جمع بندی پرسش هایی در مورد روح

تب‌های اولیه

57 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
پرسش هایی در مورد روح

با سلام . معمولا عنوان میشود که روح عامل حیات است . منظور از حیات دقیقا چیست ؟! آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟

بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟

آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟

در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.

تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟

دکتر سرجیو کاناورو جراح مغز و اعصاب معتقد است تکنولوژی وجود دارد که به جراح‌ها امکان می‌دهد جراحی به سبک فرانکشتاین‌، پیوند سر یک انسان به بدن انسانی دیگر، انجام دهند، جراحی که در سال 1970 بروری حیوانات آزمایش شده‌است.آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟

آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد قول سدید

مهرشاد فراهانی;975543 نوشت:
با سلام . معمولا عنوان میشود که روح عامل حیات است . منظور از حیات دقیقا چیست ؟! آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟

بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟

آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟

در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.

تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟

دکتر سرجیو کاناورو جراح مغز و اعصاب معتقد است تکنولوژی وجود دارد که به جراح‌ها امکان می‌دهد جراحی به سبک فرانکشتاین‌، پیوند سر یک انسان به بدن انسانی دیگر، انجام دهند، جراحی که در سال 1970 بروری حیوانات آزمایش شده‌است.آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ در آن شرایط بر سر روح چه می آید؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟

آشکار است که در مسئله خارج شدن روح از بدن با پیشرفت علوم پزشکی و قابلیت تعویض اعضای بدن تناقضات بسیاری دیده میشود. آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟

با سلام و عرض ادب و آرزوي توفيق روزافزون.

برای پاسخ به پرسش مذکور، توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. به باور فلاسفه مسلمان، اجسام دارای آثار گوناگونی هستند که برآمده از جسمانیت آنها نیست چرا که اگر ناشی از جسمانیت آنها بود، نباید گوناگون می شد. بنابراین، این آثار ناشی از چیزی است که همراه با اجسام است که به آن نفس یا صورت می گویند. زمانی که این آثار، آثار حیاتی باشند، به آن منشا آثار، نفس گفته می شود و زمانی که این آثار، آثار غیرحیاتی باشند، به آن منشا آثار، صورت گفته می شود.

2. بنابراین، تفاوت نفس و صورت، در آثاری است که به دنبال دارند. نفس آثار حیاتی دارد ولی صورت چنین آثاری ندارد. مهمترین آثار حیاتی، از این قبیل است: تغذیه، رشد، تولید مثل، ادراک حسی، حرکت ارادی، تفکر یا ادراک کلی. هر نفسی واجد برخی از این آثار است؛ مثلا نفس نباتی تغذیه و رشد دارد؛ اما نفس انسانی افزون بر این دو، حرکت و تفکر نیز دارد؛ اما سنگ و آب و آتش، واجد هیچ یک از این آثار نیستند و به همین جهت، نفس ندارند بلکه صورت دارند. تفاوت دیگری که نفس با صورت دارد در این است که نفس، برخلاف صورت، به صورت یکنواخت عمل نمی کند (مثلا حرکت کبوتر گاهی به سمت راست است و گاهی به سمت چپ) و همچنین، آثار متنافی دارد (گاهی نفس آدمی منفعل می شود و ادراک می کند و گاهی فعال می شود و حرکت می کند).

3. کوتاه سخن این که از منظر فلسفی، اجسام آثار گوناگونی دارند که این آثار ناشی از جسمانیت آنها نیست بلکه ناشی از چیزی است که با جسم همراه است. آن چیز اگر منشا آثار حیاتی و نایکنواخت و متنافی باشد، نفس است و اگر منشا آثار غیرحیاتی و یکنواخت و نامتنافی باشد، صورت است. بر همین اساس، گیاه و حیوان و انسان دارای نفس هستند چرا که واجد چنین آثاری هستند؛ اما سنگ و آب و آتش دارای صورت هستند چرا که فاقد این آثارند.

4. همراهی نفس و صورت با جسم مادی به دو صورت است: یا منطبع در ماده است و یا غیرمنطبع است. صورت همواره منطبع در ماده است، اما نفس دو گونه است: نفس نباتی منطبع در ماده است اما نفس ناطقه انسانی غیرمنطبع در ماده است و مجرد می باشد اما بواسطه علاقه تدبیری به بدن، بر آن سلطه دارد و با آن همراهی می کند. البته درباره تجرد و عدم انطباع نفس انسانی در ماده، دو دیدگاه وجود دارد: فلاسفه مشاء، نفس انسانی را روحانیه الحدوث می دانند (یعنی نفس انسانی مجرد از ماده ایجاد شده است) اما فلاسفه صدرائی نفس انسانی را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء می دانند (یعنی نفس انسانی مجرد از ماده ایجاد نشده است اما با تکامل و حرکت جوهری، به مرتبه تجرد نائل می شود). اگر تمایل داشتید، این مباحث را در ادامه بیشتر توضیح خواهیم داد.

