ஐ دوران طلایی ஐ « خاطرات دوران نوجوانی شهدا»

تب‌های اولیه

43 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
ஐ دوران طلایی ஐ « خاطرات دوران نوجوانی شهدا»

بسم الله الرحمن الرحیم
دوران طلایی شهدا

این دوره نوجوانی برای مطالعه کردن و یادگرفتن دوره خیلی خوبی است
واقعا یک دوره طلایی است

امام خامنه ای (حفظه الله تعالی)


نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی

مادر بهش گفت:ابراهیم ، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد، همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت بدون کلاه بود!
گفتم کلاهت کو؟
گفت : اگه بگم دعوام نمی کنی؟
گفتم: نه مادر ، مگه چی کارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد امروز سرماخورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره

(ساکنان ملک اعظم،منزل امیرعباسی،ص5)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید دکتر احمد رحیمی

سال آخر دبیرستان که با احمد همکلاسی بودم قرار شد دختر حانم ها را بیاورند و کلاس ها را به صورت مشترک برگزار کنند.وضع ظاهری شان خوب نبود.ما به این مسأله اعتراض کردیم. البته خیلی از بچه های کلاس هم بدشان نمی آمد! احمد خیلی جدّی و محکم به معلم ریاضی که این کار را کرده بود، اعتراض کرد و گفت: بچه های مردم به گناه می افتند
معلم ریاضی هم رفته بود دفتر و گفته بود: اگر رحیمی توی کلاس باشه من دیگه درس نمی دم
خلاصه قرار شد احمد این درس را غیرحضوری بخواند
اینقدر پشتکار داشت که همان سال در رشته پزشکی دانشگاه تهران با رتبه عالی پذیرفته شد

(ظرافت های اخلاقی شهدا ص22)

دستون درد نکنه خیلی خوب بود

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم. تا مقصد چند کیلومتری مانده بود.
یکدفعه عباس گفت: دایی نگه دار!
متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده تو مسیر می رفت.عباس پیاده شد ف از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد، به من گفت: دایی جان شما ایشان را برسون من خودم بقیه راه رو میام
پیرمرد را گذاشتم جایی که می خواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید
نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم،همه مسیر را دویده بود.

(علمدار آسمان ص27)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید مسعود کریمی مجد

زیر سایه درخت مشغول بازی بودیم. یکی از بچه ها چشمش به شیب سرخی افتاد که توی جوی آب افتاده بود و داشت می گذشت. دست کرد سیب رو برداشت و بین بچه ها تقسیم کرد. مسعود سهمش را نگرفت و گفت: چون نمی دونم صاحبش راضی هست یا نه نمی خورم.

(زنگ عبور ص111)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید حسن آقاسی زاده

به من می گفت: مادر جان وقتی من و داداش خونه ایم درست نیست شما و خواهرم در حیاط را باز کنید . یا من می روم یا داداش، شاید یه مرد نامحرمی پشت در باشه خوب نیست صدای شما را نامحرمی شنوه
خیلی حساس بود با اینکه ما خودمان رعایت می کردیم اما همیشه حواسش بود، مخصوصا به خواهرش

(شهاب ص24)

سلام
اگه کاملش کنید خیلی خوبه
موفق در پناه حق

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید محمد معماریان

خیلی از کارهای خانه را که بلد بود، خودش انجام می داد. وقتی هم مانع می شدیم، میگفت: کجای اسلام آمده که همه ی کارهای منزل را باید مادر انجام بده؟!
چند ماهی رفت کلاس خیاطی ؛ زود یاد گرفت . باباشم براش یه چرخ خیاطی گرفت؛ لباس های مردانه می دوخت.
کم کم مشتری هم پیدا کرده بود. درآمد هم داشت. پولش رو با مشورت و حساب شده خرج می کرد.

(ماهنامه ی امتداد شماره34 ص 33)

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید سید حسین علم الهدی

مصری ها در اهواز سیرک زده بودند. شده بود پاتوق آدم های بی بند و بار و فاسد . هدفشان منحرف کردن بچه های مردم بود . کسی به فکر نبود اون موقع حسین چهارده سالش بود که چند نفر از دوستای مثل خودش رو جمع کرد، رفتند شبانه چادر سیرک رو آتش زدند و بساط مصری ها رو جمع کردند
سالها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری از میدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود. سالی که مسولیت هیئت با حسین بود گفت:مسیر حرکت باید عوض بشه علتش را که پرسیدند گفت: ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین (ع) دور مجسمه شاه بگردند!
از همان سال مسیر عوض شدو مامورهای ساواک دربه در دنبالش بودند. وقتی گرفتنش خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده - چهارده ساله باشه

(ماهنامه امتداد شماره 3 و 4 ص 23)

عالي بود ادامه بدين:Kaf:
يه چيزي همش برام سواله!
اين نوجوونهاي شهيد كي به اين عرفان رسيدن؟
يعني از كودكي با ما فرق داشتن يا در محيط جبهه اينقده رشد يافتن؟

