هورقلیایی در روایات ؟؟؟؟؟؟

تب‌های اولیه

23 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
هورقلیایی در روایات ؟؟؟؟؟؟

با سلام خدمت شما
یک سوال دارم و بسیار به جواب ان محتاجم :

من راجع به اعتقادات شیخیه (شاگران احسائی ) بسیار تحقیق کردم تا انجاکه با تنی چند از ان ها ارتباط برقرار کردم .
انها اعتقاد دارند که قضیه هورقلیایی کاملا روایی است و مورد تایید اهل بیت
خواهش می کنم بگویید که ایا واقعا این حدیث ها واقعیت دارد؟؟؟؟؟
نکته : لطفا برای جواب دادن از قضیه تولد و وفات شیخ احمد شروع نکنید مستقیم بروید سر اصل مطلب .
مطمئن باشید بسیار از شیخ احمد می دانم

کارشناس بحث : صالح

[="4"][="4"][="4"]با سلام به شما دوست عزیز

عبد آل محمد;285553 نوشت:
من راجع به اعتقادات شیخیه (شاگران احسائی ) بسیار تحقیق کردم تا انجاکه با تنی چند از ان ها ارتباط برقرار کردم .
انها اعتقاد دارند که قضیه هورقلیایی کاملا روایی است و مورد تایید اهل بیت
خواهش می کنم بگویید که ایا واقعا این حدیث ها واقعیت دارد؟؟؟؟؟

شیخیه معتقدند: هور قلیا به معنای سرشتی است که آدمی از آن آفریده شده و زمانی نیست از عالَم هورقلیا است و در گور باقی می ماند، این عالَم بدون هیچ گونه عرض از اعراض دنیوی است، قوانین ماده بر او جاری نیست.

محمدكريم خان كرماني می نویسد:
بماند در قبر بدن اصلي انساني هورقليائي و آن هم جسم است كه صاحب درازي و پهنائي و گردي است مثل ساير جسمها و آن اجزاي اصلي بدن انسان است و عرَض نيست بلكه جوهر حقيقي است و ثبات و قرارش بيش از اين اعراض است و آن بدن اصلي هورقليائي در عالم خود در غيب اين قبر مي ماند.(1)

جالب اینجاست که شیخیه برای این ادعای خود هیچ مستند روائی قابل ارائه ای را مطرح نساختند، بررسی روایات نیز خالی از هرگونه تصریح یا اشاره ای به این معناست،‌ حال سؤال اینجاست که چرا شیخیه (که خود را پیرو اهل بیت علیهم السلام می داند) از چنین عالَمی دفاع می کند؟ آنها خواستند جوابی برای حل معمای معراج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حیات امام زمان (علیه السلام) و معاد جسمانی داشته باشند، اما آیا در این مهم موفق شدند؟

محمد باقر کمره ای در ترجمه کتاب شریف کافی، ذیل معنای چهارم معراج پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می نویسد:
معراج هورقليائى كه از شيخ احمد احسائى نقل شده و گفته كه چون تن پيغمبر ممزوجى از عناصر و آثار افلاك بوده در مقام عروج از هر كُره‏اى آنچه در وجودش از آنِ آن كُره بوده گذاشته و بالا رفته و در هر آسمانى هم آنچه اثر از آن آسمان در وجودش بوده گذاشته و گذشته و بهمين ترتيب پوست انداخته تا بمقام قرب خداوند شتافته(2)

درباره امام زمان علیه السلام نیز، معتقدند ایشان در هورقلیا بوده و هرگاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند صورتی از صورتهای این اقالیم را می پوشد و کسی ایشان را نمی شناسد!!

به هر حال از دوستانی که معتقد به شیخیه هستند درخواست کردم مستندات روائی خود (هرچند روایات مجعول و ضعیف) را درباره هورقلیا ارائه کنند اما هنوز خبری نشده و همچنان منتظریم.

موفق باشید.
ـــــــــــــ
1.ارشاد العوام ج 2 ص 151.
2.الروضه من الکافی ج 2 ص 319.
[/][/][/]

با سلام

شيخ احمد وشاگردش سید کاظم با برداشت غلطی که از بعضی روایات داشتند دروادی خطرناکی افتادند اخبار زیادی بعضا با سند صحیح از خاصه و عامه به مضمون این خبر داریم :

أحمد بن محمد ومحمد بن يحيى، عن محمد بن الحسن، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن رجاله، عن أبي عبدالله عليه السلام قال: إن الحسن عليه السلام قال: إن لله مدينتين إحداهما بالمشرق والاخرى بالمغرب، عليهما سور من حديد وعلى كل واحد منهما ألف ألف مصراع وفيها سبعون ألف ألف لغة، يتكلم كل لغة بخلاف لغة صاحبها وأنا أعرف جميع اللغات وما فيهما وما بينهما، وما عليهما حجة غيري وغير الحسين أخي.

عن أحمد بن محمد، عن أبي يحيى الواسطي، عن عجلان أبي صالح قال: دخل رجل على أبي عبدالله (ع) فقال له: جعلت فداك هذه قبة آدم (ع)؟ قال: نعم ولله قباب كثيرة، ألا إن خلف مغربكم هذا تسعة وثلاثون مغربا أرضا بيضاء مملوة خلقا يستضيئون بنوره لم يعصوا الله عزوجل طرفة عين ما يدرون خلق آدم أم لم يخلق، يبرؤون من فلان وفلان.اصول کافی

عن ابن عباس قال: دخل علينا رسول الله صلى الله عليه وآله ونحن في المسجد حلق حلق، فقال لنا: فيم أنتم ؟ قلنا: نتفكر في الشمس كيف طلعت وكيف غربت، قال: أحسنتم كونوا هكذا تفكروا في المخلوق ولا تفكروا في الخالق، فإن الله خلق ما شاء لما شاء وتعجبون من ذلك، إن من وراء قاف سبع بحار كل بحار خمسمأة عام ومن وراء ذلك سبع أرضين يضئ نورها لاهلها ومن وراء ذلك سبعين ألف امة خلقوا على أمثال الطير هو وفرخه في الهواء لا يفترون عن تسبيحة واحدة ومن وراء ذلك سبعين ألف امة خلقوا من ريح، فطعامهم ريح، وشرابهم ريح، وثيابهم من ريح، و آنيتهم من ريح، ودوابهم من ريح، لا تستقر حوافر دوابهم إلى الارض إلى قيام الساعة، أعينهم في صدورهم، ينام أحدهم نومة واحدة ينتبه ورزقه عند رأسه، ومن وراء ذلك ظل العرش، وفي ظل العرش سبعون ألف امة ما يعلمون أن الله خلق آدم ولا ولد آدم، ولا إبليس ولا ولد إبليس، وهو قوله (ويخلق ما لا تعلمون .

علامه مجلسی رحمه الله بعد از این خبر فرموده :

اعلم أن الاخبار الواردة في هذا الباب غريبة وبعضها غير معتبرة الاسانيد كروايات البرسي وجامع الاخبار، والمأخوذ من الكتاب القديم، وبعضها معتبرة مأخوذة من اصول القدماء، وليس ما تتضمنها بعيدا من قدرة الله تعالى

از امام حسن مجتبى عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
((خدا را دو شهر است ، يكى در مشرق (جابلقا)و ديگرى در مغرب (جابرصا) . {شیخ احمد محیط این دو شهر را هور قلیاء میداند ) ديوارى از آهن دارند، و شهرى هفتاد هزار هزار در زرين دارد، و در آن هفتاد هزار هزار زبان گوناگون است كه هركس به زبان خاص خود سخن مى گويد، و من همه آن زبانها را مى دانم ، و در آن دو شهر و ميان آنها و بر آنها حجتى جز من و برادرم حسين وجود ندارد)).
و باز به سند خود از امام صادق ، از پدرش ، از امام سجاد، از اميرمؤ منان عليه السلام روايت نموده كه فرمود:
((خدا را در پس مغرب شهرى است به نام جابلقا؛ در جابلقا هفتاد هزار امت زندگى مى كنند كه هر امتى به اندازه همين امت است ، و هرگز يك چشم به هم زدن خدا را نافرمانى نكرده اند، و كار و سختى جز نفرين بر اولى و دومى و بيزارى از آنها و دوستى با خاندان رسول خدا ندارند.))
و به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
((وراى اين زمين شما زيرزمينى است سفيد كه روشنى آن از خودش است ، در آن خلقى زندگى مى كنند كه به پرستش خدا مشغولند و هيچ شركى به خدا نمى آورند، و از فلانى و فلانى (اولى و دومى ) بيزارى مى جويند)).

((در وراى اين چشمه خورشيد شما چهل چشمه خورشيد ديگر هست كه آفريدگان بسيارى در آنها زندگى مى كنند، و در وراى اين ماه شما نيز چهل ماه ديگر هست كه آفريدگان بسيارى در آنها زندگى مى كنند كه اصلا نمى دانند كه آيا خداوند آدم را آفريده يا نه ، و به آنها الهام شده كه فلانى و فلانى را لعن كنند.

و در كتاب ((كافى )) با سند خود از ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليه السلام روايت كرده :

((شبى در خدمت آن حضرت بودم كه نگاهى به آسمان افكند و فرمود: اى اباحمزه ، اين قبه پدرمان آدم عليه السلام است ، و خداى متعال را غير آن سى و نه قبه ديگر هست و در آنها خلقى زندگى مى كنند كه يك چشم بر هم زدن خدا را نافرمانى نكرده اند.))

و عامه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايات بسيارى قريب به همين مضامين را در اين گونه موارد روات كرده اند.

يكى از اهل معرفت (پس از آنكه يكى از زمين ها را توصيف مى كند) گويد: ((در هر نفسى (؟) كه خداوند در آن زمين آفريده عوالمى از موجودات هست كه شب و روز بدون خستگى خدا را تسبيح مى گويند، و از جمله آن عوالم عالمى را به شكل و شمايل ما آفريده كه هرگاه عارف آن را ببيند خود را در آن مشاهده مى كند. و عبدالله ابن عباس در روايتى كه از او نقل شده به همين مطلب اشاره نموده كه گويد: ((اين خانه كعبه يكى از چهارده خانه است ، و در هر يك از زمينهاى هفتگانه آفريدگانى مثل ما زندگى مى كنند، حتى در ميان آنان ابن عباسى مثل من هست )).