5. از آن جایی که پرسش حاضر ناظر به نفس انسانی یا همان روح است، در ادامه، مباحث را ناظر به آن دنبال می کنیم. به باور فلاسفه مسلمان، نفس انسانی زمانی با ماده همراه می شود که جسم مادی مستعد دریافت آن باشد. اما چه زمانی جسم مادی مستعد دریافت نفس است؟ زمانی که ماده از جهت کیفی به مرتبه ای از تعادل مزاجی برسد. در این صورت، جسم با نفس انسانی همراه می شود و دارای حیات انسانی می گردد؛ یعنی هم تغذیه و رشد دارد و هم حرکت و اراده و فکر و تامل. بنابراین، تعادل مزاجی نقش مهمی در حدوث نفس انسانی و همراهی آن با بدن دارد.

6. بر همین اساس، روشن می شود که مرگ طبیعی انسان -که همان مفارقت روح از بدن مادی و قطع ارتباط تدبیری میان آن دو است- نیز ناشی از بر هم ریخته شدن تعادل مزاجی است. البته گاهی هم قطع ارتباط ناشی از تکامل نفس انسانی است بدین معنا که نفس انسانی به مرتبه ای از تجرد می رسد که برای تکامل و انجام کارهایش نیازی به بدن مادی ندارد؛ و یا گاهی هم ناشی از جذبه الهی است بدین معنا که نفس آدمی آنقدر متوجه و مشتاق به عوالم ملکوتی می شود که از این بدن مادی و حوادث پیرامونی آن منقطع می گردد و اصطلاحا به مرگ اختیاری می رسد.

7. تعادل مزاجی مربوط طب قدیم است و اظهار نظر درباره درستی یا نادرستی آن، خارج از محل بحث ما است. این که حقیقتا چه زمانی نفس از بدن جدا می گردد، دقیقا معلوم نیست. مثلا معلوم نیست که در مرگ طبیعی، روح بعد از ایستایی قلب، از بدن جدا می شود یا بعد از مرگ مغزی و یا بعد از زوال تعادل مزاجی. همین مقدار می دانیم که بعد از مرحله ای، روح از بدن جدا می شود به گونه ای که جسم مادی واجد هیچ یک از آثار حیاتی نیست. احراز این مطلب، در گرو تجارب علمی است و از عهده فلسفه خارج است. فلسفه همین مقدار ثابت می کند که جسم آدمی نفسی دارد که منشا آثار حیاتی است و همین که نفس از بدن خارج شود، این آثار نیز از بین می رود. اما این که چه زمانی نفس از بدن خارج می شود، فلسفه نمی تواند آن را مشخص کند. شاید برخی از تجارب به انضمام مبانی فلسفی راهگشا باشند. مثلا اگر کسی که قلبش از کار افتاده است و با تعویض قلب مجددا به زندگی عادی باز می گردد و در هویتی که خودش از خودش می شناسد، تغییری ایجاد نشده است و خودش را همان خود قبلی می داند، نشان می دهد که با جابجایی قلب، روح جابجا نمی شود. یا با عنایت به این که کسی که به مرگ مغزی مبتلا می شود، تا چند روز قلب و اعضای بدنش هنوز زنده اند. شاید این امر نیز نشانگر این واقعیت باشد که نفس هنوز با بدن مرتبط است اگرچه بواسطه مرگ مغزی نمی تواند از کارکردهای مغز بهره ببرد.

8. اما درباره مساله جابجایی روح بعد از جابجایی مغز نیز گفتنی است که این مساله امری علمی است که فلسفه و الهیات پاسخگوی آن نیستند. تنها نکته ای که فلسفه متذکر می شود این است که حقیقت آدمی به نفس و روح او است که نمی میرد و باقی می ماند حتی اگر اعضای بدنش تغییر کنند. از این رو، حتی اگر بعد از جابجایی مغز، روح ها نیز جابجا شوند (یعنی با بدن دیگر مرتبط گردند)، می آموزیم که مغز عامل ارتباط روح با بدن است. به هر حال، این مطلب، مطلب طبیعی و علمی است که خدشه ای به روح و ماندگاری و تجرد او وارد نمی سازد و اظهار نظر درباره مسائل آن، خارج از قلمرو معرفتی فلسفه است.

موضوع قفل شده است