جمع بندی پیشرفت یک دختر در زندگی

تب‌های اولیه

81 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

مریم.ح;1025859 نوشت:
باور کنید خانوادتون الان به کمک عاطفی شما نیاز دارن برادرتون برای ترک مواد مادرتون برای حال خوب داشتنش و پدرتون برای دلگرم شدن به خانواده باید شروع کنید به محبت کردن با مادرتون گرم بگیرید بهش نزدیک بشید و مثل یه مشاور بهش روحیه بدید به این فکر کنید که اگه ازدواج کردید و رفتید قبلش خونه پدرتون آباد کرده باشید تا بعداً شوهرتون نگه داداشت فلان و بابات فلان آدمیم که خوبیای شمارو نبینه و تو شرایط سخت تنها بذاره همون بهتر که بره آبرو و احترام خانوادتونو بالا ببرید در مورد کار هم بهترین کار خیاطی تولیدیه هم حقوقش خوبه هم یاد میگیرید تا بعداً خودتون کارگاه بزنید محبت معجزه می‌کنه به این فکر کنید که شاید شما هم برای خانوادتون کم گذاشتید نه از لحاظ کار بلکه از لحاظ عاطفی سخنرانی های مذهبی گوش کنید کتابهای مذهبی بخونید برای کمک به خانوادتون روحیه خودتونو بالا ببرید برادرتون از شما وضع بدتری داره میل جنسی فشار مالی تنهایی اعتیاد چرا به قلب شکسته اون فکر نمی کنید این شما هستید که باید خانوادتونو نجات بدید اینایی که میگم باور کنید تاثیر داره از محبتای کوچیک شروع کنید و برید جلو چای ببرید براشون باهاشون حرف بزنید در مقابل بی احترامیشون سکوت کنید معجزه می‌کنه رفتار امامان معصوم ما هم همین بوده پدر و مادر حتی اگه فاسد باشند باز احترامشون واجبه به خودتون تلقین کنید که عمیقاً دوستشون دارید و کم کم شکل واقعیت بدید بهش یه حدیث خوندم هر کس خودش را شبیه گروهی کند کم کم یکی از انها خواهد شد شما هم تلقین کنید که دلخوری ازشون ندارید از آقا امام زمان می‌خوام به شما و خانوادتون کمک کنه صبر و تلاش و توکل راه حل مشکلات شماست

این کارها حرمت نفس رو از بین میبره و دیگه نمیتونند صاحب میوه های حرمت نفس بشن ؛ حرمت نفس هم پایه ای ترین دارایی یک انسان هست ؛ به نظرم کلا چرت و پرت گفتین

کجا رفتار امام‌ها اینجوری بوده ؛ کسی به حضرت محمد توهین میکنه و ایشون سرشون رو میزنند ؛ چنین جایگاه مدیریتی هم نیازمند چنین برخوردی هم هست .

ایشون باید درب پنجره های خونه اش رو ببنده و با هیزمی که داره خودش رو گرم کنه ؛ نه اینکه درب پنجره های خونش رو باز نگه داره تا زمستون رو بهار کنه

سلام با یه سرچ ساده از اینترنت اینارو پیدا کردم که منابعش هم جهت اطلاع آوردم شما هم برای اون حرفی که راجع به رفتار پیامبر زدید لطفا یه نمونه بیارید اگه قرار باشه آدما از هم فرار کنن سنگ رو سنگ بند نمیشه قطع صله رحم عمرو کم میکنه آدما رو نسبت به هم بدبین اینجا انگلیس نیست دختری که تنها زندگی میکنه صد تا برچسب بهش میزنن موقعیتای خوب هم بیشتر برای دخترایی هست که با خانوادشون زندگی می کنن در ضمن اگه یه دختر مزاحمی داشته باشه یا شوهرش بد باشه این پدر و برادرشن که اونو ناموس خودشون میدونن نه مردای همسایه سبک زندگی اسلامی رو فروپاشی خانواده نیست رو انسجام و گذشت و رسیدن به تعامله و این آدمهای با عظمت روحی هستن که گذشت بیشتری دارن
و اما روایات درباره ائمه
پاسخ را با استفاده از متون اسلامی در حوزه نحوه برخورد انبیاء و ائمه اطهار علیهم السلام با جاهلان مرور می کنیم: در قرآن سوره اعراف آیات 65 تا67 چنین آمده است: به سوی قوم عود برادرشان هود را فرستادیم گفت: ای قوم من خدا را بپرستید که برای شما معبودی جز او نیست – سران قومش که کافر شدند گفتند بی تردید ما تو را در سفاهت می بینیم و بی تردید ما تو را از دروغگویان می انگاریم. [در پاسخ این بی ادبی کافران] گفت: ای قوم من هیچ نابخردی در من نیست بلکه من فرستاده ای از جانب پروردگار عالمیانم.یکی از دشمنان سرسخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) در زیر برق آفتاب، به خواب رفته بود و عرق از سروروی او سرازیر بود، حضرت پیامبر از آنجا می گذشت و چون او را بدین حال دید از عبای خود سایبانی برای او درست نمود و خود در آن سو، به قدم زدن پرداخت و آن فرد چون بیدار شد و سایبان و پیامبر را دید از شرم به دست و پای پیامبر افتاد و در زمره ی یاران او شد. (استاد مطهری بنقل از داستان و راستان) عجیب تر اینکه پیامبر قاتل حمزه (عموی خود) را بخشید و بعد از فتح مکه همه دشمنان را عفو فرمود.حضرت عیسی (علیه السلام) از محلی عبور می نمود عده ای جهود به ایشان بی ادبی کردند اما حضرت این گونه جواب می فرمایند؟حضرت فرمود: بله آنها آنچه داشتند از خود بروز دادند و من نیز آنچه در باطن داشتم اظهار نمودم.امام علی (علیه السلام) می فرمایند: «یعفو عمن ظلمه » – پرهیزکاران کسانی هستند که ستم کاران خود را عفو می کنند. (نهج البلاغه خطبه 1844)این حدیث برپایه این آیه از قرآن کریم است که فرمود: [یکی از صفات پرهیزکاران این است که] خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم می گذرند و خداوند نیکوکاران را دوست می دارد. (آل عمران /134)گذشت و عفو امیرمۆمنان در مورد مخالفان و حتی یاران قابل خود تا حدی است که در آستانه ی مرگ در وصیتی به فرزندانش می گوید: اگر زنده ماندم خود اختیار خون خویش را دارم و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است اگر عفو کنم برای من نزدیک شدن به خدا و برای شما نیکی و حسنه است پس عفو کنید. آیا دوست ندارید خدا شما را بیامرزد.(نهج البلاغه – نامه 23)

"امام علی (علیه السلام) با خوارج در منتهی درجه ی آزادی و دمکراسی رفتار کرد روزی امام علی (علیه السلام) بر منبر بود (علی علیه السلام خلیفه و خوارج رعیت بودند) مردی آمد سئوالی کرد علی بالبداهه جواب گفت: یکی از خوارج از بین مردم فریاد زد (خدا بکشد این را چقدر دانشمند است) دیگران خواستند متعرضش شوند علی (علیه السلام) فرمودند رهایش کنید او به من تنها فحش داد


امام باقر (علیه السلام) را باقرالعلوم می گفتند یعنی شکافنده ی علوم مردی مسیحی بصورت مسخره و استهزاء کلمه ی "باقر" را تصحیف کرد به کلمه "بقر" یعنی گاو – و به آن حضرت گفت: "انت بقر" یعنی تو گاوی، امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند با کمال سادگی گفت: نه – من بقر نیستم من باقرم مسیحی گفت: مادرت سیاه و و بی شرم و بدزبان بود. فرمود: "اگر این نسبت ها که به مادرم می دهی راست است خداوند او را بیامرزد و از گناهانش بگذرد. و اگر دروغ است خداوند از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی" مشاهده این همه حلم از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد کافی بود که انقلابی در روحیه ی مرد مسیحی ایجاد نماید و او را به سوی اسلام بکشاند مرد مسیحی مسلمان شد.( به نقل از داستان راستان نوشته استاد مطهری) در کتاب الارشاد (ج2 ص145) چنین آمده است: برخی از اصحاب امام سجاد (علیه السلام) نقل می کنند که مردی از خویشاوندان امام (علیه السلام) در برابر آن حضرت ایستاد و به فحش و ناسزا و دشنام پرداخت حضرت پاسخی نداد. بعد از رفتن آن مرد، حضرت به همراهانش فرمود: دوست دارید با من بیایید تا پاسخ مرا به او بشنوید؟ عرض کردند بله امام راه افتاد در بین راه این آیه از قرآن را تلاوت می فرمودند: «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ .» (ال عمران /134) ؛«...فرونشانندگان خشم و بخشایندگان ( لغزش های ) مردم اند ، و خدا نیکوکاران را دوست دارد. »



