرمایند: بِشْرُهُ‏ فِي‏ وَجْهِهِ‏ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِه. شادی اش در صورتش اما ناراحتی اش در قلبش است.(1)

شریک کردن دیگران در دارایی: امام حسن مجتبی (علیه السلام) در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارائي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم نمود. نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.(2)

برای کمک منتظر درخواست نماندن: عبدالله بن زبیر، از عمربن دینار و عبدالله بن عبیدبن عمیر روایت می‌كند كه هرگاه امام باقر(علیه السلام) را ملاقات می‌كردیم، نفقه، صله و جامه‌ای به ما می‌بخشید و می‌فرمود: پیش از آنكه با من ملاقات نمایید این‌ها را برایتان آماده كرده بودم.(3)

از دیگران چشم داشت نداشتن: خداوند متعال میفرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏. صدقه های خود را با منت گذاری و اذیت باطل نکنید.(4)

هم غذا شدن با دیگران: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: شر الناس من اکل وحدة. بدترین مردم کسی است که تنها غذا بخورد.(5)

بنابراین باید در ادامه بررسی کنیم که چرا فضائلی که به آن توصیه شده است به شما آسیب زده است؟!

پی نوشت ها:
1. الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص226
2. پيشوائي، مهدي، سيره پيشوايان، قم، چاپ چهارم، 1375، ناشر مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق ـ عليه السلام ـ ، ص 9 و 91.
3. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 232.
4. بقره، 264.
5. بحار النوار،ج74، ص164.

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟

سلام.
یه چند تا نکته رو بگم.
1- ببین مسعود جان. باید درنظر داشته باشی که داستان دنیا درباره تو نوشته نشده. منظورم اینه که فکر نکن تو اصلی و عزیز کرده ای اونا یه مشت آدم معمولی و بی ارزشن! فامیلا هم بالاخره مثل تو فکر هایی دارن شخصیتی دارن ، ذهنیتی دارند، اعتقاد و خدایی دارن. تو یک آدمی هم سطح اونایی. پس تا یه اشتباهی در رفتارشون دیدی لازم نیست تار و مارشون کنی یا حتی ازشون متنفر بشی! آدم کامل نداریم که.
2- بعضی مثال هاتم سوء تفاهمه. مثل اونی که برای فوتسال زنگ زدی. خودتو بزار جای اون. طرفو هیشکی آدم حساب نمیکنه. بعد از سالی یکی بهش زنگ میزنه اون انتظار داری چیکار کنه؟ بگه الان بیام پابوسی همتونو بکنم؟ خب معلومه که جبهه میگیره و طوری رفتار میکنه که خودشو بی نیاز از شما بدونه. مثل همین جملاتی که خودت گفتی. من بهشون نیاز ندارم میتونم تا ابد تنها بمونم. طرف خواسته از تک و تا نیفته ناز کرده تا شخصیت و غرورش حفظ بشه بعد دیده تو داری کنسل میکنی نخواسته فرصتو از دست بده گفته نه میام!
خب این کاریه که خیلی از ما میکنیم. من خودم به شخصه اگه این اتفاق برام بیفته مثل طرف سعی میکنم شخصیت و غرورمو حفظ کنم خودمو له نکنم! این واقعا مورد مهمی که بخوای دربارش فکر بد کنی تازه اصلا مسئله ی طرف تو نبودی که حالا بخوای به خودت بگیری! مسئله ی طرف خودش و شخصیتش بوده.
3-شما مهربانی هارو به خاطر خدا بکن. البته همین کارم میکنی. اما نیتتو خالص تر کن. فقط و فقط برای خدا. اینطوری طرف مقابل هر واکنشی هم نشون داد برات مهم نیست. چون برا اون نکردی اصلا. برا خدا کردی خداوند هم خوشحال و راضی میشه ازت. چی از این مهم تر.

