جمع بندی مشکل در یادگیری مسائل ساده!

تب‌های اولیه

80 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
مشکل در یادگیری مسائل ساده!

سلام خدمت کارشناس محترم و اسک‌دینی‌های عزیز

من این مشکل را از زمان کودکی داشتم ولی در محیط کار بیشتر خودش را نشان می‌دهد
همیشه در درسهایی مثل ریاضی و زبان مشکل داشتم اما درمقابل در شعر، نقاشی، موسیقی و همچنین فلسفه و کلام و.... در یادگیری استعداد زیادی دارم
البته همان ریاضی و زبان را هم اگر وقت بگذارم خوب یاد می‌گیرم، ولی برایم شیرین نیست


اما مهمترین مشکلم این است که مسائل ساده را به سختی متوجه می‌شوم!

مثلاً رئیس شرکت میگوید این سه برگه را به این ترتیب در پرونده قرار بده: "اول سند مالکیت - دوم بیمه‌نامه - سوم گواهی‌نامه"
ولی همین موضوع ساده را بارها و بارها اشتباه انجام می‌دهم! تا جایی که صدای رئیسم درمیاید

نکتهء عجیب این است که برعکسِ مسائل ساده، مسائل دشوار و پیچیده را بسیار خوب می‌فهمم!!
مثلاً پیش آمده که همین رئیس نشسته و با ما کارمندها در باب موضوعی سیاسی فلسفی صحبت کرده و من هم نظراتی داده‌ام
و رئیس به من گفته من نمی‌فهمم چطور مسائل سیاسی فلسفی را اینگونه تجزیه و تحلیل می‌کنی، اما ترتیب چندتا برگه را یاد نمی‌گیری!!
یا سخت‌ترین مطالب علمی را به راحتی حفظ میکنم، اما یک شمارهء ساده یادم نمی‌ماند!

کلاً شخصیتی متناقض دارم
آدمی به شدت درونگرا و حساس هستم. چه از نظر عاطفی و چه از نظر منطقی
تقریباً با 90 درصد مردم آبم توی یک جوب نمی‌رود! بعضی‌ها به من می‌گویند بسیار با استعدادی، بعضی‌ها هم می‌گویند دست و پا چلفتی هستی!

از نظر افراد سنتی من فردی مدرن هستم و از نظر افراد امروزی فردی بسیار سنتی هستم!

در بیرون از خانه و محل کار، دوستان زیادی دارم و در کوچه و بازار و با افراد مختلف با انواع تیپ‌ها به راحتی ارتباط برقرار می‌کنم
اما در محیط کار و در بین اقوام ناگهان 180 درجه تغییر میکنم و نمی‌توانم با دیگران کنار بیایم. بخصوص در محیط کار که برایم شبیه به کابوس است
اگر مرا به حال خودم بگذارند کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم، اما کافی است کسی بالای سرم باشد تا به بدترین شکل ممکن کار را خراب کنم!


یک نکته هم بگویم، من زندگی بسیار سختی داشته‌ام
جدایی والدینم، بیماری قلبی، سالها کتک خوردن از پدرم، نابینا شدن یک چشمم، سرطان همسرم
(که البته الحمدالله خوب شدند)، دور شدن از خواهر و برادرم و......
و در مقابل این سختی‌ها، می‌توانم بگویم تقریباً به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده‌ام

ضمناً برخی مشکلات زناشویی هم دارم که اگر نیاز بود بفرمائید تا در خصوصی توضیح بدهم

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد راهنما

Reza-D;971937 نوشت:
سلام خدمت کارشناس محترم و اسک‌دینی‌های عزیز

من این مشکل را از زمان کودکی داشتم ولی در محیط کار بیشتر خودش را نشان می‌دهد
همیشه در درسهایی مثل ریاضی و زبان مشکل داشتم اما درمقابل در شعر، نقاشی، موسیقی و همچنین فلسفه و کلام و.... در یادگیری استعداد زیادی دارم
البته همان ریاضی و زبان را هم اگر وقت بگذارم خوب یاد می‌گیرم، ولی برایم شیرین نیست

اما مهمترین مشکلم این است که مسائل ساده را به سختی متوجه می‌شوم!

مثلاً رئیس شرکت میگوید این سه برگه را به این ترتیب در پرونده قرار بده: "اول سند مالکیت - دوم بیمه‌نامه - سوم گواهی‌نامه"
ولی همین موضوع ساده را بارها و بارها اشتباه انجام می‌دهم! تا جایی که صدای رئیسم درمیاید

نکتهء عجیب این است که برعکسِ مسائل ساده، مسائل دشوار و پیچیده را بسیار خوب می‌فهمم!!
مثلاً پیش آمده که همین رئیس نشسته و با ما کارمندها در باب موضوعی سیاسی فلسفی صحبت کرده و من هم نظراتی داده‌ام
و رئیس به من گفته من نمی‌فهمم چطور مسائل سیاسی فلسفی را اینگونه تجزیه و تحلیل می‌کنی، اما ترتیب چندتا برگه را یاد نمی‌گیری!!
یا سخت‌ترین مطالب علمی را به راحتی حفظ میکنم، اما یک شمارهء ساده یادم نمی‌ماند!

با عرض سلام و ادب خدمت شما برادر عزیز و اسک دینی های بزرگوار
از حسن اعتمادتون به این انجمن سپاسگذارم و امیدوارم نکاتی را که خدمتتون عرض می کنم راهگشا باشد.

حافظه و یادگیری تحت تاثیر عوامل مختلفی است از جمله اختلالات یادگیری،عوامل فیزیولوژیکی و محیطی ،توجه و تمرکز حواس،اضطراب،افسردگی،تکرار و نحوه به یادسپاری ،علاقه و...می باشد با توجه به نکاتی که اشاره نمودید ریاضی شما ضعیف بوده است و البته به حد اختلال یادگیری نبوده است و از سویی دیگر علاقه هم به این درس نداشته اید و از طرفی مسائل مختلف تربیتی،فردی و خانوادگی هم داشته اید که سبب افت روحیه،اضطراب،کاهش تمرکز و افزایش اشتغالات شما شده است همه این موارد در افت عملکردو حافظه ریاضی شما تاثیرگذار بوده است و البته در بقیه مواردی که اشاره نمودید به نظرمی رسد علاقه و نبود زمینه سایر عوامل را جبران نموده است.

