جمع بندی وسواس فکری ؛ از واقعیت تا توهم

تب‌های اولیه

27 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
وسواس فکری ؛ از واقعیت تا توهم

سلام خسته نباشید ببخشید طبق گفته ی یه متخصص دینی تکبر من و احساس اینکه از خدا بدم میاد وسواس فکری شدید هست ... میخواستم بگم من قبل از اینکه دچار وسواس فکری بشم و این فکر ها به سرم خطور کنه ...نشانه هایی از خودپسندی توی خودم میدیدم مثلا فکر میکردم هنگامیکه روزه گرفتم فرشته ها دعام میکنن و از این جور افکار یا فکر میکردم هر دعایی میکنم و هر عبادتی میکردم حق خدا رو ادا کردم ....بعد من در سن های کمتر وقتی کسی میخواست توی یک گروه دینی میخواست یه چیزی به من یاد بده من صورتم یه جوری میشد و بهم سخت میشد که بهم یاد بده مثلا تو دلم میگفتم من خودم بلدم و بعد من وقتی نماز میخونم و یا احساس های خدایی دارم به خودم میبالم ....
بنده قبلا ایمانم خیلی قوی بود یعنی گناه که میکردم خیلی ناراحت میشدم ولی الان که اینجوری شدم به گناهام نمیتونم فکر کنم یه احساسی میگه مثلا ولش کن اون بدی گناه از بین رفته...مرسی
الان میخواستم ببینم ایا این ها همه وسواس هست یا واقعی هم هست ؟ممنون

برچسب: 

width: 700 align: center

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]

[TD="align: center"][/TD]


کارشناس بحث: استاد ناصر

[TD][/TD]

enayatkamizi;1025925 نوشت:
سلام خسته نباشید ببخشید طبق گفته ی یه متخصص دینی تکبر من و احساس اینکه از خدا بدم میاد وسواس فکری شدید هست ... میخواستم بگم من قبل از اینکه دچار وسواس فکری بشم و این فکر ها به سرم خطور کنه ...نشانه هایی از خودپسندی توی خودم میدیدم مثلا فکر میکردم هنگامیکه روزه گرفتم فرشته ها دعام میکنن و از این جور افکار یا فکر میکردم هر دعایی میکنم و هر عبادتی میکردم حق خدا رو ادا کردم ....بعد من در سن های کمتر وقتی کسی میخواست توی یک گروه دینی میخواست یه چیزی به من یاد بده من صورتم یه جوری میشد و بهم سخت میشد که بهم یاد بده مثلا تو دلم میگفتم من خودم بلدم و بعد من وقتی نماز میخونم و یا احساس های خدایی دارم به خودم میبالم ....
بنده قبلا ایمانم خیلی قوی بود یعنی گناه که میکردم خیلی ناراحت میشدم ولی الان که اینجوری شدم به گناهام نمیتونم فکر کنم یه احساسی میگه مثلا ولش کن اون بدی گناه از بین رفته...مرسی
الان میخواستم ببینم ایا این ها همه وسواس هست یا واقعی هم هست ؟ممنون

با سلام و احترام به شما
[=&amp]
به نظر می رسد از شرایط روحی که دارید احساس خوبی ندارید و برای همین در پی حل این مساله برآمدید. به گونه ای که وضعیت فعلی دینی خود را با گذشته مقایسه می کنید و از لحاظ روحی احساس می کنید که افت داشتید. با توجه به توضیحاتی که دادید اما نیاز به این است که جزئیات بیشتری از وضیعت افکار و اوضاع روانی خود بدهید. به پرسش های به وجود آمده پاسخ بدهید تا بهتر بتوان شما راهنمایی و کمک کرد.

