جمع بندی نکات ادبی سوره مسد چیست؟

تب‌های اولیه

117 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نکات ادبی سوره مسد چیست؟

با سلام و احترام خدمت دوستان و پاسخگویان گرامی

چه نکات ادبی در سوره مسد وجود دارد که آن را به یک شاهکار تبدیل می کند؟ چرا آن را می توان از تمام شاهکارهای ادبیات جهان بالاتر دانست؟
ممنون :Gol:

پاسخ کارشناس

با نام و یاد دوست


کارشناس بحث: استاد تذکره

اين سوره كه تقريبا در اوائل دعوت آشكار پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) نازل شده تنها سوره‏ اى است كه در آن حمله شديدى با ذكر نام نسبت به يكى از دشمنان اسلام و پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) در آن عصر و زمان- يعنى ابو لهب- شده است، و محتواى آن نشان مى‏ دهد كه او عداوت خاصى نسبت به پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله داشت، او و همسرش از هيچ گونه كار شكنى و بد زبانى مضايقه نداشتند.
قرآن با صراحت مى‏ گويد: هر دو اهل دوزخند و اين معنى به واقعيت پيوست، سر انجام هر دو بى ‏ايمان از دنيا رفتند و اين يك پيش گوئى صريح قرآن است.
در حديثى از پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) آمده است كه فرمود: «كسى كه آن سوره را تلاوت كند من اميدوارم خداوند او و ابو لهب را در خانه واحدى جمع نكند» يعنى او اهل بهشت خواهد بود در حالى كه ابو لهب اهل دوزخ است.
ناگفته پيداست اين فضيلت از آن كسى است كه با خواندن اين سوره خط خود را از خط ابو لهب جدا كند، نه كسانى كه با زبان مى‏خوانند ولى ابو لهب‏وار عمل مى ‏كنند.(1)
شأن نزول سوره:
از «ابن عباس» نقل شده هنگامى كه آيه «و انذر عشيرتك
الاقربين»
نازل شد و پيغمبر مأموريت يافت فاميل نزديك خود را انذار كند و به اسلام دعوت نمايد (دعوت خود را علنى سازد) پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بر فراز كوه صفا آمد و فرياد زد: «يا صباحاه»! (اين جمله را عرب زمانى مى‏گفت كه مورد هجوم غافلگيرانه دشمن قرار مى ‏گرفت، براى اين كه همه را با خبر سازند و به مقابله برخيزند) هنگامى كه مردم مكّه اين صدا را شنيدند گفتند: كيست كه فرياد مى‏ كشد؟
گفته شد: «محمّد» است، جمعيت به سراغ حضرتش رفتند.
فرمود: به من بگوئيد اگر به شما خبر دهم كه سواران دشمن از كنار اين كوه به شما حمله‏ ور مى ‏شوند، آيا مرا تصديق خواهيد كرد؟
در پاسخ گفتند: ما هرگز از تو دروغى نشنيده ‏ايم.
فرمود: «انّى نذير لكم بين يدى عذاب شديد من شما را در برابر عذاب شديد الهى انذار مى ‏كنم» (شما را به توحيد و ترك بتها دعوت مى ‏نمايم).
هنگامى كه ابو لهب اين سخن را شنيد گفت: «زيان و مرگ بر تو باد! آيا تو فقط براى همين سخن ما را جمع كردى»؟! در اين هنگام بود كه اين سوره نازل شد.
بعضى در اينجا افزوده‏ اند: هنگامى كه همسر ابو لهب (امّ جميل) با خبر شد كه اين سوره در باره او و همسرش نازل شده، به سراغ پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) آمد در حالى كه آن حضرت را نمى ‏ديد، سنگى در دست داشت و گفت: من شنيده ‏ام «محمّد» مرا هجو كرده، به خدا سوگند اگر او را بيابم با همين سنگ بر دهانش مى‏زنم! من خودم نيز شاعرم! سپس به اصطلاح اشعارى در مذمت پيغمبر و اسلام بيان كرد.
خطر ابو لهب و همسرش براى اسلام و عداوت آنها منحصر به اين نبود، و اگر مى ‏بينيم قرآن لبه تيز حمله را متوجه آنها كرده و با صراحت از آنها نكوهش مى‏ كند.

پی نوشت:
1-برگزيده تفسير نمونه، ج‏5، ص 610

سلام
واقعا حضرت محمد صلوات لله خیلی بدبختی کشید اما اخرشم نفرین نکرد

یه جایی خونده بودم حضرت ادریس (ع) وحی اومد برود انذار کند به حاکم شهر
بعد اون چند بار رفت اما پادشاه نمی دونم گمونم اونو کتک زد چی شد که اون اومد نفرین کرد!
بعدش جبرییل اومد گفت واقغا می خوای نفرین کنی؟ (یعنی تو اگه مصیبت های پیغمبر اخر الزمان ببینی پس چی میگی!)
که ادریس پیامبر هم گفت اره نفرین که بیست سال گمونم بارون نزد تا اینکه پادشاه دستور داد بروند از ادریس عذر خواهی کنن که بعدش قحطی تموم شد

منظورم نسبت صبر و تحمل پیامبر ما بود

با سلام خدمت شما
منظورم از این سوال، بررسی نکات ادبی سوره مسد بود. ممنون میشوم اگر به این موضوع بپردازید.


[/HR]در مورد پیشگویی های قرآن، می توانید تاپیک زیر را مطالعه فرمایید:
پیشگویی درست تا چه اندازه علم غیب را اثبات می کند؟

ممنون :Gol:

بِسْمِ اللَّـهِ (الرَّ‌حْمَـٰنِ)( الرَّ‌حِيمِ)


(تَبَّتْ يَدَا أَبِي (لَهَبٍ) وَتَبَّ) ﴿١

مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا (كَسَبَ) ﴿٢

سَيَصْلَىٰ نَارً‌ا ذَاتَ (لَهَبٍ) ﴿٣

وَامْرَ‌أَتُهُ حَمَّالَةَلْحَطَبِ) ﴿٤

فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن (مَّسَدٍ) ﴿٥

:Kaf:
موضوع جالبيه...
حيف كه من ادبيات عربم خيلي ضعيفه....
ولي پيگير جوابها هستم

سلام
ممنون میشوم اگر پاسخگویان گرامی، نکات ادبی که این سوره را به یک شاهکار تبدیل کرده را بفرمایند.

سلام
در سایت پرسمان آمده است: (لینک)

نقل قول:
اعجاز قرآن در چهار ويژگى و امتياز، تجلى يافته:
1. فصاحت الفاظ و زيبايى عبارات،
2. بلاغت معانى و بلندى مفاهيم،
3. شگفت انگيزى نظم و تأليف موضوعات،
4. بى‏نظيرى اسلوب و سبك.
اجتماع عوامل چهارگانه فوق است كه تأثير در نفوس، لذت تلاوت، نرمى دل و شرح صدر را براى بشر به ارمغان آورده است. و به تعبير استاد مطهرى بشر از خلق اين هندسه بى نظير موجود در قرآن ناتوان است.

ممنون می شوم اگر مصادیق این چهار ویژگی را در سوره مسد بفرمایید. :Gol:

تَبَّتْ » : هلاک شد . نابود گردید . این فعل برای دعا است و به معنی : هلاک باد و نابود باد ! « یَدَا أَبِی لَهَبٍ » : دو دست ابولهب . تسمیه کلّ به اسم جزء است و مراد از دست ، ذات او است ( نگا : جزء عمّ شیخ محمّد عبده ) . « تَبَّ » : هلاک و نابود گردید . فعل ماضی برای تحقّق است و خبر از آینده قطعی می‌دهد . ابولهب عموی پیغمبر بود و سرسخت‌ترین دشمنان آن حضرت بشمار می‌آمد . دائماً او و همسرش أمّ جمیل بر ضدّ اسلام و برای اذیّت و آزار مسلمین در تلاش و تکاپو بودند .‏

سلام مهشید گرامی
ممنونم از مشارکت شما. پس تا اینجا دو تا نکته ادبی ذکر شد:

1- وجود تسمیه کل به اسم جزء در عبارت "یدا ابی لهب".
2- استفاده از فعل ماضی برای خبر دادن قطعی از آینده.

چه نکات ادبی دیگری در این سوره وجود دارد؟
ممنون :Gol:

نکات ادبی فراوانی در این آیه وجود دارد که در سوره های دیگر هم موجود است و دو مورد توسط دوستان بیان شد
1- وجود تسمیه کل به اسم جزء در عبارت "یدا ابی لهب".
2- استفاده از فعل ماضی برای خبر دادن قطعی از آینده.

و مواردی مثل :
1- سین در سیصلی
2- منصوب بودن حماله در حماله الحطب
3- تب در این آیه
4- وجود من مسد
و...

تذکره;647770 نوشت:
1- سین در سیصلی
2- منصوب بودن حماله در حماله الحطب
3- تب در این آیه
4- وجود من مسد
و...

سلام جناب تذکره
ممکنه یه توضیح در مورد هر کدوم بفرمایید؟
ممنون

1- سین در سیصلی :
سین به معنای زودی است لذا مسلما منظور از آیه ((سیصلى نارا ذات لهب )) آتش دوزخ است ، ولى بعضى احتمال داده اند که آتش دنیا را نیز شامل شود.
2- منصوب بودن حماله در حماله الحطب :
منصوب بودن حماله به دلیل حال بودن است ولی زمخشری در کشاف منصوب بودن را به دلیل ذم دانسته و در تقدیر چنین است اذا حماله الحطب
3- تب در این آیه :
((تب )) و ((تباب )) (بر وزن خراب ) به گفته راغب در مفردات به معنى زیان مستمر و مداوم است ، ولى طبرسى در مجمع البیان مى گوید: به معنى زیانى است که منتهى به هلاکت مى شود.
بعضى از ارباب لغت نیز آن را به معنى قطع کردن تفسیر کرده اند، و این شاید به خاطر آن است که زیان مستمر و منتهى به هلاکت طبعا سبب قطع و بریدگى مى شود، و از مجموع این معانى همان استفاده مى شود که در معنى آیه گفته ایم .
البته این هلاکت و خسران مى تواند جنبه دنیوى داشته باشد، یا معنوى و اخروى ، و یا هر دو.

4- وجود من مسد:
جید (بر وزن دید) به معنى گردن است ، و جمع آن ((اجیاد)) مى باشد، بعضى از ارباب لغت معتقدند که جید و ((عنق )) و ((رقبه )) هر سه معنى مشابهى دارند، با این تفاوت که ((جید)) به قسمت بالاى سینه گفته مى شود، و ((عنق )) به پشت گردن یا همه گردن و ((رقبه )) به گردن گفته مى شود، و گاه به یک انسان نیز مى گویند مانند ((فک رقبة )) یعنى آزاد کردن انسان .
((مسد)) (بر وزن حسد) به معنى طنابى است که از الیاف بافته شده .

پی نوشت :
1.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی،چاپ16 ، جلد27 ، ذیل سوره تبت،صص412-425

سلام تذکره گرامی
این مطالب به این جهت در تفسیر ذکر شده اند که به فهم معانی کمک می کنند و لزوماً نمی توان آنها را نکته ادبی دانست. مثلاً با توجه به وجود "س" در "سیصلى" می توان به زمان فعل پی برد. یا مثلاً توجه به معانی دقیق کلمات به فهم بیشتر معنا کمک می کند.

به نظر شما کدام یک از این موارد را می توان جزء نکات ادبی (یعنی نکاتی که موجب بلاغت متن شده اند) دانست؟
چه نکات ادبی دیگری در این سوره وجود دارد؟
ممنون :Gol:

سلام
اجازه بفرمایید سوال رو به شکل دیگری مطرح کنم:
- اگر کسی بخواد مثل سوره مسد رو بیاره، باید چه نکاتی رو رعایت کنه و چه معیارهایی رو برآورده کنه؟
ممنون :Gol:

دوست عزیز
اگر چنین چیزی ممکن بود دیگه خداوند منان در قرآن مجید نمی فرمود که سوره ای مثل سوره های قرآن بیاورید

سلام
ممنون میشم اگر نکات این سوره را بفرمایید.

سلام تذکره گرامی
یه موضوعی به ذهنم رسید: چرا در تحدی گفته اند "مانند یکی از سوره های قرآن" را بیاورید و نگفته اند "مانند یا برتر از یکی از سوره های قرآن" ؟
اگر متنی از نظر بلاغت از یکی از سوره های قرآن برتر باشه، نمی تونه مثل آن سوره باشه. چرا که همین "برتری" با "مانند بودن" در تضاده.


[/HR]یه مثال بزنم خدمتتون:
ابیات زیر رو از حافظ در نظر بگیرید:

[TD="class: b"]شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش
[/TD]
[TD="class: b"]که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش[/TD]
[TD="class: b"]سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش[/TD]
[TD="class: b"]مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش[/TD]
[TD="class: b"]کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار[/TD]
[TD="class: b"]که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش[/TD]





خب این ابیات مثل سوره مسد نیستند، نه از نظر سبک و نه از نظر درونمایه. اما از همین سه تا بیت کلی نکته ادبی میشه استخراج کرد در حالی که از سوره مسد مشکل بتونیم چهار تا نکته ادبی استخراج کنیم.

به طور مثال:
- این ابیات مانند خیلی از اشعار دیگر حافظ دو پهلو اند و ایهام موجود در آن باعث میشود که هم بتوان از آن تعابیر عرفانی برداشت نمود و هم بتوان آن را تعبیر به میگساری کرد. به طور مثال، منظور از "تلخی شراب" هم می تواند اشاره به طعم شراب باشد و هم می تواند به سختی های موجود در راه وصال اشاره کند. منظور از جام جم می تواند معرفت یا جام شراب باشد، به خصوص که در اساطیر ایرانی، جمشید هم کاشف شراب بوده است و هم سازنده جام جهان نما. منظور از آسودگی می تواند مستی حاصل از شراب باشد یا اطمینان قلبی که در اثر رسیدن به حقیقت ایجاد می گردد و ...
- شر و شور: صنعت ازدواج.
- سماط دهر: هم می تواند اضافه استعاری باشد (یعنی سماط استعاره از دنیا باشد) و هم استعاره تشبیهی (یعنی دنیا به فردی تشبیه شده که سفره ای دارد).

- شهد آسایش: استعاره تشبیهی
- مذاقِ حرص : (اضافه تشبیهی) حرص به جایگاه قوه ذائقه یعنی دهان تشبیه شده.
-
تلخ و شور: استعاره از ناکامی (تلخکامی) و بدبختی (شوربختی).

- تضاد بین "شهد" و "تلخ و شور".
- وجود مراعات نظیر بین سماط (به معنای سفره)، شهد، مذاق، تلخ و شور.
- صحرا استعاره از جهان.
- وجود دو نمونه تلمیح در بیت سوم (اشاره به داستان جمشید و داستان بهرام گور).
- وجود ایهام در بیت سوم، به طوری که "گور" را هم می توان به معنای گور خر و هم به معنای قبر دانست. اگر گور را به معنای قبر بگیریم، این بیت اشاره به آن دارد که نه بهرام گور هست و نه مقبره اش (بهرام در هنگام شکار در یک باتلاق غرق شد و از این جهت مقبره ای ندارد). اگر هم آن را به معنای گور خر بگیریم، این بیت می تواند اشاره ای باشد به داستان گم شدن بهرام گور در بيابان. چنان كه در هفت پيكر نظامي آمده است ، بهرام به دنبال گوري تاخت ، گور در غاري رفت و بهرام به دنبال او در غار رفت و ناپديد گشت

.
- کمند صید بهرامی: کنایه از خشم و قهر و قدرت است.
- و ...

یا مثلاً ابیات زیر از حافظ اکثر صنایع ادبی رو در خودشون دارند:
[TD="class: b"]مست از می و مِی‌خواران از نرگس مستش مست[/TD]
[TD="class: b"]در نعل سَمَند او شکل مَه نو پیدا[/TD]
[TD="class: b"]وز قد بلند او بالای صِنوبر پَست[/TD]
[TD="class: b"]آخر به چه گویم هست از خود خبرم؟ چون نیست[/TD]
[TD="class: b"]وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم؟ چون هست[/TD]
[TD="class: b"]شمع دل دمسازم، بنشست چو او برخاست[/TD]
[TD="class: b"]و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست[/TD]
[TD="class: b"]گر غالیه خوش بو شد، در گیسوی او پیچید[/TD]
[TD="class: b"]ور وَسمِه کَمانکِش گشت در ابروی او پیوست[/TD]
[TD="class: b"]بازآی که بازآید عمر شده‌ی حافظ[/TD]
[TD="class: b"]هر چند که ناید باز، تیری که بشد از شست[/TD]
در دیر مغان آمد، یارم قدحی در دست






"تحدی" در لغت به معنای مبارزطلبی است.
و در اصطلاح به آیاتی که خداوند در آن، مخالفان و منکران وحی و نبوت حضرت محمد (صلی‌الله‌علیه‌ و‌آله‌ و سلّم) را به مبارزه و آوردن مثل قرآن دعوت کرده است "آیات تحدی" می‌گویند.