در نتیجه عملکرد حافظه شما با توجه به موارد اشاره شده طبیعی می باشد و البته قابل مدیریت می باشد که یکی از راهکارهای آن ،نوشتن می باشد لذا می شود با نوشتن بر روی برگه ای و نصب برگه در مکانی که قابل رویت همیشگی باشد این ضعف را جبران نمایید.

Reza-D;971937 نوشت:
کلاً شخصیتی متناقض دارم
آدمی به شدت درونگرا و حساس هستم. چه از نظر عاطفی و چه از نظر منطقی
تقریباً با 90 درصد مردم آبم توی یک جوب نمی‌رود! بعضی‌ها به من می‌گویند بسیار با استعدادی، بعضی‌ها هم می‌گویند دست و پا چلفتی هستی!
از نظر افراد سنتی من فردی مدرن هستم و از نظر افراد امروزی فردی بسیار سنتی هستم!

در بیرون از خانه و محل کار، دوستان زیادی دارم و در کوچه و بازار و با افراد مختلف با انواع تیپ‌ها به راحتی ارتباط برقرار می‌کنم
اما در محیط کار و در بین اقوام ناگهان 180 درجه تغییر میکنم و نمی‌توانم با دیگران کنار بیایم. بخصوص در محیط کار که برایم شبیه به کابوس است
اگر مرا به حال خودم بگذارند کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم، اما کافی است کسی بالای سرم باشد تا به بدترین شکل ممکن کار را خراب کنم!

یک نکته هم بگویم، من زندگی بسیار سختی داشته‌ام
جدایی والدینم، بیماری قلبی، سالها کتک خوردن از پدرم، نابینا شدن یک چشمم، سرطان همسرم (که البته الحمدالله خوب شدند)، دور شدن از خواهر و برادرم و......
و در مقابل این سختی‌ها، می‌توانم بگویم تقریباً به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده‌ام

ضمناً برخی مشکلات زناشویی هم دارم که اگر نیاز بود بفرمائید تا در خصوصی توضیح بدهم

به نظر می رسد مسائل سختی که اشاره نمودید تاثیر نسبی را روی روحیه و روان شما گذاشته است سبب سازگاری پایین شما شده است و ارتباط اجتماعی شما را ضعیف نموده است در واقع توانایی برقراری ارتباط پایدار در شما ضعیف می باشد لذا روابط خانوادگی و محیط کار که پایدار می باشند دچار مسئله شده است و از سویی روابط سطحی و ناپایدار خوب می باشند

  1. لذا لازم است روی روابط پایدار و سازگاری خود توجه بیشتری را داشته باشید.
  2. نسبت به کسب مهارتهای روابط بین فردی،ارتباط موثر،ثبات هیجانی،حل مساله و...اقدامات لازم را انجام دهید.
  3. در افزایش شادابی خود نهایت تلاش را مبذول دارید.
  4. با مراجعه به روانشناس متعهد و متخصص خطاهای شناختی احتمالی را برطرف نموده و زمینه بهبود ارتباطات اجتماعی را فراهم آورید.
  5. و...

در پناه قرآن و عترت موفق باشید
یا علی

[="Navy"][="3"]سلام! ... من گمون کنم بر اثر فشاری که بر روان انسان طی سالهای عمر وارد میشود یک بخشی در مغز هست که مربوط به تحلیل مسائل و مدریت هست...اون خیلی ورم میکنه یا به اصطلاح فعالیت زیاد داره ...از اونجایی که فلسفه مربوط به بخش تحلیل مغز هست طبعا از این امتیاز استفاده میکنه و فهم شما از مسائل به خاطر پردازش مغز شما خیلی بالا رفته...من یکی از اقوامم چند نفر پشت سر هم توی خانوادشون فوت کردن و اون به طرز عجیبی دارای تحلیل فلسفی شده بود چیزی که کسی اصلا نمی دونست اینها رو از کجا یاد میگیره!...مثلا می تونست بهت بگه که در ضمیر تو چه ایرادی هست که این اخلاقت در بیرون بروز میده!...یعنی مصیبت و بلا و مرض و باعث این چیزا میشه...بقیه چیزایی که گفتی هم علتش همینه چون عالم ضمیرت الان یک شهر یا شایدم یک کشور شده روحت ترجیح میده بیشتر در اون عوالم با سکوت و دغدقه کمتری که شخصیتت در بیرون داره بگرده و کشف اسرار کنه که به مغزت انتقال بده....روی موضوعاتی که گفتی روی هر کدومش میشه چند صفحه تحلیل و داستان نوشت![/][/]

سلام

تقریبا تمام مواردی که جناب رضا بیان کردند رو منم داشتم و دارم و حس میکنم همزاد من هست.

توی دانشگاه اساتیدم بهم میگفتند من نمی دونم تو که اینقدر سر کلاس فعالی و زرنگی چرا پایان ترم نمره نمیاری.

ببین برادر عزیز شما هیچوقت نمی تونی با چنگال بیل مکانیکی چهار دونه ماکارونی رو بلند کنی و ببری بالا.

چون اون چنگال برای کارهای بزرگ ساخته شده و با اینکه توان زیادی داره و خیلی کارهای بزرگ می تونه انجام بده از انجام کارهای کوچک عاجز و ناتوان هست.

سطح درک و فهم و تجزیه و تحلیل شما از اکثر افراد فامیل و بستگانت و دوست ها و آشناهات بالاتر هست و تا آخر عمرشون هم نمی تونن بهت برسن.

اونهایی که درکشون پایینه و باهاشون مشکل داری. تویی که بیل مکانیکی هستی رو بخاطر بلند کردن و جابجا کردن وزنه های سنگین تحسین نمی کنند.