همین سه تا نکته رو داشته باش تا بعد!
گل

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

صندلی;986185 نوشت:
سلام.
یه چند تا نکته رو بگم.
1- ببین مسعود جان. باید درنظر داشته باشی که داستان دنیا درباره تو نوشته نشده. منظورم اینه که فکر نکن تو اصلی و عزیز کرده ای اونا یه مشت آدم معمولی و بی ارزشن! فامیلا هم بالاخره مثل تو فکر هایی دارن شخصیتی دارن ، ذهنیتی دارند، اعتقاد و خدایی دارن. تو یک آدمی هم سطح اونایی. پس تا یه اشتباهی در رفتارشون دیدی لازم نیست تار و مارشون کنی یا حتی ازشون متنفر بشی! آدم کامل نداریم که.

در مورد جمله ی آبی رنگ من اصلا همچین نظری در مورد خودم ندارم.

ولی مطالبی که در ادامه آوردی دقیقا همین رفتار رو خودت داری در مورد من انجام میدی و جای من و اونها رو در جمله ی آبی رنگ عوض کردی.

شما فکر میکنی تا طرف گفت اِهِم من بالا تا پایینش رو آسفالت میکنم که چرا در حضور اندیشمندی مثل من گفتی اِهِم.

نمی دونی که من چقدر گذشت و سکوت کردم تا به این مرز از خشم و ناراحتی رسیدم و همین گذشت و سکوت های من اونها را وحشی کرده.

وگرنه در مقابل افرادی دیگر که تحقیرشان میکنند به شدت تعظیم و ادب و احترام میکنند.

صندلی;986185 نوشت:

2- بعضی مثال هاتم سوء تفاهمه. مثل اونی که برای فوتسال زنگ زدی. خودتو بزار جای اون. طرفو هیشکی آدم حساب نمیکنه. بعد از سالی یکی بهش زنگ میزنه اون انتظار داری چیکار کنه؟ بگه الان بیام پابوسی همتونو بکنم؟ خب معلومه که جبهه میگیره و طوری رفتار میکنه که خودشو بی نیاز از شما بدونه. مثل همین جملاتی که خودت گفتی. من بهشون نیاز ندارم میتونم تا ابد تنها بمونم. طرف خواسته از تک و تا نیفته ناز کرده تا شخصیت و غرورش حفظ بشه بعد دیده تو داری کنسل میکنی نخواسته فرصتو از دست بده گفته نه میام!
خب این کاریه که خیلی از ما میکنیم. من خودم به شخصه اگه این اتفاق برام بیفته مثل طرف سعی میکنم شخصیت و غرورمو حفظ کنم خودمو له نکنم! این واقعا مورد مهمی که بخوای دربارش فکر بد کنی تازه اصلا مسئله ی طرف تو نبودی که حالا بخوای به خودت بگیری! مسئله ی طرف خودش و شخصیتش بوده.

سوء تفاهمی در کار نیست. من که نمی تونم کل شخصیت طرف رو واست توضیح بدم و رفتارهای گذشته اش رو بگم تا حرفمو بهت ثابت کنم.

من مسئله ای با طرف نداشتم. در واقع من رابطه ام باهاش خوب بود. دلیلی نداره با من اینطوری حرف بزنه.

غرورش رو باید برای کسانی که باهاش قطع ارتباط کردن حفظ کنه. وقتی اومد توی سالن اونوقت برای اونها قیافه بگیره. نه برای من.

این اولین رفتارش نیست و بارها و بارها رفتارهای این چنینی در جاهای مختلف انجام داده.

صندلی;986185 نوشت:

3-شما مهربانی هارو به خاطر خدا بکن. البته همین کارم میکنی. اما نیتتو خالص تر کن. فقط و فقط برای خدا. اینطوری طرف مقابل هر واکنشی هم نشون داد برات مهم نیست. چون برا اون نکردی اصلا. برا خدا کردی خداوند هم خوشحال و راضی میشه ازت. چی از این مهم تر.

