جمع بندی پیشرفت یک دختر در زندگی

81 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
پیشرفت یک دختر در زندگی

سلام. مدتی هست که به عنوان خوانند خاموش مطالب سایتتون رو میخونم. با توجه به اینکه دیدم بخش مشاوره خیلی خوب به سوالات جواب میدن و راهنمایی های خوبی میکنن، تصمیم گرفتم سوالم رو بپرسم.

من خیلی خلاصه میگم . من متولد شهریور 67 هستم و 4 ماه دیگه 31 سالم تموم میشه. فوق لیسانس دارم. از زمان بچگی در دعوای بین والدین بودم. از نظر روحی به جای اینکه شخصیت قدرتمند و با اعتماد به نفسی تربیت بشم، شخصیت غصه خور و بیش از حد از خود گذشته و فروتن بار اومدم. پدرم اعتیاد داره و به شدت دروغ گو و رفیق باز و خسیس هست. مادرم هم ناراحتی روحی و عصبی و وسواس داره. چند سال هست روماتیسم داره و الان جدیدا به لوپوس هم دچار شده. برادرم هم اعتیاد به شیشه داره و مشروب خور و رفیق بازه و از من سه سال بزرگتره. پدر و برادرم تقیدات دینی ندارن.

متاسفانه به دلیل جو بد خانوادگی از همان دوران راهنمایی ، به خودکشی مدام فکر میکردم. متاسفانه نتونستم هیچ برنامه و هدف مشخصی رو در زندگی برای خودم تعیین کنم. استعدادهای زیادی داشتم که نتونستم هیچ کدومشون رو شکوفا کنم. بخاطر مشکلات روحی و روانی که داشتم متاسفانه دو ساله که به بیماری افتادگی دریچه قلبی دچار شدم اما به کسی نگفتم. از این زندگی خسته شدم. حس میکنم درون یک حلقه گرفتار شدم و نمیتونم از ش خارج بشم.

امکان اشتغال قبلا داشتم اما به این تصور اشتباه که بهتره به جای من یک پسر سر کار بره و زندگیش رو بچرخونه ، نرفتم. الان دیگه امکان اشتغال ندارم مگر در شغلهایی مثل فروشندگی و ... که مناسب روحیات من نیستند.

امکان ازدواج به وفور داشتم اما پدر و برادرم خرابشون میکردند.

خسته شده ام. صبح ها که از خواب بیدار میشم با توجه به بیماری مادر، میشورم و میپزم و میخرم و میارم اما ذره ایی به زندگی امید ندارم. کتاسفانه با وجود زحمتی که میکشم برادرم میگه وظیفته باید مثل خر کار کنی تا جونت دربیاد. اگر هم نخوام کار کنم مادرم به زحمت میافته و بیماریش شدید میشه.

دوست هم دارم اما نه میتونم درد دل کنم نه اینکه زیاد ببینمشون چون متاهل اند و بچه دارند و خودشون مشکلات زیاد دارند. مدتهاست ، که با هیچ کس صمیمانه و دوستانه نتونستم بشینم و حرف بزنم. به شکل وجشتناکی حدود 5 ساله که ساکت شده ام.

رانندگی کردن رو خیلی دوست داشتم و یکی از نقاط قوت من بود و تبحر خاصی داشتم که 2 سال هست برادرم ماشین رو از من گرفته و نمیگذاره من دست بهش بزنم و همین باعث شده خیلی ترسو بشم.

2 سال هم رفتم پیش روانپزشک و دارو صرف کردم و همزمان پیش روانشناس اما متاسفانه هردو شون گفتن که باید شرایط اطرافیانت تغییر کنه تا بتونی تغییر کنی و کاری دیگه از دست ما بر نمیاد.
از نظر مالی هم در تنگنا هستم و خیلی قناعت میکنم و گاهی ماه رو با 5 هزار تومن میگذرونم. دنبال کار خیلی رفتم اما متاسفانه شرایطشون مناسب نیست. حتی ماهها کارهای با حقوق کم انجام دادم به امید پیشرفت و یا مفید بودن که بیشتر احساس شکست و سرخوردگی کردم.

نمیدونم باید چکار کنم. هر روز که از خواب پا میشم ، متاسف هستم که هنوز داخل این زندگی ام.

[TABLE="width: 700, align: center"]

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]
[TD="align: center"][/TD]
کارشناس بحث: استاد امیـد

[TD][/TD]

[/TABLE]

کلینت;1024816 نوشت:
سلام. مدتی هست که به عنوان خوانند خاموش مطالب سایتتون رو میخونم. با توجه به اینکه دیدم بخش مشاوره خیلی خوب به سوالات جواب میدن و راهنمایی های خوبی میکنن، تصمیم گرفتم سوالم رو بپرسم.

