وسواس شرعی و احساس گناه

تب‌های اولیه

20 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
وسواس شرعی و احساس گناه

سلام 

خواهش میکنم یه جوری راهنماییم کنید تا کارم به روانشناس کشیده نشده دارم دیگه روانی میشم از خودم و زندگیم خسته شدم حسرت آرامش داشتن سابقم رو میخورم. بطفا منو به تاپیک های دیگه ارجاع ندید و دلسوزانه راهنماییم کنید

من قبلا آدم چندان مذهبی نبودم ولی از وقتی مذهبی تر شده ام همش احساس میکنم کوهی از حق الناس و خشم خدا به دنبالمه ، البته نه این که حق کسی رو بخورم نه 

بگذارید توضیح بدهم مثلا اگر بگویند این پیام (ختم صلوات مثلا) برای مخاطبین خود بفرستید و من نفرستم احساس میکنم که من مانع از حاجت روایی آنها شده ام و ثوابی را از آنها دور کردم همین دیروز یک پیام فرستادم برای دوستم و ختم زیارت عاشورا ولی  چون خودم نمیخواستم در آن شرکت کنم بنا به دلیلی، آن پیام را پاک کردم چون گفتم وقتی خودم شرکت نمیکنم چرا به کس دیگری پیشنهاد بدهم در حالی که خودم به آن متعهد نیستم.

یا مثلا اگر یک لحظه نذری به ذهنم برسد و بعد از مسئولیتش منصرف شوم و نخواهم انجامش دهم احساس گناهش همیشه با من میماند! در حالی که به هر دلیلی من منصرف شده ام و نمیخواهم به آن نذر متعهد باشم

از این موارد برایم بیشمار است 

خواهش میکنم نجاتم بدید با یه راه حل دارم من زندگیم مختل شده و دارم روانی میشم همش اسم و قیافه آدم ها جلو چشمامه و حس میکنم بهشون بدی کردم و آدم بدی هستم میخوام قرص آرامبخش بخورم بلکه بی خیال شم و خودم سابقه ویواس فکری و مصرف دارو داشتم چند سال حالا نمیخوام بگم به خاطر دین دوباره به قرص خوردن رو آوردم

خواهش میکنم بگید مسئولیت من چیه در برابر این پیام های شرکت در ختم ها من هر وقت یه دونه تز این پیام ها برام میاد احساس میکنم حتما باید شرکت کنم و الا کلی دعا و ختم انجام نداده به گردنم هست که باید انجامشون بدم 

از گردن گرفتن مسئولیت که واجب نیست خوشم نمیاد دست خودم نیست احساس اجبار دلسردم میکنه

ابان چند ماهه از شدت عذاب وجدان گاهی گریه میکنم و با اطرافیانم عصبی و مرخاشگر میشم

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد امید

سلام

از اعتماد و ارتباطتان با این مرکز صمیمانه تشکر می کنم.

گفته اید: «خودم سابقه وسواس فکری و مصرف دارو داشتم چند سال». لطفا به سؤالات زیر پاسخ دهید:

- خانم هستید یا آقا؟

- چند سال دارید؟

- تحصیلات تان چقدر است؟

- دقیقا از چند سالگی به وسواس مبتلا هستید؟

- آیا تاکنون برای درمان آن به روانپزشک یا روانشناس بالینی مراجعه کرده اید؟ این را می پرسم؛ چون بعضی افراد برای درمان وسواس به پزشک عمومی مراجعه می کنند و با تجویز پزشک عمومی دارو مصرف می کنند.

- اگر به روانپزشک یا روانشناس بالینی مراجعه کرده اید، چه تشخیصی برای مشکل تان داده اند؟

- اگر به روانپزشک یا روانشناس بالینی مراجعه کرده اید، چه درمان هایی برای مشکل تان تجویز کرده اند؟ این را می پرسم؛ چون برای درمان وسواس، درمان غیردارویی نیز وجود دارد.

- گفته اید: «همش احساس میکنم کوهی از حق الناس و خشم خدا به دنبالمه». وقتی این افکار به ذهن تان خطور می کند، چه واکنشی برای خنثی کردنِ آنها انجام می دهید؟

ممنون از کمک و پاسخگوییتون

من خانم هستم مجردم ۲۳ سال سن دارم وهنوز از دانشگاه فارغ التحصیل نشدم.

من از ۱۶ سالگی سابقه افسردگی و وسواس را دارم هر بار روی یک موضوع حساسم و دلایل ترس و اضطرابم در هر دوره به یک علت بخصوص بوده و مثلا دلیلی که چند سال پیش به من استرس وارد میکرد با دلیل فعلی متفاوت بوده است.