با شنیدن این آیه متوجه شدیم که حضرت پاسخ آن شخص را آنطور که ما فکر می کردیم نخواهد داد. حضرت رفت تا به در خانه آن مرد رسید و فرمود: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین بیرون ایستاده وی در حالیکه آماده شرارت بود از خانه بیرون آمد و شک نداشت که حضرت برای تلافی آمده است اما امام سجاد (علیه السلام) با نرمی فرمودند: برادر! تو اندکی پیش نزد من آمدی و آنچه می خواستی گفتی اگر آنچه گفتی در من هست من هم اکنون از خداوند آمرزش می طلبم و اگر در من نیست از خدا می خواهم تو را بیامرزد.آن مرد میان دو چشمان حضرت را بوسیده و عرض کرد من چیزهایی را گفتم که در شما نبود و خودم به آنچه گفتم سزاوارترم."دعای امام سجاد (علیه السلام) را فراموش نکنیم که می فرمایند: خدایا بر پیامبر و دودمانش درود فرست و توفیق ده و یاری کن در برابر کسی که با من ناراستی می کند، خیر خواهانه رفتار کنم، کسی را که از من دوری می گزیند به نیکی پاداش دهم، هر که مرا محروم می سازد به او عطا و بخشش کنم و هر که با من قطع رابطه می کند صله رحم کنم. هر که مرا غیبت می کند نیکی هایش را یاد کنم.(صحیفه سجادیه – دعای 200 مکارم الاخلاق)در پایان ذکر این مهم لازم است که انسان های خدایی در برابر مسائل و بی ادبی هایی که علیه شخص خودشان انجام می شد گذشت می کردند نه در برابر قانون و ارزشهای دینی.

کلینت;1024816 نوشت:
سلام

سلام
کل تاپیک و مطالعه کردم
دختر تو فوق العاده ای با این همه مسایلی که در زندگیت داشتی به اینجایگاه رسیدی.
این یعنی تو از درون یه چیزایی داری که باید پرورش بدی.. مثل اراده مثل مدیریت کردن اوضاع زندگیت..
راستی چرا سعی نمیکنی جز اساتید دانشگاه بشی؟
اون کاری که توی صحبت هات بهش اشاره کردی توش موفق هستی بیشتر تو رنج کارای تولیدی هست که بی سر و صدا فقط کار خودتو میکنی و به روابط عمومی بالایی نیازی نداره
ولی باید از خودت از تحصیلاتت بگذری برای این کار..
ولی ممکنه در عرض چند وقت اگر علاقه داشته باشی و مهارت خودت برای خودت یک کارگاه بزنی یا مثلا درصدی برای طرف کار کنی بشی خانوم خودت..

ولی جای این کارا کلاس های فن بیان (گویندگی، اجرا، فن بیان) اگر بری خیلی کمکت میکنه چون مجبورت میکنند تو جمع حرف بزنی و خیلی وضعتت بهتر میشه..
ان شاءالله موفق باشی عزیزم

برای قسمت محبتی قضیه ایا نمیشه جایگزین موقتی پیدا کرد؟
مثل محبت به بچه های بی سرپرست؟ یا کودکان کار؟

تا توی تعامل نباشی شناخته نمیشی...

سلام. با تشکر از همه بزرگواران. من میخوام تک تک به محبت شما پاسخ بدم منتها گویا سرور سایت ایراد داره یا یا سایت بالا نمیاد و ارور دیتا بیس میده و یا نقل قول کردن غیر فعال میشه.

حقارت یعنی آدم به نونی که تو خونه پدرش میخوره ولو با منت پدری که محرمشه پشت پا بزنه و به خاطر داشتن یه سر پناه تنشو در اختیار یه نامحرم بذاره بستگی داره چقدر اسلامو قبول داشته باشیم اگه نظر خدا و اسلام مهم باشه و خودتونو آدم مذهبی بدونید باید سختیاشو هم بپذیرید من نگفتم کار نکنن اتفاقا کار و سرمایه خوبه برای استقلال مالی و احساس ارزشمندی و رضایت از زندگی ولی من با تنها شدن و تنها گذاشتن خانواده مخالفم خانواده ای که اگه نگاهشون به زندگی تغییر کنه میتونن حامی هم باشن پشت و پناه هم باشن اگه گفتم اینجا انگلیس نیست به خاطر این که کلا فرهنگ اینجا با اونجا فرق داره دختری که قبول کنه صیغه بشه احتمال داره طرف چند سال نگهش داره بعد ولش کنه نفر بعدی هم همینطور و الی آخر یهو به خودش بیاد ببینه چهل سالش شده نه خانواده ای نه زندگی مردا زن صیغه ای رو برای زندگی نمیخوان برای عشقو و حال میخوان تهشم میگن خودت خواستی میخواستی بمونی خونه بابات با عزت و آبرو برات خواستگار بیاد شنیدن این حرف برای یه دختر چقدر میتونه تلخ باشه البته استثنا هم هست ولی کمه توی چهل سالگی به خودت نگاه کنی تو آینه آدمیو ببینی که خانوادش بدنام شدن چون دختره ول کرده رفته و راه برگشت نداره دو سه نفر اومدن تو زندگیش و بازیش دادن رفتن آخر سر هم تنهایی و شکست عشقی چرا واقع بین نباشیم ما در قبال اطرافیانمون هم مسئولیم در مقابل رنج و مشکلاتشون این عقیده انسان محوری آدمها رو به تباهی میکشه همونطور که کشیده آمار تجاوز و فروپاشی خانواده تو ایران بیشتر یا اروپا و آمریکا اینا نتیجه خودخواهی آدماست آدمایی که میتونن روی عیبای هم چشم پوشی کنن و زندگی مسالمت آمیزی داشته باشن.

سلام ...
مریم خانوم ؛ تا حالا خواستی تغییر کنی یا نه ؛ میدونی این کار چقدر سخت هست یا نه ؛

کوچکترین تغییر کردنها رو برات مینویسم ؛

1. کاهش وزن
2. برون گرا شدن ; زمانیکه ژنتیکی درون گرا هستی
3. تغییر شغل
4. تغییر زبان و گویش

ببین ؛ من خیلی ها رو میشناسم که صبح تا شب دارن خودکشی می‌کنند ولی نمیتونند لاغر بشن ؛ نمیتونند در جمع دو تا کلمه حرف بزنند

ادمها خودشون رو می‌کنند نمیتونند تغییر کنند ؛ بعد شما انتظار دارید ایشون نگاه پدر و مادر و برادرشون رو تغییر بدن ؛

شما تا حالا اصلا با یک معتاد دوست بودین ؛ میدونین اصلا اینها نمی فهمند که غیرت یعنی چی ؛ من با دوستم که می دونستم معتاد بود رفته بودم خرید ؛ ایشون یک دسته خودکار رو بر میداره و یواشکی میندازه درون ساک من ؛ وقتی داشتم توو انگلیس از گیت رد میشدم دستگاه بوغ میزنه ؛ اینجا هم چنین کارهایی جرم بزرگ شناخته میشه ؛ نزدیک بود سر از زندان در بیارم

معتاد رو باید باهاش کات کرد ؛ اینا اصلا نمیفهمن غیرت یعنی چی .

تغییر سخت ترین کار دنیا هست ؛ من به شخصه اعتراف می‌کنم که توو خیلی چیزها نتونستم تغییر کنم و شکست خوردم ؛ با اینکه در آتش تغییر داشتم می سوختم ؛

حالا شما برای کسی که می‌خواد تغییر کنه نسخه مینویسید سه تا وزنه هم به خودش ببنده ؛

ادمها میخوان تغییر کنند نمیتونند از پس خودشون بر بیان ؛

انتظار دارین ایشون چایی بریزه برای برادرش و هر کاری میکنه هیچی نگه ; بعد هم همشون تغییر کنند

خخخخ

مریم.ح;1025866 نوشت:
سخت‌ترین قسمتش حل کردن همین تناقضات درونیه دیگه کشش محبت کردن ندارم البته شاید هم حق داشته باشید بعضی از آدما محبت بردار نیستند ولی این که هم زمان هم پدرو مادرتون هم برادرتون شما رو تا این حد ناامید کرده باشن از محبت کردن عجیبه شاید هم تحمل بیست ساله شمارو حساس و زودرنج کرده مهمترین چیز ابتدا رضایت خودتونه از زندگی که راهش رو هم خودتون پیدا می کنید ولی گذشت کردن نه برای ثوابش نه برای این که اونا استحقاقشو داشته باشن مهمتر ازهمه برای آرامش روحی و فکری خودتون ضروریه برای شروع یه زندگی نو و خالی از کینه و غم و ناراحتی و امید به آینده، اگر خدایی نا کرده فردا بیدار بشید و ببینید هیچکدوم دیگه تو دنیا نیستن و تمام مشکلات فعلی شما تموم شده جای خالیشون مطمئنا بدتر اذیتتون می کنه من نه قصد بی احترامی دارم و نه جسارتا نصیحت فقط به عنوان خواهر کوچکتر تجربیات خودمو گفتم بازم صلاح مملکت خویش خسروان دانند

سلام. احتمال میدم شما هم مثل من خانم باشید. ببینید صحبت کردن درباره خیلی از مسایل آسونه، اما وقتی میخوای به کوچکترین بخش عمل کنی متوجه واقعیت میشی.

