جمع بندی چرا محبت های من انسان ها را وحشی می کند؟

تب‌های اولیه

46 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
چرا محبت های من انسان ها را وحشی می کند؟

[="Times New Roman"][="Black"]سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟[/][/]

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد بدیع

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات
خصوصیات اخلاقی شما همگی در منابع دینی مورد تاکید و توصیه قرار گرفته اند:

شریک کردن دیگران در شادی های خود: امیرالمومنین(علیه السلام) در توصیف متقین میفرمایند: بِشْرُهُ‏ فِي‏ وَجْهِهِ‏ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِه. شادی اش در صورتش اما ناراحتی اش در قلبش است.(1)

شریک کردن دیگران در دارایی: امام حسن مجتبی (علیه السلام) در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارائي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم نمود. نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.(2)

برای کمک منتظر درخواست نماندن: عبدالله بن زبیر، از عمربن دینار و عبدالله بن عبیدبن عمیر روایت می‌كند كه هرگاه امام باقر(علیه السلام) را ملاقات می‌كردیم، نفقه، صله و جامه‌ای به ما می‌بخشید و می‌فرمود: پیش از آنكه با من ملاقات نمایید این‌ها را برایتان آماده كرده بودم.(3)

از دیگران چشم داشت نداشتن: خداوند متعال میفرماید: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏. صدقه های خود را با منت گذاری و اذیت باطل نکنید.(4)

هم غذا شدن با دیگران: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: شر الناس من اکل وحدة. بدترین مردم کسی است که تنها غذا بخورد.(5)

بنابراین باید در ادامه بررسی کنیم که چرا فضائلی که به آن توصیه شده است به شما آسیب زده است؟!

پی نوشت ها:
1. الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص226
2. پيشوائي، مهدي، سيره پيشوايان، قم، چاپ چهارم، 1375، ناشر مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق ـ عليه السلام ـ ، ص 9 و 91.
3. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 232.
4. بقره، 264.
5. بحار النوار،ج74، ص164.

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟

سلام.
یه چند تا نکته رو بگم.
1- ببین مسعود جان. باید درنظر داشته باشی که داستان دنیا درباره تو نوشته نشده. منظورم اینه که فکر نکن تو اصلی و عزیز کرده ای اونا یه مشت آدم معمولی و بی ارزشن! فامیلا هم بالاخره مثل تو فکر هایی دارن شخصیتی دارن ، ذهنیتی دارند، اعتقاد و خدایی دارن. تو یک آدمی هم سطح اونایی. پس تا یه اشتباهی در رفتارشون دیدی لازم نیست تار و مارشون کنی یا حتی ازشون متنفر بشی! آدم کامل نداریم که.
2- بعضی مثال هاتم سوء تفاهمه. مثل اونی که برای فوتسال زنگ زدی. خودتو بزار جای اون. طرفو هیشکی آدم حساب نمیکنه. بعد از سالی یکی بهش زنگ میزنه اون انتظار داری چیکار کنه؟ بگه الان بیام پابوسی همتونو بکنم؟ خب معلومه که جبهه میگیره و طوری رفتار میکنه که خودشو بی نیاز از شما بدونه. مثل همین جملاتی که خودت گفتی. من بهشون نیاز ندارم میتونم تا ابد تنها بمونم. طرف خواسته از تک و تا نیفته ناز کرده تا شخصیت و غرورش حفظ بشه بعد دیده تو داری کنسل میکنی نخواسته فرصتو از دست بده گفته نه میام!
خب این کاریه که خیلی از ما میکنیم. من خودم به شخصه اگه این اتفاق برام بیفته مثل طرف سعی میکنم شخصیت و غرورمو حفظ کنم خودمو له نکنم! این واقعا مورد مهمی که بخوای دربارش فکر بد کنی تازه اصلا مسئله ی طرف تو نبودی که حالا بخوای به خودت بگیری! مسئله ی طرف خودش و شخصیتش بوده.
3-شما مهربانی هارو به خاطر خدا بکن. البته همین کارم میکنی. اما نیتتو خالص تر کن. فقط و فقط برای خدا. اینطوری طرف مقابل هر واکنشی هم نشون داد برات مهم نیست. چون برا اون نکردی اصلا. برا خدا کردی خداوند هم خوشحال و راضی میشه ازت. چی از این مهم تر.

همین سه تا نکته رو داشته باش تا بعد!
گل

[="Times New Roman"][="Black"]

صندلی;986185 نوشت:
سلام.
یه چند تا نکته رو بگم.
1- ببین مسعود جان. باید درنظر داشته باشی که داستان دنیا درباره تو نوشته نشده. منظورم اینه که فکر نکن تو اصلی و عزیز کرده ای اونا یه مشت آدم معمولی و بی ارزشن! فامیلا هم بالاخره مثل تو فکر هایی دارن شخصیتی دارن ، ذهنیتی دارند، اعتقاد و خدایی دارن. تو یک آدمی هم سطح اونایی. پس تا یه اشتباهی در رفتارشون دیدی لازم نیست تار و مارشون کنی یا حتی ازشون متنفر بشی! آدم کامل نداریم که.

در مورد جمله ی آبی رنگ من اصلا همچین نظری در مورد خودم ندارم.

ولی مطالبی که در ادامه آوردی دقیقا همین رفتار رو خودت داری در مورد من انجام میدی و جای من و اونها رو در جمله ی آبی رنگ عوض کردی.

شما فکر میکنی تا طرف گفت اِهِم من بالا تا پایینش رو آسفالت میکنم که چرا در حضور اندیشمندی مثل من گفتی اِهِم.

نمی دونی که من چقدر گذشت و سکوت کردم تا به این مرز از خشم و ناراحتی رسیدم و همین گذشت و سکوت های من اونها را وحشی کرده.

وگرنه در مقابل افرادی دیگر که تحقیرشان میکنند به شدت تعظیم و ادب و احترام میکنند.

صندلی;986185 نوشت:

2- بعضی مثال هاتم سوء تفاهمه. مثل اونی که برای فوتسال زنگ زدی. خودتو بزار جای اون. طرفو هیشکی آدم حساب نمیکنه. بعد از سالی یکی بهش زنگ میزنه اون انتظار داری چیکار کنه؟ بگه الان بیام پابوسی همتونو بکنم؟ خب معلومه که جبهه میگیره و طوری رفتار میکنه که خودشو بی نیاز از شما بدونه. مثل همین جملاتی که خودت گفتی. من بهشون نیاز ندارم میتونم تا ابد تنها بمونم. طرف خواسته از تک و تا نیفته ناز کرده تا شخصیت و غرورش حفظ بشه بعد دیده تو داری کنسل میکنی نخواسته فرصتو از دست بده گفته نه میام!
خب این کاریه که خیلی از ما میکنیم. من خودم به شخصه اگه این اتفاق برام بیفته مثل طرف سعی میکنم شخصیت و غرورمو حفظ کنم خودمو له نکنم! این واقعا مورد مهمی که بخوای دربارش فکر بد کنی تازه اصلا مسئله ی طرف تو نبودی که حالا بخوای به خودت بگیری! مسئله ی طرف خودش و شخصیتش بوده.

سوء تفاهمی در کار نیست. من که نمی تونم کل شخصیت طرف رو واست توضیح بدم و رفتارهای گذشته اش رو بگم تا حرفمو بهت ثابت کنم.

من مسئله ای با طرف نداشتم. در واقع من رابطه ام باهاش خوب بود. دلیلی نداره با من اینطوری حرف بزنه.

غرورش رو باید برای کسانی که باهاش قطع ارتباط کردن حفظ کنه. وقتی اومد توی سالن اونوقت برای اونها قیافه بگیره. نه برای من.

این اولین رفتارش نیست و بارها و بارها رفتارهای این چنینی در جاهای مختلف انجام داده.

صندلی;986185 نوشت:

3-شما مهربانی هارو به خاطر خدا بکن. البته همین کارم میکنی. اما نیتتو خالص تر کن. فقط و فقط برای خدا. اینطوری طرف مقابل هر واکنشی هم نشون داد برات مهم نیست. چون برا اون نکردی اصلا. برا خدا کردی خداوند هم خوشحال و راضی میشه ازت. چی از این مهم تر.

نه اتفاقا من بخاطر خدا مهربانی نمی کردم

بیشتر حس انسان دوستی و نوع دوستی که دارم باعث میشه اینکارهارو بکنم و برای رضای خدا نیست که امیدوارم کم کم بخاطر خدا بشه.[/][/]

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
[="Times New Roman"][="Black"]سلام و عرض احترام خدمت کارشناس محترم

من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم.

یکیش این بود که بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم.

یکی دیگه اینکه در کمک به دیگران خودم پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای کمک آنها نمی موندم.

مثلا در دوران دانشجویی که شهرستان بودم اگر مادرم غذایی واسم می فرستاد که می دانستم یکی از پسرهای فامیل اون غذا رو دوست داره

زنگ میزدم بهش و میگفتم مادرم این غذا رو فرستاده بیا اینجا باهم بخوریم و او هم خوشحال می آمد غذا را میل میکرد و میرفت.

یا مثلا اگر پولی داشتم به یکی از اقوام که توان مالی خوبی نداشت میگفتم بیا بریم بیرون شام بخوریم

این سبک زندگی من باعث شده بود خیلی از اخلاق من سوء استفاده بشه

و من هم نمی دونستم مشکلم چیه و قدرت درک و فهم اینکه بیفتم دنبال ریشه ی این مسئله و درمانش کنم رو هم نداشتم.

ولی خوب به مرور زمان که بزرگتر شدم و متوجه خیلی مسائل شدم شروع به امتحان کردن آنها کردم

و وقتی دیدم حتی یک کار ساده که در توانشون هست را هم از من دریغ میکنند واقعا ازشون بدم اومد

من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

و اون بیماری این هست که

اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند

ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد.

و من این را بارها و بارها امتحان کرده ام.

هروقت سوال کامپیوتری، مشورتی، درد و دلی داشتند همیشه سراغ من می آمدند.

ولی خودشان خیلی خیلی به ندرت شادی هایشان را با من تقسیم می کردند

به عنوان مثال یک بار همه ی پسرهای فامیل جمع شده بودیم و می خواستیم بریم سالن فوتسال.

یکی از اقوام که همه با او مشکل داشتند رو بایکوت کرده بودند و من خیلی دلم برای او می سوخت که در خانه تنها بود.

و من می دانستم که خیلی خیلی دوست دارد که الان در جمع ما باشد.

برای همین به او زنگ زدم و گفتم حتما باید بیایی و تو نیایی اصلا خوش نمیگذره و این حرفها تا دلش را شاد کنم.

ولی در کمال تعجب دیدم که با بیحالی و بی میلی گفت: کجا ؟ کدوم سالن ؟ ها ؟ چی ؟ حس سالن ندارم ولی حالا دیگه زنگ زدی سر راه بیاید دنبالم.

منم گفتم: داریم میریم فلان سالن دوست داشتی بیا دوست نداشتی هم نیا.

و بعد گفت: باشه باشه حتما میام.

خیلی از این لحنش بدم آمد مخصوصا اینکه هیچکس بلانسبت محل سگ هم به او نمی گذاشت و فقط من دلم برای او سوخته بود و بعد برای من قیافه میگرفت.

ولی وقتی دید برای من هم اهمیتی نداره خودش بلند شد اومد.

مسئله دیگر این است که آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند.

شاید به این دلیل که من زبانم تند هست و کمتر پیش میاد حرف کسی رو بی جواب بگذارم

و آنها به دنبال کسانی هستند که تحقیرش کنند و او هم از آنها حساب ببرد و سکوت کند.

قسم می خورم 99 درصد مواقع آنها شروع کننده ی جدل هستند.

مثلا در دوران دانشجویی دو تا از پسرهای فامیل برای شام اومدن پیش من و من برنج قرمز با ماست درست کرده بودم.

ولی خوب خیلی خوب در نیومد. خب من که آشپز نیستم توانم در همین حد هست.