اين روايت نزد اهل كشف به صدق پيوسته است ، و هر چه در آن عوالم هست زنده و گويا و باقى است و فنا و دگرگونى نمى پذيرد. و عارفان هرگاه به آن عوالم درآيند با ارواح خود در مى آيند نه با اجسام خود، جسمهاى خود را در اين زمين دنيا وا نمى نهند و مجرد مى روند. و در آن زمين شهرهاى بى شمارى است ، برخى از آنها شهرهاى نور ناميده مى شوند كه جز عارفان برجسته و برگزيده به آنها درنمى آيند. و هر حديث و آيه اى كه به ما رسيد و عقل آنها را تاءويل كرد و از ظاهر خود منصرف ساخت آنها را به همين صورت ظاهرشان در آن زمين يافتيم ؛ و هر جسدى كه موجودات روحانى از جن و ملك درمى آيند و هر صورتى كه انسان خود را در آن مى بيند از جسد آن زمين است ))

نام كتاب : علم اليقين ، جلد اول

مؤ لف :حكيم ، مولى محسن فيض كاشانى

سلام
اینکه عوالمی دیگر در طول این عالم باشند و ساکنانی با ویژگیهای متفات باشند هیچ بعدی ندارد
والله الموفق

با سلام به همه دوستان و شرکت کنندگان در بحث

ایمیل یکی از پیروان مکتب شیخیه را در وبلاگی که به همین منظور تأسیس شده بود یافتم و مکاتبه ای با مدیر آن داشتم، ایشان پاسخ سؤال بنده:

صالح;290032 نوشت:
از دوستانی که معتقد به شیخیه هستند درخواست کردم مستندات روائی خود (هرچند روایات مجعول و ضعیف) را درباره هورقلیا ارائه کنند

را چنین دادند:
لغت هور قلیا در روایات وقرآن نیامده است مانند لغت تاریخ که در قرآن وروایات نیامده اما معنا ومراد از تاریخ فراوان است که ما در مقاله تاریخ مختصری بحث داشتیم و اما لغت هورقلیا هم عربی نیست سریانی است ومعنای آن ملک آخر است ومراد ومعنای آن در قرآن وروایات فراوانست مانند یوم تبدل الارض غیر الارض وشیخ احمد احسائی می فرماید این لغت از انبیاأ سلف باقی مانده است ومراد ملک آخر است.

پس صحبت از مراد و معناست که خود دلیل بر عدم تصریح در روایات اهل بیت پیامبر (سلام الله علیهم اجمعین) است، و فقط ادعا شده که از انبیای سلف رسیده در حالی که مدرکی برای اینکه این لغت از انبیاء سلف مانده در دست نیست.

اما اینکه معنای آن در قرآن و روایات فراوان است، این نیاز به توضیح و تفسیر دارد که شاید مصداق
هر كسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من
باشد به هرحال تبیین و تفسیر و انطباق هورقلیا بر روایات خارج از سؤال پرسشگر است، زیرا ایشان از قول پیروان شیخیه مدعی اند هورقلیا مستند کاملا روائی دارد:

عبد آل محمد;285553 نوشت:
انها اعتقاد دارند که قضیه هورقلیایی کاملا روایی است و مورد تایید اهل بیت

موفق باشید.

با سلام به شما همکار محترم

حامد;290184 نوشت:
اینکه عوالمی دیگر در طول این عالم باشند و ساکنانی با ویژگیهای متفات باشند هیچ بعدی ندارد

البته که هیچ بُعدی ندارد، بلکه آیات و روایاتی به آن تصریح دارد، اما ما ملتزم به کتاب و سنت بوده و وظیفه داریم دقیقا گوش به فرمان اهل بیت پیامبر(سلام الله علیهم اجمعین) داده و کلام آنها را میزانی برای تشخیص حق و باطل سخن دیگران قرار دهیم، آیا در کلام آن بزرگواران مطلبی در تأیید هورقلیا و اینکه امام زمان اکنون در آن عالم است و هر وقت بخواهد به این دنیا بیاید به صورتی مناسب این دنیا درخواهد آمد؟

یا معراج پیامبر.... وجود دارد؟

به نظر می رسد هورقلیا و امثال آن جزء مطالبی است که مستندات روائی آن ارائه نگشته و نمی تواند برای ما که قرآن و عترت را تنها پاسخگوی مسائل دینی می دانیم حجت باشد.
موفق باشید.

صالح;290212 نوشت:
البته که هیچ بُعدی ندارد، بلکه آیات و روایاتی به آن تصریح دارد، اما ما ملتزم به کتاب و سنت بوده و وظیفه داریم دقیقا قدم در جای پای اهل بیت پیامبر(سلام الله علیهم اجمعین) بگذاریم، آیا در کلام آن بزرگواران مطلبی در تأیید هورقلیا و اینکه امام زمان اکنون در آن عالم است و هر وقت بخواهد به این دنیا بیاید به صورتی مناسب این دنیا درخواهد آمد، یا معراج پیامبر.... مطالبی است که مستندات روائی آن ارائه نگشته و نمی توانند برای ما که قرآن و عترت را تنها پاسخگوی مسائل دینی می دانیم حجت باشد.

سلام
1- مطلب ما در تایید هورقلیا نیست بلکه بر اساس اعتقاد به مراتب مختلف برای عالم است که قرآن و سنت هم فی الجمله آنرا تایید می فرماید
2- روایت است که بعضی از قرآن مفسر بعض دیگر است . برخی مفسرین مثل جناب علامه هم از آن استفاده کردند اما کسی هست که مدعی شود همه این تفسیر بعض به بعض را عالم باشد ؟ مطمئنا خیر چه اینکه قرآن دریای علم ذخار است و به عمقش کس نرسد حال چه بعدی دارد کس یا کسانی در باب روایات یا آیات به انضمام تحقیقات سایر علما مطلبی را استخراج کند که ما در ظاهر روایات معروفه سراغ نداریم ؟
والله الموفق

این بحثی یکی از کارشناسان رشته فرق انحرافی مهدویت در یکی از کلاس ها با یکی از شاگردانش در رابطه با شیخیه داشته است

و به صورت مکتوب درآمده |:

متن گفت و گو

اما متأسفانه شيخ احمد احسايي و پيروان او با ناديده انگاشتن اين دست از روايات معتقدند که امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در زمان غيبتشان به عالم ديگري ـ که از آن با عنوان «عالم هورقليا» ياد مي‌کنند ـ رفته و در قريه‌اي به نام «کرعه» ـ که در يکي از وادي‌هاي اين عالم، به نام وادي شمروخ است ـ زندگي مي‌کند و اگر بخواهد به زمين تشريف بياورد، به شکل يکي از مردم در مي‌آيد، بدون اين که زمينيان او را بشناسند کارش را انجام مي‌دهد و دوباره به همان عالم برمي‌گردد».5
آقاي انديشه‌ور گفت: «استاد! ممکن است کمي درباره عالم هورقليا توضيح دهيد؟»
استاد گفت: «بله؛ تذکر به جايي بود. واژه «هور قليا» ـ چنان که خود شيخ احمد معتقد است ـ لغتي سرياني است که از زبان صائبيان گرفته شده6 و مرحوم دهخدا آن را برگرفته شده از دو کلمه مرکب «هبل قونيم» مي‌داند که در لغت به معني تشعشع بخار است.7 اما اين که مقصود از اين اصطلاح، در اينجا چيست؟ خود شيخ احسايي آن را عالمي بين عالم مُلک (مادي) و عالم ملکوت (غيرمادي) که در اقليم هشتم (خارج از اقاليم هفتگانه) قرار دارد، مي‌داند».8
خانم اصغري گفت: «استاد ببخشيد؛ همان طور که شما هم فرموديد، طبق روايات متعدد، هميشه بايد حجت خدا در زمين، وجود داشته باشد؛ اما بنا به اعتقاد شيخ و پيروانش، اکنون حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در عالم هورقليا زندگي مي‌کند و فقط گاهي به زمين تشريف مي‌آورد. حال سؤالي که پيش مي‌آيد اين است که آيا شيخيه به مضمون آن روايات معتقد نيستند؟ و اگر معتقدند چگونه اين دو مطلب را جمع مي‌کنند؟»
آقاي حقيقت‌گو در حالي که از صندلي بلند مي‌شد، گفت: «بله! شيخ احمد و پيروانش به مضمون آن روايات معتقدند و براي جمع بين مضمون آن روايات و اعتقادشان در خصوص زندگاني حضرت در عالم هورقليا، معتقد به لزوم وجود واسطه‌اي بين حضرت و مردم شده‌اند؛ که آن واسطه به لحاظ معنوي، فرد والامقام و شيعه کاملي است که مي‌تواند جاي خالي حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را در زمين پرکند و مصداق حجت خدا در زمين باشد. شيخ احمد، نام اين واسطه را «قريه ظاهره» گذاشته است. هم‌چنين، گويا تمايل داشته خود را همان واسطه و قريه ظاهره بداند؛9 چرا که سيد کاظم رشتي ـ که جانشين او بود ـ شيخ را قريه ظاهره دانسته است».10
آقاي جليلي گفت: «پس احتمالاً اين «قريه ظاهره» ـ که در نزد شيخيه مقام بسيار بالايي دارد ـ مانند نائب خاص است؟!» استاد گفت: « تحقيقاً و يقيناً به نظر وي، قريه ظاهره مقام بسيار والايي دارد؛ به حدي که بعدها توسط پيروان شيخ به اين مسأله، اهميت فوق العاده‌اي داده شد و اسامي متعددي بر آن گذاشتند؛ که از جمله آنها، «نائب خاص»،«ناطق»، «حاکم»، «نائب کل»، «امام زمان»، «باب امام»11 و... است. اين اهتمام به حدي زياد است که شيخيه کرمان ـ همان طور که قبلاً عرض کردم ـ آن را «رکن رابع» (اصل چهارم) از اصول دين، مي‌شمارند و بلکه آن را از بقيه اصول دين، مهم‌تر مي‌دانند! چنان که حاج محمد کريم‌خان کرماني مي‌نويسد: «رکن رابع، اصل غرض است و اين اسم اعظم است و ساير شروط ايمان، از فروع و اصول، همه متفرع بر همين است. پس علت غائي ملک همين است و لاغير».12
آقاي رضايي که گويا خيلي تعجب کرده بود گفت: «استاد معذرت مي‌خواهم؛ يعني آنها رکن رابع را امام زمان هم مي‌دانند؟!» استاد گفت: «متأسفانه همين طور است. آقاي حاج محمد کريم خان کرماني مي‌نويسد: «امام غائب مثل امام مرده است. کفايت نمي‌کند. حيّ حاضر، ضرور است».13 او با اين بهانه که ائمه اطهار عليهم السلام امام تمام جهانيان مي‌باشند و اختصاص به زمان خاصي ندارند، نقباء (رکن رابع‌ها) را امام زمان دانسته و اظهار مي‌دارد که منظور از روايتي که مي‌فرمايد: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»14 اين است که هر کس نقبا را نشناسد و بميرد، مرگش مرگ جاهليت است و صراحتاً مي‌گويد: « امام زمان، همان نقيبي است که در عصر خود ولايت دارد».15
نتيجه بحث
استاد احساس کرد که ممکن است سؤال‌ها و جواب‌هاي مطرح شده، ذهن‌ها را از مطلب اصلي دور کرده باشد. به همين دليل گفت: «نتيجة بحث ما تا اين جا اين شد که آقاي شيخ احمد احسايي و پيروان او به لزوم وجود «باب» و «نائب خاص» براي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در عصر غيبت معتقد شدند. حال ببينيم اين اعتقاد، چگونه منجر به پديدار شدن فرقه «بابيه» گرديد».
آتش تهيه پيدايش بابيت
بعد از مرگ احسايي، فردي به نام سيد کاظم رشتي ـ که از شاگردان برجسته شيخ احسايي بود ـ با توصيه خود شيخ، جانشيني او را عهده‌دار شد و خواسته يا ناخواسته، گام بعدي را به سمت پديدار شدن فرقه بابيت برداشت؛ چرا که او به پيروي از استادش، ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را بسيار نزديک معرفي مي‌نمود و در کلاس درس به شاگردانش مي‌گفت: « زود است که پس از من، امام غائب، آشکار شود» و بارها مي‌گفت: «شايد امام غائب در ميان شماها باشد».16 او همچنين مي‌گفت: «ظهور امام غائب بسيار نزديک است؛ احتياجي به تعيين جانشين نيست»؛17 به همين خاطر، در اثر عدم تعيين جانشين، بعد از مرگ او در سال 1295 هـ ق، 38 مدعي از بين شاگردانش، ادعاي جانشيني وي را نمودند؛ يکي از آنها سيد علي‌محمد شيرازي(باب) بود18 که چند ماه بعد از مرگ استادش، در تاريخ پنجم جمادي الاول سال 1260 هـ ق، با ادعاي جانشيني سيد کاظم و ادعاهاي گزاف، ناهمگون و عجيب و غريب ديگر، بابيت را به وجود آورد؛ که از جلسه بعد، ان‌شاء‌الله، پيرامون آن بحث خواهيم کرد.
آقاي انديشه‌ور گفت: «استاد ببخشيد! سؤالي به نظرم رسيد که ممکن است تا جلسه بعد فراموشش کنم و آن اين است که آيا کسي از علماي شيعه به رکن رابع اعتقاد داشته يا دارد؟» استاد گفت: «چون بايد براي نمازجمعه آماده شويم، اجمالاً خدمتتان عرض مي‌کنم که هيچ کدام از علماي شيعه به آن اعتقاد نداشته و ندارند، بلکه بسياري از آنها آن را از بدعت‌هاي شيخيه دانسته‌اند».19
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*. کارشناس فرقه‌هاي انحرافي مهدويت.
‏۱‏. در اصول کافي، ج1، ص251-254، در 2 باب مجموعاً 18 روايت به اين مضمون نقل شده و نيز در «الغيبة» مرحوم نعماني، باب 8و9 از صفحه 136 تا صفحه 142 رواياتي در اين زمينه آمده است.
2. اصول کافي، ج1، ص251، ج4.
3. همان، ص253، ج12.
4. معجم احاديث الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، ج5، ص483، ح1241.
5. رک: اسرار الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، ص109، از رساله توبليه شيخ احسائي و نيز رک: جوامع الکلم شيخ احسائي، رساله رشتيه، قسمت سوم، ص100.
6. جوامع الکلم، شيخ احمد احسائي، رساله در پاسخ سؤالات ملاحسين اناري.
7. لغت نامه دهخدا، نسخه ديجيتالي، ذيل واژه هورقليا.
8. رک: جوامع الکلم، شيخ احمد احسايي، رساله در پاسخ سؤالات ملا حسين اناري و نيز رک: رساله شرح السمات، ص71.
9. رک: همان.
10. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص150، از رساله شرح آية الکرسي، سيد کاظم رشتي.
11. همان، ص129 و احقاق الحق، موسي اسکويي حايري با ترجمه محمد عيدي خسرو شاهي، ص283.
12. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص123، از مجمع الرسائل فارسي، ص11.
13. احقاق الحق، ص297، از ارشاد العوام، ج4، ص11و21.
14. «هرکه بميرد در حالي که امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهلي مرده است».
15. احقاق الحق، پيشين، ص295-296، از مجموعه رسائل، ص 23و86.
16. تحقيق در تاريخ و فلسفه، يوسف فضائي، ص84.
17. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيايي، ص48 از تاريخ بديع، نبيل زرندي، ص44.
18. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص153.
19. رک: رهبران ضلالت، علي امير مستوفيان، ص463-471.