نه اتفاقا من بخاطر خدا مهربانی نمی کردم

بیشتر حس انسان دوستی و نوع دوستی که دارم باعث میشه اینکارهارو بکنم و برای رضای خدا نیست که امیدوارم کم کم بخاطر خدا بشه.[/][/][/]

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
[="Times New Roman"][="Black"][="3"]سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟[/][/][/]

سلام
برنج قرمز چیه؟

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

الرحیل;986213 نوشت:
سلام
برنج قرمز چیه؟

همون برنج دمپخت که توش رب گوجه میزنن

برای خلاصه نویسی گفتم برنج قرمز 8-|[/][/][/]

Im_Masoud.Freeman;986223 نوشت:

8-|

با سلام و عرض ادب

تا جایی که من از صحبت های شما فهمیدم خیلی به غیر خدا اهمیت می دی

این رو هم در نظر بگیر که خودت هم غیر خدا محسوب می شی !

انسان اگر نیتش خالص باشه و همه کاری رو برای خدا انجام بده

دیگه فرقی براش نمی کنه طرف مقابل چه بازخوردی نشون می ده

در ضمن بدونید این چیز عجیبی نیست که اکثریت جامعه جواب خوبی رو با بدی می دن و جواب بدی رو با خوبی

این از نشانه های آخرالزمانه !!!!

برای این که خداوند در این زمان خلوص بنده های واقعی رو براشون مشخص می کنه

اینو بدون تمام اتفاقات زندگی ، از صبح که از خواب بیدار می شی ، تا وقتی که تو خوابی همش آزمایشه

این و اون و من و تو همش آزمایشه و حقیقتی جز ذات خداوند وجود نداره

این دنیا همش خوابه و انسان روز قیامت از این خواب بیدار می شه

همیشه خودت رو از همه حتی از گناه کارترین اشخاص کمتر بدون تا قضاوتشون نکنی

در پناه حق تعالی

شروحیل;986227 نوشت:

با سلام و عرض ادب

تا جایی که من از صحبت های شما فهمیدم خیلی به غیر خدا اهمیت می دی

این رو هم در نظر بگیر که خودت هم غیر خدا محسوب می شی !

انسان اگر نیتش خالص باشه و همه کاری رو برای خدا انجام بده

دیگه فرقی براش نمی کنه طرف مقابل چه بازخوردی نشون می ده

در ضمن بدونید این چیز عجیبی نیست که اکثریت جامعه جواب خوبی رو با بدی می دن و جواب بدی رو با خوبی

این از نشانه های آخرالزمانه !!!!

برای این که خداوند در این زمان خلوص بنده های واقعی رو براشون مشخص می کنه

اینو بدون تمام اتفاقات زندگی ، از صبح که از خواب بیدار می شی ، تا وقتی که تو خوابی همش آزمایشه

این و اون و من و تو همش آزمایشه و حقیقتی جز ذات خداوند وجود نداره

این دنیا همش خوابه و انسان روز قیامت از این خواب بیدار می شه

همیشه خودت رو از همه حتی از گناه کارترین اشخاص کمتر بدون تا قضاوتشون نکنی

در پناه حق تعالی


سلام

من توی پست اولم عمدا گفتم "از کودکی..." که بگم این رفتار محبت آمیز دست من نبوده و این چیزی نیست که من به دستش آورده باشم.

گفتم "خصوصیات اخلاقی" و نگفتم "فضایل اخلاقی" با وجود اینکه قبل از پاسخ استاد بدیع می دونستم فضیلت اخلاقی هستند.

ولی من چیزی رو فضیلت اخلاقی خودم می دونم که خودم به دستش آورده باشم.

پس هدف من این نبود که بیام بگم وای به منه عبد صالح خدا ظلم شده ببینید چکار میکنند.

من این تاپیک رو ایجاد کردم هم برای خودم هم برای افرادی دیگر که به چنین مشکلاتی گرفتار میشن.

اشتباه شما این هست که بخاطر اینکه من از مهربانی های خودم گفتم

دیگر من رو یک مدعی اخلاق و انسانیت در نظر گرفتید و با همان من رو می کوبید

من یک جوان مسلمان با اخلاق اسلامی متوسط رو به پایین هستم. همین و بس.

شما تمرکزتون رو از روی اخلاص داشتن یا نداشتن و ریاکار بودن یا نبودن من بردارید

و به این فکر کنید که خیلی های دیگر هم هستند و آدم های خوبی هم هستند. اخلاص هم دارند ولی باز مورد ظلم های این چنینی قرار می گیرند.