بعد سر سفره یکیشون شروع کرد به مسخره کردن:

ما این غذا رو جلوی مرغهامون میزاریم.

البته این غذا رو اگر جلوی مرغهامون بزاریم فرار میکنن

احساس میکنم نصف معده ام از بین رفته.

آخ آخ دندونام شکست این برنجه یا سنگ

و می خندیدند و من با ایما و اشاره به او گفتم که بس کن.

ولی ول کن نبود. من هم علی رغم میل باطنیم چنان توپیدم بهش و نقاط ضعفش را به رخش کشیدم که مات و مبهوت مونده بود.

و بعد می دونید چی گفت ؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا مسعود من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. عذرخواهی میکنم اگر باعث ناراحتیت شدم.

یعنی تا وقتی که مودبانه و با احترام با او حرف میزدم گوش هایش کر بود و مثل وحشی ها چنگ مینداخت توی صورتم.

ولی به محض اینکه من هم به او چنگ انداختم از خواب بیدار شد و رام شد. دقیقا هم قصدش ناراحت کردن و آزار دادن من بود.

یکی از همینها یک بار مثلا می خواست من رو راهنمایی کنه بهم گفت:

مسعود همیشه بزار دیگران بیان ازت خواهش کنن بعد کمکشون کن.
اینکه ببینی یه نفر داره ازت خواهش میکنه و تو مثل جنتلمن ها کمکش میکنی خیلی حسه خوبی به آدم میده.
ولی اگر خودت بری کمک کنی بی منتت میکنن.

اگر بخوام به طور خلاصه مشکلم رو با این افراد بگم باید بگم که

اینها آدم هایی هستن که برای تنها نماندن هر خفتی رو تحمل میکنند و به راحتی از مواضعشان کوتاه میان تا آشتی کنن و به جمع برگردن

ولی من دقیقا برعکس اینها هستم. صد سال هم تنها بمونم و باهام قهر کنن از مواضعم ( مواضع به حق ) کوتاه نمیام.

اینها از اینکه می بینند من عزتم رو حفظ میکنم ناراحت میشن.

برای همین هرجایی که فرصتی پیدا کنن سعی میکنن من رو زیر فشار بزارن تا من هم کم بیارم و مثل اونها بشم

وقتی محبتی به اینها میکنی آنچه در ذهن اینها میگذرد این است:

اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر فلان وسیله را خواستی بخری من آشنا دارم.
اینکه مسعود خودش به من زنگ زده و گفته اگر مشکلی داری من در حد توانم در خدمتت هستم.
نشان دهنده ی این هست که من خیلی از مسعود بهترم. پس باید با بی میلی با او حرف بزنم و مغرور باشم.

واقعا بود و نبود اینها برای من سر سوزنی اهمیت نداره و صد سال هم نبینمشون عین خیالم نیست

و هرچه میکشم از این دلم هست که با ناراحتی دیگران به درد می آید.

و دوست دارم در حد توانم کمکی بهشون بکنم.

من توقع جبران کردن ندارم و قصد چرتکه انداختن برای هیچکس رو ندارم. همینقدر که آدم باشن و آزار نرسونن کافیه.

ولی اینها تکلیفشون روشن نیست. نه قهر میکنن که برن. نه مثل آدم در صلح می مونن.

خدا شاهد هست که من اگر بخواهم آنها را مسخره کنم می توانم جوری آنها را مسخره کنم که از شرم عیبهایشان سر به بیابان بگذارند.

ولی خوب مگر ما مریض هستیم که به جان هم بیفتیم. چرا نباید مثل انسان کنار هم زندگی کنیم.

یک بار در کمال صلح چنگ میندازن توی صورتت. یک بار در کمال جنگ صورتت رو می بوسن و آشتی میکنن.

و آدم نمی دونه که باید چه موضعی در قبال اینجور آدم ها داشته باشه.

به نظرتون چکار کنم ؟[/][/]

سلام
برنج قرمز چیه؟

[="Times New Roman"][="Black"]

الرحیل;986213 نوشت:
سلام
برنج قرمز چیه؟

همون برنج دمپخت که توش رب گوجه میزنن

برای خلاصه نویسی گفتم برنج قرمز 8-|[/][/]

Im_Masoud.Freeman;986223 نوشت:

8-|

با سلام و عرض ادب

تا جایی که من از صحبت های شما فهمیدم خیلی به غیر خدا اهمیت می دی

این رو هم در نظر بگیر که خودت هم غیر خدا محسوب می شی !

انسان اگر نیتش خالص باشه و همه کاری رو برای خدا انجام بده

دیگه فرقی براش نمی کنه طرف مقابل چه بازخوردی نشون می ده

در ضمن بدونید این چیز عجیبی نیست که اکثریت جامعه جواب خوبی رو با بدی می دن و جواب بدی رو با خوبی

این از نشانه های آخرالزمانه !!!!

برای این که خداوند در این زمان خلوص بنده های واقعی رو براشون مشخص می کنه

اینو بدون تمام اتفاقات زندگی ، از صبح که از خواب بیدار می شی ، تا وقتی که تو خوابی همش آزمایشه

این و اون و من و تو همش آزمایشه و حقیقتی جز ذات خداوند وجود نداره

این دنیا همش خوابه و انسان روز قیامت از این خواب بیدار می شه

همیشه خودت رو از همه حتی از گناه کارترین اشخاص کمتر بدون تا قضاوتشون نکنی

در پناه حق تعالی

شروحیل;986227 نوشت:

با سلام و عرض ادب

تا جایی که من از صحبت های شما فهمیدم خیلی به غیر خدا اهمیت می دی

این رو هم در نظر بگیر که خودت هم غیر خدا محسوب می شی !

انسان اگر نیتش خالص باشه و همه کاری رو برای خدا انجام بده

دیگه فرقی براش نمی کنه طرف مقابل چه بازخوردی نشون می ده

در ضمن بدونید این چیز عجیبی نیست که اکثریت جامعه جواب خوبی رو با بدی می دن و جواب بدی رو با خوبی

این از نشانه های آخرالزمانه !!!!

برای این که خداوند در این زمان خلوص بنده های واقعی رو براشون مشخص می کنه

اینو بدون تمام اتفاقات زندگی ، از صبح که از خواب بیدار می شی ، تا وقتی که تو خوابی همش آزمایشه

این و اون و من و تو همش آزمایشه و حقیقتی جز ذات خداوند وجود نداره

این دنیا همش خوابه و انسان روز قیامت از این خواب بیدار می شه

همیشه خودت رو از همه حتی از گناه کارترین اشخاص کمتر بدون تا قضاوتشون نکنی

در پناه حق تعالی


سلام

من توی پست اولم عمدا گفتم "از کودکی..." که بگم این رفتار محبت آمیز دست من نبوده و این چیزی نیست که من به دستش آورده باشم.

گفتم "خصوصیات اخلاقی" و نگفتم "فضایل اخلاقی" با وجود اینکه قبل از پاسخ استاد بدیع می دونستم فضیلت اخلاقی هستند.

ولی من چیزی رو فضیلت اخلاقی خودم می دونم که خودم به دستش آورده باشم.

پس هدف من این نبود که بیام بگم وای به منه عبد صالح خدا ظلم شده ببینید چکار میکنند.

من این تاپیک رو ایجاد کردم هم برای خودم هم برای افرادی دیگر که به چنین مشکلاتی گرفتار میشن.

اشتباه شما این هست که بخاطر اینکه من از مهربانی های خودم گفتم

دیگر من رو یک مدعی اخلاق و انسانیت در نظر گرفتید و با همان من رو می کوبید

من یک جوان مسلمان با اخلاق اسلامی متوسط رو به پایین هستم. همین و بس.

شما تمرکزتون رو از روی اخلاص داشتن یا نداشتن و ریاکار بودن یا نبودن من بردارید

و به این فکر کنید که خیلی های دیگر هم هستند و آدم های خوبی هم هستند. اخلاص هم دارند ولی باز مورد ظلم های این چنینی قرار می گیرند.

اینکه آن فرد برایش اهمیتی نداشته باشد دیگران چه رفتاری میکنند و اینکه بسپار به خدا و ... برای آرامش خودش خوب هست.

ولی اینکه چرا کلا محبت کردن به برخی آدم ها به جای نرم کردن آنها را سخت میکند ؟ و اینکه چه راهی برای مقابله وجود دارد ؟

این چیزی هست که استاد بدیع قرار هست به آن پاسخ بدهند.

سلام علیکم و رحمه الله

Im_Masoud.Freeman;985904 نوشت:
من متوجه شدم بسیاری از اقوام من به یک بیماری خاص روحی مبتلا هستند که نمی دونم اسمش چی هست.

معمولا وقتیکه رفتار اکثر مردم برامون شر میشه, بهتره که ذره بین را به طرف خودمان بگیریم!
این را خودتون هم میتونید امتحان کنید!
مثلا پیش یکی از آشناها یا اقوام که اشکال بارزی در رفتار یا اخلاقش داره برید, پیش کسی که خودتان و اکثر مردم ازش گله دارند یا ازش راضی نیستند, بعد طوری وانمود کنید که انگار میخواهید به درد و دلش گوش بدید و فقط به گفته هاش دقت کنید, نوک پیکان را طرف همه عالم میگریه و خودش را مبرا میدونه...شک نکنید!

الآن اینجا کسی نمیتونه از اطرافیان شما ایرادی بگیره یا رفتار آنها را تحلیل کنه, چون آنها اینجا نیستند و حرفی هم نزده اند ولی سعی می کنم با توجه به گفته های شما در مورد خودتان چند تا پیشنهاد بدم.

این خود ما هستیم که باید حد و حدود رفتار دیگران را در قبال خودمان تعیین و کنترل کنیم...یعنی قبل از اینکه کار به جاهای باریک برسه و ایشان یا شما بخواهید صورت همدیگه را چنگ بزنید, پروسه باید کنترل بشه.

اول از همه چیزی که خیلی میتونه کمک کنه و شما آن را ندارید, اینه که حتما و حتما کار خیرتان برای خدا باشه...کاری به بحث دینیش ندارم ولی واسه هر چیز یا هر کسی دیگه (حتی خودتان یا دل خودتان) اگه کار کنید, آخرش همینه!...حال خرابی! واسه خدا اگر خودتان را کوچک هم بکنید, خدا شما را در نظر خلق بزرگ می کند...واسه خدا هم پیروزی و هم شکست "حال خوب" براتون به ارمغان میاره....فرمولش خیلی سادست : واسه کسی کار کرده اید که بهتون ضد حال نمیزنه!..."خدا"...خود به خود دیگه از دیگران اصلا توقعی ندارید....برای درک موضوع فرض کنید که به خاطر پول واسه مردم کاری کنید! مثلا پول بگیرید (حتی یه پول خوب) و روی سیستم همسایتون نرم افزار نصب کنید...حالا صبح همسایتون را می بینید که انگار بهتون بی محلی کرده یا تحویلتون نگرفته.....مسلما یا اصلا براتون مهم نیست و یا حد اکثر تو دلتون میگید چقدر بی ادبه و آداب معاشرت بلد نیست...ولی بعید میدونم ناراحت بشید (این را با حالتی مقایسه کنید که پولی نگرفته اید و فقط به خاطر دلسوزی و به خاطر دل خودتان این کار را کرده اید)

دوم اینکه باید قدرت تشخیص داشته باشید که به چه کسی دارید کمک می کنید: آیا طرف بیخود ازتون طلبکاره و توقع داره که در اینصورت بهتره براش کاری نکنید! اگر آدم متوقعی نیست و شما خودتان میخواهید لطفی کنید, باید در حد ظرفیت و لیاقتش بکنید به قول معروف مثل باران نباشید که بر همه یکسان می بارد...مگر اینکه واسه خدا کار می کنید که خارج از حالت شماست.