. شیخ احمد زمانی که به قزوین وارد شده بود دیداری با حاجی ملا تقی (شهید ثالث) داشت که برای اولین بار مورد سؤال قرار گرفت. جناب شهید از او پرسیدند که: نظر تو درباره معاد چیست؟ شیخ احمد جواب داد: معاد را جسم هور قلیایی می‌دانم که آن در همین بدن عنصری است مانند شیشه در سنگ. شرح این مناظره در کتاب گران سنگ قصص علما آمده است حاجی ملا محمد تقی فرمود: بدن هور قلیایی غیر عنصری است و ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین بدن عنصری عود کند نه بدن هور قلیایی، این مناظره در نهایت منتهی به تکفیر شیخ احمد از جانب شهید ثالث شد و همچنین طرد او از جانب مسلمین بعد از این قضیه اتفاق افتاد. (4) شیخ در کتاب جامع الکلم در رساله‌ی عرشیه می‌گوید: در اقلیم هشتم عالمی است به نام هور قلیا که در این عالم دو شهر به نام‌های جابلقا و جابلسا در مشرق و مغرب دیده می‌شود. چهار نهر در این عالم هستند که به حوضی می‌ریزند. برای شنیدن صدای ریزش آب‌ها در حوض باید باد و انگشت گوش‌هایت را محکم بگیری تا صداهای خارجی به گوش تو نرسد آنگاه صدای مخصوصی را خواهی شنید که همان صدای ریزش آب‌هاست. مردم این دو شهر به زبان‌های گوناگون سخن می‌گویند و چون در آسمان‌ها به همدیگر می‌رسند با هم صحبت می‌دارند و اگر نیمه‌های شب در مکانی خلوت و بی سر و صدا بایستی و گوش فرا بدهی صدای وزوزی می‌شنوی که همان طنین گفتگوی مردم جابلقا و جابلسا است. در کتاب شرح الزیاره معاد را هور قلیایی می‌داند؛ و می‌نویسد: من نمی‌گویم مگر به قول اهل ‌بیت و خودشان به من آموختند مقصودشان را و می‌گوید علی (ع) به شکل مروان در آمده و طلحه را کشته است. جسم انسان از اجزایی تشکیل پیدا کرده است که هر یک از افلاک سعه جزئی اخذ کرده است و همچنین از عناصر اربعه نیز از هر یک جزئی بر داشته اند و چون روح از بدن مفارقت کند.

اجزاء عنصری هر یک به مرکز خود روند و از آنها چیزی نماند. آنچه یافتید همان اجزاء فلکیه است و همان در محشر محشور نیست. (5) در کتاب برهان القاطع چنین گوید: هور قلیا ظاهراًَََ از کلمه عبری (هُبَل) به معنای هوای گرم تنفّس و بخار گرفته شده است؛ و از قرنئیم به معنای درخشش و شعاع است و کلمه مرکب به معنای تشعشُع بخار است. (6) شیخ احمد در جوامع الکلم می‌گوید: هور قلیایی واژه‌ای سریانی است و از زبان صابئین گرفته شده است (7).در کتاب مهدویت و فرقه‌های انحرافی از قول کتاب فرهنگ فِرق اسلامی می‌گوید: به احتمال قوی شیخ احمد سه واژه‌ی هور قلیایی، جابلقا و جابلسا را از شیخ اشراق گرفته باشد. در فلسفه اشراق در بحث از احوال السالکین، پس از توضیح انوار معلّقه می‌گوید: آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابلس و هور قلیای شگفت در آن قرار دارد. (8) در کتاب شیخی گری تا بابی گری نیز نویسنده این گونه بیان می‌دارد که: اعتقاد شیخ بر این بود که امام زمان در عالم موهومی به نام هور قلیا زیست می‌کند و آنگاه که پروردگار اراده می‌فرماید از آنجا نزول می‌کند و به وظیفه اصلاح عالم از مفاسد قیام می‌کند. در جوامع الکلم، رساله رشتیه، می‌گوید: امام زمان{عج} در هنگام غیبت در عالم هور قلیا است و هرگاه بخواهد به اقالیم سبعه تشریف ببرد صورتی از صورت‌های اهل این اقالیم را می‌پوشد و کسی او را نمی‌شناسد. جسم و زمان و مکان ایشان لطیف‌تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. در جواب ملا محمد حسین اناری که از لفظ هور قلیا سؤال کرده است می‌گوید: هور قلیا به معنای ملک دیگر است که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت است، و در اقلیم هشتم قرار دارد و دارای افلاک و کواکب مخصوصی است که به آنها جابلقا و جابلسا می‌گویند. (9) چگونگی به دنیا آمدن حضرت عیسی و ارتباط آن با علم هور قلیا: در رساله قطیفیه در پاسخ از اینکه چگونه حضرت عیسی بدون پدر به دنیا آمده می‌گوید: منی نطفه مولد فرزند نیست بلکه نطفه مولد روح حیاتی است که رایحه یابوی منی می‌نامند و این همان بویی است که از درخت مزن ریزش می‌کند. شاهد بر این مدعا وجود شهر زنان می‌باشد، که در آنجا هیچ مردی وجود ندارد و در این شهر درختی است که از کنار ریشه‌ی او شاخه‌ای روییده است به شکل آلت تناسلی و بوی منی می‌دهد. زن‌های آنجا نزد آن درخت می‌روند و با آن شاخه در می‌آمیزند و به دختر حامله می‌شوند و از آن شاخه پسر به عمل نمی‌آید و خداوند چون خواست قدرت نمایی کند جبرائیل را نزد حضرت مریم روانه کرد و او مقداری از آن بوی را به وسیله هوا در دهان یا گریبان مریم دمید و او به قدرت الهی آبستن شد ولکن پسر زایید و عیسی متولد گردید. (10) در شرح سلاله النبیین می‌نویسد سلاله یعنی نطفه و نطفه بر دو قسم است و از دو چیز ترکیب یافته است: نطفه ملکوتی و نطفه هیولانی جسمی، نطفه ملکوتی قطره قطره از درخت مزن می‌چکد. (11) به واسطه اثبات این عالم شیخ چنین ادعا می‌کند: این تنهای ما نیز از امامان است، از این رو هرگاه امامی بخواهد او حلول نماید امری شدنی است و امامان می‌توانند در صورتی که شرایط یک نفر مساعد باشد در جسم او حلول نمایند و دلیل خود را این گونه ارائه می‌نماید: از این راه بود که امیر المومنین توانست در یک شب میهمان چهل نفر باشد و در یک زمان در چهل محل حضور یابد.


