جمع بندی نقش خدا در زندگی انسان

تب‌های اولیه

14 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نقش خدا در زندگی انسان

سلام وقت بخیر
میخواستم نقش خدا رو در زندگی انسان بدونم.چرا خدا یکی رو نادان آفریده یکی رو دانا ؟یکی رو زیبا یک رو زشت؟یکی رو خوش اقبال و یکی رو بد اقبال؟من خودم رو مثال میزنم.هر کی رو میبینم از من زرنگ تر و باهوش تر و خوش هیکل تر و فهمیده تر و با شعور تره.مهم تر این که همه این افراد با هدف زندگی میکنن یعنی میدونن چی میخوان از دنیا .ولی من نه درک و فهم درستی دارم نه هدف.یک احمق کامل از بچه های ۱۰ یا ۱۱سال از خودم کوچیکتر باید چیزی یاد بگیرم. درباره قسمت و این چیزا هم که نگم بهتره.بعد میبینم یک نفر که اهل نماز و این چیزا نیست پشت سرهم تو زندگی شانس میاره و کاراش درست میشه و من نه روز به روز بدتر میشه.بعد وقتی میگم از خدا بدم میاد مگن کفره و از این حرفها.دلیلش چیه؟خدا با یک سری از بنده هاش مثل من مشکل داره؟ پس چرا خلقمون کرده؟خلق کرده که مایه عبرت بقیه باشیم و انگشت نما همه باشیم؟خلق کرده که با آزار دادنمون کیف کنه؟یا وقتی آزارمون میدن کیف کنه؟خب خلق نمی کرد بهتر نبود؟به قول یکی کمتر خلق میکرد ولی با کیفت تر.

width: 700 align: center

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]

[TD="align: center"]
[/TD]


کارشناس بحث: استاد مسلم

[TD][/TD]

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

navidaliabadi;1002567 نوشت:
میخواستم نقش خدا رو در زندگی انسان بدونم.چرا خدا یکی رو نادان آفریده یکی رو دانا ؟یکی رو زیبا یک رو زشت؟یکی رو خوش اقبال و یکی رو بد اقبال؟من خودم رو مثال میزنم.هر کی رو میبینم از من زرنگ تر و باهوش تر و خوش هیکل تر و فهمیده تر و با شعور تره.مهم تر این که همه این افراد با هدف زندگی میکنن یعنی میدونن چی میخوان از دنیا .ولی من نه درک و فهم درستی دارم نه هدف.یک احمق کامل از بچه های ۱۰ یا ۱۱سال از خودم کوچیکتر باید چیزی یاد بگیرم

از لحن شما به نظر می آید که در زندگی با محدودیت هایی روبرو هستید و این موجب شده که از خداوند دل خور و ناراحت شوید، من به لحاظ عاطفی شما را درک می کنم، اما از آنجا که حیطه فعالیت بنده کلام و اعتقادات است باید عرض کنم در مباحث عقلی و اعتقادی، عدم کنترل این احساسات در رسیدن به نتیجه رهزنی می کند؛ همان طور که یک قاضی اگر بخواهد در خصوص رفتار کسی قضاوت کند باید دلش را از حب، یا بغض نسبت به آن شخص خالی کند تا بتواند منطقی و به دور از احساسات قضاوت کند.

بنابراین با نگرش کاملا عقلانی و به دور از احساسات به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:

خداوند باهیچ کسی قرابت و خویشاوندی ندارد، همانطور که امام باقر(علیه السلام) می فرمایند: «أَنَّهُ لَا قَرَابَةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏»؛ به درستی که بین ما و خداوند عزوجل هیچ قرابتی نیست.(امالی طوسی، ص296)
همه چیز در امر خلقت قاعده مند و ضابطه مند است، همه چیز در آفرینش مبتنی بر علل و عوامل و اسباب است، اینطور نیست که وقتی خداوند می خواهد بنده ای را خلق کند بنشیند فکر کند که او را چه شکلی خلق کنم، یا چقدر استعداد به او بدهم، یا وزنش چقدر باشد، پدر و مادرش کی باشند و...؛ که اگر این بود بساط علومی چون ژنتیک و پزشکی را باید برمی چیدیم! امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:
«أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَاب‏»؛ خداوند ابا دارد از اینکه امور را جز از طریق اسبابش جاری سازد.(الکافی، ج1، ص183)

بنابراین همه چیز طبق علل و عوامل طبیعی اتفاق می افتند، متناسب با تغذیه پدر و مادر و ژنتیک آنها، شرایط روحی و روانی آنها و مانند آن، نطفه ای شکل گرفته و منعقد می شود، و این نطفه متناسب با تغذیه دوران بارداری، شرایط روحی و روانی مادر، شرایط جوّی و آب و هوا و عوامل دیگر رشد می کند تا تبدیل به یک انسان می شود.
همه چیز قاعده مند است، به همین خاطر هم در روایات و هم در علم پزشکی توصیه هایی برای زیبا شدن فرزند، یا با استعداد شدن او، و حتی تعیین جنسیت او وجود دارد، اگر قاعده ای وجود نداشت اصلا علم پزشکی معنا نداشت که دنبال کشف این قواعد برود.