شما در این زمینه تجربه ایی داشتید ؟ یعنی در چنین خانواده ایی بودید؟ و کارهایی که من برای خانوادم انجام دادم رو شما هم انجام دادین؟ میشه بیشتر درباره تجربه خودتون بگید؟ ممنون.

اللیل والنهار;1025864 نوشت:
ولی شما اگه بدونید برای چی محبت میکنید دیگه اینطور نمیشید

ف،
بنده اولش میدونستم برای چی محبت میکنم، چون اونها والدینم هستند و من دوستشون دارم. اما الان دیگه نمیدونم برای چی باید محبت کنم. به هر صورت هر ارتباطی دو طرف داره، یکسره که نمیشه. اگر شما دلیل قابل قبولی در ذهن دارید ، خوشحال میشم به من هم بگید.

نورالزهراء;1025981 نوشت:
برای قسمت محبتی قضیه ایا نمیشه جایگزین موقتی پیدا کرد؟
مثل محبت به بچه های بی سرپرست؟ یا کودکان کار؟

تا توی تعامل نباشی شناخته نمیشی...

مشکل من این هست که همیشه همیشه همیشه یکطرفه محبت کرده ام. از اون طرف چیزی ندیدم. الان این نمونه هایی که شما اشاره کردید باز میشه مثل همون. اعتراف میکنم که کمبود محبت دارم .

بنده اتفاقا توی تعامل هستم تا جایی که بتونم. اما شما در نظر بگیر که من در داخل منزل یک کارگر تمام وقتم. یعنی من صبح هر ساعتی که از خواب بیدار بشم باید تا 4 ساعت بعد حداقل ، مشغول پختن و شستن و جارو کردن و ... باشم. با این وجود خودم تونستم زبان جدید رو یاد بگیرم. اما حقیقتا برام سخته دیگه هندل کردن همه چیز به تنهایی.

کارشناس محترم هم اگر بفرمایند کجاش اشتباهه و کجاش درست ممنون میشم.

در ضمن من یک وبلاگ دیروز برای خودم ساختم. تصمیم گرفتم درد دلهام رو اونجا بنویسم به فارسی و انگلیسی. نمیدونم کمکی میکنه یا نه.

یک آقایی بود که ما همه مراحل ازدواج رو طی کردیم و رسیدیم به عقد. ایشون در همان زمان بورسیه فرانسه شدند از طرف شرکتی که در اون کار میکردند تا برن دکتری بگیرن و در مجموعه پتروشیمی مشغول به کار بودند. من فقط و فقط به خاطر مادرم و پدرم که بیمار بودند و اگر میرفتم از تنهایی و مریضی دق میکردند نرفتم. کسی که رماتیسم و لوپوس داره و 60 سالشه دیگه به مراقب احتیاج داره. همه چیز ما بهم خورد ولی با این وجود نگذاشتم که والدینم بفهمن که علت چی بوده که غصه نخورند که مانع پیشرفت من شدن. اما بعد از همه اینها متاسفانه من اون بازخوردی که حداقل انتظار داشتم رو نگرفتم. در محیط خانه به راحتی به من بی احترامی میشه، به راحتی دروغ میگن و ... خیلی سخت هست واقعا.

امید;1025738 نوشت:
مشغول شوید، چطور باید در جامعه دیده شوید تا احتمال ازدواج تان افزایش یابد

سلام مجدد. به شما و همه کاربران گرامی عرض میکنم که من مشکل نداشتن خواستگار نداشته و ندارم. در سوال اولم عرض کردم که من خواستگاران فوق العاده ایی داشتم که واقعا گیر هر کس نمیاد . منتها بعد از اینکه اونها به خانواده وارد میشدند، نسبت به ازدواج با من بی میل بودند حتی وقتی خود من رو پسندیده بودند.

بنده الان هم مشکل خواستگار ندارم. استاد من که دکتری در دو رشته دارند و درجه 1 هنری هم دارند اخیرا از من خواستند که به خواستگاری بیان. فکر میکردند خانواده من هم مثل خودم هستند. خوب وقتی قیافه ی ببخشید تابلوی پدر و برادر و آه و ناله مادر من رو میبینند منصرف میشن و شدند. حالا مدتی هست که بنده خدا روشون نمیشه بگن که منصرف شدند، به یکی از دوستان پیام دادند که ان شاءالله خوشبخت باشم.

ببینید من هلاک شوهر نیستم. من نمیخوام وابسته و انگل باشم برای یک مرد. بلکه بنده احساس میکنم الان به این شکل در حال کلپس شدن هستم چون خودم رو کاملا کاملا از یاد برده ام. فکر میکنم که اگر در رابطه با یک نفر باشم که در حد من باشه و منهم در حد اون باشم میتونم دوباره خودم رو پیدا کنم.

نقل قول:

کسی که رماتیسم و لوپوس داره و 60 سالشه دیگه به مراقب احتیاج داره. همه چیز ما بهم خورد ولی با این وجود نگذاشتم که والدینم بفهمن که علت چی بوده که غصه نخورند که مانع پیشرفت من شدن. اما بعد از همه اینها متاسفانه من اون بازخوردی که حداقل انتظار داشتم رو نگرفتم. در محیط خانه به راحتی به من بی احترامی میشه، به راحتی دروغ میگن و ... خیلی سخت هست واقعا.

ببینید
یک کلیپ آموزشی در این زمینه وجود داشت ولی من اون رو گم کردم و خیلی هم دنبالش گشتم نتونستم پیداش کنم .

راه حل این مساله یک استراتژی ساده هست ؛

1. همیشه باید کاری که انجام میدی کپی آخرین رفتار کسی باشه که باهاش در ارتباط هستی

2. باید یک یا دو بار به طرف مقابلت در شرایط متفاوت به صورت تلویحی بگی که سیاست رفتاری که اتخاذ کردی این هست .

مثلا دارین شام میخورین بلند بلند در مورد این سیاست رفتاری صحبت کنین .

حالا براتون مثال میزنم

فرض کنین امروز پدرتون بهتون محبت میکنه ؛ شما تندی براش چایی بریزین ؛ کنترل تلویزیون رو بدین دستش ؛

حالا فرداش میاد ؛ شروع میکنه به داد زدن ؛ شام خبری نیست ؛ کتکتون هم رد شامی وجود نداره ؛

فرداش با لبخند میاد خونه ؛ شما بهشون محبت می‌کنین به همون اندازه و کمی بیشتر

فرداش بهتون بیشتر محبت کرد شما باز بهشون محبت می‌کنید ‌کمی بیشتر

دو باره بهتون بدی کرد آماده باشین به همون اندازه بهش بدی کنین

خیلی بدی کرد مثله آوار خراب بشین رو سرش .

فقط باید به نوعی این نوع سیاستتون رو های لایت کنین و بهشون بفهمونین که اینجوری عمل می‌کنین

مادرتون هم مستثنی نیست ؛ کمک می‌خواد باید بهتون احترام بزاره و در جمع براتون ارزش قایل بشه

امید;1025738 نوشت:
چرا از چارچوب های ذهنی که برای «کار و شغل ایده آل» در ذهن تان دارید دست برنمی دارید؟ بر فرض که در شغل هایی مانند: معلمی و منشی گری با مشکلاتی مواجه شده اید؛ چرا سعی نمی کنید این مشکلات را همانند مشکلاتِ تحصیل در مقطع ارشد از سر راه بردارید؟ چرا تواناییِ خود در موفقیت در این نوع مشاغل را دست کم می گیرید؟ کمی با خود فکر کنید؛ شاید بتوانید از شرِّ «استبدادِ بایدها» که در ذهن تان ترسیم کرده اید خلاص شوید و روزنه ای تازه از فعالیت را برای خود باز کنید. فردا صبح درباره تکنیک های دیگری صحبت می کنم.

بله . شما درست متوجه شدید. من متاسفانه دچار کمال گرایی مفرط هستم. مثلا همین موهام که اول درحال ریختن بود، فشار خیلی خیلی زیادی به من وارد شد و من فکر کردم که دیگه باید برم بمیرم.

مشکل هم کاملا از من نیست. ما در خانواد ما ن هیچ روزنه ایی برای شاد بودن و تقدیر از خود نداریم. بنابراین تا مشکلی پیش میاد خودمان را به شدت مقصر میدانیم و تا موفقیتی بدست میاریم اون رو بی اهمیت در نظر میگیریم.

میدونم که بدست اوردن شادی و ارامش باید از درون باشه و نه از بیرون ولی من خسته شم از بس در درون خودم کند و کاو کردم . شایدم روشم تا بحال اشتباه بوده.