منشأ اعتقاد به هور قلیا:

در کتاب تاریخ جامع بهائیت درباره منشأ این اعتقاد می‌گوید: شیخ احمد این اصطلاح هور قلیایی را از صائبین در خلال اقامتش در بصره فرا گرفت. این ادعا دلیل قابل قبولی دارد: شیخ احمد احسایی پس از شیوع طاعون در عراق به موطن خود باز گشت و مریم بنت خمیس آل عصری را به نکاح خود در آورد. سپس چهار سال در بحرین منزل گزید. شیخ بعد از این مدت عزم عتبات نمود و پس از بازگشت از عتبات در محله جرّالعبید بصره توقف کرد؛ و از آنجا به زورق رفت و بعد از یک توقف سه ساله هنگامی که وهابیان در کربلا قتل و غارت می‌کردند به بصره بازگشت. در سال 1216 شیخ در آنجا به یکی از قریه‌های بصره به نام جبارات پناه برد، ولی بعد از این دوباره به بصره برگشت و به قریة صفاوه و از صفاوه به قریه‌ای که در کنار شعبه‌ای که از بصره می‌گذرد قرار داشت به نام شطّ الکار معروف است میرود و از آنجا که صابئین در آن نواحی به سر می‌بردند و شیخ احمد هم با ایشان حشر و نشر پیدا می‌کند. اطلاعاتی نیز از ایشان به دست می‌آورد. این تماس‌ها باعث شد اطلاعات تازه‌ای به دست بیاورد از جمله آنها همین اصطلاح معروف هور قلیا است. (12) اما آنچه که از لسان روایات و آیات قرآنی برداشت می‌شود امری غیر از آن چیزی است که شیخ بدان اذعان داشته است. در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که آیا از ظاهر قرآن و روایات می‌توان واژه علمی و عالمی به نام هور قلیا را برداشت کرد؟ عالمی که انسان‌ها در آن با بدنی غیر عنصری با این تعابیر خاصی که شیخ از آنها سخن گفته است زندگی می‌کنند. آیا این مطالب انسان را نسبت به وجود قیامت، عذاب‌های برزخی، نعمات بهشتی و هزاران مطلب دیگری که لسان روایات بالکنایه یا صراحتاً بدانها اشاره داشته اند دلسرد سر خورده و نا امید نمی‌کنند. البته این مطلب باعث شد که شیخ اعتبار اولیه خود را از دست بدهد و از جانب چندی از علما تکفیر شود.

تکفیر شیخ احمد توسط علمای شیعه:

متن ذیل اقتباسی است از شرح حال تکفیر شیخ که از کتاب قصص العلما مرحوم تنکابنی اقتباس شده است. بنا به رسم و عادت، شیخ احمد به بازدید علمای قزوین می‌رفت. بعضی از علما هم همراه او بودند. روزی به باز دید ملا محمد تقی که در واقعه قره‌العین کشته شد و معروف به شهید ثالث بود رفت. (قره‌العین با واسطه سید کاظم رشتی شاگرد شیخ احمد احسایی بوده است که بعداً در وقایعی متعدد بی دینی بی عفتی و بی شرافتی خود را ثابت می‌کند وی در جریان فتنه باب در ایران نقش به سزایی داشته است و آمر به قتل شهید ثالث که از نزدیکان او به شمار می‌رفته بوده است) پس از تعارف‌های رسمی شهید از شیخ پرسید: در مسأله معاد مذهب شما و صدر الدین شیرازی یکی نیست؟ شهید به برادر خود ملا علی گفت که برود و در کتابخانه‌اش کتاب شواهد الربوبیه‌ی صدر الدین شیرازی را که در آنجا بود بیاورد. ملاعلی چون از شاگردان شیخ بود در آوردن کتاب کوتاهی کرد. شهید ثالث به شیخ گفت: اکنون جنگ نمی‌کنم که مذهب شما و ملا صدرای شیرازی یکی است، اما شما بگویید که درباره‌ی معاد نظر و مذهب شما چیست؟ شیخ گفت من معاد را جسم هور قلیایی می‌دانم. آن هم در همین بدن عنصری است. مانند شیشه در سنگ. شهید گفت: بدن هور قلیایی به جز بدن عنصری است؛ ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین عنصری است که باز گشت می‌کند نه هور قلیایی. شیخ گفت مراد من هم همین است. خلاصه هنگامه مناظره در ایشان گرم شد. ناگهان یکی از شاگردان شیخ که از مردم ترکستان بود؛ با شهید جدل کرد البته معلوم بود که قصد او جدل است نه کشف حقیقت. شهید خاموش شد و جماعت برخاستند. اجتماع مبدل به دوستی و دوستی مبدل به کدورت شد. در همان روز چون شیخ برای نماز به مسجد رفت کسی از علما با وی همراه نشد.


در مکان دیگری از کتاب می‌نویسد:

سید کاظم یکی از بزرگ‌ترین شاگردان شیخ احمد بود این شخص مقیم کربلا بود. چون خبر تکفیر شیخ احمد انتشار یافت شیخ هم وفات یافته بود. در آن زمان آقا سید مهدی فرزند آقا سید علی صاحب ریاض از شدت پاکدامنی فتوا نمی‌داد. پس مردم از او در خواست کردند که شیخ را شهید ثالث تکفیر کرده اند؛ پس وظیفه‌ی ما با پیروان شیخ چیست؟ چون اصرار کردند به ناچار آقا سید مهدی مجلس بیا راست. شریف العلما و ملا محمد جعفر استر آبادی را به همراه سید کاظم رشتی دعوت کرد چند مورد از کتاب شیخ را خواندند. اظهار داشتند ظاهر این عبارات کفر است. اما سید کاظم گفت: منظور شیخ ظاهر عبارات نیست. ظاهر آنها را اراده نکرده است. کلمات شیخ را تأویلی است که آن تأویلات مراد شیخ است. آنها گفتند ما اجازه نداریم تأویل کنیم مگر در آیات قرآن و کلمات پروردگار و زبان پیامبر و ائمه. کسی که به کلمه‌ی کفری سخن بگوید آیا راه تأویلی هم دارد. آنگاه به سید کاظم گفتند که بنویسد که این عبارت‌های شیخ کفر است. ناچار سید کاظم نوشت که ظاهراً این عبارت‌ها کفر است و مهر کرد. سپس آقا سید مهدی به گواهی شریف العلما و ملا محمد جعفر استر آبادی حکم تکفیر شیخ و پیروان او را داده و از آن پس به مسجد رفته، مردم را موعظه کردند: که در این زمانه گرگان چندی به لباس میش در آمده اند و دین مردم را تباه کرده اند. اینان شیخ احمد احسایی و پیروان او هستند. کافر اند و تکفیر شیخ و پیروانش منتشر شد. علمایی که شیخ احمد و پیروانش را تکفیر کرده اند:

1:ملا محمد تقی قزوینی مشهور به شهید ثالث

2:آقا سید مهدی فرزند آقا سید علی (صاحب ریاض)

3:ملا محمد جعفر استر آبادی

4:ملا آقای در بندی مؤلف کتاب اسرار الشهاده

5:شریف العلما مازندرانی استاد شیخ اعظم انصاری

6:آقا سید ابراهیم قزوینی مؤلف کتاب ظوابط الأصول

7:شیخ محمد حسن صاحب جواهر

8:شیخ محمد حسین مؤلف کتاب فصول در اصول فقه


معراج هور قلیایی:

اما یکی دیگر از اعتقادات شیخ اعتقاد او در رابطه با معراج پیامبر است که می‌توان آن را یکی از شقوق عالم هور قلیایی دانست. در کتاب جوامع الکلم در رابطه با معراج پیامبر می‌گوید: پیغمبر ما چون به معراج می‌رفتند در گذشتن از کره خاک، عنصر خاکی خود را و در گذشتن از کره آب، عنصر آبی خود را و در گذشتن از کره‌ی آتش عنصر آتش خود را انداخته از این رو تن مادی رها گردیده و توانست از کره‌های آسمان درگذرد. این عقیده‌ی او در کتاب‌های دیگری نیز از او آمده است.

عقیده شیعه در رابطه با معراج:

اما آنچه که مسلم است آنست که این چنین عقیده‌ای از جانب فحول شیعه قابل قبول نبوده و نخواهد بود. در کتاب روضه‌ی کافی داستان معراج پیامبر را این گونه بیان می‌کند: چون پیامبر اکرم به معراج رفت، جبرئیل براق را برای او آورد و ایشان سوار بر آن شدند و به بیت‌المقدس رفتند. در آنجا پیامبران قبل از خود را دیدار کردند، سپس بازگشتند و به اصحاب خود فرمودند که من دیشب به بیت‌المقدس رفتم جبرئیل برای من براق را آورد و من سوار بر آن شدم و نشانه‌ی درستی حرف من این است که من به کاروان ابوسفیان بر خوردم که بر سر آب گاه فلان قبیله بودند و شتر سرخ مویی از آنها گم شده بود و در پی یافتن آن بودند. آنها که سخنان حضرت را شنیدند با یکدیگر گفتند:او سوار تند رویی بوده که به شام رفته و شما به شام رفته او را می‌شناسید. (13) در کتاب پرتوی درخشان از اصول کافی در ذیل تفسیر آیه شریفه‌ی سوره اسراء می‌گوید: بیان معراج رسول صادع (ص) بدیهی است. ظاهر از لفظ به عبده همانا روح مقدس رسول صادع (ص) است و توأم با بدن نورانی عنصری وی بوده است نه روح مجرد و یا وجود مثالی؛ و نیز با توجه به اینکه عروج به آسمان و سماء مراد از آن کرات فوقانی اعتباری نیست چه آنکه همه‌ی آنها کرات مادی ظلمانی و از خود بی خبرند به طور محسوس. همچنان که کره‌ی زمین این گونه است. لا محاله عروج حقیقی و حضور و دعوت فی مقعد صدق خواهد بود و لازم آن غور در ماوراء عالم طبع (طبیعت) است؛ و نیز با توجه به اینکه بر حسب برهان بدن نورانی رسول (ص) مرکز دایره‌ی افلاک بوده عالی‌تر و لطیف‌تر از آنها خواهد بود بر تقدیر صحت خرق و التیام کرات بالا که بر خلاف حقیقت و محسوس است بدن نورانی وی که یری من خلفه کما یری من قدامه ولا ظلَّ له لطیفتر از آنها بوده است و به طور حتم سبب خرق آنها نبوده است چه رسد به التیام افلاک پس از خرق آنها با این مقدمات می‌توان استفاده نمود که معراج رسول خدا به روح مقدس توأم با بدن شریف نورانی در حال یقظه و بیداری بوده است. نه به نحو وجود مثالی و پیامبر به قرب حریم کبریایی بار یافته بودند و بدن نورانی ایشان نیز همچون سایه‌ای بیش نبوده است. (14) آنچه از متن کافی نیز بر می‌آید باز گوی معراج به نحو جسمانی است توجه به این نکته لازم است که اگر این گونه وارد بحث با شیخیه بشویم دیگر راهی برای استدلال کردن آنها باز نخواهیم گذاشت چرا که شبهه‌ی آنها مبتنی بر خرق و التیام است در حالی که ما می‌گوییم اصلاً خرقی صورت نگرفته است و بدن پیامبر لطیف‌تر از آن است که بخواهد خرقی را در افلاک ایجاد کند. در کتاب الروضه من الکافی یا گلستان آل محمد ترجمه‌ی کمره‌ای چنین می‌گوید: فلسفه‌ی یونان قدیم عالم جسمانی را بسیار تنگ و محدود تفسیر می‌کرد و می‌گفت همه‌ی عالم ماده و جسم از سیزده کره است که از مرکز زمین و کره‌ی خاکی درون دارد و بر روی. تطبیق معراج جسمانی پیامبر با اصول فلسفه‌ی یونانی طبیعتاً بسیار سخت خواهد بود. (15) ذکر این نکته خالی از لطف نیست که شیخ نیز تحت تأثیر فلسفه‌ی یونانی و به خاطر شدت علاقه‌ی به آن برای تطبیق بین فلسفه و اسلام قائل به چنین مهملاتی شده است.