سلام علیکم
حرف های خانم جوانی را خواندم که از مشکلات زیادی رنج می برد. مشکلاتی که در گذشته و زمان حال، با آنها روبرو بوده و دست و پنجه نرم کرده است. صبح که از خواب بیدار می شود، چیزی در اطرافش نمی بیند که به اوامید دهد. با خود آروز می کند که ای کاش اوضاعم تغییر کند. با خود فکر می کند ای کاش پدرم گرفتار اعتیاد نبود، دروغگو و رفیق باز و خسیس نبود؛ ای کاش مادرم وسواس نداشت؛ ای کاش روماتیسم مادرم خوب می شد؛ ای کاش برادرم گرفتار اعتیاد نبود؛ ای کاش رفیق باز نبود و ای کااااااش با من منصفانه رفتار می کرد؛ ای کاش از شرّ بیماری افتادگیِ دریچه قلب خلاص می شدم و ای کاش های دیگر.

مسلّما خیلی خوب بود اگر آرزوهایتان جامعه عمل می پوشید؛ اگر پدر و برادرتان اعتیادشان را ترک می کردند؛ اگر مادرتان سلامتش را باز می یافت و اگر کاری خوب با درآمدِ زیادی پیدا می کردید. وقتی به علتِ نرسیدن به آروزهایتان فکر می کنید، پدر و برادر و مادرتان را مقصّر می دانید. شاید کمی تقصیر را گردن خودتان می اندازید. خیلی خوب بود اگر گذشته تان را عوض می کردید و دوباره آن گونه که دوست دارید گذشته خود را می نوشتید. بارها به خودکشی فکر کردید؛ اما خودکشی را چاره خلاصی از دست این مشکلات نمی دانید. دوست دارید دستی از غیب به سوی تان دراز می شد و مشکلات تان را به خوبی حلّ می کرد. اما...

من اصلا نمی خواهم شما را نصیحت کنم. من روانشناس و مشاور خانواده هستم. کارشناس اخلاق نیستم.

واقعیت این است که تا زمانی که فکر کنید کلید حلّ مشکلات در دست دیگران است، مشکلات شما بدون حلّ باقی می مانند و چه بسا با گذشت زمان به آنها اضافه می شود. تا هنگامی که تصور کنید با تغییر پدر و برادر و مادرتان زندگیِ شما سر و سامان می گیرد، آش همان آش و کاسه همان کاسه است. تنها راه عوض کردن شرایطتان این است که خود را عوض کنید. الگوهای فکریِ خود را تغییر دهید تا تغییراتِ زندگیِ تان شروع شود. دست از سرزنش کردنِ پدر و برادر و مادرتان به خاطر اشتباهاتشان بردارید. آنها خود قربانی هستند؛ زیرا در اطرافشان کسی را نمی یافتند که راهنمایی شان کند. پدر و مادرتان با مطالبی که در کودکی یادگرفته اند، بهترین کاری که در ذهنشان بوده و از دستشان برمی آمده را در حقّ شما انجام داده اند. کمی پای درددلِ پدر و مادرتان بنشینید. اگر کمی قضاوت ها را کنار بگذارید و با همدلی به آنها گوش دهید، می فهمید در جوانیِ شان دچار چه مشکلاتِ سختی بوده اند و کسی را در اطرافشان نمی یافتند که کمکشان کند و راه درست را به آنها نشان دهد. سال ها پیش پای حرف هایِ پیرمردی نشسته بودم که از گذشته اش تعریف می کرد. می گفت:" در زمان جوانیِ ما رسم بود که در خلعتیِ داماد، کیسه تنباکو می گذاشتند". یعنی سیگارکشیدن یک رسمِ رایج بوده و همه انجام می داده اند. آیا فکر می کنید در آن شرایط کسی از ضررهای سیگار و تریاک به جوان های آن دوران چیزی می گفته است؟؟ پدر شما محصول آن شرایط است. برادرتان نیز از پدرش الگو گرفته و در دام اعتیاد گرفتار شده است. به جای نگاه کردنِ خشمگینانه، باید به پدر و برادرتان به چشم یک قربانی نگاه ترحم آمیز داشت. البته من نمی خواهم کارشان را توجیه کنم. من می خواهم خشمِ نهفته در وجودتان را تعدیل کنید و به جای آن احساسی مفیدتر را جایگزین نمایید.