[/]
1- گفتید که از خدا بدم میاد اما توضیح ندادید دقیقا منظورتون از این حالت چیست؟ یعنی از چه چیزی بدتون میاد؟
2- زمانی که این حالت "از خدا بدم میاد" در شما فعال است، به چه چیزهایی فکر می کنید؟ افکارتان را بنویسید؟
3- اگر این افکار وجود دارند تا چه مقدار از وقت شما را اشغال می کنند؟ آیا وقتی را اشغال نمی کند؟یا کمتر از یک ساعت در روز؟ یا سه ساعت؟ بیش از سه ساعت تا هشت ساعت؟ بیش از هشت ساعت و تقریبا مداوم؟
4- اگر این افکار وجود دارند به چه اندازه عملکرد شغلی، تحصیلی و اجتماعی شما را تحت تاثیر قرار داده است؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟
5- اگر این افکار در شما وجود دارد آیا باعث ناراحتی و پریشانی شما می شوند؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟

زمانی که از خدا بدم میاد یه احساس دیگه روش میاد که میگه...از اینکه از خدا بدم میاد احساس خوشحالی میکنم یعنی بعد از احساس کفر احساس خوشحالی بعد الان یه احساسی اضافه شده که فکر میکنم یه کس خاصی هستم و این خیلی توی قلبم زیاده خیلی عملکرد زندگیم رو تحت تاثیر قرار دادهاین افکار من و متوسط اذیت میکنن این افکار باعث پریشانی من هستن

enayatkamizi;1026222 نوشت:
زمانی که از خدا بدم میاد یه احساس دیگه روش میاد که میگه...از اینکه از خدا بدم میاد احساس خوشحالی میکنم یعنی بعد از احساس کفر احساس خوشحالی بعد الان یه احساسی اضافه شده که فکر میکنم یه کس خاصی هستم و این خیلی توی قلبم زیاده خیلی عملکرد زندگیم رو تحت تاثیر قرار دادهاین افکار من و متوسط اذیت میکنن این افکار باعث پریشانی من هستن

خب به این ترتیب این افکار شما را پریشان می کند با اینکه گفتید احساس خوشحالی می کنم ولی احساس رضایت ندارید درسته؟ اما الان دو تا مساله است یکی اینکه از خدا بدتون میاد و دیگری اینکه احساس می کنید شخص خاصی هستید و گفتید زیاد تو قلبتون هست و عملکرد زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است. ارتباط این دو تا مساله چیه؟ و شما الان بخاطر کدام یک از این دو، احساس کردید نیاز به کمک دارید؟ اگر امکان داره ارتباط این دو مساله را توضیح بدید؟

ناصر;1026226 نوشت:
خب به این ترتیب این افکار شما را پریشان می کند با اینکه گفتید احساس خوشحالی می کنم ولی احساس رضایت ندارید درسته؟ اما الان دو تا مساله است یکی اینکه از خدا بدتون میاد و دیگری اینکه احساس می کنید شخص خاصی هستید و گفتید زیاد تو قلبتون هست و عملکرد زندگی شما را تحت تاثیر قرار داده است. ارتباط این دو تا مساله چیه؟ و شما الان بخاطر کدام یک از این دو، احساس کردید نیاز به کمک دارید؟ اگر امکان داره ارتباط این دو مساله را توضیح بدید؟

این ها افکار وسواسی نیست واقعیت داره بنده وقتی با خدا ارتباط برقرار میکنم خیلی شدید احساس غرور بهم دست میده... قبلا ایمانم زیاد بود و جولوشو میگرفتم الان از بین رفته و تازه باعث خوشحالیمه.احساس رضایت ندارم درسته...الان نماز که میخونم و قران احساس غرور سنگینی بهم دست میده برام سختم هست...الان دیگه با گناه قلبم ارامش میگیره.....ارتباط اون دوتا مسعله اینه که قلبم تیره شده و همون که من شخص خاصی هستم غرور و تکبرم باعث شده گناهمو نپذیرم و وقتی حرف از خدا به میان میاد که باید توبه کنم از خدا احساس نفرت پیدا میکنم ارتباط اون دو مسعله این بود ..قبلا من یه توی قلبم چیز های خوب گوش زد میشد اما الان نمیشه فقط چیزای بد..میخواستم یه راهکاری نشونم بدید اصلا راهی باقی مونده دیگه یا کلا جهنمی شدم برای ابد ...واقعا من و ببخشین زیاد شد....این افکار کل روز استمرار داره یعنی فکرای بد_یکم ناراحت میشم....مردم هم از دیدن من تعجب میکنن چون تکبر توی ظاهرمم پیدا شده..