سوم اینکه
هم در برابر افرادی که بهشون لطفی کرده اید و هم در مورد افراد عادی که در محل کار یا درس و ...با هم تعامل دارید باید از همان اول رفتارشان را کنترل کنید, مثلا اگر شوخی را از حدی بیشتر کرد نباید اجازه بدید که اونقدر پیش بره که کارد به استخوانتان بیاره و شما هم یک دفعه به شدت باهاش مقابله کنید و بعد هم قطع ارتباط...تمام! و همچنین اگر افرادی که بهشون خدمتی کرده اید از همان اول باید عکس العملشان را در نظر بگیرید که چه چطوره و اگر مناسب حالتان نیست, به قول معروف توبه کنید و دیگه کاری براش نکنید, نه اینکه این موضوع آنقدر تکرار بشه که خیلی حالتان بد بشه و بخواهید عکس العمل تندی نشون بدید.

چهارم اینکه چه در این مورد (نسبت به افرادی که بهشون لطف یا خدمتی کردید) و چه در بقیه موارد که با دیگران در تعامل هستید از خودشان فیدبک بگیر و ازشون بخواه که اگر عیب و ایرادی هست بگن.....خیلی دوستانه ازشون بپرس که فلانی, درسته که مثلا کار کوچکی برات کردم (یه نمونه مثال بزن) ولی برام عجیبه که تو الآن اینطور رفتار میکنی و من کمی از این رفتارت دلخور شدم.

[SPOILER]البته آقا مسعود جسارتا شما طبق گفته خودتان آدم انتقاد پذیری نیستید (اگر یادتون نیست, نقل قول بیارم) و قطعا نتیجه این خصلت اینه که یک روز ببینه همه ازشما دور شده اند!
ممکنه که بگید براتون مهم نیست اگر همه دنیا ازتون دوری کنند ولی قلبتان اینو نمیگه!
وقتی کسی میگه دیگران به صورتم چنگ زدند...معنیش اینه که به قلبش چنگ زدن(قلبش شکسته و حالش بد شده) و رفتار دیگران براش مهمه و طبیعی هم هست چون ما انسانیم و همانطور که عمل ما بر دیگران تاثیر داره, متقابلا عکس العمل دیگران هم برای ما مهمه! حتی اگر به زبان چیز دیگه بگیم![/SPOILER]

Im_Masoud.Freeman;986257 نوشت:
اینکه چه راهی برای مقابله وجود دارد ؟

بهترین راه همینه که اینجا مطرح کردید در واقع از نظر کارشناس و دوستان کمک می گیرید ولی انتظار این را نداشته باشید که الآن همه راهکارها متوجه افرادی باشد کهشما را آزرده اند, بلکه آماده ایجاد تغییر در خود باشید و مطمئن باشید اگر در خود تغییر ایجاد کنید, متوجه تغییر در دیگران و یا حداقل حس و حالتان از وضع فعلیتان نسبت به واکنش دیگران خواهید شد!
موفق باشید.

سلام
به نظرم
تیپ های شخصیتی مثل شما به عنوان محبت و کمک در کار دیگران دخالت میکنن. بعد چون ناراحت میشید طرف مقابل اگر خوب باشه میگه چون از روی محبت بوده حرفشو گوش کنم. دخالت کردن در زندگی دیگران فقط این نیست که تو جزئیات با نیت بدی دخالت کنیم بلکه هرگونه خوبی کردنی که سلب اختیار از طرف مقابل بکنه دخالته نه خوبی کردن. اجازه بدین طرف خودش انتخاب کنه که کمک میخواد یا نه. به نظرم احادیث که گفته شد هم شرایط خاص داره.
مسائل دیگه هم شاید از طرف خودتون هست.

و مساله ی دیگه این که از نظر شخصیتی همه عالی نیستن و خالص نیست بیشتر دوست دارن زرنگی کنن و دو رو هستن. من خودم دوستایی دارم که با گذشت مدتی اخلاقشون اینطوری شده این جور آدما فکر کوچیکی دارن و فکر میکنن زرنگیه و نباید باهشون زیاد ارتباط داشت چون کسی که قدر خوبی نمیدونه و قصد سو استفاده داره و بلد نیست خوبی کنه و همش در حالحسادت و... هست ددست نیست انسانی بهشون کمک کنه و عزتشو براشون پایین بیاره.

Im_Masoud.Freeman;986257 نوشت:

ولی اینکه چرا کلا محبت کردن به برخی آدم ها به جای نرم کردن آنها را سخت میکند ؟ و اینکه چه راهی برای مقابله وجود دارد ؟

سلام

ما مسئول رفتار دیگران نیستیم

مسئول رفتار خودمون هستیم

اگر به احادیث رجوع کنید ائمه به دشمنانشون هم کمک می کردن

برای اون ها واکنش طرف مقابل مهم نبود

بلکه اخلاص در عمل خودشون مهم بود

ما وقتی می خوایم کاری انجام بدیم طرف مقابلمون رو غیر خدا در نظر می گیریم

در حالی که هدفمون محبت به خدا باید باشه نه غیر خدا

همین نداشتن حسن نیت موجب می شه ما بازخورد منفی بگیریم

خداوند نتیجه کاری رو برای غیر خدا انجام بشه ، به همون شخص واگذار می کنه

در حالی که اگر برای خدا انجام بشه خداوند پاسخش رو می ده و پاسخ احسان از جانب خدا غیر از احسان نخواهد بود

با سلام و تشکر از همه دوستانی که تا اینجا در بحث شرکت کردند و تحلیل های متنوع و خوبی ارائه دادند. موضوع از این قرار بود که دوست خوبمان اهل محبت به دیگران است اما پاسخ خوبی در قبال این محبت و احسان از آنها دریافت نمیکند. این مسئله میتواند دلایل مختلفی داشته باشد که در اینجا سعی میکنم آنها را بیان کنم. چون مخاطب ما تنها مطرح کننده این پرسش نیست به صورت کلی و حداکثری این دلایل را بیان میکنم و نمیخواهم تمام این دلایل را در مورد ایشان صادق بدانم. این دلایل که در حدود 10 تا هستند را به تدریج قرار میدهم. ان شا الله بعد از ریشه یابی وارد راهکار میشویم.(به امید همراهی و صبوری شما و استارتر عزیز)

دلیل اول: کمرنگ بودن نیت الهی
پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله) میفرمایند: أمّا علَامةُ البارِّ فعَشرَةٌ: يُحِبُّ في اللَّهِ، ويُبْغِضُ في اللَّهِ، ويُصاحِبُ في اللَّهِ، ويُفارِقُ في اللَّهِ، ويَغْضَبُ في اللَّهِ، ويَرْضى‏ في اللَّهِ، ويَعملُ للَّهِ، ويَطلُبُ إلَيهِ، ويَخْشَعُ للَّهِ خائفا مَخُوفاً طاهِراً مُخْلِصاً مُسْتَحْيِياً مُراقِباً، ويُحْسِنُ في اللَّه‏. نشانه نيكوكار ده چيز است: براى خدا دوست می دارد، براى خدا دشمنى می ورزد، براى خدا يار و همراه می ‏شود، براى خدا جدا می ‏شود، براى خدا خشم می گيرد، براى خدا خشنود می شود، براى خدا كار می كند، خدا جوست، در برابر خدا خاشع و ترسان و هراسان و پاك و با اخلاص و با حيا و مراقب خود است و براى خدا احسان‏ و نيكى می كند.(1)

یک کار خوب حداقل میتواند به دو نیت انجام شود: نیت انسانی و نیت الهی. در نیت انسانی فرد برای ارضای حس بشر دوستانه، چشیدن لذت کمک به دیگران، رهایی از عذاب وجدان و ..... کار خیری در حق دیگران انجام میدهد. نیت انسانی نیت بدی نیست اما این احساس را به مخاطب ما منتقل میکند که ما به خاطر خودمان و اینکه دچار عذاب وجدان نشویم به او کمک کردیم. یعنی گویا به این کمک کردن نیاز داشته ایم و در پی تامین نیاز خود بوده ایم. برای خودمان نیز این توقع را ایجاد میکند که وقتی من به خاطر او از خودگذشتگی کردم او نیز باید به خاطر من از خودگذشتگی کند. اما نیت الهی داشتن هیچ کدام از این مشکلات را ندارد. ما با پاسخ نگرفتن از طرف مقابل نه تنها ناراحت نمی شویم حتی شاید احساس کنیم اجرمان هم بیشتر میشود. وقتی پای خدا و ثواب و عقاب او در میان روابط و مناسبات اجتماعی باز شود معادلات تغییر میکند.

امیرالمومنین(علیه السلام) میفرمایند: أشَدُّ النّاسِ عُقوبةً رجُلٌ كافَأَ الإحْسانَ‏ بالإساءَة. شدید ترین عقوبت برای کسی است که نیکی را با بدی جواب دهد.(2)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرمایند: ثلاثةٌ مِنَ الذُّنوبِ تُعَجَّلُ عُقوبَتُها ولا تُؤَخَّرُ إلى الآخِرَةِ: عُقوقُ الوالِدَينِ، والبَغيُ على الناسِ، وكُفر الاحسان. سه گناه است كه كيفرشان در همين دنيا می رسد و به آخرت نمی افتد: آزردن پدر و مادر، زورگويى و ستم به مردم، و ناسپاسى نسبت به خوبيهاى ديگران.(3)

شاید با این نوع نگاه اگر به کسی احسان کنیم و اسائه ببینیم به جای تنفر نسبت به او دلمان به حالش بسوزد!

پی نوشت ها:

  1. منتخب مزان الحکمة، ج1، ص166.
  2. همان، ص280.
  3. همان، ص498.

Im_Masoud.Freeman;986186 نوشت:
در مورد جمله ی آبی رنگ من اصلا همچین نظری در مورد خودم ندارم.

ولی مطالبی که در ادامه آوردی دقیقا همین رفتار رو خودت داری در مورد من انجام میدی و جای من و اونها رو در جمله ی آبی رنگ عوض کردی.

شما فکر میکنی تا طرف گفت اِهِم من بالا تا پایینش رو آسفالت میکنم که چرا در حضور اندیشمندی مثل من گفتی اِهِم.

نمی دونی که من چقدر گذشت و سکوت کردم تا به این مرز از خشم و ناراحتی رسیدم و همین گذشت و سکوت های من اونها را وحشی کرده.

وگرنه در مقابل افرادی دیگر که تحقیرشان میکنند به شدت تعظیم و ادب و احترام میکنند.

سلام مسعود.
منظورم این نبود که تو خود بزرگ بین هستی!
منظورم اینه که اونا هم به اندازه ی تو مهم هستند. مثل بازی کامپیوتری نیست که چون شخصیت اصلی کنترلش دست توئه مهمه و بقیه شخصیت های بازی ، از پیش تعیین شده و بی ارزشن و فقط برای تو ساخته شدن.
تو چقدر مهمی اونا هم دقیقا همونقدر مهم هستند. پس اگر تو روی بعضی چیزا حساسی اونا هم روی بعضی چیزا حساسن. چجوری بگم. منظورم اینه که اینطور حس کن که همه آدما تویی! روح تو در 8 میلیارد جماعته! اونقدرا که به فکر احساسات و اهداف و زندگی و آخرت خودت هستی باید برای اونا هم همین رو مد نظر داشته باشی. امیدوارم متوجه منظورم شده باشی.
لب مطلب اینکه چیزی که برای خودت نمیپسندی برای بقیه نپسند چیزی که برای خودت میپسندی برای بقیه بپسند. خودتو بزار جای دیگران بعضی مواقع.

Im_Masoud.Freeman;986186 نوشت:
سوء تفاهمی در کار نیست. من که نمی تونم کل شخصیت طرف رو واست توضیح بدم و رفتارهای گذشته اش رو بگم تا حرفمو بهت ثابت کنم.

من مسئله ای با طرف نداشتم. در واقع من رابطه ام باهاش خوب بود. دلیلی نداره با من اینطوری حرف بزنه.

غرورش رو باید برای کسانی که باهاش قطع ارتباط کردن حفظ کنه. وقتی اومد توی سالن اونوقت برای اونها قیافه بگیره. نه برای من.

این اولین رفتارش نیست و بارها و بارها رفتارهای این چنینی در جاهای مختلف انجام داده.