نکته دوم:

ما دو خلقت داریم، یکی خلقت ما در دنیا برای زندگی کوتاه دنیوی است که تحت تأثیر پدر و مادر و تغذیه و ژنتیک و مانند آن است و چاره ای از آن نیست، چون هنوز به دنیا نیامده بودیم که در این خصوص تاثیرگذار باشیم؛ و اما خلقت دوم که همان زندگی ابدی ماست به دست خودمان است؛ اصل هم همین خلقت دوم است که موقتی نبوده و برای ابد است، و خداوند آن را به دست ما سپرده است.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرمایند: «كَمَا تَعِيشُونَ تَمُوتُونَ وَ كَمَا تَمُوتُونَ تُبْعَثُونَ وَ كَمَا تُبْعَثُونَ تُحْشَرُون‏»؛ همان گونه که زندگی کنید می میرید، و همانگونه که می میرید برانگیخته می شوید، و همانگونه که برانگیخته شده اید محشور می شوید.(عوالی اللئالی، ج4، ص72)
بسیاری از انسان ها ممکن است در دنیا چهره های بسیار زیبا و استعدادهایی فوق العاده داشته باشند، اما برای زندگی ابدی شان به شکل میمون و خوک و مانند آن محشور شوند(مجمع البیان، ج10، ص642)

نوید آقای گل مهم این خلقت است که انتها ندارد، مهم این است که ما برای زندگی ابدی خودمان چه صورتی برای خود بسازیم و با چه قیافه ای و چه توانایی و درجه ای محشور شویم؛ وگرنه دنیا که دست خود ما نبوده! ما 100 سال پیش نبودیم، 100 سال دیگه هم نیستیم؛ اما برای ابد در آن دنیای دیگر با چهره ای که این بار خودمان ساخته ایم قرار است زندگی کنیم.

اینکه من و شما به چه چهره ای، چه استعدادی، و چه خصوصیاتی به دنیا آمده ایم دست خودمان نبوده، اما اینکه با چه چهره، و چه خصوصیاتی محشور شویم کاملا دست خودمان است.

نکته سوم:

چهره و قیافه یک امر سلیقگی است، ممکن است شما در نگاه خودتان چهره خود را نپسندید اما در نگاه دیگری چهره خوبی داشته باشید! زیبایی از مسائلی نیست که بتوان برای آن قاعده عمومی ترسیم کرد؛ لذا از این بابت ذهنتان را خیلی درگیر نکنید.

نکته چهارم:

چیزی به نام شانس وجود ندارد، آنچه که ما از آن به شناس تعبیر می کنیم در حقیقت ناشی از عدم آگاهی ما از علت یک مسئله است؛ وگرنه هر چیزی در جهان اتفاق بیفتد قاعده مند است. اگر گاهی می بینیم یک شخصی دست به هر کاری می زند موفق است و ما دست به هر کاری می زنیم ناکام هستیم خب این به معنای خوش شانس بودن او نیست، بلکه علل و عواملی دارد که بخشی از آن در فکر و برنامه ریزی درست است که باید آن را لحاظ کنیم، و گاهی هم علل درونی دارد که در نکته بعدی اشاره خواهد شد.
خلاصه اینکه در مباحث عقلی جایی برای طرح شانس وجود ندارد.

نکته پنجم:

گاهی عوامل ناکامی انسان در درون خود او هستند، حتی عوامل تأثیرگذار در چهره و استعداد! چند سال پیش در کتابی می خواندم که تلقین نفس به مرور زمان در زیبایی چهره تاثیرگذار است! گاهیی بزرگترین قفسی که انسان درون آن اسیر است قفسی است که با افکار خودش ساخته است! این را هم روانشناسی و هم روایات ما تأیید می کنند.
من به دو نمونه اشاره می کنم:

الف) مثبت اندیشی و خوش گمانی به خداوند:

امام رضا(علیه السلام) می فرمایند: «أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ بِي إِنْ خَيْراً فَخَيْراً وَ إِنْ شَرّاً فَشَرّاً»؛ به خداوند گمان نیک داشته باش، پس به درستی که خداوند می فرماید من نزد گمان بنده مومن خویش هستم، اگر به من گمان خیر برد همان را برایش رقم میزنم، و اگر گمان شر ببرد همان را مقدر می سازم.(الکافی، ج2، ص72)

طبیعتا اینکه انسان نگاهش به خداوند این باشد که خدا از من خوشش نمی آید و مرب می خواهد من را اذیت کند نتایج وخیمی در زندگی انسان رقم خواهد زد! آوده ترین انسان ها هم لحظه ای نباید شک کنند که خداوند آنها را دوست دارد؛ اصلا اینکه من گمان کنم خداوند به من توجهی ندارد آغاز سقوط و بدبختی است! مگر خداوند هم مانند مردم دنیاست که کسی را به خاطر چهره یا استعداش دوست داشته باشد یا نداشته باشد!
شک نکنید محبوب خداوند هستید و به شما نظ لطف دارد، این فکر شما قطعا باید اصلاح شود.

ب) نقش تلقینی نفس در خصوص خرافات

نکته دیگر اینکه اعتقاد به خرافات منفی اگرچه وجود خارجی ندارند اما موجب می شود که در زندگی انسان تأثیر بگذارند! امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:
«أَنَّ الطِّيَرَةَ عَلَى مَا تَجْعَلُهَا إِنْ هَوَّنْتَهَا تَهَوَّنَتْ وَ إِنْ شَدَّدْتَهَا تَشَدَّدَتْ وَ إِنْ لَمْ تَجْعَلْهَا شَيْئاً لَمْ تَكُنْ شَيْئا»؛ به درستی که (تاثیر) فال بد زدن در گرو توست، اگر آن را سست بگیری سست خواهد بود، و اگر آن را محکم بگیری محکم خواهد بود، و اگر به آن اعتنایی نکنی، بی تأثیر خواهد بود.(بحارالانوار، ج55، ص310)

بنابراین اگرچه خرافات به خودی خود در زندگی انسان تاثیری ندارند، اما خود نفس انسان اگر آن را به عنوان یک پیش فرض مسلّم در زندگی اش بگیرد، در زندگی اش کارگر خواهند شد، و البته این تأثیر خود نفس است، نه تأثیر آن خرافات! مثلا کسی که صدای جغد را شوم بداند اگرچه صدای آن جغد در زندگی او تأثیری ندارد، اما نفس انسان در گرو تلقین چنین مطلبی، یک اثر شوم در زندگی خود خلق خواهد کرد.