فقط بخاطر اینکه نمی تونی کارهای کوچک انجام بدی تحقیرت میکنند و این یعنی اوج بی شعوری.

و این نقص تو محسوب نمیشه و به استعداد و توانمندی هایی بر میگرده که خداوند در وجودت قرار داده.

ضمن اینکه شما از کودکی همیشه در تخیلاتت در حال تجزیه و تحلیل مسائل بزرگ بودی.

و عادت داری به شکستن مسائل بزرگ به چند مسئله کوچک و حل کردن مسئله.

برای همین وقتی بهت میگن آقا رضا دو + دو میشه چهار. نمی تونی به همین سادگی و همینطوری قبول کنی.

چون این مسئله خیلی ساده و کوچک هست و تحلیل خاصی نداره و باید به همین سادگی بپذیریش و دیگه بهش فکر نکنی.

ولی چون شما هیچ مسئله ای رو اینجوری نپذیرفتی ذهنت پسش میزنه و فکر میکنی حتما یه اشتباهی در کار هست

یا اینکه در دو +دو مساوی چهار یه نکاتی پشت پرده هست که تو ازش بی اطلاع هستی.

همیشه یه سری سوالات در ذهن من و شاید هم شما باشه:
چرا عیار من باید توسط فلانی مشخص بشه ؟
چرا من باید بشینم فرمول فیزیک و ریاضی حفظ کنم تا نمره بیارم ؟
نمره بیارم که بعدش چی بشه ؟
با معدل بالا کارشناسی-ارشد-دکترا بگیرم که بعدش چی بشه؟
این درسی که قراره پاس کنم کجا قراره به کارم بیاد؟
چقدر به کارم میاد ؟

و....
این سوالات بخاطر این هست که ما ذهن بسیار خلاقی داریم و راه حل های خیلی بهتری می تونیم ارائه بدیم

و به سختی زیر بار حرفهای دیگران که برامون اثبات نشده و دلیل قانع کننده ای براش نداریم میریم.

مثلا من بخش هایی از فیزیک رو به راحتی درک میکردم و می تونستم مسائلش رو حل کنم
ولی هیچ دلیلی نمی دیدم که بشینم فرمول حفظ کنم و برم امتحان بدم. چرا باید اینکار رو بکنم؟

همین چند روز پیش می خواستم تاپیکی بزنم درباره "شخصیت عجیب و غریب من"

و می خواستم بگم که در دعای ابوحمزه آمده که خدایا مرا با عقوبت ادب نکن.

و شخصیت من دقیقا اینجوری هست که با تهدید و ترس از بوجود آمدن مشکلات بیشتر کاملا فلج میشم.

بعضی ها هستن که کاراییشون با تهدید و ترس بیشتر میشه ولی من کاملا برعکس هستم.

من تحت فشار و بدو و زودباش و یالا کاملا فلج میشم و همه چیز رو رها میکنم.

و بیشتر با امید و انگیزه و وعده ی آینده های روشن پیشرفت میکنم.

من هم در دوران تحصیلم خیلی ادبیات فارسی رو دوست داشتم

و کلاس چهارم تنها دانش آموز کلاس بودم که نمایشنامه "ایمان" ( اشعث و بن زیاد و حجر ) رو کاملا حفظ بودم و مدرسه مون می خواست نمایش اجرا کنه

و من خیلی دوست داشتم نقشی داشته باشم. ولی یکی دیگه از بچه ها رو گذاشتن چون مادرش عضو انجمن اولیا و مربیان بود. :khandeh!:

اینکه شما چند تا برگه ی ساده رو نمی تونی درست تنظیم کنی دقیقا مثل اینه که از بیل مکانیکی بخوای با چنگالش یه مشت خاک رو از روی زمین بلند کنه.

تا صبح هم باهاش ور بره امکانش وجود نداره. چون ساختارش اینجوریه که نمی تونه کارهای کوچک رو انجام بده.

در دانشگاه من برعکس همه ی هم کلاسی هام بودم. اونها توی بقیه درسها راحت نمره میوردن و من افتضاح بودم و اونها توی برنامه نویسی هنگ میکردن.

ولی من فقط توی برنامه نویسی نمره میوردم و اونها حیرت میکردن که من چجوری این کدهارو می نویسم.

البته من راهشو پیدا کردم و این نقصهایی که دارم رو تا حدودی برطرف کردم و تا چند ماه دیگه ان شاء الله کاملا برطرف میکنم.

نکته ای که در پایان باید بگم اینه که فرض کن برای شکوفایی حیرت انگیز یک انسان صد واحد نیرو لازم هست.

و فقط با رسیدن به توان صد شکوفایی حیرت انگیزت شروع میشه و تا نود و نه هم برسی هیچ تغییری نمی کنی.

الان تو نود و نه هستی و سایر بستگانت یک هستند.

تفاوتتون زمین تا آسمونه ولی چون تو فقط یک واحد کم داری مثل اونها دیده میشی. چون صد نیستی.

این یک واحد توان رو هم به دست بیاری یه دفعه سیل شکوفایی راه میفته و اون موقع همه بلند میشن و به احترامت دست میزنند.

مثل من هستی شما!
همش تاثیر استرس و اضطراب کودکیه متاسفانه.
من جدیدا دادم آلزایمر میگیرم، با اینکه دارم فرانسه یاد میگیرم و ذهنم درگیره اما ساده ترین رویدادها و حرفها رو فراموش میکنم.
خیلی سخته واقعا. هبچکس هم هیچی بلد نیست که یاد آدم بده تا کمی خودشو بالا بکشه.
به خدا توکل کنید و قران زیاد بخونید، حافظتون تقویت میشه.

[="Navy"][="3"]سلام...طبق گفته بزرگان شلوال رو جون ایستاده می پوشین فراموشی گرفتین! .....من می دونم دیگه ...کار همتون تمومه! ...:)[/][/]

Reza-D;971937 نوشت:
سلام خدمت کارشناس محترم و اسک‌دینی‌های عزیز

اما مهمترین مشکلم این است که مسائل ساده را به سختی متوجه می‌شوم!