از ۱۹ سالگی به مدت ۲ سال تحت درمان پزشک متخصص اعصاب و روان تحت درمان دارویی قرار گرفتم و خوب شده بودم تا اینکه از سال پیش دوباره وسواس هایم شروع شده بود و به پزشک دیگری مراجعه کردم( متخصص اعصاب و روان).

علت وسواس فکریم در آن زمان و سال پیش چیز دیگری بود که الان برطرف شده ولی جایش را وسواس جدیدی گرفته که الان خدمتتان عرض میکنم.

همینطور که تحت درمان دارویی بودم از پاییز سال پیش تصمیم گرفتم خود را به خدا نزدیک تر کنم و نماز را شروع کنم برنامه ای برای ادای نماز های قضایم تنظیم کنم و گناهان را کنار بگذارم.

مثلا غیبت را کنار بزارم و من آن موقع یک حدیث خواندم که کسی که غیبت میکند تا ۴۰ روز اعمالش به غیبت شونده داده  میشود و بسیار حساس شدم و ترسیدم از آن موقع هم خودم غیبت نمیکنم هم اطرافیان را موقع غیبت تذکر میدهم و باید بگم خانوادم از دست تذکر های من کلافه شده اند. من همش فکر میکنم وظیفمه هر وقت غیبت میکنند به آنها بگویم و گرنه تا ۴۰ روز حتما اعمالم میرود برای یکی دیگه...

و اگر غیبت آنها را ببینم و چیزی نگویم یک وسواس به دلم میافتد و آرامش و تمرکزم تا ساعت ها حتی روزها بهم میریزد و مختل میشود.

وسواسم اینجور شده که مینشینم و به این فکر میکنم که چه حق الناسی را در گذشته ضایع کردم تا آن را جبران کنم ، یا برم بگردم اون فردو پیدا کنم تا ازش حلالیت بگیرم یا اگر مفسده ای هست یک کار دیگه بکنم.

فکرم خیلی مشغول میشود و به همه اتفاقات گذشته شک میکنم و در تمام اتفاق هایی که در زندگیم رخ داده با ذره بین میگردم ببینم حقی را ضایع کردم یا نه.

یک مشکل دیگر هم دارم ، با مثال میگویم تا بهتر متوجه حرفم بشید..

من در یک سایت عمومی یک تاپیک دیدم که در آن عده‌ای از دختر ها آمده بودند و از نوع ارتباطشان با دوست پسرهایشان و اینکه رابطه نامشروع دارند با افتخار و حوشحالی حرف زده بودن، من هم که خیلی ناراحت شدم و واقعا حالم از آن همه بی حیایی بهم خورد و از طرفی چون میدانستم مطالب آن سایت به راحتی در گوگل بالا میآید و ممکن است عده زیادی از افراد اون تاپیک رو خونده باشن و با ریختن قبح اون اعمال خودشون رو در آینده به راحتی در معرض ان کار اشتباه قرار دهند . برای همین هم از روی عصبانیت و هم وظیفه خودم دونستم با اونها تند برخورد کنم و به آنها گفتم خاک بر سرهای بی حیا های هرزه و بعد حرفهام رو بهشون زدم که دارن قبح شکنی میکنن و نباید...

اما از آن روز من همش به خاطر نوع خطاب کردن آنها عذاب وجدان دارم و حس میکنم تا قیامت نرسد حق آنها بر گردن منه و خدا از من ناراحته و تا اونها منو نبخشن من گناهکارم. حتی به کسی هم که به اسلام و امام زمان و ائمه بی احترامی کنه میترسم با لحن بد باهاش حرف بزنم مثلا اگه به خاطر بی حرمتی اون آدم به ائمه بهش فحشی بدهم عذاب وجدانمیگیرم و پشیمان میشم و حس میکنم باید منو ببخشه.

یعنی من حتی با لحن تذکر دادنم برای امر به معروف و نهی از منکر هم مشکل دارم و حتی با گفتن عبارت عزیزم، لطفا، جانم، گلم، دوست خوبم و..... هم احساس میکنم طرف مقابل از تذکر من ناراحت شده و من با دخالت به حق او تجاوز کرده ام و حالا حقش رو ضایع کردم و باید جوابگو باشم.