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید علی پورحبیب

ظرف ها را از مادر گرفت ، شست و گفت : دستات دیگه حساسیت گرفته مادر. مادر رفت سراغ غذا که روی اجاق گاز بود.
پسر ، دنبال مادر رفت ؛ مثل اینکه می خواست به مادر چیزی بگوید . رفت کنار مادر و خیلی مودب گفت : مادر چرا اسمم را گذاشتید فرزام؟! چرا علی نه ؟! حسین نه ؟! ... و ادامه داد که : آخه آدم با شنیدن فرزام یاد هیچ انسان خوبی نمی افته! من اصلا صاحب نامم رو نمی شناسم که بهش افتخار کنم! از همان روز به بعد بود که همه علی صدایش می زدند

(آب زیر کاه ص 37)

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید محمدرضا میدان دار

آخر شب بود . نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت : پسرم تو که همیشه نمازت رو اول وقت می خوندی چی شده که ... ؟! البته ناراحت نباش حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده
محمد رضا لبخندی زد و بعد از اینکه مسح پاشو کشید گفت : الهی قربونت برم مادر ! نمازم رو سر وقت مسجد خوندم . دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم ؛ شنیدم هر کس قبل خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه ، ملائکه تا صبح براش عبادت می نویسن.

(از مجموعه همکلاسی آسمانی 5-2-41 ص 47)

سلام کاش عکساشونم بزارین ممنون

بسم الله الرحمن الرحیم

guest;95032 نوشت:
سلام کاش عکساشونم بزارین

سلام
متاسفانه عکسی در اختیار ندارم
اما سعی می کنم بعد از این دنبال تصاویر این شهدا هم باشم

بسم رب شهدا
نوجوان شهید بختیار احمدی

[=tahoma, arial, helvetica, sans-serif]زمان شاه بود. همه سرصف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتن هاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اينکه موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش مي پرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟» اگه مي گفت شاه، بهش مي دادند. نوبتش که شد ديدم با چهره ي سرخ شده، کيک و موز را گرفت،زد زمين وبا فرياد گفت:« نه موز و کيکتون رو ميخوام،نه شاه نادونتون رو.من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش مي گفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هرچي پول توجيبي داشت، عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينه اش.[/]

(گلاب سیاه ، ص8)

بسم رب شهدا
نوجوانی شهید علی اکبر رحمانیان

تازه از مدرسه برگشته بود . اومد پیش من و گفت : مادر ، اگه یه چیزی بخوام ، برام میخری ؟
با خودم گفتم حتما دست دوستاش یه چیزی _ خوراكی ای دیده ، دلش كشیده .
گفتم : بگو مادر . چرا نخرم !
گفت : كتاب نهج البلاغه میخوام .اون موقع ( دوران طاغوت ) كم كسی پیدا میشد اهل قرآن و نماز باشه ،چه برسه به نهج البلاغه !
هر طوری بود بعد از چند روز ، مقداری پول جور كردم و بهش دادم. وقتی از مدرسه اومد ، دیدم تو پوست خودش نمیگنجه ؛ كتاب بزرگی دستش بود ، فكر نمیكردمبرا خوندنش وقت بذاره ؛ اما از اون روز به بعد ، همیشه باهاش بود ؛ حتی توی جنگ .

(دوقلوهای چنگ ، ص 72)

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید علی ماهانی

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد.هر وقت وارد اتاق می شدم ، نیم خیز هم که شده از جاش بلند می شد . اگر بیت بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد. می گفتم : علی جان ، من غریبه هستم ؟ چرا به خودت زحمت می دی؟
می گفت : احترام به والدین ، دستور خداست.
یک روز که خانه نبودم ، از جبهه آمده بود . دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه ، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند . وقتی رسیدم بهش گفتم :الهی بمیرم برات مادر ، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت : اگر دو دست هم نداشتم ، باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس ها را بکشی !

(نماز،ولایت،والدین،ص 83)

بسم الله الرحمن الرحیم
نوجوانی شهید علیرضا کریمی

آن روز به مسجد نرسید. برای نماز به خانه آمد و رفت توی اتاقش. داشتم یواشکی نماز خواندنش را تماشا می کردم. حالت عجیبی داشت. انگار خدا، در مقابلش ایستاده بود.طوری حمد و سوره می خواند مثل اینکه خدا را می بیند؛ذکر ها را دقیق و شمرده ادا می کرد. بعدها در مورد نحوه ی نماز خواندنش ازش پرسیدم، گفت : اشکال کار ما اینه که برای همه وقت می ذاریم جز برای خدا!نمازمون رو سریع می خونیم و فکر می کنیم زرنگی کردیم ؛ اما یادمون می ره اونی که به وقت ها برکت می ده ، فقط خود خداست .

(مسافر کربلا ، ص 32)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوان شهید محمد باقر حبیب اللهی ( محمد مین یاب)

کتابچه ی دعای کمیل باهاش بود. بعد از هر نمازی ، فرازهایی از دعا را می خواند.
یک بار به شوخی بهش گفتم : آقا محمد ، دعای کمیل ما شب های جمعه است؛ چرا شما هر روز بعد از هر نمازی دعا می خوانی ؟
گفت : مگر انسان فقط شب های جمعه به خدا نیاز دارد ؟! ما هر لحظه به خدا احتیاج داریم ! دعا کردن ، پاسخ به همین نیاز ماست.