به نظرم آنچه که موجب چنین رفتاری در زندگی شما شده است همین افکار شماست، افکارتان را اصلاح کنید، قطعا زندگی تان اصلاح خواهد شد.
همچنین از کلام شما به نظر می آید این است که اصلا اعتماد به نفس ندارید، و در این خصوص ضروی است که با کارشناسان مشاوره گفتگو کرده و راهکارهای پیشنهاد شده را به صورت جدی دنبال کنید، کسی که برای خودش ارزش قائل نشود دیگران برای او ارزش قائل نمیشوند، کسی که خودش در نگاه خودش ارزش نداشته باشد، در نگاه دیگران هم ارزش نخواهد داشت؛ چرا اینقدر خودتان را پایین می بینید؟!

تونایی های انسان نامحدود است، شما باید بگردید و کشف کنید که استعداد شما در چه حیطه ای است آن وقت به توانایی های خود پی خواهید برد؛ من دیده ام کسانی را که در علوم انسانی تحصیل می کنند اما بدون یک روز شاگردی مکانیکی، موتور یک ماشین را پیاده میکنند و دوباره سوار می کنند! و دیده ام کسانی که در رشته های صنعتی تحصیل می کنند اما بیشتر به درد علوم انسانی میخورند!

بنابراین به خودتان نگاهی کاملا ارزشمند داشته باشید، موفقیت های خودتان را در نظرتان پررنگ کنید، و بر روی نقاط قوتتان تمرکز کنید، نه نقاط ضعف، تا ثمره این تغییر افکار را به مرور در زندگیتان مشاهده کنید.

navidaliabadi;1002567 نوشت:
سلام وقت بخیر
میخواستم نقش خدا رو در زندگی انسان بدونم.چرا خدا یکی رو نادان آفریده یکی رو دانا ؟یکی رو زیبا یک رو زشت؟یکی رو خوش اقبال و یکی رو بد اقبال؟من خودم رو مثال میزنم.هر کی رو میبینم از من زرنگ تر و باهوش تر و خوش هیکل تر و فهمیده تر و با شعور تره.مهم تر این که همه این افراد با هدف زندگی میکنن یعنی میدونن چی میخوان از دنیا .ولی من نه درک و فهم درستی دارم نه هدف.یک احمق کامل از بچه های ۱۰ یا ۱۱سال از خودم کوچیکتر باید چیزی یاد بگیرم. درباره قسمت و این چیزا هم که نگم بهتره.بعد میبینم یک نفر که اهل نماز و این چیزا نیست پشت سرهم تو زندگی شانس میاره و کاراش درست میشه و من نه روز به روز بدتر میشه.بعد وقتی میگم از خدا بدم میاد مگن کفره و از این حرفها.دلیلش چیه؟خدا با یک سری از بنده هاش مثل من مشکل داره؟ پس چرا خلقمون کرده؟خلق کرده که مایه عبرت بقیه باشیم و انگشت نما همه باشیم؟خلق کرده که با آزار دادنمون کیف کنه؟یا وقتی آزارمون میدن کیف کنه؟خب خلق نمی کرد بهتر نبود؟به قول یکی کمتر خلق میکرد ولی با کیفت تر.

با سلام

من دو تا نظر رو مطرح میکنم
نظریه اول
شرایط انسان حساب و کتاب خاصی ندارد. زیرا اینها جزو لوازم طبیعت و دنیا است.
در دنیا یکی کور به دنیا می آید و یکی ام اس می گیرد.
یکی به طور اتفاقی برنده جایزه 100 میلیونی میشود.
یکی در خانواده یک معتاد و دزد به دنیا می آید....

همه اینها، دست خدا نیست یلکه لازمه دنیا است.
به قول معروف دنیا ، دار تزاحم است. و اصلا بر طرف کردن چنین نقص های محال و نشدنی است.
مثل این است که بگویید آیا خداوند میتواند سنگی خلق کند که خودش نتواند بلند کند؟
آیا خدا میتواند آهنی خلق کند که آب باشد؟
پس در چنین دیدگاهی خداوند نمیتواند نقشی ایفا کند چون نشدنی و محال است.
اما چرا با اینکه خدا نمیتواند نقش ایفا کند باز هم دنیا را خلق می کند؟
خوب دلایل مختلفی گفته اند که یکی میگوید چون خلقت دنیا خیر بیشتری از خلق نکردن دنیا داشت. در خیر بودن نیز کیفیت مهم تر از کمیت است. مثلا اگر در دنیا یک علی یا یک سلیمان تکامل پیدا کند و رشد کند می ارزد. مثلا شما ممکن است در قرعه کشی شرکت کنید که شاید برنده شوید. اما کسی که قرعه کشی راه می اندازد میداند که قطعا یک برنده داریم. پس همه فدای همان یک نفر ... (^¿^)