درسته تو مخالفش نیستی اما وقتی با اون گروه هستی و زنگ میزنی یعنی با همین. اگه قیافه بگیره و ناز کنه خبرش به بقیه میرسه! این کاری که اینجا کرده یه جورایی غریزی هست!

Im_Masoud.Freeman;986186 نوشت:
نه اتفاقا من بخاطر خدا مهربانی نمی کردم

بیشتر حس انسان دوستی و نوع دوستی که دارم باعث میشه اینکارهارو بکنم و برای رضای خدا نیست که امیدوارم کم کم بخاطر خدا بشه.

روش کار کن.
خیلی لذت بخشه که برای خدا باشه کار هات. اینجوری وقتی طرف مقابلت در مقابل خوبی ای که کردی بد ترین واکنش رو انجام میده تو ناراحت نمیشه خوشحال تر میشی لذت میبری. چون میدونی خداوند ازت راضی تره. به خاطر امر خدا حاضر شدی فحش بخوری یا سکه ی یه پول بشی! لذت بخش تر میشه! ولی وقتی برای مردم باشه دیگه اگه در مقابل خوبی هات اگه به اندازه ی کافی تشکر نکنن هم ممکنه بهت بر بخوره!
گل

دلیل دوم: بی توجهی به آثار اخروی احسان
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می فرمایند: مَن قادَ ضَريراً أربَعينَ خُطوَةً عَلى‏ أرضٍ سَهلَةٍ، لا يَفي بِقَدرِ إبرَةٍ مِن جَميعِهِ طِلاعُ الأرضِ ذَهَباً، فإن كانَ فيما قادَهُ مَهلَكَةٌ جَوَّزَهُ عَنها وَجَدَ ذلكَ في ميزانِ حَسَناتِهِ يَومَ القِيامَةِ أوسَعَ مِنَ الدّنيا مِائةَ ألفِ مَرَّة. هر كس نابينايى را در دشتى چهل قدم راه برد، اگر همه زمين پر از طلا گردد [و به او داده شود] به اندازه سوزنى از پاداش اين كار او داده نشده است. چنانچه او را از خطرى كه بر سر راهش قرار داشته باشد بگذراند، روز قيامت اين كار در ترازوى حسنات او صد هزار بار بزرگتر از دنيا باشد.(1)
کسی که انتظار چنین پاداشی را بکشد منتظر پاداش دیگری نمی ماند.

پی نوشت:

  1. منتخب میزان الحکمة، ج2، ص826

دلیل سوم: بی توجهی به آثار دنیوی احسان
امام صادق (عليه السلام): يَعيشُ النّاسُ بإحسانِهِم‏ أكثرَ مِمّا يَعيشُونَ بأعمارِهِم‏. مردم بیشتر از اینکه با عمر طبیعی خود زندگی کنند، بر اثر نیکوکاری خود زندگی میکنند(و زنده می مانند). (1)
این نتیجه ای که در این روایت برای احسان شمرده شده است در دنیا نصیب نیکوکار میشود اما نه از طرف کسی که به او احسان شده است. بلکه پاداش وضعی احسان در دنیا است.
پی نوشت:
(1) منتخب میزان الحکمة، ج1، ص30.

همه ی دوستان به همراه کارشناس محترم کاملا در جاده خاکی تشریف دارند

فکر میکنم خیلی واضح توضیح دادم

ببینید دوستان تعداد افرادی که من باهاشون مشکل دارم چهار پنج نفر هستن.

اونهم طی سالیان اخلاقشون همینجوری بوده.

حسود هستن. به خوشی دیگران راضی نیستن. بخیل هستن. اینا به خودشون مربوطه و بدی هم در این رابطه بکنن مسئله ای نیست.

منم بخاطر خوبی هایی که در حقشون میکنم انتظار جبران کردن ندارم. فقط می خوام آزار نرسونن همین.

ضمن اینکه من هرگز در زندگی کسی دخالت نمی کنم و از اینکار فراری هستم.

اینکه گفتم کاری واسم نمی کنن. یعنی فقط واسه من کاری نمی کنن.برای بقیه با سر می دوند.

حرف من درباره بدی هایی هست که در اثر محبت کردن بوجود میاد.

یعنی طرف قصد بدی کردن نداره. بلکه به محض اینکه محبت می بینه شروع به بدی کردن میکنه.

یعنی اگر من بهش کمک نمی کردم هرگز اینکاهارو نمی کرد.

ولی به محض اینکه کاری واسش کردم یه دفعه تغییر کرد.

مثلا یک بار رفته بودیم بیرون از شهر و توی راه برگشت به یکیشون گفتم آب معدنی رو بده خیلی تشنمه.

و او هم به اندازه ای که تشنه اش بود آب معدنی رو خورد و باقیش رو از پنجره ماشین ریخت بیرون.

بهش گفتم چرا اینکارو کردی؟ گفت دوست دارم حالتو بگیرم.

در حالی که وقتی من هم مثل اونها خودم رو میزنم به بیخیالی و مثل اونها مقابل به مثل میکنم

یک دفعه سلطان ادب و نزاکت و شخصیت میشن و دیگر نه تنها آزاری به من نمی رسونند بلکه بسیار هم بهم احترام میگذارند.

یک دفعه شروع میکنن به مسخره کردن. وقتی من هم آنها را مسخره میکنم یه دفعه عقب نشینی میکنن

ولی اگر سکوت کنم دست از سرم بر نمی دارند

دوستان لطفا سعی کنید حرف های ساده ی من رو متوجه بشید.

ببینید من در اجتماع و بین دوستانم بسیار محبوب هستم.

و در هر جایی وارد میشم خیلی زود همه از من خوششون میاد و بهم اعتماد میکنن و اعتبار کسب میکنم.

ولی این مشکل رو فقط توی بستگان دارم. البته الان مدت هاست با آنها قطع ارتباط کردم.

خدا شاهد هست که از وقتی با آنها قطع ارتباط کردم روز به روز حال روحی و معنوی ام و کلا زندگیم رو به پیشرفت هست.

در ابتدا می خواستم تاپیکی ایجاد کنم به اسم" چرا اذیت کردن من برای دیگران لذت بخش هست ؟ "

واقعا نمی دونم چجوری توضیح بدم که متوجه بشید.

من به دنبال دلیل ناراحت شدن خودم نیستم.

من می خواهم ببینم که چرا محبت کردن برخی انسان ها را اینگونه درنده میکند.

آیا اینکه من اخلاص ندارم باعث می شود آنها بدی کنند ؟

آیا اصلا من درست فکر میکنم که محبت کردن باعث درندگی آنها می شود یا دلیل دیگری دارد.

خیلی پشیمون شدم از اینکه این تاپیک رو ایجاد کردم.

عارف;986259 نوشت:
دوم اینکه باید قدرت تشخیص داشته باشید که به چه کسی دارید کمک می کنید: آیا طرف بیخود ازتون طلبکاره و توقع داره که در اینصورت بهتره براش کاری نکنید! اگر آدم متوقعی نیست و شما خودتان میخواهید لطفی کنید, باید در حد ظرفیت و لیاقتش بکنید به قول معروف مثل باران نباشید که بر همه یکسان می بارد...مگر اینکه واسه خدا کار می کنید که خارج از حالت شماست.

فیزیکدان;986325 نوشت:
سلام. بنده 99.9999999 درصد حق رو به استارتر میدم. لیاقت افراد مخصوصا در ایران برای خرج محبت براشون روز به روز کمتر میشه . شک نکنید که تنها کسی که در برخورد با شما منافعش رو در نظر نمیگیره پدر و مادر هست و بقیه رو دیگه اصلا نباید توقعی هرگز نداشته باشید. با تک تک جمله های پست اول استارتر موافقم چون خودم هم تجربه اش کردم. هیچ ربطی هم نداره که شما نیتت از این کار چی بوده یا مسلمان هستی و مسیحی هستی یا .... . به نظرم در ایران تا زمانی که حداقل اطمینان نسبی از اینکه طرف مقابل لیاقت محبت شما رو داره یا رو کسب نکردی باید با احتیاط و به دور از ایثار باهاش رفتار کنی. مگر اینکه از این کار هدف خیلی بزرگی داشته باشی مثل کاری که شهدا کردن و جانشون رو ایثار کردن برای یک هدف خیلی خیلی بزرگ وگرنه در تعاملات روزمره فقط ضرر نصیبت میشه.

با سلام
پرتوقع و قدرنشناس بودن یک فرد میتواند دلیل برای اولویت ندادن به او در احسان باشد همانطوری که امیرالمومنین (علیه السلام) میفرماید: خَيرُ المَعروفِ‏ ما اصيبَ بِهِ ‏الأبرار. بهترين احسان‏ آن است كه به نيكان شود.(1)

اما صرف پر توقع بودن و یا قدرنشناس بودن یک فرد نمی تواند دلیل برای محروم کردن او از احسان باشد. چرا که نیکوکاری به یک فرد فقط به خاطر لیاقت او نیست و دلایل دیگری نیز میتواند داشته باشد. به این روایات دقت کنید:

رسول الله صلى الله عليه و آله: رَأسُ العَقلِ بَعدَ الدِّينِ التَّوَدُّدُ إلَى النّاسِ، واصطِناعُ الخَيرِ إلى‏ كُلِّ بَرٍّ وفاجِر. سَرلوحه خِرَد، بعد از ديندارى، دوستى با مردم و خوبى كردن به هر آدمى، از نيك و بد، است.(2)

رسول الله صلى الله عليه و آله: اصطَنِعِ الخَيرَ إلى‏ مَن هُوَ أهلُهُ، وإلى‏ مَن هُوَ غَيرُ أهلِهِ، فإن لَم تُصِبْ مَن هُوَ أهلُهُ فأنتَ أهلُهُ. خوبى كن چه به كسى كه شايسته آن است و چه به كسى كه شايستگى آن را ندارد؛ زيرا اگر كسى كه به او احسان‏ كرده‏اى شايستگى احسان‏ را نداشته باشد، تو به فضيلت احسان‏ دست يافته ‏اى. (3)

امام علی (علیه السلام) میفرمایند: مَن لم يُجازِ الإساءَةَ بالإحسانِ‏ فليسَ مِن الكِرام‏. كسى كه بدى را به نيكى پاسخ ندهد از بزرگواران نيست.(4)

پی نوشت ها:

  1. میزان الحکمة، ج7، ص315.
  2. منتخب میزان الحکمة، ج2، ص824.
  3. همان.
  4. همان، ج2، ص1066.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
واقعا نمی دونم چجوری توضیح بدم که متوجه بشید.

من به دنبال دلیل ناراحت شدن خودم نیستم.

من می خواهم ببینم که چرا محبت کردن برخی انسان ها را اینگونه درنده میکند.

آیا اینکه من اخلاص ندارم باعث می شود آنها بدی کنند ؟

آیا اصلا من درست فکر میکنم که محبت کردن باعث درندگی آنها می شود یا دلیل دیگری دارد.

خیلی پشیمون شدم از اینکه این تاپیک رو ایجاد کردم.

اتفاقا خیلی موضوع خوبی مطرح کردید. ان شا الله به جوابتان خواهید رسید. اما نباید عجله کنید.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:

من می خواهم ببینم که چرا محبت کردن برخی انسان ها را اینگونه درنده میکند.

آیا اینکه من اخلاص ندارم باعث می شود آنها بدی کنند ؟

آیا اصلا من درست فکر میکنم که محبت کردن باعث درندگی آنها می شود یا دلیل دیگری دارد.

خیلی پشیمون شدم از اینکه این تاپیک رو ایجاد کردم.

با سلام

برادر گرامی

فکر کن من می خوام تو رو آزمایش کنم

بهت می گم باید خوبی کنی

حتی جواب بدی رو هم باید با خوبی بدی

بعد هی باهات بد رفتاری میکنم تا آزمایشت کنم ببینم تونستی به خودسازی برسی یا نه ...

اما تو می گی چرا باید جواب بدی رو با خوبی بدم

نمیخوام

خوب شما توی این آزمایش مردود می شی ...