سلام بله خواستم تغییر کنم و تغییر کردم ببینید شرایط مشابه این خانوم و چه بسا بدترشو من طی کردم برای همین میگم تجربشو دارم دایی من معتاد بود دوسال بزرگتر از منه پدر و مادرش که البته مادربزرگم دوساله فوت شده تقریبا بی سواد بودن البته پدربزرگم آدم فهمیده ایه ولی شکاف بین نسلی و اختلاف سنی و پیشرفت تکنولوژی و جوونای امروزی فاصله میندازه بین پدر و مادر و جوونا در کل این دایی من ترک نمی کرد با کتک و دعوا و زور هم ترک نمی کرد شبایی میشد تا ساعت سه بنده خدا بابابزرگم و مادربزرگم کوچه ها و باغای اطراف روستامونو میگشتن تا اونو پیدا کنن پرخاشگر شده بود عصبی بود فقر و تنهایی هم بود مامانم که این اوضاعو می دید میگفت شما بدتر اونو فراری می دید از خونه باید بهش محبت کنید دایی بزرگم یبار پولو گذاشت کف دست دایی کوچیکم و گفت برو هر چقد میخوای بکش ولی بعدش بیا فکر کن به خودت و زندگیت اونم رفت مواد گرفت ولی نکشید رفت کمپ کم کم ترک کرد الانم زن و بچه داره و هشت ساله ترک کرده

خود من با خانوادم مشکلاتی شبیه این خانومو داشتم ولی تهش به این رسیدم که باید تغییر رویه بدم و همه اون کارارو کردم بارها غرورمو شکستم و سکوت کردم و محبت کردم پای درد و دلاشون نشستم و الان پدرم و برادرام رفتارشون خیلی عوض شده اون داداشم که همش با هم دعوا داشتیم پارسال با روحیه دادنای من و مامانم آموزش و پرورش قبول شد آدمی که همش پرخاشگریو یاد گرفته بود الان خیلی عوض شده دیگه به من بی احترامی نمی کنه دیگه مثل قبل عصبی نمیشه و خیلی تغییر کرده متاسفانه ما روانشناسی اسلامی نداریم روانشناسی که با شیوه تربیتی و احادیث و رفتارشناسی اهل بیت باشه نه امثال زیگموند فروید و غیره من الان خودم احساسم به خانوادم عوض شده و اونا هم با من تغییر رویه دادن یه نفر اگه بره ازدواج سفیدم بکنه تضمینی نیست که چند سال دیگه اون آدم چه رفتاری از خودش بروز بده الان همین شهردار سابق تهران با اون همه مدرک و کلاسش آدمکش شد زد زنشو کشت آدمای اینجوری کم نیستن بعد از یه مدت سواستفاده از زنه ولو با اسم ازدواج زنه رو مجبور میکنن طلاق بگیره با زور یا تهدید چرا چون زنه به قول اینجور مردا خودشو انداخته تو زندگی این آدم در این حد رذل و کثیفن اون زن هم با غرور له شده دل شکسته بدنی که دستخورده شده باید بگرده به زور یکی دیگه رو پیدا کنه که معلوم نیست از اون بدتر باشه یا نه در صورتی که میتونست با تلاش و کسب جایگاه اجتماعی خوب یه گزینه مناسب ودر حد شان خودش پیدا کنه اینو نمیگم که توجیه کنم رفتار خانوادشونو دارم میگم وقتی یه خانواده داری که حداقلارو پایبندن چرا بری و خراب کنی میتونی بمونی و آباد کنی به ندرت البته بعضی شرایط مثل تجاوز به محارم و این چیزا بحثش جداست که البته تو ایران خیلی خیلی کمه اونجاست که باید دنبال یه سرپناه امن گشت اونم با واسطه های مطمئن خداروشکر تو این مسائل ایران از همه جا امنتره و این مسائل توش انگشت شماره باید قدر داشته هارو دونست الان اگه من نوعی تنها باشم و یه مریضی مثل ام اس خدایی نکرده دچار بشم یه خانواده ای باشه کمکم کنه یا اگه برای اونا مشکل پیش بیاد من کمک کنم تا با هم زندگیو رو به ساحل امنش برسونیم به قول سهراب چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید

من هم اگه مشکلی مثل شما داشتم مسلما مادرمو ول نمیکردم برم ولی باید خواستگاری پیدا کنید که بتونه نزدیک خونه پدریتون خونه بگیره که از مادرتون نگه داری کنید

[="Tahoma"][="Blue"]

کلینت;1025997 نوشت:
به فارسی و انگلیسی

برای مرور زبان انگلیسیت خیلی میتونه مفیدباشه.
یکی دیگه از کارهایی که میتونی انجام بدی "انجام ترجمه تخصصی" هست.
دفتر فنی های رو به روی دانشگاه ها برو (مخصوصا دانشگاه های آزاد) و شماره بده که دور کاری کنی براشون.

کلینت;1025997 نوشت:
من فقط و فقط به خاطر مادرم و پدرم که بیمار بودند

یک حقیقتی هست که برخی پدر ها و مادر ها وقتی از خودت براشون میگذری، و در اینده اگر بهشون بگی بخاطر شما کردم میگن "نمیکردی! تقصر خودته"
اما اونچه که مهمه وجدان خودته به نظرم که اگر میرفتی و خانواده ات در این وضعیت بودن ایا میتونستی راحت زندگی کنی یا نه؟ و چه قدر دوام می اوردی..
من به این ایمان دارم که بالاخره دستمزد این همه زحماتت در زندگی رو میبنی، تو خیلی شایستگی ها داری..
و اون زمان هست که میشی یک الگو برای دختران جامعه ات و از سرگذشتت و تلاش هات در زندگی براشون میگی..[/][/]

کلینت;1025999 نوشت:
فکر میکنم که اگر در رابطه با یک نفر باشم که در حد من باشه و منهم در حد اون باشم میتونم دوباره خودم رو پیدا کنم.

به نظرم:
قبل از اشنایی با یک اقا، بهتره خودت پیش دستی کنی و بگی!
مثلا:
نقل قول:
خانم فلانی بیاید با هم اشنا بشیم !
خیلی عذرخواهی میکنم بنده به دلایل مشکلاتی که دارم قصد ازدواج ندارم!
چه مشکلاتی؟
خیلی تمایل به باز شدن مسایل شخصیم ندارم!

در واقع یک جور تشنه کردن طرف هست. و اینکه خودش مجبور بشه کنکاش کنه..
به نظرم من باید خود طرف به این نتیجه برسه که شما و خانواده رو از هم تفکیک کنه یا تو رو با خانواده ات بخواد.
اونایی که سریع میرن علاقه ای نداشتن! صرفا فقط برای اشنایی اومدن جلو! ولی گاهی پیش میاد که شخصی بعد از علاقه مندی میاد جلو و خواستار بدست اوردنت هست.

کلینت;1025701 نوشت:
خدا رو شاهد میگیرم که در تمام سالهای تحصیلم همین کار رو کردم. هم از نظر اخلاقی و هم از نظر علمی تمام سعیم برای پیشرفت بود و این پیشرفت هم تا حدودی حاصل شد اما موفقیت بدست نیامد.

تفسیر شما اشتباه هست

شما یک خانم بسیار موفق و توانمند هستید. این تعارف زبانی نیست و اعتقادم هست

چون من عمیقا می دونم موفقیت واقعی چی هست. اینکه شما با چه امکاناتی در چه جایگاهی قرار گرفتید

نه اینکه فقط جایگاه رو بررسی کنیم. اینکه با این همه مشکلات تونستید درس بخونید فوق العاده عالی هستش

و نشون میده چقدر شما توانمند هستید. مطمئن باشید از پس بقیه مسائل هم به خوبی بر میاید

موفقیت رسیدن به استانداردهای ذهن دیگران نیست. باید ببینید نسبت به واقعیت های زندگی خودتون چقدر موفق بودید که شما واقعا موفق بودید

چیزی که شما بهش نیاز دارید آرامش و تمرکز حواس و تفکر عقلانی هست

که عاقلانه تصمیم بگیرید و دست به عمل بزنید پله پله جلو برید تا ان شاء الله به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید

کلینت;1025701 نوشت:

نمیدونم چرا اینهمه که من تلاش کردم نتیجه اش الان این شده. خوب با چه انگیزه ایی دوباره کار جدیدی رو شروع کنم؟

خب گاهی انسان پتانسیل رسیدن به اهدافش رو داره و اهل تلاش هست

ولی سنگ اندازی های دیگران مسیر رو ناهموار و شرایط رو سخت میکنه

و ما هم چاره ای نداریم که سنگ هایی که دیگران سر مسیرمون انداختند رو یکی یکی برداریم

و به مسیرمون ادامه بدیم تا در نهایت بر همه ی مسائل غلبه کنیم و به اهدافمون برسیم

کلینت;1025701 نوشت:

یک آقایی بود، میخواستم بنوعی راه ارتباط رو باز کنم اما متوجه شدم متاهل است و دیگه بیخیالش شدم.
البته من به آقایون به چشم ابزار پیشرفت نگاه نکردم بلکه برای بالانس کردن احساسم و تنظیم روابطم به دنبال این قضیه بودم.