مثلاً رئیس شرکت میگوید این سه برگه را به این ترتیب در پرونده قرار بده: "اول سند مالکیت - دوم بیمه‌نامه - سوم گواهی‌نامه"
ولی همین موضوع ساده را بارها و بارها اشتباه انجام می‌دهم! تا جایی که صدای رئیسم درمیاید

نکتهء عجیب این است که برعکسِ مسائل ساده، مسائل دشوار و پیچیده را بسیار خوب می‌فهمم!!

یک نکته هم بگویم، من زندگی بسیار سختی داشته‌ام
جدایی والدینم، بیماری قلبی، سالها کتک خوردن از پدرم، نابینا شدن یک چشمم، سرطان همسرم
(که البته الحمدالله خوب شدند)، دور شدن از خواهر و برادرم و......
و در مقابل این سختی‌ها، می‌توانم بگویم تقریباً به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده‌ام

ضمناً برخی مشکلات زناشویی هم دارم که اگر نیاز بود بفرمائید تا در خصوصی توضیح بدهم

باسلام

1- برای افزایش فهم و هوش بر مقداری کندر (پودر شده) این موارد را بترتیب بخوان و بعد از پایان، بر کندر فوت کن و با عسل مخلوط و ناشتا یکی دو قاشق میل کن!

11 صلوات

بسم الله الرحمن الرحیم ((قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ 71 بار))

11 صلوات

2- بعد نماز صبح و عشاء صد بار صلوات بگویید و بعد از آخرین صلوات، این دعا را در ادامه بخوانید:

اَللّهُمَّ اِغْفِرْ لِيَ ذُنُوبی وَ طَهِّرْنِی مِنَ الذُّنُوبِ کُلِّهَا و ارْزُقْنی تَوْفیقَ الطّاعَةِ وَ بُعْدَ الْمَعْصِیَةِ وَ صِدْقَ النِّیَّةِ وَ عِرْفانَ الْحُرْمَةِ وَ اَکْرِمْنی بِالْهُدىٰ وَ الْاِسْتِقامَةِ، وَ سَدِّدْ لِسانی بِالصَّوابِ وَالْحِکْمَةِ وَ امْلَاْ قَلبی بِالْعِلْمِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ طَهِّرْ بَطْنی مِنَ الْحَرامِ وَالشُّبْهَةِ وَ اغْضُضْ بَصَری عَنِ الْفُجُورِ وَ الْخِیانَةِ وَ اسْدُدْ سَمعِی عَنِ اللَّغْوِ وَالْغیبَةِ بِفَضْلِکَ وَ رَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ .
یا غَنی اَغْنِنِي بِحَلَالِكَ عَنْ حَرَامِكَ وَ بِفَضْلِكَ عَمَّنْ سِوَاكَ وَ أَسْأَلُكَ يَا رَبِّ أَنْ تُبَلِّغَنِي نِهَايَةَ أَمَلِي فِي دُنْيَايَ وَ آخِرَتِي وَ تَجْعَلَ عَاقِبَةَ أَمْرِي مَحْمُودَةً حَسَنَةً سَلِيمَةً بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ‏
إلَهِي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ بِالْمُحَمَّدِيَّةِ الرَّفِيعَةِ وَ اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِالْعَلَوِيَّةِ الْبَيْضَاءِ فَاَعِذْنِي مِنْ شَرِّ مَا خَلَقْتَ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ هَمِّی وَ کَرْبِی فَرَجَاً وَ مَخْرَجَاً فَاِنَّکَ تَعْلَمُ وَ لَا اَعْلَمُ وَ تَقْدِرُ وَ لَا اَقْدِرُ وَ اَنْتَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. اللّهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ كُنْ لِدُعَائِي مُجِيباً وَ مِنْ نِدَائِي قَرِيباً وَ لِتَضَرُّعِي رَاحِماً وَ لِصَوْتِي سَامِعاً یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ.

این دعا رو میتونید چاپ کنید یا اگه تلگرام دارید یه کانال خصوصی بسازید و این دعا رو توش برای خودتون ذخیره کنید و...

سلام
اولین نکته اینکه تعریفی که از خودتون نوشتین واقعا با روحیه ای که از نوشته هاتون در نظر داشتم تفاوت زیادی داشت.
دوتا نکته به نظرم رسید:
شما دوست دارین عالی و خوب باشین در نظر دیگران.
شما میترسین از نظر دیگران عالی نباشین یا ضعفتون برملا بشه.

نکاتی که در این رابطه مفیده (کمی پراکنده نوشتم):
در برخورد با دیگران احساس حقیقتون و بروز بدین.
هرگز خودتون و با کسی مقایسه نکتید.
از اینکه کسی بدونه شما چه عیبی دارین یا چی ندارین نترسین.
شجاع باشین و همونی باشین که هستین
هر انسانی دنیایی کبیر در خودش داره و عزت تنها برای خداست و ما در برابر اراده اش هیچیم.
چه بسا دانشمندان بزرگی که گذشته هایی کاملا عجیب داشتند.
بروز احساس نشانه ضعف نیست بلکه نشانه قدرت و اعتماد به نفسه.
در حال زندگی کنین و به قضاوت و خوش آمد کسی جز احساس رضایت واقعیتون به چیزی توجه نکنین.

شما استرس دارین و این روی دقت و تمرکزتون تاثیر گذاشته.
و نکته آخر اینکه ریاضی دوست ندارین با اینکه گاهی مشکل در شمارش پیدا میکنین خیلی متفاوته و ارتباطی به هم ندارند بلکه شاید در گذشته به خاطر آموزش درس ریاضی خاطره بدی داشتین یا در گذشته این مورد و بسیار بزرگ و مانع دیدین و ... . پس هرچی که هست در ذهن شماست. باید گذشته رو قبول کنین اما ناراحت نباشین و اتفاقات مثبت الانتون و پر رنگ تر کنین.