معجزۀ جاوید پیامبر گرامی اسلام قرآن است، كه دارای جنبه های زیادی از اعجاز است و برای همیشه باقی است و با همۀ دوستان و دشمنان خود تحدی و آنان را به مبارزه دعوت كرده است و از آنان خواسته است اگر در الهی بودن قرآن شک و تردیدی دارند کتابی مثل آن یا ده سوره یا حداقل یک سوره مثل یکی از سوره های قرآن بیاورند.
تحدی قرآن سه مرحله یا سه مرتبه داشته است:
1-آوردن قرآنی مثل این قرآن، چنان که می فر ماید: بگو: «اگر انسان ها و پريان (جن و انس) اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند.
2- آوردن ده سوره مثل سوره های این قرآن، خدای متعال می فرماید: " آنها مى‏گويند: او به دروغ اين (قرآن) را (به خدا) نسبت داده (و ساختگى است)! بگو: اگر راست مى ‏گوييد، شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مى ‏توانيد- غير از خدا- (براى اين كار) دعوت كنيد!
3- آوردن یک سوره مثل سوره های این قرآن، خدای متعال می فر ماید : "و اگر در بارۀ آن چه بر بندۀ خود [پيامبر] نازل كرده‏ايم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را- غير خدا- براى اين كار، فرا خوانيد اگر راست مى ‏گوييد
:
۱. آیات تحدی به کل قرآن: آیات ۳۳ و ۳۴ سوره طور [۱] [۲] و ۴۹ و ۵۰ سوره قصص [۳] [۴]؛
۲. آیات تحدی به ده سوره: آیات ۱۳ و ۱۴ سوره هود [۵] [۶]؛
۳. آیات تحدی به یک سوره : آیه ۳۸ سوره یونس [۷] و ۲۳ و ۲۴ سوره بقره . [۸] [۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] [۱۳] [۱۴]
پی نوشت :

۱.
طور/سوره۵۲، آیه۳۳.
۲. طور/سوره۵۲، آیه۳۴.
۳. قصص/سوره۲۸، آیه۴۹.
۴. قصص/سوره۲۸، آیه۵۰.
۵. هود/سوره۱۱، آیه۱۳.
۶. هود/سوره۱۱، آیه۱۴.
۷. یونس/سوره۱۰، آیه۳۸.
۸. بقره/سوره۲، آیه۲۳.
۹. بقره/سوره۲، آیه۲۴.
۱۰. سیوطی، عبد الرحمان بن ابی بکر، ۸۴۹ - ۹۱۱ق، الاتقان فی علوم القرآن، ج۴، ص۴.
۱۱. معرفت، محمد هادی، ۱۳۰۹ -۱۳۸۵، التمهید فی علوم القرآن، ج۴، ص۲۱.
۱۲. زرکشی، محمد بن بهادر، ۷۴۵ - ۷۹۴ق، البرهان فی علوم القرآن (باحاشیه)، ج۲، ص۱۱۰.
۱۳. زرکشی، محمد بن بهادر، ۷۴۵ - ۷۹۴ق، البرهان فی علوم القرآن (باحاشیه)، ج۲، ص۹۹.
۱۴. خالدی، صلاح عبدالفتاح، البیان فی اعجازالقرآن، ص۶۴.

تعبير به «مِثْلِهِ» اشاره به همانند بودن از تمام جهات است

در سوره يونس آيه 38 نيز تحدي به آوردن سوره اي همانند قرآن شده است مي فرمايد «آنها مي گويند او قرآن را به دروغ به خدا بسته، بگو اگر راست مي گوييد يك سوره همانند آن را بياوريد و هر كس را مي توانيد جز خدا به ياري طلبيد» «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِه وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ». واژه «سُورَة»، شامل سوره هاي بزرگ و كوچك قرآن مي شود و تعبير به «مِثْلِهِ» اشاره به همانند بودن از تمام جهات است، و جمله «وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ»، تمام ما سِوَي الله را شامل مي شود. بنابراين اگر قرآن زاييده فكر بشر بود، انسان ديگري نيز مي توانست همانند آن را بياورد، تا چه رسد به اين كه بخواهد از افراد بي شماري نيز كمك گيرد، بخصوص اين كه در ميان عرب جاهلي، فصحا و بلغا فراوان بودند.
منبع :
پيام قرآن ج 8،حضرت آيت الله مكارم شيرازي ؛ به نقل از سايت تبيان(لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها.

تذکره;651150 نوشت:
«آنها مي گويند او قرآن را به دروغ به خدا بسته، بگو اگر راست مي گوييد يك سوره همانند آن را بياوريد و هر كس را مي توانيد جز خدا به ياري طلبيد»

سلام تذکره گرامی
سوال من هم همینجاست: چرا گفته شده "یک سوره همانند آن را بیاورید" و گفته نشده که "مانند یا برتر از آن را بیاورید"؟
ممنون

اولا : مثل و همانند در ترجمه و معنا یکی هستند
ثانیا : خداوند تبارک و تعالی می داند بشر خاکی نمی تواند مثل و همانند سوره های قرآن بیاورد لذا به همین اندازه اکتفا کرده و فرموده است اگر می توانید مثل و همانندش بیاورید

سلام خدمت شما
بنابراین می فرمایید که سوره مسد از نظر فصاحت و بلاغت بالاتر از تمام شاهکارهای ادبیات است.
اما بر اساس چه معیاری؟

هماوردی و تحدی که در قرآن به آنها اشاره شده و اعجاز آیات گویای این مساله است که سوره مسد از نظر فصاحت و بلاغت بالاتر از تمام شاهکارهای ادبیات است.

سلام تذکره گرامی
هدف از تحدی، اثبات وحیانی بودن قرآن است. وحیانی بودن قرآن را نمی توان با دلایل درون دینی اثبات کرد. ما بایستی فصاحت و بلاغت سوره های قرآن را با معیارهای برون دینی بسنجیم.

وقتی شما قرآن را قبول دارید نیازی به دلیل برون دینی نیست ، همین کفایت می کند

سلام تذکره گرامی
در آیه 23 سوره بقره می خوانیم:

نقل قول:
وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ
و اگر در آنچه بر بنده‏ ى خويش نازل كرده‏ايم شك داريد، سوره‏اى مانند آن بياوريد و شاهدان خود را غير از خدا فراخوانيد اگر راست میگوييد

این آیات، تحدی را به عنوان برهانی بر وحیانی بودن قرآن مطرح می کنند. از لحاظ منطقی، اگر وحیانی بودن قرآن را به عنوان پیشفرضی در استدلالهایی که به اثبات وحیانی بودن قرآن می پردازند در نظر بگیریم، دچار مغلطه دور می شویم.

سلام
آیا به جز دلایل درون دینی و استدلالهایی که مبتنی بر وحیانی بودن قرآن اند، دلیلی برای برتر دانستن سوره مسد از تمام شاهکارهای ادبیات بشری داریم؟
ممنون

Mostafa4;659663 نوشت:
سلام
آیا به جز دلایل درون دینی و استدلالهایی که مبتنی بر وحیانی بودن قرآن اند، دلیلی برای برتر دانستن سوره مسد از تمام شاهکارهای ادبیات بشری داریم؟
ممنون

سلام
چون که نکات ادبی سوره مسد خیلی ظریف هستند من و شما که قلب ناپاکی داریم نمی توانیم آنها را درک کنیم مانند آن دو تا خیاط که لباسی ظریف و بسیار زیبا و نامریی برای آن پادشاه دوخته بودند و هرکسی نمی توانست آن را ببیند.

Mostafa4;659663 نوشت:
سلام
آیا به جز دلایل درون دینی و استدلالهایی که مبتنی بر وحیانی بودن قرآن اند، دلیلی برای برتر دانستن سوره مسد از تمام شاهکارهای ادبیات بشری داریم؟
ممنون

سلام علیکم برادر عزیزم،
در مورد تحدّی بارها در سایت بحث داشته‌ایم چرا آنها را نمی‌خوانید؟
تحدّی در اصل یک دعوت به مبارزه برای کسانی است که دیندار نیستند یا در حقانیت این دین تردید دارند ... این تحدّی هم وارد شدن می‌خواهد بحث نظری نیست که از بیرون بخواهید عناصر برتری قرآن را با آثار ادبی و علمی دیگر بسنجید ... برتری قرآن وقتی معلوم جستجوگر می‌شود که کنکاش در قرآن همراه با کنکاش در خود صورت بگیرد ... آیه‌آیه‌ی قرآن نشانه است و این نشانه‌ها را دل می‌شناسد اگر عقل نتواند بشناسد ... این وعده‌ی خداست ... ما امتحان کردیم حق بود شما هم امتحان کنید بدون شک خواهید دانست که حق است ... بحث تحدّی یک بحث شخصی است که هر کسی که در حقانیت قرآن تردید دارد باید خودش واردش شود و آنرا بچشد و توصیفی نیست ...
یا علی علیه‌السلام

عصران;659672 نوشت:
سلام
چون که نکات ادبی سوره مسد خیلی ظریف هستند من و شما که قلب ناپاکی داریم نمی توانیم آنها را درک کنیم مانند آن دو تا خیاط که لباسی ظریف و بسیار زیبا و نامریی برای آن پادشاه دوخته بودند و هرکسی نمی توانست آن را ببیند.

شوخی تلخی بود ...
اینکه ما و شما ناپاک باشیم خیلی دور از ذهن نیست ولی در مقام قیاس بیان اینکه شاهکار بودن قرآن ساخته و پرداخته‌ی ذهن برخی افراد فریبکار باشد از جناب شما به دور بود ... سوره‌ی توحید که چهار آیه دارد کل معارف را در دل خود دارد ... همانطور که تمام معارف قران در باء بسمله‌ی سوره‌ی فاتحة است.
حقیر موافق نیستم که قرآن را شاهکار ادبی یا علمی بدانیم ... در واقع با بیان مرسوم و فهم معمول از تحدّی قران موافق نیستم ... بلکه قرآن منبع و مصدر ادبیات است و نه شاهکاری که از دل ادبیات بیرون آمده باشد ... علم و ادبیات و هر چیز دیگری از قرآن و از اصل آن که کتاب مبین است بیرون می‌آید ... این بحث‌ها برای علمای شیعه غریبه نیست که اولین خلقت خدا بعد از مشیتش خلقت حروف است که کاف و نون در فعل «کُن» مخازن خلقت خدا هستند و اینکه حروف چگونه ترکیب می‌شوند تا کلمات و بعد عبارات و جملات ساخته شوند و عالم وحدت چطور در قابل کتاب آفرینش متکثر گردد ... و قرآن تنزیل یافته‌ی کتاب مبین است که در آن هر رطب و یابسی وجود دارد ... قرآن کلید رمز کل عالم خلقت است که ار مزتبه‌ای از معصوم به مرتبه‌ی دیگری از معصوم نازل گشته است، از حقیقت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که کون جامع هستند به جسم ایشان در قالب یک بشر در میان این همه بشر دیگر، محمد فرزند عبدالله فرزند عبدالمطلب ... قران در ظاهر کتابی است در میان این همه کتاب دیگر ولی هرگز در حقیقت با آنها یکسان و حتی قابل قیاس نیست ... اینکه قرآن را شاهکاری از ادبیات بدانیم پایین آوردن شأن آن است در حدّی که آنچنان علی را پایین آوردند، آنچنان علی را پایین آوردند، آنچنان علی را پایین آوردند که گفتند علی و معاویه ... کلام خدا خلقت خداست و کلام بشر گاه هیچ نیست مگر لهو و لعب ... کلام خدا حق است و متحقق و کلام بشر گاهی باطل است و اگر حق باشد عموماً آغشته به باطل است و کلام حق جز از صدیقی که الحق معه و هو مع الحق صادر نمی‌شود ...
خدا همه‌ی ما را هدایت کند ... ان شاء الله ... و حقیر را بیشتر
یا علی علیه‌السلام

باء;659689 نوشت:
آیه‌آیه‌ی قرآن نشانه است و این نشانه‌ها را دل می‌شناسد اگر عقل نتواند بشناسد ... این وعده‌ی خداست ... ما امتحان کردیم حق بود شما هم امتحان کنید بدون شک خواهید دانست که حق است ...

سلام باء گرامی
ذهن ما یک سری جهت گیری های شناختی داره که در آدرسهای زیر می تونید در موردشون مطالعه بفرمایید:
جهت گیری شناختی تمایل به تایید
تمایل به حمایت از انتخاب
اثر لنگر انداختن
اگر ما بخوایم به صورت شهودی حقیقت رو تشخیص بدیم، این جهت گیری ها می تونند نتیجه رو تحت تاثیر قرار بدن. اگر شما فرضاً به آیین بودا اعتقاد داشته باشید، "تمایل به تایید" باعث میشه هر چه بیشتر کتابهاش رو مطالعه می کنید بیشتر بهش معتقد بشید. اگر هم بهش بی اعتقاد باشید، هر چه بیشتر مطالعه کنید بیشتر بی اعتقاد میشید. چرا که در هر دو حالت، ذهن دنبال چیزی می گرده که اعتقادات قبلیش رو تایید کنه. تمایل به حمایت از انتخاب باعث میشه که وقتی چیزی رو انتخاب کردید، سعی کنید ازش طرفداری کنید. اثر لنگر انداختن هم باعث میشه که به اولین چیزهایی که پذیرفتید بیشتر اهمیت بدید.
این جهت گیری ها نه فقط در زمینه دینی، بلکه در هر تصمیم گیری غیر روشمندی مداخله می کنند. به طور مثال خیلی از مردم دنیا معتقدند که زبان خودشون بهترین زبان دنیاست. اگر این افراد با یک معیار مشخصی زبانهای مختلف را بررسی و درجه خوب بودن آنها را ارزیابی کرده باشند و طبق آن نظر بدهند، می توان نظرشان را تا حد زیادی پذیرفت. وگرنه احتمالش زیاد است که این نظر ناشی از یک جهت گیری شناختی باشد.

Mostafa4;659819 نوشت:
سلام باء گرامی
ذهن ما یک سری جهت گیری های شناختی داره که در آدرسهای زیر می تونید در موردشون مطالعه بفرمایید:
جهت گیری شناختی تمایل به تایید
تمایل به حمایت از انتخاب
اثر لنگر انداختن
اگر ما بخوایم به صورت شهودی حقیقت رو تشخیص بدیم، این جهت گیری ها می تونند نتیجه رو تحت تاثیر قرار بدن. اگر شما فرضاً به آیین بودا اعتقاد داشته باشید، "تمایل به تایید" باعث میشه هر چه بیشتر کتابهاش رو مطالعه می کنید بیشتر بهش معتقد بشید. اگر هم بهش بی اعتقاد باشید، هر چه بیشتر مطالعه کنید بیشتر بی اعتقاد میشید. چرا که در هر دو حالت، ذهن دنبال چیزی می گرده که اعتقادات قبلیش رو تایید کنه. تمایل به حمایت از انتخاب باعث میشه که وقتی چیزی رو انتخاب کردید، سعی کنید ازش طرفداری کنید. اثر لنگر انداختن هم باعث میشه که به اولین چیزهایی که پذیرفتید بیشتر اهمیت بدید.
این جهت گیری ها نه فقط در زمینه دینی، بلکه در هر تصمیم گیری غیر روشمندی مداخله می کنند. به طور مثال خیلی از مردم دنیا معتقدند که زبان خودشون بهترین زبان دنیاست :khandeh!:. اگر این افراد با یک معیار مشخصی زبانهای مختلف را بررسی و درجه خوب بودن آنها را ارزیابی کرده باشند و طبق آن نظر بدهند، می توان نظرشان را تا حد زیادی پذیرفت. وگرنه احتمالش زیاد است که این نظر ناشی از یک جهت گیری شناختی باشد.

