جمع بندی آیا ماجرای کوزه شیخ بهایی واقعیت دارد؟

تب‌های اولیه

27 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
آیا ماجرای کوزه شیخ بهایی واقعیت دارد؟

[="Arial Black"][="Blue"][="3"]به نام خدا
سلام
در کتابی خواندم که دقیق در ذهن ندارم اما کلیات آن از این قرار است:
در زمان شیخ بهایی ، سفیر یکی از کشورهای نامسلمان به نزد سلطان زمان شیخ آمد و خودش یا فردی که همراه او بود ، کارهای عجیبی انجام داد و گفت آیا در کشور شما کسی هست که مثل این کارها را بکند؟
سلطان به دنبال شیخ بهایی فرستاد.
شیخ بهایی (شاید برای اینکه آبروی اسلام در برابر کشور نامسلمان از بین نرود)، آمد و کوزه ای آورد و گفت: هر چیزی که دارید توی این کوزه بیندازید.
هر چیزی که دم دست بود در کوزه انداختند و کوزه هنوز جا داشت و پر نشده بود! شیخ حتی لباسهای خودش را هم در کوزه قرار داد. در آخر خود شیخ وارد کوزه شد و ناپدید شد.
چیزی نگذشت که سوارکاری که با سرعت اسب می تاخت به دربار پادشاه رسید و گفت: من از فلان شهر (دور) می آیم. شیخ بهایی مرا فرستاد تا سلام شیخ را به سلطان برسانم.

آیا این ماجرا واقعیت دارد؟[/][/][/]

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد ممسوس

با سلام و احترام

اگر ممکن هست ادرس کتاب یا منبعی که این مطلب را در ان خواندید ارسال فرمایید اگر تقریبی هم میدانید ان را بفرستید با تشکر

ممسوس;974704 نوشت:
با سلام و احترام

اگر ممکن هست ادرس کتاب یا منبعی که این مطلب را در ان خواندید ارسال فرمایید اگر تقریبی هم میدانید ان را بفرستید با تشکر

سلام استاد
احتمال میدهم آن را در زمان مدرسه در یک مجله خوانده باشم (حدود سال 70).سالها از مطالعه آن مطلب میگذرد و متأسفانه هیچ چیزی از منبع آن در ذهنم نیست. آنچه اکنون این خاطره را برایم مهم کرده است، اینست که این ماجرا با برخی قواعد فیزیک کوانتوم و نظریات جدید فیزیک مطابقت دارد.

سلام علیکم
.
نظیر این داستان رو شهید دستغیب رحمه الله علیه نقل کردند

در کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب جلد 2 ص 93 ,ایشان هم از کتاب قصص العلماء نقل کردند.
.
در کتاب قصص العلماء گوید در زمان شاه عباس شخصی را پادشاه فرنگ فرستاد و به سلطان صفوی نوشت که شما با علماء مذهب خود بگوئید با او مناظره کنند اگر او را مجاب ساختند,ما داخل دین اسلام می شویم و اگر او ایشان را مجاب نمود پس شما باید نصرانیت اختیار کنید و کار آن فرستاده این بود که چیزی که در دست پنهان می نمودند خبر میداد که چیست (در اثر ریاضات باطله و تصفیه نفس این مقدار از اطلاع را داشته) پس سلطان،علماء را جمع نمود از آن جمله مرحوم ملا محسن فیض به آن فرنگی گفت سلطان شما عالمی نداشت که مثل تو عوامی را برای مناظره با علماء فرستاد
سفیر فرنگی گفت شما از عهده من بر نمی آیید اکنون چیزی در دست بگیرید تا من بگویم
.
مرحوم فیض تسبیح تربت حضرت سید الشهداء علیه السلام را در دست پنهان نمود
فرنگی فکر بسیاری نمود و ساکت گردید.
.
فیض فرمود چرا عاجز ماندی
.
فرنگی گفت عاجز نماندم ولی به قاعده خود چنان می بینم که در دست تو قطعه ای از خاک بهشت است و حیرانم که خاک بهشت کجا بوده و چگونه به دست تو رسیده
فیض فرمود راست گفتی تربت خاک قبر حسین علیه السلام فرزند زاده پیغمبر اسلام است.
.
اکنون به تصدیق خودت ظاهر شد حق بودن حسین علیه السلام که امام مسلمانان است و باید مسلمان شوی.فرنگی انصاف داد و مسلمان شد.

با سلام و احترام

بنده در اثار شیخ بهایی هم جستجو نمودم ولی چنین مطلبی را نیافتم

سعید مسلم;975122 نوشت:
سلام علیکم
.
نظیر این داستان رو شهید دستغیب رحمه الله علیه نقل کردند

در کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب جلد 2 ص 93 ,ایشان هم از کتاب قصص العلماء نقل کردند.
.
در کتاب قصص العلماء گوید در زمان شاه عباس شخصی را پادشاه فرنگ فرستاد و به سلطان صفوی نوشت که شما با علماء مذهب خود بگوئید با او مناظره کنند اگر او را مجاب ساختند,ما داخل دین اسلام می شویم و اگر او ایشان را مجاب نمود پس شما باید نصرانیت اختیار کنید و کار آن فرستاده این بود که چیزی که در دست پنهان می نمودند خبر میداد که چیست (در اثر ریاضات باطله و تصفیه نفس این مقدار از اطلاع را داشته) پس سلطان،علماء را جمع نمود از آن جمله مرحوم ملا محسن فیض به آن فرنگی گفت سلطان شما عالمی نداشت که مثل تو عوامی را برای مناظره با علماء فرستاد
سفیر فرنگی گفت شما از عهده من بر نمی آیید اکنون چیزی در دست بگیرید تا من بگویم
.
مرحوم فیض تسبیح تربت حضرت سید الشهداء علیه السلام را در دست پنهان نمود
فرنگی فکر بسیاری نمود و ساکت گردید.
.
فیض فرمود چرا عاجز ماندی
.
فرنگی گفت عاجز نماندم ولی به قاعده خود چنان می بینم که در دست تو قطعه ای از خاک بهشت است و حیرانم که خاک بهشت کجا بوده و چگونه به دست تو رسیده
فیض فرمود راست گفتی تربت خاک قبر حسین علیه السلام فرزند زاده پیغمبر اسلام است.
.
اکنون به تصدیق خودت ظاهر شد حق بودن حسین علیه السلام که امام مسلمانان است و باید مسلمان شوی.فرنگی انصاف داد و مسلمان شد.


با سلام

این داستان ایرادات زیادی دارد، از جمله اینکه در عهد صفویه روابط ایران و فرنگ (فرانسه) خوب نبوده است، بلکه روابط با کشورهایی مثل آلمان خوب بوده است. فرانسه متحد و زیر سایۀ دشمن ایران، یعنی عثمانی بود.

مشکل دوم این است که شخصی مثل شاه عباس، اقتدارش بیش از این بود که به کسی اجازه بدهد که چنین شرطی برایش بگذارد و بگوید اگر اینطوری شد، باید مسیحی شوید!

البته باز هم مشکل دارد!

חסר משמעות;975166 نوشت:
جمله اینکه در عهد صفویه روابط ایران و فرنگ (فرانسه) خوب نبوده است

سلام علیکم
.
دولت فرانسه در 1627 م کشیشی به نام پریاسیفیک دوپروونس (Pere Pacifique Province) را به ایران فرستاد.فرانسه هیئت های مذهبی هم به ایران فرستاده!

پرپاسیفیک توانست اجازه دایرکردن مرکز تبلیغ مسیحیت را از شاه عباس بگیرد و شاه دو خانه در اصفهان و بغداد برای مرکز تبلیغ فرقه کاپوسن به او بخشید. ژزوئیت ها نیز که رهبران فرانسوی داشتند در 1653 م در اصفهان، تبریز، شماخی و ایروان فعالیت خود را آغاز کردند

آلمان در زمان شاه اسماعیل صفوی مکاتباتی داشته نه در زمان شاه عباس! نامه ها هم موجود هست که می تونید بخونید کارل پنجم امپراطور آلمان بوده

חסר משמעות;975166 نوشت:
مشکل دوم این است که شخصی مثل شاه عباس، اقتدارش بیش از این بود که به کسی اجازه بدهد که چنین شرطی برایش بگذارد و بگوید اگر اینطوری شد، باید مسیحی شوید!

اشتباه می کنید!
اگر جواب او را نمی داد اقتدارش از بین می رفت!
به قول فیض کاشانی چطور شخصی عوامی را فرستاد نه عالمان دینی و اگر شاه در جواب او عاجر می ماند یا او را رد میکرد مایه تمسخر آنها میشد

سلام من این مطالب پیداکردم ببینید گره گشا هست؟!happy@};-


[h=4]شیخ و افسانه ها[/h] در اغلب نقاط دنیا و از جمله ایران در مورد بزرگان و به خصوص عرفا افسانه های زیادی بر سر زبانهاست. تعدادی از این داستانها مرجع و منبع مستندی هم دارند، ولی اکثر آنها به سینه سینه نقل گردیده و تنها مردم علاقه مند راوی آنها هستند.
در ایران شیخ بهائی از جمله بزرگانی است که از نظر اعتبار علمی و دانش فراوان و سایر جهات تا به سر حد افسانه پیش رفته است.
افسانه اگر از حقیقت و واقعیت هم دور باشد و ضریب احتمال پایینی نیز داشته باشد، صرف وجود آن، حکایت از توجه و اقبال عمومی نسبت به قهرمان آن دارد. در واقع می توان معتقد بود که افسانه به تعبیری حداقل پاداش و تقدیر توده مردم از شخصیت اصلی داستان است. اصولاً مردم عادی، احساسات صمیمانه خود را با خلق این گونه افسانه ها ابراز می نمایند و افسانه باز تاب طبیعی افسانه سرایی ارتباط مستقیمی با فرهنگ اقوام مختلف دارد.
افسانه اگر چه عموماً صورت غیر واقعی دارد و به ظاهر تخیلی جلوه می کند، اما عموماً ریشه در فرهنگ و منش و آگاهی ملتها دارد، حتی در مواردی آرمانهای سر کوفته و عصیان یافته ملی یک قوم در لباس افسانه و افسانه سرایی جلوه می کند و اسطوره های ملی از آن جمله اند. این قبیل مظاهر تخیل گونه اسطوره ای در بیشتر ملتها فراوانند و از جمله در ایران.
در میان افسانه هایی که به شیخ بهاء الدین عاملی نسبت می دهند، پاره ای دارای جنبه های بسیار ظریف احساسی اند، تعدادی ریشه در مسائل سیاسی و اجتماعی دارند، دسته ای به شگفتیهای علوم مختلف مربوط می شوند، ولی به هر حال همه در یک وجه مشترکند و آن، بیان بزرگی شیخ می باشد.
از جمله افسانه های احساسی منسوب به شیخ بهائی داستان موش و بچه موش است که در جایی به صورت مکتوب نیامده، اما در بین مردم اصفهان سینه به سینه نقل شده و رایج است.
گویند شیخ بهائی نقل نموده، شبی در کنار شمعی به مطالعه مشغول بودم، کتابهای زیادی در اطرافم پراکنده بود، ناگاه بچه موشی ظاهر شد و از روی شیطنت با کتابها به بازی پرداخت، ابتدا سعی کردم او را دور سازم، ولی از روی فطنت و بازیگوشی نرفت، به ناچار سبد حصیریی بر روی او نهادم و زندانی شد. پس از لحظاتی موش بزرگی که ظاهراً مادرش بود حاضر شد، ابتدا سعی در استخلاص وی نمود، چون از تلاش خود نتیجه ای نگرفت ناامید شد و از دل خارج گردید. چون بی مهری موش مادر را دیدم تعجب نمودم. در این اندیشه بودم که موش مادر به سکه ای طلا ناب بر دهان گرفته باز آمد، سکه در پیش من انداخت و دیگر بار به اطراف سبد جهید. من از روی کنجکاوی مقاومت کردم و چون بچه موش را آزاد نساختم، بار دیگر موش مادر از در خارج شد. فکر کردم میزان علاقه موش به بچه موش همینقدر بود که یکبار دیگر موش با سکه ای دیگر ظاهر شد و آن را پیش پای من انداخت و این عمل تا ده بار تکرار شد و من علی رغم میل باطنی همچنان مقاومت می کردم و در مرتبه دهم به خود گفتم، مبادا تعداد سکه های در اختیار موش بیشتر باشد و باز هم سبد را برنداشتم که از کجا تعداد سکه ها صد نباشد.
من اسیر حرص غالب بودم که یک بار دیگر موش باز آمد، ولی این بار کیسه ای خالی به دندان گرفته بود و آن را در برابرم انداخت و به شدت می لرزید که من نیز به گریه افتادم و سبد از روی بچه موش برگرفتم و ساعتی در تألم و تأثر کردار خویش مغموم بودم.
این افسانه اگر راست باشد و اگر افسانه صرف، به هر حال بار لطیف احساسی خاصی دارد که حکایت از شناخت شخصیت ممتاز شیخ در انتظار مردم می نماید. خمیر مایه اصلی این چنین افسانه ها را مردم تشکیل می دهند و بدیهی است جوهره اصلی آن را متناسب با خلق و خوی و منش و کردار و رفتار قهرمان اصلی آن می پردازند.
مطلب قابل ذکر دیگر این که، گاه سوژه و خمیر مایه اصلی یک افسانه، قوی و قابل ابراز است، اما لازمه و پشتوانه ترویج آن، نسبت دادن به یک چهره ملی یا دینی با عرفانی است و این گونه افسانه ها، هستند نمونه هایی که در طول تاریخ بر آداب و رسوم و فرهنگ و حتی تمامیت ارضی ملتها تأثیر نهاده اند.
در میان مردم اصفهان، افسانه دیگری درباره شیخ بهائی و شاه عباس صفوی شایع است. گویند وقتی شاه صفوی از زیارت مشهد مقدس به اصفهان بازگشت، گروهی از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر به ملاقات او رفتند. شیخ بهائی نیز در کنار شاه عباس نشسته بود و درباره چگونگی سفر تعاریفی در گرفته بود. شاه صفوی خطاب به شیخ بهائی گفت:
در راه رفتن به بارگاه ثامن الائمه نزد خویش قرار نهادیم که اگر توفیق، رفیق شد و به زیارت نایل آمدیم، یک درخواست جناب شیخ را هر آنچه باشد تحقق بخشیم، حال که سعادت تشرف حاصل آمده، آماده ادای دینیم.
شیخ بهائی با ذکاوت و تیز هوشی و موقع شناسی خاص خود خطاب به شاه عباس صفوی گفت: مرشد اکمل، همیشه چاره ساز حاجات درویشانند، اما هم اینک که قصد ادای دین نیز بر طبع بلند شاه افزون گشته است، مرا آرزویی جز نشستن بر گرده اسبی نیست که مرشد اکمل، زمام آن بکشد.
حاضران در تالار شاهی از شنیدن این درخواست و آرزوی شیخ بهائی در بهت و حیرت تمام فرو رفتند و از عکس العمل شاه صفوی نیز بی خبر بدند. شاه عباس قدری تأمل نمود بنا به خصلت و خلق و خوی ویژه ای که داشت، بدون این که سعی در تغییر خواهش شیخ نماید، آن را پذیرفت. آن گاه به دستور شاه صفوی سر مهتر اصطبل شاهی اسبی بیاورد و در پای پلکان تالار شاهی، شیخ بر آن نشست و زمام اسب به دست شاه عباس داد و شاه صفوی نیز در برابر دیدگان دهها نفر از روحانیان و درباریان و بزرگان شهر تا محوطه ورودی مدخل میدان نقش جهان زمام کشید. آن گاه با اشارت شیخ اسب را نگه داشتند و از اسب فرود آمده و همراه شاه به تالار باز گشتند و به ظاهر صحنه را در جهت ادای نذر و دین مرشد اکمل توجیه نمودند.
چند سال از این ماجرا گذشت تا بار دیگر، شاه عباس به زیارت ثامن الائمه رفت و با توفیق بازگشت. این بار در جریان دیدار شاه با بزرگان و روحانیان شهر، شیخ بهائی خطاب به شاه صفوی گفت: آیا مرشد اکمل در این سفر نیز نذری فرموده اند؟!
شاه عباس که خود نیز بسیار زیرک و حاضر جواب و باهوش بود بلافاصله پاسخ داد: همان زمامداری بار پیشین، کفایت است ما را!
آن گاه شیخ بهائی با خضوع و خشوع تمام، خطاب به شاه عباس و دیگر حضار حاضر در تالار شاهی چنین گفت: مرشد اکمل! جسارت بی منتهای این بنده، به جهت نجات ساحت مقدس علم بود، همان گونه که مرشد اکمل استحضار دارند، در آن روزگاران حوزه های علمیه از رونق لازم افتاده بود و طلاب علوم دینیه هر یک به بهانه ای، کسوت روحانیت رها می کردند و به شغلی دیگر می پرداختند. این بنده با چنین جسارتی عظمی، انظار عمومی و دید طلاب جوان را به احترام و احتشامی شاهی معطوف بی همانندی قرین و مباهی است.
شاه عباس صفوی و حاضران در جلسه از این همه درایت و ذکاوت شیخ بهائی تعجب نموده و بر آن آفرین گفتند.
افسانه دیگری نیز در بین مردم رواج دارد که گویند: روزی شاه عباس صفوی در تالار نشسته و جمعی در اطراف به خدمت بودند. شیخ بهائی به مجلس وارد شد و در کنار شاه نشست. شاه عباس خطاب به شیخ گفت: شنیده ایم گروهی از روحانیان در معابر عمومی و میادین شهر در جمع سفلگان ظاهر می شوند و حتی به تماشای معرکه گیران می شتابند. جناب شیخ اینان را به حرمت لباس روحانیت خویش واقف نمایند!
شیخ بهائی با لحنی آرام و اطمینان بخش چنان که همه حاضران در تالار بشنوند، خطاب به شاه صفوی گفت: مرشد اکمل! خیال مبارک آسوده باشد که هرگز این چنین واقعه ای صورت نیافته است و روحانیان به وظایف و مسؤولیت خویش واقفند، کما این که من خود در تمام مراسم و معرکه ها حضور دارم و هیچ شخصی روحانی را ندیده ام!(26)
افسانه های فراوان دیگری نیز در مورد شیخ بهائی در افواه عمومی مذکور است، که همه حکایت از کرامات و احاطه وسیع او به علوم و تدین و صفا و اخلاص عمیق وی دارد و این سیر افسانه سرایی و افسانه پردازی برای شیخ تا عصر حاضر نیز ادامه دارد، کما این که در تاریخ بیداری ایرانیان چنین مذکور است:(27)
پسر آقا سید محمد باقر عراقی مدعی است که پیراهنی از شاه عباس دارد که خط شیخ بهائی و میر داماد بر آن بعضی ادعیه و طلسمات نقش کرده اند و گلوله بر آن پیراهن کار نمی کند و گویا سی هزار تومان از او می خرند و نداده است، می گوید: امتحان، او را در خودم کنند که پوشیده و کیسی که اطلاع ندارد تفنگ به دست بگیرد و بر من بزند، آن وقت ملاحظه کند که گلوله بر بدنم کارگر نمی افتد. مقصودش این است که بنده فرمانفرما را ملاقات کنم و مذاکره این صحبت را بنمایم، اگر در صد هزار تومان می خرند که معامله را راه اندازیم، ولی بنده باور نمی کنم، چه اثر گلوله تفنگ را دیده ام و اثر پیراهن را ندیده ام.
به هر حال، ذکر این مطالب حکایت از اعتقاد گروهی از مردم به کرامات و دانستن علم طلسمات شیخ بهائی می کند. چه در این ماجرا، میر داماد و شیخ بهائی به علوم دینیه و کشف و کرامات شایسته اند و پیراهن شاه عباس به لحاظ ادعیه اینان ضد گلوله گردیده است و با این که در پایان قصه، ناباوری خویش را رسماً اعلام می دارد، اما همان گونه که قبلاً بیان گردید، صرف افسانه پردازی برای بازرگان، حکایت از توجه عامه به اینان می کند.


[h=4]سفر مشهد[/h] شیخ بهائی چند سال اول اقامت در اصفهان را به درس و بحث حوزه ای و نیز پاره ای فعالیتهای علمی و اجتماعی در این شهر صرف نمود و تنها چند سفر کوتاه به اتفاق شاه عباس انجام داد.
آن روز عصر، در تالار بزرگ کاخ نقش جهان، شاه صفوی بر مسند نشسته بود و گروهی از روحانیان و درباریان به خدمت بودند و از جمله شیخ بهائی دست راست شاه نشسته بود. شاه عباس با لحنی که تا اندازه ای به مزاح شباهت داشت خطاب به شیخ بهائی گفت: کار میرابی طومار آب زاینده رود، به کجا کشید جناب شیخ؟!
شیخ بهائی با درایت و ذکاوت بی نظیرش فهمید، اگر چه تهیه طومار تقسیم آب زاینده رود ابتدا مورد توجه و حتی توجیه شاه عباس بود، اما فی الحال بنا به تلقینات سوء گروهی از مالکان متنفذ - که سوء استفاده خود را در خطر می بینند - چندان اهمیتی ندارد و حتی وسیله مزاح نیز شده است، لذا با آرامی پاسخ داد: مرشد اکمل نیکو مستحضرند، دل گرسنه را ایمانی نیست و نان سفره رعایا با قطرات آب زاینده رود مهیا می شود، اگر مالکان سربند آب را رها سازند!
شاه عباس که او نیز در تیزهوشی و ذکاوت بی نظیر بود، وقتی پاسخ شیخ بهائی را منطقی دید، برای این که موضوع بحث و گفتگو را تغییر دهد با تبسمی و تکان دادن سر به علامت تصدیق، خطاب به شیخ گفت: آری، آری چنین است، اما اگر جناب شیخ از این دل مشغولی دنیوی فارغ شده اند، کار توزیع آب را به میراب و عمله آب سپارند و خود در معیت ما به زیارت ثامن الائمه شتابند که کار دنیا را تمامی نیست.
شیخ با لحنی که بحث را تمام شده تلقی نمایند زیر لب گفت: وقتی که کار دنیای خلق خدا سامان پذیرفت، کار عقبی نیکو به دل می نشیند، فی الحال طومار مهیاست و تقدیم محضر مرشد اکمل می شود.
حاضران در تالار که همگی در جریان تدوین طومار شیخ بودند از این خبر سری بلند نموده، تعدادی از آنها که عمال مالکان بزرگ بودند، به فکر فرو رفته، گویی برای نابودی آن نقشه ای می کشیدند.
به هر حال طومار تقسیم آب زاینده رود به شاه صفوی تقدیم شد و شیخ برای زیارت مشهد مقدس مهیا گردید. بدین صورت شاه عباس صفوی که در سالهای نخستین پادشاهی اش زیارت ثامن الائمه را نذر کرده بود، همراه با تعدادی از درباریان و سپاهیان و روحانیان، از جمله شیخ بهائی در روز پنجشنبه پانزدهم جمادی سال 1010 هجری قمری از اصفهان عازم مشهد مقدس شد و به شرحی که در تواریخ آمده است، طی 28 روز پای پیاده، این مسیر طولانی را طی کرد.(28)
کاروان شاهی با برنامه ریزی دقیق و کامل و با آرامی و استمرار تمام به سوی مشهد مقدس حرکت کرد. شاه عباس و تعدادی از ملتزمان پیاده حرکت می کردند. شرح وقایع مختلف طول مسیر سفر بسیار است و در کتب مختلف آمده است تا این که کاروان به مشهد مقدس رسید و شاه عباس صفوی به نذر خود وفا نموده، به زیارت بارگاه مقدس امام هشتم شتافت و روزهای متمادی در جوار تربت پاک این امام معصوم به راز و نیاز پرداخت و گاه حتی به جارو کشی و گردگیری مشغول می شد و پیوسته ایام از حضور روحانی شیخ بهائی مسرور و خوشحال بود و اغلب اوقات به اتفاق شیخ به حرم می رفت و در پای ستونی می نشستند و در باب مسائل فقهی و حتی اجتماعی ساعتی با یکدیگر صحبت می نمودند. در این زمان بود که شاه عباس پیشنهاد تألیف کتابی جامع در فقه را به شیخ بهائی نمود و سرانجام کتاب شریف جامع عباسی به وسیله شیخ بهائی آغاز و به همت شاگرد او نظام بن حسین ساوجی به اتمام رسید و هم اینک نیز از کتب فقه مورد توجه اهل علم است.
هم در این سفر بود که شیخ بهائی در فرصتهای مناسب شاگرد جوانش صدرالدین شیرازی را به شاه عباس معرفی نمود و با این توصیفهای شیخ، ملاصدرا به مشهد احضار گردید و ایامی چند وی نیز در التزام رکاب شاه و در محضر شیخ بهائی بود.
آن شب ملاصدرا به اتفاق شیخ بهائی در یکی از حجرات جانبی حرم مطهر به حضور شاه عباس رسید. شاه عباس صفوی در همان دقایق اولیه ملاقاتش با ملاصدرا با طرح سؤالاتی علمی و فلسفی سعی در محک زدن جوان طلبه نمود: شیخ اشراق چه می گفت جوان؟!
- او بر این باور بود که همه چیز نور است و نور یا مستقل است یا عرض.
شاه عباس بی درنگ موضوع بحث را تغییر داد و گفت: از نظرهای بزرگان بگذریم که آن را حد و حصری نیست، فی الحال سامان کار عقبی مراد است.
آن گاه در حالی که به قبور اطراف صحن نگاه می کرد، زیر لب گفت: انا لله و انا الیه راجعون!
ملاصدرا از مکث و نگاه های شاه صفوی پی برد، این آیه نیز موضوع سؤالی است، لذا با لحن احساسی - عرفانی که مناسب زمان و مکان بود، خطاب به شاه عباس چنین گفت:
در این کویر سوزان وحشتزا، ما چون قطره ای سینه مالان و غلتان می کوشیم تا خود را به اقیانوس آن سوی این بیابان رسانیم و در دل دریا فنا یابیم که هستی ابدی ما در فنای ماست و از پس این نیستی ظاهری به هستی مطلق رسیدن عین انا لله و انا الیه راجعون است.
لحن رسا و مهیج ملاصدرای جوان در صحن امام هشتم با نور و صدا و جمعیت به هم در آمیخت و سخت در جان شاه صفوی نشست.
شاه عباس پس از این ملاقات کوتاه و با توجه به توصیف قبلی شیخ بهائی پی به درجه بینش و نبوغ جوان شیرازی برد و دستورات و سفارشات مؤکدی در مورد پرورش و تعلیم وی صادر نمود و در مدت اقامت در مشهد مقدس وی نیز در التزام ماند.
شاه عباس صفوی به اتفاق همراهان و نظامیانی چند و نیز شیخ بهائی در ماه صفر سال 1010 هجری قمری عازم شمال خراسان گردیدند. ترکان ازبک در آن ناحیه سر به شورش برداشته و در حدود بلخ دست به تاراج و قلع و قمع سپاهیان حکومت مرکزی زده بودند.
در این سفر نیز شیخ بهائی در التزام شاه صفوی بود و شاه از نظرها و دعای خیر و مصاحبت وی استفاده مطلوب می نمود.
در ماه ذی الحجه سال 1010 هجری قمری سپاهیان شاه عباس در نزدیکی بلخ اردو زدند و آماده کارزار و دفع شر متمردان ازبک می شدند. از قضا شبی جوانی به خیمه و خرگاه حاتم بیگ اعتماد الدوله - وزیر اعظم شاه عباس (29)- دستبرد زد و نیزه ای دزدید. نگهبانان او را دستگیر کردند و به حضور شاه عباس در آوردند. در مجلس، شیخ بهائی و گروهی از بزرگان نیز حاضر بودند. دزد نگون بخت در برابر شاه صفوی به خود می لرزید و هر لحظه انتظار قتل خود را می کشید. شاه عباس از او پرسید: جسارت سرقت از خیمه وزیر اعظم را چگونه توجیه می کنی؟!
دزد بیچاره که خود را در آستانه مرگ می دید با بیم و هراس و وحشت بسیار گفت: قبله عالم، مرشد اکمل، من جوانی بی چیز و درمانده ام و اینک زمان جنگ و جهاد است، چون نیزه ای نداشتم، دریغم آمد مفت بمیرم، لذا نیزه ای از خیمه وزیر اعظم دزیدم تا با آن دشمنانی را به قتل رسانم.
شاه عباس از پاسخ دزد تبسمی نمود و او را بخشید و به شیخ بهائی سپرد تا سوگندش دهد و شیخ نیز چنین کرد و جوانی از مرگ نجات یافت.
شاه عباس به اتفاق شیخ بهائی و دیگر همراهان پس از قلع و قمع یاغیان و متمردان شمال خراسان مدتی در بلخ به سر برده، سپس به مشهد مقدس مراجعت نمودند و پس از ایامی یکه به زیارت امام هشتم سپری نمودند بار دیگر به اصفهان باز گشتند.
در مدت اقامت در مشهد، بار دیگر فرصت مناسبی پیش آمده بود تا شیخ بهائی به مدارس علمیه آن شهر رفته، با اساتید و شاگردان قبلی خود تجدید دیداری نماید و به بحث و محاوره علمی پردازد، به خصوص در ایامی که ملاصدرا در مشهد بود، بارها به اتفاق در جمع طلاب و اساتید حوزه های علمیه آن شهر حضور یافتند و طلاب حاضر از وجود شریف شیخ بهره ها گرفتند.
همان گونه که بارها ذکر آن رفت، شیخ بهائی در اغلب مسافرتها و از جمله مسافرتهای جنگی در معیت شاه عباس صفوی بود و این امر به علت علاقه فراوان شاه صفوی به شیخ و نیز کرامت وی و حتی نظرهای علمی مناسبی بود که شیخ ابراز می نمود و در بیشتر موارد مورد تأیید شاه صفوی نیز واقع می شد؛ به هر حال شاه عباس از حضور شیخ بهائی در سفرهای جنگی، حسن استقبال می نمود و آن را به فال نیک می گرفت. این نزدیکی مفرط شاه و شیخ بهائی تا به حدی بود که اغلب در محاورت آن دو، زبان طنز و مزاح نیز به کار می آمد و شیخ بهائی با درایت و وسعت معلومات خویش در هر مورد، مطالبی متناسب و شیرین و جذاب بیان می نمود که همیشه مورد توجه شاه عباس واقع می شد، از جمله در سفر سال 1010 هجری قمری، شبی شاه عباس در صحن مطهر ثامن الائمه به راز و نیاز و زیارت مشغول بود و کم کم به محل روشن نمودن شمعها رسید و ضمن روشن کردن چندین شمع، مشغول پاک نمودن سر شعله های شمعهای نیم سوخته گردید که ناگاه شیخ بهائی در کنار شاه عباس قرار گرفت و بالبداهه گفت:
پیوسته بود ملایک علیین - پروانه شمع روضه خلد آیین
مقراض به احتیاط زن ای خادم - ترسم ببری شهپر جبریل امین
شاه عباس از شنیدن این رباعی بسیار خرسند شد و در حال روحانی عجیبی فرو رفت و شیخ بهائی را به نیکویی بنواخت.(30)
روایت دیگری نیز از این رباعی بیان شده، و آن این که پس از قرائت بیت اول رباعی که به وسیله شیخ بهائی صورت گرفت، وی از بیان بیت دوم درمانده و در این حال، ملاصدرا که همراه شیخ بود و کمی آن طرفتر به صحنه نگاه می کرد، قدمی پیش نهاد و با ادب و احترام خاص خود و به لحنی که گرفتن اجازه در آن شگفتی و حیرت شاه عباس صفوی و نیز شیخ بهائی گردید و هر دو از او تقدیر نمودند و مورد التفات خاص شاهی قرار گرفت.


[h=4]سفر گنجه [/h] شاه عباس صفوی به علما و روحانیان و به ویژه شیخ بهائی علاقه وافری داشت و همان گونه که مذکور افتاد، در بیشتر مسافرتها و از جمله جنگها او را با خود می برد.
معروف است در یکی از جنگهای ایرانیان با عثمانیان، عده سپاه دشمن به مراتب زیادتر از ایرانی ها بود و لذا ظواهر امر، پیروزی دشمن محتمل بود. شاه عباس که اغلب، خود فرماندهی مستقیم جبهه جنگ را به عهده می گرفت، با مشاهده وضعیت نامطلوب، پریشان خاطر شد و در گوشه ای از میدان خطاب به شیخ بهائی گفت: جناب شیخ! معرکه بس تنگ است، چه باید کرد.
شیخ بهائی که به خوبی از وضعیت دشوار موجود آگاهی داشت، خطاب به شاه عباس پاسخ داد: مرشد اکمل! می بینید که راه حیله بسته است، عده لشکریان نیز اندک، چیزی که می ماند دعا به درگاه خداوند باری تعالی است؛ دعا کنید مگر نصرت حق نازل شود!
شاه عباس، دلقکی داشت، کل عنایت نام که تقریباً هر جا همراه شاه بود و در حالات مختلف، بیمی از مزاح نداشت، از جمله در آن وقت در کنار شاه و شیخ بهائی بود. چون سخن شیخ بدین جا رسید، خطاب به شیخ گفت: جناب شیخ! این پادشاه چنان ترسیده است که توان حفظ خویش ندارد و در حالت مناسب وضو نیست، خود دعا فرمایید. شاه عباس با همه پریشانی به خنده افتاد و به سختی خودداری نمود و از قضا دعا کردند و جنگیدند و پیروز هم شدند.(31)
در سفر ماه صفر سال 1015 هجری قمری گنجه بود که شیخ بهائی کتاب شریف مفاتیح الفلاح فی عمل الیوم و اللیل را به اتمام رسانید. این کتاب چنان که از نام آن مشهود است، در باب اعمال شب و روز تألیف شده و در واقع، دستور العمل اجرایی آداب و اعمال شب و روز است که بعدها مورد توجه بی اندازه اهل علم واقع شد.
مؤلف مستدرک الوسائل به نقل از معزالدین بن محمد قاضی القضاة اصفهان می گوید: شبی یکی از امامان معصوم را در خواب دیدم، ایشان مرا گفت، نسخه ای از کتاب مفتاح الفلاح را بنویس و بدان عمل کن، چون از خواب بیدار شدم، از هر کس کتاب مذکور را جویا شدم، کسی آن را نمی شناخت تا این که شیخ بهائی از سفر باز آمد و فرمود: در این سفر دعایی نوشته ام به نام مفتاح الفلاح که تاکنون کسی آن را ندیده و نسخه ای از آن نزد کسی نیست. من آن نسخه ای برداشتم و نخستین کسی بودم که آن را خوانده، نصب العین قرار دادم و این کتاب فعلاً در همه جا در دسترس طالبان علم و عمل می باشد، که خود کلید رستگاری است(32)
هم در سفر گنجه بود که علاوه بر کتاب شریف مفتاح الفلاح (33) که ذکر آن رفت، وجیزه در علم درایت موسوم به درایة الحدیث و رساله درایه را نیز تألیف نمود. مؤلف قصص العلماء گوید: شرحی بر آن نوشته ام.
همان گونه که قبلاً اشاره رفت، شاه عباس صفوی به صورت تلویحی بارها نوشتن کتاب جامعی در فقه را به شیخ بهائی پیشنهاد کرده بود، ولی شیخ به علت مشغله زیاد و درس و بحث فراوان مدرسه و حل و فصل مسائل مردم و نیز سفرهای متعدد در معیت شاه، فرصت کافی برای این امر پیدا نمی کرد و سرانجام نیز در اواخر عمر شریفش موفق به نگارش و تدوین پنج باب اولیه این کتاب فقهی شد و بقیه ابواب آن را شاگردش نظام بن حسین ساوجی به پایان رسانید.
شیخ بهائی کتاب شریف جامع عباسی را در بیست باب تدوین نمود، اما تنها، پنج باب اولیه را خود به پایان برد.

[h=4]شیخ بهائی و علمای پایتخت
[/h] شیخ بهائی که از بزرگترین علمای پایتخت صفوی بود با سایر علمای معاصر خود روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای داشت، از جمله اینان میر ابوالقاسم فندرسکی، دانشمند و عارف بزرگ بود که به سال 1050 هجری قمری یعنی بیست سال پس از وفات شیخ در گذشت.
از دیگر دانشمندان معاصر شیخ بهائی که با وی انس و الفت زیادی داشت، میر محمد باقر معروف به میر داماد بود. میر داماد در مدرسه خواجه، حکمت تعلیم می داد و فندرسکی در همان مدرسه ملل و نحل تدریس می نمود. شیخ بهائی نیز تفسیر قرآن مجید و بعضاً سایر رشته های علوم متداول دینیه و حتی علومی چون ریاضیات و فیزیک و هیئت و غیره تدریس می کرد.
برای شیخ بهائی تفسیر قرآن مجید درس مطلوبی بود. او به وسیله تفسیر قرآن، مسائل عدیده ای را که در ذهن داشت بیان و مطرح می نمود. در قالب تفسیر قرآن، امکان طرح مسائلی حاصل می شد که مستقیماً زمینه ای برای ابراز آنها وجود نداشت. او اغلب به بهانه تفسیر قرآن مطالب شیرین و جالبی بیان می نمود، مخصوصاً در ایام تعطیل و جمعه چنانچه کلاس درس تشکیل می شد، گفتنی های شیرین و منحصر به فردی ابراز می نمود، به طوری که طلاب حاضر در جلسات درس وی نه تنها از آن مطالب لذت می بردند، بلکه نکات اجتماعی و سیاسی و علمی ناب و ویژه ای دریافت می کردند و لذا مدرسه خواجه در زمان شیخ بهائی بسیار پر رونق و پر رفت و آمد بود و همه کلاسهای درس آن در نهایت بهره دهی و جذابیت اداره می شد.
در نتیجه این ویژگی، مدرسه خواجه به داشتن دانشمندان بنامی چون شیخ بهائی و میر داماد و میر فندرسکی، شاگردان استثنائی و نابغه ای نیز از گوشه و کنار ایران برای کسب فیض از محضر چنین بزرگانی به مدرسه خواجه روی می آوردند که از جمله آنها صدر الدین شیرازی ملقب به ملاصدرا را می توان نام برد. ملاصدرا همان جوان طلبه ای است که به زودی در اقصی نقاط گیتی شهره آفاق شد و آثار و نظریات علمی و فقهی و فلسفی و عرفانی وی در تمام گیتی انتشار یافت و هم اکنون نیز مورد توجه دانشمندان و متفکران است.
شیخ بهائی در مدرسه خواجه با چنین بزرگانی حشر و نشر داشت و بنابراین روابط صمیمانه ای بین آنان وجود داشت و شاگردانی چون ملاصدرا نیز وسیله خوبی برای ایجاد صمیمیت بیشتر می شدند. علت دیگر، وجود روابط شیخ با سایر علما و چون میرداماد و میر فندرسکی، ارتباط اینان با شاه عباس صفوی بود و شاه صفوی نقطه مشترک دیدار و برخورد عقاید و ایجاد روابط و صمیمیت این بزرگان بود.
اهمیت مدرسه خواجه با وجود دانشمندانی چون شیخ و میرداماد و میر فندرسکی و شاگردانی چون ملاصدرا تا به آن حد بود که شاه عباس صفوی اغلب شخصاً به مدرسه می آمد و در محضر درس این بزرگان شرکت می نمود و با آنان به محاوره و مجادله علمی نیز می پرداخت، از جمله بارها در مجلس درس شیخ بهائی حاضر شد و به صورت ساده و بدون تکلف در حلقه درس در میان طلاب نشست و در مورد تفسیر قرآن مجید با شاگردان دیگر به طرح سؤالات پرداخت و شیخ بهائی نیز با استادی تمام پاسخ می داد و با ظرافت، نکاتی مناسب بیان می نمود.
شیخ بهائی در جلسات درس، وقتی شاه عباس حضور می یافت، آیات و احادیث و روایات مناسبی در شیوه رفتار شاهان بیان می کرد و بدین گونه به طور غیر مستقیم شیوه مملکت داری و آداب رعایت حقوق مردم و حق الناس و کمک به مستمندان را عنوان می نمود و بدین گونه نظرهای اصلاحی خود را در باب روش اداره امور مملکت به شاه تلقین می کرد و شاه عباس صفوی نیز بنا به احترامی که به شیخ می گذارد و اعتقاد و اعتمادی که به وی داشت، دل به درس او می سپرد و لذا در جلساتی که شاه صفوی حضور داشت، تفسیر قرآن شیخ بیشتر در آداب مملکت داری خلاصه می شد.
مؤلف قصص العلماء می نویسد: روزی شیخ بهائی و میر ابوالقاسم فندرسکی در یکی از اتاقهای عمارت شاهی نشسته بودند که شیری از شیرخانه زنجیر گسست و از شیربانان گریخته، ناگهان وارد آن سرای شد. شیخ بهائی خود را جمع کرد و عبای خود را به دست گرفته، نصف صورت خود را پوشانید، اما میر فندرسکی هیچ حرکتی نکرد. سپس شیر در آن مجلس طواف نمود و بیرون رفت و کسی را اذیت نکرد و صورت آن مجلس و شیر را در عمارت هشت بهشت اصفهان به همان کیفیت که وقوع یافته بر دیوار کشیده اند و شیخ بسیار کم ریش بود.
این داستان در افواه مردم شکل دیگری هم دارد که میر داماد هم در مجلس بوده و پس از رفع خطر، شیخ بهائی گفت: من به نیروی دانش دانستم که شیر تا گرسنه نباشد بر انسان خطری نیست. و میر داماد گفت: من در نسب و سیادت خود شک نداشتم و می دانستم که گوشت و خون فرزند رسول خدا بر ددان حرام است و سجده شکر کردم.
و میر فندرسکی گفت: من به قوه تصرف و کرامت یقین داشتم که شیر را نیز تسخیر می کنم و لذا آزاری به من نمی رساند، این بود که از جای نجنبیدم(40)
این داستانها به هر حال هر چه باشد و هر قدر سخیف به نظر برسد، اما یک نکته جالب از آنها مستفاد می شود و آن این که بین این بزرگان، روابط و دوستی و معاشرت بسیار بوده است که این داستانها نمونه و بازتاب و تجلی آن می باشد. ضمناً اگر بدین داستان ها عنوان افسانه بدهیم، آن نیز عکس العمل و باز تاب توجه عمومی نسبت به بزرگان دینی و علمی مملکتشان می باشد که شرح مبسوط آن در بخش مربوط به شیخ بهائی و افسانه ها آمده است.
در مورد مناسبات و مشاعره و محاوره و حتی مجادله علمی شیخ بهائی و میر داماد سخنهای بسیار رفته است. زیرا این دو تن از بزرگترین علمای زمان خود بودند و نیز در مسلک و مشرب و روش و برخورد با شریعت و طریقت همفکری و اشتراک نظر داشته اند. در یک مدرسه تدریس می نمودند و در مجالس شاه صفوی در کنار هم بودند. علاوه بر این به لحاظ خصوصیات عرفانی و روحانی، هیچ کدام پای بند تعلقات زمینی نبودند، بنابراین تقرب به شاهان و فزونی مال و منال و حتی احترام و احتشام عمومی نیز برای اینان بی اعتبار بوده و مجلس شاهان و دیگر علایق مادی را صرفاً برای اصلاح امور مسلمانان می خواستند، لذا بیم و هراس افزونی تقرب یکی به این تعلقات خاکی برای هیچ کدام مفهومی نداشته و حلاوتهای ظاهر فریب مادی و جذبه مال و جاه و شهرت و اشتهار عالمگیر و نزدیکی بر مسند شاهی برای آنها پوچ بوده و اگر مشاعره و محاوره و مجادله ای اتفاق می افتاده است صرفاً به لحاظ ابراز محبتی یا عرض تهنیتی آمیخته با مزاح علمی بوده است، چنان که مؤلف روضات الجنات گوید: میانشان مشاعره بود و میر داماد به او نوشت:
ای سر ره حقیقت ای کان سخا - در مشکل این حرف جوابی فرما
گویی که خدا بود و دگر هیچ نبود - چون هیچ نبود پس کجا بود خدا؟
و شیخ بهائی در پاسخ گفت:
ای صاحب مسأله تو بشنو از ما - تحیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که ترا کشف شود این معنا - جان در تن تو بگو کجا دارد جا؟
به هر حال، روابط شیخ بهائی با میر داماد که خود روزگاری شاگرد پدر شیخ، یعنی شیخ عزالدین عاملی بود، بسیار صمیمی و عارفانه ذکر گردیده است. میر داماد اجازه روایت از شیخ عزالدین می گیرد و این امر، حکایت از نزدیکی توأم با احترام شاگرد و استادی میر با خانواده شیخ دارد.
چنان که در مستدرک الوسائل به نقل از محبوب القلوب آمده، میر داماد بعضاً کنایات ادبی و شاعرانه ای با شیخ بهائی داشته است، اما با اندک دقتی می توان دریافت که این گونه مطالب عموماً تلمیح شاعرانه بوده و این دو عالم و عارف بزرگ معمولاً نکات اجتماعی را در قالب طنز و تلمیح ادبی بیان می کرده اند و بدین ترتیب نقد اجتماعی را در پوشش طنزآمیز بیان و ابراز نموده اند، چنان که میر داماد در رباعی معروفی خطاب به شیخ گوید:
از خوان فلک قرص جوی بیش مخور - انگشت عسل مخواه و صد نیش مخور
از نعمت الوان شهان دست بدار - خون دل صد هزار درویش مخور
و شیخ بهائی نیز در پاسخ گفته است:
زاهد به تو تقوی و ریا ارزانی - من دانم و بی دینی و بی ایمانی
تو باش چنین و طعنه می زن بر من - من کافر و من یهود و من نصرانی
این رباعی ها اگر چه به ظاهر لحن تعریضی (41) دارد، اما در واقع اشارت عام در آن مشهود است و ظواهر امر را صرفاً به لحاظ شیرینی کلام و جذبه شعری به کار برده که بر تأثیر پذیری مفاهیم شعری بیفزاید وگرنه برای عالمی بزرگ، چون میرداماد که خود نیز همپای شیخ بهائی است و تقرب درباری او نیز همانند شیخ است و خود لقب میر داماد دارد، هرگز حسرت و حسادت نعمت الوان شاهان مراد و منظور نظر نبوده است، چرا که در این صورت، خود نیز مشمول مفاهیم شعر خویش می گردد و این، برازنده و در خور شأن و مقام میر داماد نیست.
به هر حال در مورد روابط شیخ بهائی و میرداماد، روایات و داستانهای زیادی نقل شده است و از مجموع آن، چنین بر می آید که این دو عالم عارف همفکر صوفی منش، پای از بند تعلقات زمین بر کشیده اند و با صمیمیت و مهربانی بسیار در مجالس و محافل و مدارس به کار اصلاح امور مسلمانان می پرداخته اند و لذا سر بر خورد و تضاد رای و رو در رویی با هم نداشته اند.
مرحوم سعید نفیسی در کتاب احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی می نویسد: سفینه ای خطی وجود دارد که در آن، این رباعی از میرداماد خطاب به شیخ بهائی آمده است:
از شاخ برهنه، برگ و بر می طلبم - از خانه عنکبوت پر می طلبم
اندر دهن مار شکر می طلبم - از پشه ماده شیر نر می طلبم
و شیخ بهائی پاسخ داده است:
علم است برهنه شاخ و تحصیل برست - تن خانه عنکبوت و دل بال و پرست
زهرست دهان علم و دستت شکرست - هر پشه که او چشید او شیر نرست
در مورد روابط شیخ و سایر علمای بزرگ زمان او روایات عدیده ای نقل شده است، چنان که در کتاب زندگانی شاه عباس اول آمده است: روزی شاه عباس صفوی به همراه گروهی از درباریان و سپاهیان و روحانیان و از جمله شیخ بهائی و میر داماد در جریان یک سفر، سوار بر اسب در کنار یکدیگر می راندند، در اثنای حرکت، اسب میرداماد پیشی گرفت و میدانی از شاه عباس و شیخ جلو افتاد، شاه عباس پس از مشاهده این صحنه با لحنی که حکایت از محک زدن شیخ داشت، خطاب به او گفت: روزگار عجیبی است، به کلی آداب همراهی سفر به بوته فراموشی سپرده شده، همراهان، جمع دوستان را می گذراند و بر گرده توسن سرکش خویش شلاق جسارت می کوبند.
شیخ بهائی با ذکاوت و دانایی و بینش بی نظیرش دریافت، منظور شاه عباس اشاره تلویحی به پیشی جستن اسب میرداماد می باشد. برای تعدیل نظر شاه در حالی که سعی می کرد اسب خود را به کنار اسب شاه برساند خطاب به او گفت: البته روزگار پر از شگفتی و عجایب است، اما سرمستی اسب سرکش دانشمندی بزرگ چون میر داماد را شگفتی نیست که او از ذوق و شوق بار علم بر دوش نهاده، سر از پای نمی شناسد که این چنین سرکش افتاده است.
شاه عباس از عکس العمل عالمانه و اظهار نظر استادانه و صمیمی و دوستانه شیخ بهائی در شگفت شد و ادامه دادن بحث را جایز نشمرد، لذا بر اسب نهیبی زد و توسن شهریار صفوی در یک آن، بر دو پا بلند شد و لحظه ای دیگر میدانی را به سم کوبنده در نوردید تا در کنار اسب تیزرو و میر داماد قرار گرفت، آن گاه برای آزمودن وی چنین گفت:
روزگار عجیبی است، آداب سفر را رخوت رهنوردی سوارانی چون شیخ بهائی بر هم می زنند، رسم همراهی چنین نیست که راهروی همراه پیوسته در عقبه کاروان به تنهایی راه سپارد.
میرداماد، نیز چون شیخ بهائی، با فراست شگرف خویش، اشارت شاه عباس را دریافت و با لحنی توأم با احترام که از کدورت احتمالی شاه بکاهد پاسخ داد: آری، روزگار را شگفتی بسیار است، اما عقب ماندن اسب شیخ با آن همه بار علمی که بر دوش دارد، نه عجیب است که همین مختصر آمدنش عجیب می نماید.
شاه عباس صفوی پس از مشاهده و شنیدن این دو صحنه زیبا پی به اخلاص و صمیمیت و صفای باطن این دو دانشمند و روحانی بزرگ برد و در حالی که لبخند رضایت آمیزی بر لب داشت، زیر لب گفت: عالمان را عالمی است که پی بردن به آن، بس دشوار و کشف اسرارش مشکل است.(42)
دریغ است در این جا ذکری نیز از عالم دیگر زمان شیخ یعنی میر ابوالقاسم فندرسکی ننماییم. در کتاب نصف جهان فی تعریف الاصفهان آمده است: میر ابوالقاسم فندرسکی استر آبادی، حکیمی فاضل و عارفی کامل بود و او صاحب قصیده معروفی است با این مطلع و او خاتم الحکما است در اسلام:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی - صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی


[h=4]آثار دیگر شیخ بهائی [/h] در مورد آثار به جا مانده از شیخ بهائی روایات مختلف ذکر گردیده است، علاوه بر آن، افسانه های زیادی نیز سینه به سینه نقل شده که از جمله، آن قصه چگونگی ایجاد شهر نجف آباد است:
گویند وقتی کاروانی موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) را به نجف اشرف حمل می نمود، در اولین منزل که در محل فعلی نجف آباد صورت گرفت، شیخ بهائی در خواب، مولا علی (ع) را زیارت نمود و به او فرمودند: از محل وجوهات این محموله، شهری در همین محل ساخته شود. آن گاه شیخ بهائی دستور داد، امتعه کاروان را بفروشند و از وجوه به دست آمده و هزینه ایجاد و ساختمان شهر کوچکی به نام نجف آباد را پردازند.
طراحی و معماری و شیوه شهر سازی نجف آباد که به وسیله شیخ بهائی صورت گرفته، نه تنها در آن زمان بی نظیر بوده، بلکه اینک نیز پس از گذشت قریب چهار قرن همچنان مطلوب است. کوچه ها و محلات از شیوه و روش بسیار پیشرفته علمی پیروی نموده، به طوری که هنوز هم رفت و آمد در کوچه های عموماً شمالی - جنوبی و شرقی - غربی آن شهر به صورت ساده و راحتی انجام می شود. محلات طوری طراحی شده که مشکلات رایج در شهرهای مشابه را ندارد و اصولاً در این محلات درگیریهای قومی و محله ای وجود ندارد. طراحی و معماری شهر نجف آباد نشانگر قدرت و دانش بی نظیر شیخ در زمینه شهر سازی و معماری است؛ همین طور قدرت تصمیم گیری و فتوای شیخ در مورد هزینه موقوفات حرم مطهر حضرت علی (ع) در آن محل، نشانه اقتدار، ابتکار، نفوذ معنوی و روشنفکری وی است.
علاوه بر آن، همان طور که در تاریخ مذکور است، معماری و طراحی حصار نجف آباد اشرف نیز از اقدامات دیگر وی می باشد.
طرح کاریز نجف آباد نیز از جمله آثار ماندنی شیخ بهائی می باشد، این کاریز از بزرگترین قناتهای ایران و طول آن از ابتدای مظهر قنات تا انتهای آبخور آن، بیش از نه فرسنگ است و به نام قنات زرین کمر معروف می باشد. این کاریز به یازده جوی بزرگ تقسیم می شود و هنوز هم روش توزیع آب آن، مورد استفاده و عاری از هر گونه خطا و اشتباه محاسبه می باشد و همه کشاورزان از آن تبعیت می نمایند. این روش توزیع، چنان است که هم اکنون نیز آبهای کمکی حاصل از چاههای الکتریکی و یا کانالهای آبیاری اضافی را از طریق همین جویها تقسیم و توزیع می کنند و هیچ گونه اختلاف یا برخوردی بین رعایا پیش نمی آید.
شیخ بهائی در مورد کارهای معماری علاوه بر حمام معروف شیخ و ساختن شهر نجف آباد و حصار نجف اشرف و مسجد امام و غیره، در اتمام بنای معروف مسجد شیخ لطف الله و به خصوص کتیبه زیبای سر در آن و شعر رسای عربی شیخ که بر آن منقوش است نیز دست داشته است. طراحی و معماری شهر نجف آباد و طرح کاریز آن شهر که به موازات آن تهیه شده، نشانگر این واقعیت است که شیخ بهائی در کار تأمین آب زراعی و آشامیدنی شهر، سعی و اهتمام وافر مبسوطی که درباره طومار تقسیم آب زاینده رود آمد، مدتها توان و وقت خود را صرف تهیه آن نمود، اگر چه به علت کار شکنی مالکان عمده، سرانجام این طرح جامع در نطفه خفه شد و جامه عمل نپوشید.
از دیگر کارهای ماندنی شیخ بهائی، ساختن شاخص مسجد امام اصفهان می باشد که به وسیله آن، اوقات در روز به کمک آفتاب محاسبه می گردد و به ساعتی ظلی معروف و در مغرب مسجد شاه نصب گردیده است.
بنا به قولی شیخ بهائی در طراحی و پرداختن کاروانسراهای معروف مذکور یاری و مساعدت نماید، زیرا عمده این کاروانسراها در مسیر جاده ابریشم قرار دارند.


[h=4]قتل صفی میرزا[/h] قساوت و سنگدلی لازمه دیکتاتوری است، اصولاً حکومتهای دیکتاتوری بدون دست افزار خشونت و قساوت راه به جایی نمی برند. در طول تاریخ پر نشیب و فراز این ملت، بارها رژیمهای فاسق و جابر و ضد مردمی حکومت کرده اند که اقتدار خود را در سایه ارعاب و وحشت و کشتار جمعی تأمین نموده اند. در این حکومتها احساس یا احتمال خطر از ناحیه هر کس، معادل حکم قتل اوست.
شاه عباس صفوی نیز با همه خدمات نسبی که به ایران نمود که از همه مهمتر، وحدت ملی و احیای قدرت از دست رفته آن بود. از آغاز سلطنت، روش خشونت و قتل و کشتار را با پدر و اعضای خانواده اش تجربه کرد تا این رسم و آیین منحوس سلطنتی در مرام و مسلک اینان جاوید بماند. این رسم نامیمون و بدهنجار تا بدان جا بر مسلک و مرام او تأثیر گذارد که بر اثر یک احتمال ضعیف، کمر به قتل فجیع فرزند شایسته و صالح خویش صفی میرزا بست.
چنان که در تاریخ مذکور است،(43) زمانی که شاه عباس صفوی در صفحات شمال به سر می برد و قصد رفتن به مازندران داشت، به تحریک فرماندهان چرکسی سپاه خود بر فرزندش صفی میرزا مظنون گردید و از این که مبادا او نیز چون خودش بر پدر بشورد و کار قصاص به شمشیر سپارد، قتل او را به غلام وحشی تنومند بی باک خیره سر بدفرجام خود سپرد و اوزن بهبود غلام موصوف نیز به طرز بسیار فجیع و وحشتناکی، جوان خوشنام با اخلاص خاندان شاهی را بر سر راه باز آمدن از حمام به ضربه های مکرر خنجر بکشت و او را به خون غلتانید. اوزن بهبود خون این پروانه بی آزار را در کوچه پس کوچه های رشت آن زمان به زمین ریخت و به لابه و تضرع نه چندان زیاد وی وقعی نگذارد، غافل از این که خون ناحق، پروانه شمع را چندان امان نمی دهد که شب را سحر کند، این بود که اوزن بهبود سرکش دیو سیرت، خود نیز به سرنوشتی غم انگیزتر از مقتول گرفتار آمد و ذکر آن در تواریخ به تفصیل آمده و نقل مکرر آن ملال انگیز است.
بدین ترتیب شاه سفاک خود خواه صفوی به احتمال ظن و گمان نادرست خویش دست به فجیع ترین قتل ممکن می زند و خشم و غضب مضاعف حاصل از این ددمنشی چنان بر وجود او مستولی می شود که رحم و شفقت را به یکباره از خاطر می برد و این خاصیت مذموم و دیرینه شقاوت است.
این قتل فجیع چنان وحشت و رعبی بر خاطر همه اطرافیان انداخته بود که کسی را جرأت دخالت و حداقل پاک کردن ظاهری لکه های ننگ از کوچه های رشت نبود. در این بین، خبر به شیخ بزرگوار بهاء الدین عاملی می رسد. شیخ مغموم و افسرده به صحنه می شتابد، پرخاشگر و بی محابا به قتلگاه فرزند شاه صفوی قدم می گذارد. شیخ و عارف وارسته، پشت پا به دنیا و مافیها زده و لذا بیم جنون پادشاهش نیست، چرا که هیبت پرخاشگر و چشمان به خون نشسته شیخ نیز جرأت دژخیمان به نظاره نشسته را باز می ستاند.
شیخ بهائی قدم به صحنه می گذارد و در کنار جسد پاره پاره شده صفی میرزا می نشیند و طلسم گام نخستین می شکند تا دیگران نیز پیروی کنند و به میان آیند و جنازه را از زمین بر می گیرند: میرزا رضی صدر آستین بالا می زند و به غسل و کفن وی می پردازد.
بدین ترتیب، نفوذ کلام و هیبت عارفانه و وقار همیشگی و جذبه روحانی شیخ بزرگوار، نه تنها بر اطرافیان که بر شاه غضبناک قهر آلود و فرزندکش نیز تأثیر می گذارد و او را از تکرار مضاعف جور زندگی سوز، باز می دارد و در نهایت از کرده بی حاصل و سراپا اشتباه خود پشیمان می شود، اما غافل از این پند جانانه است که: عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی.

طومار شیخ بهائی

آن روز صبح بعد از نماز، شیخ بهائی مثل همیشه عازم مدرسه خواجه گردید. فاصله بین خانه شیخ تا مدرسه قدری زیادی بود، اما وی معمولاً از مسیر معین و همیشگی داخل بازار قدیمی شهر و کوچه های مجاور آن می گذشت، پس از طی بازار به کنار مادی آب منشعب از زاینده رود می رسید و در حاشیه نهر آب تا مدرسه خواجه مسیر را طی می نمود.
معمولاً در طول مسیر شیخ بهائی، عده ای از مریدان و شاگردان و مردم عادی در برابر او قرار می گرفتند و سؤالهایی را مطرح می نمودند. گروهی از مردم نیز برای طرح مشکلات اجتماعی خود در مسیر هر روزه شیخ قرار گرفته، مطالب خود را مطرح می نمودند و شیخ نیز نظر خود را بازگو می کرد و در صورت امکان، مشکل آنان را حل می نمود. بیشترین سهم در این گونه موارد به سؤالهای فقهی و دعاوی خانوادگی و اجتماعی مربوط می شد.
مردمانی که بر سر راه شیخ بهائی قرار می گرفتند، حتی اگر راه حل عملی مناسبی هم دریافت نمی کردند، همین قدر که در آغاز روز و شروع کار و فعالیت؛ چند جمله از او می شنیدند، خود را سبکبال احساس می کردند و بدان حسن تصادف بامدادی دلخوش بودند.
ولی عموماً شیخ بهائی علاوه بر این که به سؤالهای فقهی مردم پاسخ لااقل مختصری می داد، در مورد مسائل خانوادگی نیز نظرهای صریح و قاطعی ابراز می نمود که در بیشتر موارد، مورد نظر و قبول طرفین دعوی واقع می شد و آنها از این که حکم و نظر شیخ را عمل می کنند و قبول طرفین به نظر می رسیدند. حتی پس از نقل نظریه شیخ، دیگران نیز به عنوان راه و رسم لازم الاجرا مورد توجه قرار می دادند و تقریباً بیشتر نظرهای شیخ به صورت سنت در می آمد.
آن روز صبح را می گفتیم که شیخ، مثل همیشه مصمم و با نشاط با گامهای استوار ولی کوتاه و سریع در کوچه های اطراف میدان کهنه فعلی اصفهان به طرف مدرسه خواجه می رفت. دو جوان طلبه که از شاگردان او بودند از کوچه ای به او پیوستند. سلام و احترام خاص خویش به جای آوردند و دوشادوش شیخ به اندازه گامی عقبتر به راه افتادند. از قراین موجود چنین بر می آمد که این دو جوان همدرس در حجره ای با هم زندگی می کنند و بر سر اظهار نظری از شیخ بهائی ساعتها با هم بحث نموده و لذا به محض دیدن استاد، سعی در طرح سؤال و مشکل درس خود دارند، حتی اگر به مدرسه نرسیده باشند.
- جناب شیخ! علامه در کتاب التحفه، اصرار دارد و می کوشد اثبات نماید که فلک زهره، فوق فلک شمس است، حال آن که جناب شیخ در مجلس درس دیروز خلاف آن را بیان فرمودند!
شیخ بهائی بدون تغییر سرعت حرکت خود، سری تکان داد و همان گونه که به روزن نیمه روشن سقف بازار نگاه می کرد که گویی آسمان را پی جویی می کند گفت: رساله شریف سلم السموات مولانا غیاث الدین جمشید کاشی را نیکو بخوانید. غیاث الدین، اظهاریه علامه را به احسن وجه مردود می شمارد.
منظره کوچه ها و مسیر عبور شیخ بهائی بسیار دیدنی و جالب به نظر می رسید. با این که در آن موقع صبح، هنوز جمعیت زیادی در معابر شهر رفت و آمد نمی کند، اما در هر گوشه و کنار مسیر، در طول بازار، در میان کوچه ها و معابر، صحنه های جالب و دیدنی فراوانی به چشم می خورد، از جمله حرکت سریع مردانی که در آن صبح زود به طرف گرمابه های متعدد گوشه و کنار بازار صورت می گرفت، دیدنی به نظر می آمد.
شکل و شمایل مردان که با حرکتی شبیه به دویدن، خود را به گرمابه نزدیک می کردند دیدنی بود. لباس این مردان، عموماً لباس مرسوم و متداول زمان صفوی، شامل قبا تا روی زانو و شلوار ساده مشکی و گیوه ملکی آباده ای و کلاه نمدی با شالی به کمر بسته بود، اما این لباس برای مردم عادی، متداول بود و روحانیان و نظامیان به کلی لباس دیگری در بر داشتند.
اینان در حالی که بقچه حمام و وسایل شخصی خود را زیر بغل داشتند، عموماً از حمام باز می گشتند و به ندرت، کسانی نیز به سرعت عازم حمام بودند. در مقابل یکدیگر، سلام و صبح بخیری، که جزء اعمال مستحب به شمار می رفت، مبادله می کردند. پیرمردها معمولا ضمن حرکت، اوراد و دعاهایی زمزمه می کردند و جوانها نیمه آوازی سر می دادند. حال و هوای گذر در بازار و معابر شهر در صبحگاهان بسیار جالب و دیدنی بود.
کسبه بازار به خصوص آنها با غذای مردم سر و کار داشتند، زودتر از همه، مشغول کسب و کار شده، شروع کنندگان خوبی برای رونق بازار به شمار می رفتند. بقیه بازاریها هم کم و بیش با سلام و صلوات مشغول باز کردن مغازه ها بودند، آنها به سرعت درها را می گشودند و به کار آب و جاروب حوالی مغازه می پرداختند. در این ساعات اولیه روز و در موقع گشودن مغازه و آب و جاروب محوطه، اغلب دعاهایی خوانده می شد و ذکر الهی به امید تو و... بازار را پر می کرد.
بازاریان وقتی عابرانی چون شیخ بهائی را می دیدند که از مقابل مغازه شان عبور می کند، برای چند لحظه دست از آب و جاروب می کشیدند و با سلام و صلوات خاصی عبور و حضور شیخ را به دیگران اطلاع می دادند. اصولا همه روحانیان برای مردم و به خصوص بازاریها احترام خاصی داشتند، اما شیخ بهائی جایگاه ویژه ای داشت و کسانی که خصوصیات اخلاقی و درجات علمی و نیز کرامات عرفانی او را می دانستند به شکل خاص به او احترام می گذاردند، لذا از این که در آغاز کسب و کار در ابتدای روز، موفق به زیارت او می شدند خوشحال شده و به تعبیری آن را به فال نیک می گرفتند و برای رونق کسب و کار و روزی حلال، خوش یمن می شمردند.
در بین کسبه بازار، حمامی ها، نانواها، کله پزها و کلیه کسانی که به نحوی از آنها در کار طبخ غذای مردمند، از همه زودتر و بعضاً نزدیکیهای اذان صبح مغازه را می گشایند و آماده پذیرایی از مشتریهای خود می شدند.
از این رو بازار و بازارچه های فرعی منشعب از آن، حال و هوای خاصی داشت. علاوه بر گروهی که با وضعیت وصف شده، عازم حمام یا بالعکس بودند، جماعتی نیز دیگ و قابلمه به دست به طرف مغازه های طباخی می رفتند و ظرفهای خود را از کله و پاچه و یا انواع آشهای فصل پر می کردند و سپس سر راه معمولاً چند قرص نان داغ نیز خریداری می کردند و عازم خانه هایشان می شدند.
پیر مردی روستایی در کنار مغازه داری ایستاده بود و با هم مشاجره می کردند، از روی قراین چنین بر می آمد که ماجرا بر سر باز پس دادن قطعه پارچه ای دور می زند. همین که شیخ بهائی به نزدیک اینان رسید، پیر مرد روستایی بدون این که شیخ را بشناسد قدم پیش گذارد تا شکایت نماید:
- آقا! حضرت آقا! سلام علیک!
مغازه دار که شیخ بهائی را به خوبی می شناخت، صحبت روستایی را قطع کرد و گفت: جناب شیخ! این مرد، پارچه ای را که چند روز پیش خریداری نموده امروز، آن هم قبل از گشودن مغازه واپس آورده و قصد به هم زدن معامله انجام شده را دارد.
شیخ بهائی که در چند لحظه حضور خود به اصل ماجرا پی برده بود، در حالی که سعی می کرد دو طلبه جوان همراه خود را در آزمایش عملی به مسائل فقهی آشنا سازد، خطاب به مرد روستایی و مغازه دار گفت: شصت و هشت امر به آداب تجارت تعلق دارد که دو امر، واجب؛ نه امر، حرام و مابقی امور سنت یا مکروه است.
آن گاه در حالی که پارچه دست روستایی را گرفته معاینه می کرد اضافه نمود: و اما نشان دادن عیب کالا واجب است و فروشنده مسلمان، ملزم به اجرای آن.
شیخ بهائی به دو جوان طلبه که مشتاقانه به حرفهای او گوش می دادند نگریست که انگار در مجلس درس حوزه سخن می گوید: و اما نه امر حرام در تجارت بدین قرار است: زیاده خریدن و کم فروختن؛ مغشوش ساختن کالا؛ زیاده کردن قیمت؛ تفاوت میان نقد و نسیه نهادن؛ خرید و فروش بعد از ندای نماز روز جمعه؛ زیاده کردن قیمت متاع جهت حرص خرید بیشتر، چهار فرسخ پیش رفتن به قافله، جهت خرید و فروش با جماعتی که عالم به نرخ شهر نیستند.
آن گاه خطاب به فروشنده گفت: اذعان می نمایید که معامله شما باطل و فسخ آن جایز است. برادر روستایی را راضی کنید تا خدا از شما راضی گردد، ان شاءالله تعالی.
هنوز گفته شیخ بهائی تمام نشده بود که مغازه دار، پارچه را به کناری گذارده، در حالی که شیخ بهائی و همراهان از جلو در مغازه دور می شدند. مرد روستایی نیز راضی و خوشحال به سوی دیگر رفت.
جمع دیگری از عابران که هنوز کم و بیش در ترددند، پیر زنان و پیر مردانی بودند که پس از ادای نماز صبح در مسجد گوشه بازار، هنوز آهسته آهسته و ذکر گویان، خداوند را سپاس می گفتند و به طرف خانه هایشان باز می گشتند.
دو جوان طلبه همچنان به دنبال شیخ در حرکت بودند. اینان هر از چند گاهی با نگاه به یکدیگر مطلبی را یادآور می شدند. بالأخره یکی از آنها خود را به شیخ بهائی نزدیکتر نمود و گفت: جناب شیخ! در آداب تجارت نه امر حرام را متذکر شدید، در حالی که هفت امر حرام را برای مغازه دار و مرد روستایی بر شمردید.
شیخ بهائی که از دقت شاگردانش خوشحال به نظر می رسید به آرامی گفت: آری، چنین است. اما دو امر حرام دیگر به کار آن دو نمی آمد، لذا ذکر آن را جایز ندانستم، اما هم اینک به شما یادآور می شوم که امر هشتم، نگاه داشتن گندم و جو و خرما و مویز و... است جهت گران شدن و امر نهم که در تجارت و آداب آن حرام است، سفر دریا با خوف و بیم هلاک است.
در میان عابران تعدادی از گزمه ها و مأموران فراشخانه دیده می شدند. وظیفه اینان حفظ امنیت شبانه بازار و محلات مجاور بود. آنها معمولاً در دسته های دو نفر به بالا با هم حرکت می کردند و این همان رسم و شیوه نظامی است که هنوز هم به وسیله مأموران انتظامی رعایت می شود و حتی الامکان در گشتهای شبانه به صورت جمعی و لااقل دو نفره انجام وظیفه می نمایند.
مأموران انتظامی که در بازار حرکت می کردند، به لحاظ فرم مخصوص لباس خود و نیز طرز راه رفتن و نحوه عمل به خوبی مشخص و متمایز بودند.
اگر چه نظامیان از انضباط خاصی برخوردار بودند و تعلیم خاص دیده تا حرکات آنها حتی الامکان متناسب با شؤونات دار الحکومه و فراشخانه شاهی باشد، اما عموماً در عمل چنین اتفاق نمی افتاد و آنان به هر صورت ممکن به پر و پای مردم و به خصوص کسبه بازار می پیچیدند و به بهانه های مختلف آنها را سر و کیسه می کردند.
در این خصوص، کار به جایی رسیده بود که بعضاً این مأموران امنیتی و انتظامی، اخاذی و رشوه خواری را حتی به مواردی پستی پایین می آوردند، فی المثل به غذای مجانی طباخی ها و مطالبه مختصر مایحتاج روزمره زندگی، بدون پرداخت وجه قانع می شدند تا این که این عادت مذموم برای آنها جزء حقوق حقه به شمار می آمد و اجتناب از آن برای ایشان مشکل بود! لاجرم این گزمه ها معمولاً در ساعات بین اذان صبح و طلوع آفتاب در اطراف مغازه های طباخی و اغذیه فروشی ها پرسه می زدند و در هر جا به نحوی شکمی از عزا در می آوردند و بعد از صرف غذا، دست به سر و سبیل خود می کشیدند و شال و کمر بند خود را جا به جا می کردند و از در مغازه خارج می شدند و از این لحظه به بعد تا زمان تحویل پست خود به دیگری، در فکر جمع آوری بار و بندیلی برای اهل خانه بودند که معمولاً این مهم نیز تحقق می یافت و به هر صورت ممکن بقچه بندی همراه خود را با خنک زدن به این پیشخوان و آن مغازه پر می کردند و آن گاه با خاطری آسوده و اظهار رضایت از انجام وظیفه، منتظر تعویض پست می ماندند.
در این میان، اگر مغازه داری اخم می کرد یا خدای نکرده مطالبه وجه می نمود، صد نوع ایراد و اشکال قانونی شرعی برایش تراشیده می شد و به بهانه هایی واهی و رنگارنگ چون اهانت به مقدسات یا تهدید کارگزاران حکومتی یا بی احترامی به والی و بستگان وی و هر نوع جرمی که سزاوار عملش بود متهم می شد و بالاخره چنان پدری از او در می آوردند که برای مدتی تنبیه شود و ایام دیگر، وظیفه خود را به خوبی بداند و به آن مفتخر باشد.
این بود که کسبه بازار و مردم دیگر اگر می خواستند از آزار و اذیت گزمه ها در امان باشند، به هر حال می بایست با این جماعت خودخواه و مفتخور اوباش کنار بیایند وگرنه اوضاع کسب و کارشان به هم می ریخت و احیاناً در یک چشم به هم زدن مشمول چنان اتهاماتی می شدند که بعضاً علاج آن از دست هیچ کس ساخته نبود و در مراحل دیوانی و کیفری و قضایی نیز کسی به یاری و شفاعت و استخلاص آنان نمی آمد تا حتی به شهادت حق بپردازد، زیرا این مجموعه امنیتی، قضایی و کیفری در همه مراحل، یکدیگر را تأیید می کردند و مردم عامی را مجالی برای حضور آزادانه در آن جا نبود.
در عوض، گزمه ها میدان دار اصلی محاکم و معابر بودند. اینان خود می بریدند و خود می دوختند. لاجرم رأی و میل و اراده گزمه، حکم حاکم بود و ماحصل آن، بی آبرویی و بی آبرو شدن محکوم و در نهایت نیز پرداخت جریمه ای چند برابر آنچه ابتدا می بایست همه می نمود و از بخت بد ابا کرده بود!
به هر حال مأموران انتظامی اگر چه به ظاهر، حفظ امنیت اجتماع بود، ولی در واقع برای مردم جز اذیت و آزار و دردسر و بی آبرویی و گرفتاری ارمغانی نداشت و این ویژگی حکومتهای غیر مردمی است که صفویه نیز آن گونه بود.
از شیخ بهائی می گفتیم که هر روز در یک ساعت و وقت معین و بسیار دقیق از مسیری این چنین می گذشت تا برای درس آن روز به مدرسه خواجه رود و او درد اجتماع را می دید و از این روی به کار اصلاح امور آنها می پرداخت.
شیخ بهائی و دو جوان طلبه و چند نفر از دوستان شیخ که در طول راه به آنها ملحق شده بودند، همچنان بازار را طی می کردند تا به انتهای آن رسیدند.
بیرون بازار، در حریم یک مادی آب، جاده ای وجود داشت که با عبور از آن تا اندازه ای راه نزدیکتر می شد. آن روز همین که شیخ بهائی و همراهان او به نزدیکی مادی رسیدند، سر و صدای زیادی را شنیدند. هر چه نزدیکتر شدند، شلوغی و داد و فریاد بیشتری به گوش می رسید تا بالاخره جمعیتی در حدود یکصد نفر را مشاهده کردند. آنها با انواع سلاحهای سرد از جمله چوب و بیل به جان هم افتاده بودند.
شیخ بهائی متعجب و متأثر در کنار دیواری ایستاد و ناباورانه به صحنه نگاه می کرد. شیخ سعی می کرد از میان داد و فریاد فراوان، جمله مشخصی که حاکی علل واقعه باشد دریابد، اما به هیچ وجه معلوم نبود، طرفین دعوا کدامند و برای چه به جان هم افتاده اند. یکی از همراهان شیخ به آرامی گفت: جناب شیخ! اینها کشاورزان جی می باشند که بر سر نحوه تقسیم آب این مادی، این چنین به جان هم افتاده اند. این کار امروزشان نیست، اغلب این کار را می کنند. آب! آب!
بعد با لحن ملایمی که بیانگر افسوس و دریغ فراوان او بود اضافه کرد: تقریباً این داستان دنباله داری است که هر روز و هر شب در گوشه ای از این مادی و یا آن داشت و فلان کشتزار ادامه دارد و سری می شکند و خونی به زمین می ریزد. جناب شیخ! خون بر سر آب!
شیخ بهائی قدری پیشتر آمد و سؤال گونه زیر لب گفت: خون بر سر آب؟! چرا؟ آخر چرا؟!
مردم همراه پیش آمد و با تأثر تمام گفت: آب را مالک متنفذ بالا دست می برد و چوبش را رعیت فلک زده پایین محله می خورد! این رسم روزگار ماست و تا به حال هم علاجی نداشته. هر حکومتی هم هر چه شعار حمایت از مظلوم سر داده، پس از چند صباحی خود را در آغوش همین اعیان قرار داده و نمک خوار آنان گردیده است!
چند دقیقه ای از دعوا می گذشت. کار به شکل فجیعی بالا گرفته بود. چند نفر به ضرب لبه تیز بیل و ضربه شدید چوب مجروح گردیدند، در حالی که خون از سر و صورت آنها فواره می زد در کناری می افتادند. تنها گروهی که به ظاهر، میانجی بودند آنها را به کناری می کشیدند. معرکه عجیبی بود. صحنه دلخراش زد و خورد و خون و خونریزی بسیار وحشتناک بود. هیچ کس نمی توانست کار مفیدی صورت دهد. همه به هم ریخته بودند. هر لحظه به تعداد مجروحان افزوده می شد. حرفهایی که رد و بدل می نمودند، در میان فریاد و شیون آنها مفهوم نبود، از ظاهر آنها چنین تأیید می شد که همه کشاورزند. حرفهای پیرمرد درست به نظر می رسید: خون بر سر آب و آب برای حیات و آب برای نان!
بالاخره پس از دقایقی درگیری وحشتناک و شدید، با مداخله دسته جمعی مردم و مأموران فراشخانه که تازه رسیده بودند قائله خاتمه یافت، اما تعداد زیادی سر و دست و پای شکسته، حاصل این جدال بی مورد بود که در صحنه به جا گذارده و حال تعدادی از مجروحان به شدت وخیم بود. جمعیت انبوهی در اطراف معرکه ازدحام کرده و هر بیننده ای شدیداً تحت تأثیر واقع می شد.
شیخ بهائی از مشاهده این صحنه بسیار دلخراش متألم و ناراحت بود، در حالی که به اطرافیان اشاره می کرد تا به کمک مجروحان بشتابند، خود کنار دیوار نشست.
جوان طلبه ای به نام آقا جواد، خود را از میان جمعیت به کنار شیخ بهائی رسانید. با احترام خاصی که معمولاً بین طلاب و اساتیدشان مرسوم است گفت: جناب شیخ! همه اینها به خاطر آب است.
شیخ بهائی سری به علامت تصدیق تکان داد و آرام و باوقار، اما متأثر و خسته به راه افتاد، در حالی که زیر لب می گفت: برای تقسیم آب یا در حقیقت تحصیل نان؟ آب بگذارید و نان قسمت کنید!(18)
سید جواد مؤدبانه در کنار شیخ به راه افتاد، در حالی که می خواست زیرکانه و مشتاقانه دنباله حرفهای شیخ بهائی را به گوش جان بخرد، اما به هر حال، همین جمله مختصر و کوتاه برای او که طلبه جوان و پرجوش و خروشی بود نقطه عطفی گردید. سید جواد سعی می کرد دنباله حرف استاد را بشنود: تقسیم آب یعنی تقسیم نان! این است که بر سر توزیع عادلانه آن، همیشه تاریخ جدال بوده است. همیشه خون و کشت و کشتار! انگار جدال ازلی هابیلیان و قابیلیان از این جا آغاز گردیده است!
سید جواد گویی دنباله حرف شیخ را به امواج می سپارد که جاودانه زمانه شود: ما داستان آب، قصه دنباله داری است که با نسلها می آید و می ماند و هرگز تمام نمی شود.
شیخ بهائی به آرامی از کنار دیوار بلند شد و با تکان دادن ملایم سر به سید جواد و دو طلبه دیگر فهماند که باید بروند. بقیه همراهان شیخ هنوز داغ تماشای منظره فجیع مجادله و جنگ و دعوا بودند. شیخ و همراهان به طرف مدرسه خواجه به راه افتادند، اما ناراحتی بسیار حتی بر راه رفتن شیخ تأثیر نهاده بود و حرکت، صرفاً از روی عادت صورت می پذیرفت، وگرنه توان و اراده چندانی برای شیخ باقی نمانده بود. افکار پریشانی به ذهن او چنگ انداخته بودند.
شیخ بهائی باز هم صحنه های جنگ و دعوا در معیارهای کوچکتر دیده بود، اما هیچ کدام به این اندازه، او را منقلب نساخته بود، با خود زمزمه می کرد: ماجرای آب، عجب داستان بی انتهایی است! آیا می توان این جماعت سرگردان و گرفتار را از این فلاکت نجات داد. زارع صاحب نسق کیست؟ میزان و نحوه توزیع این آب رحمت الهی چگونه باید باشد؟
شیخ همین طور با خود در جدال بود، چرا تقسیم نامه عادلانه و قابل اجرا و تضمین شده ای تدوین نگردیده؟ آخر وظیفه حل این معمای سر در گم با کیست؟ به هر حال باید کاری صورت گیرد، کاری بزرگ.
طلاب حاضر در مدرسه خواجه از تأخیر شیخ بهائی ناراحت شده بودند، آخر کمتر اتفاق می افتاد که استادشان قبل از روشن شدن هوا در مدرسه نباشد.
شیخ بهائی بسیار منضبط و وقت شناس بود، همه شاگردانش خصوصیات او را به خوبی می دانستند. تقریباً همه اطمینان داشتند ماجرایی برای شیخ پیش آمده.
همین که شیخ بهائی در صحن مدرسه ظاهر شد، طلاب نگران همگی به حالت احترام ایستادند و به سلام شیخ که همیشه در آن پیشدستی می کرد پاسخ دادند.
شیخ بهائی در محل مخصوص همیشگی، جلوس نمود و شاگردانش به دور او حلقه ای تشکیل دادند.
سید جواد در این لحظه کوتاه به همشاگردانش فهماند که علت تأخیر شیخ چه بوده است. سپس چند لحظه ای سکوت بر کلاس درس، حاکم شد و درس آن روز شیخ بهائی آغاز گردید. موضوع درس هر چه بود، شیخ بهائی پس از ذکر بسم الله الرحمن الرحیم و چند جمله کوتاه دیگر، بدون انتظار طلاب حاضر در جلسه، این آیه قرآن را تلاوت نمود: ففتحنا أبواب السمآء بمآء منهمر (19)؛ پس گشودیم درهای آسمان را به آبی سخت ریزنده.
و فجرنا الارض عیوناً فالتقی الماء علی امر قد قدر؛ و روان کردیم از زمین، چشمه ها، پس به هم پیوست آب بر کاری که به تحقیق قرار داده شده بود.
شاگردان شیخ بهائی سراپا گوش بودند، آنها تفسیر و توضیح آیه را از زبان استاد انتظار می کشیدند تا شیخ به سخن آمد: هر چه هست از آن اوست. آنچه را بدون واسطه و دخل و تصرف بشر از سوی خدای تبارک و تعالی دریافت می داریم، رحمت الهی می نامند و یاران، رحمت الهی است و رحمت الهی از آن بندگان صالح اوست.
شیخ بهائی قدری به چهره شاگردانش نگریست و آثار تعجب را دریافت و آن گاه ادامه داد: و هر آنچه را از سوی خداوند متعال دریافت می کنیم که با دست بشر در آن تغییراتی صورت گرفته، نعمت الهی می شمارند و خلق خدا باید امانتدار صالحی برای نعمت و رحمت الهی باشد تا ابواب رحمت پروردگار همچنان به روی بندگان گشوده ماند.
شاگردان به خوبی دریافته بودند، شیخ بهائی موضوع جدیدی را در نظر دارد و این همه مقدمه ای برای طرح آن می باشد.
شیخ ادامه داد: آری، خلق خدا باید شاکر نعم الهی باشد تا از برکات آن تمتع یابد، اما شکر نعمت و رحمت الهی تنها به ذکر اوراد و الفاظ و جملات نیست و تنها در عمل راستین تحقق می یابد. از نعمت و رحمت الهی باید همان گونه که مرضی خداوند متعال است استفاده شود و هر کس به قدر سهم و حصه خویش از آن استفاده نماید.
آن گاه، شیخ بهائی مکث کوتاهی نمود و خطاب به شاگردانش گفت: در بین شما کسی هست که آیات دیگری نیز در خصوص آب بداند؟
یکی از شاگردان تازه وارد شیخ بهائی، جوانی بود به نام محمد که چندی پیش، از شیراز به محضر درس شیخ آمده بود. او در مکتب ملا عبدالرزاق ابرقویی مقدماتی را در علوم اسلامی فرا گرفته بود و به نیروی حافظه و استعداد فراوانش در بیشتر زمینه های علمی صاحب نظر بود. اینک این جوان پر شور و حال به هوای شهرت عالمگیر شیخ به اصفهان آمده بود تا از خرمن پر فیض این استاد فرزانه خوشه ها چیند.
محمد ابر قویی در حالی که به حافظه اش فشار می آورد تا همه مخلوقات خود را به ذهن بیاورد با هیجان خاصی گفت: البته استاد، در قرآن مجید آیات زیادی در خصوص ماء وجود دارد که فی المثل می توان از آیه شریفه چهارم از سوره مبارکه رعد نام برد که می فرماید:و فی الارض قطع متجاورات و جنات من اعناب وزرع و نخیل صنوان و غیر صنوان یسقی بمآء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل ان فی ذلک لأیات لقوم یعقلون؛ و در زمین حصه هاست نزدیک به هم و بوستانها از انگورها و زراعت و خرمای چند و تا از یک اصل رسته و غیر آن آب داده می شوند به یک آب و زیادتی می دهم برخی از آنها را بر برخی در ثمر؛ به درستی که در آن، هر آینه، آیتهاست از برای گروهی که دریابند به عقل.

شیخ بهائی از آمادگی و حضور ذهن شاگرد تازه واردش بسیار خرسند شد و با شور و وجد زاید الوصفی به بحث ادامه داد و در ادامه، خطاب به محمد ابر قویی گفت: - بسیار خوب، آیا آیه دیگری نیز در خاطر داری؟
محمد با آمادگی خاصی پاسخ داد: بله استاد، آیه شریفه چهاردهم از سوره مبارکه 78 قرآن مجید نیز در خصوص آب می باشد: و انزلنا من المعصرات مآء ثجاجاً؛ و فرو فرستادیم از فشارنده ها آبی ریزان.
بحث آن روز شیخ بهائی و شاگردانش، سبک و سیاق تازه ای پیدا کرده بود. شیخ اگر چه از حاضر جوابی محمد ابر قویی بسیار شادمان شده بود، اما هنوز هم اثرهای درد آور صحنه زد و خورد وحشتناک صبح، روح او را آزار می داد. این موضوع را بار دیگر؛ سید جواد با ایما و اشاره به همشاگردانش فهماند.
شیخ بهائی چون به مسائل اجتماعی مردم بسیار اهمیت می داد و به حل و فصل مشکلات آنها علاقه مند بود، در این مورد نیز خود را شریک احساس می کرد. او به راستی خدمت به خلق خدا را عبادت راستین می شمرد و لذا سعی وافر داشت تا به هر صورت ممکنی از مباحثه و محاوره آن روز نتیجه ای مفید بگیرد و راه حلی برای رفع این معضل اجتماعی بیابد. شاگردان شیخ بهائی بارها او را در چنین وضعیتی دیده بودند، و بدون استثنا موضوع رفع مشکل مردم در میان بود و در تمام موارد، شیخ بهائی سعی می کرد با طرح موضوع، نظر شاگردانش را از نظر مشورتی دریابد.
سید جواد که به همراه شیخ بهائی شاهد ماجرای آن روز صبح بود، بیشتر از سایر همدرسانش تحت تأثیر واقع شده بود. دو جوان طلبه همراه شیخ نیز چنین بودند، اما سید جواد حال دیگری داشت. او خود را سهیم در بحث و ماجرا احساس می کرد، لذا در این موقع با احتیاط و ادب گفت: جناب شیخ! آیه ای از سوره مبارکه یونس به ذهن من رسیده:انما مثل الحیوة الدنیا کماء أنزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما یأکل الناس و الانعام حتی اذا أخذت الأرض زخرفها و ازینت وظن أهلها أنهم قادرون علیها اتها أمرنا لیلاً أو نهاراً فجعلناها حصیداً کان لم تغن بالامس کذلک نفصل الایات لقوم یتفکرون؛ مثل زندگانی دنیا جز این نیست، چون آبی است که فرو فرستادیمش از آسمان، پس آمیخت به آن، رستنی زمین، از آنچه می خورند مردمان و چهارپایان، تا چون گرفت زمین پیرایه اش را و زینت یافت و گمان بردند اهلش که ایشان قدرت دارندگانند بر آن، آمد آن را امر ما شبی یا روزی، پس گردانیدیم آن را دیده، گویا که نرسته بود در زمان پیش، همچنین تفصیل می دهیم آیتها را از برای قومی که می اندیشند.
شیخ بهائی در حالی که سرش را به علامت یک نوع تصدیق و اظهار رضایت و خشنودی تکان می داد به سید جواد خیره شد و گفت: گر چه معنا و تفسیر غایی این آیه شریفه در خصوص زندگانی دنیاست، ولی به هر حال به لحاظ تمثیلی که از نزول آب از آسمانها دارد و نیز نحوه و مورد مصرف آن بسیار بجا بود.
شیخ بهائی آنگاه در حالی که به نهر آب روان میان مدرسه اشاره می کرد، گفت: این آیه، مایه حیات است، زندگی جانداران و گیاهان همه به آب بستگی دارد. بیش از نیمی از کره زمین را آب فرا گرفته. خداوند با وضع روش خودکاری، باران را به نقاط خشک و تشنه می پاشد. خداوند با این توزیع عادلانه به کوچکترین گیاه در دورترین بیابانها و می خروشند و می گویند، ما قطراتی هستیم که جوهره حیات را به پای گیاهان تشنه به ارمغان می بریم. خلاصه این که رحمت الهی از طریق نزولات آسمانی به زمین می بارد و ما باید همان گونه که عدالت خداوندی حکم می کند، نسبت به استفاده صحیح از آن عمل نماییم، اما...
شیخ بهائی قدری سکوت نمود و پریشان حال و متأثر ادامه داد: اما در این میان، گروهی خیر سرانه از این اصل لازم الرعایه عدول می کنند. اینها نمی خواهند باور کنند که آب و خاک و بازوان کشاورز زحمت کش چین به جبین نشسته در هم می آمیزند تا محصولی فراهم آید، آن وقت با بستن آب به روی آن زارع فریاد در گلو خشکیده، این تلفیق حیات ساز را بر هم می زنیم و سعی در به هم زدن نظام هستی می کنیم و در واقع، حق و حقوق آنان را پایمال می سازیم و این امر هرگز مرضی خداوند باری تعالی نیست.
شیخ بهائی قدری جا به جا شد و در حالی که بسیار به هیجان آمده بود خطاب به شاگردان خود گفت: شما همگی آیه شریفه 44، سوره مبارکه هود را به خاطر دارید که می فرماید:و قیل یا أرض ابلغی ماءک وبا سماء أفلعی و غیض الماء و قضی الامر و استوت علی الجودی و قیل بعداً للقوم الظالمین؛ و گفته شد: ای زمین فرو بر آب خود را، و ای آسمان باز گیر آبت را، و کم کرده شد آب و، واگذار شد کار، و قرار گرفت بر کوه جودی. و گفته شد دوری از رحمت باد مر گروه ستمکاران را!
شیخ بهائی سپس با لحن آرامتری اضافه نمود: البته همه می دانید ای زمین فرو بر آبت را مربوط به کدام موضوع و قصه قرآنی است. به هر حال، گمان نمی کنید چنین بی توجهی ها و ظلم و بیدادهایی ما را مستحق و مستوجب قهری این چنین قرار دهد؟ و یا اگر بیداد بدان جا کشد که مصداق آن واقع شویم: دوری از رحمت باد مر گروه ستمکاران را و یا آیه شریفه سی ام از سوره مبارکه ملک که می فرماید:قل أرایتم ان اصبح ماءکم غوراً فمن یأتیکم بماء معینیعنی بگو خبر دهید اگر آب شما فرو رفته گردد، پس کیست که آبی روان به شما بدهد؟!
دیگر شیخ، تنها مدرس مدرسه نبود، خطیبی بود که روی بر جهانیان دارد، مبلغی را می نمود که چشم در چشم بشریت دوخته و از حلقوم انسان محروم و مظلوم زمان سخن می گوید. فریاد آمیخته با حزن شیخ، غم پس مانده تاریخ را حکایت می کرد. نگاه دوخته بر درازای زمانش از جوری که بر اولاد آدم رفته سخنها داشت. دیگر کلام به تنهایی زاییده اراده شیخ نبود. احساسی آمیخته بر تکلیف، جوهره بیانش را تشکیل می داد. الفاظ یکایک به استخدامش در آمده بودند. کلام در حلقوم خشکیده بشریت سوسو می زد، اینک لفظ سرگردان به زبان شیخ جاری می شد. فرصت فوران لفظ، حاصل آمده بود. جوش در جوش می زد. کلام، فریاد می کشید و از رنج اولاد آدم شرح هجران می داد. قصه جور رفته بر او می سرود که این زمان بگذار تا وقت دگر.
شیخ بهائی به خروش آمده بود و شاگردانش را نیز مجذوب کلام آتشین ساخته بود، باز هم قدری آرام گرفت و ادامه داد: باز هم آیات دیگری در قرآن مجید داریم که همگی در خصوص آبند: آیه 44 سوره مبارکه کهف، آیه 30 از سوره مبارکه واقعه، آیه 15 از سوره رعد، آیات 9 و 45 از سوره مبارکه هود و آیه شریفه 31 از سوره مبارکه الأنبیاء.
این چند جمله را شیخ بهائی با هیجان و سرعت خاصی بیان نمود که گویی خطاب به بشریت دارد و چشمان از حدقه در آمده شاگردان را به شهادت می طلبد. آن گاه سکوت معنا داری بر کلاس درس شیخ حاکم شد و باز هم ادامه داد که این بار لحن ملایمی داشت:
- اینها همه آیات الهی اند، اینها همه از آب می گویند، آن گاه ما خیره سران کوته بین، آب را روی هم می بندیم و خون هم می ریزیم که گویی کربلا را تکرار می کنیم. مگر کشاورز فرتوت کمر خمیده محتاج چه می گوید؛ آب یعنی نان او. برای رفع این مشکل، راه علاجی بیابید.
همه شاگردان به سختی تحت تأثیر خطبه پر هیجان استاد قرار گرفته بودند، سکوت بر کلاس، سایه انداخته، هیچ کس را یارای کلامی نبود. شیخ نیز بیشتر ادامه نداد، اما پس از لحظاتی محمد ابر قویی برای این که کلاس درس را از این سکوت ممتد بیرون بیاورد با لحن مؤدبانه و توأم با مزاح علمی گفت: استاد، در ذکر آیات قرآن مجید، آیات شریفه 22 از سوره مبارکه قصص و 56 سوره مبارکه فرقان را بیان نفرمودید.
شیخ بهائی نفس عمیقی کشید و در حالی که با تبسم رضایتمندانه ای سعی می کرد همه شاگردانش را در زاویه دید بگنجاند گفت: همین طور است، اینها آیات الهی بودند، مضامین و مطالب و روایات بسیار زیادی نیز در این باب وجود دارند که پرداختن به آنها روشنگر واقعیات می گردد. اما ما مخلوق حق ناشناسی هستیم، این که آب است، اگر هوا نیز در جوی و نهر و مادی حرکت می کرد تا به ریه فلان کشاورز برسد، چه بسا بر سر راه آن، سد می بستیم و قهر و غضب الهی را بر می انگیختیم.
شیخ پس از این مطالب، خواسته اولیه خود را این چنین بیان نمود: همه این صحبتها برای آن بود تا شما را فکر پیدا کردن راه حلی بیندازم، این آب جوشان و خروشان باید به نحو مطلوب توزیع و تقسیم شود. علاوه بر آن، اجرای صحیح تقسیم نامه را تضمینی باید، آن وقت در طول مسیر طولانی اش هیچ نزاعی در نمی گیرد، هر قطره آن در محل خودش به پای گیاهی بوسه می زند، هر جرعه آن، لبان تشنه ای را سیراب می سازد، حالا شما وظیفه دارید در راه پیدا کردن یک روش صحیح و منطقی برای تقسیم آب زاینده رود تلاش نمایید.
جلسه درس آن روز به هر حال به پایان رسید و شیخ و شاگردانش تا دقایقی نیز همچنان در کلاس حضور داشتند و محاورات جمعی درگیر شد، اینان عموماً شاهد جملات و مطالبی بودند که در محدوده محاورت حوزه ای نمی گنجید و دستی در زندگی و تلاش روزمره مردم داشت، لذا جاذبه فراگیر آن، باب جدیدی در دروس حوزه می گشود، چنان که تحولی ریشه ای و عمیق در اوضاع اجتماعی پدید آورد.
به هر حال پس از اتمام جلسه درس آن روز، طلاب حاضر در جلسه، مدت زیادی در مدرسه ماندند و دو به دو و گاه دسته جمعی در خصوص موضوع بحث آن روز شیخ بهائی به صحبت و محاوره و بعضاً مجادله علمی پرداختند.
سید جواد و محمد ابر قویی نیز در کناری ایستاده بودند و با هم بحث نمودند. شاگردان شیخ سرانجام مصمم شدند در مورد پیشنهاد استادشان راه حلی بیابند، اما در میان آنان کسانی نیز بودند که پرداختن به امور اقتصادی و اجتماعی راه دور از شأن حوزه می شمردند و لذا چندان موافق آن نبودند. سرانجام پس از ساعتی که از تمام شدن درس می گذشت، جمع آنها پراکنده شد و هر یک از طلاب به طرف حجره یا خانه به راه افتادند. سید جواد و محد بر قویی نیز به طرف خانه شان که هر دو در محله در دشت اصفهان بود حرکت کردند تا حوالی بازار به ادامه بحث داغ آن روز مشغول بودند و در سر پیچ کوچه ای محمد برای خرید کتابی از سید جواد خداحافظی نمود و جدا شد.
چند روزی از این واقعه می گذشت و نه تنها همه طلاب در بحث شرکت نموده بودند، بلکه شهر از آن آگاهی داشت و سید جواد هنوز هم سخت تحت تأثیر خطبه شیخ و موضوع کار و صحنه درگیری آن روز صبح قرار داشت. مسیر گذر سید جواد از میان بازار بزرگ شهر بود.
سید جواد به تنهایی راه را ادامه می داد. نزدیکیهای ظهر بود. در بازار جنب و جوش زیادی به چشم می خورد. در هر گوشه بازار صحنه جالبی مشاهده می شد. چهره بازار با صبح زود تفاوت زیادی داشت، سر و صدای فراوانی به گوش می رسید، جمعیت انبوهی از جهات مختلف در حرکت بودند. فریاد دستفروشها با صدای مستمر شاگرد کبابی ها به هم می آمیخت و تقریباً هر صدایی را نامفهوم می کرد، رقابت در فروش به خوبی مشهود بود، بوی کباب و اغذیه های دیگر همه بازار را پر کرده بود، مخصوصاً کسانی که قصد صرف غذا در بازار نداشتند از این همه بوی غذا رنج می بردند، گاری دستی ها اغلب، حرکت عابران را مختل می کردند، اما از آن جا که صاحبان گاری، بازار را از آن خود می دانستند با مهارت خاصی از لا به لای جمعیت، کالاهای تجار و خریداران را جا به جا می نمودند.
تصویر کلی بازار در این چند جمله نمی گنجد، زیرا به راستی در هر نقطه آن، صحنه های دیدنی تازه ای به چشم می خورد. تنوع کالاها و تعدد عابران و فروشندگان و خریداران که در بازار بودند دیدنی جلوه می کرد.
سید جواد نیز از میان جمعیت می گذشت، در حالی که کمتر به مناظر و دیدنیهای اطراف خود می نگریست، آن روز حتی بوی کباب هم دهان او را آب نینداخته بود. همه فکر و ذکرش طرح پیشنهادی شیخ بود. اواسط بازار کم کم احساس کرد کسی او را تعقیب می کند، ابتدا عکس العملی نشان نداد، سعی کرد آن را بی اهمیت جلوه دهد. لحظه ای نیز با خود گفت: شاید اشتباه می کنم و حرکت آن شخص به دنبال من تصادفی است، آخر در میان آن همه جمعیت که هر کدام از آنها به سویی می روند، تشخیص این امر مشکل است، اما چند بار کم و زیاد کردن سرعت حرکتش مسلم شد او را تعقیب می کنند. هراسی به دلش افتاده بود، لذا برای روشن شدن موضوع و یکسره کردن ماجرا سر پیچ اولین کوچه مکثی نمود و بلافاصله به داخل کوچه به راه افتاد، هنوز بیش از پنجاه متر نرفته بود که مرد تعقیب کننده خودش را به سید جواد رسانید و با لحن تهدیدآمیزی خطاب به او گفت: آقا سید! عرضی داشتیم.
آن گاه دستش را روی شانه سید جواد گذارد و در حالی که او را به دیوار چسبانده بود اضافه نمود: به استاد پر حرفت بگو، دست از میرآبی بردارد و دنبال درس و مشقش برود وگرنه هر چه دید از چشم خود دیدید.
این را گفت و خونسرد و فاتحانه در حالی که دستی به سر و سبیل خود می کشید از کنار سید جواد دور شد.
سید که کاملاً غافلگیر شده بود، نمی دانست موضوع چیست، با کمی تفکر، ارتباط ملایمی به درس آن روز داد. باز هم باورش نمی شد به این سرعت و شدت، اشخاصی عکس العملی نشان دهند. دستش را به سرش گرفته بود، سعی می کرد کاملاً تمرکز یابد، به هر حال مطمئن نبود ماجرا از کجا آب می خورد، لذا با حیرت و ابهام تمام به راه خود ادامه داد. سید با وضع روحی بسیار بحرانی به خانه کوچکی در انتهای بن بست باریک کوچه ای در شرق میدان کهنه اصفهان وارد شد، مدتی در اتاق کوچکش راه می رفت، می نشست، سرش را به دیوار می نهاد و فکر می کرد، اما هیچ نتیجه ای نگرفت.
نزدیکهای غروب دیگر نمی توانست در خانه بماند. می خواست و مجبور بود به هر صورت ممکن ته و توی قضیه را در بیاورد، می خواست بفهمد موضوع اصلی چیست، لذا تصمیم گرفت به دوستانش سری بزند، با آنها بهتر می توانست چاره اندیشی کند؛ با این تصمیم از خانه بیرون آمد، هنوز کوچه باریک اول را طی نکرده بود که با خود گفت: اصلاً چه بهتر است به خود جناب شیخ مراجعه کنم، الآن هم نزدیک نماز مغرب و عشا است، دسترسی به ایشان در مسجد پس از نماز آسان است.
سید جواد از این که راه حل مناسب و معقولی یافته بود، بسیار خوشحال شد به طرف مسجد به راه افتاد. قبل از غروب آفتاب به داخل صحن مسجد رسید، کنار حوض آب، روی سنگی نشست و فکر می کرد.
- آه، چه لذتی دارد این جا! طراوت آب چند برابر است! پرواز کبوتران روحانی می شود، عبور و مرور آدمها همه صفا و صمیمیت است. آدم خودش را در جمع حس می کند، تنهایی و غربت فراموش می شود، انسان در این جا خودش را به بالاها وصل شده می بیند. حال غریبی دارد این جا!
زردی مختصر نور خورشید از کاکل گنبد مسجد، رنگ می باخت و غروب فرا می رسید. سیل جمعیت نمازگزار به طرف شبستان روان بود. عده ای برای تجدید وضو به لب حوض می آمدند. سید جواد نیز وقت را برای وضو گرفتن مناسب دید.
- الله اکبر، الله اکبر!
و نجوای سید جواد و بانگ مؤذن مسجد به هم عجین شد که به راستی: الله اکبر، الله اکبر و...
چه خوش ترنمی دارد این اذان شگرف، بانگ خوش حجازی اذان بر گلدسته مسجد، همه افکار سید را به فراموشی سپرد. فکر طرح مسأله با شیخ بهائی نیز فراموش شد. وضو ساخت و در خیل جمعیت گم شد که نماز فرا رسیده بود.
صحن شبستان مسجد را صفوف پیوسته نمازگزاران زینت و جلالی بخشیده بود. سید جواد در میان جمعیت جا خوش کرد و چشم به محراب داشت. شیخ بهائی با صلابت اولیای الهی وارد شد. لحظاتی دیگر صفوف متشکل قرار گرفت و موزون شد. مؤذن، جمع نمازگزاران را به اقامه مژده داد و این عبادت روحانی به امامت شیخی بزرگوار بر پا گردید.
نماز خوانده شد و سلام و دست دادن مسلمانان به همدیگر پایان پذیرفت. سید جواد صف را شکست و آرام به کنار محراب خزید. جنان شیخ! عرض خصوصی دارم.
آن گاه در حالی که همراه با شیخ بهائی از شبستان خارج می شدند، در کنار ستونی ایستاد و اضافه نمود: جناب شیخ! امروز بعد از جلسه درس، در بازار شهر، شخصی ناشناس مرا تعقیب نمود و با لحن تهدیدآمیزی گفت: به حضرت عالی پیغام رسانم که دست از تهیه تقسیم نامه آب زاینده رود بردارید وگرنه خدای ناکرده شما را آزاری خواهند رسانید.
شیخ بهائی اگر چه انتظار چنین مطالبی را نداشت و تا اندازه ای متحیر نیز مانده بود، اما با روحیه و عکس العمل موقرانه چنان که مسأله را کم اهمیت جلوه دهد خطاب به سید جواد گفت: مسأله مهمی نیست، کارها با لطف خداوند اصلاح می شود، نگران نباش! سپس با قیافه درهم، چنان که سید جواد را ناراحت نکند، زیر لب گفت: همیشه تاریخ چنین بوده است، احقاق حق اگر سهل و ساده بود ارزش نداشت، سپس دستی به شانه سید جواد کشید و با تبسم ملایمی اضافه نمود: آقا سید! اینها طبیعی است، نگران نباشید، چیز مهمی نیست.
بعد در حالی که هر دو در کنار هم و در صحن مسجد قدم می زدند گفت: کار مباحثه با همدرس جدید شیرازی تان چطور پیش می رود؟ و آن گاه بدون این که برای دریافت پاسخ مجالی بدهد اضافه نمود: با استعداد و با ذکاوتی است، با هم بیشتر کار کنید.
شیخ و سید جواد مشغول گفتگو بودند که در کنار در مسجد، پیر مرد و پیر زنی که نماز گزارده بودند و اینک از مسجد خارج می شدند، خود را به شیخ بهائی نزدیک کردند. پیر مرد با سلام و احترام گفت: جناب شیخ، خداوند عمر پر برکت شما را مستدام بدارد، می دانید فرزندم در سفر، جان به جان آفرین تسلیم کرد، ماترکی دارد که با وجود تنها دخترش و من و مادر پیرش، حصه هر یک را نمی دانیم.
شیخ بهائی پیر مرد و پیر زن را در کنار دیوار برای نشستن بر تخته سنگی اشارتی کرد و چنان که سید جواد نیز بیاموزد گفت: محمد بن مسلم (20) نقل کرده در صحیفه ای دیدم به خط امیر المؤمنین (ع) و املای حضرت رسالت پناهی (ص) نوشته بود، چنین ماترکی را به پنج قسمت نمایند. سه سهم، حصه دختر و سهم از آن پدر و مادر به تساوی.
پیر مرد و پیر زن و نیز سید جواد در کنار در مسجد با شیخ بهائی خداحافظی نمودند و شیخ نیز به راه خانه رفت. شیخ بهائی با شنیدن این اخطاریه و با حضور ذهن قبلی و از روی قراین موجود و شناخت وسیعی که از روابط اجتماعی زمان داشت، پی برد که تقسیم آب زاینده رود به این سادگی هم میسر نیست. او دانست این عمل با مقاومتهای شدیدی روبه رو خواهد شد، او با فراست کامل دریافت که این قوم خیره سر برای جلوگیری از هر گونه اصلاحات و بهبود و روش توزیع آب، کمر به هر کاری بسته اند. او مالکان عمده را می شناخت و نفوذ و قدرت اهریمنی آنها را دیده بود. او دانست تحقق طرح پیشنهادی او علاوه بر مشکلات علمی و عملی، با کارشکنیها و مقاومتهای مالکان نیز مواجه است، لذا انجام آن بس دشوار و مشکل می نماید. از طرفی با توجه به خصوصیات ویژه اخلاقی و برداشتی که از وضعیت موجود داشت، لزوم و ضرورت اصلاحیه ای را لازم می دید. اصولاً شیخ بهائی در مواجهه با مشکلات را سختر و مصمم تر می گشت و این بار نیز چنین شد.
آن شب شیخ بهائی زودتر از هر شب به خانه بازگشت، بی درنگ به کار مطالعه و بررسی تقسیم نامه موجود پرداخت. با کمی مطالعه تصمیم گرفت، حتی الامکان مدارک لازم را به دست آورد و اسناد مربوط را محرمانه تلقی نماید. شیخ بهائی تا پاسی از شب گذشته به بررسی طومار موجود و اسناد و مدارک حاضر پرداخت. از کتب مختلف و رسالات و نوشته ها مطالبی جمع آوری نمود. روزها و شبهای فراوان دیگری نیز به همین منوال گذشت. بعضی از شبها تا نزدیک صبح به کار و مطالعه و بررسی و تغییر و تبدیل جهاتی از طومار می پرداخت. کم کم طراحی اولیه طومار شیخ شکل مناسبی گرفت و در روی کاغذ، حالت قابل قبولی یافت. پس از تهیه پیش نویس و صورت طراحی شده طومار، تطبیق عینی که با شرایط فیزیکی در سر بندهای زاینده رود لازم بود. شیخ بهائی به خوبی می دانست طراحی تقسیم نامه ای بدین اهمیت هرگز به صورت چند شکل هندسی و معادله ساده ریاضی نمی تواند شکل مطلوبی بیابد و لذا تصحیح و تعدیل و تغییرات عملی فراوان نیز ضرورت دارد. شیخ بهائی می دانست پارامترهای مؤثر فراوانی در کارند و طومار مورد نظر به حکم تأثیر پذیری از عوامل متعدد چون جمعیت، پراکندگی آن، استعداد خاک، تنوع محصولات، مصرف متفوات آب در فصول مختلف، میزان مالکیتهای متعارف و حتی پرت و تبخیر نهایی آب در توزیع منطقی آب رودخانه مؤثرند و باید به نحو مطلوب و علمی مد نظر قرار گیرند تا طومار، جامع جمیع صفات و ویژگیهای ممتازی باشد که مانع رد منطقی آن گردد و لذا چنین طوماری می تواند پشتوانه اجرایی و تمکین آن را در بر داشته باشد؛ در غیر این صورت، اجرای مستمر و مداوم آن به بوته تردید خواهد افتاد. از این رو با این که شکل هندسی و ریاضی قابل قبولی فراهم آمده بود، شیخ در نظر داشت عینیت عملی و علمی آن را در محل مورد آزمایش قرار داده، کاربرد عملی آن را امتحان نماید و اثرهای نهایی اجرای آن را شخصاً مطالعه نماید، زیاد در کارهای بزرگ، اعتقاد به جامع و مانع بودن طرح داشت و این از آن جمله بود.
آن روز نیز کلاس درس شیخ بهائی در مدرسه خواجه با شور و حال وصف ناپذیری تشکیل شد. طلاب جوان، تحت تأثیر مباحث مربوط به توزیع آب زاینده رود، هر یک به سهم خود، مطالبی از کتب مختلف استخراج نموده و در ذهن داشتند. این روش از آن روز اولیه همچنان ادامه داشت، در هر جلسه درس حداقل دقایقی به بحث درباره تقسیم نامه آب می گذشت و هر کس، جلسه درس حداقل دقایقی به بحث درباره تقسیم نامه آب می گذشت و هر کس، مطلب تازه ای داشت عنوان می نمود. چنین وصفی در کلاسهای درس مدارس علمیه آن زمان به ندرت روی می داد. اگر چه در آن زمان، مشهورترین علمای دین در مدارس علمیه اصفهان به تعلیم علوم دینیه اشتغال داشتند و مدارس مذکور از رونق بسیاری برخوردار بود، اما زمینه های بحث حوزه، چهار چوب مشخص و معینی داشت و کمتر مسائل صرفاً اجتماعی و یا اقتصادی به این صورت مطرح می شد.
دروسی که از همه بیشتر رونق داشت: تفسیر، حکمت، فلسفه، فقه و تا اندازه ای ریاضیات و هیئت بود و امور دنیوی، چون تقسیم آب و نان در آن جایگاهی نداشت و اصولاً شأن حوزه را مافوق آن می دانستند که مسائل حوزه ای را از معنویات پایین بیاورند و لذا ظهور و شروع و بدعت این روش تازه برای طلاب جوان فصل جدیدی می گشود و به خصوص چون از ناحیه استاد شهیری چون شیخ بهائی صورت می گرفت، قابل توجه و استقبال بیشتر نیز می شد.
آن روز، کلاس درس شلوغ تر و هیجان تر به نظر می رسید. همه طلاب جوان با بی صبری انتظار ورود شیخ را می کشیدند. در عین انتظار، بحث دو به دوی آنها ادامه داشت. سرانجام شیخ به جمع شاگردانش پیوست و در جای همیشگی قرار گرفت و بعد از حمد و ثنای خداوند خطاب به آنان گفت: می دانید تحقیق و تفحص در امور اجتماعی و اقتصادی با درس و بحث عادی حوزه ای قدری متفاوت است، از این رو فی المثل، مطالعه و تحقیق در باب تقسیم آب رودخانه ای وقتی می تواند نتیجه مطلوب داشته باشد که علاوه بر مطالعه کتب و نوشته ها و مدارک موجود و نیز تجزیه و تحلیل علمی آن در عمل نیز مقابله و مقایسه ای صورت پذیرد، لذا برای ارائه یک تقسیم نامه مناسب و مطلوب، مراجعه به محلهایی برای درک عینی شرایط و استفاده از اطلاعات و محفوظات مطلعان محلی ضرورت کامل دارد؛ از این رو شما برای شرکت فعالانه در این امر حیاتی و انسانی باید هر کدام وظیفه ای را به عهده بگیرید که از همه مهمتر جمع آوری اطلاعات می باشد. خصوصیات مادی ها، موقعیت آنها، سهم آب هر یک از قرا و آبادیها، وضعیت مالکیت ها، اسامی روستاها و نقاطی که از آنها در کیفیت کار مؤثر است، لذا شما طلاب حاضر در این جلسه درس، هر کدام اهل روستایی می باشید که عموماً در مسیر رودخانه قرار دارد، در ایام تعطیل حوزه می توانید مطالب مورد نظر را جمع آوری نمایید، چرا که این روش، اگر چه هنوز در مسائل علمی رایج نگردیده، اما نه تنها در تقسیم آب زاینده رود، بلکه در بیشتر زمینه های اجتماعی می تواند به نتایج صحیح علمی منجر شود و گشودن باب تازه ای در تحقیقات علمی شود.
پیشنهاد شیخ، مورد استقبال شاگردانش قرار گرفت و در مدت تعطیل حوزه، هر کدام مطالب بسیار جالبی در مورد آب زاینده رود گرد آوری نمودند و شیخ بهائی با مطالعه تمام آنها دیدگاه کاملتری نسبت به زاینده رود پیدا کرد.
روزهایی چند از ماجرای تهیه تقسیم نامه آب زاینده رود می گذرد شیخ بهائی و یارانش به کار ادامه می دهند، اگر چه گروههای فشار نیز دست از کار شکنی بر نداشته و در محافل و معابر مختلف به اشکال گوناگون مزاحمتهایی به وجود می آورند، حتی در مجلس شاه عباس صفوی کنایاتی به شیخ بهائی گفته می شود. در یکی از این مجالس، شاه صفوی بنا به تلقینات اطرافیان و متنفذان خطاب به شیخ بهائی می گوید: کار میرابی و طومار آب زاینده رود به کجا کشید، جناب شیخ؟! اگر جناب شیخ از این دل مشغولی دنیوی فارغ شده اند، کار توزیع آب را به میراب و عمله آب سپارند که کار دنیا را تمامی نیست.
شیخ بهائی در فشار فراینده ای قرار دارد. همه درباریان و گروهی از روحانیان به نحوی از او می خواهند ادامه کار را معطل گذارد، اما او همچنان به اتمام طرح فکر می کند. سرانجام کارهای نهایی طرح نیز به اتمام رسیده، الا مقابله عملی در محل که آن نیز به زودی تحقق می یابد.
آن روز بعد از جلسه درس در مدرسه خواجه، شیخ بهائی به سید جواد گفت: آقا سید! اگر مایلی آثار صنع الهی را در حاشیه زاینده رود ببینی با من بیا.
سید جواد که از این پیشنهاد استاد بسیار خوشوقت شده بود گفت: البته مشتاقم، مشتاقم جناب شیخ.
بعد در حالی که سعی می کرد اوراق و جزواتی که زیر بغل شیخ بهائی بود را بگیرد و با خود بیاورد و به همراه استاد به راه افتاد. شیخ بهائی و سید جواد، پیاده فاصله بین مدرسه خواجه و پل الله وردیخان را طی کردند. از آن جا وارد بیشه های سمت شمال رودخانه زاینده رود شدند، اگر چه در حاشیه رودخانه، چندین راه باریکه در امتداد زاینده رود به طرفین وجود داشت، اما جز یک راه از هیچ کدام آنها ایاب و ذهاب چندانی صورت نمی گرفت، لذا شیخ بهائی و سید جواد به آرامی حرکت می کردند و اغلب برای انتخاب مسیر مناسبی، توقف کوتاهی داشتند. در بین این توقفها بود که شیخ بهائی به اطراف نگاه مشتاقانه ای می نمود و سعی می کرد مجموعه برداشت خود را برای شاگرد جوانش نیز بازگو کند. طبیعت بکر و زیبای داخل بیشه زارها بسیار دیدنی بود. قدری بالاتر از پل الله وردیخان، شیخ بهائی در کنار درخت تنومندی ایستاد. ریشه های قطور درخت از آب رودخانه ظاهر شده بودند، این ریشه های پا بر جا همچنان به زمین چنگ انداخته و درخت نگریست، قد و قامت برافراشته آن بر شانه ریشه های عریان و مصمم سوار بودند. این ایثارگری بیش از حد ریشه ها آنان را تحت تأثیر قرار داده، چنان که شیخ بهائی زیر لب زمزمه گونه چنین گفت: الله اکبر!
آن گاه برای این که نظر سید جواد را بدون بیان مطالبی به طبیعت زیبا جلب نماید، قدری جلوتر رفت، در کنار آب ایستاد، موج آب روان و خروشان رودخانه هر لحظه خود را به دیواره ساحل می زد و باز می گشت. شیخ بهائی برای چیدن شاخه ای گل وحشی خم شد، اما پس از لحظاتی چون کسی که از تصمیمی پشیمان گشته باشد به جای خود بازگشت و زیر لب این رباعی را زمزمه کرد:
هر تازه گلی که زیب این گلزار است - گر بینی گل و گر بچینی خار است
از دور نظر کن و مرو پیش که شمع - هر چند که نور می نماید نار است
سید جواد که جوان با استعداد و پر حافظه ای بود، بلافاصله رباعی را در ذهن سپرد و یک بار هم برای استاد بازگو کرد. آن گاه شیخ بهائی قدری به طرف شرق پیش رفت و در نقطه ای که منظره پل الله وردیخان به خوبی پیدا بود با نگاههای تحسین آمیز و مشتاق خود زوایای مختلف آن را زیر نظر گرفت.
شیخ بهائی لحظاتی چند، مفتون و واله و شیدا با نگاههای مشتاق به مناظر زیبای پل و اطراف آن می نگریست، سپس بسان معلمی که در کلاس درس به شاگردانش آموزش می دهد به سید جواد نگاه کرد در حالی که چند قدم به سوی او پیش آمد گفت: سید! این آب خروشان و امواج و غلتان را می بینی؟ می بینی چگونه تسبیح گوی و دست افشان به میهمانی بوته ها می رود؟!
سپس بدون این که انتظار پاسخی داشته باشد ادامه داد: این فطرات حیاتبخش سر از پای ناشناخته، رقصان و غزلخوان می شتابند تا بار امانت خویش به منزل رسانند، آن وقت بی انصافی است گروهی از حرامیان خدا ناشناس دنیا پرست راه بر آن ببندند و از مقصد مألوف بازشان دارند. آب را به تشنگان بادیه ها باز رسانید تا پیام نور و رحمت الهی همچنان بر ما مستدام گردد.
شیخ آن گاه زیر لب این بیت را زمزمه کرد:
در بادیه تشنگان بمردند - وز حله به کوفه می رود آب
سید جواد در گوشه ای به درخت تنومندی تکیه داده بود و شیفته وار به حرکات و بیانات مهیج شیخ بهائی توجه می کرد و او را چون مدرسی بزرگ، مقسمی منصف، معلمی انسان ساز، فرماندهی در میدان نبرد و نیز عارفی شیدا و مفتون آثار صنع پروردگار می دید. این ابعاد چندگانه چنان به هم آمیخته بود که از آن شخصیتی توصیف ناپذیر حاصل آمده بود.
استاد همچنان در حاشیه زاینده رود و در میان انبوه درختان کوچک و بزرگ، پای بر ماسه های مرطوب می سایید و به هر طرف، قدم می نهاد و به هر سوی می نگریست و فی الحال با کلام درد آشنایش ذکر و تسبیح حق تعالی می سرود. حالا دیگر شیخ با گلها حرف می زد، با آب روان نغمه می سرود، با درختان نجوا می کرد، با پرندگان پرواز می نمود و با همه آثار صنع الهی در نیایش پروردگار هم آوا و هماهنگ می شد و گاه با آهنگی موزون که از ضمیر آگاه وی بر می آمد این چنین زمزمه می کرد:
غمهای جهان در دل پر غم داریم - وز بحر الم دیده پر نم داریم
پس حوصله (21) تمام عالم باید - ما را که غم تمام عالم داریم
شیخ بهائی و سید جواد در کنار رودخانه زاینده رود به طرف غرب می رفتند تا کم کم از محدوده مسکونی شهر خارج شدند. در آن موقع، جز سی و سه پل که به تازگی قسمت اول آن اتمام یافته بود، در این قسمت رودخانه پل دیگری که ارتباط شمال و جنوب را برقرار نماید وجود نداشت و لذا شیخ بهائی و سید جواد که تنها در نوار شمالی رودخانه پیش می رفتند، تا این که به خارج شهر رسیدند، جایی که در سمت جنوبی آن، بعدها یعنی در سال 1013 ه ق به دستور شاه عباس اول، بنای شهر جلفای اصفهان نهاده شد و محل سکونت اختصاصی گروهی از ارامنه ای گردید که از حدود جنوب روسیه فعلی بدان جا کوچ داده شده بودند.
این منطقه در مدت زمان کوتاهی رو به آبادی نهاد و در آن، اماکنی چون کلیسای بزرگ وانک بنا گردید، اما در آن روزگار، هنوز آثار چندانی از ساختمان مسکونی مشاهده نمی گردید و تنها باغهایی که در پشت بیشه زارهای انبوه حاشیه رودخانه قرار داشتند کم و بیش به چشم می خوردند. زمینها و باغهای آن منطقه جزء نزدیکترین نقاطی به شمار می رفتند که از آب زاینده رود مشروب می شدند و لذا تماشای دور نمای آن منطقه و بررسی و تجزیه و تحلیل اوضاع جغرافیایی آن برای شیخ بهائی و سید جواد قابل اهمیت و توجه بود.
در آن جا شیخ بهائی روی تپه ای، کنار رودخانه، در جایی که به اطراف مشرف بود قرار گرفت و باغها و بیشه زارها و زمینهای مزروعی اطراف را زیر نظر داشت. پس از مدتی با لحنی که حکایت از کشف مطلبی می نمود خطاب به سید جواد گفت: آقا سید! بیا ببین این رودخانه، این هم زمینهای کشاورزی اطراف، موضوع بسیار ساده است، مقدار معین و محدودی آب وجود دارد که باید زمینهای زیادی را در طول مسیر رودخانه مشروب نماید. طبیعی است آب محدود رودخانه، آن هم در فصول مصرف، تکاپوی نیازهای همه زمینها را نمی کند، راه حل مسأله چیست؟ این سؤالی است که ما به دنبال پیدا کردن راه حل آن می باشیم.
آن گاه در حالی که قدری به طرف سید جواد پیش می آمد و حالت معلمی را در کلاس به خود گرفته بود ادامه داد: خیلی روشن است، اول اضافه نمودن آب از طریق منبع اصلی؛ دوم، توزیع عادلانه و معقول و علمی آب موجود.
طبیعی است راه حل اول، فعلاً مقدور نیست و برای رسیدن به آن به کار و تلاش فراوانی نیازمندیم، تنها چیزی که می ماند، توزیع عادلانه آب موجود است، همان مسأله ای که در مدرسه مطرح ساختیم.
بعد در حالی که با دست، مناطقی را در دور دستها نشان می داد ادامه داد: ببین آقا سید! فاصله باغها تا سرچشمه، نوع درختان و محصولات، جنس و نوع خاک، پراکندگی زمین مزروعی، تعداد زارعان، میزان مالکیت و عوامل بسیار دیگر، در نحوه تقسیم و توزیع آب زاینده رود و هر رودخانه دیگری باید در نظر گرفته شود، هر طوماری که در تهیه آن به این مسائل توجه نشود نمی تواند مفید واقع شود و بر عکس اگر به جزء جزء این موارد عنایت شود، آن وقت می توان ادعا نمود که تقسیم نامه آب زاینده رود بیشترین بهره وری را دارد و نیروهای کار سر تا سر منطقه نیز به نحو مطلوب از آن استفاده خواهند نمود.
شیخ بهائی اندکی آرام گرفت و با چوب دستی روی تپه، خطوطی ترسیم نمود و بدون توجه به سید جواد، چنان محو و مبهوت کار هندسی خویش بود که بعضاً با خود حرف می زد و پیوسته سعی در تعدیل و تصحیح خطوطی می کرد که پی در پی بر زمین می کشید.
حالت شیخ به استادی می ماند که در پای تابلوی کلاس درس، فرمولهای دشوار ریاضی را برای شاگردانش تشریح می نماید. صحنه بسیار جالبی بود، حرکات شیخ، جملات آهسته و بلندی که به زبان می آورد، همه بسیار شنیدنی و مهیج بودند. این کار، حدود یک ساعت به طول انجامید، در حالی که سید جواد به سختی تحت تأثیر حالات شیخ قرار گرفته بود. ناگاه شیخ مثل شاگردی که به خطای درسی خود پی برده باشد، با سر چوب دستی، قسمتی از خطوط ترسیمی را پاک کرد و آن گاه در حالی که خطوط جدیدی ترسیم می نمود زیر لب گفت: شیب رودخانه و حجم و سرعت حرکت آب، به خصوص در مواقع بارانهای سیل آسا، از نظر دور مانده، باید به محاسبه در آید.
سید جواد همچنان در پایین تپه به استاد نگاه می کرد و حریصانه سعی می نمود از ماحصل کار شیخ بهائی سر در بیاورد؛ از این رو، وقتی کار به اتمام رسید، شیخ فاتحانه به سید نگاه کرد و گفت: آقا سید! بیا ببین درست است؟
سید مشتاقانه به جلو پرید و بی اختیار فریاد کشید: البته که درست است، شما اعجاز کردید استاد! این خیلی خوب است.
سپس خطوط ترسیمی بر روی تپه با راهنمایی شیخ بهائی و کمک سید جواد در پایین صفحه ای از کتابی که همراه داشتند درج گردید و هر دو از این موفقیت، راضی و خشنود به نظر می رسیدند تا این که سید جواد روی تخته سنگی نشست و در حالی که به شدت به فکر فرو رفته بود، خطاب به شیخ بهائی گفت: جناب شیخ! مدعیان تهیه طومار را که می شناسید، همان مرد مزاحم داخل بازار را می گویم.
شیخ بهائی قدری به طرف سید جواد آمد و پرسید: مگر باز هم مزاحمتی فراهم نمود؟
سید جواد با حالتی که از تأسف و تأثر درونی حکایت می کرد گفت: آری استاد! دیروز صبح زود، داخل صحن حمام او را دیدم، با حالتی پرخاشگر و چهره ای به خون نشسته باز هم تهدید می کرد. استاد، آنها را دست کم نگیرید!
شیخ بهائی اگر چه از شنیدن تهدیدات گروه مخالفان ناراحت شده بود، اما همه ناراحتی اش را به روی سید جواد نیاورد و گفت: آقا سید! این حرفها طبیعی است نگران نباش.
آن گاه شیخ بهائی به آسمان نگاه کرد و در حالی که دستش را برای پیدا کردن موقعیت خورشید روی پیشانی گذارده بود، به سید جواد گفت: آقا سید! انگار قدری از ظهر گذشته است، عجیب سرگرم شدیم، از این جا تا مسجد هم راه زیادی در پیش داریم، بهتر است نماز را همین جا بخوانیم.
سید جواد که هنوز خطوط روی زمین و کتاب را با هم مقایسه می کرد تا خطی یا علامتی ناتمام نمانده باشد پاسخ داد: بهتر است استاد!
آن دو بلادرنگ آستین ها را بالا زدند، از محل مناسبی به طرف رودخانه پایین رفتند و کنار آب، جایی که امکان وضو گرفتن بود، خود را برای ادای نماز مهیا ساختند. این بار قطرات آب زاینده رود برای آنان طراوت دیگری داشت. جملات و ذکری که شیخ در حین وضو به زبان می آورد، تسبیح خداوندی بود که رحمت بی دریغش را به مردم ارزانی داشته و نعمت سپاس بر آن افزوده است.
صحنه نماز روحانی و شیخ و شاگرد جوانش، در بیشه زاری خلوت در کنار زاینده رود بسیار جالب و دیدنی بود. انگار نیایش آن دو با تسبیح گویی مرغان و درختان و سر به سجده نهادن آب روان، به هم در آمیخته بود، بعد از نماز، شیخ و سید جواد به شهر مراجعت نمودند.
شیخ بهائی آن شب، ساعتها به تجزیه و تحلیل ابعاد مختلف طرح اولیه و پیش فرضی که از کلیت تقسیم آب زاینده رود ترسیم کرده بود پرداخت. برای او مسلم بود که پارامترهای تعیین کننده بسیاری وجود دارند که باید در نحوه تقسیم آب در نظر گرفته شوند، لذا بار دیگر به بررسی تقسیم نامه موجود پرداخت و سعی می کرد نکات مثبت قابل قبول آن را مد نظر قرار دهد و موارد اشکال و ایراد آن را اصلاح نماید. برای شیخ بهائی نیز روشن بود که سابقه طومار آب زاینده رود به صدها سال پیش می رسد. و حتی می توان آن را با روزهای نخستین پیدایش این رودخانه برابر دانست، ولی بنا به ضرورت و اهمیت و به لحاظ بروز عوامل مختلف، پیوسته اصلاحاتی در آن صورت گرفته است و اینک نیز وظیفه او ارائه یک اصلاحیه نهایی مطلوب برای آن می باشد.
شیخ بهائی می دانست و در نظر داشت که عوامل مؤثری چون پراکندگی جمعیت حاشیه زاینده رود، شرایط جوی و تغییرات ناشی از آن، نوع محصولات کشاورزی و میزان آب مورد نیاز هر کدام از محصولات و دهها عامل دیگر در سیر تحول و طومار زاینده رود مؤثر بوده اند و علی رغم مخالفتهای عدیده در هر دوره ای نظرهای جدیدی به آن اضافه شده است، اما به هر حال هیچ گاه عاری از تعصبات مغرضانه و امیال شیطانی گروهی از مالکان نبوده است و حکام و درباریان نیز کم و بیش، خود را در جهت نیات طبقه متنفذ قرار می داده اند و هم اکنون نیز گرایش دربار و حتی شاه صفوی حکایت از چنین پیش فرضی می کند، اما به هر حال، کار بزرگ تهیه طومار تقریباً به اتمام رسیده و علی رغم همه کارشکنیها و تهدیدات آشکار و پنهان و مستقیم و غیر مستقیم، اینک زمان عرضه آن فرا رسیده است.
به هر حال، شیخ بهائی تقسیم نامه ممتاز و مردمی آب زاینده رود را با همه ظرایف و دقایق لازم تهیه نمود و آن را بر پشتوانه منطق علمی و تأیید فقهی نیز بیاراست و به منظور پایان دادن به درد دیرینه زارع رنج کشیده، آن را به مقامات مسؤول در دیوانخانه شاهی عرضه نمود و با همه مشکلات و خطرات احتمالی، دل به مقبولیت عامه خوش کرده بود و انتظار داشت اثرهای مفید و مثبت آن به زودی آشکار گردد و گره کور بی سامانی و پریشانی کشاورزان بی پناه به سر پنجه تدبیر و فراست و آگاهی او گشوده شود و طریقی برگزیده شود که مرضی خداوند باری تعالی است و در سایه اعمال چنین طرحی، دیگر هیچ گاه ضربه جوری به پشت محرومی فرود نیاید و نیش هستی شکل بیلی بر جبین همراهی نکوبد و قطره های حیات بخش آب، چون ذراتی که به مهر می پیوندند، رقص کنان و دست افشان به پای گیاه کشتزاران، بوسه مهر زنند.
اما با دریغ و افسوس فراوان، این طرح انسانی نیز در چنبره اهریمنان زمان، گرفتار افتاد و طفل نوزاد خوش یمن ابداعی شیخ، شیوه راه رفتن نیاموخته، در دم به هلاکت رسید و نام و کنیت مبارک او را بر فرزند ناصالح و نامیمون دیو صفتان نهادند تا مقبولیت عامه یابد و در پناه این خجسته نام مسروقه، وجهه شایسته گیرد و همچنان بر گرده بی توان زحمتکش دورانها شلاق مظالم کوبد.
طرح و طومار انسانی شیخ بهائی در سیاهچال قدرت مخاصم دوران به فراموشی سپرده شد و این دور مذموم روزگاران تسلسل یافت و دیگر بار، دست جبار قدرتمندان بر گلوی ناتوان انسان نهاده شد و طومار عزیز شیخ بهائی نیز در این مسلخ، مذبوح گردید.

توضیحات:

1- زاینده رود: در بین رودخانه های ایران، زاینده رود از ویژگیهای خاصی برخوردار است، این رودخانه در طی قرون متمادی مورد نظر شعرا، اقتصاددانان، علمای علوم اجتماعی، حکما و فرمانروایان و به خصوص مردم بوده است.
اثرهای اقتصادی و اجتماعی این رودخانه زاینده در همه دورانها بر کلیه شؤون اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی منطقه محرز می باشد. اصولاً آب، آن هم آب زراعی در مناطق که نزولات آسمانی کم است، همیشه مورد توجه و نظر توده مردم می باشد. آب زراعی در این مناطق به لحاظ ارتباط مستقیم و تنگاتنگی که با زندگی آحاد مردم دارد، پیوسته موضوع مورد بحث و بررسی و قابل تأمل در تحقیقات اجتماعی بوده است، از جمله مهمترین مسائل مورد تحقیق، پیدا کردن شیوه های مدرن و علمی در جهت تقسیم و توزیع مطلوب این مایه حیات و مایع زندگی بخش بوده و پیوسته سعی در ابداع تازه ترین روش توزیع و انتقال آب بوده اند، دولتها نیز عموماً برای رفع مشکل و اختلافات زارع و نیز اعمال نظرهای اقتصادی خود، طالب پیدا کردن و ارائه روش مناسب توزیع آب زاینده رود بودند.
با این مقدمه به ذکر توصیف زاینده رود از نظر مورخان و جهانگردانی چند می پردازیم تا وضعیت این رودخانه ثمر بخش بیشتر روشن و اهمیت آن آشکار گردد:
الف) حمدالله مستوفی در کتاب نزهة القلوب در خصوص زاینده رود می گوید: رودخانه اصفهان به زاینده رود مرسوم است و مصنفان مختلف، آن را زاینده رود و زرین رود نیز نوشته اند، ولی زرین رود اینک به یکی از شعب این رودخانه اطلاق می شود. قسمت علیای شاخه اصلی این رود، جوی سرد نام دارد و از زردکوه سرچشمه می گیرد. این کوه که هنوز به مناسبت سنگهای آهکی زرد رنگ خود به این نام خوانده می شود، درسی فرسخی باختر اصفهان، نزدیک سرچشمه رود دجیل یعنی کارون قرار دارد. پایین سهر و فیروزان، واقع در خان لنجان یکی از شعب زاینده رود که از حیث بزرگی با خود رودخانه همسری می کند و از حدود گلپایگان سرچشمه می گیرد (فعلاً از نظر تقسیمات کشوری بین زرد کوه و منطقه گلپایگان منطقه فریدن قرار دارد) به زاینده رود می ریزد، آن گاه پس از عبور از اصفهان و سیراب و مشروب کردن نواحی هشتگانه آن منطقه، اندکی به سمت خاور رودشت پیچیده و سرانجام در باتلاق گاوخانی که در حاشیه کویر واقع است فرو می ریزد. طبق یک عقیده عمومی که ابن خرداذبه در قرن سوم آن را ذکر نموده، این رودخانه پس از فرو رفتن در باتلاق گاوخانی (گاو خونی) دوباره در شصت فرسخی آن باتلاق یعنی در کرمان ظاهر می شود و آن گاه به دریا می ریزد، اما به هر حال این روایت ضعیف جلوه می کند، زیرا از گاوخانی تا کرمان زمینهای سخت و جبال محکم در میان است و ممری در زمین که چندان آب در آن روان باشد، متعذر می نماید و زمین کرمان از زمین گاو خانی بلندتر است.
ذکر مطالب نقل شده از نزهة القلوب حمدالله مستوفی بیانگر اهمیت ویژگی خاصی از زاینده رود داشته است، اما در مورد رد کلی نظریه این جاذبه این خرداذبه باید اضافه نمود که به هر حال، باتلاق گاو خانی در زمانهایی که سدی روی زاینده رود نبود، حوضچه مناسبی برای ذخیره سازی آب و انتقال زیر زمینی آن به مناطق حتی در حوزه آبی یزد بوده است که اینک با وجود سد زاینده رود از تأثیر پذیری آن کاسته شده است.
ب) مورخان دیگری نیز زاینده رود نام برده اند که می توان از یاقوت حموی در معجم البلدان و حمزه اصفهانی و ابو نعیم اصفهانی نام برد که ما حصل نظرهای آنان، این مطلب را روشن می سازد که زاینده رود یا زرین رود یا زرینه رود از کوههای زردکوه بختیاری سرچشمه می گیرد و پس از مشروب نمودن نواحی مختلفی و گذر از شهر اصفهان به مرداب گاو خانی در جنوب شرقی اصفهان می ریزد و به هر حال از معتبرترین و اقتصادی ترین رودخانه های مرکزی ایران به شمار می رود.
استفاده آب در زمانی که مصرف زراعی ندارد، آزاد و در سایر موارد و زمانها به صورتهای اختصاصی و اشتراکی می باشد. سهم بندی اشتراکی آب زاینده رود به شکل زیر است:
1) بلوک لنجان، شش سهم؛
2) بلوک النجان، چهار سهم؛
3) بلوک ماربین، چهار سهم؛
4) بلوک جی، شش سهم؛
5) بلوک کرارج، سه سهم؛
6) بلوک رودشتین و براآن، ده سهم.
تقسیم آب به روش فوق به طومار شیخ بهائی معروف است.
در روش تقسیم آب، موسوم به طومار شیخ بهائی، تقسیمات جزئی دیگری نیز به شرح زیر وجود داشت که طبق آن، کل آب زاینده رود را به 33 سهم تقسیم می نمود و در نهایت، 33 سهم مذکور نیز خود به 275 سهم جدید و 13 مادی منقسم می گردید. 6 سهم لنجان و آیدغمش به 5/113 سهم و مجدداً به 357 سهم جزء، 4 سهم النجان به 5/47 سهم و مجدداً به 5/315 سهم جزء، 4 سهم ماربین به 29 سهم و مجدداً به 282 سهم جزء، 6 سهم جی به 37 سهم و مجدداً به 674 سهم جزء، 3 سهم کرارج به 12 سهم و مجدداً به 387 سهم جزء و نهایتاً 10 سهم براآن و رودشتین به 36 سهم و سپس به 1083 سهم جزء تقسیم می شود.
اگر چه طومار مذکور به نام شیخ بهائی معروف است، اما با توجه به سواد فرمان شاه طهماسب صفوی که در اداره مالیه اصفهان موجود است و تاریخ آن را رجب سال 923 هجری قمری قید می نماید، اصولاً نمی تواند از آن شیخ بهائی باشد، در حالی که وی به سال 953 در جبل عامل لبنان تولد یافته است و در سال 966 به ایران وارد شده، از این رو صحت و اصالت طومار موصوف نه تنها مشکوک بلکه مردود است و به گمان قریب به یقین، اگر چه در زمان شاه طهماسب هم طوماری وجود داشته (کما این که در طول تاریخ پیدایش زاینده رود به هر حال در هر زمانی شکلی از توزیع آب وجود داشته که می توان آن نحوه توزیع را طومار آن زمان نامید) ولی در زمان شیخ بهائی، اصلاحاتی در آن به عمل آمده و در افواه عمومی به طومار شیخ، معروف و ماندگار گردیده است.
با توجه به مقدمه مطروحه و اهمیت ویژه زاینده رود، به خصوص در آن زمان که اقتصاد کشور صرفاً کشاورزی و دامداری بوده است، بدیهی است در هر دوره ای راه و روش مناسبی برای توزیع و تقسیم عادلانه آن وجود داشته و همین طور در زمان شاه عباس صفوی نیز با وجود دانشمندی ریاضی دان، چون شیخ بهاء الدین عاملی، بهترین روش تقسیم آب به وسیله این عالم انسان دوست ابداع گردیده که الزاماً بی توجه به محاسبات طومارهای قبلی نیز نبوده و به تعبیری می توان گفت، شکل ایده آل و اصلاح شده آنها بوده و در سایه تکامل مطلوبش معروفیت و مقبولیت عامه نیز یافته است، اما به هر حال طومار ابداعی شیخ بهائی، با مهر و تأیید لازم، وجود خارجی ندارد و با همه مجامع بودن و اصلاحاتش به دلایل مختلف در نطفه معدوم گردیده است. یکی از دلایل معدوم کردن آن، سازگار نبودن با منویات و خواسته های مالکان عمده می باشد، لذا به نظر می رسد که آنان با ظرافت خاص و با استفاده از شیوه های تبلیغی مخصوص آن زمان، آن را از میدان عمل خارج نموده و مجال اجرا در تمام سطوح به آن ندادند، اما به لحاظ جلوگیری از عکس العمل عامه و نیز بهره برداری از عنوان و مقبولیت مردمی آن، نام آن را به طومار مورد نظر خویش گذاردند و این طرح، زمانی پیش آمد که دستهای پنهانی موفق نشدند شیخ بهائی را از ابداع آن باز دارند. خلاصه کلام این که با توجه به قراین و مقابله و مقایسه روایاتی که در خصوص طومار شیخ بهائی ذکر گردیده، اصولاً چنین تقسیم نامه ای با امضا یا مهر شیخ بهائی وجود ندارد و یا اگر دارد، در دست کسانی است که از پنهان ماندن آن سود می بردند و لذا آنچه را به نام طومار شیخ بهائی می شناسیم، تقسیم نامه ای است که صاحبان قدرت و مالکان صاحب نفوذ ادوار مختلف بعد از شیخ، به خصوص دوره قاجاریه، بدین نام معرفی نمودند، ولی در واقع، تقسیم نامه ای بود که خود قبول داشتند و حداکثر در پاره ای موارد، شمه ای از نظرهای شیخ در آن ملحوظ گردیده است.
در کتاب آثار ملی اصفهان (تألیف ابوالقاسم رفیعی مهرآبادی، انتشار انجمن آثار ملی) تقسیم نامه شیخ بهائی (شاه طهماسبی) به سه دلیل مردود شناخته شده است:
اولاً: سال 923 که تاریخ تحریر تقسیم نامه شاه طهماسبی قلمداد گردیده، سال سلطنت شاه اسماعیل اول است و شاه طهماسب در سال 930 یعنی هفت سال بعد به سلطنت رسیده است.
ثانیاً: جملات و انشای طومار به سبک نوشته های قرن سیزدهم می باشد و شباهت چندانی به نوشته های زمان شاه طهماسب ندارد.
ثالثاً: اسامی مندرج در طومار بعضاً مربوط به دوره های بعد از شاه طهماسب است. موارد مطروحه سه گانه به تنهایی دلایل کافی است بر مردود شمردن طومار موسوم و منسوب به شیخ بهائی و این بدان معنا نیست که طوماری به وسیله شیخ بهائی تدوین نشده، بلکه بر عکس، نشانگر این واقعیت است که دستهایی سعی در محو نمودن آن داشته و در عمل چنین نیز اتفاق افتاد.
در کتب تاریخ به علل و انگیزه این عمل چندان توجهی نشده و از آن ذکری به میان نیامده، در حالی که با اندکی تأملی، علل فراوانی بر مخالفت گروهی از مالکان می توان عنوان نمود.
اصولاً آب کشاورزی در زمانهای قدیم و از جمله در دوران صفوی از عمده ترین اهرمهای اقتصادی مردم به شمار می آمد و می توان ادعا نمود که بخش عمده ای از درآمد مردم را فرآورده های کشاورزی و دامی تشکیل می داده که مستقیماً به آب و آن هم آب زاینده رود احتیاج داشته است، زیرا در آن روان، استفاده از چاههای الکتریکی و قنوات بزرگ مرسوم و در اختیار زارعان نبوده و در عین حال، مالکیت به صورت مشخصی در دست عده ای انگشت شمار قرار داشته که با قدرت متمرکز خود، توان هر گونه جرح و تعدیلی را در اصلاحات علما و حتی نظرهای اصلاحی حکام داشتند. از طرفی اهمیت توزیع آب زاینده رود، آن هم به وسیله دانشمند متشرعی چون شیخ بهائی آن قدر زیاد بود که در مقایسه می توان آن را با تقسیم و توزیع سهام بزرگترین کارخانجات تولیدی که در زندگی فعلی مردم دارد، متناسب با اثر زاینده رود بر زندگی مردم آن زمان می باشد؛ بنابراین، انگیزه مقابله در برابر هر گونه اصلاحات و جرح و تعدیل که به وسیله دانشمندان و مصلحان زمانهای متمادی صورت گرفته به خوبی روشن است. با توجه به این مطلب، طومار شیخ بهائی نیز به سرنوشت رقم خورده همیشگی دچار گردید و آرزوی شیخ در رساندن حق به صاحب حق و استفاده صحیح و علمی از این سرمایه خدادادی و به حداکثر رساندن بهره وری و بازدهی منابع آب موجود، هرگز تحقق نیافت، اما به لحاظ مقبولیت عامه و تصدیق حکومتی و شهرت بی اندازه شیخ، مخالفان را بر آن داشت تا حداقل نام آن را بر تقسیم نامه مورد نظر خود بگذارند و در واقع، شناسنامه طفل معدوم شده را به فرزند نامشروع خویش نهند تا در حمایت و پوشش چنین نامی، نیات سود جویانه همیشگی آنان جامه عمل پوشد.
بدیهی است در جریان پیدایش و ابداع و تدوین چنین طرحی، پیوسته دستهای پنهانی سعی در باز داشتن شیخ و جلوگیری از کار وی داشتند و با توجه به شرایط اجتماعی و روابط حکومتی زمان و قدرت و نفوذ مالکان عمده و عدم وجود رسانه های تبلیغی سالم، شیخ بهائی پیوسته در معرض فشارهای مختلف و حتی تهدید و تطمیع بود تا از تهیه طومار انصراف نماید، اما شیخ بهائی با توجه به خصوصیات ویژه ممتاز اخلاقی و عرفانی و روحانی خویش، هرگز تسلیم امیال پلید هیچ گروهی نگردید و با تحمل ناراحتی های متعدد، تنها به لحاظ احساس ضرورت و تکلیف انسانی، به کار تهیه طومار پرداخت، اگر چه با مرکب تر به امواج میان آب سپرده شد!
و ما اینک برآنیم تا با جمع جدی اسناد پراکنده و نیز قراین عینی موجود و حتی به نیروی تخیل معقول، سیر تحول چنین گردش کاری را تدوین نماییم و نمونه ای سازیم از هزاران سند و طومار و... دیگر که در فراز و نشیب زمان و زمانه ما به نسیان سپرده شده و لذا ماحصل چنین پشت پا زدن بر هویت ملی و فرهنگی و اخلاقی، دور ماندن از قافله تمدن بشری گردیده است.
2- تصور می رود در ترسیم و باز گو کردن چنین رویدادی، تجسم اوضاع اجتماعی و اقتصادی زمان، وقوع حادثه ضرورت دارد، زیرا مجموعه شرایط مذکور و موجب احساس نیاز و نیاز، عامل اصلی پیدا کردن راه علاج است.
از این رو در مبحث مربوط به سیر تحول ایجاد طرح شیخ بهائی تعمداً سعی در روایت ابعاد گوناگون تاریخ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آن زمان اصفهان گردیده تا خوانندگان محترم، حتی المقدور در فضای عینی تری از شرایط زمان شیخ بهائی قرار گیرند و آن گاه لزوم و ضرورت پدیده ای مثل طومار شیخ بهائی را که زاییده چنین شرایطی است به خوبی دریابند، زیرا این قبیل رخدادهای اجتماعی - اقتصادی در طول تاریخ این ملت مکرر روی داده است.
3- پل الله وردیخان یا سی و سه پل، یکی از شاهکارهای معماری زمان صفویه است. در تاریخ شروع و خاتمه پل، نظر مستند واحدی وجود ندارد. حاج میرزا حسن خان جابر انصاری در کتاب تاریخ اصفهان و ری، ساختمان پل زاینده رود را به سال 1008 (ه ق) ذکر می نماید، ولی میرزا علی نقی کمره ای که از شعرای زمان صفویه است بنابر ذکر و مواد التواریخ نخجوانی (صفحه 649) ماده تاریخ عمارت پل را پل اتمام یافت ذکر می کند که معادل 1005 ه ق می گردد، اما اسکندر بیک در عالم آرا عمارت پل را به سال 1011 ه ق قید کرده است، لذا مغایرت و اختلاف این دو تاریخ را تنها به این صورت می توان توجیه نمود که در سال 1005 ه ق احتمالاً طبقه اول پل ساخته شده و تکمیل و اتمام پل به صورت موجود تا سال 1011 (ه ق) به طول کشیده است.
به هر حال پل الله وردیخان به دستور شاه عباس صفوی و به اهتمام و مباشرت الله وردیخان، ساخته شد و طول آن 350 قدم و عرض آن 20 قدم و دارای چهل چشمه می باشد که هفت دهانه آن بسته شده و لذا آن را به سی و سه پل می شناسند و به این نام اشتهار جهانی دارد. بیت مربوط به ماده تاریخ پل که به وسیله میرزا علینقی کمره ای سروده شده چنین است:
پی سال تاریخ این پل نیافت - کسی خوبتر از پل اتمام یافت
4- ابن رسته در کتاب الاعلاق النفیسة چنین می نگارد: ... و این آب از رودخانه ای که بدان زرین رود گفته می شود می باشد. این نام را اردشیر بن بابک نهاده است. سرچشمه این آب از چشمه ای است که از یکی از سرزمینهای حاصلخیزی که از شهر مرکزی سی فرسخ دور است می باشد و در روستاهایی بدین آب نیاز است بی حساب نهرهایی از آن منشعب می سازند تا این که این آب به روستایی به نام النجان می رسد. سپس آب زائد باقی مانده را که در این مکان جمع می گردد به روستاهای جی و ماربین و النجان و براآن و طسوج الروز و رویدشت بنا به تقسیمی که کسری اردشیر بن بابک نموده بود و تقسیم می کنند و برای هر قریه ای از این روستاها سهمی مشخص و معلوم با زمان معدودی قرار داده بود که بر حسب اندازه های معینی آب را به هر قریه جاری می ساخت، آن چنان که هر کس به حق، سهم خود را از آن بر می گرفت. آن گاه باقی مانده آب، روستای رویدشت را که آخرین روستای این مسیر است سیراب می کند و سپس به زمین فرو می رود (ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه و تعلیق دکتر حسین قره چانلو، امیر کبیر، صفحه 183).

مدرسه خواجه

شیخ بهائی در قزوین و نیز مشهد مقدس سالها به کار تدریس علوم دینی پرداخته و شاگردان زیادی را تربیت نموده است، اما اینک در اصفهان با جدیت بیشتری به کار حوزه می پردازد. شیخ مدرسه خواجه را برای این امر برگزید. در قزوین، شیخ علاوه بر تدریس، مراحل تعلیم را نیز سپری ساخته بود، اما در اصفهان صرفاً مدرس است و حال و هوای تعلیم دارد، لذا کار تدریس حوزه ای را با جدیت تمام آغاز می نماید. علاوه بر این، مهاجرت به پایتخت جدید صفویه و مشاهده رونق و شکوه و عظمت مدارس علمیه اصفهان باعث علاقه مندی شیخ گردید.
عامل مهمتری نیز در نحوه برخورد شیخ با مدرسه خواجه وجود داشت. اساتید ممتازی که در این مدرسه حاضر می شدند، شیخ را نیز به وسواس بیشتری وا می داشت. از همه مهمتر حضور شاگردان بسیار استثنایی این مدرسه بود. شاگردان و طلاب مدرسه خواجه عموماً نمونه تلاش و پشتکار بودند و این عامل مهمی در ایجاب وجد و شور و شوق اساتیدی چون شیخ بهائی می گردید.
از جمله شاگردان بسیار ممتازش جوان تازه واردی بود که از شیراز آمده بود و شیخ در مباحث مربوط به تهیه طومار تقسیم آب زاینده رود، برای اولین بار با وی آشنا شد. شیخ از روز اول به نبوغ و استعداد خارق العاده جوان شیرازی پی برده بود.
اصولاً مردان بزرگ با قدرت تشخیص فوق العاده خود توان چنین شناختی را دارند، کما این که تاریخ عرفان پر است از مطالبی در این باب، اشارتی و کنایاتی که در اوج اختصار و اجمال، بیانگر وسعت معلومات و تعقل فرد است.
بزرگانی چون محی الدین عربی، شیخ ابو سعید ابوالخیر، شیخ ابوالحسن خرقانی، جلال الدین محمد مولوی، شمس تبریزی، عطار نیشابوری، عین القضات همدانی و دیگران را در نظر آورید. برای این بزرگان، کلام در استخدام است، نیاز به کارگیری انبوه لغات نیست، اشارتی کفایت است. شیخ بهائی نیز از جمله این بزرگان است.
لذا در اولین جلسه درس پی به نبوغ فراوان جوان شیرازی می برد و هم او بود که بعدها به ملاصدرا معروف گردید، هم او بود که بعدها در تمام دنیا به اشتهار رسید و آوازه بلند وی به اقصی نقاط عالم رسید.
تشخیص بی نظیر شیخ بهائی بود که سرانجام، ملاصدرا، خالق این همه آثار عظیم فلسفی و عرفانی گردید و بر فرهنگ بشری تأثیر مثبت نهاد و شیخ بهائی با درایت و تیزبینی خاص خود، پی به نبوغ ملاصدرا برده و خود عامل سازنده ای در تربیت و پرورش وی گردید.
کلاس درس مدرسه خواجه به زودی شور و حال تازه ای یافت. حضور استادی چون شیخ بهائی و شاگردی مثل ملاصدرا عجب به هم عجین شد و بر شکوه و عظمت آن افزود. از این پس مدرسه خواجه نه یک مجلس درس بود، بلکه به کانونی از مهرورزی مرید و مراد و جاذب و مجذوب تبدیل شد. دیگر عناوین درس به تنهایی موضوع بحث و درس نبود، بلکه هر کلمه و جمله و حتی اشاره ای مبنای بحثی پر جذبه می گردید. برای طلاب دیگر مدرسه نیز حضور در جلسات درس شیخ بهائی با داشتن شاگردی چون ملاصدرا جالب بود.
محاورات و اشارات و کنایات این دو برای سایر طلاب نیز شنیدنی بود. کم کم درس یومیه حوزه کمتر مورد نظر استاد و شاگرد قرار می گرفت، به خصوص در ایام جمعه و روزهای تعطیل، چنانکه مجلس درس تشکیل می شد، شیخ بهائی داد سخن می داد. در این مجالس بود که شیخ حرفهای گفتنی را بیان می نمود، مسائل دنیا و عقبای مردم را می شکافت، حرفهایی که ماهها و سالها و حتی بعضاً در تمام عمر فرصت ابراز آن پیش نمی آید. شیخ درد مردم را می شناخت، درد مردم وقتی به زبان شیخ جاری می شد و چاشنی کلام شاگرد جوانش را نیز می یافت، چه خوش تأثیری داشت! این بحثهای عینی تا آن زمان کمتر رایج بود. حرف مدرسه حرف مردم شد. شیخ کار مدرسه را به زندگی مردم کشانید. شیخ به قولی میراب رعایا گردید و کار حوزه را به امور جاری مردم بدل ساخت.
برخورد استثنایی شیخ بهائی و ملاصدرا یکی از پرثمرترین ملاقاتهای تاریخ عرفانی است. با این برخورد مطلوب و همگن و مبارک بود که بارقه ظهور یک فلسفه درخشان اسلامی زده شد و تولد فیلسوفی بارع و جهانی فراهم آمد. در تاریخ عرفانی اغلب چنین است: برخورد مولانا با شمس تبریزی، ملاقات محی الدین ابن العربی با صدر الدین قونیوی و صدها عارف دیگر از این جمله است. این برخوردهای مبارک است که زمینه ساز ظهور بزرگانی چون ملاصدرا می گردد، زیرا وجود صرف یک نیرو باعث بروز جوهره نادره آن نمی شود. الزاماً جرقه ای لازم است که در فروغ چشمان اولیای الهی می توان یافت و آن گاه است که ابن العربی ها پای به عرصه حیات می گذارند و فتوحات مکیه می نویسند و فصوص الحکم عرضه می دارند.
علاوه بر اهمیتی که برخورد استثنایی مرید و مراد یا طالب و مطلوب یا جاذب و مجذوب در رشد و شکوفایی استعدادهای نهفته بشری دارد، مرحمت و لطف الهی لازم است تا چنین برخوردهای مبارکی تحقق یافته و نتیجه مطلوب آن، شکوفایی فرهنگ بشری گردد. علاوه بر شرایط لازم، محل برخورد نیز تأثیر شایان توجهی دارد، چنان که در تاریخ مضبوط است، بزرگان و عرفان نامی عموماً در سرزمینهای زادگاه پیامبران و اولیای الهی با یکدیگر مواجه گردیده اند. قونیه، دمشق، حلب، جبل، مصر، حجاز از این نوع مکانهای مقدسند که بیشترین سهم را در مواجهه عرفای بزرگ دارند، گویی این سرزمینهای مقدس، وعده گاه عشاق سینه چاک و عرفای بنام دورانهاست. قونیه سرزمین مرید و مراد است، دمشق و حلب و شامات سرزمین اولیای الهی است، خاک این سرزمینها به انفاس قدسیه بزرگان اولیای خدا تبرک یافته و آن گاه مأوای سالکان سیر و سلوک و ملجأ عارفان شیدا می گردد. دمشق سرزمین پیامبران است و نیز وعده گاه دیدار ابن العربی و صدر الدین قونیوی می گردد. دمشق است که خاک جاذب آن، شیخ الکبیر را در خود می گیرد و تپه بلند موجود در شمال شهر دمشق هنوز هم به داشتن نگین درخشانی چون مزار این عارف سوخته، به خود می بالد. بغداد مکان مشابه دیگری است که در طول تاریخ، بارها پذیرای عرفای بزرگ بوده. ابن العربی و شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی نیز در این شهر به محاوره پرداختند و هنوز هم اثرات شگرف این دیدار روحانی در فلسفه و عرفان ناب اسلامی به خوبی مشهود است.
آن روز صبح ملاصدرا که در آن زمان، طلبه پر جوش و خروشی بود، زودتر از همه به مدرسه خواجه آمد. در مکان مناسبی در حلقه درس شیخ نشست. با این که ملاصدرا در همان روزهای اول ورودش به اصفهان توفیق شرکت در مجلس درس بزرگانی چون میرداماد و میر فندرسکی را یافته بود، اما جذبه کلام و شور و حال و عمق معلومات شیخ، او را مسحور و مجذوب وی نموده بود؛ لذا ملاصدرا در ایامی که درس شیخ منعقد بود با اشتیاق در آن شرکت می کرد.
آن روز هم موضوع درس، تفسیر قرآن مجید برود و گر چه شیخ با تفسیر آیه ای از آیات قرآن کریم درس را آغاز می نمود، اما بعضاً با اولین سؤال یا کوچکترین جمله ای موضوع درس تغییر می نمود و به بهانه تفسیر به بحث در موضوعهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی می پرداخت، علت این امر عمق معلومات و احاطه وسیع وی به سایر علوم و نیز تعهد وی به حل مشکلات و مسائل اجتماعی مردم بود، لذا از هر فرصتی برای طرح معضلات و گرفتاریهای مردم استفاده می کرد و با ظرافت و دقت هر چه تمامتر به موشکافی مشکلات اجتماعی می پرداخت و در واقع به صورت تلویحی که بعضاً ابلغ از تصریح نیز بود، شاگردانش را به درد مردم و اجتماع آشنا می نمود و با این عمل، حوزه علمیه را از تکروی علمی و سیر در حرکت یک بعدی فقهی خارج نموده و به سوی یک مجموعه پویا و مسؤول سوق می داد؛ از این روی هم شاگردانش و هم توده مردم محروم و دردمند پی به اهمیت کار شیخ بهائی برده و روز به روز بر محبوبیت و اشتهار وی افزوده می شد.
به هر حال، جلسه درس شیخ بهائی در آن روز صبح، تشکیل شد و ملاصدرا و جمعی دیگر از طلاب مدرسه خواجه در حلقه درس شیخ نشستند. شیخ بهائی در تفسیر آیه ای از قرآن مجید در باب گردش زمین و ستارگان و خلق آسمان و زمین سخن می گفت: خداوند باری تعالی در مدت شش روز زمین و آسمان را خلق نمود.
و ملاصدرای جوان در پاسخ اشاره استاد آیه شریفه را تلاوت نمود:ان ربک الله الذی خلق السماوات و الارض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش یدبر الامر.
آن گاه شیخ بهائی بنا به خصلت همیشگی از تفسیر مستقیم آیات عدول نمود و شمه ای از رساله خواجه نصیر الدین طوسی در باب معرفت تقویم بیان نمود: معرفت بر ابواب تبویبی خواجه نصیر طوسی بر معرفت تقویم ضروری است و شناخت فصول سی گانه آن، مثمر ثمر است؛ فصول مذکور بدین قرار است: حساب جمل، ایام جمعات، بیان تاریخ عربی، تاریخ رومی، تاریخ فرس، تاریخ جلالی، ستارگان هفت گانه، بروج و اجزای آن و سیر کواکب، مقدار روش ستارگان، عرض ماه و سایر ستارگان، ساعات و ارتفاعات شبانه روز در نظر و تناظر بعضی کواکب، ممازجات قمر و دیگر احوال او، در منازل قمر، در ظهور و اخفای کواکب، در باقی آنچه در تقویم آرند، در خانه و وبال ستارگان در شرف و هبوط ستارگان، در مثلثات و ارباب آن، در حدود کواکب و ارباب آن، در وجوه دیگر خطهای کواکب، در اوج و حضیض ستارگان در احوال بروج دوازده گانه در احوال کواکب، در خانهای دوازده گانه، فرح و قزح کواکب، در حال قطرهای کواکب، در مدلولات کواکب، در احوال روزها و در معرفت اصول که بدان احتیاج افتد.
شیخ بهائی فصول مذکور را به اجمال بیان نمود و سعی می کرد سؤالات لازم را در ذهن شاگردانش مطرح نماید. در این حال ملاصدرا که از بحث شناخت ستارگان بسیار خرسند شده بود اجازه خواست و فصل بیست و چهارم رساله خواجه نصیر طوسی را چنین بیان نمود:
- زحل و مریخ نحسند، زحل، نحس اکبر و مریخ، نحس اصغر و مشتری و زهره سعدند، مشتری سعد اکبر و زهره سعد اصغر و عطارد با سعد، سعد و با نحس، نحس و نیرین از تثلیث و تسدیس سعد باشند و از مقابله و تربیع و مقارنه نحس ورای سعد است و ذنب و کید نحسند و کواکب علویه و شمس مذکرند و زهره و قمر مؤنث، و هر چه مذکر باشد الا مریخ نهاری اند و مریخ و زهره و قمر لیلی اند. زحل، سرد و خشک و مریخ و شمس، گرم و خشک و مشتری و زهره، گرم و تر و عطارد با هر کوکبی که بود طبیعت او گیرد، در مزاج و در تأنیت و تذکیر و غیره همچنین است، والله اعلم.
آمادگی و حضور ذهن و وسعت مطالعات ملاصدرا برای شیخ بهائی و سایر طلاب حاضر در جلسه غیره منتظره بود. شیخ بهائی در بیشتر علوم زمان خود صاحبنظر بود و لذا در جلسات درس با اندک اشاره ای موضوع بحث تغییر می نمود و در موضوعهای مختلف علمی و اجتماعی ساعتها به ایراد سخنرانی می پرداخت.
اما به هر حال، درس اصلی مورد نظر شیخ که در مدرسه خواجه تدریس می نمود تفسیر قرآن مجید بود. آن روز هم یکی از شاگردان اسامی کاتبان قرآن مجید را خواستار شد و شیخ بهائی چنین پاسخ داد: کاتبان اصلی وحی الهی علی ابن ابی طالب (ع) و عثمان عفان بوده اند، ولی در غیاب اینان ابی کعب و زید ثابت، کتابت وحی الهی را انجام می داده اند.
علاوه بر روابط درسی، ملاصدرا قرابتی دیرین با استادش، شیخ بهائی احساس می کرد. انطباق دو فکر، وحدت دو عقیده، یگانگی خط مشی و جهان بینی واحدی که این دو بزرگوار داشتند، آنان را به هم نزدیک می نمود. شیخ بهائی نیز چنین احساسی داشت. از همان اولین دیدار، ملاصدرا را ورای طلاب دیگر یافت. این قرابت فکری روز به روز افزون می شد، به گونه ای که از حد حضور در مجلس درس فراتر رفت و ملاصدرا را به خانه شیخ نیز کشانید.
آن شب بعد از نماز مغرب و عشا هر دو با هم به خانه رفتند، شیخ و ملاصدرا، جوان طلبه از مصاحبت و حضور در خدمت شیخ بسیار خرسند بود. کوچه پس کوچه های اطراف بازار را در تاریک روشن مسیر طی کردند. اینک هر دو در اتاقی میان کتب بسیار زیادی ایستاده اند. سر نشستن ندارند. در برابر کتابها قدم بر می دارند. گویی از صف اندر صف کتابها سان می بینند، تصویر همه را در صندوقچه چشم جای می دهند. هر دو عاشق و شیدای کتابند. کتاب دوست خاموش و گویای این دو است. پس سخنها در سینه دارند این خاموشان. شیخ و ملاصدرا همچنان به کتابها می نگرند. جوان به آرامی در پشت سر استاد گام بر می دارد. حرفهای خوبی می زند. شیخ بهائی، انگار همه را معرفی می نماید. کم کم زبان بسته و مهر شده جوان نیز باز می شود، زمزمه ای زیر لب سکوت را می شکند:
- جناب شیخ! همه هستند، همه بزرگان، همه عرفا، همه عالمان، چه جمع مشتاقی است این مجمع؟ چه حلقه مهری آراسته اند اینان؟ چه خوش جمعی زخیل مهربانان، چراغ روشنی بخش حیات است، چه زیبا منظری در چشم جان است؟! و شیخ بهائی اگر چه به ظاهر به نجوای شاگرد مشتاق و واله اش گوش می دهد، اما او نیز حالی چون ملاصدرا دارد. شیخ هر گاه در برابر این کتب قرار می گیرد چنین می شود، اما امشب تأثیر مضاعف دارد، به آرامی و نه انگار در جواب جوان طلبه که گویی خطاب به بشریت چنین می گوید: من در لابه لای اوراق روزگار بسی سفر کرده ام، با ابن خلدون از دیار ملوک بابل و قبطیان تا سرزمین محصوره بنی حسنویه و صامغان، سفر کرده ام. با ناصر خسرو قبادیانی از بلخ و مرو و ری تا اسیوط و اسوان و حلب و شامات سفر کرده ام.
با فرخی سیستانی:
با کاروان حله برفتم زسیستان - با حله ای تنیده زدل بافته ز جان
با استاد سخن به همراه کاروانی به حلب سفر کردم که به راستی سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد.
با لسان الغیب روادید گذر از شارعی خاص گرفتم تا دوشینه، مخمور، بدان جا سفر کنم:
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم - کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
با محمد بن جریر طبری از سرزمین عاد و ثمود تا سواد کوفه زمان قرمطیان سفر کرده ام.
با احمد بن ابی یعقوب از موطن شیث بن آدم تا سرزمین پادشاهان دهریه و آن گاه محل جنگهای احد و بنی قریظه و غزوات خیبر و حنین سفر کرده ام.
با مولانا به قونیه و تبریز و دمشق رفته ام، تا به درس شمس نشینم و با عطار از هفت اقلیم گذشتم و با شاعر گنجوی بادیه ها طی کردم. به محمد بن منور منازل سیر و سلوک پیر عرفان را به پی جویی اسرار توحید طی کردم.
با حکیم طوس از هفت خوان گذشتیم و با همتای نیشابوری از کارگاه کوزه گران تا قصر جمشید و شکارگاه بهرام و تا قافله عمر سفر کردم.
آن گاه شیخ بهائی در حالی که به شدت در هیجان کلام خود می سوخت و ملاصدرا نیز در تأثیر شگرف آن سخنان می گداخت، در چشمان پر جذبه جوان خیره ماند و آرامتر از لحن پیشین چنین ادامه داد: و اینک ادامه راه بی مرکب راهوار میسور نیست که فرس راندن چو انگشتان مرد ارغنون زن اسبی سرکش و کمیتی جهنده می طلبد و اینم نیست! اینم نیست!
ملاصدرا لحظاتی در سکوت مطلق ماند و شیخ نیز دیگر چیزی نگفت، پس از دقایقی جوان طلبه به سخن ادامه داد: جناب شیخ! سفر همزاد هجرت است. ادامه راه با شهپر اندیشه والای جناب شیخ میسور و ممکن است. عمر بزرگان طریق معرفت، مستدام باد.
شیخ بهائی پس از لحظاتی سکوت، تازه به عنوان میزبان به ملاصدرا خوش آمد و می گوید و او را در گوشه ای از اتاق پذیرا می شود. دو دوست، دو یار، در کنار یکدیگر نشسته اند. نگاه آنان همچنان به صف کتابها خیره است. این الفت دیرینه با کتاب چیست، این فطرت ازلی چگونه بر ذهن و جان اهل علم نشسته است. میل آموختن در وجود و سرشت اینان است. اینان با کتاب، مست از باده تجلی صفات خداوندگار می گردند. با کتاب، پرده تیره و تار جهالت را از چهره بشریت می زایند. این جا جمع دوستان یکرنگ است. دو دوست در میان یارانی به ظاهر خاموش، شیخ و شاگرد جوانش، ساعتی این خلوت روحانی را حفظ می کنند. زبانشان خاموش است، اما هزاران حرف در نگاه دارند.
شیخ بهائی هر گاه در کنار دوستی قرار می گیرد، بی اختیار به بحث و محاوره علمی می پردازد. اینک ملاصدرا را در کنار دارد و کتابهایی در برابر. نقل مجلس و نقل کلامشان حرفهای نهفته در کتاب می شود. در میان گوهرهای حاضر کیمیای سعادت را در بر می گیرند. ملاصدرا مشتاقانه می گوید: جناب شیخ! چه گنجینه عظیمی است کیمیای امام غزالی!
و شیخ سری به علامت تأیید تکان می دهد: آری چنین است، چه عنوان و سرآغاز نیکویی دارد این کتاب شریف من عرف نفسه فقد عرف ربه.
شیخ کیمیای سعادت را در میان دستان جا به جا می کند و ضمن ورق زدن مطالبی از آن را عرضه می دارد: پیدا کردن عنوان مسلمانی، ارکان مسلمانی چون عبادت و معاملات و مهلکات و منجیات همه و همه را دارد. چه دریای پر گوهری است این کتاب شریف!
و ملاصدرا که قبلاً این کتاب را خوانده، خطاب به شیخ می گوید: جناب شیخ! هر چه هست جای آن دارد که تکمله ای بر آن بنگارید و کار شناخت و معرفت دین خدا را به آخر برید که کیمیای سعادت در کف با کفایت جناب شیخ است.
تاریخ، زبان گویای گذشته هاست، تاریخ قصه واقعه ماضی را باز می گوید تا عبرت حال گردد و تجربه ساز آیندگان شود. در میان کتب موجود در کتابخانه، شیخ سهم عمده ای را کتب تاریخی تشکیل می دهد. مروج الذهب ابوالحسن علی بن حسین مسعودی در کنار دستان ملاصدرا قرار دارد، تفأل می زند از کتاب مسعودی:
ذکر نام فرزندان علی بن ابی طالب (ع): حسن و حسین و محسن و ام کلثوم کبری و زینب کبری که مادرشان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص) بود.
محمد که مادرش خوله حنفیه دختر ایاس و به قولی دختر جعفر بن قیس بن مسلمه حنفی بود و عبیدالله و ابوبکر که مادرشان لیلی، دختر مسعود نهشلی بود و عمر و رقیه که مادرشان تغلبیه بود و یحیی که مارش اسمای خثعمیه دختر عمیس بود. دیگر فرزندان امام علی (ع) جعفر و عباس و عبدالله بودند که مادرشان ام البنین وحیدیه بود و رمله و ام الحسن که مادرشان ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفی بود و ام کلثوم صغری و زینب صغری و جمانه و میمونه و خدیجه و فاطمه و ام کرام و نفیسه و ام سلمه و ام ابیها(22).

به نام خدا

اسلام اوردن یک مسیحی با وارد شدن یک نفر به کوزه و بدون دلایل عقلانی چقدر ارزش دارد؟؟؟؟؟؟؟؟

اسلام اوردن موشه بن یوحنا که بعد از اسلام اوردن شد شیخ محمد صادق فخرالاسلام کجا اسلام اوردن کوزه ای بدون دلیل کجا.

باید از توماس ادیسون و برادران لومیر به خاطر اختراع دوربین فیلم برداری تشکر کنیم.این اختراع مبارک باعث خشک شدن کرامات صوفیان و بعضی مدعیان عرفان شد.از زمان اختراع دوربین کسی جرات بستن این دورغ ها را به علما ندارد و خودش هم نمی تواند از این ادعاها کند.الان بعضی دوستان مدعی عرفان و صوفی بیشتر رو به کرامات خواب و خیالی و کشف و شهود اوردند.ان شاء الله دستگاهی هم اختراع شود این خواب و خیال ها را ثبت کند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

[="Navy"][="3"] .توی ایران چهارصد تا عالم اومدن که موفق شدن به این قدرت ها دست پیداکنن و این از شاهکار های علمای ما هست و فقط هم علمای شیعه اینو دارن ...پس چندان نباید عجیب باشه!:)[/][/]

با سلام و احترام با توجه به مطالب مفصل و طولانی که جناب فریال فرستادند باز سخنی از جریان کوزه و لباس و شیخ بهایی ندیدیم به نظرم سراغ مباحث مهمتری برویم بهتر است.@};-

قدیما;975314 نوشت:
اسلام اوردن یک مسیحی با وارد شدن یک نفر به کوزه و بدون دلایل عقلانی چقدر ارزش دارد؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام علیکم
.
اولاََ معلوم نیست,این داستان درست باشه
در ثانی کارهایی که علمای شیعه انجام میدن همه حکمت داره,در مکان و زمان مناسب از کار مناسب استفاده می کنند

در صفحه 1 داستان فرستاده فرنگی که سحر می دونست و ملا محسن فیض کاشانی از بهترین راه وارد شد که نشان از زیرکی اوست
که گفت بابا! به حرف خودت آشکار شد که ما بر حقیم

شیعیان واقعی دست پرورده امام علی بن ابی طالب هستند و چیزی کمتر از این هم از آنان انتظار نمیره مناظره فضال بن حسن با ابو حنیفه رو بخونید

داستان ابن فهد حلی و عالم یهودی و.....

نقل قول:
باید از توماس ادیسون و برادران لومیر به خاطر اختراع دوربین فیلم برداری تشکر کنیم.این اختراع مبارک باعث خشک شدن کرامات صوفیان و بعضی مدعیان عرفان شد.از زمان اختراع دوربین کسی جرات بستن این دورغ ها را به علما ندارد و خودش هم نمی تواند از این ادعاها کند.

چیزی فرق نکرده زیاد بهتر نشده بدتر هم شده مثلاََ یه فیلم رو کات می کنند یا یه عکس رو فتوشاپ می کنند تا طرف بیاد ثابت کنه این درست نیست پوستش کنده میشه چون الان میلیاردها نفر می تونند یه فیلم یا عکس رو می ببینند ولی در سابق اینطور نبوده مثلاََ سید مرتضی کتاب الشافی فی الإمامة و ابطال حجج العامة رو در رد شبهات قاضی عبدالجبار معتزلی نوشت

اینطور باشه باید ایمان آوردن ساحران فرعون به دعوت موسی رو ایمان ماری گذاشت!!!!!!!

سلام علیکم

سعید مسلم;975419 نوشت:
اولاََ معلوم نیست,این داستان درست باشه

کاملا موافقم

سعید مسلم;975419 نوشت:
در صفحه 1 داستان فرستاده فرنگی که سحر می دونست و ملا محسن فیض کاشانی از بهترین راه وارد شد که نشان از زیرکی اوست
که گفت بابا! به حرف خودت آشکار شد که ما بر حقیم

من نمی دانم این داستان اصل و اساسی داره یا نه.ولی متن ان از نظر من مشکلی نداره.الله اعلم

البته کرامت داشتن کسی به معنی معصوم بودن و غیر قابل نقد بودن نیست

سعید مسلم;975419 نوشت:
داستان ابن فهد حلی و عالم یهودی و.....

نادرستی این داستان که اظهر من شمس است.در این داستان امده ابن فهد حلی گفته من از حضرت موسی(ع) بالاترم:-o

حضرت موسی(ع) بنده برگزیده و معصوم خدا و از پیامبران اولوالعزم خدا بود.حضرت موسی کجا ابن فهد حلی کجا.معصوم الهی کجا غیر معصوم کجا.

سعید مسلم;975419 نوشت:
چیزی فرق نکرده زیاد بهتر نشده بدتر هم شده مثلاََ یه فیلم رو کات می کنند یا یه عکس رو فتوشاپ می کنند تا طرف بیاد ثابت کنه این درست نیست پوستش کنده میشه چون الان میلیاردها نفر می تونند یه فیلم یا عکس رو می ببینند ولی در سابق اینطور نبوده مثلاََ سید مرتضی کتاب الشافی فی الإمامة و ابطال حجج العامة رو در رد شبهات قاضی عبدالجبار معتزلی نوشت

اینطور باشه باید ایمان آوردن ساحران فرعون به دعوت موسی رو ایمان ماری گذاشت!!!!!!!

حضرت موسی دلایل قطعی و عقلی برای فرعون اورد بعد هم معجزه اورد.همین جوری یهویی نیامد در کاخ عصا را مار کند بعد بگوید فرعون ایمان بیار.

حضرت موسی مردم را در منطقه ای جمع کرد و برای همه عصا را اژدها کرد و این کار را در پستو خانه انجام نداد.و اگر از حضرت موسی سوالی می کردی با علم الهی جواب می داد و اعتقادات صحیح داشت.ولی الان کرامات صوفیه و عرفا یا خواب و خیالی است یا تو پستو خانه برای پسر یا بعضی شاگردان است. بعد هم دو تا سوال می پرسی در جواب دادن عاجز هستند و بسیاری از اعتقاداتشان هم باطل است.کسی که اعتقادش نادرست است چگونه صاحب کرامت الهی شده؟

با سند معتبر امده مـعاويه بن وهب گويد: شنيدم از امام صادق عليه السلام كه ميفرمود: نشانه دروغگو اينست كـه از آسـمـان و زمـيـن و مـشـرق و مـغـرب خـبر مـيـدهـد، ولى آنـگـاه كـه از حـرام و حلال خدا از او بپرسى چيزى نزد او نيست كه پاسخ دهد.اصول كافى جلد 4 صفحه :36

موفق و سلامت باشید

قدیما;975476 نوشت:
البته کرامت داشتن کسی به معنی معصوم بودن و غیر قابل نقد بودن نیست

سلام علیکم
.
بله,من هم نگفتم اینطور هست

قدیما;975476 نوشت:
نادرستی این داستان که اظهر من شمس است.در این داستان امده ابن فهد حلی گفته من از حضرت موسی(ع) بالاترم

دوست عزیز,ابن فهد کجا گفته من از موسی علیه السلام برترم؟
نوشته پیامبران بنی اسرائیل و به جز موسی علیه السلام پیامبران دیگری هم بودند که الوالعزم نبودند

نقل هست که کسانی مثل حجر بن عدی که از اکابر صحابه امیرالمومنین هست مستجاب الدعوه بوده چه منافاتی داره شخصیتی مثل ابن فهد حلی هم چنین کرامتی داشته باشه

علامه میرزا على آقا قاضى - استاد عرفان علامه طباطبائى و بسیارى دیگر از بزرگان – درباره‌اش چنین فرموده است: سه نفر در طول تاریخ عارفان به مقام «تمکن در توحید» رسیده‌اند: سید بن طاووس، احمد بن فهد حلى و سید مهدى بحرالعلوم.

ماجرای مناظره ابن فهد حلی رو با اهل سنت بخونید که چطور به صورت منطقی حقانیت شیعه رو اثبات میکنه که سلطان هم شیعه میشه!

قدیما;975476 نوشت:
حضرت موسی دلایل قطعی و عقلی برای فرعون اورد بعد هم معجزه اورد.همین جوری یهویی نیامد در کاخ عصا را مار کند بعد بگوید فرعون ایمان بیار

منظور من ساحران بودند نه فرعون!
فرعون ید بیضاء رو هم دید ایمان نیاورد بعد ماجرای ساحران پیش اومد ساحران هم ید بیضاء ندیده بودند و در همون یه جلسه!!!! ایمان آوردند
ساحران خودشون این کاره بودند و می دونستند کار حضرت موسی علیه السلام سحر نیست و فراتر و بالاتر از اینهاست

قدیما;975476 نوشت:
کسی که اعتقادش نادرست است چگونه صاحب کرامت الهی شده؟

خدا خیرت بده مشکل همین جاست
چطور یکی میشه محمد بن عبدالوهاب!!
فأقام الله هذا الامام فی أهل نجد مقام نبی وأیده بالأمراءالعادلین والأئمه المهدیین من آل سعود و علی رأسهم الامام محمد بن سعود

خداوند این پیشوا (محمد بن عبدالوهاب) را در بین اهالی نجد به مقام نبوت برگزید و او را با امرای عادل و پیشوایان هدایتگری از آل سعود یاری کرد که در رأس آنها امام محمد ابن سعود قرار داشت .
« الجامع الفرید صفحه ۵ »

به نظرت خنده دار نیست که عده ای با اینکه از روز روشن تر هست که پیامبر اسلام آخرین پیامبر الهی هست شیعه و اهل سنت و ....همه این رو قبول دارند
پس چطور یه عده وهابی شدند و گفتند نه اینطور نیست!!!

مردم خیلی چیزها رو نمی دونند و وقتی سوالی پیش میاد دنبالش نمیرن که ببینند راست هست یا نه

سلام علیکم

سعید مسلم;975503 نوشت:
دوست عزیز,ابن فهد کجا گفته من از موسی علیه السلام برترم؟

این داستان به دروغ به ابن فهد حلی نسبت داده شده همانطور که به شیخ بهائی داستان کوزه را دروغ بستن.ابن فهد همچین چیزی نگفته.داستان دروغین اینگونه است:

ابن فهد روزى در باغ بود که شخصى یهودى وارد شد و گفت: شما مى‌گویید پیغمبرتان گفته عالمان اسلام از انبیاى بنى‌اسرائیل برترند.ابن فهد جواب داد. آرى. یهودى گفت: نشانه این ادعا چیست؟ حضرت موسی، عصا را اژدها مى‌کرد.در این حال ابن فهد نیز بیلى که در دست داشت به زمین انداخت و ناگهان مارى ترسناک شد سپس آن را گرفت دوباره به شکل بیل درآمد. یهودى گفت: شما از این نظر در رتبه آنان هستید (نه برتر از آنان)، ابن فهد گفت: براى موسى چنین خطاب آمد: «لاتخف» یعنی نترس! ولى ما نترسیده، آن را مى‌گیریم.

وهابیون و صوفیان دروغگوترین فرقه های منسوب به اسلام هستند

سعید مسلم;975503 نوشت:
نوشته پیامبران بنی اسرائیل و به جز موسی علیه السلام پیامبران دیگری هم بودند که الوالعزم نبودند

ابن فهد از هیچ پیامبری بالاتر نیست چرا که معصوم و برگزیده خدا نبود.

سعید مسلم;975503 نوشت:
ساحران خودشون این کاره بودند و می دونستند کار حضرت موسی علیه السلام سحر نیست و فراتر و بالاتر از اینهاست

ساحران ابتدا دلایل حضرت موسی را شنیدند بعد با معجزه ایمان اوردند.
http://rasekhoon.net/article/show/967264/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D9%8A-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%8A-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%AF%D9%8A%DA%86%D9%87-%D9%8A-%D9%88%D8%AD%D9%8A-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%D9%8A/

سعید مسلم;975503 نوشت:
نقل هست که کسانی مثل حجر بن عدی که از اکابر صحابه امیرالمومنین هست مستجاب الدعوه بوده چه منافاتی داره شخصیتی مثل ابن فهد حلی هم چنین کرامتی داشته باشه

مستجب الدعوه بودن با برتری بر انبیا بنی اسرائیل فرق دارد

سعید مسلم;975503 نوشت:
علامه میرزا على آقا قاضى - استاد عرفان علامه طباطبائى و بسیارى دیگر از بزرگان – درباره‌اش چنین فرموده است: سه نفر در طول تاریخ عارفان به مقام «تمکن در توحید» رسیده‌اند: سید بن طاووس، احمد بن فهد حلى و سید مهدى بحرالعلوم.

سید بن طاووس، احمد بن فهد حلى کجا اعتقاد اقایان سید علی قاضی و علامه طباطبایی درباره وحدت وجود را داشتند؟

موفق و شاد باشید

قدیما;975507 نوشت:
ساحران ابتدا دلایل حضرت موسی را شنیدند بعد با معجزه ایمان اوردند.
http://rasekhoon.net/article/show/96...2%D9%86%D9%8A/

سلام علیکم
.
میشه بگین کدوم دلیل؟؟؟
الان در همین لینکی که فرستادید نوشته:

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

احتمالاََ منظورتون از دلیل اینجاست:آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند

بعدش هم نوشته

گروهي از ساحران که در کار موسي (عليه السلام) با هم اختلاف پيدا کرده بودند، گفتند: « اين سخن سخن ساحر نيست، آن را از مردم پنهان کنيد

بعدش هم گفتند:قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى‌

اول تو شروع میکنی یا ما؟؟

قدیما;975507 نوشت:
مستجب الدعوه بودن با برتری بر انبیا بنی اسرائیل فرق دارد

پس مستجاب الدعوه رو قبول دارید (الان منظورم این نیست ابن فهد از نظر شما مستجاب الدعوه بوده,کلیت اینکه انسان هایی بودند که به این مقام رسیدند)

اگر اینطور باشه که دعا کرده و این اتفاق افتاده چی؟

منظور من این هم نیست که هر چیزی رو قبول کنیم,ایراد ما این هست چیزی رو می خونیم تحقیق نمی کنیم....
اما حرفم این هست خیلی از علمای ما انسان های وارسته ای بودند

نظیر سید مرتضی و سید رضی که شیخ مفید در خواب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها رو می بینه

یا شیخ صدوق که به دعای امام زمان متولد شد

قدیما;975507 نوشت:
سید بن طاووس، احمد بن فهد حلى کجا اعتقاد اقایان سید علی قاضی و علامه طباطبایی درباره وحدت وجود را داشتند؟

happyالان دقیقاََ نمی دونم مشکل سید علی قاضی هست یا خود ابن فهد

بزرگان دیگه ای هم هستند اگر از نظر شما مشکلی نداره

آیت االله جوادی آملی (عدة الداعی و نجاح الساعی ترجمه حسین غفاری ساروی)
سيد بحر العلوم، ابن طاوس، ابن فهد، اينها كه ارتباط تنگاتنگى با ولى عصر ارواحنا فداه دارند، به حضور حضرت مشرف مى‌شوند سخنان حضرت را مى‌شنوند، پيام حضرت را براى مردم نقل مى‌كنند، آنها يك راههاى خاص دارند، آنها كسانى‌اند كه اهل ناله‌اند، اهل لابه‌اند، اهل سوزند، اهل دردند، آنها نه‌تنها عالمند كه عاملند، نه‌تنها عاملند كه حرفشان پيام علم و عمل را به ديگران منتقل مى‌كند

صاحب روضات الجنات در شرح زندگى او مى‏ نويسد:
در اثر شهرت و اعتبار، بى ‏نياز از توصيف و تعريف مى ‏باشد. وى جامع معقول و منقول، فروع و اصول ظاهرى و باطنى و علم و عمل است

میرزا حسین نورى درباره ابن فهد مى‌نویسد: صاحب مقامات عالى در میدان علم و عمل و دارنده خصال روحى و باطنى‌اى که در کمتر انسانى یافت مى‌شود، جمال الدین احمد بن فهد حلى

سعید مسلم;975525 نوشت:
سلام علیکم
.
میشه بگین کدوم دلیل؟؟؟
الان در همین لینکی که فرستادید نوشته:

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

احتمالاََ منظورتون از دلیل اینجاست:آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند

بعدش هم نوشته

گروهي از ساحران که در کار موسي (عليه السلام) با هم اختلاف پيدا کرده بودند، گفتند: « اين سخن سخن ساحر نيست، آن را از مردم پنهان کنيد

بعدش هم گفتند:قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى‌

اول تو شروع میکنی یا ما؟؟

خب دلایل حضرت موسی در متن امده:

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند.

خود ساحران هم از این دلایل قانع شدند و گفتند: اين سخن سخن ساحر نيست

در ایه کاملا مشخص است حضرت موسی توحید و معاد را برای ساحران شرح دادند و با دیدن معجزه، پیامبری حضرت موسی هم برای ساحران ثابت شد و توحید و معاد و نبوت را فهمیدن و ایمان اوردند

اگر خدا می خواست تمام مکالمه حضرت موسی با ساحران و پیامبران با کفار را می اورد قران الان مثل بحار الانوار 110 جلد بود.هر دلیلی که برای فهم توحید و معاد لازم بوده حضرت موسی برای ساحران اورده ولی در قران خلاصه بیان شده.در ایات و احادیث می توانید این دلایل را پیدا کنید همه معصومین یک حرف می زنند و با هم اختلاف نداشتند


سعید مسلم;975525 نوشت:
پس مستجاب الدعوه رو قبول دارید (الان منظورم این نیست ابن فهد از نظر شما مستجاب الدعوه بوده,کلیت اینکه انسان هایی بودند که به این مقام رسیدند)

اگر اینطور باشه که دعا کرده و این اتفاق افتاده چی؟

منظور من این هم نیست که هر چیزی رو قبول کنیم,ایراد ما این هست چیزی رو می خونیم تحقیق نمی کنیم....
اما حرفم این هست خیلی از علمای ما انسان های وارسته ای بودند

نظیر سید مرتضی و سید رضی که شیخ مفید در خواب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها رو می بینه

یا شیخ صدوق که به دعای امام زمان متولد شد

من نمی دانم ابن فهد حلی مستجاب الدعوه بوده یا نه.من منکر کرامات علما شیعه چه ابن فهد باشید چه شیخ صدوق نیستم.

من می گویم داستان ابن فهد حلی و یهودی دروغ است.من منکر کرامات دیگر ابن فهد حلی نیستم.

ابن فهد هیچ وقت خود را بالاتر از حضرت موسی یا هیچ پیامبری نمی دیده.

سعید مسلم;975525 نوشت:
الان دقیقاََ نمی دونم مشکل سید علی قاضی هست یا خود ابن فهد

من کی باشم با کسی مشکل داشته باشم.علما اسلام مثل ایت الله سید ابوالحسن اصفهانی مرجع عام زمان و سید ضیاءالدین عراقی با سید علی قاضی مشکل داشته و شهریه اش را قطع و حبس خانگی کردنش.

البته این موضوع بهتر است در انجمن اخلاق و عرفان بررسی شود تا انجمن تاریخ اسلام

قدیما;975535 نوشت:
من کی باشم با کسی مشکل داشته باشم.علما اسلام مثل ایت الله سید ابوالحسن اصفهانی مرجع عام زمان و سید ضیاءالدین عراقی با سید علی قاضی مشکل داشته و شهریه اش را قطع و حبس خانگی کردنش.

البته این موضوع بهتر است در انجمن اخلاق و عرفان بررسی شود تا انجمن تاریخ اسلام


سلام علیکم

بله موافقم,

پس با یه صلوات موضوع رو ختم به خیر کنیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

سعید مسلم;975525 نوشت:
سلام علیکم
.
میشه بگین کدوم دلیل؟؟؟
الان در همین لینکی که فرستادید نوشته:

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

« قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَکُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ کَذِباً فَيُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » (3) [طه: 61].
وقتي فرعون ساحران را آورد، موسي (عليه السلام) به ايشان گفت: واي بر شما؛ بر خداوند دروغ مي بنديد، چون شما را هلاک مي کند و با عذاب سختي نابود مي کند. « وَ قَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى » يعني هر کس که بر خدا دروغ ببندد زيانکار است و هلاک مي شود. آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند. وقتي ساحران از موسي (عليه السلام) اين خطاب را شنيدند، ترسي درجان هاي آنان نشست، از اين رو در کار خود به نزاع برخاستند

احتمالاََ منظورتون از دلیل اینجاست:آن ها را نصيحت و اندرز کرد شايد به راه هدايت بازآيند

بعدش هم نوشته

گروهي از ساحران که در کار موسي (عليه السلام) با هم اختلاف پيدا کرده بودند، گفتند: « اين سخن سخن ساحر نيست، آن را از مردم پنهان کنيد

بعدش هم گفتند:قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى‌

اول تو شروع میکنی یا ما؟؟

پس مستجاب الدعوه رو قبول دارید (الان منظورم این نیست ابن فهد از نظر شما مستجاب الدعوه بوده,کلیت اینکه انسان هایی بودند که به این مقام رسیدند)

اگر اینطور باشه که دعا کرده و این اتفاق افتاده چی؟

منظور من این هم نیست که هر چیزی رو قبول کنیم,ایراد ما این هست چیزی رو می خونیم تحقیق نمی کنیم....
اما حرفم این هست خیلی از علمای ما انسان های وارسته ای بودند

نظیر سید مرتضی و سید رضی که شیخ مفید در خواب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها رو می بینه

یا شیخ صدوق که به دعای امام زمان متولد شد

happyالان دقیقاََ نمی دونم مشکل سید علی قاضی هست یا خود ابن فهد

بزرگان دیگه ای هم هستند اگر از نظر شما مشکلی نداره

آیت االله جوادی آملی (عدة الداعی و نجاح الساعی ترجمه حسین غفاری ساروی)
سيد بحر العلوم، ابن طاوس، ابن فهد، اينها كه ارتباط تنگاتنگى با ولى عصر ارواحنا فداه دارند، به حضور حضرت مشرف مى‌شوند سخنان حضرت را مى‌شنوند، پيام حضرت را براى مردم نقل مى‌كنند، آنها يك راههاى خاص دارند، آنها كسانى‌اند كه اهل ناله‌اند، اهل لابه‌اند، اهل سوزند، اهل دردند، آنها نه‌تنها عالمند كه عاملند، نه‌تنها عاملند كه حرفشان پيام علم و عمل را به ديگران منتقل مى‌كند

صاحب روضات الجنات در شرح زندگى او مى‏ نويسد:
در اثر شهرت و اعتبار، بى ‏نياز از توصيف و تعريف مى ‏باشد. وى جامع معقول و منقول، فروع و اصول ظاهرى و باطنى و علم و عمل است

میرزا حسین نورى درباره ابن فهد مى‌نویسد: صاحب مقامات عالى در میدان علم و عمل و دارنده خصال روحى و باطنى‌اى که در کمتر انسانى یافت مى‌شود، جمال الدین احمد بن فهد حلى

با سلام

دوست گرامی

برای مسلمانان فقط سخن خداوند که به واسطه پیامبران و امامان به دست ما برسد سندیت دارد و مورد قبول است ...

سخنان سلیقه ای و کشفیات اشخاص به هیچ وجه سند محسوب نمی شه

بلعم باعورا هم اسم اعظم می دونست و مستجاب الدعوه بود

دقت کنید

فقط سخن خدا و لا غیر اون هم فقط با واسطه پیامبران یا امامان ...

سعید مسلم;975537 نوشت:
سلام علیکم

بله موافقم,

پس با یه صلوات موضوع رو ختم به خیر کنیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

سلام علیکم

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

در پناه حق

با سلام و احترام خدمت همه عزیزانی که در این بحث مشارکت داشتند
سوال اصلی یک موضوع تاریخی بود که در منابع یافت نشد اما سوالات و پستهای بعدی که بین برخی از دوستان ردو بدل شد ربطی به موضوع اصلی نداشت خصوصا که بیشتر به مباحث اعتقادی میپرداخت تا تاریخی از این رو چون بحث به خارج از موضوع کشیده شد اجازه دهید پست را تا همین جا ببندیم اگر برای دوستان سوالی باقی مانده فراخور سوال خویش اعتقادی یا تاریخی در تاپیک جدیدی ان را مطرح نمایند
از همکاری شما دوستان صمیمانه تشکر میکنم@};-


"جمع بندی"

پرسش

در زمان شیخ بهایی ، سفیر یکی از کشورهای نامسلمان به نزد سلطان زمان شیخ آمد و خودش یا فردی که همراه او بود ، کارهای عجیبی انجام داد و گفت آیا در کشور شما کسی هست که مثل این کارها را بکند؟
سلطان به دنبال شیخ بهایی فرستاد. شیخ بهایی آمد و کوزه ای آورد و گفت: هر چیزی که دارید توی این کوزه بیندازید. هر چیزی که دم دست بود در کوزه انداختند و کوزه هنوز جا داشت و پر نشده بود! شیخ حتی لباسهای خودش را هم در کوزه قرار داد. در آخر خود شیخ وارد کوزه شد و ناپدید شد. چیزی نگذشت که سوارکاری که با سرعت اسب می تاخت به دربار پادشاه رسید و گفت: من از فلان شهر (دور) می آیم. شیخ بهایی مرا فرستاد تا سلام شیخ را به سلطان برسانم.
آیا این ماجرا واقعیت دارد؟

کلیدواژه : شیخ بهایی، کوزه، لباس، سلطان، سفیر

پاسخ

چنین مطلبی در منابع تاریخی و حتی آثار شیخ بهایی یافت نگردید.

منابع

شیخ بهایی، کشکول، صبح پیروزی، 1388 ش، قم، ج 1و 2

موضوع قفل شده است