اما چه باید انجام دهید تا به تدریج از این وضعیت خلاص شوید؟

ابتدا دست از غصه خوردن برای خود بردارید. نمی خواهم بگویم:«شرایطتان خیلی خوب است و باید قدر آن را بدانید؛ چون بدتر از آن هم ممکن است». خیرررررر. خوب است اگر شرایطتان آن قدر عوض شود که هر روز با اشتیاق از خواب بیدار شوید. برای تغییر شرایط خود ابتدا افکار اشتباه خود را تغییر دهید. همان گونه که امروز به این نتیجه رسیده اید که فکر «بهتره به جای من یک پسر سر کار بره...» اشتباه بوده، این فکر که « امکان اشتغال ندارم مگر در شغلهایی مثل فروشندگی و ... که مناسب روحیات من نیستند» نیز اشتباه است. درست است که شما تحصیل کرده هستید، ولی نباید انتظار داشته باشید که فقط در شغلی متناسب با تحصیلات تان مشغول کار شوید. بزرگ ترین و عزیزترین شخصِ تاریخ بشریت، کسی که محبوب تر از او نزد خداوند متعال نیست، حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای قبیله بنی سعد چوپانی کردند. ایشان در جوانی برای گذران زندگی، به نزد حضرت خدیجه (سلام الله علیها) رفتند و مقداری پول به عنوان سرمایه گرفتند و به سفرهای تجاری رفتند. آیا تجارت و چوپانی مناسب روحیه آن حضرت بود؟ اگر به کار فروشندگی مشغول شوید، با افراد زیادی برخورد می کنید و می توانید مطالب مفیدی بیاموزید. نمی دانم در چه رشته ای تحصیل کرده اید. هر فرد تحصیل کرده ای اگر خوب دقت کند، می تواند در محیط فروشندگی برای خود چیزهای جدید بیاموزد. قبلا در یکی از موضوعات گفته ام که مدتی ناظر ذبح شرعی بودم و در محیطی پر از خون کار کرده ام. مدتی هم در کافی نتِ یکی از آشنایانم کار کردم. در همین زمان ها مطالب واقعا به دردبخوری یاد گرفتم. سال گذشته روی صندلیِ داغ دوستان در کلبه فیروزه ای نشستم. یکی از کاربرها تصویر یک نوع پاستا را فرستاد و از من خواست نام آن را بگویم:

http://www.askdin.com/showthread.php?t=22146&page=1749#17490

خدا را شکر در ظرف شش دقیقه پاسخ این کاربر محترم را ارسال کردم.

http://www.askdin.com/showthread.php?t=22146&page=1750#17492

این از موهبت های کار در آن کافی نت بود.

ادامه دارد...

کلینت;1024816 نوشت:
نمیدونم باید چکار کنم. هر روز که از خواب پا میشم ، متاسف هستم که هنوز داخل این زندگی ام.

اتفاقاتی که برای شما می افتد، نتیجه اندیشه های شماست. اندیشه و افکاری که مدت های مدید در ذهن تان پرورش داده اید، وضعیتِ فعلی تان را رقم زده است. شاید فکر کنید که من شما را قضاوت می کنم و با قساوت قلب همه مشلات را گردنِ شما می اندازم. نه؛ من می خواهم به شما یادآوری کنم که با عوض کردنِ افکارتان و جایگزین کردنِ افکارِ کارآمد به جای افکارِ اشتباه می توانید سرنوشتِ زندگی تان را در دست بگیرید و وضعیت تان را به گونه ای که دوست دارید بنویسید. گذشته ها گذشته است. تنها خاطراتی از گذشته در ذهن شماست که همان ها باعث افکارِ ناکارآمدِ امروز شما می شود. شما نمی توانید گذشته و خاطراتش را تغییر دهید؛ اما افکارتان در دستان شماست. می توانید فقط افسوس بخورید و از گذشته درد و رنج بکشید؛ می توانید نگرش تان به گذشته را تغییر دهید و از آن درس بیاموزید. هر چند من قبول ندارم که همه گذشته شما تیره و تار بوده است. شما تحصیل کرده اید و درس خوانده اید. شما کارشناس ارشد هستید. این یک نقطه مثبت در گذشته شماست. این تحصیلات می فهماند که عمرتان را تلف نکرده اید و زحمت کشیده اید. با خود فکر کنید چقدر موانع و مشکلات را پشت سر گذاشتید تا تحصیلات تان را به این مرحله برسانید. آیا واقعا شما از پشت سر گذاشتنِ مشکلاتی که الان دارید، ناتوان هستید؟؟ چند نفر در حسرت تحصیلات شما هستند؟ چند نفر پشت آزمون ارشد گیر کرده اند؟ اما شما این آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشتید و تحصیلات ارشد را به اتمام رساندید. نمی خواهم بگویم:"ببین چقدر آدم بدبخت تر از تو هست؛ پس قدر بدان". نه. می خواهم بگویم:«ببینید که چقدر تلاش کردید و زحمت کشیدید و مانع های زیادی را پشت سر گذاشتید؛ شما باز هم می توانید تلاش کنید، در کار فروشندگی یا هر کارِ مفیدِ دیگری موفق باشید و شرایطتان را بهبود ببخشید». نمی گویم وارد بازار کار شوید و در محیط های مردانه با قلدری رفتار کنید. نه. در محیط های زنانه که مناسب شأن و مقام یک خانم است، فعالیت نمایید. اگر کاری غیر از فروشندگی در محیط زنانه فعلا نمی یابید، به همان کار مشغول شوید. اگر خانم های فروشنده نباشند، خانم ها متدیّن چگونه لباس مناسب خود را تهیه کنند؟؟ روحیه شما با افکارتان شکل می گیرد. در همین محیط های زنانه می توانید روحیه خود را حفظ کنید و به راهتان ادامه دهید.