خداوند می خواد ما رو بسازه

آزمایشمون می کنه

ببینه برای بازخورد عمل و این که محبوب جمع بشیم داریم احسان میکنیم

یا برای رضای خدا داریم این کار رو انجام می دیم

که این طور که بنده دیدم اغلب افراد برای اینکه محبوبیت داشته باشن تو اجتماع این کار رو میکنن

نه برای اطاعت امر خدا

یکی از امامان مورد ناسزای یک نفر قرار گرفت

به در خونه اون شخص رفت

گفت اگر حرف هایی که زدی در مورد من درسته خدا من رو ببخشه

واگر نادرسته خدا تو رو ببخشه

این ها باید الگوی ما باشن ...

این که یک نفر به ما حسادت میکنه وسیله آزمایش ماست

اگر شخصی به ما بدی کنه و ما هم مثل خودش باهاش رفتار کنیم تفاوت ما با اون شخص چیه؟؟؟؟

ما نمونه ای مثل امامان رو داریم که در نماز جماعت مخالفان خودشون شرکت می کردن !!!

حسابش رو بکنید یه نفر حق شما رو گرفته برید پشتش بایستید نماز بخونید!(البته به فرادا میخوندن)

این معنای واقعی مطیع خدا بودن هست

انسان باید غرورش رو خورد کنه تا بتونه به خدا برسه ....

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
حرف من درباره بدی هایی هست که در اثر محبت کردن بوجود میاد.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
من می خواهم ببینم که چرا محبت کردن برخی انسان ها را اینگونه درنده میکند.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
آیا اصلا من درست فکر میکنم که محبت کردن باعث درندگی آنها می شود یا دلیل دیگری دارد.

تا آنجا که من اطلاع دارم نه در منابع روانشناسی و نه در منابع دینی اینکه فردی در قبال خوبی بدی کند به عنوان یک اختلال رایج و یا رذیله شایع معرفی و شناخته نشده است. اتفاقا بالعکس طبع همه انسان ها بر جبران و مقابله به مثل افریده شده است. بنابراین یک احتمال این است که افرادی که از آنها سخن میگویید به یک اختلال روانی و بیماری اخلاقی نادر مبتلا باشند. اما احتمال دوم که به نظر من قوی تر است این است که رفتار این طیف افراد دلیل دیگری داشته باشد که در حال بررسی این دلایل هستیم. البته باز هم تاکید میکنم برخی از این دلایل ممکن است بر شما صدق نکند. صرفا به خاطر اینکه بحث برای همه قابل استفاده باشد گفته میشود.

دلیل چهارم: عدم توجه به مراتب فعل اخلاقی و تناسب سنجی با ظرفیت درونی
در قرآن آمده است: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان‏. همانا خداوند به عدالت و احسان فرمان میدهد.(1)
بنابراین توصیه اول قرآن عدالت است. عدالت حق و وظیفه هر انسانی است و هیچ کس نباید در رعایت آن معذور و در برخورداری از آن محروم باشد. اما احسان و نیکی در وهله بعد مورد توصیه است و ظرفیت بالاتری را میطلبد.
پی نوشت:
(1) نحل، 90.

دلیل پنجم: محبت بیجا و احسان افراطی
نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند......
گاهی اوقات شما واقعا به نیت خوبی کاری را میخواهید در حق کسی انجام دهید. اما او چون انتظار چنین کاری را از شما ندارد و یا برای خود اینقدر ارزش قائل نیست دچار تردید و بد بینی در مورد شما میشود و ممکن است برخورد نامناسبی انجام دهد. مثلا با ماشین شخصی، برای مسافری که منتظر تاکسی است نگه میدارید و اصلا قصد گرفتن کرایه هم ندارید. اما او سوار نمی شود چون احساس میکند شما میخواهید بیش از کرایه معمول از او پول بگیرید!

دلیل ششم: واکنش به شخصیت نه رفتار
برخی اوقات واکنش غیر قابل انتظاری که از طرف مقابل در برابر خوبی به او میبینیم در حقیقت واکنش به خصوص همان خوبی نیست. بلکه واکنش به مجموعه رفتارهای ما با اوست. هر انسانی در ذهن خود فایلی از انسان های دیگر میسازد که معمولا خاطرات تلخ و شیرین خود با او را در آن بایگانی میکند. افرادی که قدرت بخشیدن دیگران را ندارند همیشه منتظر فرصتی برای بی حساب شدن با طرف مقابلشان هستند. بنابراین وقتی کار خوبی در حق آنها انجام میشود، تازه خود را بی حساب میبینند و اصلا احساس نمی کنند که باید تشکر و یا جبران کنند. حتی ممکن است این نرمش و عقب نشینی را فرصتی برای حمله و انتقام گیری قرار دهند.

دلیل هفتم: به یادسپاری خوبی های خود و بدی های دیگران
افرادی که دارای این صفت باشند در رابطه با دیگران بیشتر دچار چالش میشوند.
الإمامُ عليٌّ عليه السلام: أحْيِ مَعروفَكَ بِإماتَتِهِ. با ميراندن (فراموش كردن) احسان‏ خود، آن را زنده گردان.(1)
الإمامُ عليٌّ عليه السلام: إذا صُنِعَ إلَيكَ مَعروفٌ فَاذكُرْ، إذا صَنَعتَ مَعروفاً فَانْسَه‏. وقتی کسی به تو نیکی کرد آن را به یاد بسپار و وقتی تو به کسی نیکی کردید آن را از یاد ببر.(2)
الإمامُ الحسنُ عليه السلام: مَن عَدَّدَ نِعَمَهُ مَحَقَ كَرَمَهُ. هر كه احسانهاى خود را بر شمرد، بخشندگى خويش را از بين برده است.(3)

پی نوشت ها:

  1. منتخب میزان الحکمة، ج2، ص824.
  2. همان.
  3. همان، ص1066.

دلیل هشتم: اشتباه گرفتن بی احترامی با صمیمیت
برخی افراد ممکن است رفتاری به ظاهر ناهنجار را نشانه صمیمیت بدانند. بنابراین در جمع های دوستانه این رفتارها را نشان میدهند و اگر از طرف مقابل هم ببینند ناراحت نمی شوند و واکنش نشان نمی دهند. خوش بینانه اش این است که انسان های شوخ طبع و پرنشاطی هستند. افرادی که اصولی فکر میکنند و متانت و جدیت بیشتری دارند با چنین افرادی رابطه خوبی نمی توانند برقرار کنند.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
مثلا یک بار رفته بودیم بیرون از شهر و توی راه برگشت به یکیشون گفتم آب معدنی رو بده خیلی تشنمه.

و او هم به اندازه ای که تشنه اش بود آب معدنی رو خورد و باقیش رو از پنجره ماشین ریخت بیرون.

بهش گفتم چرا اینکارو کردی؟ گفت دوست دارم حالتو بگیرم.


شما خودتان این رفتار - حال گرفتن- را در مورد دیگران نداشته اید؟ نه در مورد آن شخص تنها، بلکه کلا دیگران.
معمولا دیگران بر اساس رفتاری که خود ما داریم، با ما رفتار میکنند.
مثلا اگر ما اهل شوخی نباشیم، کسی با ما شوخی نمی کند.

نکته دیگر:
شما هر درخواستی را از هر کسی نکن. از کسی بکن که بدانی اخلاق و روحیاتش طوری است که مثلا حرمت نگه میدارد و دارای آن حد از جود و بزرگ منشی هست که آن درخواست شما را برآورد.

Im_Masoud.Freeman;986327 نوشت:
حرف من درباره بدی هایی هست که در اثر محبت کردن بوجود میاد.

یعنی طرف قصد بدی کردن نداره. بلکه به محض اینکه محبت می بینه شروع به بدی کردن میکنه.


خود محبت ، بدی به وجود نمیاره. بلکه محبت متقابل به وجود میاره
پس اشکال از اصل محبت نیست. بلکه احتمالا اشکال از "نحوه به کار بردن محبت" است. یعنی شما باید دقت کنید ببینید محبت را در چه مواردی و به چه مقداری و به چه صورتی به کار ببرید.

مثلا به نظرم، محبتهایتان "دنباله دار" نباشد. مثلا در مورد دعوت آن فرد بایکوت شده به سالن: همینکه بهش بگید "ما داریم میریم شما نمیای؟ اگه بیایی خوشحال میشیم"، کافیست. دیگه نیازی به اصرار کردن و پافشاری کردن نیست. این اصرار ، به نظرم اشتباهه و باعث نتایج بدی خواهد شد.

دلیل نهم: اشتباه گرفتن ترس با احترام
گاهی ممکن است ترس دیگران نسبت به خودمان را احترام تعبیر کنیم. اما احترامی ارزش دارد که توام با مقداری صمیمیت و علاقه باشد.
در سیره امام سجاد (علیه السلام) آمده است:
وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمی دادی؟ گفت: یا ابن رسول اللّه از مواخذه تو احساس ایمنی میکردم. امام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از من در امان می بینند.(1)
پی نوشت:
(1) مشکاة الانوار، ترجمه عطاردی، ص168.

[="Times New Roman"][="Black"]

عبد شکور;986369 نوشت:

شما خودتان این رفتار - حال گرفتن- را در مورد دیگران نداشته اید؟ نه در مورد آن شخص تنها، بلکه کلا دیگران.
معمولا دیگران بر اساس رفتاری که خود ما داریم، با ما رفتار میکنند.

من معمولا تا کسی اذیتم نکنه اذیتش نمی کنم

قبلا آنها یکی میگفتند من جوابشون رو می دادم. و وقتی هم آشتی میکردیم منم باهاشون خوب بودم.

درسته که مقابل به مثل خوب نیست. ولی در مجموع من خیلی رفتارم از اونها بهتر بود و هست.

ولی بیشترین ناراحتی از جایی شروع شد که من دیگه تصمیم گرفتم مقابل به مثل نکنم و لج و لج بازی و ... رو بزارم کنار.

از اون موقع خیلی تحت فشار قرار گرفتم و واسم سخت بود که جوابشون رو ندم ولی خوب می خواستم پای عهدم وایسم.

اگرچه گاهی از دستم در میره و از کوره در میرم ولی نسبت به گذشته خیلی خیلی بهتر شدم.

عبد شکور;986369 نوشت:

مثلا به نظرم، محبتهایتان "دنباله دار" نباشد. مثلا در مورد دعوت آن فرد بایکوت شده به سالن: همینکه بهش بگید "ما داریم میریم شما نمیای؟ اگه بیایی خوشحال میشیم"، کافیست. دیگه نیازی به اصرار کردن و پافشاری کردن نیست. این اصرار ، به نظرم اشتباهه و باعث نتایج بدی خواهد شد.

آخ که عجب اشتباهی کردم این تاپیک رو زدم

واقعا پست های کاربران خیلی روی اعصابم هست

امیدوارم با حذف تاپیک موافقت کنند.[/][/]

بدیع;986331 نوشت:
فردی در قبال خوبی بدی کند به عنوان یک اختلال رایج و یا رذیله شایع معرفی و شناخته نشده است. اتفاقا بالعکس طبع همه انسان ها بر جبران و مقابله به مثل افریده شده است.

سلام استاد گرامی

زدی ضربتی ضربتی نوش کن و انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت!!جواب های هو هست و موشک جواب موشک و...!!

متاسفانه مارگزیده از ریسمان سیاه سفید می ترسه!!

خوبی کردن هم گاهی وقتها به بعضی ها نیومده خصوصا اگه بزرگ باشند و کم فکر!!

گاهی وقتها آرزو می کنیم رفتارها را از کودکی می دیدیم که سطح فکر ما درباره ی او مثبت و منفی نباشد و درک ما این باشد که می فهمد!! دنیای امروزی سرشار از این انسانهایی است که بنا به دلایل محیط زیست

جامعه و اطرافیان یا حتی یک کینه ی قدیمی هنوز فرق خوب و بد را نمی دانند یعنی برای خودشان یک مار هفت خط شده اند می فهمند ولی هیچ وقت نشانی از عذرخواهی از اشتباه نیست

متاسفانه عنوان تاپیک صحیح است بخشش هم حد و مرزی دارد و همین طور کینه و تلافی!!