البته شاید برداشتم کاملا نادرست باشه

من توی سلام و احوالپرسی با مردم حتی فامیلهای نزدیک مشکل دارم
حادترین مشکل منه
با وجودی که کارشناسی ارشد دارم و نزدیک به 40 سالگیم.
روابط عمومیم صفر صفره
یک نفر 13 سال همسایمون بود و فقط سه خانه با ما فاصله داشت. من یبار رفتم مغازه اش. اونو نمیشناختم. تا خودش بهم گفت.

با سلام و احترام
مطالبتون رو خوندم.ببیننید این مسئله ای که می‌فرمایید یادگیری ترتیب چند تا برگه برام مشکله،این در واقع چیز خاصی نیست که نیاز به یادگیری داشته باشه.به نظر میاد موضوع اینه که کاری که انجام میدید مطابق علاقه تون نیست و برای همین در انجامش هیچ دقتی به خرج نمیدید.مثلا در حین انجام کارتون حواستون صد در صد به مسئله ی خاصیست که دارید در ذهنتون تحلیلش میکنید.بنابراین باید سعی کنید حداقل تمرکز لازم را برای کارتون بذارید هر چند که براتون انگیزشی نیست.حفظ نشدن شماره تلفن هم به همین موضوع برمیگرده.و اصلا هم مسئله مهمی نیست.
اینکه فرمودید درونگرا هستید با اینکه دوستان زیادی این طرف و اون طرف دارید و براحتی ارتباط برقرار میکنید،تناقض داره.به نظرم نمیاد شما درونگرا باشید.
و اینکه فرمودید با نود درصد مردم آبم تو یک جوب نمیره و کنار نمیام،متوجه نشدم .اگر با مثال بیانش کنید ملموس تر خواهد بود.

نبینم اقا رضا این حرفا رو بزنه Lol

به نظز من که شما واقعا ادم منطقی هستید....به نظر نمیاد حساس باشید چه حرفا و رفتارها توی اسک دین بهتون نشد و شما خیلی خوب جواب دادین

من با حرفای اقا مسعود موافقم...ذهن شما روح شما بزرگ شده...همین...عادت به تحلیل دارید چون از بچگی تخلیل کردید....رفتار پدر و مادر و ....

شما ادم خوبی هستید...البته قکر میکنم کلا ادم های فوق منطقی چون تحلیلگر هستند حساس هم هستند...نمونه اش رو دیدم...من که اینجوری نیستم برام مهم نیست طرف چی میگه چکار میکنه اما امثال شما چون تحلیل میکنه سریعٍ، به کنه قضیه پی میبره Lol اعصابش بهم میریزه...جالا بماند زماهایی که اشتباه هم تحلیل میکنید یا نیازی به تحلیل نبوده و باعث قضاوت الکی میشه
امیدوارم بیماریتون هم خوب بشه....من قدر سلامتی رو میدونم و هر جوانی که درگیر باشه رو براش ارزوی سلامتی میکنم

Reza-D;971937 نوشت:
کلاً شخصیتی متناقض دارم
آدمی به شدت درونگرا و حساس هستم. چه از نظر عاطفی و چه از نظر منطقی
تقریباً با 90 درصد مردم آبم توی یک جوب نمی‌رود! بعضی‌ها به من می‌گویند بسیار با استعدادی، بعضی‌ها هم می‌گویند دست و پا چلفتی هستی!
از نظر افراد سنتی من فردی مدرن هستم و از نظر افراد امروزی فردی بسیار سنتی هستم!

در بیرون از خانه و محل کار، دوستان زیادی دارم و در کوچه و بازار و با افراد مختلف با انواع تیپ‌ها به راحتی ارتباط برقرار می‌کنم
اما در محیط کار و در بین اقوام ناگهان 180 درجه تغییر میکنم و نمی‌توانم با دیگران کنار بیایم. بخصوص در محیط کار که برایم شبیه به کابوس است
اگر مرا به حال خودم بگذارند کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم، اما کافی است کسی بالای سرم باشد تا به بدترین شکل ممکن کار را خراب کنم!

سلام
از اینکه در مقایسه در کارهای ساده و پیچیده در کارهای ساده بیشتر دچار مشکل هستید، به توجه در آن کار بر میگردد و مثالی که زدید را میتوان با تمرین و تکرار یا گذاشتن یادداشت در ترتیب اوراق حل کرد...

و اما آبتان با دیگران در یک جو نمی رود، بنظر می رسد پذیرش مشروط در شما پررنگ است، یعنی افراد دور و بر خود را با شرط و شروط ِخود می پذیرید، در واقع این شمایید که نمیتوانید با دیگران کنار بیایید یا شروع کننده در این ارتباط غیر مؤثر هستید... توجه داشته باشید پذیرش با تایید فرق می کند ... اینکه خط کش خود را برای اندازه گیری بقیه در دست داشته باشیم مطمئنا اندازه ها و مقیاسها درست از آب در نخواهند آمد و موجب بروز تنش و دلخوریها خواهد شد.

پ.ن.
برداشت بنده از آشنایی که باشما در این سایت دارم، غیر از اینست، طبق فرمایش شما مطالب بالا را عرض کردم.

Reza-D;971937 نوشت:
یک نکته هم بگویم، من زندگی بسیار سختی داشته‌ام
جدایی والدینم، بیماری قلبی، سالها کتک خوردن از پدرم، نابینا شدن یک چشمم، سرطان همسرم (که البته الحمدالله خوب شدند)، دور شدن از خواهر و برادرم و......

انسان آزاد به دنیا آمده بعد تحت تاثیر محیط آموزش می بیند (مثل خانواده، مدرس و...) و با باور، اعتقاد، و ذهنیت هایی روبرو می شود که برایش از قبل ساخته شد و خودش نقش در آن نداشت، اما انچه که بابد به آن توجه کرد تغییر این باورها و نگرشهاست که امکان پذیر است، برای رشد و خودشکوفایی باید خود را از باورهای غلط تاریخ گذشته ازاد کرد...
میتوان در گذشته ماند و حتی خوابید و در آینده قدم زد ولی واقعیت زندگی اکنون و حالاست...