اینکه آن فرد برایش اهمیتی نداشته باشد دیگران چه رفتاری میکنند و اینکه بسپار به خدا و ... برای آرامش خودش خوب هست.

ولی اینکه چرا کلا محبت کردن به برخی آدم ها به جای نرم کردن آنها را سخت میکند ؟ و اینکه چه راهی برای مقابله وجود دارد ؟

این چیزی هست که استاد بدیع قرار هست به آن پاسخ بدهند.

سلام علیکم و رحمه الله

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

معمولا وقتیکه رفتار اکثر مردم برامون شر میشه, بهتره که ذره بین را به طرف خودمان بگیریم!
این را خودتون هم میتونید امتحان کنید!
مثلا پیش یکی از آشناها یا اقوام که اشکال بارزی در رفتار یا اخلاقش داره برید, پیش کسی که خودتان و اکثر مردم ازش گله دارند یا ازش راضی نیستند, بعد طوری وانمود کنید که انگار میخواهید به درد و دلش گوش بدید و فقط به گفته هاش دقت کنید, نوک پیکان را طرف همه عالم میگریه و خودش را مبرا میدونه...شک نکنید!

الآن اینجا کسی نمیتونه از اطرافیان شما ایرادی بگیره یا رفتار آنها را تحلیل کنه, چون آنها اینجا نیستند و حرفی هم نزده اند ولی سعی می کنم با توجه به گفته های شما در مورد خودتان چند تا پیشنهاد بدم.

این خود ما هستیم که باید حد و حدود رفتار دیگران را در قبال خودمان تعیین و کنترل کنیم...یعنی قبل از اینکه کار به جاهای باریک برسه و ایشان یا شما بخواهید صورت همدیگه را چنگ بزنید, پروسه باید کنترل بشه.

اول از همه چیزی که خیلی میتونه کمک کنه و شما آن را ندارید, اینه که حتما و حتما کار خیرتان برای خدا باشه...کاری به بحث دینیش ندارم ولی واسه هر چیز یا هر کسی دیگه (حتی خودتان یا دل خودتان) اگه کار کنید, آخرش همینه!...حال خرابی! واسه خدا اگر خودتان را کوچک هم بکنید, خدا شما را در نظر خلق بزرگ می کند...واسه خدا هم پیروزی و هم شکست "حال خوب" براتون به ارمغان میاره....فرمولش خیلی سادست : واسه کسی کار کرده اید که بهتون ضد حال نمیزنه!..."خدا"...خود به خود دیگه از دیگران اصلا توقعی ندارید....برای درک موضوع فرض کنید که به خاطر پول واسه مردم کاری کنید! مثلا پول بگیرید (حتی یه پول خوب) و روی سیستم همسایتون نرم افزار نصب کنید...حالا صبح همسایتون را می بینید که انگار بهتون بی محلی کرده یا تحویلتون نگرفته.....مسلما یا اصلا براتون مهم نیست و یا حد اکثر تو دلتون میگید چقدر بی ادبه و آداب معاشرت بلد نیست...ولی بعید میدونم ناراحت بشید (این را با حالتی مقایسه کنید که پولی نگرفته اید و فقط به خاطر دلسوزی و به خاطر دل خودتان این کار را کرده اید)

دوم اینکه باید قدرت تشخیص داشته باشید که به چه کسی دارید کمک می کنید: آیا طرف بیخود ازتون طلبکاره و توقع داره که در اینصورت بهتره براش کاری نکنید! اگر آدم متوقعی نیست و شما خودتان میخواهید لطفی کنید, باید در حد ظرفیت و لیاقتش بکنید به قول معروف مثل باران نباشید که بر همه یکسان می بارد...مگر اینکه واسه خدا کار می کنید که خارج از حالت شماست.