اگر بخواهید می توانید در کنار کار فروشندگی یا هر کار مفیدِ دیگری به تحصیل ادامه دهید و مطالعه را شروع کنید. اگر به کاری مشغول شوید و در کارتان خلاقیت به خرج دهید، می توانید از دانسته های خود در پیشرفتِ کارتان استفاده کنید و روز به روز موفق تر شوید. اگر بنشینید و فقط زانوی غم بغل کنید، تغییری در وضعیت تان رخ نمی دهد و مدام در همین حلقه و پیله گرفتار خواهید ماند. فکر شما آینده شما را می سازد. اگر فکرتان را تغییر دهید؛ عامل و مسبّبِ همان تغییری می شوید که می خواهید و آروزیش را دارید. در این صورت، شرایط به تدریج عوض می شود و روزی چشم باز می کنید و می بینید که شما راهنمای عده زیادی از جوانان شده اید. این یک فکر و خیالِ الکی و باطل نیست.

شما خانمی کدبانو هستید که آشپزی و خانه داری را به خوبی یادگرفته اید. این را از حرف هایتان فهمیدم، از همان حرف ها و درددل هایی که در سؤالتان نوشته اید. پس آیا شما توانایی ندارید؟؟!! خیررررررر. شما توانمندتر از آن چیزی هستید که تصور می کنید. شما می توانید در کنار کارِ در بیرون از خانه، به کارهای داخل خانه نیز رسیدگی کنید. متأسفانه مشکلات سال های گذشته باعث شده تواناییِ خود را دست کم بگیرید. شما اکنون با یک مسأله روبرو هستید؛ با این مسأله که «چطور می شود این وضعیت را عوض کنم؟؟ اصلا مگر ممکن است این وضعیت عوض شود؟؟». معنای این مسأله تنها این نیست که شما باید کاری انجام دهید؛ معنای این مسأله این است که ابتدا باید چیزی بیاموزید و سپس وارد عمل شوید.

ممکن است وقتی شروع به تلاش و کار برای تغییر اوضاع و رسیدن به موفقیت کنید، به موفقیت درخشانی در ابتدا نرسید یا حتی ممکن است دچار شکست شوید. در آن هنگام ممکن است با خود غصه بخورید و خودگویی های منفی دوباره سراغتان بیایند؛ چنان که هم اکنون نیز دچار خودگویی های منفی هستید؛ گفته اید:«هر روز که از خواب پا میشم، متاسف هستم که هنوز داخل این زندگی ام». اما با گفتنِ این حرف های منفی و ناکارآمد راهتان را سخت تر می کنید. به جای تکرارِ حرف های منفی و نامطلوب، به خود روحیه دهید و از نتایج و دست آوردهایِ تلاش های تان برای تلاش بیشتر نیرو بگیرید.

اگر زمانی که اولین قدم ها را در زندگی برداشتید، اولین کلمات را روی کاغذ نوشتید، اولین امتحان های زندگی تان را دادید، با خود حرف های منفی را تکرار می کردید، هیچ وقت نمی توانستید راه بروید، بنویسید و به تحصیلات عالیه دست یابید. آن زمان با دیدن موفقیت های کوچک، خود را تشویق می کردید. چه شده که حالا خود را تشویق نمی کنید؟؟ اکنون نیز به این قوت قلب ها و تشویق های درونی نیاز دارید. بلکه نیازتان به تشویق های درونی بیشتر از گذشته است؛ زیرا شما اکنون در یک نقطه عطف قرار دارید که اگر آن را با تلاش و پشتکار طیّ کنید، سرنوشت آینده خود را رقم می زنید.