سلام علیکم برادر و رحمة الله،

هر سه موردی که فرمودید را قبول دارم ولی بحث حقیر بحث چهارمی بود که جدای از این سه مسیر است. دقت کنید که اگر به شما یک چیزی را به صورت روش‌مند توضیح بدهند شما چطور متوجه آن می‌شوید؟ ما در خودمان جایگاهی برای شعور داریم که درک کردن کار آن است ... یک تعقل داریم و یک تفکر داریم ... اینها همگی با هم متفاوت هستند اگرچه بی‌ارتباط هم نباشند ... متوجه شدن و درک کردن نه با تفکر است و نه با تعقل بلکه با قلب است ... تفکر و تعقل ابزاری هستند که یک مسأله را برای قابل پذیرفته شدن توجیه می‌کند و کمک می‌کنند به اینکه قلب بتواند با خیال راحت و با آرامش مطلبی را بپذیرد یا اینکه از پذیرفتن مطلب مظطرب باشد و غیره ... حالا یک چیزی شبیه به این اگر دقیقاً اینطور نباشد ... اما سؤال اینجاست که تعقل و تفکر چطور می‌توانند به قلب کمک کنند که چه چیزی را بپذیرد؟ آیا اگر یک مطلب بدیهی به شما گفته شود باید فکر کنید تا بپذیرید یا نپذیرید؟ منظورم یک مطلب خیلی خیلی بدیهی است ... مثل درک از وجود داشتن خودتان ... ممکن است فیلسوفی بنشیند رویش فکر کند تا توضیح عقلانی برایش پیدا کند ولی حتی اگر درش شک هم کند می‌داند که شکش به جا نیست بلکه فقط نمی‌فهمد که چطوری است که شکش به جا نیست ... یعنی پاسخ را می‌داند ولی نمی‌داند از کجا ... اطمینان دارد که پاسخش درست هم هست ولی باز نمی‌داند از کجا ... اگر عادت کرده باشد که هیچ چیزی را جز با برهان نپذیرد اگر چیزی را بداند ولی نداند از کجا می‌داند همین یک اضطراب وسواس‌مانند برایش ایجاد می‌کند ... برخی که از پس این شک خود بر نیایند می‌شوند سوفسطایی ... ما با افراد سوفسطایی بحثی نداریم چون ایشان هیچ راهی برای درک حقیقت ندارند ... هر چه بگویید درش تردید می‌کنند و قدم از قدم نمی‌توانند بردارند ... اما باقی افراد و در واقع هر عالمی که دچار وسواس فکری نشده باشد و قلبش مریض نباشد در برخی چیزها یقین حاصل می‌کند و آن چیزها بدیهی هستند ... برخی افراد که معتقد به مثلاً نسبی بودن اخلاق هستند هیچ چیز بدیهی برای نوع انسان قائل نیستند و به عبارت دیگر چیزی به اسم فطرت را برای نوع انسان نمی‌شناسند، این به شما ارتباط خواهد داشت که چیزی به نام وجدانیات و بدیهیات فطری را قبول داشته باشید یا خیر، برای حقیر مسلّم است که فطریات وجود دارد و می‌دانم هم چه چیزی سبب می‌شود که برخی منکر وجود فطرت بشود ... در واقع در اسلام فطرت را می‌دانیم که می‌تواند در زیر غبار غفلت مدفون شود و برای سنجش وجود یا عدم وجود فطرت باید در وضعیت‌های غیر معمول وجود آنرا محک زد ... در قرآن مثال معروف کشتی‌نشستگان آمده است که دچار طوفان شده‌اند ... وقتی که امیدشان از همه جا قطع شد و مرگ را در یک قدمی دیدند تازه در آنجا خدا را خالص می‌خوانند ... شناخت خدا را مسلمین می‌گویند که فطری است ولی این فطرت در شرایط خاصی بروز می‌یابد و در شرایط روزمرگی اصلاً به چشم نمی‌آید و حتی مزیتی بین آن و سایر باورها دیده نمی‌شود ...

تعقل و تفکر از بعد از فرض کردن درست بودن برخی وجدانیات و بدیهیات (فطرت) نقش روشنی می‌یابند ... اگر مطلبی بدیهی بود نیازی به استدلال عقلی و یا تفکر خاصی ندارد و پذیرفتن آن به صورت بدیهی درست خواهد بود ... مطلب تاریکی برای درک شدن مطلب توسط دل وجود ندارد که تفکر و تعقل بخواهد آنرا برایش روشن نماید ... اما اگر مطلبی بدیهی نبود تعقل و تفکر سعی می‌کنند تا مطلب را به مطالب بدیهی برسانند تا برای دل باز قابل درک شود ... اگر مطلب پیچیده‌تر بود تعقل و تفکر سعی می‌کنند تا آنرا به گزاره‌هایی برسانند که یا بدیهی باشند و یا با تفکر و تعقل پیشتر پذیرفتنی شده باشند ... به این ترتیب بر اساس فطرت می‌شود یک ساختار فکری و عقلانی داشت ...

اگر فطرت مغفول مانده باشد و بدیهیات دیگری به جای وجدانیات و فطرت درست فرض شده باشند (همان چیزی که از آن به عنوان جبر فرهنگ و تاریخ و جغرافیات یاد می‌شود) --چون هیچ سیستم فکری بدون پیش‌فرض داشتن برخی اصول موضوعه و بدیهیات نیست-- تفکر باز سعی می‌کنند دل را اقناع کند که البته در این مطلب و جایگاه عقل در این حالت بحثی هست که به بحث ما زیاد ارتباطی ندارد ...

حال ارتباط آن با بحث حقیر از اینجاست که حقیر ادعا می‌کنم که قران یک متن است که مطابق با فطرت است و دل مستقیم آن را می‌شناسد و تأیید می‌کند ... اما در شرایط عادی برای افراد عادی که دچار روزمرگی هستند جایگاه فطرت کجاست؟ فطرتی که دچار غفلت است چطور تحریک می‌شود تا دل بتواند آنرا بشناسد و بپذیرد که درست است؟ این می‌شود همان بحث تحدّی ... تا وقتی که کسی در قرآن غور نکند و تنها مانند روزنامه یا رمان این کتاب را بخواند تنها باید دلش خیلی پاک باشد و فطرتش بیدار باشد که حقانیت قرآن را بشناسد ... حقیر چنین کسی نبودم ... به همین دلیل وارد تحدّی شدم چون خود خدا گفته است که کسی که تردید دارد در مورد اینکه قرآن از طرف خدا است بیاید و تحدّی کند ... حقیر هم وقتی قرآن می‌خواندم اشکالات زیادی درش می‌دیدم و تناقضات اشکار و پنهان زیادی به زعم خودم درش پیدا کردم ... بعد پیش خودم با خدایی که نمی‌دانستم وجود دارد یا ندارد اتمام حجت کردم که اگر هستی و آنطور که ادعا شده است قرآن را برای هدایت ما فرستاده‌ای وجود خودت را برایم اثبات کن ... بعد که در قرآن غور کردم بحمدالله حقایقی دیدم که قادر به انکارش نبودم ... دل تأیید می‌کند و این وعده‌ی خداست ... فرق معجزه با شعبده و جادو در چیست؟ برای شما کسی که از دستمال کاغذی کفتر بیرون می‌آورد و کسی که از کوه شتر بیرون بیاورد چه فرقی دارد؟ چطور متوجه می‌شوید که کدام معجزه است و کدام نیست؟ مرتاض‌های هندی اگر کار عجیبی کنند آیا اگر ادعای نبوت کنند باید بپذیریم؟ فرق معجزه با غیر معجزه در چیست؟ روی این فکر کنید ... اما خدا جوابش را اینطور داده است:

وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّـهِ سَيُرِ‌يكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِ‌فُونَهَا ۚ وَمَا رَ‌بُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
... نشانه‌های را به شما نشان می‌دهد پس آنها را خواهید شناخت ...

توضیح این مطلب را در تاپیک‌های مشابه دیگر داده‌ام که اگر تمایل داشتید و حوصله هم داشتید رجوع بفرمایید ... اگر هم به کل با حرفهای حقیر مخالف هستید که دیگر حقیر حرفی در این مورد ندارم ... ولی اطینان دارم که تحدّی یک مبارزه‌ی نظری در محکمه‌های خارجی و غیره نیست ... اینجا مبارز و قاضی هر دو خود شخص است و خداوند خودش این مسؤولیت را به عهده گرفته است که حقانیت خودش و فرستادگانش را اثبات کند ... به حقیر اثبات کرد و الآن حقیر اینجا فقط شاهدی هستم که بگویم که خدای نازل کننده‌ی قران به وعده‌اش عمل کرد ... اگر شما به این مطلب عمل نکردید و بر تردید باقی ماندید از نظر حقیر در قیامت عذری نخواهید داشت ... و البته حقیر نه کارشناس هستم و نه فردی که سواد قابل اعتنایی داشته باشد ...
یا علی علیه‌السلام

باء;659842 نوشت:
ممکن است فیلسوفی بنشیند رویش فکر کند تا توضیح عقلانی برایش پیدا کند ولی حتی اگر درش شک هم کند می‌داند که شکش به جا نیست بلکه فقط نمی‌فهمد که چطوری است که شکش به جا نیست ... یعنی پاسخ را می‌داند ولی نمی‌داند از کجا ... اطمینان دارد که پاسخش درست هم هست ولی باز نمی‌داند از کجا ...

سلام باء گرامی
کاملاً متوجه منظور شما هستم. اگر یک کتاب را با اعتقاد بخوانیم، بعد از مدتی احساس خاصی نسبت به آن پیدا می کنیم، به طوری که انگار مطمئنیم هر چه در آن نوشته شده درست است اما نمی توانیم توضیحش دهیم. اگر شما خیلی از کتابهای غیر از قرآن رو هم با اعتقاد بخونید همین احساس رو پیدا می کنید. به خصوص کتابهایی که مربوط به عرفانهای شرقی اند یا کتابهایی مثل "راز" این حس رو به شدت ایجاد می کنند و اگر از بچگی با یک کتاب خو گرفته باشیم این حس حتی بیشتر هم می شود. اینجاست که فرد حس می کند چیزی را می داند که زبان از بیانش عاجز است، اما ممکنه این حس غلط باشه.

ایمان گرایی روش کاملاً قابل اعتمادی برای دستیابی به حقیقت نیست، چرا که احتمال خطای زیادی داره. ذهن ما به سبب جهت گیری های شناختی که داره، این قابلیت رو داره که برخی مسائل رو طبق خواست خودش بزرگنمایی کنه و برخی مسائل رو نادیده بگیره. به قول مولانا:

کسی بدیده انکار اگر نگاه کند / نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
وگر به‌چشم ارادت نگه کنی در دیو / فرشته‌ایت نماید به‌چشم، کروبی

اما در عین حال یک موضوع وجود داره:
حتی اگر استدلال محکمی برای اعتقاداتمان نیابیم، به هر حال مجبوریم یک راهی رو در زندگی انتخاب کنیم. اما نباید یادمون بره که چه چیزی رو می دونیم و چه چیزی رو نمی دونیم. وقتی ما بدانیم که استدلالهایی که برای اثبات عقایدمان مطرح می کنیم احتمال خطا دارند، منطقی تر می شویم. آن وقت می توانیم به کسانی که عقاید متفاوتی دارند بیشتر احترام بگذاریم. دیگر متوقع نخواهیم بود که آنان اعتقادات ما را بپذیرند، چرا که دیگر از درستی اعتقاداتمان مطمئن نیستیم.
به قول معروف، جهل مرکب ما تبدیل می شود به یک جهل بسیط و ساده. آن زمان متوجه می شویم که نمی دانیم و سعی می کنیم بیشتر تحقیق کنیم.

Mostafa4;660013 نوشت:
سلام باء گرامی
کاملاً متوجه منظور شما هستم. اگر یک کتاب را با اعتقاد بخوانیم، بعد از مدتی احساس خاصی نسبت به آن پیدا می کنیم، به طوری که انگار مطمئنیم هر چه در آن نوشته شده درست است اما نمی توانیم توضیحش دهیم. اگر شما خیلی از کتابهای غیر از قرآن رو هم با اعتقاد بخونید همین احساس رو پیدا می کنید. به خصوص کتابهایی که مربوط به عرفانهای شرقی اند یا کتابهایی مثل "راز" این حس رو به شدت ایجاد می کنند و اگر از بچگی با یک کتاب خو گرفته باشیم این حس حتی بیشتر هم می شود. اینجاست که فرد حس می کند چیزی را می داند که زبان از بیانش عاجز است، اما ممکنه این حس غلط باشه.


سلام علیکم جناب مصطفی و رحمة الله و برکاته،
شما اگر یک کتاب را خواندید و آنقدر در آن فرو رفتید که پشت سر آن نویسنده‌اش را دیدید و متوجه شدید که او خداست در چه چیز آن می‌توانید تردید کنید؟ صحبت حقیر از تحت تأثیر قرار گرفتن و اینها نبود، از دیدن حقیقت و درک آن با تمام وجود بود ... اینکه خدا را با چشم دل می‌توان دید و قرآن می‌تواند انتسابش به خدا را به هر کسی که جویای حقیقت باشد نشان دهد ...
Mostafa4;660013 نوشت:
ایمان گرایی روش کاملاً قابل اعتمادی برای دستیابی به حقیقت نیست، چرا که احتمال خطای زیادی داره. ذهن ما به سبب جهت گیری های شناختی که داره، این قابلیت رو داره که برخی مسائل رو طبق خواست خودش بزرگنمایی کنه و برخی مسائل رو نادیده بگیره. به قول مولانا:
کسی بدیده انکار اگر نگاه کند / نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
وگر به‌چشم ارادت نگه کنی در دیو / فرشته‌ایت نماید به‌چشم، کروبی



آیت‌الله جوادی آملی بحث خوبی در این باره داشتند ... می‌دانید که برای ما خواب حجت شرعی به حساب نمی‌آید، ولی برای انبیاء یکی از راههای وحی همین خواب و رؤیای صادقه بوده است ... به حضرت ابراهیم علیه‌السلام در خواب دستور دادند که پسرت را ذبح کن ... یک پیامبر چطور می‌فهمد که خوابش مثلاً اضغاث احلام نیست و رؤیای صادقه است؟ پیامبر حقیقت را بدون بدل می‌بیند ... یعنی جز حقیقت نمی‌بیند ... مثل کسی که برود یک کتابخانه و به او بگویند کتاب الف را بیاور و او هر کتابی که بردارد همان کتاب الف باشد چون در آن کتابخانه فقط همین کتاب است و کتاب دیگری نیست ... اما اگر به ما بگویند یک کتاب بیاور می‌پرسیم کدام کتاب را بیاوریم؟ اینجا پر از کتابهای گوناگون است ... به قول آن بزرگوار ما رؤیای صادقه هم که ببینیم غالباً نیاز به تعبیر دارد چون صریح و روشن نیست و در مقام تمثیل و غیره بیان می‌شود ...
صحبت حقیر از ایمانی که در درستی و غلط بودنش تردید باشد حرفی نمی‌زنم ... ایمانی که نظری باشد و لقلقه‌ی زبان باشد را نمی‌گویم ... ایمانی را می‌گویم که روشن‌تر از هر حقیقت دیگری باشد که با هر استدلال و منطق و تفکری ممکن است برای انسان باشد ... ایمانی که زبان بسته شود و تمام وجود انسان به فریاد بیاید که فهمیدم و تأیید کردم ... این ایمان اگر خطا باشد هر استدلال و منطق دیگری هم زیر سؤال می‌رود ... کما اینکه شما متفکر و اهل تعقل باشید و یک چارچوب فکری داشته باشید و حقیر برای شما تمامش را زیر سؤال می‌برم ... به این ترتیب که شما هر گزاره‌ای بگویید علت یا چرایی‌ درستی این گزاره از نظر شما را می‌پرسم و شما به ناچار با تفکر و تعقل و استدلال آن گزاره را سعی می‌کنید برای حقیر ساده کنید تا بتوانم درک کنم، اگر حقیر این کار را ادامه دهم شما به جایی می‌رسید که بدیهیات فکری شماست که دیگر برای آنها دلیلی ندارید ... بنابراین اگر به دنبال حقیقت باشید اصل اساسی برای داشتن هر تفکر حقّی این است که اول فرض‌های درستی داشته باشید تا بعد شالوده‌ی تفکر و تعقل خودتان را بر اساس آن بریزید ... کسانی که سوفسطایی هستند لااقل از این نظر صداقت بیشتری از بسیاری از علمای خداناباور دارند که قبول دارند که اگر وجود خدا را نشود پذیرفت هیچ چیز دیگر را هم نمی‌شود پذیرفت چون ما همیشه فرض‌هایی داریم که از درستی آنها اطمینانی نداریم ...
صحبت حقیر در آن پست سر بدیهیات بود که مقدم بر هر استدلال و تفکر و تعقلی است ... و قرآن را قابل پذیرش بر اساس تنها بدیهیات معرفی کردم ... چیزی نیست که بتوانم برایتان توضیح دهم ... بدیهیات را باید درک کرد و راه دیگری برایش نیست ... به همین خاطر می‌گویم در پاسخ تحدّی قرآن فقط باید آستین را بالا زد و وارد گود شد ... با بحث نظری نمی‌توان هیچ چیزی را ثابت کرد و البته ایمان آوردن یا نیاوردن به قرآن هم یک بحث ایمانی و باطنی است و نه یک بحث نظری که با یک استدلال شکل بگیرد و با یک شبهه سست بگردد ...
Mostafa4;660013 نوشت:
اما در عین حال یک موضوع وجود داره:
حتی اگر استدلال محکمی برای اعتقاداتمان نیابیم، به هر حال مجبوریم یک راهی رو در زندگی انتخاب کنیم. اما نباید یادمون بره که چه چیزی رو می دونیم و چه چیزی رو نمی دونیم. وقتی ما بدانیم که استدلالهایی که برای اثبات عقایدمان مطرح می کنیم احتمال خطا دارند، منطقی تر می شویم. آن وقت می توانیم به کسانی که عقاید متفاوتی دارند بیشتر احترام بگذاریم. دیگر متوقع نخواهیم بود که آنان اعتقادات ما را بپذیرند، چرا که دیگر از درستی اعتقاداتمان مطمئن نیستیم.
به قول معروف، جهل مرکب ما تبدیل می شود به یک جهل بسیط و ساده. آن زمان متوجه می شویم که نمی دانیم و سعی می کنیم بیشتر تحقیق کنیم.