محمد مین یاب ، ص20

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علی چیت سازان

کم توقع بود. اگر چیزی هم براش نمی خریدیم ، حرفی نمیزد. نوروز آن سال که آمده بود ، پدرش رفت و یک جفت کفش نو براش خرید . روز دوم فروردین ، قرار شد برویم دید و بازدید. تا خانواده شال و کلاه کردند، علی غیبش زد. نیم ساعتی معطل شدیم تا آمد. به جای کفش ، دمپایی پاش بود . گفتم : مادرف کفشات کو ؟
گفت : بچه ی سرایدار مدرسه مون کفش نداشت ، زمستون رو با این دمپایی ها سر کرده بود ؛ من رفتم کفش هام رو دادم بهش .
اون موقع علی دوازده سال بیشتر نداشت.

دلیل ، ص24

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوان شهید بهنام محمدی راد

به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود. بهنام می‌رفت شناسایی. چند بار او را گرفته بودند، اما هر بار زده بود زیر گریه و گفته بود: «دنبال مامانم می‌گردم،‌ گمش كردم.» عراقی‌ها هم ولش می‌كردند. فكر نمی‌كردند كه بچه‌ سیزده ساله برود شناسایی!

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علی شریفی

پدرش می گوید : در طول مدتی که در محله خودمان زندگی می کردیم ، علی آقا برای همه شناخته شده بود؛ خصوصا به لحاظ ادب و تواضعی که نسبت به من و مادرش داشت . از سرِ کار که به منزل می آمدم ، معمولا علی توی کوچه با هم سن و سالهایش ، مشغول بازی بودند . تا چشمش به من می افتاد ، بازی را رها می کرد و می دوید به طرف من . خیلی مودب سلام می داد و می رفت به طرف منزل تا آمدن من را اطلاع بدهد. این کار علی ، معمولا هر روز با آمدن من تکرار می شد ؛ فرقی هم نمی کرد کجای بازی باشد . بچه های هم سن و سالش حسابی تحت تاثیر این حرکت علی قرار گرفته بودند.

(قربانگاه عشق ، ص 164)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید مهدی زین الدین

یک روز گرم تابستان ، با مهدی و چندتا از بچه های محل ، سه تا تیم شده بودیم و فوتابال بازی میکردیم . تیم مهدی یک گل عقب بود. عرق از سر و روی بچه ها می ریخت . بچه ها به مهدی پاس دادند ، او هم فرصت خوبی برای خودش فراهم کرد؛ تو همین لحطه حساس ، به یکباره مادر مهدی آمد روی تراس خانه شان که داخل کوچه بود و گفت : مهدی ، آقا مهدی ، برای ناهار نون نداریم؛ برو از سرکوچه بگیر مادر. مهدی که توپ رو نگه داشته بود ، دیگه ادامه نداد . توپ را به هم تیمی اش پاس داد و دوید به سمت نانوایی !

(یادگاران ، ص 2 )

بسم الله الرحمن الرحیم

در دوران نوجوانی اعلامیه ای علیه شاه نوشت و نام خود را در انتهای آن نگاشت! وقتی او را دستگیر می کنند، می پرسند: "چرا نامت را نوشته ای؟"
می گوید:" چون می خواستم بدانید من از شما نمی ترسم."

فضیلت های ماندگار، ص98؛ به نقل از سید علی موسوی(فرزند شهید)


شهید حجت الاسلام سید عباس موسوی قوچانی


تاریخ و محل تولد: 1324 ه ش/ روستای کلیم( از توابع قوچان)
تاریخ شهادت: 1361 ه ش

در کلام رهبری
" ایشان خیلی به من علاقه پیدا کرد؛ به طوری که همیشه به من می گفت: من از بین همه افرادی که در این دنیا هستند، امام خمینی را بیشتر دوست دارم و بعد از امام خمینی تو را. و راست می گفت و... البته من هم او را دوست می داشتم و احساس می کردم آینده او ، سعادت او و همه نیکویی ها و زیبایی ها و روح و فکر او برای من یک هدف است و خود را به آن نزدیک می کردم."

فضیلت های ماندگار(مفاخر شهدای حوزه علمیه خراسان) ،ج3
" شهید سید عباس موسوی قوچتنی" محمود پسندیده، سخن گستر،1386، ص103 و104


بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید اسدالله کشمیری

راه مدرسه اش دور بود. همکلاسی هایش با ماشین می رفتند. آن موقع روزی دوازده ریال پول تو جیبی به او می دادیم تا بتواند هم خودش را ادره کند و هم به مدرسه برود . با اینکه پول کمی بود اما این بچه هیچ وقت شکایتی نداشت. مدتی که گذشت ، متوجه شدیم که اسد الله زودتر از ساعت همیشگی از خانه بیرون می رود و تا مدرسه پیاده روی می کند. علت کارش را متوجه نشدیم تا اینکه یک روز خواهر کوچکش مریض شد. پول کافی برای دوا و رمانش در خانه نبود. وقتی اسد الله متوجه موضوع شد ، رفت و مقداری پول آورد و گفت : این ها را برای روزی مثل امروز پس انداز کرده بودم . طفلکی پیاده مدرسه می رفت تا همان دوازده ریال را هم پس انداز کند!