زندگیِ خود را به هدفی مفید گره بزنید. تلاش کنید روز به روز به آن هدف نزدیک تر شوید. اگر گاهی در رؤیای موفقیت و زندگیِ شاد غرق می شوید، به جای تصوّر موفقیت نهایی و خیالبافی درباره زندگیِ رؤیایی، به راه های رسیدن به موفقیت و تلاش و کوشش برای محقّق کردنِ موفقت فکر کنید و آن را تصوّر نمایید. پژوهش ها نشان داده که تصویرسازیِ موفقیت نهایی باعث کاهش انگیزه می شود. انگار مغز افراد با تصوّرِ رسیدن به هدف، دیگر قانع و ارضا می شود و دست از تلاش برمی دارد. اما اگر در مورد کار و تلاشْ تصویرسازیِ ذهنی کنید، انگیزه تان برای تلاش و کوشش بیشتر می شود.

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]وعده ای که خداوند داده :
إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملتي) را تغيير نمي‏دهد مگر آنكه آنها خود را تغيير دهند

اما این وعده چقدر معتبره ؟ چقدر میشه روی حرف خدا حساب کرد ؟

خود خدا گفته:
إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ ﴿۹﴾

قطعا خداوند در وعده [خود] خلاف نمى ‏كند (۹)

اینایی که به شما گفتم تجربیات شخصی خودم هست و خودم نتایجش رو دیدم و جزو قوانین این عالم است

اما چجوری سرنوشت خودمون رو تغییر بدیم ؟ باید امپراطوری تشکیل بدیم ؟ باید دست به کارهای محیر العقول بزنیم ؟

نه اصلا. فقط کافیه به آنچه می دانید و به آنچه می توانید عمل کنید.

شما نمی دونید آینده چی میشه. چه اتفاقاتی میفته. آیا این مسیر به موفقیت ختم میشه یا نه. نیاز هم نیست بدونید

شما فقط باید به آنچه می دانید و می توانید عمل کنید.

یعنی از کارهای کوچک و سبک شروع کنید

مثلا از فردا روزی بیست دقیقه تمرین کنید افکار مثبت رو جایگزین افکار منفی کنید

به مرور زمان خواهید دید که مسئولیت باقی بخش ها را و باز شدن دروازه های جدید موفقیت را خداوند به عهده می گیرد

و این تضمینی و قطعی است. یعنی شما هزاربار هم شکست بخورید و از صفر شروع کنید

توی هر هزار بار متوجه کمک ها و امداد های غیبی خداوند خواهید شد

الان خداوند گشایشی در زندگی شما ایجاد کرده و کارشناس دینی شریف و متعهدی را سر راهتان قرار داده

و خیالتان راحت است که مانند برخی مشاوران شما را فریب نخواهد داد و شما را به مسیر درست هدایت خواهد کرد

حال شما فقط باید کم کم به این راهنمایی ها عمل کنید و به هیچ عنوان خودتان را زیر فشار قرار ندهید

تصور نکنید معنای حرفهای من این است که حالا که خداوند شما را در مسیر درست قرار داده

پس شما باید از فردا از پس هرکاری بر بیایید.

وظیفه شما در این مسیر آهسته و پیوسته عمل کردن است.

آهسته آهسته آهسته + پیوسته پیوسته پیوسته = موفقیت موفقیت موفقیت[/][/][/]

1. از خانواده ات جدا شو
2. اگر تهران نیستی برو تهران
3. با آقایی آشنا شو و دو سال باهاش زندگی کن و ازش بخواه برات خونه رهن و اجاره کنه
4. در این دو سال کار کن و‌پول پیش خونه ات رو در بیار
5. بعد از این دو سال ؛ خونه ات رو بگیر
6. سعی کن در کارت پیشترفت کنی
6. اگر آدم خوبی بود باهاش بمون وگرنه جدا شو
7 منتظر فرصت خوب برای ازدواج باش

فرشته برمیگردد;1025671 نوشت:
3. با آقایی آشنا شو و دو سال باهاش زندگی کن و ازش بخواه برات خونه رهن و اجاره کنه
4. در این دو سال کار کن و‌پول پیش خونه ات رو در بیار
5. بعد از این دو سال ؛ خونه ات رو بگیر
6. سعی کن در کارت پیشترفت کنی
6. اگر آدم خوبی بود باهاش بمون وگرنه جدا شو

سلام

به خاطر مشارکت تان در این موضوع صمیمانه تشکر می کنم.
می دانم قصد دارید به پرسشگر کمک کنید؛ اما این نوع توصیه ممکن است نتیجه عکس داشته باشد و پرسشگر را از چاله به چاه بیفکند.
راهی که شما پیشنهادکرده اید، در حقیقت توصیه به ازدواج سفید است. برای آنکه با چشم خود ببینید چگونه ازدواج سفید می تواند باعث به هدر رفتنِ پنج سال از زندگیِ یک خانم شود، حرف های پرسشگر در آدرس زیر را بخوانید:

http://www.askdin.com/showthread.php?t=65107

کلینت;1024816 نوشت:
الان دیگه امکان اشتغال ندارم مگر در شغلهایی مثل فروشندگی و ... که مناسب روحیات من نیستند.