با این رویکرد شما جهل مرکب همیشه وجود خواهد داشت ... چون هر وقت که متوجه شدید که چیزی را که نمی‌دانستید و فکر می‌کردید می‌دانید (جهل مرکب) با دانستن یک مطلب دیگر برطرف شد و الآن متوجه شده‌اید که آن موقع نمی‌دانستید همین ممکن است نتیجه‌ی اشتباهی بوده باشد چون باید آن داده‌ی جدیدی که شما را به این نتیجه‌گیری رسانده هم راستی‌آزمایی شود و تا وقتی که چیزی به عنوان حقیقت مسلّم پذیرفته نشده باشد معیاری برای راستی‌آزمایی هیچ گزاره‌ای وجود ندارد و هر حقیقت‌جویی در یک دریای از سعی و خطاهای بیشمار و نامتناهی گرفتار می‌شود که اگر لطف خدا نباشد حقیر غیرممکن می‌دانم هرگز بتواند از آن طرفی ببندد. هر وقت که فکر کرد که دیگر الآن می‌داند در جهالت مرکب دیگری گرفتار شده است و خبر ندارد و حتی اگر یک بار هم به حقیقت معتقد شده باشد باز لحظه‌ای دیگر با داده‌ی راستی‌آزمایی نشدنی دیگری نظرش را عوض می‌کند و می‌گوید تا کنون در جهل مرکب بودم ...
برادر عزیزم ... دو راه بیشتر پیش روی شما و ما و امثال ما و شما نیست ... یا در همه چیز شک کنیم که این در عمل غیرممکن است چون این ایدئولوژی قابل اعتقاد هست ولی در عمل همیشه بر خلاف آن عمل خواهد شد و به قول خودتان انسان به هر حال یک راهی را در زندگی انتخاب می‌کند، یکی هم اینکه بدیهیات و پیش‌فرض‌هایش را جایی تثبیت کند که بداند موی لای درزش نمی‌رود ... چنین کاری هم بدیهی است که با استدلال قابل انجام نیست چون استدلال تولید محتوی نمی‌کند و تنها محتوای جدید را به محتواهای قدیم پذیرفته شده ارتباط منطقی می‌دهد، مثل ماشینی که اگر الف در آن بریزید هر چیزی که به طور منطقی از آن قابل نتیجه‌گیری باشد را برای شما ردیف می‌کند و اگر در آن باء بریزید هر چیزی را که به طور منطقی از آن قابل نتیجه‌گیری باشد را برایتان ردیف می‌کند ... اما اگرچه بین الف و نتایج آن و باء و نتایج آن جداگانه همیشه ارتباط منطقی محکمی باشد نتایج به دست آمده هرگز فاقد ارزش حقیقی نخواهند بود اگر ورودی آن ماشین دایر بر حقیقت نبوده باشد ...
باید ذهنمان را باز کنیم ... بدیهیات از استدلال به دست نمی‌آیند چون اگر بیایند فق نشان داده‌اند که چیز دیگری قبل از آنها بدیهی فرض شده است ... در ریاضیات هم از قرن بیستم دیگر سعی کردند نظریات را به صورت اصل‌موضوعه‌ای (Axiomatic) بیان کنند و فرض‌های پذیرفته شده برای هر نظریه و در واقع هر ساختار ریاضی کامل و شفاف مشخص باشد و بعد با اصول منطق سعی کنند ببینند چقدر می‌توانند بر اساس آن فرضیات اولیه شرح و بسط ایجاد کرده و قضایای متفاوت را اثبات کنند و جهان ریاضی مبتنی بر آن فرضیات را بسازند و بررسی‌اش کنند ... عالم حقیقت هم همین است ... بدون شناخت حقیقت اصولی با منطق و استدلال هر چیزی که اثبات شود پشیزی ارزش ندارد ... بحث ما در مقدمات حقیقت‌طلبی است و اینکه کسی با تفکرات فرهنگی و اجتماعی خودش به سر بررسی یک ساختار فکری برود بر خلاف اصول فکر کردن و تعقل است ... هر ساختار فکری را ابتدا باید از فرض‌های ابتدایی‌اش شروع به نقد کرد ... قرآن ادعا شده که فطری است و اگر کسی وارد گود شود خواهد دید که انکار قرآن مساوی است با انکار فطرت خودش و بدیهیات خودش و چنین کسی که خودش را انکار کند پوشاننده‌ی حقیقت و کافر است ...

اگر هنوز فکر می‌کنید اینها خلاف عقل است می‌خواهید تا شروع کنیم ببینیم آیا شمای نوعی که یک متفکر و شخصی عاقل هستید چیزی به نام اصل موضوعه و فرض ابتدایی در ساختار فکری خود دارید یا خیر ... اگر داشتید حقیر از شما خواهم خواست آنها را برایم اثبات کنید ... اگر کردید از شما خواهم خواست که فرض‌های پشت همین استدلال را اثبات کنید و الی آخر ... اما اگر نکردید آن وقت از شما می‌پرسم که با چه منطقی همینطوری چیزی را به عنوان اصل پذیرفته‌اید ...

ببخشید اگر با عجله نوشتم ... :Gol:
یا علی علیه‌السلام

باء;660066 نوشت:
شما اگر یک کتاب را خواندید و آنقدر در آن فرو رفتید که پشت سر آن نویسنده‌اش را دیدید و متوجه شدید که او خداست در چه چیز آن می‌توانید تردید کنید؟ صحبت حقیر از تحت تأثیر قرار گرفتن و اینها نبود، از دیدن حقیقت و درک آن با تمام وجود بود ...

باء;660066 نوشت:
یک پیامبر چطور می‌فهمد که خوابش مثلاً اضغاث احلام نیست و رؤیای صادقه است؟ پیامبر حقیقت را بدون بدل می‌بیند ... یعنی جز حقیقت نمی‌بیند ...

سلام
آیا خود شما به این مرتبه رسیده اید و این نتایج دست پیدا کرده اید یا اینکه مثلاً شنیده اید که اگر انسان به مرتبه خاصی برسد به این نتایج خواهد رسید؟

ثانیاً شهود عرفانی کاملاً قابل اعتماد نیست. این شهودها گاهی به نتایج متضادی می رسند و به سادگی نمیشه فهمید که کدوم درسته و کدوم غلط. به طور مثال مکاتب عرفان شرقی هم از شهود به دست آمده اند ولی خیلی از اعتقاداتشون با اسلام در تضاده، پس یا نتیجه اون شهودها نادرست است یا اعتقادات اسلام.

احتمالاً فیلم "ذهن زیبا" رو دیده اید. فیلم در مورد یک ریاضی دان هست که به شیزوفرنی مبتلاست و راهی برای تشخیص اینکه کدوم یک از چیزهایی که می بینه توهمه و کدوم واقعی نداره (شخص مبتلا به شیزوفرنی توهماتش رو اون قدر واقعی می بینه که نمی تونه تفاوتی بین اونها با واقعیت قائل بشه). ایشون در نهایت با اعتماد به حرفای همسرش، می پذیره که دوستش "چارلز" یه توهم بوده. در اینجا اون ریاضی دان انتخاب کرده که به حرفهای همسرش اعتماد کنه، در حالی می تونست انتخابهای دیگری هم داشته باشه:
- ممکن بود تصور کنه که همسرش توهم بوده و دوستش واقعیه.
- ممکن بود تصور کنه که همسرش و دکتر روانپزشکش با دشمنانش (طرفداران شوروی) دست به یکی کرده اند. (اتفاقاً این تصور بسیار محتمل هم به نظر می رسید)

وقتی ذهن انسان این قابلیت رو داره که یک تصویر جعلی رو به جای واقعیت به انسان نمایش بده، خیلی کارهای دیگه هم می تونه کنه. فرض کن مثلاً من به قول شما اونقدر در یک کتاب فرو برم که نویسنده اش رو ببینم. اینجا سر یه دو راهی قرار می گیرم:
- تصور کنم که آنچه دیده ام حقیقت بوده.
- تصور کنم که آنچه دیده ام توهم بوده.
در اون شرایط من هیچ راهی ندارم که بفهمم دارم واقعیت رو می بینم یا توهم. اما به ناچار باید یکی از دو راه رو انتخاب کنم، حتی اگر نیاز باشه برای این انتخاب تاس بندازم.


باء;660066 نوشت:
با این رویکرد شما جهل مرکب همیشه وجود خواهد داشت ...

و در نهایت به اونجایی می رسه که میگه "تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم هنوز نادانم"

Mostafa4;660092 نوشت:
سلام
آیا خود شما به این مرتبه رسیده اید و این نتایج دست پیدا کرده اید یا اینکه مثلاً شنیده اید که اگر انسان به مرتبه خاصی برسد به این نتایج خواهد رسید؟


سلام علیکم و رحمة الله و برکاته،
حقیر ادعایی کردم که نمی‌توانم برای شما ثابتش کنم مگر اینکه خودتان تجربه‌اش کنید و از این طریق حرف حقیر را تأیید کنید، بنابراین اینکه حقیر شخصاً چنین چیزی را تجربه کرده باشم یا نه اثری در بحث ما نخواهد گذاشت، چرا که سنجشی از اعتبار گفته‌های حقیر ندارید، نه سنجشی از صداقت حقیر دارید و نه سنجشی از کیفیت درک چیزی که ادعایش را کرده‌ام ... شاید شما در شرایط یکسان مطلب را طور دیگری تفسیر کرده و بفهمید ... پس خودتان باید تجربه‌اش کنید و شهود عرفانی بیشتر از اینکه قابل اعتماد برای خود شخص نباشد قابل انتقال کامل نیست
Mostafa4;660092 نوشت:

ثانیاً شهود عرفانی کاملاً قابل اعتماد نیست. این شهودها گاهی به نتایج متضادی می رسند و به سادگی نمیشه فهمید که کدوم درسته و کدوم غلط. به طور مثال مکاتب عرفان شرقی هم از شهود به دست آمده اند ولی خیلی از اعتقاداتشون با اسلام در تضاده، پس یا نتیجه اون شهودها نادرست است یا اعتقادات اسلام.


باید وارد گود شوید ... الآن این بحث ما بی‌نتیجه است ... جقیر هرچقدر که به شما بگویم اصالت این درک از اصالت هر استدلال عقلانی و تفکر ذهنی بالاتر است شما می‌گویید که حالا شاید جایی اشتباهی شده باشد و غیره و غیره ... باشد مانعی ندارد ... به قول شما شاید هم این تجربه‌ها صادق نباشند و توهم درک حقیقت باشند ... در این صورت کسی که چنین تجربه‌ای را داشته باشد با خود می‌گوید که پس ایا اصلاً دیگر راهی برای درک حقیقت وجود دارد؟
توجه داشته باشید که حقیر بحثی در مورد جایگاه تفکر و تعقل کردم و اینکه تفکر و تعقل تولید محتوا نمی‌کنند بلکه با رشته‌ی منطق محتواها را به یکدیگر متصل می‌کنند و نتیجه‌ی یک تفکر و تعقل حداکثر همانقدر درست است که پیش‌فرض‌های آن تفکر و تعقل درست بوده است ... آیا شما موافق هستید که امکان ندارد بدون هرگونه پیش‌فرضی دست به تفکر و تعقل زد؟ اگر خیر چرا و چگونه؟ و اگر بله در این صورت پیش‌فرض حقیقی که بتوان بر مبنای آن به کمک تفکر و تعقل گام‌به‌گام در کشف حقایق بیشتر و گسترده‌تر جلو رفت چیست و چطور حقیقی بودن آن را متوجه شدید؟ این را هم البته گفتم که اگر کسی تجربه‌گرایی باطنی را کنار بگذارد و صرفاً در خارج از حیطه‌ی وجود خودش به صورت انتزاعی بحث کند هرگز در حقیقی بودن هیچ پیش‌فرضی ثابت‌قدم نمی‌شود و حتی امکان دارد که تمایزی بین یک پیش‌فرض و نقیض ان پیش‌فرض نیابد چنانکه در ریاضیات چنین چیزی خیلی مرسوم است که مثلاً یک بار اصل انتخاب پذیرفته شود و یک ریاضیات توسعه یابد و یک بار نقیض آن پذیرفته شود و ریاضیات دیگری توسعه یابد که متفاوت از آن ریاضیات اولی است ولی همانقدر درست است که آن اولی درست بود چون فرض آن اصل یا نقیض آن اصل مزیتی بر هم ندارند ... در عالم خارج که حقیقتی ثابت و مستقل از ما و شما وجود دارد هر فرضی لزوماً فرض درست نیست و در نتیجه هر ساختار فکری درست نیست ... تنها ان ساختار فکری قابل قبول و درست است که قبل از همه پیش‌فرض‌هایش درست باشند و بعد استدلال‌هایش از منطق قوی برخوردار باشند ... آیا شما شخصی سوفسطایی هستید که منکر امکان پذیرش قطعی وجود حقیقت و حتی خودتان هستید؟ بله یا خیر شما در ادامه دادن یا ندادن این بحث و چگونگی آن بسیار مؤثر خواهد بود پس لطفاً پاسخ بدهید و از آن عبور نکنید.
Mostafa4;660092 نوشت:

احتمالاً فیلم "ذهن زیبا" رو دیده اید. فیلم در مورد یک ریاضی دان هست که به شیزوفرنی مبتلاست و راهی برای تشخیص اینکه کدوم یک از چیزهایی که می بینه توهمه و کدوم واقعی نداره (شخص مبتلا به شیزوفرنی توهماتش رو اون قدر واقعی می بینه که نمی تونه تفاوتی بین اونها با واقعیت قائل بشه). ایشون در نهایت با اعتماد به حرفای همسرش، می پذیره که دوستش "چارلز" یه توهم بوده. در اینجا اون ریاضی دان انتخاب کرده که به حرفهای همسرش اعتماد کنه، در حالی می تونست انتخابهای دیگری هم داشته باشه:
- ممکن بود تصور کنه که همسرش توهم بوده و دوستش واقعیه.
- ممکن بود تصور کنه که همسرش و دکتر روانپزشکش با دشمنانش (طرفداران شوروی) دست به یکی کرده اند. (اتفاقاً این تصور بسیار محتمل هم به نظر می رسید)


در همان فیلم چه چیزی باعث شد که آن شخص تصمیم بگیرد به حرف همسرش اعتماد کند؟ او دستش را برید و آن ردیاب را نیافت ... به آن خانه‌ی خرابه رفت و خبری نبود ... بعد که دوباره متوهم شد برای دومی توجیهی پیدا کرد اما نهایتاً یک معیار خوب برای تشخیص حقیقت یافت، اینکه در تمام این مدت خواهرزاده‌ی بهترین دوستش رشد نکرده و بزرگ نشده است و مطابق این پیش‌فرض که هر بچه‌ی طبیعی باید رشد کند نتیجه‌گیری کرد که پس این بچه از تمام قوانین عالم خارج تبعیت نمی‌کند و نمی‌تواند متعلق به عالم خارج باشد، پس ساخته‌ی ذهن انتزاعی اوست ...
ما و شما هم باید به دنبال معیار باشیم ... معیار شما چیست در درک حقیقت؟ گزاره‌هایی که حقیر به شما می‌گویم را با چه معیاری راستی‌ازمایی می‌کنید؟ آیا صرفاً به روش استدلالم نگاه می‌کنید یا با نتایجی که از بحث‌هایم می‌گیرم درگیر می‌شوید؟ اگر اولی باشد و در آن ایراد بیابید حقیر باید بررسی کنم و اگر وارد باشد بپذیرم، اما اگر دومی باشد باید دانسته‌های خودتان که معیار سنجش برای گزاره‌های حقیر قرار می‌گیرند را هم واکاوی کنید و این واکاوی اگر درست و منطقی انجام بگیرد تا اصول موضوعه‌ی حاکم بر تفکرات شما پیش خواهد رفت ...
انسان حقیقت‌جو هرگز راه به حقیقت‌ ندارد مگرآنکه دانسته‌های خودش را تا مرحله‌ی بدیهیات شخم بزند و فطرت خودش را که حقیقت مسلم و عینی است بیابد و سپس با تفکر و تعقل بنایی محکم بسازد که هرگز خدشه در آن راه نیابد ... مگرنه خانه از پای‌بست ویران است گرچه دیوارهایش بتونی و سنگی و فولادی باشد و نقشه‌ی بنایش هم عالی و همه چیز به ظاهر سر جای خودش باشد ...
Mostafa4;660092 نوشت:
وقتی ذهن انسان این قابلیت رو داره که یک تصویر جعلی رو به جای واقعیت به انسان نمایش بده، خیلی کارهای دیگه هم می تونه کنه. فرض کن مثلاً من به قول شما اونقدر در یک کتاب فرو برم که نویسنده اش رو ببینم. اینجا سر یه دو راهی قرار می گیرم:
- تصور کنم که آنچه دیده ام حقیقت بوده.
- تصور کنم که آنچه دیده ام توهم بوده.
در اون شرایط من هیچ راهی ندارم که بفهمم دارم واقعیت رو می بینم یا توهم. اما به ناچار باید یکی از دو راه رو انتخاب کنم، حتی اگر نیاز باشه برای این انتخاب تاس بندازم.