(شهیدان اینگونه بودند ، ج1 ، ص38)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علی صیاد شیرازی

هر چقدر به بچه ها می گفت کم توقع باشید خودش چند برابر رعایت می کرد . مادر می گوید : علی آبگوشت نمی خورد . یک بار که از مدرسه آمد توی حیاط بود. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس می شستم . آمد و گفت : عزیز گشنمه ، ناهار چی داریم؟ گفتم : آبگشوت ، علی جان ؛ ببخشید کار داشتم وقت نکردم چیز دیگه ای درست کنم. بچه ام هیچی نگفت . می دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش رو انداخت پایین و رفت توی آشپزخانه. دنبالش رفتم . دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کردو بعدشم چایی رو شیرین کرد ، با نون خورد و رفت خوابید.

(خدا می خواست زنده بمانی ، ص 160)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید محمود پایدار

هم خوب در می خواند و هم کار میکرد. خیلی از هم سن و سال هایش بدون توجه به اوضاع مالی خانواده شان خرج میکردند ؛ درس هم نمی خواندند. طوری بود که بچه های سال دوم-سوم راهنمایی هم می آمدند مشکلات ریاضیشان را پیش محمود حل می کردند. از هر فرصتی هم برای کمک به اوضاع مالی خانواده ، استفاده می کرد. روزی قرار بود دیوار سنگی برای دبیرستان امیرکبیر را بگذارند؛ رفته بود خودش را برای آوردن سنگ معرفی کرده بود تا به این وسیله پولی به دست بیاورد و کمک خرج ما باشد.

(گردان نیلوفر ، ص17)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علی بینا

برادر شهید می گوید: اوضاع و احوال زندگیمان خیلی عجیب و غریب بود. مانده بودم که چطور علی توی اون اوضاع درس و مشق انجام می داد! سر ظهر رفتیم مکتب . باید حتما جلوی ملا چهار زانو می نشستیم و هوش و حواسمان رو جمع می کردیم . بعد که می آمدیم خانه پدرمان ما را می فرستاد دنبال گوسفندها. هنوز نرسیده مادرمان می گفت: علی این مشک را بگیر و برو سر قنات آب بیاور . بعد از آووردن آب پدرمان داس می داد دستمان و می گفت : تا شب نشده برید هیزم جمع کنید. تازه شب موقع نوشتن تکالیف مکتب بود؛ ملا گفته بود اگه کسی ننویسه سر و کارش با ترکه اناره ! با همه ی این احوال علی اینقدر خوب درس می خواند که بارها ملا تعریفش رو پیش بابام کرده بود.

(تل آتشین ، ص 23)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید گشتاسب گشتاسبی

فقط 14 سالش بود. شب عملیات رمضان دیدمش. تا نزدیکی های اذان صبح ، پیش خودم بود. صدای اذان یکی از رزمنده ها آمد؛ اذان صبح شده بود. من بودم و گشتاسب و پیرمردی که کنارمان می جنگید ( پیرمرد گردان). باران آتش و گلوله ، لحظه ای تمامی نداشت. پیرمرد گفت :" مگر می شود توی این اوضاع نماز خواند و ...؟" هنوز حرف پیرمرد تمام نشده بود که گشتاسب ، حالت مردانه ای به خودش گرفت و گفت : "عمو! حواست کجاست ؟! یادت رفته که ما برای همین نماز آمدیم و داریم می جنگیم؟! " بعدش هم الله اکبر گفت و شروع کرد به نماز خواندن!

(خاطره از یکی از رزمندگان لشگر 33 المهدی جهرم)

بسم الله الرحمن الرحیم

دوران نوجوانی شهید حسین نوروزی

بارها با هم در زمین فوتبال به اتفاق دیگر دوستان بازی کردیم ،. اخلاق ما مثل بقیه هم سن و سالهایمان بود ؛ یک گل که میخوردیم ، سر هم تیمی هایمان داد می کشیدیم ؛ توپ که اوت می رفت ، جرزنی میکردیم . خلاصه خیلی موقع ها احترام هم دیگر را نگه نمی داشتیم. اما از وقتی حسین به جمع ما اضافه شد ، توی هر تیمی بود نمی گذاشت بچه ها به هم بی احترامی کنن. می گفت :« خب چیه ؟! گل خوردیم دیگه ، جبران می کنیم، ارزش نداره و ...» همه بچه ها تجت تاثیر این آرامش و مهربانی حسین قرار می گرفتند و آرام می شدند.

( می خواهم حنظله باشم ، ص 14)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید رضا عامری

به سال اول دبیرستان که رسید مادرم یک کلید از روی کلید خونه ساخت و داد دستش که وقتی از مدرسه برگشت و یه وقت خونه نبودیم، پشت رد نمونه. کلید می انداخت به در ، باز می کرد و بعدش هم زنگ می زد و بلند می گفت: یا الله ، یا الله؛ بعدش می اومد توی حیاط. اگر ما توی حیاط نبودیم یا چیزی نمی گفتیم ، دم درِ ساختمان که می رسید ، با کلید می زد توی شیشه و دوباره میگفت : یا الله . بعد وارد می شد. می گفت : می خوام خیالم راحت بشه نامحرم خوبه نیست.