اخیرا هم یک وسواس جدید به من اضافه شده که در همه ختم های صلوات، زیارت عاشورا، ختم سوره های قرآن، که با آنها مواجه میشوم شرکت میکنم و اگر با ختمی مواجه شوم و در آن شرکت نکنم حس عذاب وجدان من را دیوانه میکند و حس میکنم توفیقی نصیبم شده که به آن دهن کجی کردم و بی لیاقتی نشان دادم.

دست خودم نیست یکدفعه یک نذر به ذهنم میرسه و بعد که پشیمان میشوم عذاب وجدان میگیرم ..

من خیلی شهدا را دوست دارم و خواندن زندگی نامه هایشان و وصیت نامه هایشان را دوست دارم ولی اتفاقی افتاده که دیگر میترسم چون حس میکنم ممکن است احساس مسئولیت هایی به من دست دهد که از انجامشان تنبلی کنم و گردنم بمانند مثلا چند روز پیش داشتم وصیت یک شهید  مدافع حرم را میخواندم که نوشته بود بعد از نماز دعای فرج را فراموش نکنید من هم واقعا گفتم چه عالی من هم میخواهم این کار را بکنم و بعد در آخر وصیت نامه گفته بودن جان حضرت زهرا من را همیشه یاد کنید و من را فراموش نکنید و حالا من از اینکه آن شهید را فراموش کنم میترسم یعنی حس میکنم باید همیشه با دعایی نامشان را ببرم و یا قرآنی تقدیمشان کنم یا هر چیز دیگری وگرنه به قسم حضرت زهرا بی حرمتی کرده ام در حالی که میگویم پس بقیه شهدا چه آن ها را هم باید یکی یکی نام ببرم و یادشان کنم. بعد گفتم از این به بعد اصلا ثواب دعاهای فرج بعد از نماز را تقدیم آن شهید کنم ولی بعد وسواس گرفتم و پشیمون شدم از این عهد و قرارم با خودم . میخواهم دعای فرج را همیشه بعد از نماز بخوانم اما تصمیمم در مورد آن شهید و تقریم ثوابش عوض شد. یعنی میگویم الان روح آن شهید ممکن است از من آزرده شده باشد . و بلد یاد آن جمله آخر میفتم که نوشته بود به جان حضرت زهرا فراموشم نکنید و یادم کنید و نگذارید شیطان باعث جدایی ما بشود.

این جمله مرا دیوانه میکند و احساس گناه و عذاب وجدان به من میدهد و از طرفی نمیخواهم به این وصیت عمل کنم و فراموششان نکنم و کلا از اجبار و مسئولیت گرفتن عاجزم و حوصله ندارم.

اگر بخواهم برای پدر بزرگ و مادر بزرگم فاتحه بخوانم تمام مرده های فامیل میآیند در ذهنم و تا برای آنها هم فاتحه نخوانم راحت نمیشوم.

اگر به کسی قولی بدهم و بنا به هر دلیلی نتوانم عمل کنم احساس گناه خفه ام میکنه. مثلا به دوستم قول دادم یک نقاشی برایش بکشم و بعدش اصلا وقت نکردم و الان حدود یک سال و نیم میگذره و حتی اون دوستم رو دیگه نمیبینم و دیگه بنا به دلیلی ترجیح میدم دیگه باهاش ارتباط نداشته باشم .نمیدانم با آن قولی که داده ام چکار کنم و حق الناسش رو گردن خودم میبینم.

من روی حرف زدن های عادیم حساس شدم و با هر جمله ام ممکن است ذهنم ساعت ها درگیر شود مثلا  همش از اینکه کسی از من سوالی کند و من حتی یک درصد اشتباه راهنماییش کنم عذاب وجدان میگیرم. و میگویم نکند راهنمایی من او را به اشتباه بیاندازد در حالی که من هر چه درست دانستم به او گفتم و قصدم خبر بوده.

از اینکه در میان حرف هایم قبحی را هم بشکنم میترسم مثلا من در بالای این پیام در مورد آن کسایی که در مورد روابط نا مشروعشون حرف زدن چیزهایی گفتم و الان میترسم کسی این پیام را بخواند و به آن کار تشویق شود در حالی که من فقط خواستم چیزی که پیش اومده رو تعریف کنم و هدفم شکستن قبح هیچ کار زشت و گناهی نبوده...

خلاصه من در طول روز همش ذهن و فکرم درگیر و احساس گناه از سر و کولم بالا میره و همش اضطراب دارم.

اگه شما ابهام هام در این چند مورد که مثال زدم برطرف کنید من به راحتی میتوانم در موارد دیگر هم تکلیفم رو بدونم .