سوم اینکه
هم در برابر افرادی که بهشون لطفی کرده اید و هم در مورد افراد عادی که در محل کار یا درس و ...با هم تعامل دارید باید از همان اول رفتارشان را کنترل کنید, مثلا اگر شوخی را از حدی بیشتر کرد نباید اجازه بدید که اونقدر پیش بره که کارد به استخوانتان بیاره و شما هم یک دفعه به شدت باهاش مقابله کنید و بعد هم قطع ارتباط...تمام! و همچنین اگر افرادی که بهشون خدمتی کرده اید از همان اول باید عکس العملشان را در نظر بگیرید که چه چطوره و اگر مناسب حالتان نیست, به قول معروف توبه کنید و دیگه کاری براش نکنید, نه اینکه این موضوع آنقدر تکرار بشه که خیلی حالتان بد بشه و بخواهید عکس العمل تندی نشون بدید.

چهارم اینکه چه در این مورد (نسبت به افرادی که بهشون لطف یا خدمتی کردید) و چه در بقیه موارد که با دیگران در تعامل هستید از خودشان فیدبک بگیر و ازشون بخواه که اگر عیب و ایرادی هست بگن.....خیلی دوستانه ازشون بپرس که فلانی, درسته که مثلا کار کوچکی برات کردم (یه نمونه مثال بزن) ولی برام عجیبه که تو الآن اینطور رفتار میکنی و من کمی از این رفتارت دلخور شدم.

[SPOILER]البته آقا مسعود جسارتا شما طبق گفته خودتان آدم انتقاد پذیری نیستید (اگر یادتون نیست, نقل قول بیارم) و قطعا نتیجه این خصلت اینه که یک روز ببینه همه ازشما دور شده اند!
ممکنه که بگید براتون مهم نیست اگر همه دنیا ازتون دوری کنند ولی قلبتان اینو نمیگه!
وقتی کسی میگه دیگران به صورتم چنگ زدند...معنیش اینه که به قلبش چنگ زدن(قلبش شکسته و حالش بد شده) و رفتار دیگران براش مهمه و طبیعی هم هست چون ما انسانیم و همانطور که عمل ما بر دیگران تاثیر داره, متقابلا عکس العمل دیگران هم برای ما مهمه! حتی اگر به زبان چیز دیگه بگیم![/SPOILER]

Im_Masoud.Freeman;986257 نوشت:
اینکه چه راهی برای مقابله وجود دارد ؟

بهترین راه همینه که اینجا مطرح کردید در واقع از نظر کارشناس و دوستان کمک می گیرید ولی انتظار این را نداشته باشید که الآن همه راهکارها متوجه افرادی باشد کهشما را آزرده اند, بلکه آماده ایجاد تغییر در خود باشید و مطمئن باشید اگر در خود تغییر ایجاد کنید, متوجه تغییر در دیگران و یا حداقل حس و حالتان از وضع فعلیتان نسبت به واکنش دیگران خواهید شد!
موفق باشید.

سلام
به نظرم
تیپ های شخصیتی مثل شما به عنوان محبت و کمک در کار دیگران دخالت میکنن. بعد چون ناراحت میشید طرف مقابل اگر خوب باشه میگه چون از روی محبت بوده حرفشو گوش کنم. دخالت کردن در زندگی دیگران فقط این نیست که تو جزئیات با نیت بدی دخالت کنیم بلکه هرگونه خوبی کردنی که سلب اختیار از طرف مقابل بکنه دخالته نه خوبی کردن. اجازه بدین طرف خودش انتخاب کنه که کمک میخواد یا نه. به نظرم احادیث که گفته شد هم شرایط خاص داره.
مسائل دیگه هم شاید از طرف خودتون هست.

و مساله ی دیگه این که از نظر شخصیتی همه عالی نیستن و خالص نیست بیشتر دوست دارن زرنگی کنن و دو رو هستن. من خودم دوستایی دارم که با گذشت مدتی اخلاقشون اینطوری شده این جور آدما فکر کوچیکی دارن و فکر میکنن زرنگیه و نباید باهشون زیاد ارتباط داشت چون کسی که قدر خوبی نمیدونه و قصد سو استفاده داره و بلد نیست خوبی کنه و همش در حالحسادت و... هست ددست نیست انسانی بهشون کمک کنه و عزتشو براشون پایین بیاره.

موضوع قفل شده است