Reza-D;971937 نوشت:
و در مقابل این سختی‌ها، می‌توانم بگویم تقریباً به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده‌ام

فهم درست نیازهای خود و بازنگری کردن در چگونگی تصمیمات و انتخاب هایمان در گذشته و حال توام با بیان خلاق خود، راز موفقیت پویاست.
پ.ن.
دو قسمت آخری که نقل قول کردم برداشت از کتاب" زندگی در صدف خویش گهر ساختن است" اثر دکتر علی صاحبی، است.

توصیه می کنم کتاب "تئوری انتخاب" از همین نویسنده را بخوانید.

سلام بر شما
راستش به نظر من مشکل شما اصلا مشکل حادی نیست. اینکه مسائل ساده از یادتون میره به این دلیل هست که به خاطر سادگی مسئله ، حواستون رو جمع اون موضوع نمی کنید یعنی اصلا اون مطلب وارد حافظه شما نشده که بخواد خارج بشه! یعنی این ربطی به هوش یا حافظه شما نداره بلکه به دقت و حواس جمع مربوط میشه. مثلا من خودم وقتی یه نفر فامیلشو میگه اصلا دقت نمی کنم طرف چی گفت بنابراین مجدداً مجبور میشم ازش بپرسم . این ربطی به حافظه نداره فقط نیاز به تمرکز روی موضوع داره که البته با کمی تمرین و تمرکز حواس به سادگی قابل حله.
راستش این جمله ای که گفتید به هیچ کدام از آرزوهام نرسیدم کمی مبهمه . شاید شخصیت ایده آل گرایی دارید و همه چیز رو صفر و صد میبینید و همین باعث میشه موفقیت ها و داشته هاتون رو نبینید یا اینکه براتون کم ارزش جلوه کنند.
کمال گرایی بر خلاف تفکر عده زیادی از ماها اصلا ویژگی مثبتی نیست . بلکه باعث میشه آدم به اون چیزهایی که داره دید منفی و حقیرانه ای داشته باشه اگر هم بخواد به هدفی فکر کنه حالت صفر یا صد برای اون در نظر میگیره یعنی یا باید به بهترین حالت ممکن محقق بشه یا اینکه کلاً قید اون رو میزنه. در حالیکه میشه به جای ایده آل گرایی، یه حد وسط رو در نظر گرفت و برای رسیدن به اون تلاش کرد رسیدن به حد وسط بهتر از نرسیدنه.

[="Navy"][="3"]سلام...وقتی بخش هندسه و ریاضی و فلسفه در مغز بزرگ بشه بخش حفظیجات کوچیک میشه ادم احساس میکنه کم حافظه شده برای اینکه خیلی ادم زبلی بشی و همه چی رو چش بکشی حواست تیز باشه باید حفظیجات زیاد بخوندی می دوندی!...مثلا کسی که قران حفظ میکنه مطلقا فراموشکار نمیشه ...البته وقتی سن زیاد میشه سلول ها یواش یواش دیگه می میرن و تعدادشون کم میشه و طبیعی هست که حافظه ی انسان ضعیف بشه ولی اگر انسان کم حرفی باشی و مثل انسان ها ی مرموز باشی که همه جا رو رصد میکنه و به هیچکی هم نمیگه اون وقت مغز ادم یک سرحالی میشه که!...وِلاّ!:)[/][/]

سلام به تمام دوستان گرامی
اول اینکه از پاسخ‌های خوبتان تشکر می‌کنم. واقعاً نکات خوبی را اشاره کردید گل
اما لازم است چند نکته را توضیح بدهم و گر چه شاید از یکی دو نفر نقل قول کنم اما خطابم کلی است

یکی دیگه.;972555 نوشت:
اینکه فرمودید درونگرا هستید با اینکه دوستان زیادی این طرف و اون طرف دارید و براحتی ارتباط برقرار میکنید،تناقض داره.به نظرم نمیاد شما درونگرا باشید
با افراد راحت ارتباط برقرار می‌کنم و برعکس برداشت برخی از دوستان، هیچ مشکلی در برقراری ارتباط با دیگران ندارم
اما بحث این است که
علاقه‌ای به این ارتباط ندارم. یعنی تواناییش را دارم اما خودم مایل نیستم با همه رابطه داشته باشم
به عبارتی ارتباط عمیق تقریباً با هیچکس ندارم، فقط یکی دو نفر که تا حدود زیادی روحیاتی شبیه به خودم دارند

اینکه دوستان گفتند مسائل را تحلیل می‌کنم کاملاً درست است. خیلی هم شدید این کار را انجام می‌دهم


ریحــانه الــنبی;972577 نوشت:
اینکه خط کش خود را برای اندازه گیری بقیه در دست داشته باشیم مطمئنا اندازه ها و مقیاسها درست از آب در نخواهند آمد و موجب بروز تنش و دلخوریها خواهد شد
این مطلب که فرمودید هم درست است و هم نه
اینکه
قصد داشته باشم دیگران را کنکاش کنم یا رفتارشان را اندازه‌گیری کنم، خیر اینطور نیست
اما بدون آنکه دست خودم باشد در همان اولین برخورد خیلی از خصوصیات طرف مقابل را می‌شناسم
بدتر آنکه برای شناختم هیچ توضیحی هم ندارم. مثالی برای شما می‌زنم

یکی از پسرهای اقوام که به قول معروف با هم رفیق بودیم، افسرده شده بود و دلیلش را هم به من نمی‌گفت
تا اینکه در یک مراسم عروسی به من گفت دلیل افسردگیم این است که عاشق دختری شده‌ام اما دیر اقدام کردم و آن دختر نامزد کرده

از او پرسیدم این دختر در این عروسی حضور دارد؟ گفت بله، گفتم به من نشانش بده

دختر را به من نشان داد. کنار نامزدش نشسته بود و دست نامزدش را در دست خود گرفته بود
برگشتم و به پسر فامیلمان گفتم این دختر همین الان دارد به نامزدش خیانت می‌کند! برو خدا را شکر کن که قسمت تو نشد
او زد زیر خنده و گفت من لااقل 10 سال است که این دختر را می‌شناسم، تازه او نامزد دارد و خیلی هم نامزدش را دوست دارد. ببین چطور دستش را عاشقانه گرفته
ولی من در کمتر از نیم ساعت خیانت دختر به نامزدش را به او اثبات کردم!!