(سفر بیست و پنجم ، ص24)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید رضا عامری

مادر شهید می گوید: من نمیدانستم هر وقت می خواهد به مدرسه برود با وضو می رود، تا اینکه چند بار توی حیاط وقتی داشت وضو می گرفت دیدمش. بهش گفتم : مگر الان وقت نمازه که داری وضو میگیری؟!
می گفت :"می دونی مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت می خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه"

(سفر بیست و پنجم ، ص26)

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علیرضا کریمی

بعد از ماجرای بنی صدر، یک روز با بچه ها، سر قضیه نافرمانی بنی صدر از امام، خیلی بحث کردیم. دیدم علی رضا یک گوشه ای نشسته و با حالتی خاص به ما نگاه می کند؛ مثل اینکه داشت با نگاهش مطلبی را به ما میگفت. رفتم پیشش و گفتم : چیزی شده ؟ گفت : « میشه بگید سر چی دارید بحث میکنید ؟! خدا به ما ولی فقیه داده ، ما رهبر داریم، راهمون معلومه ، هرچی آقا فرمود همونه ، ما باید اطاعت کنیم. این بازی های سیاسی بد نیست؛ اما خیلی دور و بر این مسائل چرخیدن ، ما را از اصل موضوع - که ولایت فقیه باشد - دور میکنه» و ادامه داد : « حواستون کجاست ؟! یادتون رفته که امام فرمود : پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد ؟!»

(مسافر کربلا ، ص34)

بسم الله الرحمن الرحیم

عراقی ها ، گشته و پیدایش کرده بودند . آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه . قد و قواره اش ، صورت بدون مویش ، صدای بچه گانه اش ، همه چیز جور بود؛
همانطور که عراقی ها می خواستند . ازش پرسیدند : قبل از اینکه بیایی جنگ ، چه کار می کردی ؟ گفت : در میخواندم
گفتند : کی تو را به زور فرستاد جبهه ؟
گفت : « چی دارید میگید ؟ قبول نمی کردند بیام جبهه ؛ خودم به زور اومدم ، با گریه و التماس»
گفتند : اگر صدا آزادت کنه چی کار میکنی ؟
گفت : ما رهبر داریم ؛ هر چی رهبرمون بگه
فقط همین دو تا سوال رو پرسیده بودند که یک نفر گفت : کات !
با جواب هایش نقشه عراقی ها رو به آب داد.

(کتاب دانش آموز ، مجموعه آسمان مال آن هاست ، ص49)

[="Arial"][="DarkOrchid"]سلام جووونا

بابا تو رو جون هر کی رو دوست دارین
جبهه رو از کانال فیلم اخراجی ها نبینید
چرا جبهه رو از دید اون کسایی که جبهه رو از نزدیک لمس کردن نمی بینید
اینقدر که برای خرید یه لباس، طبقه منفی یک و دو یه پاساژ رو زیر رو می کنیم
حاضر نیستیم برای شهدا حتی دو تا پله رو بالا بریم
چرا؟
چجوری پاسداری از خون شهدا؟

تمام بدبختی ها ، مشکلات شما مردم عزیز ایران به خاطر دوری از اون فرهنگ ناب جبهه است...

چرا آخه... بابا عی گلوی ما پاره شد،
اینقدر این جوونا رو دست کم نگیرین...
به خدا این جووونا از جوونه قدیم بهترن
به شرطی بهشون بها بدین

چرا باید بشینیم پای اخراجی ها...
باور کنید اکثر شهدا نوجوون بودن...

جبهه رو از کارشناسش برین بپرسین ، اونم نه هر کارشناسی ، برخی عزیزان راویت رو کلی می گن و می رن پی کارشون ، جنگ باید ناب معرفی بشه ، مثل مرجع تقلید ، راوی جنگ هم باید اعلم باشه ، متخصص باشه ،
چون بعضی ها جنگ رو کلی تعریف می کنند تا از بخور بخور نیفتن...

درسته؟

روایتی از شهید برونسی:
کلاس چهارم دبستان بود که به علت بیزاری از اعمال معلم و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها نمود.


[/][/]

بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوانی شهید علی حسینی

با اینکه ما خودمان به پول آدامس فروشی نیاز داشتیم ، ولی گاهی اوقات علی اجازه نمی داد من یا خودش فروش کنیم . وقتی می دید بچه ای از خودش فقیرتر است و وضع و حالش از ما بدتر است ، او را جلو می فرستاد و می گفت : تو برو و تو اون ماشین ، آدامش و شکلات را بفروش . خودش کنار می ایستاد و نگاه می کرد . من از این کار علی خیلی خوشم می آمد. با اینکه علی آن موقع شاید کلاس دوم یا سوم ابتدایی بود ، من همه کارهایش را بی برو برگرد قبول داشتم . می دانستم درست عمل می کند.

(به نقل از خواهر شهید علی حسینی ، کتاب دا ، ص51)

نوجوانی شهید علی ماهانی
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند و یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد.هر وقت وارد اتاق می شدم،نیم خیز هم که شده،از جاش بلند می شد.اگر بیست بار هم می رفتم ومی آمدم،بلند می شد. می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت میدی؟می گفت:«احترام به والدین،دستور خداست.»
یک روز که در خانه نبودم،از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه،همه را شُسته بودوانداخته بود روی بند. وقتی رسیدم،بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر،تو با یک دست،چطوری این همه لباس رو شستی؟گفت:«اگه دو دست هم نداشتم،باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم وتو،زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی!