شاید با خواندنِ این مطلب که گفتم:

امید;1025660 نوشت:
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای قبیله بنی سعد چوپانی کردند. ایشان در جوانی برای گذران زندگی، به نزد حضرت خدیجه (سلام الله علیها) رفتند و مقداری پول به عنوان سرمایه گرفتند و به سفرهای تجاری رفتند. آیا تجارت و چوپانی مناسب روحیه آن حضرت بود؟

با خود گفته باشید:« پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مرد بود؛ ولی من زن و ظریف هستم. کار فروشندگی در شأن یک زن نیست». در پاسخ به این نظر می گویم:

فروشندگی در محیط زنانه مخالف شأن یک خانمِ محترم نیست. در زمان پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خانمی به نام «زینب» بود که او را «حولاء عطرفروش» صدا می زدند. این خانم عطرفروشی می کرد و گاهی برای فروش عطر به خانه حضرت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می رفت. اگر فروشندگی در شأن یک خانمِ مسلمان نباشد، پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حولاء را از این کار نهی می نمود. در صورتی که چنین چیزی از آن حضرت نقل نشده است.

امید;1025682 نوشت:
سلام

به خاطر مشارکت تان در این موضوع صمیمانه تشکر می کنم.
می دانم قصد دارید به پرسشگر کمک کنید؛ اما این نوع توصیه ممکن است نتیجه عکس داشته باشد و پرسشگر را از چاله به چاه بیفکند.
راهی که شما پیشنهادکرده اید، در حقیقت توصیه به ازدواج سفید است. برای آنکه با چشم خود ببینید چگونه ازدواج سفید می تواند باعث به هدر رفتنِ پنج سال از زندگیِ یک خانم شود، حرف های پرسشگر در آدرس زیر را بخوانید:

http://www.askdin.com/showthread.php?t=65107

سلام ...
خسته نباشید جناب امید ؛ خدا قوت .

ببینید ...
در اینگونه کلام من نمیخوام از برچسب گذاری استفاده کنم ؛ کافی بود من به ایشون میگفتم که صیغه محرمیت هم بخونید ... و بعدش شما دیگه لفظ " ازدواج سفید " رو به کار نمی بردید .

به نظر من اگر ازدواج سفید خوب پیاده سازی بشه ؛ طرفین در درونش مقید به آداب و اخلاق و رفتار باشند ؛ بهره وری اون از صدتا ازدواچ هم بهتر و مفید تر هستش . ثانیا مگر من گفتم که صیغه بخونند یا نخونند ؛ من به ایشون راهکار دادم و بدیهی هستش که هنر پیاده سازی یک راهکار ؛ گاها از خود اون راهکار مهمتر هستش .

الان طبق آمار رسمی از هر 3 تا ازدواج یکیش به طلاق می انجامه ... حالا بیایم و به مردم بگیم که مردم ازدواج نکنید ... چون عقلا چیزی که 66 درصد احتمال شکست در درونش وجود داره ... کاری اشتباه هستش .

و اما چرا من به ایشون این جواب رو دادم .

1. ببینید ایشون نمیتونند در درون اون خونه ازدواجی سالم داشته باشند ( ایشون فوق لیسانس هستند ) ؛ این بدیهی هستش ؛ ثانیا از برادر و پدرشون هم اثر جانبی دریافت میکنند و نمیتونند تغییر کنند ؛ به نظر من هیچ راهکار دیگه ای ندارند و باید از خونه خارج بشوند .

2. در درون شرایط فعلی هیچ فرصتی برای ایشون وجود نداره ؛ مهمترین پارمتر رشد ؛ فرصت هستش ؛ و ایشون تا نتونه دایره فرصتهاش رو بزرگتر کنه ؛ امکان این رو پیدا نمیکنه که بتونه رشد کنه ؛ بنابراین باید به دنبال راهی برای افزایش فرصتهاش باشه .

3. ولی همونطور که شما هم گفتید ؛ منطقا یک طرف این ماجرا تهدید هست ؛ و همیشه من وقتی بخوام کاری رو انجام بدم ؛ هم فرصتها رو میبینم و هم تهدیدها ؛ اگر تونستم تهدیدهای مساله رو مدیریت کنم ؛ اون کار رو انجام میدم و اگر نتونستم ؛ اون کار رو انجام نمی دم .