خوب حالا که در شرکت کنندگان این مسابقه تفاوت هست خدا چگونه با اینها برخورد کند؟
قطعا با عدالت اما عدالت چه طور تعریف می شود؟
اول اینکه خداوند به شما ببشتر از توانایی تکلیف نمیکند. پس اگر شکنجه شوید و درد بکشید و به شما بگویند اگر یک مومن بی گناه را بکشید شکنجه و کشته نخواهید شد، بر شما واجب است کسی را نکشید و شکنجه شوید و بدترین دردها را تحمل کنید تا بمیرید.
اینجا میگوییم خدا هر چه را بر شما واجب کرده حتما در توان شما بوده پس نمیتوانید بهانه بیاورید ...
اما این عدالت خداوند باعث نمیشود انسانها برابر باشند.
مثلا یک انسان نابینا یا ام اس ممکن است نتواند نابینا شدن خودش را تحمل کند و کافر شود.
اما یک انسان بینا و پول دار میتواند شرایط بینا بودن خودش را تحمل کند و با ایمان باقی می ماند.
در اینجا بنا به عدالت خداوند انسان نابینا به جهنم می رود و انسان بینا به بهشت می رود. به این علت که تکالیف خداوند خارج از توان آنها نبوده است. اما به هر حال انسان نابینا تاب همین سختی را نداشته و کافر شده. و انسان بینا و پول دار نیز چون سختی ندیده با ایمان باقی مانده و بهشتی شده است.

نظریه دوم

در این دیدگاه گفته میشود هر اتفاقی که می افتد از روی آگاهی و قصد انجام میشود.
یعنی خداوند از روی آگاهی و قصد شما را در خانواده ای گذاشته و شرایط را طوری قرار داده است که مثلا شما از حیث ذهنی نقص داشته باشید
کاملا آگاهانه و عامدانه شمای نوعی را فلج کرده یا کور کرده. پس شرایط شما در دنیا کاملا مثل یک پازل است که جایگاه شما از قبل تعیین شده است و با آگاهی صورت گرفته است.
این طور نبوده که خدا بگوید من نمی توانستم فلانی را کور نکنم. نه خدا میگوید می توانستم کورش نکنم.میتوانستم شرایط را طوری رقم بزنم که کور نشود اما از روی عمد و آگاهی این کار را کردم.
خدا میگوید هر کس در هر شرایطی است، میشد که آن طور نباشد اما من او را در آن شرایط قرار دادم.
اما چرا؟ آنها میگویند هر شخصی در هر شرایطی که هست، بهترین وضع ممکن را دارد.
پس شما بهترین شرایط ممکن را تجربه میکنید.
مثلا اگر کور شده اید حتما بهتر از این بوده که بینا باشید و خداوند از روی آگاهی شما را کور کرد.
اگر بینا هستید چون بهترین انتخاب بینا بودن شما بوده است.
اگر در دار کفرید یا اسلام همینطور...

طبق نظر دوم شما با خود میگویید اگر کور بودن بهترین شرایط من است، آیا در بینا بودن ضعیف تر بودم یا قوی تر ؟
الف)
اگر در بینا بودن ضعیف تر باشید احساس ضعف و کاستی خواهید کرد. و گویا خداوند به شما میگوید انسان کور ، کور شد چون عرضه ندارد در حالت بینایی خودش را نجات دهد و سعادت مند کند.
و بالعکس انسان بینا میگوید اگر کور بودم عرضه نداشتم این قدر پیشرفت کنم.

ب)

اگر هم در آن شرایط دیگر بهتر و قوی تر می بودم اما خدا از من دریغ کرد، در عدالت خدا تشکیک خواهد شد.

مسلم;1002711 نوشت:
چیزی به نام شانس وجود ندارد
سلام
می‌دانم که خیلی از اساتید بخاطر اینکه معمولاً ساز مخالف می‌زنم شاید چشم دیدنم را نداشته باشند، ولی هر چه می‌پرسم حقیقتاً برایم سوال است
من فکر می‌کنم که چیزی به اسم شانس کاملاً وجود دارد البته اگر به تعریف مشترکی از کلمهء
"شانس" برسیم

شانس یعنی عواملی خارج از خواست و ارادهء انسان. حالا اینکه ریشهء این عوامل چیست بحثش جداست، ولی در هر حال خارج از کنترل ماست
با این تعریف قطعاً و یقیناً شانس وجود دارد. مثلاً شما فرمودید:


مسلم;1002711 نوشت:
اگر گاهی می بینیم یک شخصی دست به هر کاری می زند موفق است و ما دست به هر کاری می زنیم ناکام هستیم خب این به معنای خوش شانس بودن او نیست، بلکه علل و عواملی دارد که بخشی از آن در فکر و برنامه ریزی درست است که باید آن را لحاظ کنیم، و گاهی هم علل درونی دارد که در نکته بعدی اشاره خواهد شد
اتفاقاتی را که خودم دیده‌ام نقل می‌کنم. دو نفر همزمان با هم شروع به فروش لباس کردند (بصورت خانگی). نفر اول همه از او خرید می‌کنند و هر قیمتی هم که می‌گوید آنچنان چانه نمی‌زنند و تقریباً ماهی 2 میلیون سود از فروش لباس دارد. نفر دوم هم شناخته شده‌تر است و هم قبلاً خودش بازاریاب بوده، اما الان سه ماه است که هنوز سری اول لباسی که آورده بطور کامل به فروش نرفته! یعنی نه تنها سودی نکرده بلکه حتی سرمایه ابتدایی را هم در نیاورده! خب این چه ارتباطی به برنامه ریزی دارد؟

در یکی از مناطق شهر ما دو تا بستنی فروشی هست که دقیقاً کنار یکدیگر هستند. دخترها و پسرهای جوان و خانواده‌ها همگی از سمت راستی بستنی می‌خرند و در تمام شهر معروف شده است. یک بار برای امتحان از هر دو بستنی خریدم که با تعجب دیدم بستنی مغازهء سمت چپ به شکل مشخصی خوشمزه‌تر است! ظاهر هر دو مغازه هم تقریباً یکی است، مساحت هر دو هم یکی است، روش برخورد هر دو فروشنده هم با مشتری‌ها خوب و محترمانه است (بگردید ببینید چیز دیگری پیدا می‌کنید که بگوئید لابد سمت راستی آن را داشته ولی سمت چپی نداشته!!)