اعتقاد شیخ به رکن رابع:

یکی دیگر از اعتقادات شیخ اعتقاد داشتن به رکن رابع است. در ذیل به پاره‌ای از سخنان او در رابطه با این ادعایش و علل گرایش به این مطلب از جانب او می‌پردازیم. این اعتقاد شیخ نیز یکی از زیر مجموعه‌های اعتقاد او به عالم هور قلیایی است. در کتاب خارج شدگان از صراط مستقیم از قول احسایی چنین می‌نویسد: المعرفه فرع الإدراک (ادراک المعبود) و العباده فرع ادراک المعبود. فیجب أن یکون المعروف فی صقع العارف و العابد حتی یعبد بجسمه جسم المعبود و بنفسه نفس المعبود و بعقله عقل المعبود و بفؤاده فؤاد المعبود. (16) یعنی معرفت از فروع ادراک است و تا معرفت برایت حاصل نشود نمی‌توانی به ادراک معبود دست پیدا کنی. عبادت نیز فرع ادراک معبود است یعنی چنانچه بتوانی معبود را درک بکنی می‌توانی عبادت او را بکنی و تا معبود را درک نکرده‌ای چگونه چیزی را که درک نکرده‌ای عبادت کنی. پس واجب است و لزوماً باید این گونه باشد که معروف (آنچه که می‌خواهی آن را بشناسی) در وجود تو باشد تا آن را بشناسی و آن را عبادت کنی تا اینکه عابد با جسم خود جسم معبود را بپرستد و با نفس خود نفس معبود را بشناسد و با عقل خود عقل معبود را عبادت کند و با قلب خود قلب معبود را عبادت کند. سپس می‌گوید: فهناک ذات ظاهره معرفتها تسمی بمعرفه البیان پس ذاتی وجود دارد که به آن معرفه البیان گفته می‌شود؛ و هی المتعلقه بها المعرفه و العباده که باید آن ذات را بشناسی و همان است که متعلق است به معرفت و عبادت؛ و هی فی مقام النبوه نبی و فی مقام الإمامه امام و فی مقام الرکن الرابع رکن رابع در مقام پیامبری پیامبر است و در مقام امامت امام است و در مقام رکن رابع رکن رابع است؛ و سپس در ادامه به این مطلب خود این نکته را می‌افزاید که: إن الخطاب فی ایاک نعبد و ایاک نستعین الی النبی و الإمام و الرکن الرابع خطاب در این آیه به نبی و امام و رکن رابع است یعنی باید رکن رابع، امام و پیامبر را بپرستیم.

پی‌نوشت‌ها:

1. دایره المعارف تشیع ج 1 - ص 448 و 449


2. فرهنگ معین جلد 5 – ص 949

3. دانشنامه قرآن جلد دوم ص 1347

4. قصص العلما ص 42

5. شرح الزیاره ص 365 و 327

6. برهان القاطع ج 4 ص 2391

7. جوامع الکلم قسمت 30 رساله 9 ص 1

8. مجموعه مصنفات شیخ اشراق ج 2 ص 254

9. جوامع الکلم رساله رشتیه قسمت 3 ص 100

10. رساله قطیفه ص 151

11. شرح سلاله النبیین ص 29 و 30

12. روضه الصفا ناصری ج 9 ص 381

13. روضه کافی ص 415

14. پرتوی درخشان از اصول کافی ج 5 ص 116

15. الروضه من الکافی یا گلستان آل محمد ترجمه ملا محمد کوه کمره‌ای ج2 ص 315

1. دایرهالمعارفتشیع: صدر،حاجسیدجوادی،احمد،۱۲۹6،ویراستار، 1375،تهران


2. فرهنگمعین: معین،محمد،۱۳۵۰ - ۱۲۹۱،۱۳۸۴،تهران

3. دانشنامهقرآن:خرمشاهی،بهاءالدین،۱۳۷۷،تهران

4. قصصالعلما: تنکابنی،محمد،۱۳۱۸ - ۱۲۳۹بیتا،بیجا

5. جامعالکلمرسالهعرشیه:احسایی،شیخاحمد،بیتا،بیجا

6. شرحالزیاره: زیارهالجامعهالکبیر. شرح 1۳۵۵ (کرمان‌: سعادت).

7. برهانالقاطع: ابنوزیر،محمدبنابراهیم،ق۸۴۰ - ۷۷۵،بیتا،بیجا

8. فرهنگفرقاسلامی: مشکور،محمدجواد،۱۲۹۷ - ۱۳۴۷،۱۳۷5. بیجا

9. مجموعهمصنفاتشیخاشراق: سهروردی،یحییبنحبش،ق۵۸۷۵۴۹بیتا،بیجا

10. جوامعالکلمرسالهرشتیهچاپسنگی،احمدبنزینالدینالاحسائی؛مصححمحمدتقیالنخجوانی؛کاتبعبدالحمیدروضهخوانتبریزیالاصلوضعیتنشر،تبریز،دارالطباعهمشهدیحاجیآقا،۱۲۷۶ق.

11. رسالهقطیفه: احسایی،شیخاحمد،بیچا،بیتا،بیجا

12. شرحسلالهالنبیین: احسایی،شیخاحمد،بیتا،بیجا

13. تاریخجامعبهاییت،کالبدشکافیبهائیت،بهرامافراسیابی،تهران،مهرفام‌‏‫،۱۳۸۲.

14. روضهالصفایناصریمیرخواند،محمدبنخاوندشاه،۸۳۷ - ۹۰۳ق. بیتا،بیجا

15. روضهکافی: کلینی،محمدبنیعقوب، 1067،بیتا،بیجا

16. پرتویدرخشانازاصولکافی: حسینیهمدانی،محمد،قم،۱۳۶۷

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین


تا جایی که بنده می دانم اصطلاح هورقلیا قبلا توسط سهروردی هم مورد استفاده قرار گرفته بود . و چیزی که خود مشایخ شیخیه می گویند که شیخ احمد هم در جواب آنها به اصطلاح خودشان سخن گفته و اگر هم الان این کلمه مورد استفاده می شود بخاطر این است که این کلمه کلمه ای درستی است که توضیحش می دهم
و جناب ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامه در کتاب شرح احوال مشایخ شیخیه در جلد اول صفحه آخر می فرمایند :
شيخ مرحوم تمام علم و حكمت خود را از آل‌محمد (ع‌) گرفته است و از غير ايشان حتي يك كلمه هم نميگيرد مگر در موقعي لغتي يا اصطلاحي را از آنها ميگيرد براي اينكه باصطلاح خودشان با آنها رد و بحث فرمايد مثل كلمه ( هورقليا ) مثلا كه حكماي ديگر هم مانند شيخ اشراق استعمال ميكرده‌اند

و همین طور ما معتقدیم نه این که سهروردی از این عالم اسم برده و توصیف قالی اش کرده بلکه این عالم را بجسم اصلی اش می دیده و او در این مورد راستگو بوده ولی ما در کشف ها و شهود های اوابدا ایرادی نداریم بلکه ایراد ما بر اوست که در بعضی بحثهای توحیدی دچار اشتباهات است که اینها هم ربطی به هورقلیا ندارد چون یک آدم کافر هم می تواند وارد آن عالم شود و همینطور ملاصدرا و سبزواری این عالم را قبول داشتند و به همین اسم هورقلیا از آن اسم می بردند و همین الان هم استاد دینانی این عالم را قبول دارد و فقط بحث ما با ایشان این است که برای این عالم زمانی مخصوص به خودش است و قوانین ماده هم البته در آن صادق است و جناب استاد دینانی می فرمایند این عالم بالای عالم مثال است که ما می گوییم اگر این طور است پس چرا شهرها در آن است و اشخاص و مردمان و اجنه در آن است ؟ این ها نشان می دهد در این عالم صورت های حقیقی است و اینها اعتباری نیست که فعلا این مورد از بحث خارج است
می گویند هورقلیا به معنای ملک دیگر است و آنرا به اقلیم هشتم هم اسم می برند که ایرادی نیست مثلا همه شیعه به این عالم عالم مثال می گویند که از این قصد بر عالمی دیگر می کنیم و در هیچ روایتی هم نیامده که عالمی به اسم عالم مثال وجود دارد پس لفظ عالم مثال با لفظ هورقلیا زیاد فرقی ندارد زیرا هیچ کدام در روایتی نیامده است مگز این که حکمایی چون شیخ اشراق و هرمس نبی این لفظ ها یا مشابهش را آورده بودند ولی در قرآن این عالم را به اسم دخان هم آمده زیرا در عالم اجساد دخان یا گاز چیزی است که بین فروسرخ و عالم اجساد واسطه می شود و از این گاز بی رنگ وقتی گرم می شود اثرات فروسرخ که گرما و نور باشد آشکار می شود و این گاز قابل اشتعال است. و منظور از دخان در اینجا راه ارتباطی بین آسمان ( یا عوالم لطیف) با زمین (یا عوالم متجسد) است .و دخان و آسمان و زمین تنها واژه هایی هستند که بهترین کلمات برای بیان این حقیقت ها هستند یعنی ماده لطیف قابل اشتعال (یا آشکار ساز لطیف )و عوالم لطیف و عوالم متجسد است پس از همین دخان آسمانها ظاهر می شود و بین آسمان و زمین چیزی است که آنرا هورقلیا یا اگر به دو جزء شرقی و غربی در نظرش بگیریم به آن جابرسا و جابلقا می گویند یا شمروخ و شمریخ که قوم یاجوج و ماجوج در همین عالم هستند و همینطور اقوام خوبی هم هستند که آنها هم در این عالم هستند . و همینطور اجنه در همین عالم هستند و همینطور این همان بهشت آدم و حوا بود ابتدا آنها آنجا بودند بعد از آنجا هبوط کردند و همینطور می دانید این بهشت که آدم و حوا در آن بودند بایستی در روز زمین باشد طبق احادیث . و اینجا همانجایی است که ذو القرنین و خضر به اینجا رسیدند که توضیحش خیلی زیاد است و همه این مثال ها برای این بود که کمی نگاهتان را باز تر کنم که بروید به احادیث مربوط به به این مثال ها رجوع کنید تا حق و حقیقت را بیابید.