خواهش میکنم کمکم کنید من دیگه قرصهام کمکم نمیکنن و حس میکنم جهلی دارم که تا بر طرف نشود حالم خوب نمیشه بهم کمک کنید من اگه به دکترم اینا رو بگم ممکنه بهم بخنده اما شما شاید بهتر درکم کنید چون ترس من از اعمالم هست ..خدا هم کمک شما کند انشالله 

 

 

وسواس ها عبارتند از افکار و تصاویر ذهنیِ مزاحم و ناخواسته. این افکار و تصاویر ذهنی، اغلب از سویِ فردْ بی معنی تلقّی می شوند؛ اما او نمی تواند در برابرشان مقاومت کند و اجازه ندهد وارد ذهنش شوند. وقتی این افکار به ذهن خطور می کنند، به فرد احساس های ناراحتی و اضطراب دست می دهند. 

فرد مبتلا به وسواس برای اینکه از شرّ احساسِ اضطراب خلاص شود، دست به رفتاری می زند که این افکار و تصاویرِ مزاحم را خنثی و بی اثر سازد. «بی اثرسازی» غالبا شکل رفتارِ اجباری به خود می گیرد. 

همچنین فرد مبتلا به وسواس برای اینکه دچار این افکار نشود، از موقعیت ها و کارهایی که می توانند افکارِ وسواسی را ایجاد کنند اجتناب می کند. 

این فرمولبندی که در بالا گفتم، برای هر وسواسی باید در نظر گرفته شود.

با توجه به حرف های شما، به نظر می رسد مشکل شما وسواس فکری نیست. چون در حرف های شما، بی اثرسازی دیده نمی شود. یعنی وقتی این فکرها به ذهن تان خطور می کند، سعی نمی کنید با فکر دیگری آن را خنثی کنید. بلکه این افکار در ذهن تان می چرخند. در این صورت، به نظر می رسد، مشکل شما «افکار مزاحم» می باشد؛ نه وسواس فکری.

خب حالا بگید با این افکار مزاحم چیکار کنم؟

همه ی آدم هایی که براشون حق الناس و این چیزا مهمه مثل من هستن؟ و انقدر ذهنشون صبح تا شب درگیره؟ یا فقط من اینجوری گرفتار افکار مزاحمم؟

 

ما روانشناس ها به افرادی که مراجعه می نمایند، «مُراجع» می گوییم. وقتی مراجع حرف می زند و به درستی و با دقت مشکلش را توضیح می دهد، راحت تر می توانیم مشکلش را حدس بزنیم. شما در حرف هایتان نکات مهمی را بیان کردید:

 

بسیاری از ما تصور می کنیم این موقعیت ها هستند که احساس غم، خشم، ترس یا شادی را ایجاد می کنند. مثلا شما تصور می کنید که موقعیت غیبت کردن یکی از نزدیکان تان باعث می شود شما ناراحت شوید و فکرتان درگیر شود. در صورتی که این تصور درست نیست. یک مثال می زنم تا این تصور را زیر سؤال ببرم:

 

فرض کنید در اتاق نشسته اید و مشغول تماشای تلویزیون هستید. برادر (یا دوستتان) در حال ردّشدن از کنار شما، پایش را روی پای شما می گذارد. اگر در یک لحظه فکرکنید که او عمدا پای مرا لگد کرد، چه احساسی به شما دست می دهد؟ چه واکنشی نشان می دهید؟ طبیعی است که اگر فکرکنید او پای شما را عمدا لگد کرد، به احتمال زیاد عصبانی می شوید (احساس) و سر او داد می کشید (رفتار). اما اگر این فکر به ذهن تان خطور کند که او عمدا پای مرا لگد نکرد، چه احساسی به شما دست می دهد و چه واکنشی نشان می دهید؟ در این صورت احتمالا عصبانی نمی شوید و آرامش خود را حفظ می کنید (احساس) و توجهی نشان نمی دهید و به تلویزیون نگاه کردن ادامه می دهید (رفتار).

 

پس به راحتی از این مثال می توان فهمید که اتفاقات و حوادث به تنهایی احساسات را تولید نمی کنند؛ بلکه افکار انسانْ نقش اساسی در تعیین احساس و رفتار او دارند.

 

ادامه دارد...

خلاصه: اینکه یک نفر درباره یک اتفاق و رویداد چه احساسی داشته باشد و چگونه رفتار نماید، به تفسیر او از این رویداد (شیوه تفکرِ او در مورد آن) بستگی دارد. نمودار رابطه موقعیت، فکر، احساس و رفتار به صورت زیر است:

 

موقعیت ====»  فکر ===»  احساس ====» رفتار

 

مسأله اینجاست که خیلی از وقت ها ما فقط به احساس توجه داریم و از فکری که در پسِ آن احساس قرار دارد، غفلت می کنیم.