4. ( با عرض معذرت از شما و تمامی دوستان ) ... من وبلاگ افراد زیادی رو میخوندم که دوست پسر داشتند و بعد از مدتی ؛ اون پسر بهشون تجاوز کرده و این امر باعث شده که بکارتشون رو از دست بدهند ؛ بلا استثتا اکثر این افراد بعد از مدتها از اون پسر تشکر میکردند ؛ اینکه اون رو وارد دنیای جدیدی کرده ؛ اینکه آزادی رو تجربه کرده اند ؛ اینی که همش مواظب باشند ؛ آخر سرش هم می بینند سنشون شده 40 سال ؛ تنها هنری هم که کرده اند این بوده که باکره ایشون رو حفظ کرده اند ؛

الان خیلی از آقایون هم دیگه این چیزها براشون مهم نیست و تنها چیزی که براشون مهم هست این هستش که طرف مقاباشون یک انسان باشه ؛ انسانی که بالغ شده باشه ؛ انسانی که در اجتماع بوده باشه و از بودن در کنارش شاد باشند .

5. اینی که این مساله رو چجوری پیاده سازی میکنند خوب خیلی مهم هستش . ولی این رو هم باید شما به ایشون میگفتید که ایشون داره سنشون میره بالا ؛ الان تقریبا 31 سالشون هست ؛ و نشستن و کاری نکردن ؛ بدترین کار ممکن هست ؛ چون هیچ فرصتی ایجاد نمیکنه و روز به روز داره تهدید هم میشه ... تهدیدی که به هیچ مدلی نمیتونند مدیریتش کنند .

6. به هر حال به نظره من ایشون هم باید بتونند محیطشون رو تغییر بدهند ؛ هم باید بتونند فرصتهای زیادی برای خودشون ایجاد کنند ؛ این دو تا مساله باید هستش ؛ اگر یکیش رو نتونند پیاده سازی کنند مساله همینجوری باقی میمونه .

فرشته برمیگردد;1025671 نوشت:
1. از خانواده ات جدا شو
2. اگر تهران نیستی برو تهران
3. با آقایی آشنا شو و دو سال باهاش زندگی کن و ازش بخواه برات خونه رهن و اجاره کنه
4. در این دو سال کار کن و‌پول پیش خونه ات رو در بیار
5. بعد از این دو سال ؛ خونه ات رو بگیر
6. سعی کن در کارت پیشترفت کنی
6. اگر آدم خوبی بود باهاش بمون وگرنه جدا شو
7 منتظر فرصت خوب برای ازدواج باش

سلام

فرشته جان این طور که شما گفتی تنها راه پیشرفت یک دختر را درگرو اشناشدن با مردها می دانی
یعنی دختر فقط در این صورت پیشرفت می کند که با یک مردی باشد

این هرگز درست نیست
ایشان می توانند بدون اتکا به مردان به تنهایی هم پیشرفت داشته باشند

و پیشرفت به این صورت خیلی تضمین شده تر هست تا اشنایی با مردان که فقط دنبال فرصت طلبی هستند

سلام شب شما بخیر. متشکرم از اینکه وقت خودتون رو در اختیار من قرار دادید. پیام شما رو مطالعه کردم. مطالبی براتون میفرستم لطفا بخونید.

امید;1025660 نوشت:
واقعیت این است که تا زمانی که فکر کنید کلید حلّ مشکلات در دست دیگران است، مشکلات شما بدون حلّ باقی می مانند و چه بسا با گذشت زمان به آنها اضافه می شود. تا هنگامی که تصور کنید با تغییر پدر و برادر و مادرتان زندگیِ شما سر و سامان می گیرد، آش همان آش و کاسه همان کاسه است. تنها راه عوض کردن شرایطتان این است که خود را عوض کنید. الگوهای فکریِ خود را تغییر دهید تا تغییراتِ زندگیِ تان شروع شود. دست از سرزنش کردنِ پدر و برادر و مادرتان به خاطر اشتباهاتشان بردارید. آنها خود قربانی هستند؛ زیرا در اطرافشان کسی را نمی یافتند که راهنمایی شان کند. پدر و مادرتان با مطالبی که در کودکی یادگرفته اند، بهترین کاری که در ذهنشان بوده و از دستشان برمی آمده را در حقّ شما انجام داده اند. کمی پای درددلِ پدر و مادرتان بنشینید.

الگوهای فکری من مقصر دانستن بی جهت والدین نیست. ببینید من در این خانواده مورد شکنجه روحی قرار گرفته ام. شما فکر میکنید من چطور درس خوانده ام. چطور عین این 18 سال را شاگرد اول بوده ام؟ خاده شاهده شبها من تا صبح بیدار بودم چه فشارها که بخودم نیاوردم ، تو سرمای استخون سوز زمستون من ساعت 5 صبح تو تاریکی با سرویسی که کارگرهای مرد کارخونه رو میبرد میرفتم یک شهر دیگه تا در مدرسه درس بخونم. از زمان بچگی برای تمام زحمتهایی که کشیدم هییچ پشتوانه روحی نداشتم. یکبار تشویق نشدم. بر عکس ، در جمع های خانوادگی مدام توی سر من میزدند جلوی همه که این 20 اش شده 19.5.