سپاس:-h@};-

Im_Masoud.Freeman;986376 نوشت:

آخ که عجب اشتباهی کردم این تاپیک رو زدم

واقعا پست های کاربران خیلی روی اعصابم هست

امیدوارم با حذف تاپیک موافقت کنند.

سلام

.....
چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید
ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده،

و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید
و در واقع شرّ و فساد شما در آن است،

و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.

بقره216

[="Times New Roman"][="Black"]سلام

متاسفانه تقریبا همه ی دوستان پست های بی ارتباطی گذاشتند و به مسائل بی ارتباطی پاسخ دادند.

سعی میکنم مسئله ام رو واضح تر توضیح بدم

1- ببینید من در پست اولم گفتم "بسیاری از بستگان من...." و در پستی دیگر گفتم "من با چهار پنج نفر بیشتر مشکل ندارم"

از این دو حرف متفاوت می تونید نتیجه بگیرید که این برداشت من فقط بخاطر برخورد با من نبوده

بلکه شاهد این مدل رفتار از این اشخاص و افرادی دیگر با دیگران هم بودم.

2- شاید نوع بیان من باعث شده شما تنش هایی که بین من و برخی بستگانم رخ میده رو شبیه میدان جنگ در نظر بگیرید که مدام با هم درگیر هستیم

در حالی که اصلا اینطوری نیست. شاید در یک سال پنج شش بار هم باهم تنش نداشته باشیم. ولی هرکدام از این تنش های ساده باعث قهرهای طولانی مدت می شوند.

چیزی که جالب هست اینه که خیلی از اقوام اصلا خودشان را برای حل مشکل دیگران به زحمت نمیندازن

یعنی همون اول چه کاری ازشون بر بیاد و چه بر نیاد میگن نمی تونیم و خودشون رو راحت میکنن

جالب تر اینکه اینها با افرادی که کاری واسشون نمی کنن روابط بهتری دارن

و من هم فقط این مشکل رو با این افراد و فقط در بین بستگان دارم

در حالی که در اجتماع و روابط با دوستان بسیار روابط خیلی خوبی دارم

3- راهکارهایی که دوستان دادن همگی برای به آرامش رساندن و ناراحت نشدن من بود

در حالی که من خودم این راه ها رو بلدم و اصلا من راهکاری برای به آرامش رساندن و ناراحت نشدن نمی خواستم.

من می خواستم ببینم که آیا صرف محبت کردن ممکن است باعث درندگی انسانی شود که کارشناس محترم پاسخ دادن در منابع دینی و روانشناسی چنین چیزی دیده نشده.

و بقیه سوالاتم هم حول همین محور بود. یعنی قصد پرداختن به شخصیت خودم و نیت خودم و یا شخصیت بستگانم رو نداشتم.

بلکه به صورت کلی می خواستم به این مدل انسان ها بپردازم و تحلیلشون کنم. همین و بس.

بدیع;986362 نوشت:
دلیل پنجم: محبت بیجا و احسان افراطی
نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند......
گاهی اوقات شما واقعا به نیت خوبی کاری را میخواهید در حق کسی انجام دهید. اما او چون انتظار چنین کاری را از شما ندارد و یا برای خود اینقدر ارزش قائل نیست دچار تردید و بد بینی در مورد شما میشود و ممکن است برخورد نامناسبی انجام دهد. مثلا با ماشین شخصی، برای مسافری که منتظر تاکسی است نگه میدارید و اصلا قصد گرفتن کرایه هم ندارید. اما او سوار نمی شود چون احساس میکند شما میخواهید بیش از کرایه معمول از او پول بگیرید!

بدیع;986364 نوشت:
دلیل ششم: واکنش به شخصیت نه رفتار
برخی اوقات واکنش غیر قابل انتظاری که از طرف مقابل در برابر خوبی به او میبینیم در حقیقت واکنش به خصوص همان خوبی نیست. بلکه واکنش به مجموعه رفتارهای ما با اوست. هر انسانی در ذهن خود فایلی از انسان های دیگر میسازد که معمولا خاطرات تلخ و شیرین خود با او را در آن بایگانی میکند. افرادی که قدرت بخشیدن دیگران را ندارند همیشه منتظر فرصتی برای بی حساب شدن با طرف مقابلشان هستند. بنابراین وقتی کار خوبی در حق آنها انجام میشود، تازه خود را بی حساب میبینند و اصلا احساس نمی کنند که باید تشکر و یا جبران کنند. حتی ممکن است این نرمش و عقب نشینی را فرصتی برای حمله و انتقام گیری قرار دهند.

از پست های کارشناس محترم هم فقط این دو مطلب برای من مفید بودند که ازشون تشکر میکنم@};-[/][/]

Im_Masoud.Freeman;986451 نوشت:
سلام

در حالی که در اجتماع و روابط با دوستان بسیار روابط خیلی خوبی دارم

راهکارهایی که دوستان دادن همگی برای به آرامش رساندن و ناراحت نشدن من بود

با سلام و عرض ادب

دوست گرامی

شما از این بابت ناراحت هستید که چرا انسان های بد رفتار وجود دارن

توقع شما این هست که همه باید با شما رفتار خوبی داشته باشن

در حالی که خداوند موجودات مختلف با رفتارهای مختلف رو برای آزمایش همدیگه قرار داده

جواب خوبی رو با خوبی دادن که کار خاصی نیست
وظیفه ماست

وقتی ما جواب بدی رو با خوبی بدیم به رشد فکری می رسیم

و دیگه منتی سر کسی نخواهیم گذاشت که چرا جواب خوبی من رو با بدی دادی!

اما این که چرا همه جذب شما می شن

حتی اگه باهاشون بد رفتاری کنید

به انرژی وجودی شما بر می گرده

در وجود شما قدرت رهبری وجود داره
که اگر بتونید کنترلش کنید
می تونید در زندگیتون افراد مختلف رو با هم متحد کنید
و به موفقیت های بزرگی برسید .

بعضی افراد با دیدن قاطعیت در شما جذب شما می شن

و بر خی دیگه با دیدن محبت و رحمت

هر شخص رو مطابق رفتارش جذب خودتون کنید

......
تا چند صفت در انسان نباشد عقلش کامل نشده است ...

... نیکی دیگران را زیاد و نیکی خود را اندک بداند
همه مردم را از خود بهتر بداند و خود را از همه مردم بدتر ....

[="Times New Roman"][="Black"]

شروحیل;986455 نوشت:

با سلام و عرض ادب

سلام
شروحیل;986455 نوشت:

شما از این بابت ناراحت هستید که چرا انسان های بد رفتار وجود دارن

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.
شروحیل;986455 نوشت:

توقع شما این هست که همه باید با شما رفتار خوبی داشته باشن

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.
شروحیل;986455 نوشت:

و دیگه منتی سر کسی نخواهیم گذاشت که چرا جواب خوبی من رو با بدی دادی!

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.
شروحیل;986455 نوشت:

نیکی دیگران را زیاد و نیکی خود را اندک بداند
همه مردم را از خود بهتر بداند و خود را از همه مردم بدتر


آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.
شروحیل;986455 نوشت:

اما این که چرا همه جذب شما می شن
حتی اگه باهاشون بد رفتاری کنید
به انرژی وجودی شما بر می گرده

یا خدااااااااااا :-o

من نگفتم همه جذب من میشن

گفتم توی اجتماع روابط بسیار خوبی با دیگران دارم و خیلی خوب با دیگران ارتباط برقرار میکنم

و دقیقا عکس این موضوع بین بستگان اتفاق می افتد

کدام آدمی هست که از بدرفتاری که می بیند جذب دیگران شود جز همان هایی که باعث شدند این تاپیک را ایجاد کنم.[/][/]

Im_Masoud.Freeman;987163 نوشت:
[="Times New Roman"][="Black"]
سلام

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.

آن برداشت شما از من که باعث می شود این جمله را بگویید اشتباه است.

یا خدااااااااااا :-o

من نگفتم همه جذب من میشن

گفتم توی اجتماع روابط بسیار خوبی با دیگران دارم و خیلی خوب با دیگران ارتباط برقرار میکنم

و دقیقا عکس این موضوع بین بستگان اتفاق می افتد

کدام آدمی هست که از بدرفتاری که می بیند جذب دیگران شود جز همان هایی که باعث شدند این تاپیک را ایجاد کنم.

[/][/]

سلام مسعود جان
اول اینکه جگرم خنک شد که دوستان حرفت را اشتباه متوجه شدند Smile
تلافی تاپیکی که همین بلا را شر من آوردی

اما باید عرض کنم با بخش زیادی از حرفهای شما موافقم و البته به نظرم استاد "بدیع" پاسخهای عالی دادند. من هم نظرم را عرض می‌کنم امیدوارم مفید باشد

[="Times New Roman"][="Black"]

Reza-D;987496 نوشت:
سلام مسعود جان
اول اینکه جگرم خنک شد که دوستان حرفت را اشتباه متوجه شدند Smile
تلافی تاپیکی که همین بلا را شر من آوردی

سلام

من از ناراحتی شما جگرم خنک نمی شود

ولی خوشحالم که با این پستت نقاب را کنار زدی و چهره ی حقیقی خودت رو به نمایش گذاشتی happy[/][/]

Im_Masoud.Freeman;987500 نوشت:
[="Times New Roman"][="Black"]
سلام

من از ناراحتی شما جگرم خنک نمی شود

ولی خوشحالم که با این پستت نقاب را کنار زدی و چهره ی حقیقی خودت رو به نمایش گذاشتی happy

[/][/]

سلام
دو تا برخورد این جوری میتونه باعث رنگ باختن همه محبت های قبلی بشه

بعض وقتها هم مشکل از خود طرف هست نه بستگان و .... . مثلا کسی زبونش تنده یا خیلی رک هست، هزار تا خوبی هم بکنه با یک حرف نسنجیده یا رک و .. همه خوبی هاش رو لوث میکنه. به عنوان یک مثال اینجا یک سایت دینی هست که داره رایگان به سوالات جواب میده، سعی کرده تا اونجا که میشه کارشناسان خوبی رو بیاره ، حالا یکی بیاد سوال بپرسه بعدش باناراحتی بگه "وای چرا من تاپیک زدم هیچکس نمیفهمه منظورم چیه " یا "از همه حرفهای کارشناس فلان و فلانش فقط بدرد من خورد و .. " خیلی پستهای جالبی نیست و دلسرد کننده است و نشون میده که شخص اینقدر متوجه نیست که قرار نیست از کسی اینجا طلبکار باشه یا انتظارات بیجا داشته باشه، به جای قدر دان بودن از افراد که وقتشون رو صرف کردن و نظر دادن اینطور رفتار کردن واقعا آدم رو از اخلاق فرد زده میکنه. حتی گاهی افراد در پستها به هم مطالب رو با نیش و کنایه خیلی فراتر از موضوع مورد بحث خطاب میکنن و به نوعی حرفهای خصوصیشون رو دعواهاشون رو علنی میکنن و اصلا درک نمیکنن که اینجا محیط عمومی هست و بقیه هم حقی دارند و شما چون تاپیک زدی دیگه صاحب بلامنازع اون نیستی و باید رعایت کنی. بله این دست افراد اگر هزار خوبی هم بکنن، همون یک کار ناشایستی که انجام میدن کافی هست که از چشم بیفتن.

[="Times New Roman"][="Black"]

الرحیل;987517 نوشت:
سلام
دو تا برخورد این جوری میتونه باعث رنگ باختن همه محبت های قبلی بشه

سلام

چیز خاصی نیست شوخی بود و رضا هم در راستای موضوع تاپیک به صورت کلی نظرش رو داد و یک شوخی هم کرد

و اینجوری نبود که بخوایم حرفهای خصوصی مونو بیاریم اینجا، چون ما حرف خصوصی و دعوایی با هم نداریم

البته اینجور برخورد ها و سوء تفاهم ها همیشه بد نیست

چون باعث میشه یک عده ( بلانسبت شما و رضا ) که به دنبال ماهی گرفتن از آب گل آلود هستن خودشون رو نشون بدن

و در تاپیکی که کارشناس محترم زحمت کشیده و پاسخ داده و بنده هم ازشون تشکر کردم و گل هم تقدیمشون کردم

حضور پیدا کنند و نظم تاپیک رو بهم بزنند تا تسویه حساب های شخصیشون رو انجام بدن.