پس اگر کسی ایراد دارد باید اول از سهروردی و ملاصدرا ایراد بگیرد زیرا اول آنها از این عالم به اسم هورقلیا اسم برده اند و همینطوری که میدانید علامه مجلسی معتقد است که حضرت صاحب الامر در ماورای اقلیم که خودشان فرمودند یعنی جابرسا و جابلقا زندگی می کند ولی مشایخ شیخیه می گویند اینطور نیست بلکه حضرت صاحب الامر و همه انسانها صاحب جسمهای زیادی هستند که حداقل هر انسانی دو جسم دارد که وقتی مثلا عارفی چشم برزخی اش باز می شد مردم را به جسم برزخی می دید و همینطور است این برای حضرت صاحب الامر که هم جسم جسمانی جسدانی دارد که همان جسمی است که بر روی همین زمین است که می خورد و می آشامد و نکاح می کند و ... و همینطور جسمی هورقلیایی دارد که لطیف تر این عالم است و منظور از این که می گوییم حضرت صاحب الامر الان در هورقلیا است به این معنی است که آنجا شناخته می شود و اینجا شناخته نمی شود و فقط و فقط منظور همین است نه این که حضرت صاحب الامر جسم جسمانی جسدانی در همین عالم ندارند . مثل اینکه ائمه فرمودند هزار عالم و هزار آدم داریم و در هر عالمی ما حجت هستیم پس باید فهمید که آنها آنجا حجت ظاهر هستند و اینجا امام بر ما پنهان است و این صریح جملات شیخ احمد و دیگر مشایخ شیخیه است و هر کس جز این فهمیده باشد کلام مشایخ شیخیه را نفهمیده یا این که بعناد جملات آنها را تحریف و تکه تکه می کند که آنها را طرد کند.
پس دوباره تاکید می کنم اگر کسی ایرادی دارد ابتدا باید به سهروردی و ملاصدرا بگیرد که آنها قبل از شیخ احمد چنین استفاده ای داشتند و همینطور علامه مجلسی به صراحت گفته که امام زمان در ماوراء اقلیم است و در نامه به شیخ مفید آمده است که امام زمان فرمودند در شمریخ و شمروخ قرار دارند که معنی اینها جابرسا و جابلقا است . و مراد از اصطلاح یمن این است که یمین ماورائی را یمن گویند.
یک خواهش دیگری از دوستان دارم این است که کپی از از سخن دیگران نکنند و تنها منبع از خود مشایخ شیخیه بیاورند آنهم فقط شیخیه کرمان یا بصره چون اینها تنها کسانی هستند که این علم را میدانند و مراجعه به دیگر فرقه هایش شیخیه سودی ندارد
و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

کلامی از مشایخ شیخیه می آورم که جناب ابوالقاسم بن زین العابدین اعلی مقامهم نوشته در کتاب تنزیه الاولیا جواب سوال 59 :