(بیشتر نمی‌توانم توضیح بدهم)
دهانش باز مانده بود که من چگونه فقط با یک نگاه متوجه این موضوع شده ام

شاید دوستان باور نکنند اما از شکل اعضای صورت آن دختر، این را فهمیده بودم!!

مورد بعد اینکه تعریف خوب و بد در ذهن من با اکثر افراد دور و برم متفاوت است و این هم دلیل دیگری برای عدم برقراری ارتباط قوی است
برای مثال در محل کار، همه اعتقاد دارند که باید گرگ باشی!! کار را دیگری انجام داده تو زرنگ باش و به نام خودت ثبتش کن!
اما من هیچ علاقه‌ای به گرگ بودن ندارم. بلکه دوست دارم مثل سگ گله باشم، حافظ دیگران
افرادی داریم که اذان شروع نشده در حال وضو گرفتن هستند، اما 24 ساعته درحال غیبت کردنند
افرادی داریم که زیارت عاشورایشان ترک نمی‌شود، اما وقتی خواستند برای یک کودک فقیر سرطانی پول جمع کنند، نفری 1000 تومن دادند!!
من نمی‌توانم با اینها کنار بیایم

مورد دیگر این است که فرضاً اگر دیدم دارند حق کسی را میخورند اعتراض میکنم
همه هم به من میگویند تو کلاه خودت را بگیر باد نبرد! فکر زن و بچه خودت باش، به مردم چکار داری
اما من نمی‌توانم. اگر دیدم حق کسی دارد ضایع می‌شود اعتراض می‌کنم

تعریف زندگی برای من

"کار روز و خواب شب" نیست!
به قول مسعود عزیز:

Im_Masoud.Freeman;972413 نوشت:
نمره بیارم که بعدش چی بشه ؟
با معدل بالا کارشناسی-ارشد-دکترا بگیرم که بعدش چی بشه؟
این درسی که قراره پاس کنم کجا قراره به کارم بیاد؟
چقدر به کارم میاد ؟


خانم "ریحانه النبی" گفتند که شاید دیگران را با خط‌کش می‌سنجید
اما موضوع این است که همه این کار را می‌کنند بزرگوار. هر انسانی بطور طبیعی در برقراری ارتباط با دیگران خط‌کشی برای سنجش دارد
منتهی خط‌کش من مثل بقیه نیست. مدرک تحصیلی طرف، زیبائیش، پولش، موقعیت شغلی و اجتماعیش و.... هیچکدام برای من مهم نیست
معیار من فقط و فقط اخلاق و رفتار طرف مقابل است و البته نوع نگاهش به دنیا و اطراف خود

یکی دیگه.;972555 نوشت:
کاری که انجام میدید مطابق علاقه تون نیست و برای همین در انجامش هیچ دقتی به خرج نمیدید
بله کاملاً درست است
ای کاش قبل از ازدواجم وارد حوزه شده بودم
این را به همراه بخش دیگری در انتهای این پست توضیح می‌دهم

یکی دیگه.;972555 نوشت:
در حین انجام کارتون حواستون صد در صد به مسئله ی خاصیست که دارید در ذهنتون تحلیلش میکنید
این هم دقیقاً درست است
شدیداً تخیلی هستم و تخیل بسیار قوی دارم. اصلاً بُعد رئالیسم را تا الان نتوانسته‌ام درک کنم چون اصلاً در این دنیا نیستم!

خواهر گرامی باور کنید قصد تعریف از خود ندارم، اما وقتی به موضوعی برمیخورم مغزم مثل یک کامپیوتر شروع به تحلیل می‌کند!
مثلاً رئیسم مرا صدا می‌زند که بیا این پرونده را ببر امور مالی
تحلیل یک آدم عاقل از این حرف این است:
"باید پرونده را بگیرم، بروم طبقهء بالا و بدهم دست مسئول امور مالی. تمام!"

حالا تحلیل من از این موضوع ساده:

"رئیسم همیشه رنگ تیره می‌پوشید، چرا امروز رنگ روشن پوشیده؟ چرا این پرونده را از سایر پرونده‌ها جدا کرده؟
وقتی با دستمان وسیله‌ای را می‌گیریم
(پرونده در دست رئیس) چند ماهیچه فعال می‌شوند؟!
چرا واحد ما که بیشترین پرونده مالی را دارد خودش یک مسئول مالی ندارد؟ چرا امور مالی در طبقهء بالاست و طبقهء پایین نیست؟!
"

بعد هم برمیگردم و به رئیس میگویم راستی پرونده را کجا باید می‎بردم؟! 8->
چهره رئیس در آن لحظه: ~x(

ریحــانه الــنبی;972577 نوشت:
میتوان در گذشته ماند و حتی خوابید و در آینده قدم زد ولی واقعیت زندگی اکنون و حالاست
مشکل این است که اتفاقات گذشته من یا خودشان یا اثرشان همچنان زندگی مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد
برای نمونه، پدرم به من و همسرم گفت باید بین من و مادرِ رضا یکی را انتخاب کنید
من برای آنکه دلش نشکند گفتم چشم، اما بطوری که متوجه نشود با مادرم رفت و آمد داشتیم
تا آنکه یک بار پدرم فهمید و با ما دعوا کرد. بخصوص با همسرم!! میگفت تو زن هستی و می‌توانی شوهرت را رام کنی اما داری کوتاهی میکنی
از طرفی پدرم به همسرم گفته که مادر رضا می‌خواهد زیر پای رضا بنشیند تا تو را طلاق بدهد بعد یکی از دخترهای فامیلش را برای رضا بگیرد!!!