اینکه من از ایجاد تاپیک منصرف شدم نشان دهنده ی پشیمانی از عملکرد خودم هست نه توقع بیجا داشتن از مسئولین سایت.

این رو کسانی که سندروم داون دارند هم متوجه میشن ولی اینکه برخی متوجه نمیشن واقعا جای تعجب داره.

اینجا جای رفتارهای بچه گانه و یکی به دو کردن و این حرفها نیست و ما می خوایم از صحبت های کارشناس محترم و سایر دوستان استفاده کنیم

اجازه بدید تاپیک روال عادیش رو طی کنه.[/][/]

مسعود جان ببخشید نمی‌توانم نقل قول کنم
دو مطلب‌ در پاسخ به سوال شما عرض می‌کنم:

اول اینکه بیشتر انسان‌ها، بزرگ بودن را اشتباه فهمیده‌اند و بزرگی و ارزشمندی را در یک سری خصوصیات خاص و بعضاً نادرست تعریف می‌کنند

نکته قابل توجه اینکه وقتی کسی یک ویژگی خاص را ارزش بداند، هر کسی دارای آن ویژگی خاص باشد در چشمش ارزشمند می‌شود. برای مثال، کسی که پول برایش ارزش باشد، هم خودش به دنبال پولدار شدن است و هم افراد پولدار در چشمش ارزشمند خواهند بود. یا کسی که داشتن غرور و تحقیر کردن دیگران را نشانه بزرگی بداند، هم خودش مغرور است و هم افراد مغرور در چشمش بزرگ جلوه می‌کنند. از طرفی این افراد به سایر خصوصیات که برایشان ارزش نیست، اقبالی نشان نمی‌دهند. مثلاً به مهربانی یا خاکی بودن شما احترام نمی‌گذارند چون اصلاً مهربانی و خاکی بودن برایشان ارزش به حساب نمی‌آید

ممکن است با خواندن بخش اول بگوئید خب به فرض که مهربانی برایشان مهم نیست، دیگر چرا در مقابلش بدی می‌کنند؟ ظلم که ندیده‌اند، مهربانی دیده‌اند!

پاسخش این است:
حیوان درنده وقتی از چیزی می‌ترسد، غرش می‌کند تا ترسش را پنهان کند!

وقتی شما به این افراد خوبی می‌کنید و آنها می‌بینند که شما چقدر می‌توانید بزرگ باشید (بزرگ حقیقی) ولی خودشان نمی‌توانند، تلاش می‌کنند تا این ناتوانی را با کوچک کردن شما و عملتان پنهان کنند. می‌خواهند شما و عمل شما جلوی چشمشان نباشید چون وجودتان به آنها یادآور می‌شود که چقدر ضعیف و حقیر هستند

[="Times New Roman"][="Black"]

Reza-D;987536 نوشت:
مسعود جان ببخشید نمی‌توانم نقل قول کنم
دو مطلب‌ در پاسخ به سوال شما عرض می‌کنم:
اول اینکه بیشتر انسان‌ها، بزرگ بودن را اشتباه فهمیده‌اند و بزرگی و ارزشمندی را در یک سری خصوصیات خاص و بعضاً نادرست تعریف می‌کنند
نکته قابل توجه اینکه وقتی کسی یک ویژگی خاص را ارزش بداند، هر کسی دارای آن ویژگی خاص باشد در چشمش ارزشمند می‌شود. برای مثال، کسی که پول برایش ارزش باشد، هم خودش به دنبال پولدار شدن است و هم افراد پولدار در چشمش ارزشمند خواهند بود. یا کسی که داشتن غرور و تحقیر کردن دیگران را نشانه بزرگی بداند، هم خودش مغرور است و هم افراد مغرور در چشمش بزرگ جلوه می‌کنند. از طرفی این افراد به سایر خصوصیات که برایشان ارزش نیست، اقبالی نشان نمی‌دهند. مثلاً به مهربانی یا خاکی بودن شما احترام نمی‌گذارند چون اصلاً مهربانی و خاکی بودن برایشان ارزش به حساب نمی‌آید

ممکن است با خواندن بخش اول بگوئید خب به فرض که مهربانی برایشان مهم نیست، دیگر چرا در مقابلش بدی می‌کنند؟ ظلم که ندیده‌اند، مهربانی دیده‌اند!

پاسخش این است:
حیوان درنده وقتی از چیزی می‌ترسد، غرش می‌کند تا ترسش را پنهان کند!

وقتی شما به این افراد خوبی می‌کنید و آنها می‌بینند که شما چقدر می‌توانید بزرگ باشید (بزرگ حقیقی) ولی خودشان نمی‌توانند، تلاش می‌کنند تا این ناتوانی را با کوچک کردن شما و عملتان پنهان کنند. می‌خواهند شما و عمل شما جلوی چشمشان نباشید چون وجودتان به آنها یادآور می‌شود که چقدر ضعیف و حقیر هستند


ممنون از نظرات ارزشمندی که دادی

حرفهای شما کاملا درست است

فکر میکنم بهترین روش برای برخورد با اینگونه افراد این است که هرکس خوب بودن را به همان شکل ادامه بدهد

فقط روابطت با آن افراد را محدود تر و در چهارچوب خاصی برقرار کند که منجر به اینگونه تنش ها نشود.[/][/]

اتمقلی;987886 نوشت:
سلام

سلام
خیلی جالب بود متنتون ولی من یه سری جاهاشو خوب نتونستم متوجه بشم متاسفانه.

اتمقلی;987886 نوشت:
برای همین هر چی رو ازون به بعد اون کشت میکنه اون قوم ناشناسی که گفتم اونا میگیرن اونو تبدیل به مرض می کنن
یعنی شما نیتتون خیره کار خوب می کنین ولی در پس ماجرا تبدیلات مخفی صورت میگیره اون معکوس میشه و موجب میشه اثر منفی بزاره!

اینم خیلی جالب بود اگه مثلا یه تاپیک جدید بزنید در موردش حرف بزنید خیلی خوب میشه.

در پناه حق

[="Times New Roman"][="Black"]

بدیع;986370 نوشت:
دلیل نهم: اشتباه گرفتن ترس با احترام
گاهی ممکن است ترس دیگران نسبت به خودمان را احترام تعبیر کنیم. اما احترامی ارزش دارد که توام با مقداری صمیمیت و علاقه باشد.
در سیره امام سجاد (علیه السلام) آمده است:
وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمی دادی؟ گفت: یا ابن رسول اللّه از مواخذه تو احساس ایمنی میکردم. امام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از من در امان می بینند.(1)
پی نوشت:
(1) مشکاة الانوار، ترجمه عطاردی، ص168.

فکر میکنم این ترس دو مدل باشه

یکی اینه که دیگران از آزار بی دلیل و ناجوانمردانه شما می ترسند و مراعات می کنند که گرفتار آزار شما نشوند.

یکی دیگه اینه که دیگران از پاسخ شما به رفتار ناجوانمردانه خودشان می ترسند

یعنی طرف دوست دارد به شما توهین کند و شما را آزار بدهد و در مقابل ادب و احترام و تواضع ببیند.

و وقتی با مقابل به مثل رو به رو می شود می گوید:

تو احترام مرا که از تو بزرگترم نگه نمی داری. من از تو بزرگترم هرچی هم بهت بگم نباید جواب من رو بدی.

و اینگونه هم نیست که یک بار او عصبانی بشود و من هم جواب همان یک بار از کوره در رفتن او را بدهم

و بارها و بارها ندیده و نشنیده گرفتم تا اینکه مطمئن شدم قصد آزار دارد و از اینکار لذت می برد.

و وقتی مقابل به مثل کردم با سکوت و ادب و احترام آنها مواجه شدم.

آیا این دو ترس یکی هستند و هر دو مذموم هستند ؟[/][/]

Im_Masoud.Freeman;988383 نوشت:
فکر میکنم این ترس دو مدل باشه

یکی اینه که دیگران از آزار بی دلیل و ناجوانمردانه شما می ترسند و مراعات می کنند که گرفتار آزار شما نشوند.

یکی دیگه اینه که دیگران از پاسخ شما به رفتار ناجوانمردانه خودشان می ترسند

یعنی طرف دوست دارد به شما توهین کند و شما را آزار بدهد و در مقابل ادب و احترام و تواضع ببیند.

و وقتی با مقابل به مثل رو به رو می شود می گوید:

تو احترام مرا که از تو بزرگترم نگه نمی داری. من از تو بزرگترم هرچی هم بهت بگم نباید جواب من رو بدی.

و اینگونه هم نیست که یک بار او عصبانی بشود و من هم جواب همان یک بار از کوره در رفتن او را بدهم

و بارها و بارها ندیده و نشنیده گرفتم تا اینکه مطمئن شدم قصد آزار دارد و از اینکار لذت می برد.

و وقتی مقابل به مثل کردم با سکوت و ادب و احترام آنها مواجه شدم.

آیا این دو ترس یکی هستند و هر دو مذموم هستند ؟

به هر حال اگر بتوان این گونه افراد را وادار به احترام و حرمت نگه داشتن کرد بهتر از این است که آنها را وادار به ترس نمود. اما اگر قرار بر ترساندن است تنها میتوان ترس از مقابله به مثل را ایجاد کرد.

[="Times New Roman"][="Black"]

بدیع;988433 نوشت:
به هر حال اگر بتوان این گونه افراد را وادار به احترام و حرمت نگه داشتن کرد بهتر از این است که آنها را وادار به ترس نمود. اما اگر قرار بر ترساندن است تنها میتوان ترس از مقابله به مثل را ایجاد کرد.

بله دقیقا منظورم ایجاد ترس از مقابل به مثل هست.

یعنی طرف هیچوقت نگران این نیست که من آزاری به او برسانم

بلکه نگران این است که اگر بخواهد عقده هایش را سر من خالی کند من هم او را بی جواب نمی گذارم

و چیزی که از من می خواهد این است که اجازه بدهم او هرکاری می خواهد بکند و من سکوت کنم

ولی من با وجود اینکه نمی خواهم با او لج بازی کنم و قصد چنین کاری را ندارم

او را با جمله ی «مجبورم نکن اون حرفهایی که دوست ندارم رو بزنم» او را تهدید میکنم

که اگر ادامه بدهی من هم به رفتار گذشته ام بر می گردم و حرفهایی که تو را داغ میکند به تو میزنم.