ولی همه افکار ما انسان ها درست نمی باشند. بیشترِ افکار منفی که باعث ایجادِ احساس ناخوشایند می شوند، غیرواقع بینانه، مخدوش، مبالغه آمیز و ناشی از «خطای شناختی» می باشند. خطاهای شناختی الگوهای تفکر اغراق شده ای هستند که احساسات و عواطف منفی و ناخوشایند را به دنبال دارند و باعث می شوند فرد نسبت به خود، دنیا (دیگران) و آینده نگرشی منفی داشته باشد.

روانشناسان تعدادی خطای شناختی شناسایی کرده اند که من فقط به یک خطای شناختی که شما به آنها گرفتار هستید اشاره می کنم:

 

- خطای شناختیِ برداشت نادرست درباره کنترل:

در این خطای شناختی، فرد در مورد کنترل و مسؤولیت خود در یک مسأله افراط یا تفریط می کند. یعنی یا خود را مسؤول کنترل اتفاقی می داند که امکان کنترل آن را نداشته است یا هرگونه مسؤولیتِ خود در مورد مشکلی که در آن قدری دخالت داشته را ردّ می کند.

 

ادامه دارد...

شما در صحبت هایتان گفته اید: «همش از اینکه کسی از من سوالی کند و من حتی یک درصد اشتباه راهنماییش کنم عذاب وجدان میگیرم و میگویم نکند راهنمایی من او را به اشتباه بیاندازد در حالی که من هر چه درست دانستم به او گفتم و قصدم خیر بوده». این دقیقا همان خطای شناختیِ «برداشت نادرست درباره کنترل» است. شما در مورد کنترل و مسؤولیت خود در قبلا اشتباهتان افراط می کنید. خودتان می گویید: «من حتی یک درصد اشتباه راهنماییش کنم عذاب وجدان میگیرم ... در حالی که من هر چه درست دانستم به او گفتم و قصدم خیر بوده». هیچ انسان غیرمعصومی نمی تواند ادعا کند که همه حرف هایش درست است و احتمال اشتباه در آن وجود ندارد.  

 

همین خطای شناختی در این جملات شما نیز مشهود است:

«از اینکه در میان حرف هایم قبحی را هم بشکنم میترسم مثلا من در بالای این پیام در مورد آن کسایی که در مورد روابط نا مشروعشون حرف زدن چیزهایی گفتم و الان میترسم کسی این پیام را بخواند و به آن کار تشویق شود در حالی که من فقط خواستم چیزی که پیش اومده رو تعریف کنم و هدفم شکستن قبح هیچ کار زشت و گناهی نبوده».

 

ادامه دارد...

سؤال: برای حلّ این مشکلتان چه باید انجام دهید؟

 

پاسخ:  

وقتی که یک فکر منفی و احساس منفی به ذهن تان آمد، یک برگه کاغذ بردارید. در آن هفت خط ردیف (خط افقی) بکشید. در گوشه سمت راست ردیف اول، کلمه «تاریخ» را بنویسید. روز و ساعت این فکر و احساس خود را بنویسید.

 

در ردیف دوم، کلمه «موقعیت» را بنویسید. جلوی کلمه «موقعیت»، به صورت خلاصه بنویسید که چه اتفاقی باعث شد این فکر و احساس نامطلوب به ذهن تان خطور کند.

 

در ردیف سوم، کلمه «احساس» را بنویسید و جلوی آن، احساسی که دارید را یادداشت نمایید که «ترس، خشم و عصبانیت یا هر احساس منفی دیگر» است.

 

به این احساس منفی از یک تا صد نمره دهید. نمره یک برای کمترین میزان احساس منفی و صد برای بیشترین میزان احساس منفی و مقادیر میان یک تا صد برای شدّت های میانِ این دو میزان احساس منفی است. مقدارِ عددیِ احساس منفی را در ردیفِ سوم (روبروی کلمه «احساس») بنویسید.  

 

ادامه دارد...

حالا باید فکری که باعث ایجادِ آن احساسِ منفی در شما شد را پیدا نمایید و در ردیف چهارم بنویسید. به درصد اعتقاد به آن فکر، از یک (کمترین میزان اعتقاد) تا صد (بیشترین میزان اعتقاد) نمره دهید. مقادیر میانِ این دو عدد، برای میزان های اعتقادِ میانی می باشند.