حقیر صحبتی از تصور نکردم برادر ... صحبت از درکی بالاتر از هر درک دیگری است که استدلال‌های عقلی برایتان به ارمغان بیاورد ..فضای ذهنی انسان وقتی چنان روشن شود که ابهامی درش نباشد اینجا دیگر می‌توان حقیقت را در پرتوی این نور بصیرت دید و نیازی نیست که کسی دست به تصور و تخیل بزند یا بگوید شاید اینطور یا شاید آنطور ... شاید ندارد خودتان دارید حقیقت را می‌بینید ...
برای تشخیص حقیقت از توهم نیاز به معیار هست ... معیار شما چیست؟
یک آزمایش ... در شب تاریک در دل کوه شاید شده باشد که گیر کرده باشید ... صفحه‌ی موبایل چند سانتی‌متر را هم به زور روشن می‌کند و دیگر همه جا تاریکی است ... چراغ‌قوه تا چند متر ... نور چراغ ماشین تا چند ده متر ولی در یک ستون نسبتاً باریک تاریکی را می‌شکافد ... اتش تا چند متر را ... تمام منابع نوری که به دستمان می‌رسد بسیار محدود است و این تاریکی شب است که غالب است (لطفاً مثال نورافکن را به میان نکشید، در مثال مناقشه نیست) ... اگر به شما بگویند فقط ظرف حدود ۱ ساعت آینده هوا روشن می‌شود که تا کیلومترها با جزئیات قابل دیدن باشد سخت است که انسان قبول کند ... وقتی شب می‌شود اینطور به نظر می‌اید که دیگر تاریکی است و تاریکی ... گویی هرگز صبحی نخواهد بود ... وقتی هم که در دل روز هستید و همه جا به آسانی دیده می‌شود اگر به شما بگویند ظرف دو ساعت آینده اینجا چنان تاریک می‌شود که رنگ دست خودتان را هم نمی‌توانید تشخیص دهید و جزئیات کفشتان را هم نمی‌توانید ببینید باورش سخت است ... وقتی روشنایی غالب است درک کردن تاریکی کار ساده‌ای نیست ... اما در هر دو حالت کمی که صبر کنید می‌بینید بله روشنایی رسید، یا تاریکی آمد و اینها قابل انکار نیستند ... قبل از تجربه کردنشان به نظر بعید می‌امدند ولی وقتی تجربه شدند جای هیچ شک و شبهه‌ای نمی‌ماند و بدیهی به نظر می‌رسد گویی پذیرش عکس آن سخت باشد ... اما هر بار در روز تصور کردن تاریکی گسترده و فراگیر سخت است و در دل شب تصور کردن روشنایی گسترده و فراگیر سخت است تا اینکه این تجربیات و غافلگیری‌ها مدام تکرار می‌شوند و باز هم تکرار می‌شوند و باز هم تکرار می‌شوند ... این بار اگر در روز به شما بگویند که تاریکی فراگیر ظرف چند ساعت همه جا را می‌گیرد باورش برایتان سخت هم که باشد انکارش نمی‌کنید و بلکه اطمینان دارید که چنین چیزی ممکن است ... عکس ان را هم همینطور ...
در مورد درک از حقیقت هم همینطور است ... اگر آن تجربه که گفتم را کسب کنید می‌بینید که خود را در حضور منبع نوری می‌بینید که همه جا را روشن کرده و چنان حضوری را حس می‌کنید که انکار کردنش برایتان مانند انکار کردن وجود خودتان خواهد بود ... در این شرایط تصور اینکه چنین حضوری را بشود حس نکرد و از آن غافل شد سخت است ... اما بعد از یک مدت و مثلاً با روزمرگی انسان دوباره به وضعیتی می‌رسد که اصلاً چنان حضوری را درک نمی‌کند و برعکس در آن تجربه‌اش شک می‌کند که شاید توهم بوده است چون تصور چنان درکی هم به نظر حقیقی نمی‌آید ... اما باز دوباره لحظات حضوری فرا می‌رسد که نور حقیقت انسان را و تمام وجود انسان را احاطه کند تا جایی که انسان قسم بخورد که دیدم و فهمیدم و تأیید کردم که راست است و هرگز کمترین اشتباهی در این تجربه راه ندارد و تصور عکس آن است که مورد استبعاد و تردید است ... و باز زمانی می‌رسد که دوران غفلت است ... و این حالت بارها ادامه می‌یابد و شخص که هر دو حالت را تجربه کرده است در هر کدام از دو حالت تردید خود در شرایط قبلی را نسبت به شرایط فعلی‌اش راستی‌ازمایی می‌کند ... آیا آنچه اکنون از حضور تجربه می‌کنم ممکن است یک توهم باشد؟ آیا الآن خواب هستم و به زودی بیدار می‌شوم؟ وقتی که مطمئن شد هر دو حالت درک حضور قوی و غفلت از آن و روزمرگی هستند تازه می‌بیند که این شرایط مانند همان قضیه‌ی شب و روز است ... آیا تاریکی و روشنایی یکسان است؟ ایا سایه و حرارت یکی هستند؟ آیا کور با بینا یکی است؟ اینها را باید چشید تا فرق میان آنها را فهمید ... این زندگی در عالم حقیقت است و علم حقیقی متفاوت از انتزاع است ... اینجا بحث فقط روی کاغذ نیست ... درک از حقیقت بدون وارد ماجرا شدن امکان ندارد ... اگر وارد گود شوید و اختلاف شب و روز را با تمام وجود بچشید دیگر در شب‌هنگام درباره‌ی صدق تجربه‌ی روزتان تردید نمی‌کنید و در روزهنگام درباره‌ی غفلت زمان شب مردد نخواهید بود ... درک اینکه کدام تجربه روز است و کدام تجربه‌ی شب است نیز پیچیده نخواهد بود، چون وجود تجربه‌ی حقیقی است و عدم تجربه‌ی ناشی از غفلت است ... تجربه‌ای که در آن حضور خدا دیده می‌شود و غیرقابل انکار است به ناچار تجربه‌ی روز است و تجربه‌ی روزمرگی به ناچار تجربه‌ی شب است و غفلت از نور ...وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ‌ * وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ‌ * وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُ‌ورُ‌ * وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يُسْمِعُ مَن يَشَاءُ ۖ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ‌

چنین مطلبی در روایت هم وارد شده است ... آنجا که آن صحابی امام عسکری علیه‌السلام خدمت ایشان رسید و امام زمان علیه‌السلام را دید و امام علیه‌السلام او را توجه دادند به اینکه به زودی وقتی مرا نیافتی شرایطی پیش می‌اید که در وجود من و تجربه‌ی دیدار امروزمان مردّد شوی و به تردید بیفتی، پس هشدار که بعد از درک حقیقت در آن به شک نیفتی ... (نقل به مضمون)
ما در تشخیص حق و حقیقت معیار داریم ... نباید سنگ بنای حقیقت‌جویی انسان تصورات و فرض‌های تصادفی و تاس انداختن باشد ...
Mostafa4;660092 نوشت:
و در نهایت به اونجایی می رسه که میگه "تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم هنوز نادانم"

دانشی که نهایتش نادانی باشد دانایی نیست ... منظور از این شعر هم این نیست که بگوید نهایت دانایی اگر نادانی باشد این خودش علم زیادی است ... بلکه همانطور که خودتان هم بهتر می‌دانید شخصی دانا به این نتیجه رسیده است که «هنوز» نادانسته‌هایش بسیار زیاد هستند و چه بسا آنچه می‌داند در مقابل آنچه نمی‌داند قابل صرفنظر باشد ... ولی در هر صورت آنچه که می‌داند را باید بداند مگرنه نادان است ... باید هم بداند که اگر باز تلاش کند دانسته‌هایش زیادتر می‌شوند و نادانسته‌هایش کمتر می‌شوند ... این هم فقط وقتی ممکن است که هم برای «علم» حقیقتی خارج از وجود ناظر قائل بشویم و هم اینکه عالم معیاری برای تشخیص «حقیقی بودن» گزاره‌های علمی داشته باشد ... در غیر این صورت خودش فکر کرده دانسته‌هایش زیاد شده است ولی در اصل هیچ قضاوتی نمی‌توان در این مورد داشت که با افزایش تعداد گزاره‌هایی که بامنطق به آنها رسیده است دانسته‌های غلطش افزایش یافته است یا دانسته‌های درستش ... اگر معیاری از حق وجود نداشته باشد چه بسا معنای شعری که فرمودید همین باشد که دانش برای او نادانی به ارمغان آورده است ...
یا علی علیه‌السلام

با سلام بر همه عزیزانی که در این بحث زیبا و قشنگ نکات ادبی سوره مسد وارد شدید ولی به نظرم از بحث خارج شدید و کفایت مذاکرات می کند.

سلام باء گرامی
بسیار از نظرات شما لذت بردم. خوشحال میشم اگر یک تاپیک در مورد ایجاد بفرمایید. کلی سوال دارم که می خوام در اون مورد بپرسم.

اما برگردیم به تحدی:
آیا در روایات آمده است که پیامبر و ائمه به کسانی که قصد پاسخگویی به تحدی را داشته اند چگونه پاسخ داده اند؟
آیا ایشان تحدی را موضوعی قلبی دانسته اند یا یک استدلال عقلی؟

Mostafa4;661398 نوشت:
سلام باء گرامی
بسیار از نظرات شما لذت بردم. خوشحال میشم اگر یک تاپیک در مورد ایجاد بفرمایید. کلی سوال دارم که می خوام در اون مورد بپرسم.


سلام علیکم برادر و رحمة الله،
در چه موردی؟ شما تاپیک درست کنید تا کارشناسان و دوستان با هم در آن مشارکت کنند، حقیر هم اگر مطلبی به ذهنم رسید در تاپیکتان شرکت می‌کنم، گرچه به امضای حقیر هم توجه داشته باشید، فعالیت‌های حقیر جنبه‌ی هم‌فکری دارد مگرنه نظرات شخصی‌ام به خودی خود اعتباری ندارند :Gol:
Mostafa4;661398 نوشت:
اما برگردیم به تحدی:
آیا در روایات آمده است که پیامبر و ائمه به کسانی که قصد پاسخگویی به تحدی را داشته اند چگونه پاسخ داده اند؟
آیا ایشان تحدی را موضوعی قلبی دانسته اند یا یک استدلال عقلی؟

فکر می‌کنم ایشان هم قلبی می‌دانستند ... الآن فقط یک روایت در این زمینه به ذهنم می‌رسد که آن هم به این صورت است:

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص: 377

[/HR]وَ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ:
اجْتَمَعَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ وَ أَبُو شَاكِرٍ الدَّيَصَانِيُّ الزِّنْدِيقُ وَ عَبْدُ الْمَلِكِ الْبَصْرِيُّ وَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ يَسْتَهْزِءُونَ بِالْحَاجِّ وَ يَطْعَنُونَ بِالْقُرْآنِ
فَقَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ تَعَالَوْا نَنْقُضْ كُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا رُبُعَ الْقُرْآنِ وَ مِيعَادُنَا مِنْ قَابِلٍ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ نَجْتَمِعُ فِيهِ وَ قَدْ نَقَضْنَا الْقُرْآنَ كُلَّهُ فَإِنَّ فِي نَقْضِ الْقُرْآنِ إِبْطَالَ نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ فِي إِبْطَالِ نُبُوَّتِهِ إِبْطَالُ الْإِسْلَامِ وَ إِثْبَاتُ مَا نَحْنُ فِيهِ
فَاتَّفَقُوا عَلَى ذَلِكَ وَ افْتَرَقُوا
فَلَمَّا كَانَ مِنْ قَابِلٍ اجْتَمَعُوا عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ
فَقَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ أَمَّا أَنَا فَمُفَكِّرٌ مُنْذُ افْتَرَقْنَا فِي هَذِهِ الْآيَةِ- فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا «1» فَمَا أَقْدِرُ أَنَّ أَضُمَّ إِلَيْهَا فِي فَصَاحَتِهَا وَ جَمِيعِ مَعَانِيهَا شَيْئاً فَشَغَلَتْنِي هَذِهِ الْآيَةُ عَنِ التَّفَكُّرِ فِيمَا سِوَاهَا فَقَالَ عَبْدُ الْمَلِكِ وَ أَنَا مُنْذُ فَارَقْتُكُمْ مُفَكِّرٌ فِي هَذِهِ الْآيَةِ- يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ‏ «2» وَ لَمْ أَقْدِرْ عَلَى الْإِتْيَانِ بِمِثْلِهَا فَقَالَ أَبُو شَاكِرٍ وَ أَنَا مُنْذُ فَارَقْتُكُمْ مُفَكِّرٌ فِي هَذِهِ الْآيَةِ- لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا «3» لَمْ أَقْدِرْ عَلَى الْإِتْيَانِ بِمِثْلِهَا فَقَالَ ابْنُ الْمُقَفَّعِ يَا قَوْمِ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ لَيْسَ مِنْ جِنْسِ كَلَامِ الْبَشَرِ وَ أَنَا مُنْذُ فَارَقْتُكُمْ مُفَكِّرٌ فِي هَذِهِ الْآيَةِ- وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ «4» وَ لَمْ أَبْلُغْ غَايَةَ الْمَعْرِفَةِ بِهَا وَ لَمْ أَقْدِرْ عَلَى الْإِتْيَانِ بِمِثْلِهَا
قَالَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ فَبَيْنَمَا هُمْ فِي ذَلِكَ إِذْ مَرَّ بِهِمْ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ع فَقَالَ قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً «5» فَنَظَرَ الْقَوْمُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ قَالُوا لَئِنْ كَانَ لِلْإِسْلَامِ حَقِيقَةٌ لَمَا انْتَهَتْ أَمْرُ وَصِيَّةِ مُحَمَّدٍ إِلَّا إِلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْنَاهُ قَطُّ إِلَّا هِبْنَاهُ وَ اقْشَعَرَّتْ جُلُودُنَا لِهَيْبَتِهِ ثُمَّ تَفَرَّقُوا مُقِرِّينَ بِالْعَجْز

الإحتجاج / ترجمه جعفرى، ج‏2، ص: ۳۱۴-۳۱۷


[/HR]هشام بن حكم گويد: روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع در بيت اللَّه الحرام اجتماع كرده و حاجيان را مسخره مى‏‌كردند و بر قرآن طعن زده و عيب مى‏‌گرفتند.
ابن أبى العوجاء گفت: دوستان! بياييد هر كدام از ما چهار نفر يك چهارم قرآن را نقض كنيم، و قرار ما سال ديگر همين جا باشد، در اينجا اجتماع نموده در حالى كه تمام قرآن را نقض نموده‏ايم، كه نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانيّت ما
پس همگى بر اين امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند
وقتى سال آينده در بيت اللَّه الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت: امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفكّر در اين آيه هستم: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» «1» و نتوانستم هيچ چيزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه كنم، و تنها تفكّر در همين يك آيه مرا از آيات ديگر واداشت.
عبد الملك گفت: و من نيز از هنگامى كه از شما جدا شده‏ام غرق انديشه در اين آيه هستم: «يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ‏ وَ الْمَطْلُوبُ» «1» و ديگر قادر به آوردن مثل آن نشدم.
أبو شاكر گفت: من نيز غرق اين آيه شدم: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» «2» و ديگر نتوانستم آيه‏اى مانند آن بياورم.
ابن مقفّع گفت: اى قوم، اين قرآن از جنس بشر نيست، و من نيز از زمان جدايى غرق اين آيه شدم: «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» «3» و به كنه معرفت آن دست نيافتم، و نه توانستم مانندش را بياورم.
هشام بن حكم گويد: اين گروه در همين كلام بودند كه ناگاه امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام از كنارشان عبور كرد و اين آيه را تلاوت فرمود: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً «1»!! آنان نگاهى به هم انداخته و گفتند: اگر اسلام را حقيقتى باشد امر وصيّت محمّد جز به جعفر بن محمّد نرسد، بخدا هر گاه به او نگريستيم هيبتش ما را گرفته و پوستمان از لرز منقبض شده! سپس با اقرار به ناتوانى و عجز پراكنده شدند.

این افراد سالها در کفر بودند و با قرآن سر جنگ داشتند ولی هرگز روی هیچ آیه‌ای از ان به قصد نبرد با آن متمرکز نشده بودند و گمانشان هم این بود که در طول یک سال می‌توانند هر کدام یک چهارم قرآن را باطل کنند، اما وقتی وارد گود شدند هر کدام سر یک و تنها یک آیه گیر کردند، در واقع آیه یعنی نشانه و اگر تحدّی بر سوره وارد شده است به این معنی نیست که سوره‌ها نشانه باشند ولی آیات به تنهایی آیه نباشند، بلکه ظاهراً به این جهت است که بستگی به افکار و شخصیت افراد و برخی شرایط دیگر برحی آیات بر برخی افراد بیشتر اثر دارد، در نتیجه تحدی بر مجموعه‌ی سوره انجام شده است و در نتیجه هر کسی هر سوره‌ی بلند یا کوتاهی را که برای تحدی انتخاب کند حتماً آیه‌ای از آیات آن وجود خواهد داشت که در آن شخص زمین‌گیر شده و شهادت می‌دهد که این قرآن کلام بشر نیست و کلام خداست ... اینکه دیگر بعد از آنکه حق بر او روشن شد ایمان بیاورد یا نیاورد البته بحث دیگری است ... موضوع اینجاست که خدا بر برندگانش اتمام حجت خواهد داشت. اگر این بحث استدلالی بود بدون وارد شدن به گود هم باید ظرف آن سالها که آن افراد کافر بودند می‌توانستند همین نتایج را بگیرند، ولی نگرفتند ... پس این بحث نیاز به درک شخصی دارد ... تجربه‌اش هم قابل انتقال به غیر نیست ... یعنی مثلاً آیه‌ای که برای ابن مقفع تکان‌دهنده بود شاید برای یک دیگرشان آنطورها هم تکان دهنده نبوده باشد و او را به آن درک عمیقی که خدا وعده داده است نرساند ...
در پناه خدا باشید
یا علی علیه‌السلام

سلام

باء;661508 نوشت:
هشام بن حكم گويد: روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع در بيت اللَّه الحرام اجتماع كرده و حاجيان را مسخره مى‏‌كردند و بر قرآن طعن زده و عيب مى‏‌گرفتند ...