مسلم;1002711 نوشت:
گاهی عوامل ناکامی انسان در درون خود او هستند
خب به نظر من این بی‌عدالتی است! مثالی می‌زنم البته ناقص است. لطفاً فقط به وجه اشتراکش توجه بفرمائید
تصور کنید در یک شهر فقط یک ورزش وجود داشته باشد و آن هم بسکتبال باشد. طبیعی است افراد قد بلند در این ورزش موفق خواهند شد و افراد قد کوتاه عمدتاً ناموفق
خب به نظر شما منطقی است که به قدکوتاه‌ها بگوئیم عامل ناموفق بودن شما درون خودتان است؟! آخر گناه اینها چیست که قدشان بطور طبیعی کوتاه شده؟!

این عین بی‌عدالتی است که تفکر یا شرایط من بر تلاش من غالب باشد! درست مثل این است که بخواهیم از چند دانش آموز امتحان بگیریم بعد بگوئیم هر کسی که در ذهنش تصور کند قبول می‌شود او را قبول می‌کنیم و هر کسی در ذهنش تصور کند مردود می‌شود او را مردود می‌کنیم! از کودکی به ما می‌آموزید که آنچه برای خدا مهم است تلاش و اعمال شماست، اما گویا حرف غربی‌ها که می‌گویند باید از قدرت جذب و بازاریابی استفاده کرد صحیح‌تر و کاربردی‌تر است!


مسلم;1002711 نوشت:
خداوند می فرماید من نزد گمان بنده مومن خویش هستم، اگر به من گمان خیر برد همان را برایش رقم میزنم، و اگر گمان شر ببرد همان را مقدر می سازم
خیلی جالب است! می‌پرسیم چرا دعاهایمان مستجاب نمی‌شود؟ می‌گویند چون عمل شرط است. از تو حرکت از خدا برکت
وقتی هم عمل می‌کنی و نتیجه نمی‌گیری، می‌گویند چون به خدا گمان بد بردی! چون مثبت اندیش نبودی!

آخر ما نفهمیدیم دعا و ذهن و تفکر بر عمل تاثیر می‌گذارند یا عمل بر آنها!! نفهمیدیم اردهء خداست که بر اعمال ما تاثیر می‌گذارد یا عمل ما بر ارادهء خدا!! هر جا کسی حالت اول را انجام داده باشد و شکست خورده باشد می‌گوئید حالت دوم درست است و هر جا کسی حالت دوم را انجام داده باشد و شکست خورده باشد می‌گوئید حالت اول درست است!

احتمالاً خواهید گفت اینها توأم است. خب من می‌گویم نباید باشد. شخصی 4 ساعت کار می‌کند و من 8 ساعت، آن وقت این چه عدالتی است که چون او در ذهنش خوش‌بینی دارد نتیجهء 4 ساعت کارش مفیدتر باشد، اما من چون زندگیم پر از درد و اندوه بوده و ناخودآگاه خوش‌بینی من کم شده، 8 ساعت کار من فرضاً 2 ساعت بازده داشته باشد؟! پس عاقبت ما نتیجهء افکار ماست، نه اعمال ما! کاش این را 20 سال پیش فهمیده بودم!

با سلام و احترام

Reza-D;1002896 نوشت:
می‌دانم که خیلی از اساتید بخاطر اینکه معمولاً ساز مخالف می‌زنم شاید چشم دیدنم را نداشته باشند، ولی هر چه می‌پرسم حقیقتاً برایم سوال است

بعید می دانم، چون خود من به شخصه با سوال کردن ها احساسم نسبت به کسی تغییر نمیکند، مگر آنکه رفتارش مودبانه نباشد، یا احساس کنم سوالات مغرضانه است یا مانند آن که هیچکدام در خصوص شما صدق نمی کند.
شما اگر 24 ساعته هم سوال بپرسید برای ما عزیز هستید آقا رضای گل@};-

Reza-D;1002896 نوشت:
دو نفر همزمان با هم شروع به فروش لباس کردند...
دو تا بستنی فروشی هست که دقیقاً کنار یکدیگر هستند...

من آن تعریفی که ما می فرمایید را می پذیرم، که ما از علت آن مسائل بی خبر باشیم و اسم آن را شانس بگذاریم، خب تا اینجاش را با شما موافقم
اما ببینید قطعا علتی دارد، ترجیح بلا مرجح محال است، اینکه مردم از این دو بستنی فروش، سمت راستی را انتخاب می کنند قطعا علتی دارد، همان که شما می فرمایید در سطح شهر معروف تر است گاهی خود همین علت است؛ وگرنه مردم که بی خودی کسی به ذهنشان نمی اندازد که از سمت راستی خرید کنند؛ اگر از اینها بپرسید عمدتا دلیلی برای خودشان دارند، ولو آنکه در ضمیر ناخودآگاه خویش به آن توجه نداشته باشند.

شما وقتی بخواهید از دو مغازه کنار هم یکی را برای خرید انتخاب کنید محال است این انتخاب شما بی دلیل باشد، آن مغازه ای را که انتخاب می کنیم یا نزدیک تر است، یا شیک تر است، یا نسبت به فروشنده اش حس بهتری داریم، یا به خرید از او عادت کرده ایم، یا هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی دیگر؛ اما به لحاظ دقا عقلی می فهمیم که محال است بی دلیل یکی را بر دیگری ترجیح دهیم.

Reza-D;1002896 نوشت:
خب به نظر من این بی‌عدالتی است! مثالی می‌زنم البته ناقص است. لطفاً فقط به وجه اشتراکش توجه بفرمائید
تصور کنید در یک شهر فقط یک ورزش وجود داشته باشد و آن هم بسکتبال باشد. طبیعی است افراد قد بلند در این ورزش موفق خواهند شد و افراد قد کوتاه عمدتاً ناموفق
خب به نظر شما منطقی است که به قدکوتاه‌ها بگوئیم عامل ناموفق بودن شما درون خودتان است؟! آخر گناه اینها چیست که قدشان بطور طبیعی کوتاه شده؟!

این عین بی‌عدالتی است که تفکر یا شرایط من بر تلاش من غالب باشد! درست مثل این است که بخواهیم از چند دانش آموز امتحان بگیریم بعد بگوئیم هر کسی که در ذهنش تصور کند قبول می‌شود او را قبول می‌کنیم و هر کسی در ذهنش تصور کند مردود می‌شود او را مردود می‌کنیم! از کودکی به ما می‌آموزید که آنچه برای خدا مهم است تلاش و اعمال شماست، اما گویا حرف غربی‌ها که می‌گویند باید از قدرت جذب و بازاریابی استفاده کرد صحیح‌تر و کاربردی‌تر است!

Reza-D;1002896 نوشت:
خیلی جالب است! می‌پرسیم چرا دعاهایمان مستجاب نمی‌شود؟ می‌گویند چون عمل شرط است. از تو حرکت از خدا برکت
وقتی هم عمل می‌کنی و نتیجه نمی‌گیری، می‌گویند چون به خدا گمان بد بردی! چون مثبت اندیش نبودی!...
خب من می‌گویم نباید باشد. شخصی 4 ساعت کار می‌کند و من 8 ساعت، آن وقت این چه عدالتی است که چون او در ذهنش خوش‌بینی دارد نتیجهء 4 ساعت کارش مفیدتر باشد، اما من چون زندگیم پر از درد و اندوه بوده و ناخودآگاه خوش‌بینی من کم شده، 8 ساعت کار من فرضاً 2 ساعت بازده داشته باشد؟! پس عاقبت ما نتیجهء افکار ماست، نه اعمال ما! کاش این را 20 سال پیش فهمیده بودم!

ببینید اینها اثر تکوینی افکار است، نه اینکه قراردادی باشد تا بگوییم بی عدالتی است؛ مثال محرومیت از بسکتبال که می فرمایید یک چیز قراردادی و قانون گذاری اسلا لذا می تواند متصف به عدالت و بی عدالت شود، اما اینکه می گویند کسانی که دست ندارند نمی توانند بسکتبال بازی کنند(نه اینکه نمی گذاریم) خب این را دیگر نمیشود گفت بی عدالتی است.
همانطور که انسان ها در قدرت بازو برابر نبوده و آن کسی که تواناتر است قوی تر است ، در قدرت افکار هم همین است، طبیعتا آنکه افکارش قوی تر است تاثیرگذاری اش بیشتر است.
همانطور که قدرت بازو بخشی از عوامل پیش از تولد شکل گرفته و بخشی بعد از تولد، قدرت فکر هم همینطور است، بخشی پیش از تولد شکل گرفته و بخشی پس از تولد و انسان می تواند آن را تقویت کند.

ثانیا تاثیر مثبت اندیشی می تواند یک تأثیر رفتاری باشد، یعنی نقش دهی مثبت اندیشی در انگیزه و تحقق تلاش است، همان چیزی که روانشناسان هم بر آن تأکید دارند.

علاوه بر اینکه برآورده کردن حوائج ما بر خدا واجب نیست، پس اینکه حاجت کسانی که به او گمان خوب دارند برآورده کند و حاجت بدگمانان را نه؛ این بی عدالتی نیست؛ اینکه دو فقیر از شما چیزی بخواهند و بدانید فقیر الف شما را انسان سخاوتمندی می داند و فقیر «ب» شما را خسیس می داند خب اگر به دومی کمک نکنید که به بی عدالتی متهم نمی شوید.

مسلم;1002916 نوشت:
علاوه بر اینکه برآورده کردن حوائج ما بر خدا واجب نیست، پس اینکه حاجت کسانی که به او گمان خوب دارند برآورده کند و حاجت بدگمانان را نه؛ این بی عدالتی نیست؛ اینکه دو فقیر از شما چیزی بخواهند و بدانید فقیر الف شما را انسان سخاوتمندی می داند و فقیر «ب» شما را خسیس می داند خب اگر به دومی کمک نکنید که به بی عدالتی متهم نمی شوید
شما لطف دارید برادر گل

آقا تا قبل از خواندن بخشی که نقل قول کردم کامل قانع شده بودم! happy فقط یک سوال برایم پیش آمده بود که آیا فکر و اندیشه خودش نوعی عمل است؟ که پاسخش را دادید. در کل حرفهایتان قابل قبول بود فقط دو مطلب می‌ماند که در ادامه عرض می‌کنم. اول درمورد بخشی که نقل قول کردم. قبلاً هم از چند کارشناس این را شنیده بودم و هرگز هم نتوانستم بپذیرم! اگر مورد صحبت ما یک انسان با هوای نفس بشری بود میشد حرف شما را پذیرفت، اما درمورد خدا این سخن شما قابل پذیرش نیست!

اولاً از عدالت خدا به دور است که نیاز را ایجاد کند ولی آن را رفع نکند. ثانیاً خصوصیت ذات اوست که ببخشد و فیض دائم داشته باشد. ثالثاً از طرفی شما بفرمائید دستور اسلام درمورد اینکه کسی به من گمان بد ببرد چیست؟ اینکه با عملم گمان بد او را تایید کنم یا اینکه با عمل خوب خودم شخصیت حقیقیم را به او نشان بدهم؟

اما مورد دوم:

مسلم;1002916 نوشت:
شما وقتی بخواهید از دو مغازه کنار هم یکی را برای خرید انتخاب کنید محال است این انتخاب شما بی دلیل باشد، آن مغازه ای را که انتخاب می کنیم یا نزدیک تر است، یا شیک تر است، یا نسبت به فروشنده اش حس بهتری داریم، یا به خرید از او عادت کرده ایم، یا هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی دیگر؛ اما به لحاظ دقا عقلی می فهمیم که محال است بی دلیل یکی را بر دیگری ترجیح دهیم
خب شانس همین است دیگر! یک نفر همینطور مادرزادی مشتری جذب می‌کند (بخاطر ظاهرش، بخاطر زبان‌بازیش، یا به هر دلیل دیگر) و یکی هم مادرزادی اینها را بلد نیست، اصلاً تواناییش را ندارد. ضمن اینکه برادر عزیز بنده به مواردی مانند دور و نزدیک بودن فروشگاه یا دکور آن اشاره نکردم. حتی از عمد اینها را در صحبتم منتفی کردم که بعد نفرمائید حتماً بخاطر این دلایل بوده، حتی در انتها به شوخی گفتم باز هم بگردید ببینید اختلافی پیدا می‌کنید:
Reza-D;1002896 نوشت:
ظاهر هر دو مغازه هم تقریباً یکی است، مساحت هر دو هم یکی است، روش برخورد هر دو فروشنده هم با مشتری‌ها خوب و محترمانه است
(بگردید ببینید چیز دیگری پیدا می‌کنید که بگوئید لابد سمت راستی آن را داشته ولی سمت چپی نداشته!!)

یا مثلاً درمورد لباس که گفتم، نفر دوم اصلاً کارش بازاریابی بوده، بگذارید واضح بگویم، نفر دوم همسرم هستند
یکی از اقوام ایشان که اصلاً محبوبیت همسرم را در فامیل ندارد، مثل ماست لباس‌ها را می‌فروشد
اما هر چه ما خریدیم باقی مانده و فروش نرفته!

[SPOILER]قرار است تاپیکی بزنم با عنوان وعده‌های عملی نشده
در آنجا مفصل‌تر گفتگو خواهیم کرد[/SPOILER]

سوالی دارم از کارشناس

آیا بچه ها که شاد و پر احساس اند و درکی از خدا ندارند کافرند؟ اعتقاد به خدا چه نقشی در جوش و خروش آنان دارد؟
عیب اعتقادات این است که مربوط به ذهن است و ذهن میتونه همه وجود آدمی رو بگیره و جایی برای حس نگذاره
چرا در کودکی از چیزهای ساده مثل دیدن ماه و غذا خوردن یا فکر ازدواج اینقدر لذت میبردیم ولی در سنین بالا همه این احساسات تقریبا میمیره؟
ایراد کار کجاست؟
از ماهیت خود دنیاست یا تربیت غلط؟

با سلام و احترام

Reza-D;1002919 نوشت:
اگر مورد صحبت ما یک انسان با هوای نفس بشری بود میشد حرف شما را پذیرفت، اما درمورد خدا این سخن شما قابل پذیرش نیست!
اولاً از عدالت خدا به دور است که نیاز را ایجاد کند ولی آن را رفع نکند. ثانیاً خصوصیت ذات اوست که ببخشد و فیض دائم داشته باشد. ثالثاً از طرفی شما بفرمائید دستور اسلام درمورد اینکه کسی به من گمان بد ببرد چیست؟ اینکه با عملم گمان بد او را تایید کنم یا اینکه با عمل خوب خودم شخصیت حقیقیم را به او نشان بدهم؟


در این خصوص باید دو نکته عرض کنیم:
نکته اولی که باید توجه کرد این است که اشکال مذکور متوجه عدالت رفتاری خداوند نیست، یعنی نمیشود گفت خداوند بی عدالتی کرده است، بلکه متوجه حکمت خداوند است که چرا خداوند چنین چیزی را ملاک استجابت قرار داده است؟ برای محکوم کردن خد در این خصوص باید بر حکمت رفتارهای خداوند احاطه علمی داشت، در غیر اینصورت حتی بر فرض آنکه نتوانیم بفهمیم حکمت رفتار خداوند چیست و چرا چنین مسئله ای را در استجابت شرط کرده، عقل می گوید: نمی دانم!! یعنی نمی تواند خدا را متهم کند.

نکته دوم: قطعا خداوند بی نیاز مطلق است و هوای نفس در او راه ندارد؛ بنابراین هر رفتاری که دارد قطعا منفعتش به خود بشر بر میگردد، بنابراین شاید این مثبت اندیشی از باب تشویق انسان به حسن ظن است، یا اینکه واقعا تاثیر تکوینی دارد در موفقیت، در این خصوص روایات متعددی داریم که خوش گمانی در استجابت دعا نقش دارد، مانند سایر آداب، این هم در استجابت نقش دارد. به هرحال نقش آن تفسیرهای اینچنینی دارد، نه اینکه خداوند نعوذبالله عقده دارد که دیگران به او خوش گمان باشند!

Reza-D;1002919 نوشت:
خب شانس همین است دیگر! یک نفر همینطور مادرزادی مشتری جذب می‌کند (بخاطر ظاهرش، بخاطر زبان‌بازیش، یا به هر دلیل دیگر) و یکی هم مادرزادی اینها را بلد نیست، اصلاً تواناییش را ندارد. ضمن اینکه برادر عزیز بنده به مواردی مانند دور و نزدیک بودن فروشگاه یا دکور آن اشاره نکردم. حتی از عمد اینها را در صحبتم منتفی کردم که بعد نفرمائید حتماً بخاطر این دلایل بوده، حتی در انتها به شوخی گفتم باز هم بگردید ببینید اختلافی پیدا می‌کنید:

Reza-D;1002919 نوشت:
یا مثلاً درمورد لباس که گفتم، نفر دوم اصلاً کارش بازاریابی بوده، بگذارید واضح بگویم، نفر دوم همسرم هستند
یکی از اقوام ایشان که اصلاً محبوبیت همسرم را در فامیل ندارد، مثل ماست لباس‌ها را می‌فروشد
اما هر چه ما خریدیم باقی مانده و فروش نرفته!

ببینید آقا رضا قطعا تفاوتی وجود دارد، ولو آنکه به چشم نیاید، ولو آنکه ما نفهمیم؛ اصلا علم اقتصاد و بازاریابی و مدیریت اقتصاد و مانند آن برای همین به وجود آمده چرا که همه چیز قاعده مند است، همانطور که اگر قوانین پزشکی کلیت نداشته باشند علم پزشکی بی استفاده شده و زیر سوال می رود، علوم زیر شاخه های اقتصاد هم همین است، اگر واقعا موفقیت ها و شکست های اقتصادی علت روشنی نداشته باشند علم اقتصاد و مدیریت و مانند آن زیر سوال می رود.

علاوه بر اینکه به لحاظ فلسفی هم قطعا هر ترجیحی دلیلی دارد، اینکه شما بین دو مغازه، حتی در نهایت شباهت، یکی را انتخاب می کنید این انتخاب در ذهن شما دلیل دارد، ولو آنکه به آن توجه نداشته باشید، محال است بدون دلیل یکی را بر دیگری ترجیح دهید، اگر شما بین دو مغازه ترجیح قائل نشوید محال است به درون یکی از آنها پا بگذارید.

باید بگردید علت را پیدا کنید، هزاران عامل می تواند وجود داشته باشد، گاهی حتی اینقدر جزئی است که به چشم ما نمی آید، اما قطعا دلیلی دارد

الکی;1002925 نوشت:
آیا بچه ها که شاد و پر احساس اند و درکی از خدا ندارند کافرند؟ اعتقاد به خدا چه نقشی در جوش و خروش آنان دارد؟
عیب اعتقادات این است که مربوط به ذهن است و ذهن میتونه همه وجود آدمی رو بگیره و جایی برای حس نگذاره
چرا در کودکی از چیزهای ساده مثل دیدن ماه و غذا خوردن یا فکر ازدواج اینقدر لذت میبردیم ولی در سنین بالا همه این احساسات تقریبا میمیره؟
ایراد کار کجاست؟
از ماهیت خود دنیاست یا تربیت غلط؟

پاسخ این سوال را به صورت مفصل اگر بخواهید باید آن را در تاپیک مستقلی مطرح بفرمایید.
اما نه شادی و نه افسردگی در کودکان که هنوز از درک درست وعمیقی برخوردار نیستند لزوما ارتباطی با اعتقاد به خداوند ندارد. شادی و جنب و جوش یا عدم آن در کودکان بیشتر ناظر به حوادث پیرامونشان است، خیلی به خدا توجه ندارند.
اعتقادات پایه احساسات است، یعنی من وقتی به خوبی چیزی اعتقاد دارم به آن احساس پیدا می کنم، و اگر معتقد به دشمن بودن چیزی یا کسی باشم طبیعتا احساسی به آن ندارم.
البته بحث بسیار گسترده است، سن و سال انسان فرق می کند، گاهی تفاوت این احساسات در سن است نه اعتقادات؛ انسان در کودکی دغدغه هایش بچه گانه است لذا از هفت دولت آزاد است و از غذا و ماه و مانند آن لذت می برد، اما وقتی سنش بالا رفت با حقایق مهم تری روبرو میشود که ذهن را بیشاز به خود مشغول می کنند و...
خود احساسات، باز متفاوت است، گاهی احساسات فقط گرایش است که بینشی در ورای آن نیست و...

خلاصه اگر مطلب را عمیق تر میخواهید دنبال کنید باید تاپیک مستقلی ایجاد کنید.

مسلم;1003171 نوشت:
باید بگردید علت را پیدا کنید
تاپیکش را زدم، همانجا گفتگو کنیم بهتر است. البته موضوعش شانس نیست اما مرتبط است
کارشناسش هم خوشبختانه شما هستید: http://www.askdin.com/showthread.php?t=64068
موضوع قفل شده است