 

وقتی افکار منفی به ذهن تان خطور می کنند، با درصد زیادی مطمئن هستید که آنها درست هستند و خیلی کم احتمال می دهید که اشتباه باشند. اگر به این افکارِ منفی معتقد نباشید، نمی توانند روی احساسِ شما تأثیر بگذارند. اما این افکار منفی تا حدِ زیادی غیرواقع بینانه هستند. وقتی آنها را یادداشت می کنید، اشتباه بودنِ شان راحت تر مشخص می شود. در ردیف پنجمِ برگه، خطای شناختیِ آن فکر را بنویسید.

 

سپس باید پاسخ های منطقی برای آن فکر منفی بیابید و در ردیف ششم بنویسید. به درصد اعتقاد به آن پاسخ ها از صفر تا صد امتیاز دهید. پس از شناساییِ افکار ناکارآمدِ منفی که باعث احساس منفی شده، اولین قدم برای تغییر این وضعیت، چالش با این افکار و زیر سؤال بردن آنها و جایگزینیِ افکار واقع بینانه تر به جای آنها است. برای این کار، از یک سری سؤال ها استفاده کنید.

 

ادامه دارد...

برای چالش با افکار غیرواقع بینانه منفی و زیر سؤال بردن آنها این سؤال ها را از خود بپرسید و آنها را در برگه کاغذ بنویسید و برایشان پاسخ مناسب بیابید:

 

الف) چه شواهدی علیهِ این فکر وجود دارد؟

مثلا «چه دلیلی وجود دارد که ثابت می کند اگر کسی این پیام را بخواند، به آن کار تشویق می شود؟». اگر خوب فکر کنید، متوجه می شوید دلیل قانع کننده ای برای این مسأله ندارید.

 

ب) آیا در مورد این اتفاق، بزرگ نمایی نکرده ام؟

ج) آیا می توانم به این موقعیت به صورت دیگری نگاه کنم؟

 

د) دوست من هم همین طور در مورد این موقعیت فکرمی کند؟

گاهی برای بررسی اعتبار افکارتان خوب است از دیگران کمک بخواهید و از آنها در مورد درستی یا نادرستیِ فکر سؤال بپرسید. وقتی کسی از شما سوالی می پرسد و شما احتمال می دهید که حتی یک درصد اشتباه راهنماییش کنید و عذاب وجدان می گیرید و می گویید: "نکند راهنمایی من او را به اشتباه بیاندازد"، برای بررسیِ درستی یا نادرستیِ این فکر، آن را با یک دوستِ باتجربه که به نظرش اهمیت می دهید درمیان بگذارید. اگر دوست تان فرد باتجربه ای باشد، به شما می گوید که این فکر درست نیست و این گونه نیست که شما برفرضِ اشتباه، مسؤولیتی داشته باشید. زیرا قصدتان از پاسخ به سؤال این فرد خیر بوده است.

 

ممکن است در ابتدا استفاده از این روش ها برای زیرسؤال بردنِ افکار منفی برای تان کمی سخت باشد. این کار نیاز به تمرین دارد. می توانید از روش های مختلف برای بررسیِ اعتبارِ افکار منفی استفاده کنید. انعطاف پذیر باشید و خلّاقانه برخورد کنید. برای زیر سؤال بردنِ افکارِ منفی که احساساتِ نامطلوب ایجاد می کنند، از انواع روش ها بهره بگیرید.

ممنونم از راهنماییتون 

خیلی کمکم کرد.

بله من خیلی برداشت اشتباه دارم از موقعیت ها متاسفانه.

مثلا چند روز پیش یکی از من پرسید پشت کنکور بمونم و درس بخونم؟ بهش گفتم اگه واقعا هدفت و رشته مورد علاقت واست مهمه بمون پشت کنکور.

حالا شک دارم و نگرانم که مثلا نکنه به خاطر راهنمایی من پشت کنکور بمونه، ولی توی سال کنکورش یوقت به کارهای اشتباهی روی بیاره که با دانشگاه رفتن ازشون پیشگیری شه و پشت کنکور موندنی که من بهش پیشنهاد دادم واسش بد تموم بشه.

و بعدش کلی عذاب وجدان گرفتم و همش نگران اون دخترم، یعنی حتی توی حرف زدنم بسیار حساس شدم و همش حس میکنم از حرفم کسی به اشتباه میفته و خدا از من ناراحت میشه و من باید جوابگو و مسئول عواقب زندگی اون شخص باشم. در حالی که هیچوقت راه حل های اشتباه و غیر معقول به کسی پیشنهاد نکردم و نمیکنم..