صحت روایات نقل شده از مشرکان هم بایستی بررسی بشه، چرا که ممکنه روایات نادرستی هم به اونها نسبت داده بشه.
روایتی که فرمودید به نظر می رسه سلسله راویانش کامل نیست: گفته های چهار نفر از مشرکان توسط هشام بن حکم نقل شده، اما مشخص نیست که کدام یک از افرادی که شاهد گفتگوی این چهار نفر بوده این موضوع رو برای هشام نقل کرده.
بارها دیده ایم که خبرهایی در مورد مسلمان شدن افراد معروف منتشر میشه، مانند "شیعه شدن انیشتین و مکاتبات او با آیت الله بروجردی" و حداقل بسیاری از این خبرها نادرست اند. بعید نیست که در زمانهای قدیم هم خبرهای نادرستی در موارد این چنینی منتشر شده باشه.

[/HR]در زمان صدر اسلام برخی سعی کردند که با ساختن متنهایی به تحدی قرآن جواب دهند. پاسخ پیامبر به آنان چه بوده؟

[/HR]
باء;661508 نوشت:
ظاهراً به این جهت است که بستگی به افکار و شخصیت افراد و برخی شرایط دیگر برحی آیات بر برخی افراد بیشتر اثر دارد، در نتیجه تحدی بر مجموعه‌ی سوره انجام شده است و در نتیجه هر کسی هر سوره‌ی بلند یا کوتاهی را که برای تحدی انتخاب کند حتماً آیه‌ای از آیات آن وجود خواهد داشت که در آن شخص زمین‌گیر شده و شهادت می‌دهد که این قرآن کلام بشر نیست و کلام خداست ...

در سوره مسد کدام آیه این ویژگی رو داره؟

Mostafa4;661569 نوشت:
سلام
...
در زمان صدر اسلام برخی سعی کردند که با ساختن متنهایی به تحدی قرآن جواب دهند. پاسخ پیامبر به آنان چه بوده؟

سلام علیکم و رحمة الله،
چیز خاصی در ذهن ندارم ...
اما در تفسیر منسوب به امام عسکری علیه‌السلام مطلبی دیده بودم که فراموشش کرده بودم، ان شاء الله همانقدر که برای حقیر بسیار مورد استفاده بود برای شما هم باشد، فقط ببخشید که ترجمه‌اش را در اختیار نداشتم:

التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص: ۱۵۵-۱۵۱


[/HR]قوله عز و جل وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ‏

قَالَ الْإِمَامُ «4» ع فَلَمَّا ضَرَبَ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلْكَافِرِينَ الْمُجَاهِرِينَ- الدَّافِعِينَ لِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ النَّاصِبِينَ الْمُنَافِقِينَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص، الدَّافِعِينَ مَا «5» قَالَهُ مُحَمَّدٌ ص فِي أَخِيهِ عَلِيٍّ، وَ الدَّافِعِينَ أَنْ يَكُونَ مَا قَالَهُ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى، وَ هِيَ آيَاتُ مُحَمَّدٍ ص وَ مُعْجِزَاتُهُ [لِمُحَمَّدٍ] مُضَافَةً إِلَى آيَاتِهِ الَّتِي بَيَّنَهَا لِعَلِيٍّ ع بِمَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ، وَ لَمْ يَزْدَادُوا إِلَّا عُتُوّاً وَ طُغْيَاناً قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِمَرَدَةِ أَهْلِ مَكَّةَ وَ عُتَاةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ: وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا حَتَّى تَجْحَدُوا أَنْ يَكُونَ مُحَمَّدٌ رَسُولَ اللَّهِ ص- وَ أَنْ يَكُونَ هَذَا الْمُنَزَّلُ‏ عَلَيْهِ [كَلَامِي، مَعَ إِظْهَارِي عَلَيْهِ‏] بِمَكَّةَ، الْبَاهِرَاتِ مِنَ الْآيَاتِ كَالْغَمَامَةِ الَّتِي كَانَتْ يُظِلُّهُ بِهَا «1» فِي أَسْفَارِهِ، وَ الْجَمَادَاتِ الَّتِي كَانَتْ تُسَلِّمُ عَلَيْهِ مِنَ الْجِبَالِ- وَ الصُّخُورِ وَ الْأَحْجَارِ وَ الْأَشْجَارِ، وَ كَدِفَاعِهِ قَاصِدِيهِ بِالْقَتْلِ عَنْهُ وَ قَتْلِهِ إِيَّاهُمْ، وَ كَالشَّجَرَتَيْنِ الْمُتَبَاعِدَتَيْنِ اللَّتَيْنِ تَلَاصَقَتَا- فَقَعَدَ خَلْفَهُمَا لِحَاجَتِهِ، ثُمَّ تَرَاجَعَتَا إِلَى مَكَانِهِمَا «2» كَمَا كَانَتَا، وَ كَدُعَائِهِ الشَّجَرَةَ فَجَاءَتْهُ مُجِيبَةً «3» خَاضِعَةً ذَلِيلَةً، ثُمَّ أَمَرَهُ لَهَا بِالرُّجُوعِ فَرَجَعَتْ سَامِعَةً مُطِيعَةً فَأْتُوا يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ وَ الْيَهُودِ (وَ يَا مَعْشَرَ النَّوَاصِبِ) «4» الْمُنْتَحِلِينَ الْإِسْلَامَ، الَّذِينَ هُمْ مِنْهُ بِرَاءٌ، وَ يَا مَعْشَرَ الْعَرَبِ الْفُصَحَاءِ الْبُلَغَاءِ ذَوِي الْأَلْسُنِ بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ مِنْ مِثْلِ مُحَمَّدٍ «5» ص، رَجُلٌ «6» مِنْكُمْ لَا يَقْرَأُ وَ لَا يَكْتُبُ وَ لَمْ‏ يَدْرُسْ كِتَاباً، وَ لَا اخْتَلَفَ إِلَى عَالِمٍ وَ لَا تَعَلَّمَ مِنْ أَحَدٍ، وَ أَنْتُمْ تَعْرِفُونَهُ فِي أَسْفَارِهِ وَ حَضَرِهِ بَقِيَ كَذَلِكَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ أُوتِيَ جَوَامِعَ الْعِلْمِ [حَتَّى عَلِمَ‏] عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ. فَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنْ هَذِهِ الْآيَاتِ- فَأْتُوا «1» مِنْ مِثْلِ هَذَا الْكَلَامِ لِيُبَيَّنَ أَنَّهُ كَاذِبٌ كَمَا تَزْعُمُونَ، لِأَنَّ كُلَّ مَا كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ- فَسَيُوجَدُ لَهُ نَظِيرٌ فِي سَائِرِ خَلْقِ اللَّهِ.
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَعَاشِرَ قُرَّاءِ الْكُتُبِ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى فِي شَكٍّ مِمَّا جَاءَكُمْ بِهِ مُحَمَّدٌ ص مِنْ شَرَائِعِهِ، وَ مِنْ نَصْبِهِ أَخَاهُ سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَصِيّاً- بَعْدَ أَنْ قَدْ أَظْهَرَ لَكُمْ مُعْجِزَاتِهِ الَّتِي مِنْهَا: أَنْ كَلَّمَتْهُ الذِّرَاعُ الْمَسْمُومَةُ، وَ نَاطَقَهُ ذِئْبٌ وَ حَنَّ إِلَيْهِ الْعُودُ وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ وَ دَفَعَ اللَّهُ عَنْهُ السَّمَّ الَّذِي دَسَّتْهُ الْيَهُودُ فِي طَعَامِهِمْ، وَ قَلَبَ «2» عَلَيْهِمُ الْبَلَاءَ وَ أَهْلَكَهُمْ بِهِ، وَ كَثَّرَ الْقَلِيلَ مِنَ الطَّعَامِ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ يَعْنِي مِنْ مِثْلِ [هَذَا] الْقُرْآنِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الزَّبُورِ وَ صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ ع وَ الْكُتُبِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ «3» فَإِنَّكُمْ‏ لَا تَجِدُونَ فِي سَائِرِ كُتُبِ اللَّهِ سُورَةً- كَسُورَةٍ مِنْ هَذَا الْقُرْآنِ. وَ كَيْفَ يَكُونُ كَلَامُ مُحَمَّدٍ الْمُتَقَوَّلُ أَفْضَلَ مِنْ سَائِرِ كَلَامِ اللَّهِ وَ كُتُبِهِ، يَا مَعْشَرَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى.
ثُمَّ قَالَ لِجَمَاعَتِهِمْ: «وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ» ادْعُوا أَصْنَامَكُمُ الَّتِي تَعْبُدُونَهَا يَا أَيُّهَا الْمُشْرِكُونَ، وَ ادْعُوا شَيَاطِينَكُمْ يَا أَيُّهَا النَّصَارَى وَ الْيَهُودُ، وَ ادْعُوا قُرَنَاءَكُمْ مِنَ الْمُلْحِدِينَ- يَا مُنَافِقِي الْمُسْلِمِينَ مِنَ النُّصَّابِ لِآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبِينَ، وَ سَائِرِ أَعْوَانِكُمْ «1» عَلَى إِرَادَتِكُمْ «2» إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ بِأَنَّ مُحَمَّداً تَقَوَّلَ هَذَا الْقُرْآنَ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِهِ، لَمْ يُنْزِلْهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ، وَ إِنَّ مَا ذَكَرَهُ مِنْ فَضْلِ عَلِيٍّ ع عَلَى جَمِيعِ أُمَّتِهِ- وَ قَلَّدَهُ سِيَاسَتَهُمْ «3» لَيْسَ بِأَمْرِ أَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ.
ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا أَيْ [إِنْ لَمْ تَأْتُوا يَا أَيُّهَا الْمُقَرَّعُونَ بِحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ لَنْ تَفْعَلُوا أَيْ‏] وَ لَا يَكُونُ هَذَا مِنْكُمْ أَبَداً فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا- حَطَبُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ تُوقَدُ [فَ] تَكُونُ عَذَاباً عَلَى أَهْلِهَا أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ الْمُكَذِّبِينَ بِكَلَامِهِ وَ نَبِيِّهِ، النَّاصِبِينَ الْعَدَاوَةَ لِوَلِيِّهِ وَ وَصِيِّهِ.
قَالَ: فَاعْلَمُوا بِعَجْزِكُمْ عَنْ ذَلِكَ أَنَّهُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى- وَ لَوْ كَانَ مِنْ قِبَلِ الْمَخْلُوقِينَ «4» لَقَدَرْتُمْ عَلَى مُعَارَضَتِهِ.
فَلَمَّا عَجَزُوا بَعْدَ التَّقْرِيعِ وَ التَّحَدِّي، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ‏ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً «1».

Mostafa4;661569 نوشت:
در سوره مسد کدام آیه این ویژگی رو داره؟

بستگی به خود شما خواهد داشت، واردش که بشوید خواهید دانست ... روی کلمه‌ یا آیه‌ای گیر می‌کنید و حیرت می‌کنید که فکرش را هم نمی‌کردید ... کافی است دست به قلم شوید و روی کلماتش تحقیق کنید تا بر متن آن مسلط شوید که بخواهید مانند آنرا بیاورید ...
آیه‌آیه‌ی قرآن نشانه است ولی تمام آیات برای همه‌ی افراد به طرز یکسانی مؤثر نیست ... در هر انقلابی فاعلیت فاعل و قابلیت قابل هر دو مؤثرند ... اینکه قرآن نشانه‌ی صدق دعوی رسول خداست صلی‌الله‌علیه‌وآله نشان می‌دهد که باید طوری باشد که برای تمام مخاطبانش از نوع انسان و جن (یعنی قابلیت قابل هر چه که باشد، انسان باشد یا جن، جوان باشد یا پیر، باهوش باشد یا کم‌هوش ...) بتواند چنان شناختی از حقیقت را به ایشان بچشاند
یا علی علیه‌السلام

سلام
تا اینجا دو تا دیدگاه در مورد تحدی داریم:
1- تحدی در مورد آوردن متنی است که از نظر معیارهای فصاحت و بلاغت مانند یا بالاتر از یکی از سوره های قرآن باشد و ادببان و متخصصان زبان عربی باید در مورد این برتری داوری کنند.
2- تحدی در مورد آوردن متنی است که از نظر برخی مسائل متافیزیکی مانند یا بالاتر از یکی از سوره های قرآن باشد و کسی می تواند این برتری را درک کند که به درجات بالای عرفان رسیده باشد.

در مورد دیدگاه اول: با توجه به مطالبی که باء گرامی فرمودند و با توجه به مقایسه ای که با شعر حافظ صورت گرفت، آیا می توان نتیجه گرفت که دیدگاه اول غلط است؟ از پاسخگوی گرامی می خواهم که نظرشان را در این مورد بفرمایند.

در مورد دیدگاه دوم: معمولاً در میان پیروان هر مذهبی چنین دیدگاهی دیده می شود که "اگر به درجات بالای عرفان برسید خواهید دید که عقاید ما درست است". این که این درک فراتر از احساس عادی است را از پیروان یکی از مکاتب دیگر هم شنیده بودم. اما این مذاهب مختلف در بسیاری از موارد در تضاد با هم اند و حتی گاهی اوقات حکم به قتل پیروان مذاهب دیگر هم می دهند و بنابراین اعتقادات تمامشان نمی تواند درست باشد.
با توجه به این موضوع و تمام این حسها نمی توانند درست باشند. بنابراین بایستی دنبال روشی برای راستی آزمایی آن بگردیم. احتمالاً خیلی از افرادی که چنین دیدگاهی را مطرح می فرمایند راستگو هستند و واقعاً چنین احساسی را تجربه می کنند . بنابراین تجربه شدن این احساس توسط خود ما هم بدون داشتن یک معیار راستی آزمایی ممکن است کمک زیادی نکند.

Mostafa4;661784 نوشت:
سلام
...
2- تحدی در مورد آوردن متنی است که از نظر برخی مسائل متافیزیکی مانند یا بالاتر از یکی از سوره های قرآن باشد و کسی می تواند این برتری را درک کند که به درجات بالای عرفان رسیده باشد.

در مورد دیدگاه اول: با توجه به مطالبی که باء گرامی فرمودند و با توجه به مقایسه ای که با شعر حافظ صورت گرفت، آیا می توان نتیجه گرفت که دیدگاه اول غلط است؟ از پاسخگوی گرامی

می خواهم که نظرشان را در این مورد بفرمایند.


سلام علیکم بزرگوار،
نظر حقیر نظر دوم هم نبود
:Gig:
صحبتی از درجات بالای عرفان نکردم، هر کسی که وارد این گود شود این مطلب را در می‌یابد و الهی بودن کتاب را تصدیق می‌کند، نه فقط کسانی که به درجات بالای عرفان رسیده باشند. بله اگر کسی فطرتش در زیر غفلت‌های بسیار مدفون نشده باشد باید خیلی راحت الهی بودن قرآن را تشخیص دهد چون قرآن حجت فطری و وجدانی است (گرچه حاوی استدلال‌های عقلی هم باشد ولی از بعد هدایتگری به دین حقّه فطری است و باقی آن که آموزش‌های اعتقادی و علمی است حجت‌های عقلی دارد و به قول خودش هر چیزی را به صرت تفصیلی بیان کرده است) اما سایر افراد این فطرت باید در ایشان پیدا شود، مثل مثال طوفان‌زدگان که وقتی مرگ را نزدیک دیدند نور درونی خود را می‌بینند و فطرتشان بیدار می‌شود، برای شناخت قرآن به اعتقاد حقیر این مطلب از طریق تحدّی محقق می‌گردد.
Mostafa4;661784 نوشت:
در مورد دیدگاه دوم: معمولاً در میان پیروان هر مذهبی چنین دیدگاهی دیده می شود که "اگر به درجات بالای عرفان برسید خواهید دید که عقاید ما درست است". این که این درک فراتر از احساس عادی است را از پیروان یکی از مکاتب دیگر هم شنیده بودم. اما این مذاهب مختلف در بسیاری از موارد در تضاد با هم اند و حتی گاهی اوقات حکم به قتل پیروان مذاهب دیگر هم می دهند و بنابراین اعتقادات تمامشان نمی تواند درست باشد.
با توجه به این موضوع و تمام این حسها نمی توانند درست باشند. بنابراین بایستی دنبال روشی برای راستی آزمایی آن بگردیم. احتمالاً خیلی از افرادی که چنین دیدگاهی را مطرح می فرمایند راستگو هستند و واقعاً چنین احساسی را تجربه می کنند . بنابراین تجربه شدن این احساس توسط خود ما هم بدون داشتن یک معیار راستی آزمایی ممکن است کمک زیادی نکند.