در حالی که در نود درصد مواقع اصلا این کار را نمی کنم و فقط او را می ترسانم که دست از آزار رساندن بردارد.[/][/]

پرسش: من از کودکی چند خصوصیت اخلاقی داشتم که خیلی از آنها آسیب دیدم. بدون هیچ چشم داشتی دیگران را در دارایی ها و شادی هایم شریک می کردم. در کمک به دیگران پیش دستی می کردم و منتظر تقاضای آنها نمی شدم. مثلا در دوران دانشجویی اگر مادرم غذایی می فرستاد تنها نمی خوردم و آن را با دوستانم قسمت میکردم. این اخلاق من باعث سوء استفاده دیگران شده است. کم کم به این نتیجه رسیدم که بسیاری از اطرافیان من به یک بیماری روحی خاص مبتلا هستند. اگر به آنها محبت کنی وحشی می شوند و به صورتت چنگ می زنند. ولی اگر به صورتشان چنگ بزنی عاشقانه به تو محبت خواهند کرد. آنها در ظاهر خیلی به من احترام میگذارند. ولی در باطن به شدت به دنبال فرصتی برای بایکوت و تحقیر و خوار کردن من هستند. چه برخوردی با این تیپ افراد باید داشته باشم؟

پاسخ: خصوصیات اخلاقی شما همگی در منابع دینی مورد تاکید و توصیه قرار گرفته اند:

شریک کردن دیگران در شادی های خود: امیرالمومنین(علیه السلام) در توصیف متقین میفرمایند: «بِشْرُهُ‏ فِي‏ وَجْهِهِ‏ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِه. شادی اش در صورتش اما ناراحتی اش در قلبش است.»(1)

شریک کردن دیگران در دارایی: امام حسن مجتبی (علیه السلام) در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارائي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم نمود. نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.(2)

برای کمک منتظر درخواست نماندن: عبدالله بن زبیر، از عمر بن دینار و عبدالله بن عبید بن عمیر روایت می‌كند كه هرگاه امام باقر(علیه السلام) را ملاقات می‌كردیم، نفقه، صله و جامه‌ای به ما می‌بخشید و می‌فرمود: «پیش از آنكه با من ملاقات نمایید این‌ها را برایتان آماده كرده بودم.»(3)

از دیگران چشم داشت نداشتن: خداوند متعال میفرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏. صدقه های خود را با منت گذاری و اذیت باطل نکنید.»(4)

هم غذا شدن با دیگران: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «شَرُّ النَّاسِ‏ مَنْ‏ أَكَلَ‏ وَحْدَه. بدترین مردم کسی است که تنها غذا بخورد.»(5)

بنابراین شما اهل احسان و محبت به دیگران هستید اما در قبال این محبت و احسان پاسخ خوبی از آنها دریافت نمی کنید و این شما را ناراحت و رنجیده کرده است. این مسئله میتواند دلایل مختلفی داشته باشد که به بیان هر یک و راهکارهای مورد نظر اشاره میکنیم.

دلیل اول: کمرنگ بودن نیت الهی
پیامبر اکرم (صلى الله عليه و آله) میفرمایند: «أمّا علَامةُ البارِّ فعَشرَةٌ: يُحِبُّ في اللَّهِ، ويُبْغِضُ في اللَّهِ، ويُصاحِبُ في اللَّهِ، ويُفارِقُ في اللَّهِ، ويَغْضَبُ في اللَّهِ، ويَرْضى‏ في اللَّهِ، ويَعملُ للَّهِ، ويَطلُبُ إلَيهِ، ويَخْشَعُ للَّهِ خائفا مَخُوفاً طاهِراً مُخْلِصاً مُسْتَحْيِياً مُراقِباً، ويُحْسِنُ في اللَّه‏. نشانه نيكوكار ده چيز است: براى خدا دوست می دارد، براى خدا دشمنى می ورزد، براى خدا يار و همراه می ‏شود، براى خدا جدا می ‏شود، براى خدا خشم می گيرد، براى خدا خشنود می شود، براى خدا كار می كند، خدا جوست، در برابر خدا خاشع و ترسان و هراسان و پاك و با اخلاص و با حيا و مراقب خود است و براى خدا احسان‏ و نيكى می كند.»(6)

یک کار خوب حداقل میتواند به دو نیت انجام شود: نیت انسانی و نیت الهی. در نیت انسانی فرد برای ارضای حس بشر دوستانه، چشیدن لذت کمک به دیگران، رهایی از عذاب وجدان و ..... کار خیری در حق دیگران انجام میدهد. نیت انسانی نیت بدی نیست اما این احساس را به مخاطب ما منتقل میکند که ما به خاطر خودمان و اینکه دچار عذاب وجدان نشویم به او کمک کردیم. یعنی گویا به این کمک کردن نیاز داشته ایم و در پی تامین نیاز خود بوده ایم. برای خودمان نیز این توقع را ایجاد میکند که وقتی من به خاطر او از خودگذشتگی کردم او نیز باید به خاطر من از خودگذشتگی کند. اما نیت الهی داشتن هیچ کدام از این مشکلات را ندارد. ما با پاسخ نگرفتن از طرف مقابل نه تنها ناراحت نمی شویم حتی شاید احساس کنیم اجرمان هم بیشتر میشود. وقتی پای خدا و ثواب و عقاب او در میان روابط و مناسبات اجتماعی باز شود معادلات تغییر میکند.

امیرالمومنین(علیه السلام) میفرمایند: «أشَدُّ النّاسِ عُقوبةً رجُلٌ كافَأَ الإحْسانَ‏ بالإساءَة. شدید ترین عقوبت برای کسی است که نیکی را با بدی جواب دهد.»(7)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرمایند: «ثلاثةٌ مِنَ الذُّنوبِ تُعَجَّلُ عُقوبَتُها ولا تُؤَخَّرُ إلى الآخِرَةِ: عُقوقُ الوالِدَينِ، والبَغيُ على الناسِ، و كُفر الاحسان. سه گناه است كه كيفرشان در همين دنيا می رسد و به آخرت نمی افتد: آزردن پدر و مادر، زورگويى و ستم به مردم، و ناسپاسى نسبت به خوبيهاى ديگران.»(8)

شاید با این نوع نگاه اگر به کسی احسان کنیم و اسائه ببینیم به جای تنفر نسبت به او دلمان به حالش بسوزد!

دلیل دوم: بی توجهی به آثار اخروی احسان
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می فرمایند: «مَن قادَ ضَريراً أربَعينَ خُطوَةً عَلى‏ أرضٍ سَهلَةٍ، لا يَفي بِقَدرِ إبرَةٍ مِن جَميعِهِ طِلاعُ الأرضِ ذَهَباً، فإن كانَ فيما قادَهُ مَهلَكَةٌ جَوَّزَهُ عَنها وَجَدَ ذلكَ في ميزانِ حَسَناتِهِ يَومَ القِيامَةِ أوسَعَ مِنَ الدّنيا مِائةَ ألفِ مَرَّة. هر كس نابينايى را در دشتى چهل قدم راه برد، اگر همه زمين پر از طلا گردد [و به او داده شود] به اندازه سوزنى از پاداش اين كار او داده نشده است. چنانچه او را از خطرى كه بر سر راهش قرار داشته باشد بگذراند، روز قيامت اين كار در ترازوى حسنات او صد هزار بار بزرگتر از دنيا باشد.»(9)
کسی که انتظار چنین پاداشی را بکشد منتظر پاداش دیگری نمی ماند.

دلیل سوم: بی توجهی به آثار دنیوی احسان
امام صادق (عليه السلام): «يَعيشُ النّاسُ بإحسانِهِم‏ أكثرَ مِمّا يَعيشُونَ بأعمارِهِم‏. مردم بیشتر از اینکه با عمر طبیعی خود زندگی کنند، بر اثر نیکوکاری خود زندگی میکنند(و زنده می مانند).» (10)
این نتیجه ای که در این روایت برای احسان شمرده شده است در دنیا نصیب نیکوکار میشود اما نه از طرف کسی که به او احسان شده است. بلکه پاداش وضعی احسان در دنیا است.

دلیل چهارم: عدم توجه به مراتب فعل اخلاقی و تناسب سنجی با ظرفیت درونی
در قرآن آمده است: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان‏. همانا خداوند به عدالت و احسان فرمان میدهد.»(11)
بنابراین توصیه اول قرآن عدالت است. عدالت حق و وظیفه هر انسانی است و هیچ کس نباید در رعایت آن معذور و در برخورداری از آن محروم باشد. اما احسان و نیکی در وهله بعد مورد توصیه است و ظرفیت بالاتری را میطلبد.

دلیل پنجم: محبت بیجا و احسان افراطی
نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند......
گاهی اوقات شما واقعا به نیت خوبی کاری را میخواهید در حق کسی انجام دهید. اما او چون انتظار چنین کاری را از شما ندارد و یا برای خود اینقدر ارزش قائل نیست دچار تردید و بد بینی در مورد شما میشود و ممکن است برخورد نامناسبی انجام دهد. مثلا با ماشین شخصی، برای مسافری که منتظر تاکسی است نگه میدارید و اصلا قصد گرفتن کرایه هم ندارید. اما او سوار نمی شود چون احساس میکند شما میخواهید بیش از کرایه معمول از او پول بگیرید!

دلیل ششم: واکنش به شخصیت نه رفتار
برخی اوقات واکنش غیر قابل انتظاری که از طرف مقابل در برابر خوبی به او میبینیم در حقیقت واکنش به خصوص همان خوبی نیست. بلکه واکنش به مجموعه رفتارهای ما با اوست. هر انسانی در ذهن خود فایلی از انسان های دیگر میسازد که معمولا خاطرات تلخ و شیرین خود با او را در آن بایگانی میکند. افرادی که قدرت بخشیدن دیگران را ندارند همیشه منتظر فرصتی برای بی حساب شدن با طرف مقابلشان هستند. بنابراین وقتی کار خوبی در حق آنها انجام میشود، تازه خود را بی حساب میبینند و اصلا احساس نمی کنند که باید تشکر و یا جبران کنند. حتی ممکن است این نرمش و عقب نشینی را فرصتی برای حمله و انتقام گیری قرار دهند.

دلیل هفتم: به یادسپاری خوبی های خود و بدی های دیگران
افرادی که دارای این صفت باشند در رابطه با دیگران بیشتر دچار چالش میشوند.

امیرالمومنین (عليه السلام) میفرمایند: «أحْيِ مَعروفَكَ بِإماتَتِهِ. با ميراندن (فراموش كردن) احسان‏ خود، آن را زنده گردان.»(12)

در روایت دیگری از ایشان آمده است: «إذا صُنِعَ إلَيكَ مَعروفٌ فَاذكُرْ، إذا صَنَعتَ مَعروفاً فَانْسَه‏. وقتی کسی به تو نیکی کرد آن را به یاد بسپار و وقتی تو به کسی نیکی کردید آن را از یاد ببر.»(13)

امام مجتبی (عليه السلام) نیز میفرمایند: «مَن عَدَّدَ نِعَمَهُ مَحَقَ كَرَمَهُ. هر كه احسانهاى خود را بر شمرد، بخشندگى خويش را از بين برده است.»(14)

دلیل هشتم: اشتباه گرفتن بی احترامی با صمیمیت
برخی افراد ممکن است رفتاری به ظاهر ناهنجار را نشانه صمیمیت بدانند. بنابراین در جمع های دوستانه این رفتارها را نشان میدهند و اگر از طرف مقابل هم ببینند ناراحت نمی شوند و واکنش نشان نمی دهند. خوش بینانه اش این است که انسان های شوخ طبع و پرنشاطی هستند. افرادی که اصولی فکر میکنند و متانت و جدیت بیشتری دارند با چنین افرادی رابطه خوبی نمی توانند برقرار کنند.

دلیل نهم: اشتباه گرفتن ترس با احترام
گاهی ممکن است ترس دیگران نسبت به خودمان را احترام تعبیر کنیم. اما احترامی ارزش دارد که توام با مقداری صمیمیت و علاقه باشد.
در سیره امام سجاد (علیه السلام) آمده است: «وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمی دادی؟ گفت: یا ابن رسول اللّه از مواخذه تو احساس ایمنی میکردم. امام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از من در امان می بینند.»(15)

پی نوشت ها:
1. کلینی، محمد بن یعقوب(321ق)، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج‏2، ص226.
2. پيشوائي، مهدي، سيره پيشوايان، مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق ـ عليه السلام ـ، قم، چاپ چهارم، 1375، ، ص 9 و 91.
3. مفيد، محمد بن محمد(413ق)، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، موسسه آل البیت(علیهم السلام)، قم، ج 2، ص 232.
4. بقره/ 264.
5. مجلسی، محمد باقر(1110ق)، بحار الانوار، بیروت، دار احیا التراث العربی ،ج74، ص164.
6. محمدی ری شهری، محمد، منتخب میزان الحکمة، دارالحدیث، قم، ج1، ص166.
7. همان، ص280.
8. همان، ص498.
9. همان، ج2، ص826.
10. همان، ج1، ص30.
11. نحل/90.
12. منتخب میزان الحکمة، ج2، ص824.
13. همان.
14. همان، ص1066.
15. طبرسى، على بن حسن‏(600ق)، مشکاة الانوار، ترجمه عزیزالله عطاردی، تهران، عطارد، ص168.

موضوع قفل شده است