همه کسایی که میخوان از لحاظ شرعی حقوق دیگران رو رعایت کنن و با صحبت ها و راهنمایی و معاشرتشون  به کسی آسیب نرسونن و حق الناس رو زیر پا نزارن از حرف زدنشون و کنترل رفتار و گفتارشون در جامعه اذیت میشن؟

مثلا چند روز پیش یکی از من پرسید پشت کنکور بمونم و درس بخونم؟ بهش گفتم اگه واقعا هدفت و رشته مورد علاقت واست مهمه بمون پشت کنکور.

حالا شک دارم و نگرانم که مثلا نکنه به خاطر راهنمایی من پشت کنکور بمونه، ولی توی سال کنکورش یوقت به کارهای اشتباهی روی بیاره که با دانشگاه رفتن ازشون پیشگیری شه و پشت کنکور موندنی که من بهش پیشنهاد دادم واسش بد تموم بشه.

 

شما به یک دخترخانم گفته اید: « اگه واقعا هدفت و رشته مورد علاقت واست مهمه بمون پشت کنکور». اولا جمله تان را به صورت شرطی بیان کرده اید (اگر...). ثانیا این دخترخانم را مجبور به پذیرشِ نظر خود نکرده اید و این دخترخانم اگر هم پشت کنکور بماند، با اختیار خودش این مسأله را انتخاب کرده است و شما فقط نظرتان را گفته اید. ضمن اینکه شما او را به کاری که شرعا و اخلاقا اشتباه باشد توصیه نکرده اید و فقط نظرتان را گفته اید. همه این مسائل را باید در مرحله چالش با افکار منفی در نظر بگیرید. یعنی وقتی با خودتان فکر می کنید «از حرف من این دخترخانم به اشتباه می افته و خدا از من ناراحت میشه»، با خودتان فکر کنید که:

 

- چه شواهد و دلایلی دارم که این دختر از حرف من به اشتباه می افتد؟ چه شواهد و دلایلی علیه این فکر دارم؟

اگر خوب نگاه کنید شما اصلا دلیلی بر اینکه باعث به اشتباه افتادن این دختر شده باشید ندارید.

- آیا در مورد این اتفاق، بزرگ نمایی نکرده ام؟

شما یک اظهار نظر معمولی را به صورت اجبار در نظر می گیرید. ما انسان ها روزانه نظرات زیادی از دیگران می شنویم و به درصد بالایی از نظرات عمل نمی کنیم.

- آیا می توانم به این موقعیت به صورت دیگری نگاه کنم؟

شما در پاسخ به سؤال آن دخترخانم نظرتان را گفتید و سعی کردید با توجه به تجربیات خود به او کمک کنید و قصد خیر داشتید.

 

در بقیه موقعیت ها هم وقتی افکار منفی به ذهن تان خطور می کند، برگه کاغذی بردارید و همه مراحلی که قبلا توضیح دادم را برای زیر سؤال بردن افکار منفی انجام دهید. اگر این تکنیک را زیاد تمرین کنید، بعد از مدتی به صورت خودکار می توانید در ذهن تان افکار منفی را زیر سؤال ببرید و اجازه ندهید افکار منفی مانع پیشرفت تان شوند و حالتان بهتر می شود.

سلام

ممنونم از راهنمایی های خوبی که کردین

 

    

سلام لطفا مثل دفعه قبل منو راهنمایی کنید، اون دفعه خیلی خوب راهنماییم کردین و کمکم شد لطفا اینم جواب بدین و راهنماییم کنید

من خیلی وسواسی شدم یه مدتیه اینجوری شدم همش تا اسم یه فرد فوت شده میشنوم براش فاتحه میخونم یا صلوات میفرستم. میدونم ثواب داره ولی خستم کرده و دیگه حالش رو ندارم از حس اجباری که برام به وجود اومده اذیت میشم.

در مورد شهدا هم همینطور شدم که مثلا اسم یک شهید رو میشنوم بعد تصمیم میگیرم براش یک صلوات بفرستم و بعد همینجور اسم شهدای دیگه هی به ذهنم میرسه و خودم رو مجبور میدونم برای اونها هم صلوات بفرستم و همینطور میشینم و صلوات میفرستم و اگه یه شهید اسمش به ذهنم برسه و بخوام صلوات نفرستم احساس گناه بهم دست میده.