چرا من نباید پدر و مادر خودم رو سرزنش کنم؟ ؟ چرا باید خودم رو سرزنش کنم؟ به خدا از بس خودم رو سرزنش کردم به اینجا رسیدم، اعتماد به نفسم زیر صفر اومده. هر اشتباهی که میکنم اینقدر خودم رو سرزنش میکنم که حد نداره.

من خواستگارانی که داشتم اینقدر خوب بودند که اصلا باورتون نمیشه که کسی اینهمه خواهان عالی داشته باشه. اما همه اونها تاکید میکنم همه شون بعد از پسندیدن من ، وقتی خانوادمو دیدن گذاشتن و رفتن. الان من اینجا چه کسی رو باید مقصر بدونم؟ الان من اینقدر تنهام که با هیچچ فامیلی رفت و آمد خانوادگی نداریم. من عاطفه خودم رو کجا خرج کنم؟ من احساس اینکه یک کسی ولو دختر عموم رو دوست داشته باشم باید کجا پاسخ بدم؟

در مورد درد دل پدر و مادر تورا به خدا هیچی نگید. به خدا که هیچ وقت نمیبخشمون که با من درد دل میکردند. ما از وقتی بچه بودیم روزی نبود که یکی از اینها ما را چند ساعت کنار نکشه و از بدبختی های خودش و ظلمهایی که اون یکی کرده چیزی نگه. یک جایی خوندم که این عین تجاوز روحی به کودک هست. شما که میگید افکارت رو تغییر بده، باشه من قبول دارم شما درست میگید اما من چطوری افکارم روتغییر بدم؟ من مادرم مریض بود ف هر کاری میکردم نمیرفت دکترف میگفت میخوام بمیرم از دست شما راحت بشم. شما بودید که منو مریض کردید که زندگی منو خراب کردید. اگه تو به دنیا نیومده بودی من الان میگذاشتم و میرفتم و راحت بودم همش تقصیر توئه.

از وقتی بچه بودم مامانم میگفته بابات بده و بابام میگفته مامانت بده. اصلا نتونستم بفهمم خوب چیه بد چیه، تصمیم درست چیه و غلط چیه.

امید;1025660 نوشت:
این فکر که « امکان اشتغال ندارم مگر در شغلهایی مثل فروشندگی و ... که مناسب روحیات من نیستند» نیز اشتباه است.

ببینید فروشندگی و این اقسام شغلهایی که روابط عمومی بالا میخوان برای من مناسب نیستند. من 4 سال انواع شغلها رو تجربه کردم. معلم بودم. منشی بودم. باور کنید نمیتونم اینها رو انجام بدم. اما شغلهایی که آرووم هستند و ساکت و نیازی به سروکله زدن با کسی ندارند رو به بهترین وجه انجام میدم.

من متوجه هستم شما چه میگویید.اما متاسفانه اون انرژی شروع فعالیت رو ندارم، واقعا احساس خرد و خمیری میکنم. من دوست دارم همینی که هستم شاد باشم. مگر من تا به حال کم زحمت کشیده ام؟ چرا باید دوباره یک هدفی برای خودم تعیین کنم و شروع کنم ذره ذره بهش رسیدن؟ از کجا معلوم اون هدفی که من تعیین میکنم اصلادرست باشه و در نهایت در پایانش روزنه امیدی باز بشه؟ من 31 سالمه ، واقعا بچه که بودم فکر میکردم 30 ساله ها دیگه باید برن و بمیرن . متاسفانه امروز به شکل ناجوانمردانه ایی از طرف برادرم مورد توهین و بی احترامی قرار گرفتم. من نمیدونم آیا کسی درون این سایت هست که به منزل پدری خودش وفادار مونده باشه و در عین حال در اون بخاطر خطاهای نکرده ،مورد توهین و تحقیر قرار بگیره؟ دوست دارم اگر کاربر خانمی هست ، در همین تاپیک به من بگه که چکار کرده که عزت نفسش رو دوباره با این شرایط بدست آورده.

میدونم که ممکنه فکر کنید عجب فرد بی عرضه ایی هست. اینهمه داریم بهش راهنمایی میدیم و اصلا نمیفهمه و حرف خودش رو میزنه ..باور کنید با چشمهای اشکبار دارم این مطالب رو مینویسم.

موضوع قفل شده است