enayatkamizi;1026295 نوشت:
این ها افکار وسواسی نیست واقعیت داره بنده وقتی با خدا ارتباط برقرار میکنم خیلی شدید احساس غرور بهم دست میده... قبلا ایمانم زیاد بود و جولوشو میگرفتم الان از بین رفته و تازه باعث خوشحالیمه.احساس رضایت ندارم درسته...الان نماز که میخونم و قران احساس غرور سنگینی بهم دست میده برام سختم هست...الان دیگه با گناه قلبم ارامش میگیره.....ارتباط اون دوتا مسعله اینه که قلبم تیره شده و همون که من شخص خاصی هستم غرور و تکبرم باعث شده گناهمو نپذیرم و وقتی حرف از خدا به میان میاد که باید توبه کنم از خدا احساس نفرت پیدا میکنم ارتباط اون دو مسعله این بود ..قبلا من یه توی قلبم چیز های خوب گوش زد میشد اما الان نمیشه فقط چیزای بد..میخواستم یه راهکاری نشونم بدید اصلا راهی باقی مونده دیگه یا کلا جهنمی شدم برای ابد ...واقعا من و ببخشین زیاد شد....این افکار کل روز استمرار داره یعنی فکرای بد_یکم ناراحت میشم....مردم هم از دیدن من تعجب میکنن چون تکبر توی ظاهرمم پیدا شده..

بنابراین از شما انتظار دارم که دقیقا به پرسش هایی که من دارم پاسخ بدید هنوز پرسش هایی که در ابتدا برای من به وجود آمده حل نشده است :

1- گفتید که از خدا بدم میاد اما توضیح ندادید دقیقا منظورتون از این حالت چیست؟ یعنی از چه چیزی بدتون میاد؟
2- زمانی که این حالت "از خدا بدم میاد" در شما فعال است، به چه چیزهایی فکر می کنید؟ افکارتان را بنویسید؟
3- اگر این افکار وجود دارند تا چه مقدار از وقت شما را اشغال می کنند؟ آیا وقتی را اشغال نمی کند؟یا کمتر از یک ساعت در روز؟ یا سه ساعت؟ بیش از سه ساعت تا هشت ساعت؟ بیش از هشت ساعت و تقریبا مداوم؟
4- اگر این افکار وجود دارند به چه اندازه عملکرد شغلی، تحصیلی و اجتماعی شما را تحت تاثیر قرار داده است؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟
5- اگر این افکار در شما وجود دارد آیا باعث ناراحتی و پریشانی شما می شوند؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟

enayatkamizi;1026295 نوشت:
این ها افکار وسواسی نیست واقعیت داره بنده وقتی با خدا ارتباط برقرار میکنم خیلی شدید احساس غرور بهم دست میده... قبلا ایمانم زیاد بود و جولوشو میگرفتم الان از بین رفته و تازه باعث خوشحالیمه.احساس رضایت ندارم درسته...الان نماز که میخونم و قران احساس غرور سنگینی بهم دست میده برام سختم هست...الان دیگه با گناه قلبم ارامش میگیره.....ارتباط اون دوتا مسعله اینه که قلبم تیره شده و همون که من شخص خاصی هستم غرور و تکبرم باعث شده گناهمو نپذیرم و وقتی حرف از خدا به میان میاد که باید توبه کنم از خدا احساس نفرت پیدا میکنم ارتباط اون دو مسعله این بود ..قبلا من یه توی قلبم چیز های خوب گوش زد میشد اما الان نمیشه فقط چیزای بد..میخواستم یه راهکاری نشونم بدید اصلا راهی باقی مونده دیگه یا کلا جهنمی شدم برای ابد ...واقعا من و ببخشین زیاد شد....این افکار کل روز استمرار داره یعنی فکرای بد_یکم ناراحت میشم....مردم هم از دیدن من تعجب میکنن چون تکبر توی ظاهرمم پیدا شده..