راه رو برای ورود هیچ آقایی باز نکنید و حتما با مشاورین سایت مشورت کنید و سعی کنید فعلا خلا خودتون رو با برنامه های معنوی پر کنید

Im_Masoud.Freeman;1026021 نوشت:
چیزی که شما بهش نیاز دارید آرامش و تمرکز حواس و تفکر عقلانی هست

خوب من اصلا این رو ندارم و نمیدونم باید چکار کنم. واقعا فکر نمیکنم با دعا و ذکر درست بشه چون قبلا خیلی مقید بودم به نماز شب و قران و ... اما بهتر که نمی شد مدام هم بدتر می شد.

نورالزهراء;1026019 نوشت:

به نظرم:
قبل از اشنایی با یک اقا، بهتره خودت پیش دستی کنی و بگی!
مثلا:

در واقع یک جور تشنه کردن طرف هست. و اینکه خودش مجبور بشه کنکاش کنه..
به نظرم من باید خود طرف به این نتیجه برسه که شما و خانواده رو از هم تفکیک کنه یا تو رو با خانواده ات بخواد.
اونایی که سریع میرن علاقه ای نداشتن! صرفا فقط برای اشنایی اومدن جلو! ولی گاهی پیش میاد که شخصی بعد از علاقه مندی میاد جلو و خواستار بدست اوردنت هست.

ببینید من معمولا با آقایون شخصا اشنا نمیشم. مثلا اونطوری که کاربر محترم فرشته بر میگردد بیان کردند جلو نمیرم. کسانی که من رو میشناسن یا از روی همکلاسی بودن یا همدانشگاهی بودن و یا دوستانم و یا فامیل های دوری که فقط خودم رو دیدن هست. من قبل از اینکه افراد بیان خواستگاری حتی در مورد استادم، باهاشون درباره علایق شخصی و ازدواج و اینها حرف نزده ام. شاید هم اشتباه کردم باید حرف میزدم. راستش من به این دلیل با اقایونی که من رو میشناسن و قصد جدی دارم درباره این مسایل حرف نمیزنم چون خودم رو میشناسم و نیاز فراوان خودم رو به محبت میدونم و میترسم که یک طوری خراب کنم خودم رو مثلا در مقابلشون وا بدم یا برم سمت دوستی و ... و نتونم خودم رو کنترل کنم.

الان کاربرهای اینجا هر کدومشون بر حسب تجربیاتشون راههای متفاوتی رو مطرح کردن. کارشناس محترم هم که قرار بود درباره کنترل اضطراب و ... به من راهکار بدن .

نورالزهراء;1026016 نوشت:
ک حقیقتی هست که برخی پدر ها و مادر ها وقتی از خودت براشون میگذری، و در اینده اگر بهشون بگی بخاطر شما کردم میگن "نمیکردی! تقصر خودته"
اما اونچه که مهمه وجدان خودته به نظرم که اگر میرفتی و خانواده ات در این وضعیت بودن ایا میتونستی راحت زندگی کنی یا نه؟ و چه قدر دوام می اوردی..
من به این ایمان دارم که بالاخره دستمزد این همه زحماتت در زندگی رو میبنی، تو خیلی شایستگی ها داری..
و اون زمان هست که میشی یک الگو برای دختران جامعه ات و از سرگذشتت و تلاش هات در زندگی براشون میگی..

ممنونم . خیلی لطف کردید که نظر خوبتون رو به من گفتید.

کلینت;1025999 نوشت:
استاد من که دکتری در دو رشته دارند و درجه 1 هنری هم دارند اخیرا از من خواستند که به خواستگاری بیان. فکر میکردند خانواده من هم مثل خودم هستند. خوب وقتی قیافه ی ببخشید تابلوی پدر و برادر و آه و ناله مادر من رو میبینند منصرف میشن و شدند. حالا مدتی هست که بنده خدا روشون نمیشه بگن که منصرف شدند، به یکی از دوستان پیام دادند که ان شاءالله خوشبخت باشم.

سلام

اینها واقعیّاتی است که در زندگیِ خیلی از افراد وجود دارد. در آشنایان بسیاری از ما افرادی از مشکل اعتیاد رنج می برند. اما دختران شان ازدواج کرده اند و زندگی خوبی دارند. آن چه شما باید انجام دهید، این است که به هیچ وجه در جلسه اول خواستگاری، مسأله اعتیاد پدرتان را مطرح نکنید. پس از حداقلّ سه جلسه گفتگو و پذیرشِ یکدیگر از نظر ظاهری، عقلی، عاطفی و دینی و غیره مسأله اعتیاد پدرتان را در آخر مطرح نمایید و بگویید که «با این مسأله مخالف هستید؛ ولی چاره ای جز پذیرشِ آن ندارید و در زندگی لب به سیگار نزده اید و به شدت از آن متنفر هستید و به همه توصیه می کنید از سیگار دوری کنند؛ چه برسد به موادّ مخدر. در مورد اعتیاد پدر و برادرتان نیز نقشی ندارید و نمی توانید کاری کنید و اگر خدا خواست و وارد زندگی مشترک شدید، حتما استقلال خود را حفظ می کنید و کاری می کنید که پدر و برادرتان نتوانند در زندگی شما کوچک ترین دخالتی کنند؛ چنانکه تاکنون نیز شما در راهی که پدر و برادرتان می روند، وارد نشده اید». اگر اعتیاد پدرتان در حدّی است که خواستگار با کمی دقّت متوجه می شد، اصلا لازم نیست در جلسات خواستگاری به آن بپردازید؛ زیرا فردی که به خواستگاری تان آمده، شرایطِ پدرتان را پذیرفته است و با علم به آنْ برای خواستگاری اقدام نموده است.

کلینت;1025995 نوشت:
بنده اولش میدونستم برای چی محبت میکنم، چون اونها والدینم هستند و من دوستشون دارم. اما الان دیگه نمیدونم برای چی باید محبت کنم. به هر صورت هر ارتباطی دو طرف داره، یکسره که نمیشه. اگر شما دلیل قابل قبولی در ذهن دارید ، خوشحال میشم به من هم بگید.

باسلام

یه سوال دارم وقتی به اون افراد که محبت کردید دیگه دوست ندارید محبت کنید چه احساسی دارید؟

گاهی افراد باید به خودشون توجه کنند تو طول هفته یه ساعتی رو برای خودتون اختصاص بدید بگید این ساعت یا این روز متعلق به منه هر کاری که دوست دارید تو اون ساعت یا اون روز انجام بدید مثلا داخل شهر اگه یه زیارتگاهی هست یا محل برای تفریح یا هر کاری که براتون خوشایند هست مثلا کارهای هنری هر چیزی که حالتون رو خوب میکنه

منتظر توجه دیگران نباشید

ولی مورد محبت کردن به دیگران شما محبتتون به پدر مادر برادر دوست و... به این صورت در نظر بگیرید

مثلا تو یکی از پستها دیدم از کاربران محترم گفتند کودکان بی سرپرست تا وقتی که برای محبت کردن منتظر دریافت حس خوب و متقابل از سمت همون شخص هستید این حس رو دارید شما این کاربه خاطر خدا انجام میدید

فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ

پس هیچ عملی بی ثمر نیست. محبت خداوندی بی انتها هستش چه بهتر که خریدار این محبت باشیم تا کوچیکترین بی توجهی از سمت والدین یا خواهر برادر و... اینطوری حالمون رو بد نکنه

کلینت;1025762 نوشت:
سلام. با اجازه شما من یک مشکل بزرگ دیگرم رو هم میگم. من وقتی مدت زمان زیادی رو برای رسیدن به یک هدف خیلی مهمی صرف میکنم، درست در یک قدمی دست یافتن به اون هدف ، به شدت ناامید و خسته میشم. فشار روحی فراوانی بر من وارد میشه . مخلوطی از ترس ناامیدی خستگی و .... و در نتیجه از نظر روحی به بن بست میرسم و اون کار رو رها میکنم. مثلا من میخواستم امتحان تافل بدم و اگر میدادم بالای 110 میشدم. یکهفته قبل از امتحان دچار فشار روحی سنگینی شدم بطوریکه اصلا نمیتونستم نفس بکشم. خیلی ناراحت شدم از دست خودم. در نتیجه ی سونامی نا امیدی ، من نرفتم امتحان بدم. متاسفانه بعد از از دست دادن موقعیت، من خیلی تاسف میخورم.


همان طور که گفتم، این مشکل شما از اضطراب ناشی می شود. من تصور کردم می شود در همین تاپیک به آن پاسخ دهم؛ اما با توجه به استقبال دوستان کاربر از این موضوع و مطرح شدن مباحث مختلف، بهتر است موضوع اضطراب را در تاپیک جداگانه ای مطرح نمایید تا آن را به صورت مستقلّ پاسخ دهم و راهکارهای درمانِ اضطراب را خدمت شما و دوستان ارائه دهم.