و قاعده در ميان علما اين بوده است كه هيچوقت بحثي بر سر الفاظ و اصطلاحات نداشته‌اند و هميشه ناظر بمطلب و معني بوده‌اند و نقلي نيست كه هر كسي معني حقي را بزبان و اصطلاح خود بگويد و گفته‌اند كه لا مشاحة في الاصطلاح بلي لفظ هورقليا اصلا يوناني است يعني عالم ديگر و اصطلاح حكماي قديم است و در كلمات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در چندين جا هست و اين لفظ را از آنها گرفته‌اند و مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه هم از آن بزرگوار گرفته و استعمال فرموده است و هورقليا هم عالمي است از عوالم كه خداوند خلق فرموده است و آنچه بر ما است آن است كه بيان مختصري  در باب هورقليا و صفت آن عالم و رتبه آن در اين مقام بنمائيم و رفع اشكال از بعض اخوان از اهل عرفان كه خوب ملتفت نشده باشند بنمائيم ان شاء الله و اما تفصيل بيان ظهور و رجعت را در محل خود از كتاب ارشاد يا ساير تأليفات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم خواهند ملاحظه كرد پس در بيان هورقليا آنچه بعقل ناقص از ظواهر اخبار و بيانات مشايخ كبار اعلي الله مقامهم فهميده‌ام و باقتضاي اين مقام اختصارا و با زبان ساده عاميانه عرض ميشود اين است كه مراد از آن عالم اجمالا عالم مثال است يعني عالم صور اگر چه در مقام تفصيل سموات آن عالم را هورقليا و ارض آن عالم را جابلقا و جابرسا ميگوئيم ولي گاه در كلام حكما كل آن عالم را با جميع مراتب عالم هورقليا ميگويند و گاه اقليم هشتم ميگويند باين مناسبت كه حكما و علماي قديم اين زمين را بر هفت اقليم و هفت قسمت قرار داده‌اند و عالم هورقليا چون فوق اين اقاليم است و از حدود ظاهر اين اقاليم خارج است اقليم ثامنش ميگويند و اين تقسيم هفت اقليم هم از حكماي قديم البته بي مأخذ نيست و مأخذش از انبياء سلف است و صحيح است زيرا در اخبار ائمه اطهار هم مي‌بينيم كه بر اين اصطلاح جاري شده‌اند و ذكر اقاليم سبعه در فرمايشات حضرت امير مكرر ديده ميشود و در حديثي حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد دنيا بر هفت اقليم است و مقصودم اين است كه هورقليا را اقليم هشتم خوانده‌اند كه وراي اين دنيا است و صحيح است ولي در غيب همين دنيا است خلاصه آنكه اولا از كتاب خدا و اخبار ائمه اطياب صلوات الله عليهم ظاهر است كه خلق خدا منحصر بهمين عالم دنيا كه ما در آن راه ميرويم و ظاهر آن را مي‌بينيم نيست و عالمهاي متعدده هست و خداوند ميفرمايد الحمد لله رب العالمين و ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا پس شبهه نيست كه عوالم متعدد است و ميگوئيم كه در آيه ديگر  خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر يعني براي خداست خلق و امر پس معلوم شد دو چيز است عالم خلقي است و عالم امري و هر يك از اين دو عالم در مقام تفصيل مشتمل بر عوالم بسياري است ولي قصد ما در اين مقام بيان كليات است اما عالم امر همان مشيت خداست كه بيانش در اخبار شده است و اينجا تفصيل نميدهيم و جميع عوالم و جميع چيزها را خداوند با مشيت خود و امر خود ايجاد فرموده است پس معلوم است كه حقيقت همه اشياء در مشيت خدا هست منتهي اين است كه بنحو اجمال و امكان نه تعين و تشخص و اين حقايق در اسفل عالم امر است كه زمين آن عالم باشد و اينجا را هم عالم امر ميخوانند منتهي امر مفعولي خوانده ميشود و گاه ارض جرز و گاه عالم سرمدش ميخوانند و گاه بحر صاد خوانده ميشود و گاه مقام نون گفته ميشود و گاه عالم فؤاد گفته ميشود و اسامي ديگر نيز دارد كه موقع بيانش نيست و براي هر يك وجهي است كه ذكرش طولاني است و براي اهلش در جاي خود بيان شده است خلاصه كه عالم سرمد يعني عالم حقيقت چيزها و اصل اشياء در اين مقام است و متصل بكليه عالم امر است و اين عالم از عوالم غيبيه است و بعد از اين عالم عالم خلق است بطور كلي و عالم خلق نيز مراتب بسيار دارد كه هر مرتبه در حد خودش عالم مستقلي است و همه را رويهم‌رفته عالم خلق ميگوئيم و اول آن عوالم عالم عقل است كه در اخبار متعدده فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است و اختصارا اخبار را روايت نكرديم و عالم عقل عالم مواد است و ماده جميع كاينات از آن عالم گرفته شده و در اخبار اينطور تعريف فرموده‌اند و فرموده‌اند عقل محيط بهمه اشياء و علت همه موجودات است و اين احاطه و عليت صفت ماده است و جميع موجودات خلقيه صورت و صفت عقلند و عقل احاطه بجميع صور خود دارد پس معلوم است كه ماده آنها است مثل اينكه گل احاطه بجميع كوزه‌ها و كاسه‌ها و  آنچه از گل ساخته ميشود دارد و در حديث است كه خداوند عقل را خلقت فرمود و براي او رأوسي قرار داد بعدد جميع خلق پس هر خلقي را كه مشاهده بكني رأسي از رأوس عقل است يعني صورتي از صورتهاي او است پس معلوم شد كه براي عقل صورتهاي بسيار است و جميع خلق خدا صور عقلند و باين لحاظ است كه ميگوئيم جميع خلق خدا عقل و ادراك و شعور دارند و همه تسبيح و بندگي خدا ميكنند و يسبح لله ما في السموات و ما في الارض و اصل تسبيح و بندگي از عقل است كه فرمودند عقل آن است كه بندگي خدا بآن ميشود و فرمودند عقل مطيعترين بندگان خداست براي خدا ، پس همه چيز كه تسبيح خدا ميكند معلوم است عقل دارد كه تسبيح ميكند خلاصه پس جميع خلق صور عقل هستند و رأوسي هستند كه خدا براي عقل خلق فرموده پس همه اين صورتها از براي عقل ثابت است و منفك از او نميشود زيرا كه ماده بي صورت نميشود و صورت بي ماده هم نيست و ماده و صورت را خداوند با هم خلقت ميفرمايد و هيچيك از آن دو مقدم و مؤخر نيستند و با هم هستند منتهي اين است كه براي هر يك از اين دو مقام و مرتبه‌ايست كه بايد مقام را محفوظ بداري و مقام ماده بالاتر است و مقام صورت پائين‌تر زيرا كه مراد از صورت نهايات و اطراف ماده است پس باين نظر ميگوئيم ماده اول است و صورت دويم زيرا ماده بايد باشد تا طرفي براي او اثبات شود و اين بالا و پائيني را بايد رعايت كرد پس مقام صورتها در اسفل مقام عقل است و اينجا را در اصطلاح حكمت عالم نفوس و عالم مجردات ميخوانيم و عالم صور ميگوئيم و عالم دهر ميگوئيم و متصل بعالم عقل است و در لسان اخبار گاه اين عالم و اين مقام را ملكوت ميفرمايند و عالم عقل را جبروت ميخوانند و عالم امر و عالم فؤاد را لاهوت ميخوانند و نيز اين عالم را عالم نفس قدسيه ميخوانند و اينجا مقامي است كه نفوس اناسي را خداوند  از اينجا گرفته و قدسيه‌اش ميگويند براي اينكه از آلايش‌ها و اعراض اين عالم كه فعلا ما در آن هستيم مقدس و مبري است و اين عالم را عالم ذر و عالم اظله نيز ميگويند و بيان عالم ذر سابقا در همين كتاب گذشت كه خداوند نفوس اناسي را در اين مقام خلق كرده و در همينجا پيغمبر (ص‌) را براي دعوت آنها فرستاده و با همه در اين مقام سؤال و جواب فرموده و عهد و ميثاق ولايت و ايمان از همه گرفته و در همين مقام هر كس خواسته مؤمن شده و هر كس خواسته كافر شده و همين عالم را عالم قيامت و محشر ميخوانيم كه همه اناسي در عود خودشان باينجا برميگردند زيرا معاد هر كسي بآنجا است كه از آنجا خلق شده نه بالاتر از آن خلاصه پس اين مقام هم اسامي بسيار دارد كه حكما در هر موقعي بمناسبتي باسمي ميخوانند و شواهد اين مراتب در اخبار است و اينجا جاي بيانش نيست و زيادي است زيرا ابناء حكمت خودشان ميدانند و ديگران نه بيان مجمل ما را ميفهمند و نه بيان مفصل بلكه بيان مفصل بيشتر بر اشكال مطلب مي‌افزايد باري اين عالم كه عالم صور است عالم نفس قدسيه‌اش ميخوانند و اما آنكه شنيده گاه در بيانات حكما نفس كليه ميفرمايند مرادشان روي‌هم‌رفته عالم عقل و عالم نفس است كه ماده و صورت را با هم منظور دارند و نفس ميگويند اشاره بمقام صورت است و كليه ميگويند اشاره بمعنويت و كليت عقل است پس ملتفت باش و قدر اين عرايض را بدان كه در جاي ديگر باين سادگي نخواهي ديد اگر چه من حكيم نيستم اما از اولاد حكما هستم و اصطلاح آنها را اولادشان بهتر ميدانند و اين جمله را هم بطور معترضه عرض ميكنم كه مقام انبياء خدا فوق اين مقام است كه عالم نفوس اناسي باشد و از عالم عقل صرف هم نيستند زيرا مواليد آن عالم منحصر بچهارده نفس مقدس است صلوات الله عليهم بلكه مقام انبيا را عالم روح ميخوانند و روح ملكوتي ميگويند كه آن عالم برزخ ميانه عالم عقل و عالم  نفس است زيرا نه جوهريت عقل را دارد و نه صوريت و شخصيت نفس را دارد بلكه برزخ ميانه دو عالم است و بيانش در اين مقام مشكل است و مورد حاجت ما هم نيست و مقصودم بهمين اندازه بود كه عرض كنم در ميانه هر دو عالمي برزخي هم هست زيرا خداوند اينطور قرار داده و در حكمت ثابت است كه طفره در ملك خدا نيست و جميع عوالم مربوط بهم و متصل بيكديگر است پس ميانه هر دو عالم برزخي است و خداوند ميفرمايد مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان خلاصه سخن در عالم نفس بود كه بيك نظر عالم صور است كه صورتهاي اوليه عالم عقل هستند و مقدس از آلايش‌هاي اين عالمند و بر خودشان مستقل هستند و باين لحاظ عالم نفوس قدسيه است و از اعراض و كثافات اين عالم پاك هستند و ربطي بمواد و صور كثيفه عرضيه اين عالم ندارند و نيز آن عالم را نسبت باين عالم ما عالم علوي ميخوانند و حضرت امير عليه السلام در صفت آن عالم ميفرمايد صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد و در نسخه ديگر است صور عالية عن المواد و بهر دو لفظ معني صحيح است و مقصود اين است كه صوري هستند عاري از اين مواد دنيويه عرضيه يا بالاتر از اينها است و بقرينه تمام همين حديث و تصريحات ساير اخبار پيداست كه مراد از مواد يعني اين مواد عرضيه عالم ما نه اينكه آن نفوس صوري باشند بدون ماده زيرا صورت بدون ماده وجود ندارد و ماده و صورت دو جزء جوهريه هر چيزي است كه قابل انفكاك نيستند و هر يك از آن دو كه نباشند شئ موجود نيست بلكه معدوم است ولي مراد از اين مواد كه در اين حديث ميفرمايند مواد عرضيه زمانيه است و منظور اين است كه نفوس قدسيه از اين مواد عرضيه دنيويه گرفته نشده است و بر خودشان مستقلند و قول آخوند ملاصدرا كه خيال ميكند نفوس انسانيه مأخوذ از اين مواد جسمانيه زمانيه است و همين جماد است كه نبات ميشود و نبات است كه  حيوان ميشود و حيوان است كه انسان ميشود غلط است و بر خلاف كتاب خدا و اخبار ائمه اطهار است و همچنين قول آخوندهاي قشري كه انسان را عبارت از همين ابدان عنصريه ميدانند و همين ابدان كثيفه عرضيه را ميخواهند بآخرت برگردانند باين دليل كه معاد جسماني است اينهم غلط است و جسم منحصر باجسام عرضيه دنيويه نيست بلكه مراد خدا و رسول اجسام اصليه اناسي است كه از عالم خودشان گرفته شده كه عالم نفس است و ماده آن جسم از عالم عقل است چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديث كميل در صفت نفوس انسانيه ميفرمايد كه مواد آن نفوس از تأييدات عقل است و در همان حديث است كه نفس انسان از اين بدنهاي ظاهريه گرفته نشده پس عصاره و شيره اينها و لطيفه اين ابدان نيست و مثل گلابي يا عطري و جوهري كه از اين گل بيرون ميآيد نيست بلكه آن نفوس صوري هستند كه عاري از اين مواد هستند و در عالم خودشان هستند و اما كيفيت آمدن آنها باين عالم در مثل آمدن عكس انسان است در اين آئينه يا نور آفتاب كه از آسمان در اين آئينه ميافتد يا در آب ميافتد و اين عكس را كه در آئينه مي‌بيني نه ماده‌اش از سنگ است نه صورتش بلكه بر خودش ماده و صورتي علي‌حده دارد كه از اين سنگ گرفته نشده و دخلي باين ندارد بلكه بر خودش مستقل است و خدا او را جدا خلق كرده اگر اين آئينه باشد عكس مياندازد در آن اگر هم نباشد بر خودش موجود است و در عالم خودش قائم بماده و صورت خودش است و گفته ميشود كه از اين عالم رفت و مرد نه اينكه در عالم خودش مرده باشد بلكه آنجا زنده است و نزد خدا و روزي داده ميشود و مرگ را خداوند در اين دنيا خلقت كرده نه در عالم آخرت بلي بعد از مرگ آن شخص در اين دنيا مظهري ندارد مگر اينكه خدا خواسته باشد دو