منظورتون از احساس غرور شدید چی هست یعنی دقیقا به چی فکر می کنید اون لحظه ای که احساس غرور شدید دارید؟

ناصر;1026320 نوشت:
بنابراین از شما انتظار دارم که دقیقا به پرسش هایی که من دارم پاسخ بدید هنوز پرسش هایی که در ابتدا برای من به وجود آمده حل نشده است :

1- گفتید که از خدا بدم میاد اما توضیح ندادید دقیقا منظورتون از این حالت چیست؟ یعنی از چه چیزی بدتون میاد؟
2- زمانی که این حالت "از خدا بدم میاد" در شما فعال است، به چه چیزهایی فکر می کنید؟ افکارتان را بنویسید؟
3- اگر این افکار وجود دارند تا چه مقدار از وقت شما را اشغال می کنند؟ آیا وقتی را اشغال نمی کند؟یا کمتر از یک ساعت در روز؟ یا سه ساعت؟ بیش از سه ساعت تا هشت ساعت؟ بیش از هشت ساعت و تقریبا مداوم؟
4- اگر این افکار وجود دارند به چه اندازه عملکرد شغلی، تحصیلی و اجتماعی شما را تحت تاثیر قرار داده است؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟
5- اگر این افکار در شما وجود دارد آیا باعث ناراحتی و پریشانی شما می شوند؟ هیچی؟ کم؟ متوسط و یا زیاد؟

سلام ببخشید .1_ وقتی فکر خدا اسم خدا میاد یه حس تفنر هم از دلم میاد بیرون و عصبانیت.....2_وقتی که حالت از خدا بدم میاد فعال هست این فکر به سرم میاد که خدا وجود نداره 3_کل وقت من رو در روز اشغال میکنن حتی در هنگام خواب4_عملکرد شغلی و .. رو متوسط تحت تاثیر قرار داده 5_قبلا خیلی باعث پریشانیم میشد اما الان کم

ناصر;1026321 نوشت:
منظورتون از احساس غرور شدید چی هست یعنی دقیقا به چی فکر می کنید اون لحظه ای که احساس غرور شدید دارید؟

یعنی به خودم میگیرم خودمو بالا میبینم اون لحظه فکر میکنم خیلی انسان خوبی هستم و عجب پیدا میکنم میگم عجب چه صفت خوبی دارم به خودم مینازم انگار بنده فکر میکنم از وقتی دچار خودپسندی شدم شیطان به من تسلط پیدا کرد

enayatkamizi;1026325 نوشت:
سلام ببخشید .1_ وقتی فکر خدا اسم خدا میاد یه حس تفنر هم از دلم میاد بیرون و عصبانیت.....2_وقتی که حالت از خدا بدم میاد فعال هست این فکر به سرم میاد که خدا وجود نداره 3_کل وقت من رو در روز اشغال میکنن حتی در هنگام خواب4_عملکرد شغلی و .. رو متوسط تحت تاثیر قرار داده 5_قبلا خیلی باعث پریشانیم میشد اما الان کم

به نظر میاد حالت خوشایندی براتون نیست و از این حالت رنج می برید و فکر شما رو حتی هنگام خواب درگیر کرده. خب:

1- تا چه اندازه سعی می کنی این افکار وسواسی رو نادیده بگیری؟ و تا چه اندازه اجازه میدی که این افکار در ذهن شما جریان پیدا کنه؟ یعنی اینکه همیشه اجازه میدی؟ یا بیشتر مواقع اون افکار رو نادیده میگیری؟ یا اینکه تا حدودی تلاش میکنی اونا رو نادیده بگیری؟ یا کم و یا اصلا هیچ تلاشی نمیکنی برای نادیده گرفتنشون؟

2- اگر سعی میکنی که نادیده بگیری چقدر موفق هستی؟ همیشه یا معمولا؟ یا گاهی یا کم و یا اصلا موفق نیستی؟

موضوع قفل شده است