شهید 13 ساله

در یکی از روزهای اوج انقلاب که ابراهیم و دوستش با موتور برای زخمی ها پنبه و باند و دارو جمع می کردند و می رساندند بیمارستان،رسیدند خیابان پیروزی.
تانک های رژیم از در پادگان نیروی هوایی آمدند. مردم با دیدن تانک ها، گریختند.
ابراهیم که در صحنه بود، از موتور پیاده شد و فریاد زد:« نترسید، بابا فقط یه تانک اومده»، چند لحظه بعد، سر او با تیر تانک مورد اصابت قرار گرفت.
او را به بیمارستان رساندند. وقتی آیت الله طالقانی به عیادت او رفت، ابراهیم گفت: « آقا، من شهید می شم.»
10 دقیقه بعد... روحش شاد.


خاطره ای از زندگی
شهید ابراهیم افراسیابی
منبع: کتاب افراسیابی

مفقود زنده

زنگ تفریح به صدا درآمد، بچه ها هیاهو کنان وارد حیاط مدرسه شدند. ابوطالب هم به سه، چهار نفر دیگر از همکلاسی هایش آن گوشه ی حیاط جمع شدند. وقتی نفر پنجم اضافه شد، بدون این که کسی به آن ها شک ببرد، آرام آرام به طرف درب خروجی مدرسه حرکت کردند. محمد از قبل مشهدی بابا، نگهبان مدرسه را به خود مشغول کرده بود و این بهترین فرصت برای گریختن به حساب می آمد. هر پنج نفر وقتی وارد خیابان شدند، یک نفس تا خیابان بالای مدرسه، شروع کردند به دویدن.
ابوطالب هر از گاهی نگاهی به بچه ها می انداخت، در چشمان آن ها می شد شور و شوق رفتن به جبهه را دید. همگی خوشحال بودند.
بعد از چند دقیقه به بسیج رسیده و بلافاصله به طرف محل ثبت نام رفتند. مسئول ثبت نام مردی میانسال بود. با چهره ای سبزگونه. یونیفرم سپاهش یرایش کوچک به نظر می رسید. این مطلب از فاصله آستین با مچ دستش فهمید. تا نگاهش به بچه ها افتاد، گفت: « فرمایش؟ »
بچه ها سلام کردند و حسین به نمایندگی از بچه ها شروع کرد به صحبت کردن: « ما چند نفر می خواهیم به جبهه اعزام شویم. اگر ممکن است زودتر ثبت نام کنید، آخر می ترسیم به مدرسه دیر برسیم. بفرمائید! این هم فتوکپی شناسنامه مان. »
مسئول ثبت نام با نگاهی به فتوکپی شناسنامه بچه ها، خنده ای کرد و گفت: « متاسفم! ما برای متولدین زیر 50 اعزام نداریم. ما، که چه عرض کنم، هیچ جا ثبت نام نمی کنند. » بچه ها که انتظار چنین عکس العملی را نداشتند، شروع کردند به چک و چانه زدن. یکی می گفت:« آقا! یکی از همکلاسی هایمان از همین جا اعزام شد!»
حسین می گفت: « آقا شما را به خدا، همین یک دفعه را اجازه بدهید! »
مسئول ثبت نام که خیلی مصمم به کار خودش مشغول بود، گفت: « همین که گفتم. ما بچه پذیرش نمی کنیم. جبهه مگر بچه بازی است؟! تازه از کجا معلوم پدر و مادرتان راضی باشند یا نه؟ »
آن روز بچه ها با دست خالی برگشتند. ابوطالب هم که از التماس کردن و از این جور حرف ها خوشش نمی آمد، از همه ساکت تر بود و تا فردای آن روز فکرش جایی دیگر. با خودش نقشه ای داشت. من که بردار او بودم از کارهایش سر در نمی آوردم اما دورا دور حرکاتش را زیر نظر داشتم. یک روز دور از چشم من، شناسنامه ام که هنوز بی عکس بود را از کمدم گرفت و آنگاه با فتوکپی کردن آن، اصل و فرع را به بسیج ارائه داد، که یعنی من « حمزه اسفندیاری » هستم.
دوستش حسین هم همین کار را کرده بود. بعدها فهمیدم که آن دو از قبل همفکری کرده و البته در پایگاه بسیج دیگری هم ثبت نام کرده بودند. ابوطالب با این که از من کوچکتر بود، اما هیکل درشت تری داشت تری داشت. اگر کسی دقت نمی کرد، نمی توانست بفهمد که کداممان بزرگ تریم و چون قبلا در جبهه بوده و در بسیج هم پرونده داشتم، او به راحتی توانست خودش را جای من قالب کند!
ابوطالب مدت زیادی در جبهه بود. بعد از چندی به شیراز برگشت و وقتی دوباره به جبهه رفت، به همراه بیست و سه رزمنده ی دیگر به محاصره ضد انقلاب درآمد و پس از آن هیچ خبری نشد که نشد. مفقودیتش نیز در مجامع داخلی و بین المللی به نام من تمام شد و اتفاقا گرفتاری من هم از اینجا شروع شد. با هزار بدبختی توانستیم ثابت کنیم که مفقود « حمزه » نیست، بلکه « ابوطالب » است!
بعدها بعضی از بچه ها ی بسیج می گفتند: « اگر می دانستیم که شناسنامه اش مال خودش نیست، حتما علیه او اعلام جرم می کردیم. »
و من هم می خندیدم و می گفتم: « کجای کارید که الان او در بهشت، علیه همه شما اعلام جرم کرده است. »