نورالزهراء;1026016 نوشت:
و اون زمان هست که میشی یک الگو برای دختران جامعه ات و از سرگذشتت و تلاش هات در زندگی براشون میگی..

کلینت;1026025 نوشت:
ممنونم . خیلی لطف کردید که نظر خوبتون رو به من گفتید.

باسلام

گاهی شرایط به گونه هست که فرد ازاینکه یه دختر الگو باشه هم خسته میشه اینطور نیست Smile

حسرت اونایی رو میخوره که اون کاریی که ایشون انجام داده نداشتند ولی الان به نظر ایشون خیلی زندگی بهتری دارند Smile

ترجیح میدادید که یه فرد معمولی بودید با شرایط معمولی Smile

همچین حسی دارید؟

من نمیدونستم شما خواستگار دارید ...
اگر خواستگار دارید ؛ باید به دنبال این باشید که به نوعی مساله رو براشون تشریح کنید که مساله پدر و مادرتون ؛ از مساله شما مجزا هستش ؛ فکر میکنم صحبتهای جناب امید کامل بودند ؛ من فکر کردم شرایطش رو ندارید .

اگر شرایطش رو دارید و خواستگار دارید ؛ اصلا راهکارهایی که تاکنون بهتون گفتم رو بهشون توجه نکنید .

امید;1026027 نوشت:
با علم به آنْ برای خواستگاری اقدام نموده است.

باسلام

اکثرا شرایط این گونه افراد رو کسانی درک میکنند که خودشون هم تو همین شرایط باشند

مثلا یک آقا که خودش مشکلی نداره ولی تو خانواده مثلا پدری داره که اعتیاد داره

آیا این نوع انتخاب درسته ؟

یعنی داشتند یه مورد مشترک نا خوشایند

اللیل والنهار;1026039 نوشت:
باسلام

اکثرا شرایط این گونه افراد رو کسانی درک میکنند که خودشون هم تو همین شرایط باشند

مثلا یک آقا که خودش مشکلی نداره ولی تو خانواده مثلا پدری داره که اعتیاد داره

آیا این نوع انتخاب درسته ؟



سلام

به نظر من هم افرادی که با مشکل اعتیادِ یکی از بستگان درگیر بوده اند، همدیگر را بهتر درک می کنند.
چند سال پیش شنیدم یکی از دخترهای آشنایان که پدرش درگیر اعتیاد بود، ازدوا

ج کرده است. او به خواستگارش که در محیط کار با این خانم آشنا شده بود، گفته بود که پدرش گرفتار اعتیاد است. اتفاقا خواستگارش نیز گفته بود:«پدر من هم گرفتار اعتیاد است». آنها با هم ازدواج کردند و خدا را شکر زندگی خوبی دارند.
البته من نمی گویم این خانم حتماااا باید منتظر بماند مردی که در خانواده اش فردی معتاد است، به خواستگاری اش بیاید و خواستگاران دیگر را ردّ کند. نه.
پرسشگر محترم می تواند هر خواستگاری را بپذیرد؛ فقط باید چند
جلسه به تنهایی با خواستگار صحبت کند. بعد که خواستگار ویژگی های اخلاقیِ والایِ این دخترخانم را شناخت و دانست ایشان خانمی اهل زندگی است، قبل از معرفیِ خانواده اش، موضوع اعتیاد را با خواستگارش مطرح نماید و بگوید که «به شدت از سیگار متنفر است و هیچ گاه در زندگی لب به آن نزده است و همیشه به افراد دیگر توصیه می کند از آن دوری کنند؛ ولی در مورد اعتیاد پدر و برادرش نقشی ندارد و نمی تواند کاری کند و اگر خدا خواست و وارد زندگی مشترک شدند، حتما کاری می کند که پدر و برادرش نتوانند در زندگی آنها کوچک ترین دخالتی کنند؛ چنانکه تاکنون نیز آنها نتوانسته اند پرسشگر را با خود در اعتیاد همراه کنند».

کلینت;1025807 نوشت:
فوق لیسانس پژوهش هنر دانشگاه تهران هستم. فوق ممتاز خوشنویسی نستعلیق و نسخ دارم. یعنی عملا میشه سه تا فوق لیسانس.


در مورد پیداکردن کاری که مناسب با رشته تحصیلی تان باشد باید بگویم:

رشته هنر رشته ای است که فرد در آن دیر شناخته می شود؛ اما استاد هنر باید ناامید نشود و تلاش هایش را ادامه دهد. در زمینه خط، خوب به خاطر دارم پسر جوان اصفهانی چندین سال پیش می گفت:"من استاد خط هستم. یک جای کوچک اجاره کرده ام و در آن به کار تدریس مشغول هستم".
اگر تواناییِ اجاره کردنِ محلی برای آموزش ندارید، می توانید در ابتدا با آموزشگاه های هنری همکاری کنید. در ابتدای راه به احتمال زیاد درآمد زیادی به دست نمی آورید. اما پس از مدتی که شناخته شدید، می توانید به فکر یافتن محلی برای اجاره کردن و آموزش باشید. حتی می توانید به آموزشگاه بگویید:«من خودم تبلیغ می کنم و هنرآموز جذب می کنم». می توانید با مبالغی کم در شبکه های اجتماعی و اپلیکیشن هایی مانند:دیوار و شیپور تبلیغ کنید.
نمی دانم در کدام شهر زندگی می کنید. در تهران معمولا بیشتر از شهرهای دیگر از کلاس های خط استقبال می کنند. الان در آستانه تابستان هستیم و عده زیادی از دانش آموزان و دانش

جوها به دنبال پر کردن اوقات فراغت هستند. می توانید شما هم از این فرصت استفاده کنید.
اگر تلاش کنید، می توانید از هنر خود در زمینه های دیگر استفاده کنید. نمونه ای از به کارگیریِ خط در لباس را در تصویر زیر می بینید:

دوست من یک چیز دیگه هم گفتم براتون بنویسم .

به هر حال شرایط فعلی خانوادگی شما شرایط رو بد میکنه ؛ و شما هم باید به ایشون بگید ؛ حالا جلسه اول یا دوم نباشه ... به هر حال جلسه های سوم یا چهارم بهشون باید بگید ...

ببینید خودتون رو جای پسری بزارید که میخواد از دختری خواستگاری کنه ؛ ایشون پس از مدتی شرایط شما رو متوجه می شوند ؛ اولین سوالی که در درون ذهنشون شکل میگیره این هستش که ؛ ایشون چقدر در گیر مساله هست ؛ چقدر ایشون در درون این مساله غرق شده ؛ چقدر این مساله بر روی ایشون تاثیر گذاشته و ....

و به شما حتی فرصت دفاع هم داده نمیشه ؛ و اگر هم بخواهید دفاع کنید شاید نتونید کلمات خوب و مناسب پیدا کنید .

این آقا پسر اولین کاری که میکنند این هستش که میخواهند بیشتر شما رو بشناسند ؛ اولین چیزی که در ذهنشون چشمک میزنه این هستش که ...

چه مدت زمان در درون خانه هستید
به چه میزان ایشان بر روی شما تاثیر گذاشته اند
و ...

باید شما برای ایشون ثابت کنید که متفاوت هستید ...

من بهتون یک پیشنهاد میدم ...

اولین چیزی که آقایون از یک خانوم چک میکنند ؛ این هستش که چه عکس هایی از خودش در درون فضای مجازی میزاره ؛ تقریبا داریم در درون جامعه ای زندگی میکنیم که همه عکس هایی در درون فضای مجازی دارند . بهتون پیشنهاد میکنم .

1. حتما حتما حتما ... یک ورزش تخصصی رو شروع کنید ؛ مثلا بدبینتون ؛ مثلا تیر اندازی ؛ مثلا اسب سواری ؛ چیزی که بودجه تون بهش برسه ؛ و از فعالیت هاتون عکس بگیرید و بزارید در درون پیجتون .... میتونید طوری بزارید که صورتتون دیده نشه ؛ ولی حتما باید ورزش ؛ یک ورزش تخصصی باشه و با کلاس .

2. شما زبان بلد هستید ؛ کمی تقویتش کنید ؛ برید در جاهایی و آموزش رایگان بدید ؛ اگر تونستید چند تا عکس در این حالت از خودتون بگیرید و باز بزارید در درون فضای مجازی ؛ اینکه مثلا دارید در جایی زبان تدریس میکنید ؛ اینکه دارید در درون دانشگاه تدریس میکنید ؛ باز هم جنبه با کلاس بودن مساله خیلی مهم هست ؛ شاید خط اونقدر جذابیت نداشته باشه ؛ چیزی که کلاس داشته باشه و جایی که کلاس داشته باشه و مثلا زیرش بنویسید که میخواهم تا ابد دانش پژوه بمانم ؛

برای اون کسی که میخواد خواستگاری شما بیاد ؛ زمانهای خالی شما خیلی مهم هست و باید ثابت کنید که زمان خالی ندارید که در درون خانه بمونین ؛ و اگر شما مثلا 10 عکس ورزشی و 10 عکس با کلاس پژوهش محور داشته باشید ؛ مساله خانواده شما حل میشه ؛ این رو میتونم بهتون قول بدم .