من در طول روز همش در اضطراب اینم که برای مرده ها و اموات یا شهدا صلوات بفرستم یا فاتحه بخونم ،حتی وقتی دارم یک روایت میخونم و آخرش اسم منبع و کتاب اومده و مثلا نوشته آیت الله فلانی این حرف رو زده یا این کتاب رو نوشته خودم رو موظف میدونم براش صلوات بفرستم یا فاتحه بخونم و اگه حال نداشته باشم احساس گناه بهم دست میده و کلا از سر اجباره این کارم.

یا مثلا مدتیه اگه یه چیزی نظرم رو جلب کنه و کلمه "ماشالله" رو نگم احساس گناه بهم دست میده  و همین امروز تصمیم گرفتم دیگه به اجبار ماشالله رو نگم و همون موقع خواهرم اومد تو اتاقم و یک سوالی ازم پرسید و وقتی من نظرم رو گفتم سریع گفت بگو ماشالله و من همش حس میکنم حرف خواهرم یک نشانه بود که من به گفتن ماشالله ادامه بدم و ازش دست نکشم و این نشانه رو باید جدی بگیرم و این یه تلنگر جدی به من بوده که اگه بهش بی تفاوت باشم برای روز قیامتم بد بشه.

اصلا انقدر ذهنم درگیر این چیزاس که زندگی برام سخت شده دلم نمیخواد به چیزایی مجبور باشم که جزو واجبات نیست

لطفا بگید من با این وسواسهام چیکار کنم 

سلام و ادب

خداوند برخی چیزها را واجب نمی داند.

یعنی شما نیز آن را واجب ندانید.

فاتحه خواندن برای مرده ها، واجب نیست

اگر به خدا ایمان دارید، آن را واجب ندانید....

شما میخواهید چیزی که خدا گفته واجب نیست را بر خودتان واجب و لازم بدانید....

پس

با کمال آرامش و به پشتوانه وحی الهی

هر گاه به هر چیزی که واجب نیست بر خورد کردید

به صراحت بگویید خداوند گفته دوست داری انجام بده

دوست نداری انجام نده...

قطعا در بسیاری از این موارد دارید به خودتان فشار می آورید و خودتان را آزار می دهید

پس حتی میتوان گفت باید چنین کارهایی را انجام ندهید...

اصلا فاتحه نخوانید ... بگذارید هر ماه فقط با یک جمله بگویید خدا همه رفتگان را بیامرزد...

مثل آب روان آزاد باشید و به فرمان خدا ایمان بیاورید...

شما هیچ وظیفه ای ندارید که برای شهید دعا کنید...

همان یکبار کافی است...

خودتان را آزار ندهید! 

ارزشمندی شما پیش خدا به این کارها نیست...

 

 

 

البته یک سر این داستان احتمالا به نداشتن اعتماد به نفس و احساس دوست داشتنی نبودن بر می گردد.

آیا شما احساس می کنید خدا شما را دوست دارد حتی اگر هیچ مستحبی انجام ندهید و فقط به واجبات اکتفا کنید؟

 

البته یک سر این داستان احتمالا به نداشتن اعتماد به نفس و احساس دوست داشتنی نبودن بر می گردد.

آیا شما احساس می کنید خدا شما را دوست دارد حتی اگر هیچ مستحبی انجام ندهید و فقط به واجبات اکتفا کنید؟

 

من حتی فکر میکنم اگه واجبات هم انجام ندم باز هم خدا من رو دوست داره چون خالق منه، این رفتارم وسواسی شده که در من ایجاد شده و عمده ترسم اینه که خدا فکر کنه من انسان بخیلی هستم که گاهی اسم اموات یا شهدا بگوشم برسه یا تصویرس از آنها ببینم ولی صلوات یا فاتحه نفرستم دلم نمیخواد بخیل یا خسیس باشم در این امر ، اما من هم خودم سابقه وسواس دارم هم ژنتیک وسواس دارم برای همین خسته شدم از پایبندیم به این قانون، جوری شدم که همش در حال فاتحه خوندن و صلوات فرستادن هستم حتی برای آدم های در قید حیات در مواقع زیادی خودم رو ملزم مزدونم دعا کنم و با صلوات برای حاجت روایی ، رفع مشکل ، موفقیت و ... آنها دعا کنم ... این شده که من دچار وضعیت غیر عادی شدم و دارم از روی وسواس خودم مجبور به این دعاها میدونم و اگه ممانعت  کنم استرس میگیرم، البته دو روزیه دارم خودم رو از این اجبارها دور میکنم چون نمیخوام رفتار وسواس گونه ای در خودم داشته باشم