راوی: حمزه اسفندیاری
منبع: کتاب دروازه ای به رنگ آسمان

حلال و حرام

خرداد ماه بود و فصل امتحانات. یکی _ دو امتحان آخر بود که فهمیدم بوی جبهه به مشامش رسیده و هوایی شده. وقتی آخرین امتحان سال سوم راهنمایی را داد، بدون اینکه منتظر بماند، گفت: « می خواهم بروم جبهه، آن هم خط مقدم! »
کنار مسجد محله مان پایگاه بسیج بود که هفته ای یکی دو بار اعزام داشت. فردای آن روز با چه شور و شوقی برای ثبت نام به آن پایگاه رفت. سنش کم بود و هنوز صدایش کلفت نشده بود. اما با التماس و گریه قبولش کردند و قرار شد تا چند روز دیگر اعزام شود. درسش خوب بود، چرا که شاگرد زرنگ کلاس شان محسوب می شد و به گفته ی خودش تا به حال چندین جایزه از طرف مدرسه به او داده بودند، اما می گفت: « جبهه، مقدم و مهم تر از درس است! »
وقتی اعزام شد، چند ماهی در جبهه بود تا دوباره برگشت. ما هم خیلی خوشحال شده بودیم. برای دفعه ی بعد که می خواست اعزام بشود، پیش من آمد و گفت:
« پدر جان! اگر یک خواهشی کنم، انجام می دهید؟ » گفتم: « تو صد خواهش داشته باش. »
آن وقت ورقه ی کوچکی به دستم داد و گفت: « من این مقدار پول به کسانی که در کاغذ نوشته ام، بدهکارم. اگر برایتان مقدور است، بدهی های مرا بپردازید و از طرف من حلالیت بطلبید. »
به چهره اش نگاه کردم. سرش را از خجالت پایین انداخت. با اینکه چهارده بهار از عمرش نمی گذشت، اما سخت مقید به حلال و حرام بود. نیم نگاهی به لای کاغذ انداختم، مقدار بدهی اش 15 تومان بیش تر نبود. آن جا بود که فهمیدم، این اعزام شاید آخرین اعزامش باشد و همینطور هم شد. چیزی نگذشت که خبر شهادتش را برایم آوردند.

خاطره ای از زندگی شهید منوچهر نصیر الاسلام
راوی: پدر
شهید
منبع: کتاب دروازه ای به رنگ آسمان

ناخدا

صدای فریاد بچه ها از کوچه های پر پیچ محله مان شنیده می شد. تازه از مرخصی آمده بودم و به دیدن خانواده می رفتم. وارد کوچه ی خودمان شدم. بچه ها مشغول فوتبال بودند. نگاهم را میان آنان بردم تا شاید اثری از غلامرضا پیدا کنم. همینطور که نگاهم به بچه ها بود، زنگ خانه را زدم. صدای دویدن شخصی از پشت در شنیده می شد. می توانستم حدس بزنم چه کسی ممکن است باشد. در باز شد. حدسم درست درآمد؛ غلامرضا مثل همیشه گوش به زنگ بود. همدیگر را در آغوش گرفتیم.
غلامرضا سن زیادی نداشت. با اینکه 14 ساله بود اما شور و شوق عجیبی داشت. به قول خودش، هر وقت تلویزیون را روشن می کرد و صحنه های جنگ را می دید، برای رفتن بی تاب تر می شد. بارها از من التماس کرده بود که او را با خود به جبهه ببرم و من هم به بهانه های مختلف او را ساکت می کردم. اما این بار خواهشی در کار نبود و همین هم باعث تعجب من شده بود. سه روز بعد موقع برگشتن، وقتی از خانواده خداحافظی می کردم از غلامرضا خبری نبود. نیم ساعتی منتظرش ماندم، اما باز هم خبری نشد. به ناچار به طرف ایستگاه راه آهن رفتم تا از آنجا با قطار به اهواز بروم. فردای آن روز وقتی به خانواده تلفن زدم، باخبر شدم که غلامرضا با دستکاری شناسنامه اش به جبهه آمده است. با اینکه نگران شده بودم اما در دل به اراده اش آفرین گفتم.
از این ماجرا چند هفته ای می گذشت، تا اینکه قرار بود شب هنگام، گردان ما همراه چند گردان دیگر به منطقه هورالعظیم اعزام شود. به همین خاطر از پشتیبانی، قایق هایی را برای ما فرستادند تا به کمک آن ها بتوانیم به منطقه برویم. ساعت 1 بامداد بود که دستور حرکت صادر شد و 15 دقیقه بعد به قایق ها رسیدیم. گروهان ها به ترتیب سوار قایق می شدند و منتظر دستور حرکت می ماندند. نوبت دسته ی ما شده بود که از یکی _ دو قایق آن طرف تر، سر و صدایی بلند شد. در آن تاریکی به آن قایقی که در آن سر و صدا بلند شده بود، خیره شدم تا شاید چیزی دستگیرم شود، اما چیزی نفهمیدم. عاقبت خودم پیاده شده و از رزمنده ای علت را جویا شدم. می گفت فلان دسته حاضر نیست سوار قایقی شود که یک بچه راننده ی آن است. تعجب کردم. کمی جلوتر رفتم.
چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. آن راننده غلامرضا بود. به رزمنده ها داشت التماس می کرد که سوار شوند. وارد قایق شدم. همین که مرا دید، ساکت شد. چند ثانیه ای به هم خیره شدیم و بعد سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن. جلو رفتم و او را در آغوش کشیدم.
با گریه گفت: « داداش! به خدا من آموزش رفته ام، چند هفته آموزش دیده ام. باور نداری این هم کارت مهارتم. » کسانی که اطرافمان بودند ماتشان برده بود. چند ثانیه ای به همین منوال گذشت و بعد رزمنده ها یکی یکی شروع کردن به احسنت احسنت گفتن و وارد قایق شدند. غلامرضا خیلی خوشحال شده بود و همینطور که سرش را در جواب آن ها تکان می داد، اشک هایش را پاک می کرد. من هم خوشحال بودم. جایی قرار گذاشتیم که تا همدیگر را بعد از عملیات ببینیم. اما طولی نکشید که فهمیدم آن خداحافظی آخرین خداحافظی ما بود. غلامرضا آن شب مزد همت مردانه اش را گرفت.