و یک جیز دیگه ...
خانواده شما به هر حال خانواده شما هستند ؛ شما باز هم نیاز به حمایت های ایشان خواهید داشت ؛ هیچ وقت نزد ایشون از خانواده خودتون بد نگید ؛ این کار رو به شدت خراب میکنه ؛ بگید اونها متفاوت هستند و به علم و ورزش اهمیت کمتری می دهند ؛ اگر خواستند که در مورد پدرتون بیشتر اطلاعات بگیرند بگید که من در مورد این چیزها با پدرم صحبت نمیکنم و سعی میکنم احترامشون رو نگه دارم و زندگی خودم رو داشته باشم ؛ حتما حتما احترامشون رو نگه دارید و اونها رو خراب نکنید .

موفق باشید .

[="Times New Roman"][="Black"]

کلینت;1026023 نوشت:

خوب من اصلا این رو ندارم و نمیدونم باید چکار کنم.
واقعا فکر نمیکنم با دعا و ذکر درست بشه
چون قبلا خیلی مقید بودم به نماز شب و قران و ... اما بهتر که نمی شد مدام هم بدتر می شد.

ببینید یکی از اشتباهات خیلی از ما آدم ها اینه که فکر میکنیم حتما باید خیلی بریم توی معنویات تا گره های زندگیمون باز بشه

و یا اینکه اگر یه گناه بکنیم یا اشتباه بکنیم سریع باید تاوان پس بدیم و از حلقوم مون میکشن بیرون

در حالی که اصلا اینجوری نیست. همه ی این تلخی ها در اثر تفکرات غلط خودمون جذب زندگیمون میشن

شما ذکر و دعا و مناجات خودتون رو داشته باشید

در کنارش منطقی بودن و عاقل بودن رو تمرین کنید

اونوقت می بینید که چقدر عالی در حالی که مثل یه آدم معمولی نماز می خونید. خیلی عادی دعا میکنید. بدون اینکه نیاز باشه سیر و سلوک بکنید

غرق آرامش میشید.غرق منطق و عقلانیت میشید و تصمیمات درست و عاقلانه می گیرید و از زندگیتون لذت می برید[/][/]

جمع بندی

پرسش:

دخترخانمی 31 ساله هستم. در رشته پژوهش هنر مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم و در خوشنویسیِ خطّ نستعلیق و خطّ نسخ رتبه فوق ممتاز را کسب کرده ام. با وجود این، پدرم معتاد، به شدت دروغگو، رفیق باز و خسیس است. مادرم از مشکلات عصبی و وسواس رنج می برد و اخیرا به بیماری لوپوس مبتلا شده است. برادری دارم که سه سال از خودم بزرگ تر است. او نیز به ماده مخدر شیشه اعتیاد دارد و رفیق باز و اهل مشروبات الکلی است. به خاطر مشکلات خانوادگی، از دوران راهنمایی به خودکشی فکر می کردم. در این سال ها امکان اشتغال داشتم؛ اما با این تصوّر اشتباه که "بهتر است یک پسر به جا من سر کار برود"، به سر کار نرفتم. الان فقط در شغل هایی مانند: فروشندگی می توانم مشغول به کار شوم که با روحیه من تناسبی ندارد. در این سال ها به علت اعتیاد پدر و برادرم خواستگاران زیادی را از دست داده ام. به خاطر بیماری مادرم، از صبح تا شب، همه کارهای خانه را خودم انجام می دهم. با وجود این، برادرم به من می گوید:«وظیفه ات است که در خانه کار کنی». از نظر مالی در تنگنا هستم و مجبورم خیلی قناعت کنم. هیچ امیدی به زندگی ندارم. برای حلّ مشکلاتم لطفا مرا راهنمایی کنید.

پاسخ:

حرف های خانم جوانی را خواندم که از مشکلات زیادی رنج می برد. مشکلاتی که در گذشته و زمان حال، با آنها روبرو بوده و دست و پنجه نرم کرده است. صبح که از خواب بیدار می شود، چیزی در اطرافش نمی بیند که به او امید دهد. با خود آروز می کند که ای کاش اوضاعم تغییر کند. با خود فکر می کند ای کاش پدرم گرفتار اعتیاد نبود، دروغگو و رفیق باز و خسیس نبود؛ ای کاش مادرم وسواس نداشت؛ ای کاش روماتیسم مادرم خوب می شد؛ ای کاش برادرم گرفتار اعتیاد نبود؛ ای کاش رفیق باز نبود و ای کااااااش با من منصفانه رفتار می کرد و ای کاش های دیگر. مسلّما خیلی خوب بود اگر آرزوهایتان جامعه عمل می پوشید؛ اگر پدر و برادرتان اعتیادشان را ترک می کردند؛ اگر مادرتان سلامتش را باز می یافت و اگر کاری خوب با درآمدِ زیاد پیدا می کردید. وقتی به علتِ نرسیدن به آروزهایتان فکر می کنید، پدر و برادر و مادرتان را مقصّر می دانید. شاید کمی تقصیر را به گردن خودتان می اندازید. خیلی خوب بود اگر گذشته تان را عوض می کردید و دوباره آن گونه که دوست دارید گذشته تان را می نوشتید. بارها به خودکشی فکر کردید؛ اما خودکشی را چاره خلاصی از دست این مشکلات نمی دانید. دوست دارید دستی از غیب به سوی تان دراز می شد و مشکلات تان را به خوبی حلّ می کرد. اما...

من اصلا نمی خواهم شما را نصیحت کنم. من روانشناس و مشاور خانواده هستم. کارشناس اخلاق نیستم. واقعیت این است که تا زمانی که فکر کنید کلید حلّ مشکلات در دست دیگران است، مشکلات شما بدون حلّ باقی می مانند و چه بسا با گذشت زمان به آنها اضافه می شود. تا هنگامی که تصور کنید با تغییر پدر و برادر و مادرتان زندگیِ شما سر و سامان می گیرد، آش همان آش و کاسه همان کاسه است. تنها راه عوض کردن شرایطتان این است که خود را عوض کنید. الگوهای فکریِ خود را تغییر دهید تا تغییراتِ زندگیِ تان شروع شود. دست از سرزنش کردنِ پدر و برادر و مادرتان به خاطر اشتباهاتشان بردارید. آنها خود قربانی هستند؛ زیرا در اطرافشان کسی را نمی یافتند که راهنمایی شان کند. پدر و مادرتان با مطالبی که در کودکی یادگرفته اند، بهترین کاری که در ذهنشان بوده و از دستشان برمی آمده را در حقّ شما انجام داده اند. کمی پای درددلِ پدر و مادرتان بنشینید. اگر کمی قضاوت ها را کنار بگذارید و با همدلی به آنها گوش دهید، می فهمید در جوانیِ شان دچار چه مشکلاتِ سختی بوده اند و کسی را در اطرافشان نمی یافتند که کمکشان کند و راه درست را به آنها نشان دهد. سال ها پیش پای حرف هایِ پیرمردی نشسته بودم که از گذشته اش تعریف می کرد. می گفت:" در زمان جوانیِ ما رسم بود که در خلعتیِ داماد، کیسه تنباکو می گذاشتند". یعنی سیگارکشیدن یک رسمِ رایج بوده و همه انجام می داده اند. آیا فکر می کنید در آن شرایط کسی از ضررهای سیگار و تریاک به جوان های آن دوران چیزی می گفته است؟؟ پدر شما محصول آن شرایط است. برادرتان نیز از پدرش الگو گرفته و در دام اعتیاد گرفتار شده است. به جای نگاه کردنِ خشمگینانه، باید به پدر و برادرتان به چشم یک قربانی نگاه ترحم آمیز داشت. البته من نمی خواهم کارشان را توجیه کنم. من می خواهم خشمِ نهفته در وجودتان را تعدیل کنید و به جای آن احساسی مفیدتر را جایگزین نمایید.

اما چه باید انجام دهید تا به تدریج از این وضعیت خلاص شوید؟

ابتدا دست از غصه خوردن برای خود بردارید. نمی خواهم بگویم:«شرایطتان خیلی خوب است و باید قدر آن را بدانید؛ چون بدتر از آن هم ممکن است». خیرررررر. خوب است اگر شرایطتان آن قدر عوض شود که هر روز با اشتیاق از خواب بیدار شوید. برای تغییر شرایط خود ابتدا افکار اشتباه خود را تغییر دهید. همان گونه که امروز به این نتیجه رسیده اید که فکر «بهتر است یک پسر به جا من سر کار برود» اشتباه بوده، این فکر که «الان فقط در شغل هایی مانند: فروشندگی می توانم مشغول به کار شوم که با روحیه من تناسبی ندارد» نیز اشتباه است. درست است که شما تحصیل کرده هستید، ولی نباید انتظار داشته باشید که فقط در شغلی متناسب با تحصیلات تان مشغول کار شوید.