مرتبه مظهري در دنيا بگيرد و اينجا زنده و ظاهر شود و اين امر ممكني است و مكرر هم اتفاق  افتاده است و حكايات احياء عيسي (ع‌) اموات را يا زنده شدن عزير پيغمبر را در قرآن يا اخبار احياء سام بن نوح يا ديگري را بر دست ائمه اطهار (ص‌) البته ديده‌ايد خلاصه اينها مطالبي است كه براي تماميت مطلبي كه منظور نظر است عرض ميشود و مراد ما بيان بعض از كليات عوالم بود براي تمهيد مقدمه كه بفهمي عالم هورقليا كجا است پس گفتيم كه اول عوالم عالم امر است كه عالم سرمد و عالم حقايق باشد و بعد از آن عالم عقل است كه مقام مواد كاينات است و بعد از آن عالم نفس است كه عالم صور كاينات باشد و عالم روح برزخ ميانه عقل و نفس است و بعد از عالم نفس اين عالم زمان محسوس و مشهود ما است و همين عالمي است كه فعلا ما و تو در آن هستيم كه منتهي اليه همه عوالم است و صور عاليه دهريه نفسانيه همه باينجا منتهي شده و در خاك اين عالم پنهان شده و بقوه رفته است و اين عالم قبر عوالم عاليه است و جميع اهل آن عوالم را در اينجا بخاك سپرده‌اند و بر حسب امر پروردگار بايد از اينجا سر از خاك بيرون بياورند و خود را مستخلص نمايند و هر كسي بمنزل خود برگردد و عود نمايد و مقصود ما فعلا شرح اين عالم هم نيست مگر بهمين اندازه كه در تعريف اين عالم زمان ميگوئيم كه اينجا محلي است كه نفوس و صور عاليه دهريه باين مواد جسمانيه عرضيه تعلق ميگيرد و آن صور باين مواد منسوب و مربوط ميشود و چون جميع اين مواد زمانيه عالم ما نسبت بآن صور دهريه عرض است پس اين نسبت و ارتباطي كه با آن صور پيدا كرده‌اند دائمي نيست و موقتي است و هر وقت باشد بايد از يكديگر منفك و زايل شوند و آن صور بدهر خودشان برگردند و اين مواد زمانيه در عالم خودشان بمانند و باين جهت است كه هر نفسي كه باين عالم بيايد ولو اينكه نفس اول ما خلق اللهي باشد بايد آخر بميرد يعني از اين مواد عرضيه منفك و جدا بشود و خداوند ميفرمايد كل نفس  ذائقة الموت و انك ميت و انهم ميتون پس هر صورتي در مدت معيني بر روي اين ماده عرضي ميماند و آن مدت را زمان ميگويند يا وقت ميگويند و اين شب و روزها و ساعت‌ها و دقيقه‌ها اسبابي است كه كيل زمان را معين ميكند نه اينكه خود زمان باشد و خود زمان همان مدت بقاء صورت دهري است بر روي ماده عرضي حال اين مطلب را هم اگر فهميدي عرض ميكنم كيفيت آمدن آن صورتهاي دهريه نفسانيه بر روي اين مواد عرضيه مثل كيفيت آمدن نور آفتاب است در اين زمين يا در اين آئينه‌ها يا مثل آمدن عكس انسان و شبح و مثال انسان است در آئينه‌ها و خود آن صور دهريه از عالم خود هيچوقت پائين نميآيند مثل اينكه خود انسان در آئينه نميرود يا خود جرم آفتاب از آسمان بزمين نميآيد پس خود نفس انسان دهري كه در عالم ذر خدا خلق فرموده و با او سؤال و جواب فرموده و انسان در آنجا استنطاق شده و عقايد خود را بخداوند عرض كرده و باين لحاظ مسمي بنفس ناطقه شده او باين عالم مواد عرضيه زمانيه شخصا نميآيد اما شبح او و مثال او و ظل او ميآيد همانطور كه در مثل دانستي و امر خدا در همه جا يكسان است و ظاهر عنوان باطن است و در خلق خدا تفاوت نيست حال اين مطلب را هم اگر ملتفت شدي عرض ميكنم مراد ما از اين عكس يا شبح يا مثال يا ظل كه ميگوئيم و همه اين اصطلاحات را هم از اخبار و كتاب خدا برداشته‌ايم يا آنكه گاهي نور ميگوئيم مراد ما از همه اينها همان فعل نفس انسانيه است كه از براي هر ذاتي و جوهري فعلي البته هست و البته آن ذات و جوهر صاحب كمال و صفتي هست زيرا هر چيزي مخلوق بمشيت است و مشيت خدا صاحب كمال است پس همه مشاءات صاحب كمال هستند و كمال هر چيزي است كه از خود او تجاوز ميكند و سرايت و نفوذ در جاهاي ديگر ميكند مثل اينكه اين شعله چراغ صاحب فضل وجود و كمال است و كمال او نور او است و همين نور فعل شعله است كه گفته ميشود  شعله نورافشاني ميكند پس همه چيز صاحب كمال و فعلي شد منتهي ضعف و شدتي در كمال هر چيزي هست كه هر چيزي بخدا نزديكتر است كه مبدء و منشأ همه كمالات است كمالش بيشتر و قويتر است و نفوذ و سريان و جريانش در ساير چيزها بيشتر است و هر چه از خدا و مبادي عاليه دورتر است كمالش كمتر و فعلش ضعيفتر است و نفوذ و سريان و جريان و فعاليت كم دارد و اهل حكمت دانستند كه چه عرض كردم ولي براي اشخاص مبتدي باز بايد مثل عرض كنم فرضا آتش غيبي جوهري است دهري و صورتي از صور علويه است همينكه بر روي ماده زماني واقع شد و قرين با اين دخان شعله شد صفت آتش بروز ميكند و از اين ماده عرضيه دودي هم تجاوز ميكند و شروع بسير ميكند و تا آنجا كه قوه دارد كار ميكند و ميرود حال تا چه آتشي باشد و چه ماده باشد آتش روغن كرچك باشد يا نفت باشد يا مواد و ادويه و فلزاتي باشد كه آتش برق از آنها استخراج ميشود يا ماده فلكي باشد مثل ماه و ساير كواكب يا ماده آفتاب باشد هر يك علي قدر مراتبهم نورافشاني ميكنند و در جاي خود نمي‌ايستند و تجاوز ميكنند و كمال و فعل خود را تحميل بر ديگران ميكنند اين صفت آتش بود كه يكي از صور دهريه است اما بعض از صور دهريه هست كه اين درجه كمال و فعاليت ندارد فرضا مثل رنگ سياه يا سفيد يا قرمز يا رنگ ديگر كه همه اين الوان از صور دهريه است و از خزائن عوالم بالا پائين آمده و اين رنگها ماده زماني نيستند بلكه صورت دهري هستند كه بر روي ماده زماني ظاهر شده‌اند اما بعد از ظهور بر روي ماده همينجا ثابت ميمانند و ديگر نفوذ و جريان و فعاليت ندارند زيرا ضعيف و ناقص هستند و اين رنگ خاص از روي اين ماده تجاوز نميكند مگر اينكه صاحب كمالي اين صورت را تكميل كند و صاحب نفوذ نمايد مثل اينكه نوري بيفتد بر روي اين رنگ مثلا اين شيشه قرمز نوري بر اين بيفتد و اين قرمزي را بردارد و تا هر جا خودش  ميرود ببرد اين ممكن است ولي خود رنگ قرمز از جائي بجائي نميرود و بر روي اين ماده قرمز ميماند حال از اين امثال هم تا درجه مطلب توضيح شد حال از جمله صور ملكوتيه دهريه يكي هم نفس انسان است كه از بزرگترين و عاليترين و كاملترين صور دهري است و حجت خداست بر ساير صور كه ناقصند و دون درجه او هستند و حضرت امير عليه السلام فرمود الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و او حجت خداست يعني مبلغ از جانب خداست و مكمل ساير صور است و منتهاي فعليت و فعاليت و كمال را دارد و بسيار قوي است خلاصه كه مطلب اين بود كه نفوس و صور دهري هر يك در حد خود صاحب كمال و فعلي هستند پس نفس كليه الهيه دهريه صاحب فعل مطلق كلي است كه همه افعال اين نفوس جزئيه دهريه از اثر آن فعل است و آن فعل مطلق را در اصطلاح حكمت عالمي خوانده‌اند فوق اين عالم مواد عرضيه زمانيه و دون عالم نفس قدسيه بلكه برزخ ميانه اين دو عالم است و امري است بين دو امر و عالم مستقلي نيست براي اينكه جوهري نيست بلكه قائم بنفس قدسيه است مثل اينكه فعل شخص زيد قائم بخودش نيست بلكه قائم بشخص زيد است و نور چراغ قائم بخودش نيست بلكه قائم بچراغ است و از اين عالم مواد هم شمرده نميشود براي اينكه نسبت باين مواد عرضيه تذوت و اصالت و جوهريت دارد و از اين مواد بيرون نيامده منتهي اين است كه اين مواد عرضيه مركبي و مظهري براي او هستند و او خودش وجود ثابتي است فوق اينها همانطور كه در مثل دانستي عكسي كه در آئينه است غير از آئينه است و ماده و صورتش جداست اگر اين آئينه اينجا بود در آن ظاهر ميشد اگر نبود شبح و عكس تو قائم بشخص تو است و دخل بآئينه ندارد حال همچنين است عالم برزخ بر خودش عالمي است اگر اين مواد شخصيه عرضيه دنيويه باشند عكس او در اينها ظاهر ميشود اگر نباشند او در جاي خودش ثابت  است و قائم بنفس است منتهي اين است كه مظهري در اين عالم مواد دنيويه ندارد پس عالم برزخ هست و موجود و ثابت است و در غيب اين عالم است و بر طبق همين عالم است و جميع عوالم بر طبق يكديگرند و عينا در عالم برزخ آسمانهائي است و زمينهائي و عناصري و بري و بحري و مواليدي و اناسي و حيواناتي و نباتات و جماداتي مانند آنچه در اين دنيا مي‌بيني و دليلش اين است كه همه اينها را در اين دنيا مي‌بيني زيرا آنچه اينجا مي‌بيني از آن عالم آمده و خدا ميفرمايد ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني هيچ چيز نيست مگر اينكه خزائن آن در نزد ما است و باندازه معلوم نازل ميكنيم و خزائن خدا همان عوالم عاليه است كه عرض كردم و خزانه اول همان عالم امر است كه امرش كن فيكون است و همه چيز از امر پروردگار ميآيد و خزانه دويم عالم عقل است كه عالم ماده است و خدا اول ماده چيزي را خلق ميكند بعد از آن صورت آن را و خزانه سيم عالم نفس است كه صور چيزها در آنجا است و عرض شد كه نفس مطلقه است كه اشراق مينمايد باين عالم و اين عالم زمان ايجاد ميشود و همان اشراق نفس و فعل او را كه تنها ملاحظه كني آن عالم برزخ است كه آن را هم گاهي عالم نفس ميخوانيم بواسطه كمال شباهتي كه بعالم دهر دارد منتهي نفس ظليه‌اش ميخوانيم يعني ظل عالم نفس است و فعل او است كه كمال شباهت باو دارد كه حتي اسم خود را هم باين داده است و باين عالم هم نفس ظليه ميگويند و جميع آنچه در نفس دهري خدا قرار داده ظل او و شبح او در عالم برزخ موجود است بدون هيچ تفاوت الا اينكه برزخ تذوت و استقلال ندارد بلكه قائم بنفس ملكوتي دهري است پس معلوم شد كه اين برزخ موجود است و همه چيز هم در او هست و فوق اين دنيا و در غيب اين دنيا است و بآن اندازه كه از صور برزخيه كه در حقيقت صور دهريه است بر روي اين مواد عرضيه ظاهر شده  است من و تو هم آنها را مي‌بينيم و آنچه بر روي اين مواد ظاهر نيست از چشم من و تو غايب است و ممكن است غير از من و تو كسي باشد كه چشمش باز است و بهتر مي‌بيند او مي‌بيند صور آن عالم را بجهت اينكه واجب نيست هميشه و در جميع اوقات صور برزخيه بر روي اين مواد جسمانيه عرضيه ظاهر باشند بلكه ممكن است آئينه عرضيه آنها شكسته باشد اما آن اشباح و اظلال قائم بصورت و ماده برزخيه خودشان هستند و مربوط بآئينه‌هاي زماني نبودند مثل اينكه اگر كاغذ عكس تو پاره شد شبح تو در هوا هست و تا تو زنده باشي شبح تو در همه جا هست و دخلي بآن كاغذ مخصوص نداشت پس صور آن عالم تا مدت بقاء عمر عالم برزخ از صفحه روزگار برداشته نميشوند بلي ممكن است من و تو كه چشم برزخي نداريم آنها را نبينيم اما اين دليل نبودن آنها نيست مثل اينكه حضرت امير (ع‌) در وادي‌السلام ايستاد و مدتي با اشخاصي تكلم ميفرمود و از آن حضرت سؤال كردند با كه صحبت ميكنيد فرمود جماعتي از ارواح مؤمنين بودند و در اخبار زيادي ديده‌ايد كه سؤال ميكنند ارواح مؤمنين بعد از مردن كجا است ميفرمايند در ابداني مثل ابدان خودشان پس هستند و از ميان نميروند منتهي ما نمي‌بينيم و همچنين جن و ملائكه هستند و راه ميروند در همين دنيا و از اهل آن عالمند و ما و تو آنها را نمي‌بينيم اما وجودشان بنص قرآن ثابت است و آنها اصلا اهل عالم برزخند كه عالم مثالش ميگوئيم و در همين دنيا هم راه ميروند منتهي ما نمي‌بينيم اما پيغمبر و امام كه مي‌بينند و مخبر صادق هستند وجود آنها را بما خبر دادند و جبرئيل در همين دنيا بر پيغمبران نازل ميشد و پيغمبر (ص‌) گاهي جبرئيل را در همينجا بصورت دحيه كلبي يا صورت ديگر نشان ميداد و همچنين وجود جن را كه بما خبر داده‌اند در همين دنيا هستند و در اخبار ديده كه مكرر نشان اشخاص داده‌اند يا صداي آنها را باشخاصي شنوانيده‌اند  و اخبار اينها را اگر بخواهي در مدينة‌المعاجز رجوع كن و همچنين بفرمايش خدا و رسول و مخبرين صادق ميگوئيم كه در آن عالم يعني عالم مثال حيوانات دارد بلكه نباتات و عناصر و درياها و خشكي‌ها و شهرها دارد بلكه بهشت و جهنم دارد و جنتان مدهامتان كه در قرآن است در همان عالم مثال است نه عالم آخرت و بهشت آدم كه خدا آدم را در آنجا خلق فرمود و از آنجا بيرون فرستاد و باين عالم فرستاد در همان عالم مثال است و اين آن بهشت اصلي اخروي نيست زيرا از آن بهشت كسي را بيرون نميكنند و در آنجا مؤمنين مخلد هستند
ادامه دارد ...

موضوع قفل شده است