خاطره ای از زندگی
شهید غلامرضا مریدی
منبع: کتاب دروازه ای به رنگ آسمان

عارف

سنش از شانزده سال بیش تر تجاوز نمی کرد. در یک خانواده روحانی به دنیا آمده بود. به همین علت اطلاعات مذهبی فراوانی داشت. بچه های گردان او را « عارف » صدا می زدند. گاهی اوقات بچه ها مساله هایشان را هم از او می پرسیدند، دیگر کم مانده بود که بشود امام جماعت ما. در خط سوم، جایی که قبضه های خمپاره مستقر بودند، قرار داشتیم. او هم مثل خیلی دیگر از هم سن و سال هایش، همیشه هوای خط مقدم در سر داشت، اما در این چند هفته ی آخر، دیگر صحبتی از خط مقدم و همراه خط شکن ها رفتن، نبود. خیلی آرام شده بود.
یک روز از لشگر آمدند به خط ما، قرار بود تعدادی از نیروهایی که به عنوان تخریبچی آموزش دیده بودند را جلو ببرند. اسم ها را که خواندند، من هم داخل آن ها بودم. قرار شد بعد از ظهر با یک تویوتا عازم شویم. ساعتی بعد که می خواستم با او خداحافظی کنم، هر چه به دنبالش گشتم، نبود. عاقبت کنار رودخانه پیدایش کردم. نشسته بود و با خودش زمزمه ای داشت و آهسته آهسته، گریه می کرد. به شوخی گفتم: « چیه؟ خلوت کردی؟ التماس دعا! »
همینطور که اشک هایش را با آستین لباسش پاک می کرد، رو به من کرد و گفت: « روضه علی اصغر:doa(6): می خوانم. » پرسیدم: چرا علی اصغر؟
گفت: من هم مثل علی اصغر:doa(6): به شهادت خواهم رسید. من که از سخنانش تعجب کرده بودم. کمی جلوتر آمدم، کنارش نشستم و دوباره سوال کردم: قضیه از چه قراره؟
نفس عمیقی کشید: اگر قول بدهی به کسی نگویی برایت تعریف خواهم کرد. گفتم: قول می دهم. ولی تعجب من از این است که تو را به خط نمی برند، پس چطور
شهید می شوی؟! » نگاهش را به میان رودخانه خیره کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: همین جا، کنار قبضه های خمپاره.
من تعجبم بیشتر شده بود، اینجا؟!! خط سوم؟
من به همراه برادران توکلی و عزیزی به کمک قبضه های خمپاره حرکت می کنیم. یک ناشناس هم با ماست. ناگهان گلوله ای از آسمان می آید، من گلوله را می بینم. عزیزی و توکلی از ما جدا می شوند و گلوله کنار ما به زمین می خورد. ترکش بزرگی گلوی مرا می برد. من و آن ناشناس
شهید می شویم. و اشک از چشمانش سرازیر شد. آن روز گذشت و ما برای عملیات عازم شدیم. عملیات که تمام شد، عقب برگشتم و به دنبال عزیزی و توکلی رفتم. آن ها را در سنگر فرماندهی پیدا کردم. همدیگر را در آغوش گرفتیم. ناگهان بغضشان پاره شد و زدند زیر گریه. وقتی جریان را جویا شدم. دقیقا همان بود که آن عارف کوچک برایم گفت.


راوی: محمدتقی غیور
منبع: کتاب دروازه ای به رنگ آسمان







مادر بهش گفت:ابراهیم ، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.


هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.


دلم نیامد، همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت بدون کلاه بود!


گفتم کلاهت کو؟


گفت : اگه بگم دعوام نمی کنی؟


گفتم: نه مادر ، مگه چی کارش کردی؟


گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد امروز سرماخورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره.


/ شهید ابراهیم امیر عباسی /

زندگی به سبک شهدا
به یادشون صلوات....
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم