♥♥♥←←← خوبی های دیگران را تعریف کنید →→→♥♥♥

تب‌های اولیه

46 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلام
از تهران میومدم یزد در ایستگاه قطار بودم نمایشگاه کتاب بود
یه خانمی خیلی کیف و وسیله همراهش بود
منم خواستم کمکش کنم چند تاشو من اوردم تا نزدیک صندلی اون خانم و رفتم سراغ کتاب ها نمیدونستم چی بخرم دیدم اومد کنارم و گفت من
فوق لیسانس روانشناسی هستم بگید چی قراره بخرید!!!!
مات شدم بهش نگاه کردم همون خانم بود گفتم چجوری شما اینهمه کتاب و وسیله رو میبرید و میارید و ....
گفت بماند دو تا کتاب برام انتخاب کرد خریدم و میخونم و لذت میبرم و از دوستی خانوادگی ما الآنه حدود 10 سال میگذره
من ازش ممنونم.....;;)

[="Teal"]سلام ...
چند ساله که ایام شهادت امام رضا(ع) میریم مشهد
امسال خیلی شلوغ شده بود نزدیک حرم یهو چندتا دسته باهم رسیدن سرچهارراه و علاوه بر اون سیل جمعیت توی پیاده رو باعث ازدحام وحشتناکی شد و من از بقیه جدا افتادم
یهو خانمها آقایون کلا ادغام شدن و من دیدم وسط کلی مرد گیر افتادم وهیچ جوری راهی برای اومدن بیرون هم ندارم
یه جوونمردی توی اون شلوغی حواسش به من بود دستاشو از دو طرف باز کرده بود و به من گفت ابجی بیا
جمعیت رو هل میداد و راه رو کاملا برام باز کرد تا از شلوغی نجات پیدا کردم
هنوزم یادش میفتم دعاش میکنم[/]

[="Teal"]
یکبار توی هوای گرم تابستون و وسط شلوغی بازار متوجه نگاه بهت زده ی یه پیرزن فقیر شدم که داشت خیره خیره به بستنی های توی دست مردمی که بی توجه بهش میخریدن و رد میشدن شدم
همون لحظه یه سرباز که کوله ش هم رو پشتش بود متوجه پیرزن شد و رفت جلو یه بستنی خرید و داد دستش
من اون لحظه کلی حسرت خوردم ای کاش من جای اون سرباز بودم
واقعا کارش تحسین برانگیز بود
[/]

[="Teal"]اول یا دوم دبیرستان بودم،تولد دوستم بود چون برای تولدم کادو خریده بود و صمیمی ترین دوستمم بود میخواستم هرجوری شده جبران کنم،مامان بابام رفته بودن خارج از شهر کلی منتطر موندم برگردن و باهم بریم ولی زنگ زدن و گفتن تا آخر شب برنمیگردن،منم نمیتونستم دست خالی برم مدرسه، تصمیم گرفتم خودم برم با خواهرم بخرم،چون اون زمان زیاد بیرون نمیرفتیم از خونه و همیشه با مامانم میرفتم فقط مسیر بازار رو یاد داشتیم اون هم با اتوبوس،ساعتای 5_6عصر راه افتادیم و وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم جمعه ها بازار تعطیله، بعد از کلی گشتن بالاخره یه اسباب بازی فروشی پیدا کردیم که بازه و من کادومو خریدم، موقع برگشتن تازه فهمیدیم انقدر غرق مغازه ها شدیم که خیلی دیر شده،رفتیم و شانسمون اتوبوس اومد وقتی سوار شدیم تا اواسط راه که رفتیم راننده اتوبوس گفت خانما آقایون سرویس اخرم بود،
لطفا همه پیاده شید هنوز تا خونه ما خیلی مونده بود
من و خواهرم نگران نگاه هم کردیم و راننده وقتی ما رو دید و اون موقع شب (ساعت 9) گفت بشینید خونتون کجاس میرسونمتون، کلی دعاش کردیم
البته بعدش مامان بابام کلی دعوام کردن :!![/]

برادرم تعریف میکرد که زمان دانشجویی یکی از دوستاش میرفت خرید یه بار باهاش رفت بود میگه هرجا دست فروشی میدی یا یکی که یه جزی کوچیک درست کرده که بتونه منبع درآمدی داشته باشه ازشون خرید میکرد

یه بار ازش پرسیده بوده شما که من میبینم این وسایلی که میخری لازم نداری چرا میخری چندبار که اصرار کرده بوده بهش توضیح داده که میدونم خودم لازم ندارم میگیرم میده به یکی که لازم داره از طرفی چی میشه من که شرایط مالی خوبی دارم و میبینم واقعا یکی مثلا با فروختن چندتا سنجاق سر ... داره زحمت میکشه روزی حلال ببره برای خانواده اش با خرید کردن ازش کمک کنم بهش

میگفت همیشه تو روزهای مثلا بارونی که هرکسی حاضر نمیشه تو این شرایط بیرون باشه چه برسه چیزی بفروشه میرفت میگفت محتاج هست که تو این بارون وایستاده به امید یه مشتری

[="Teal"]اوایل که قانون اجباری شدن بستن کمربندعقب اومده بود
بابام باید برای یه سفر کاری میرفت بندر انزلی،به ماهم گفت باهاش بریم،حدود 1500 کیلومترو بی وقفه رانندگی کرد برای رسیدن به جلسه ش،نزدیکای انزلی ناهار گرفتبم ولی وقت نداشتیم بمونیم بابام گفت توی ماشین بخورید اولش یکم سعی کردم ولی با کمربند خیلی سخت بود اومدم یه لحظه بازش کردم پلیس ماروگرفت
و به خاطر نبستن کمربند عقب داشت جریمه مون میکرد و باور نمیکرد همون لحظه باز کردیم
اخرش من انقدر غر زدم که ما 1000کیلومتر اومدیم با کمربند یه دیقه بازکردیم جریمه شدیم و ....
که برگه جریمه رو پاره کرد گفت بفرمایید ;;)
به امید اینکه همه پلیسامون از اینکارا یاد بگیرن 8->;)) [/]

یه روز سرد زمستانی توی بازار بودم و هوا خیلی سرد بود.

یه صحنه ای توجهم رو جلب کرد و از پیاده رو اومدم بیرون و ایستادم که ببینم آخرش چی میشه

یه خانمی با بچه اش که بغلش بود و لباس بسیار نازکی هم تنه بچه بود از مردم طلب کمک میکرد

یه آقایی که یه پلاستیک مشکی پر هم دستش بود اومد به خانمه گفت توی این سرما چرا بچه رو آوردی بیرون و بعد بهش گفت صبر کن الان میام.

و رفت ده متر پایین تر از یه دستفروش که لباس بچه گانه می فروخت یه جفت جوراب و پیراهن کلاه و دستکش گرم خرید

و آورد داد به اون خانمه گفت تنه بچت کن من که آدم بزرگی هستم و این همه لباس تنمه دارم می لرزم وای به حال این بچه.

بعدشم دست کرد توی پلاستیکش که همراهش بود یه پلاستیک کلوچه خرمایی داد به خانمه و رفت

من هم وایسادم و داشتم بچه رو نگاه میکردم که با لباس های جدیدش چقدر زیبا شده بود و چقدر با لذت کلوچه می خورد.

سلام
چند سال پیش زمستان رفتیم مشهد. اونجا ماشینم خراب شد. بردم یه تعمیرگاه نزدیک حرم. یه کم بهش ور رفت درست شد. هر کاری کردم پول نگرفت. گفت مهمون امام رضایی...
تو همون سفر از مسیر کویر داشتیم برمیگشتیم. موقع نماز صبح شد اما جایی برا خواندن نماز نبود. خیلی سرد بود و باد شدیدی میومد. من کنار جاده نمازم را خوندم و اومدم تو ماشین. خانمم رفت مشغول نماز شد. یه راننده ماشین سنگین اومد کنار ماشینمون پارک کرد دقیقا در جهت وزش باد تا باد کمتر بهش بخوره. وقتی نماز خانمم تموم شد راه افتاد.
مهربانی هست ...

[="Teal"]بچه که بودم یه بار وسط جاده لاستیک ماشین ترکید یا شایدم پنچر شد
بابام اومد لاستیک زاپاس رو عوض کنه اونم نمیدونم چی شده بود موندیم تو جاده ای که اون زمان خیلی کم رفت و آمد بود و به زور ماشین رد میشد
یک ساعت و نیم توی اونجا معطل بودیم
بابام کلافه شده بود ولی ما بچه ها عین خیالمون نبود و بازی میکردیم و از اینکه ماشین خراب شده بود خوشحالم بودیم Smile
یادمه شهادت امام رضا(ع) بود من تو عالم بچگیم فقط به این فک میکردم که ساعت 5 قراره فیلم امام رضا رو بزارن که من خیلی دوس دارم و اگه همینجا بمونیم بهش نمیرسیم، گفتم امام رضا کاری کن به فیلم برسیم و من فیلم رو ببینم happy
[SPOILER]انقدر پرت بودم که متوجه گیررافتادنمون نبودم[/SPOILER]
به فاصله چند دیقه یه آقایی اومد و یه لاستیک زاپاس بهمون داد و بعد کلی اصرار بابام فقط گفت رسیدید شهر بیارین فلان ادرس ...[/]

[="DarkSlateBlue"][="2"]پشت کارت ویزیت یک فروشگاه دیدم حدیث کوتاهی نوشته که هم خیلی برام جالب بود هم تاثیر گذار. من مشتری چندساله این فروشگاه شدم. و هربار میرم فروشگاهه یک کارت ویزیت جدید ازش میگیرم. هربار کارت ویزیتاش تموم میشه و کارت جدید چاپ میکنه روایت پشت کارت ویزیتشو هم تغییر میده.
فروشنده میگه آدم که نباید فقط برای دنیاش تبلیغ کنه. جه اشکالی داره پشت کارت برای اخرتمون هم تبلیغ کنیم.[/][/]