برادر صحبت حقیر در مورد کتابی است که پذیرش آن یا عدم پذیرش آن سبب پذیرفتن یا نپذیرفتن یک دین و پیامبر آن می‌شود، یعنی قرآن خودش معیار است برای پذیرفتن یا نپذیرفتن این دین، معنای اینکه قرآن معجزه هست هم همین است ... اما تجربه‌هایی که در ادیان دیگر می‌شود آیا سر چنین مطلبی است؟ خیر آنها تجربه‌هایشان پیرامون مطابی است که ایرادی ندارد در آن مذاهب هم درک گردند چون هر مذهبی بهره‌ای از حقیقت هم دارد ... ولی این تجربیات متافیزیکی هیچ کدام اثبات کننده‌ی درستی روش او نیستند ... حال آنکه دیدن حق بودن قرآن با توجه به اینکه قرآن صرفاً وسیله‌ی هدایت تابعین این دین است مانند آن است که حقانیت خود این مسیر فهمیده شود ...
یا علی علیه‌السلام

سلام مجدد

باء;661824 نوشت:

... اما تجربه‌هایی که در ادیان دیگر می‌شود آیا سر چنین مطلبی است؟

اینطوری که خودشون ادعا می کنند بله. مسائلی مثل اعتقاد به وجود چندین بطن در یک کتاب خاص که با دستیابی به سطح خاصی قابل درک است هم در برخی مذاهب وجود دارد. مسائلی مثل "دیدار با یک پیشوای غایب" یا "دیدن فرشتگانی که پشت کلمات یک کتاب خاص وجود دارند" هم از مسائلی است که مورد ادعا قرار می گیرد.
برخی هم وقتی در مورد تناقضی که در اعتقاداتشان مشاهده می کنی سوال می کنی، می گویند وقتی ایمان بیاورید می فهمید که اینها تناقض نیست.
اگر احتمال داشته باشد که آنچه آنها به عنوان یک درک بالا از آن نام می برند یک توهم بوده باشد، پس نمی توان به چنین درکی تکیه کرد.
باء;661824 نوشت:

صحبتی از درجات بالای عرفان نکردم، هر کسی که وارد این گود شود این مطلب را در می‌یابد و الهی بودن کتاب را تصدیق می‌کند، نه فقط کسانی که به درجات بالای عرفان رسیده باشند. بله اگر کسی فطرتش در زیر غفلت‌های بسیار مدفون نشده باشد باید خیلی راحت الهی بودن قرآن را تشخیص دهد چون قرآن حجت فطری و وجدانی است

باء گرامی، وقتی کسی کتابی رو با اعتقاد و ارادت بخونه بعد از مدتی به این نتیجه می رسه که هر چه در اون کتاب نوشته درسته. شما اگر بعضی کتابهای بشری یا خیلی از کتابهای مکاتب مختلف رو بخونید هم همین حس رو می تونید در موردشون پیدا کنید. پس چطور میشه بین این حس کاذب و حسی که نشان دهنده الهی بودن یک کتاب است فرق گذاشت؟
این سوال رو قبلاً از شما داشتم و فرمودید که اگر به مرتبه خاصی برسیم، به درکی دست پیدا می کنیم که بالاتر از هر درکی است و در آن شکی نیست. اما برخی پیروان از مذاهب دیگر هم معتقدند که به چنین درکی دست پیدا کرده اند. پس شاید ذهن ما بتواند وجود چنین درکی را هم به صورت جعلی به ما بقبولاند.

این که می فرمایید قرآن مبتنی بر فطرت است و نپذیرفتن آن به خاطر مدفون بودن فطرت در زیر غفلتهاست، مشابهش در برخی مذاهب دیگر هم مطرح میشه، اما در مورد کتابها و اعتقادات دیگری.

Mostafa4;661837 نوشت:
سلام مجدد
...
باء گرامی، وقتی کسی کتابی رو با اعتقاد و ارادت بخونه بعد از مدتی به این نتیجه می رسه که هر چه در اون کتاب نوشته درسته. شما اگر بعضی کتابهای بشری یا خیلی از کتابهای مکاتب مختلف رو بخونید هم همین حس رو می تونید در موردشون پیدا کنید. پس چطور میشه بین این حس کاذب و حسی که نشان دهنده الهی بودن یک کتاب است فرق گذاشت؟
این سوال رو قبلاً از شما داشتم و فرمودید که اگر به مرتبه خاصی برسیم، به درکی دست پیدا می کنیم که بالاتر از هر درکی است و در آن شکی نیست. اما برخی پیروان از مذاهب دیگر هم معتقدند که به چنین درکی دست پیدا کرده اند. پس شاید ذهن ما بتواند وجود چنین درکی را هم به صورت جعلی به ما بقبولاند.


سلام علیکم رحمة الله و برکاته
می‌شود جایی که صحبت از مرتبه‌ی خاص کردم را بفرمایید؟ الآن متوجه شدم که در پست‌های قبلی هم صحبت از رسیدن به مرتبه‌ی خاص کرده‌اید و حقیر متوجه منظورتان نشده بودم و چیزی در این باره نگفته بودم، در واقع از پست قبلی‌اتان که جمع‌بندی کرده بودید متوجه شدم که این وسط سوء تفاهم شده. دقت کنید که گفتم هر کسی چه با سواد باشد و چه بی‌سواد، چه باهوش باشد و چه کم‌هوش، چه عارف و چه جاهل، چه با ادب و چه بی‌ادب، هر چی و هر کسی که باشد وقتی قرآن را می‌خواند متوجه می‌شود که از طرف خداست ... دو حالت دارد، یا این ادعا کذب است و یا اینکه درست است که اگر باشد ان شاء الله تصدیق بفرمایید که ربطی به ایمان یا مراتب عرفانی که دیگر مذاهب می‌گویند باید داشت تا حقانیت را متوجه شوند ندارد ... اینجا صحبت از معجزه‌ی نبوت است ... معجزه‌ی انبیاء پیشین مگر برای خواص از مردم بود؟ خیر برای عوام از مردم بود و برای خواص هم بود ... و قرآن می‌گوید من مانند همان معجزات و برتر از آن معجزات هستم، به این معنا که اطمینان‌آورتر هستم، به این معنا که معجزات قبلی همگی باواسطه بودند، یعنی از جنس اتفاقاتی بودند که رخ می‌دادند و دیدن و شنیدن و لامسّه و غیره واسطه‌ی درک آن رخدادها می‌شد و اینجا از جنس کلام است که مستقیماً خود شخص را مخاطب قرار می‌دهد ... به همین خاطر حقیر می‌گویم اینجا بحث ادبیات و پیشگویی و نظرهای علمی قرآن نیست که مطرح است بلکه خود کلامش هست که اهمیت دارد ... قرآن به عنوان معجزه و نشانه یک کارکرد دارد که تقسیم‌بندی سوره‌ها و آیات بر همین اساس است و بعد به عنوان کتابی که تنزل‌یافته‌ی کتاب آفرینش است و در ان هر علمی وجود دارد جایگاه دیگری دارد که این جایگاه تنها برای کسانی قابل استفاده است که ابتدا حقانیت این کتاب را فهمیده و پذیرفته باشند ... وقتی کسی فهمید که این کتاب از طرف خدای حکیم است دیگر روی اینکه چرا اینجا این کلمه استفاده شد و آن کلمه استفاده نشد فکر می‌کند و از همین یک مورد ساده دریایی از علوم را استخراج می‌کند ... اما کسی که اعتقادی به حقانیت قرآن ندارد یا هنوز در آن شک دارد چه استفاده‌ای از این مطالب می‌تواند بکند ... او در کتاب هدایت بودن قرآن هم تردید دارد و دلیلی ندارد به نویسنده‌ی مجهول‌الهویه‌ی این کتاب اعتماد کرده و علومش را از آن کسب نماید؟
شرمنده از اینکه ظاهراً تا بحال ظاهراً بر مبنای یک سوء تفاهم بحثمان ادامه یافته بود ... ان شاء الله که الآن سوء تفاهم پیش آمده برطرف شده باشد ... اینجا صحبتی از مراتب عرفانی نیست ... همینکه فطرت انسان‌ها به یک میزان حداقلی بیدار باشد کافی است (در این صورت نیازی به تحدی نیست همانطور که هر کسی هم از پیامبر زمانش طلب معجزه نمی‌کرد) و تازه اگر نباشد هم مشکلی نیست، چون کافی است وارد در بحث تحدّی شوند تا همانها هم به میزانی که حجت برشان تمام شود به اطمینان قلبی برسند ... دیگر خواستند ایمان بیاورند و نخواستند هم نیاورند مختار هستند، گرچه آزاد نیستند و مورد سؤال و بازخواست واقع خواهند شد
Mostafa4;661837 نوشت:
این که می فرمایید قرآن مبتنی بر فطرت است و نپذیرفتن آن به خاطر مدفون بودن فطرت در زیر غفلتهاست، مشابهش در برخی مذاهب دیگر هم مطرح میشه، اما در مورد کتابها و اعتقادات دیگری.

اگر بحث بالا را بپذیرید احتمالاً این مطلب هم پاسخ داده می‌شود، ولی اگر نپذیرفتید حقیر باز خواهم پرسید که فطرت چیست و تعقل و تفکر در کسب شناخت چه جایگاهی دارد ... الآن بیشترین میزان طرفداران را اگر برای علم‌زدگان جامعه‌ی سکولار بدانیم که حتی بسیاری از معتقدین به ادیان را هم از درون پوسانیده‌اند حقیر مدعی هستم که ایشان بر اساس بدیهیاتی بنای خود را بنا کرده‌اند که اصلاً محلی از درک حقیقت ندارد ... به عبارت دیگر نظامی که امروز بیشترین طرفداران را در میان مردم دارد نظامی است که اصلاً حقیقت‌شناسانه نیست بلکه کاربردمدارانه است، بر پایه‌ی حقیقت علمی نیست بلکه بر اساس تکنولوژی است ... این نظام ایدئولوژیک یک نظام مبتنی بر سعی و خطاست که هیچ حقیقتی را به صورت پیش‌فرض نمی‌پذیرد مگرآنکه نتیجه‌ی اعتقاد داشتن به آن مطلب را بعداً در عمل ببیند یا تناقضی درش نبیند و البته وقتی که درش اختلاف با واقعیت خارجی دید آن فرض‌هایش را هم تغییر می‌دهد که امروز اسمش را می‌گذارد اصلاح ولی فردا شاید به این نتیجه برسد که در اصل اشتباه‌ترش کرده بوده است یا از نظر اشتباه بودن فرقی با نظر قبلی نداشته است ... این یک نگاه کور است ... چنین نگاهی همانطور که پیشتر هم بیان شد همواره در جهل مرکب خواهد بود چون معیاری برای تمیز دادن حقیقت از غیرحقیقت ندارد ... حقیقتی که توسط تجربه‌ی با واسطه‌ی حواس درک‌شدنی باشد وقتی بدانیم که خود حواس کامل نیستند و نقص دارند نهایتاً منجر می‌شود به پذیرش اصل عدم قطعیت در همه چیز و بعد در مرتبه‌ی بعدی به کل منکر وجود حقیقت به معنای واقعی آن می‌شوند چون حقیقتی که قابل شناخت نباشد در این نگاه کور وجود هم ندارد ... بعد بروید ببینید که چه تعداد از متفکرین و عقلای فلاسفه درگیر کوهی از این دست مسائل شده‌اند ... مسائلی که همگی در اثر غفلت از فطرت ایجاد شده است ... فطرت چیزی است که فضای انتزاعی ذهن انسان را به حقیقتی که واقع است پیوند می‌دهد ... به قول معصوم علیه‌السلام اگر عهد الست در عالم ذر نبود و خداوند آنجا خودش را به مخلوقاتش معرفی نمی‌کرد مخلوقات خدا چطور می‌خواستند او را بشناسند؟
پس بهترین راه کافر بودن انکار فطرت است ... اینکه حقیقتی وجود ندارد و همه چیز نسبی است ... اخلاق نسبی است ... حقیقت نسبی است ... حقیقت وابسته به ناظری است که آنرا می‌بیند ... حقیقت subjective است و نه objective ...
و این آفت ایمان مردم این عصر و زمانه شده است ... اینکه از خودشان هم دور شده‌اند ...
اما دین به ما معیار درک حقیقت داده است ...
دو معیار داده است ... یکی شناخت مستقیم فطرت در بلاها و ابتلائات که ناگهان احساسی از درون خود می‌یابد که برایش ناآشناست ولی در عین حال انگار که آشنایی دور و دراز است که همیشه بوده و ما از آن غافل بوده‌ایم ... یکی هم معجزاتی است که خداوند تضمین کرده است که اگر کسی برود دنبالش خداوند خودش نشانش می‌دهد تا او آن نشانه را بشناسد ... بشناسد ... نه اینکه یاد بگیرد ... بشناسد یعنی اینکه همیشه می‌دانسته و از آن غافل بوده است و الآن دوباره آنرا دیده است و شناخته و اطمینان دارد که می‌داند آن چیست ...

یا علی علیه‌السلام

سلام

باء;661870 نوشت:
چون کافی است وارد در بحث تحدّی شوند تا همانها هم به میزانی که حجت برشان تمام شود به اطمینان قلبی برسند ...

وارد تحدی شدن از نظر شما به چه معناست؟

[/HR]باء گرامی، فرض کن من یه کتاب خوندم و احساس خاصی نسبت بهش پیدا کردم، طوری که حس می کنم به این درک رسیده ام که هر چه در آن نوشته شده درسته. خب من توقع دارم که وقتی دیگران هم کتاب رو می خونند همین حس رو نسبت بهش پیدا کنند.
این کتاب رو من معرفی می کنم به دوستم و بهش میگم "بیا این کتابو بخون، خیلی کتاب خوبیه". دوستم کتابو می خونه و نمی پذیره و شروع می کنه به ایراد گرفتن از کتاب.

در اینجا چند تا احتمال وجود داره:
1- اون کتاب با فطرت بشر همراستاست. احساس من به خاطر بیدار بودن فطرتم ایجاد شده و دوستم که از کتاب خوشش نیومده فطرتش در زیر غفلتها پنهان شده.
2- اون کتاب دارای اشکالاتی است که من بهشون توجه نکردم. من از روی سادگی پذیرفتم و دوست من چون خیلی نکته سنج و با اطلاعه متوجه اشکالاتش شده.
3- ...
از کجا میشه فهمید که کدوم احتمال درسته؟
ممنون :Gol:

Mostafa4;661988 نوشت:
سلام

وارد تحدی شدن از نظر شما به چه معناست؟


سلام علیکم و رحمة الله،

یعنی دقیق شدن روی جزئیات و سعی کردن برای یافتن اشتباه یا ضعف در آن و پیدا کردن موردی که از آن بهتر باشد و بررسی هر حدسی که زده می‌شود که حالا آیا بهتر شده است یا نه و تحقیق روی ریشه‌ی کلمات و پیدا کردن تضادها در قرآن و تلاش برای اثبات اینکه به هیچ وجه عقلایی نمی‌توان بین آنها را جمع کرد و در نتیجه تناقض‌های پیدا شده رفع‌نشدنی است و غیره و غیره ... باید دست به کار شد ... دست به قلم شد ... وقتی به این مسأله‌ی برطرف کردن شبهات فکری مثل یک کار نگاه کند و به طور جدی وارد بررسی کردن این شبهات شود این می‌شود وارد گود شدن ... در این حالت تدبر در قرآن متحقق می‌شود و نشانه بودن قرآن برای خدا را در آن زمان است که درک خواهد کرد ...

فکر کنم هر کسی که در حقانیت قرآن و از طرف خدا بودن آن تردید دارد باید از هر راهی که برای خودش رادست‌تر است وارد این کار شود ... حقیر با توجه به این آیه که «أَفَلَا يَتَدَبَّرُ‌ونَ الْقُرْ‌آنَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ‌ اللَّـهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَافًا كَثِيرً‌ا» از پیدا کردن اختلافات در قرآن شروع کردم و سعی کردم اثبات کنم که اختلافات غیرقابل توجیه درشان وجود دارد ولی هیچ اختلافی پیدا نکردم مگرآنکه بحمدالله برایم رفع شد تا جایی که دیگر اگر اختلافی پیدا می‌کردم اطمینان داشتم که رفع‌شدنی است و به مرور زمان پاسخ بسیاری از آنها را هم یافتم ...

مهم‌ترین مطلب در بحث تحدّی این است که شخص با خودش طی کند که چرا دارد این کار را می‌کند ... آنچه شرط لازم برای انجام درست تحدّی است رعایت انصاف است ... گرچه اگر صرفاً به خواندن خود قرآن و تدبر در ان بسنده کند هیچ تضمینی نیست که حقانیت آنرا بفهمد، بلکه در خود قرآن آمده که در این کتاب علاوه بر محکمات متشابهات هم آمده که در مورد آنها نباید از رأی شخصی تبعیت کرد و باید به راسخون در علم تأویل آنها را پرسید که اگر خواستید برایتان اثبات می‌کنم که راسخون در علم همان اهل بیت علیهم‌السلام هستند (یعنی قرآن را که بپذیرید چاره‌ای نخواهید داشت جز اینکه شیعه بشوید) ... پس دو شرط برای تحدی می‌شود یکی رعایت انصاف و دیگری رجوع کردن به روایات اهل بیت علیهم‌السلام (و در زمان غیبت سؤال از علمایی که به این روایات آشنا باشند هم خالی از وجه نخواهد بود) جایی که درش تردید کرده‌اید و منظور آن کاملاً برایتان روشن نیست یا به نظر می‌رسد که با عقل جور در نیاید ...

Mostafa4;661988 نوشت:
باء گرامی، فرض کن من یه کتاب خوندم و احساس خاصی نسبت بهش پیدا کردم، طوری که حس می کنم به این درک رسیده ام که هر چه در آن نوشته درسته. خب من توقع دارم که اگر دیگران هم وقتی کتاب رو بخونند همین حس رو نسبت بهش پیدا کنند.
این کتاب رو من معرفی می کنم به دوستم و بهش میگم "بیا این کتابو بخون، خیلی کتاب خوبیه". دوستم کتابو می خونه و نمی پذیره و شروع می کنه به ایراد گرفتن از کتاب.

در اینجا چند تا احتمال وجود داره:
1- اون کتاب با فطرت بشر همراستاست. احساس من به خاطر بیدار بودن فطرتم ایجاد شده و دوستم که از کتاب خوشش نیومده فطرتش در زیر غفلتها پنهان شده.
2- اون کتاب دارای اشکالاتی است که من بهشون توجه نکردم. من از روی سادگی پذیرفتم و دوست من چون خیلی نکته سنج و با اطلاعه متوجه اشکالاتش شده.
3- ...
از کجا میشه فهمید که کدوم احتمال درسته؟
ممنون :Gol:


این تجربه را حقیر دقیقاً داشته‌ام ...
در مورد کتابهای علمی و داستانی و ادبی و غیره و غیره انسان ممکن است از چنان عکس‌العمل‌هایی ناراحت شود ولی دست آخر زیاد هم نمی‌شود چیزی گفت، به هر حال عوامل زیادی در کنار امدن و همراه شدن با مطالب یک کتاب هست ... در همین سایت الآن داریم با برخی دوستان سر کتاب توحید مفضل بحث می‌کنیم که برای حقیر کتابی شگفت‌انگیز است ولی آن دوستان تلاش دارند بگویند که انتساب این کتاب به امام صادق علیه‌السلام دروغ است (این کتاب تا حدودی جنبه‌ی علمی دارد با معنای علم در علوم تجربی امروزی، گرچه بیشتر دلالت بر حکمت می‌کند تا علم) چون از متن آن واضح است که کتابی غیرعقلانی و غیرمنطقی است و انتساب چنین کتابی به امام معصوم کذب است که باید از آن مانع شد!
این تا حدودی طبیعی است ... اما در مورد قرآن بحث فرق دارد ... در واقع در مورد هر کتابی که اعتقاد داشتن یا نداشتن به آن ایدئولوژی و نگاه کلان انسان به زندگی را بسازد دیگر دغدغه‌ای که شما دارید جدّی می‌شود ... کاملاً دغدغه‌ی به جایی دارید ... اتفاقا قران هم همینطور هست ... یک نفر می‌خواند و می‌گوید خدا را دیدم که با انسان صحبت کرده است و یکی می‌گوید که این یک کلام معمولی است:

وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَ‌ةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَـٰذِهِ إِيمَانًا ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُ‌ونَ [التوبة، ۱۲۴]

حقیر برای این سؤال یک پاسخ دارم که برای خودم قانع‌کننده است، اینکه ایمان آوردن یک بحث شخصی است، هر کسی باید خودش این مطلب را درک کند، تجربه‌ی دیگران نمی‌تواند هرگز برای انسان آنقدر اطمینان‌آور باشد که تجربه‌ی خودش اطمینان‌آور هست، همانطور که اگر یک مسأله ریاضی را با دوستانتان حل کنید و آنها متوجه راه حل بشوند و حل کنند و حلشان را به شما بدهند شما ممکن است حفظ کنید ولی تا خودتان حل آن را متوجه نشوید و فضای ذهنی‌اتان نسبت به آن روشن نشود ابهامات آن برایتان آزاردهنده خواهد بود و به اطمینان و یقین نمی‌رسید. تازه این بحث ریاضی استدلالی بود، اینجا بحث ما سر وجدانیات است که دیگران هرچقدر هم که بگویند اینطور است یا آنطور و همه هم برای شما جمع بشوند و شهادت بدهند برایتان اطمینان‌آور نخواهد بود به همان دلیل که بدیهیات استدلال‌پذیر نیستند. پس شما خودتان تحدی کنید و هر نتیجه‌ای که خودتان گرفتید همین را قبول داشته باشید، خوب است با دیگران هم مشورت و هم‌فکری کنید و تحقیق کنید و فکر کنید و غیره و غیره ولی نهایتاً به شرط انصاف باید تابع نظر خودتان باشید، اینطور اگر باشید در قیامتی هم اگر پیش بیاید و سؤال و جوابی هم باشد شما پاسخ دارید ... می‌گویید برایم روشن نشد ... اما اگر برایتان روشن شده باشد و بخاطر تبعیت از دیگران راه دیگری را انتخاب کرده باشید به شما خواهند گفت مگر خودت عقل نداشتی؟ شاید همه می‌خواستند گمراه شوند آیا شما هم باید با آنها گمراه می‌شدید؟ در واقع این جملاتی است که در قرآن به چندین بار آمده است که هر کسی بابت نعمت عقل و قلب خودش بازخواست می‌شود که آیا از آنها درست استفاده شد یا خیر، یا اینکه برخی را گفتیم ایمان بیاورید گفتند که نه ما بر آیین پدرانمان (که به ایشان اعتماد داریم و اگر تصمیمی گرفتند لابد دلیلی برای آن داشته‌اند) باقی می‌مانیم به ایشان بگو که اگر آنها راه جهنم و عذاب را انتخاب کرده باشند هم دنبالشان می‌روید؟ و الی آخر ...

پس به طور خلاصه هر وقت چنان تجربه‌ای در مورد کتابی مانند قرآن برایتان پیش آمد از نظر اسلام باید به شرط انصاف و تدبر کافی تابع نظر خودتان باشید ... همینکه اصول‌الدین در اسلام قابل تقلید نیستند هم شاهد دیگری بر همین مسأله است ... هر کسی باید خودش به اطمینان برسد که این دین از طرف خداست ... از آنجا به بعد دیگر در دستورات دین باید از کسانی که این دین را می‌شناسند تبعیت کند و از آموزه‌های ان فرا بگیرد و مجموعه‌ی خوب و بدها که اخلاق را می‌سازند را از همین دینی که به درستی آن اطمینان دارد دریافت کند ... و الی آخر ...

یا علی علیه‌السلام

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته،
ببخشید که باید منتظر پاسخ شما می‌ماندم بعد نظر می‌دادم ولی شاید این مثال برایتان مفید باشد.

این فیلم‌ها و کارتون‌هایی که می‌سازند که در ان یک نفر یا یک گروه از طرف امپراطور می‌رود پیش یک عده و سر یک ماجرایی نشانه‌ای که از آن امپراطور دارد را نشان می‌دهد و آنها ناگهان در مقابل آن تعظیم می‌کنند، اگر این مخاطبان آن علامت را نشناسند که هرگز مقابل آن تسلیم نمی‌شوند، وقتی تسلیم می‌شوند که از پیش این نشانه را بشناسند، اگر یک نفر یک نشانه‌ی جدید برای ایشان ببرد و بگوید این نشانه‌ی فلان امپراطور است کسی در مقابل آن تسلیم نمی‌شود چون این یک ادعای بدون پشتوانه است، باید بررسی شود و غیره و غیره ... اما اگر از قبل بشناسند و ببینند این نشانه دست آن شخص مدعی است دیگر تسلیم می‌شوند. (البته این مثال مع‌الفارق است چرا که باید از تقلبی نبودن آن نشانه اطمینان حاصل شود و مطالبی از این دست ولی به منظوری که الآن حقیر این مثال را آورده‌ام چنین مطلبی مشکل‌ساز نمی‌شود)

در مورد قرآن هم این کتاب را مردی آورده است که ادعا کرده است این کتاب نشانه‌ی خداست، پس انتظار این است که مخاطبان آنرا ببینند و مطالعه کنند و ببینند آیا این نشانه را می‌شناسند یا خیر ... قرار نیست نشانه‌ی خدا بودن آن را یاد بگیرند پس این قرآن اگر از طرف خدا باشد نباید در وجه نشانه بودن آن چیزی باشد که برای ایشان جدید است، بلکه باید چیزی باشد که ایشان از پیش خودشان آن را می‌دانسته‌اند که یادشان رفته بوده باشد یا نرفته باشد الان با دیدن آن دوباره به یادشان افتاده است و تردید ندارند که این همان است که قبلاً هم می‌دانسته‌اند ... اگرچه قرآن مدعی است که بجز نشانه بودن تمام علوم را هم در خود به صورت مفصل (مفصل به معنای با جزئیات کامل نیست اگر روی ریشه‌ی آن تأمل نمایید) دارد ولی این مانند آن است که آن فرستادگان امپراطور اول نشانه‌ی امپراطور را نشان دهند تا شناخته شوند که واقعاً نماینده‌ی امپراطور هستند و بعد نامه‌ای را نشان دهند که در آن احکام امپراطور هست و مردم هم چون به فرستاده‌ی‌امپراطور بودن آنها اطمینان پیدا کرده‌اند الآن دیگر به آن احکام حکومتی هم گوش می‌دهند چون می‌دانند که این احکام دیگر احکام امپراطور است و نه احکامی که ایشان از خودشان بگویند (با فرض اینکه هر کسی آن نشانه را داشته باشد قابل اعتماد باشد که البته در اینجا این مورد خیلی هم محل ابتلا نیست چون تک‌تک آیات قرآن آیه و نشانه هستند و مطالب علمی مطرح شده در قرآن جدای از آن نشانه‌ها نیستند) ...

بنابراین به نظر حقیر نشانه‌ی خدا بودن قرآن ورای شاهکار ادبی و علمی بودن آن است اگرچه آنها هم خالی از وجه نیستند (با توجه به اینکه هر مخاطبی از راهی که بهتر به آن وارد است می‌تواند نشانه بودن قرآن را بررسی کند و اندیشمندان هم از جهت تخصص خودشان این بررسی را می‌کنند) ... اینکه یک بی‌سواد هم می‌تواند در قران خدا را ببیند و بشناسد از همین جهت است و اگر تنها بحث اعجاز بودن قرآن بود آن وقت تنها دانشمندان آن هم به شرطی که علمشان از حدّی بیشتر بود می‌توانستند این کتاب را نشانه‌ی خدا تشخیص دهند و ما بقی انسان‌ها باید به ایشان اعتماد می‌کردند که این یعنی تقلید کردن در اصلی‌ترین مبنای پذیرش اسلام در میان ادیان الهی دیگر (توجه کنید که براهین عقلی برای اثبات اصل وجود خدا و واحدانیت خدا و عدالت و قیامت و انبیاء و امامت هست ولی برای اینکه چه کسی مصداق نبی باشد تعقل کلانی نداریم، بلکه بحث در جزئيات خواهد بود و اگرچه عقلانیت همچنان نقش پررنگی دارند ولی براهین دیگر خیلی سرراست نیستند که هر کسی بتواند با آنها به اطمینان کامل برسد، هر کسی وقت هم ندارد که تمام آموزه‌های تمام ادیان را بررسی کند و برای رد یا پذیرش آنها استدلال و غیره بیاورد) که جایز نیست ...

ان شاء الله میدان تحدّی برایتان به طور کامل روشن شده باشد ...
یا علی علیه‌السلام

سلام باء گرامی

باء;662156 نوشت:
از پیدا کردن اختلافات در قرآن شروع کردم و سعی کردم اثبات کنم که اختلافات غیرقابل توجیه درشان وجود دارد ولی هیچ اختلافی پیدا نکردم مگرآنکه بحمدالله برایم رفع شد تا جایی که دیگر اگر اختلافی پیدا می‌کردم اطمینان داشتم که رفع‌شدنی است و به مرور زمان پاسخ بسیاری از آنها را هم یافتم ...

در این مورد دو تا مسئله وجود داره:
1- در تمام کتابهای بشری اختلاف کثیر نمی توان یافت به طوری که این اختلافات قابل توجیه نباشند. به طور مثال ممکنه در گلستان سعدی و تاریخ بیهقی و ... هم نتوان تناقضی یافت که به هیچ وجه نتوان توجیهش کرد.
2- بعضی نکات و ترفندها می تواند به ما در رفع این اختلافات کمک کند. به طور مثال اگر امکان تفسیر جملات به شکلهای مختلف وجود داشته باشد، این امکان وجود دارد که وقتی با یک اختلاف روبرو می شویم تفسیر دیگری بیاوریم که اختلاف را رفع کند. همچنین وقتی بین دو حکم ذکر شده در کتاب اختلافی مشاهده می شود، اگر امکان وجود "ناسخ و منسوخ" در آن کتاب وجود داشته باشد می توان حکم قدیمی تر را منسوخ شده دانست.

به عنوان مثال به پاسخهای زیر که در جواب شبهات مطرح شده بیان شده دقت بفرمایید (البته نقل قولها به صورت خلاصه است):
سوال: در قرآن از شهابها به عنوان تیرهایی یاد شده است که برای راندن فرشتگان پرتاب می شود. آیا این گفته با علوم در تضاد نیست؟
پاسخ: شاید منظور از کلماتی آسمان و شهاب و ... معنای ظاهری آنها نباشد. (منبع)
این اختلاف از آن جهت قابل توجیه است که منظور آیات قرآن از "شهاب" و "آسمان" به طور قطعی برای ما مشخص نیست و می توانیم آنها را به صورتهای مختلفی معنا کنیم.
اما بسیاری از کتابهای غیر دینی این حالت رو ندارند. مثلاً ما نمی تونیم خیلی از کتابهای علمی قدیمی را با علم جدید تطبیق دهیم، چرا که کتب علمی آنقدر با توضیحات بیان می شوند که منظور نویسنده کاملاً مشخص می شود و جا برای تفسیر باقی نمی ماند. ناسخ و منسوخ هم در خیلی از کتابهای غیر دینی معنا نداره و از این تبصره هم نمی توان استفاده کرد.


[/HR]
باء;662156 نوشت:
قیر برای این سؤال یک پاسخ دارم که برای خودم قانع‌کننده است، اینکه ایمان آوردن یک بحث شخصی است، هر کسی باید خودش این مطلب را درک کند، تجربه‌ی دیگران نمی‌تواند هرگز برای انسان آنقدر اطمینان‌آور باشد که تجربه‌ی خودش اطمینان‌آور هست

در این مورد با شما موافقم. مطمئناً ما به فکر و تجربه خودمان بینشتر اعتماد می کنیم تا فکر و تجربه دیگران. راهمان را هم بر اساس شناخت خودمان انتخاب می کنیم.

اما ... یک نکته را باید در نظر داشته باشیم: وقتی ما از یک روش خطاپذیر راهمان را انتخاب می کنیم، باید مقداری احتمال دهیم که شاید راهی که انتخاب کرده ایم درست نباشد. و اگر ما به فکر خودمان بیش از فکر دیگران اعتماد داریم، باید به دیگران هم این حق را بدهیم که به فکر خودشان بیش از فکر ما اعتماد کنند.
در نظر گرفتن این موضوع ما را از گرفتار شدن در تندروی ها و خشونتهای مذهبی باز می دارد و زمینه را برای احترام گذاشتن به عقاید فراهم می کند. دیگر متوقع نخواهیم بود دیگران اعتقادات ما را بپذیرند، چرا که احتمال دارد اعتقاد ما غلط باشد.



[/HR]
باء;662196 نوشت:
توجه کنید که براهین عقلی برای اثبات اصل وجود خدا و واحدانیت خدا و عدالت و قیامت و انبیاء و امامت هست ولی برای اینکه چه کسی مصداق نبی باشد تعقل کلانی نداریم، بلکه بحث در جزئيات خواهد بود و اگرچه عقلانیت همچنان نقش پررنگی دارند ولی براهین دیگر خیلی سرراست نیستند که هر کسی بتواند با آنها به اطمینان کامل برسد، هر کسی وقت هم ندارد که تمام آموزه‌های تمام ادیان را بررسی کند و برای رد یا پذیرش آنها استدلال و غیره بیاورد

راستش این استدلالها هم مغلطه اند :ok:
جا داره در تاپیک دیگری مفصلاً بهشون بپردازم.

ممنون

:Gol:
موضوع قفل شده است