اتفاقاتی که برای شما می افتد، نتیجه اندیشه های شماست. اندیشه و افکاری که مدت های مدید در ذهن تان پرورش داده اید، وضعیتِ فعلی تان را رقم زده است. شاید فکر کنید که من شما را قضاوت می کنم و با قساوت قلب همه مشکلات را گردنِ شما می اندازم. نه؛ من می خواهم به شما یادآوری کنم که با عوض کردنِ افکارتان و جایگزین کردنِ افکارِ کارآمد به جای افکارِ اشتباه، می توانید سرنوشتِ زندگی تان را در دست بگیرید و وضعیت تان را به گونه ای که دوست دارید بنویسید. گذشته ها گذشته است. تنها خاطراتی از گذشته در ذهن شماست که همان ها باعث افکارِ ناکارآمدِ امروز شما می شود. شما نمی توانید گذشته و خاطراتش را تغییر دهید؛ اما افکارتان در دستان شماست. می توانید فقط افسوس بخورید و از گذشته درد و رنج بکشید؛ می توانید نگرش تان به گذشته را تغییر دهید و از آن درس بیاموزید. هر چند من قبول ندارم که همه گذشته شما تیره و تار بوده است. شما تحصیل کرده اید و درس خوانده اید. شما کارشناس ارشد هستید. این یک نقطه مثبت در گذشته شماست. این تحصیلات می فهماند که عمرتان را تلف نکرده اید و زحمت کشیده اید. با خود فکر کنید چقدر موانع و مشکلات را پشت سر گذاشتید تا تحصیلات تان را به این مرحله برسانید. آیا واقعا شما از پشت سر گذاشتنِ مشکلاتی که الان دارید، ناتوان هستید؟؟ چند نفر در حسرت تحصیلات شما هستند؟ چند نفر پشت آزمون ارشد گیر کرده اند؟ اما شما این آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشتید و تحصیلات ارشد را به اتمام رساندید. نمی خواهم بگویم:"ببین چقدر آدم بدبخت تر از تو هست؛ پس قدر بدان". نه. می خواهم بگویم:«ببینید که چقدر تلاش کردید و زحمت کشیدید و موانع زیادی را پشت سر گذاشتید؛ شما باز هم می توانید تلاش کنید، در کار فروشندگی یا هر کارِ مفیدِ دیگری موفق باشید و شرایطتان را بهبود ببخشید». نمی گویم وارد بازار کار شوید و در محیط های مردانه با قلدری رفتار کنید. نه. در محیط های زنانه که مناسب شأن و مقام یک خانم است، فعالیت نمایید. اگر کاری غیر از فروشندگی در محیط زنانه فعلا نمی یابید، به همان کار مشغول شوید. اگر خانم های فروشنده نباشند، خانم ها متدیّن چگونه لباس مناسب خود را تهیه کنند؟؟ روحیه شما با افکارتان شکل می گیرد. در همین محیط های زنانه می توانید روحیه خود را حفظ کنید و به راهتان ادامه دهید.

اگر بخواهید می توانید در کنار کار فروشندگی یا هر کار مفیدِ دیگری به تحصیل ادامه دهید و مطالعه را شروع کنید. اگر به کاری مشغول شوید و در کارتان خلاقیت به خرج دهید، می توانید از دانسته های خود در پیشرفتِ کارتان استفاده کنید و روز به روز موفق تر شوید. اگر بنشینید و فقط زانوی غم بغل کنید، تغییری در وضعیت تان رخ نمی دهد و مدام در همین حلقه و پیله گرفتار خواهید ماند. فکر شما آینده شما را می سازد. اگر فکرتان را تغییر دهید؛ عامل و مسبّبِ همان تغییری می شوید که می خواهید و آروزیش را دارید. در این صورت، شرایط به تدریج عوض می شود و روزی چشم باز می کنید و می بینید که شما راهنمای عده زیادی از جوانان شده اید. این یک فکر و خیالِ الکی و باطل نیست.

شما خانمی کدبانو هستید که آشپزی و خانه داری را به خوبی یادگرفته اید. این را از حرف هایتان فهمیدم، از همان حرف ها و درددل هایی که در سؤالتان نوشته اید. پس آیا شما توانایی ندارید؟؟!! خیررررررر. شما توانمندتر از آن چیزی هستید که تصور می کنید. شما می توانید در کنار کارِ در بیرون از خانه، به کارهای داخل خانه نیز رسیدگی کنید. متأسفانه مشکلات سال های گذشته باعث شده تواناییِ خود را دست کم بگیرید. شما اکنون با یک مسأله روبرو هستید؛ با این مسأله که «چطور می شود این وضعیت را عوض کنم؟؟ اصلا مگر ممکن است این وضعیت عوض شود؟؟». معنای این مسأله تنها این نیست که شما باید کاری انجام دهید؛ معنای این مسأله این است که ابتدا باید چیزی بیاموزید و سپس وارد عمل شوید.

ممکن است وقتی شروع به تلاش و کار برای تغییر اوضاع و رسیدن به موفقیت کنید، در ابتدا به موفقیت درخشانی نرسید یا حتی ممکن است دچار شکست شوید. در آن هنگام ممکن است با خود غصه بخورید و خودگویی های منفی دوباره سراغتان بیایند. اما با گفتنِ این حرف های منفی و ناکارآمد راهتان را سخت تر می کنید. به جای تکرارِ حرف های منفی و نامطلوب، به خود روحیه دهید و از نتایج و دست آوردهایِ تلاش های تان برای تلاش بیشتر نیرو بگیرید. اگر زمانی که اولین قدم ها را در زندگی برداشتید، اولین کلمات را روی کاغذ نوشتید، اولین امتحان های زندگی تان را دادید، با خود حرف های منفی را تکرار می کردید، هیچ وقت نمی توانستید راه بروید، بنویسید و به تحصیلات عالیه دست یابید. آن زمان با دیدن موفقیت های کوچک، خود را تشویق می کردید. چه شده که حالا خود را تشویق نمی کنید؟؟ اکنون نیز به این قوت قلب ها و تشویق های درونی نیاز دارید. بلکه نیازتان به تشویق های درونی بیشتر از گذشته است؛ زیرا شما اکنون در یک نقطه عطف قرار دارید که اگر آن را با تلاش و پشتکار طیّ کنید، سرنوشت آینده خود را رقم می زنید.

وقتی مردی مناسب برای خواستگاری از شما اقدام می کند، به هیچ وجه در جلسه اول خواستگاری، مسأله اعتیاد پدر و برادرتان را مطرح نکنید. پس از حداقلّ سه جلسه گفتگو و پذیرشِ یکدیگر از نظر ظاهری، عقلی، عاطفی، دینی و غیره مسأله اعتیاد پدر و برادرتان را در آخر مطرح نمایید و بگویید که «با این مسأله مخالف هستید؛ ولی چاره ای جز پذیرشِ آن ندارید و در زندگی لب به سیگار نزده اید و به شدت از آن متنفر هستید و به همه توصیه می کنید از سیگار دوری کنند؛ چه برسد به موادّ مخدر. در مورد اعتیاد پدر و برادرتان نیز نقشی ندارید و نمی توانید کاری کنید و اگر خدا خواست و وارد زندگی مشترک شدید، حتما استقلال خود را حفظ می کنید و کاری می کنید که پدر و برادرتان نتوانند در زندگی شما کوچک ترین دخالتی کنند؛ چنانکه تاکنون نیز شما در راهی که پدر و برادرتان می روند، وارد نشده اید». اگر اعتیاد پدرتان در حدّی است که خواستگار با کمی دقّت متوجه می شد، اصلا لازم نیست در جلسات خواستگاری به آن بپردازید؛ زیرا فردی که به خواستگاری تان آمده، شرایطِ پدرتان را پذیرفته است و با علم به آنْ برای خواستگاری اقدام نموده است.

زندگیِ خود را به هدفی مفید گره بزنید. تلاش کنید روز به روز به آن هدف نزدیک تر شوید. اگر گاهی در رؤیای موفقیت و زندگیِ شاد غرق می شوید، به جای تصوّر موفقیت نهایی و خیالبافی درباره زندگیِ رؤیایی، به راه های رسیدن به موفقیت و تلاش و کوشش برای محقّق کردنِ موفقت فکر کنید و آن را تصوّر نمایید. پژوهش ها نشان داده که تصویرسازیِ موفقیت نهایی، باعث کاهش انگیزه می شود. انگار مغز افراد با تصوّرِ رسیدن به هدف، دیگر قانع و ارضا می شود و دست از تلاش برمی دارد. اما اگر در مورد کار و تلاشْ تصویرسازیِ ذهنی کنید، انگیزه تان برای تلاش و کوشش بیشتر می شود.

مطمئن باشید که با تلاش مضاعف می توانید موفقیت هایی بیشتر از گذشته در کار و زندگی به دست آورید و روزی به فردی موفق در رشته خود تبدیل شوید.