بعد از این حرفها بود که همسرم دعوای سختی با مادرم کرد و به او گفت دیگر حق نداری به خانه ما بیایی!
الان مدتی است که مادر، خواهرها و برادرم را ندیده‌ام. نه آنها به خانه من میایند و نه همسرم حاضر است با آنها حرف بزند
البته این خلاصه موضوع است و وقت نیست که تمامش را عرض کنم. اما حتماً می‌دانید که مدیریت چنین شرایطی چقدر دشوار است

یکی دیگه.;972555 نوشت:
کاری که انجام میدید مطابق علاقه تون نیست و برای همین در انجامش هیچ دقتی به خرج نمیدید
مهربون;972581 نوشت:
این جمله ای که گفتید به هیچ کدام از آرزوهام نرسیدم کمی مبهمه . شاید شخصیت ایده آل گرایی دارید و همه چیز رو صفر و صد میبینید و همین باعث میشه موفقیت ها و داشته هاتون رو نبینید یا اینکه براتون کم ارزش جلوه کنند
سرکار خانم "مهربون"، به نظر باید بین "نعمت" و "آرزو" تفکیک کنید
هر کدام از ما نعماتی در زندگی داریم که ممکن است فرد دیگری از آن محروم باشد. قطعاً باید برای این نعمات شکرگذار باشیم
اما آرزو کلاً یک مبحث جداگانه است

فردی را تصور کنید که پزشک است، همسر خوبی دارد، خانه و ماشین دارد، پولدار است و.....
اما بزرگترین آرزویش سفر به کربلاست
یا جوانی را تصور کنید که تحصیلکرده، زیبا، خوش‌تیپ، خوش اخلاق و.... است
اما همسر ندارد و بزرگترین آرزویش داشتن همسر است
یا کسی را تصور کنید که رویایش خلبان شدن است و با آسمان زندگی میکند
حالا اگر میلیاردر شود، مهندس شود، اصلاً رئیس جمهور شود، باز هم حسرت خلبان شدن در دلش است

لذا یکی از مشکلات مهم من که خانم "یکی دیگه" به درستی اشاره کردند همین است که به هیچکدام آرزوهایم نرسیدم. از جمله شغل
اصلاً این شغلی که در آن مشغول هستم مناسب من نیست و برای آن ساخته نشدم
شما تصور کنید من شاعرم، اهل مطالعه و گوش کردن به سخنرانی، روحیه‌ام حساس است، علاقه به تحلیل دارم و عاشق سینما هستم
بعد الان دارم در بخش ترابری کار میکنم و با ماشین‌های تریلی و جرتقیل و راننده‌ها و پیمانکاران این بخش سر و کله میزنم!!

آرزوهایی که من داشتم:
1 - عاشق ورزشهای رزمی بودم و آرزو داشتم در یکی از آنها استاد بشوم ====== نتیجه هیچ
2 - عاشق مطالعه و تحصیل بودم و استعداد زیادی هم در این زمینه داشتم ===== مدرک تحصیلی دیپلم
3 - عاشق طراحی دکوراسیون و لوازم خانگی و صوت و تصویر هستم ======== نتیجه هیچ
4 - همیشه دوست داشتم جایی کار کنم که در آن استعداد دارم =========== شغلی کاملاً متفاوت
5 - خانواده متحد و صمیمی یکی از بزرگترین خواسته هایم بود ============ ارتباطات خانوادگی پر از مشکل
6 - بسیار علاقه داشتم که در سن پایین ازدواج کنم ================== ازدواج در 33 سالگی
7 - دلم می‌خواست با عشق ازدواج کنم ======================== ازدواجی کاملاً سنتی
و.............

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

Reza-D;972703 نوشت:

اول اینکه از پاسخ‌های خوبتان تشکر می‌کنم. واقعاً نکات خوبی را اشاره کردید گل
اما لازم است چند نکته را توضیح بدهم و گر چه اید از یکی دو نفر نقل قول کنم اما خطابم کلی است

با افراد راحت ارتباط برقرار می‌کنم و برعکس برداشت برخی از دوستان، هیچ مشکلی در برقراری ارتباط با دیگران ندارم
اما بحث این است که
علاقه‌ای به این ارتباط ندارم. یعنی تواناییش را دارم اما خودم مایل نیستم با همه رابطه داشته باشم
به عبارتی ارتباط عمیق تقریباً با هیچکس ندارم، فقط یکی دو نفر که تا حدود زیادی روحیاتی شبیه به خودم دارند

اینکه دوستان گفتند مسائل را تحلیل می‌کنم کاملاً درست است. خیلی هم شدید این کار را انجام می‌دهم


این مطلب که فرمودید هم درست است و هم نه
اما بدون آنکه دست خودم باشد در همان اولین برخورد خیلی از خصوصیات طرف مقابل را می‌شناسم
بدتر آنکه برای شناختم هیپ توضیحی هم ندارم. مثالی برای شما می‌زنم

یکی از پسرهای اقوام که به قول معروف با هم رفیق بودیم، افسرده شده بود و دلیلش را هم به من نمی‌گفت
تا اینکه در یک مراسم عروسی به من گفت دلیل افسردگیم این است که عاشق دختری شده‌ام اما دیر اقدام کردم و آن دختر نامزد کرده

از او پرسیدم این دختر در این عروسی حضور دارد؟ گفت بله، گفتم به من نشانش بده

دختر را به من نشان داد. کنار نامزدش نشسته بود و دست نامزدش را در دست خود گرفته بود
برگشتم و به پسر فامیلمان گفتم این دختر همین الان دارد به نامزدش خیانت می‌کند! برو خدا را شکر کن که قسمت تو نشد
او زد زیر خنده و گفت من لااقل 10 سال است که این دختر را می‌شناسم، تازه او نامزد دارد و خیلی هم نامزدش را دوست دارد. ببین چطور دستش را عاشقانه گرفته
ولی من در کمتر از نیم ساعت خیانت دختر به نامزدش را به او اثبات کردم!!

(بیشتر نمی‌توانم توضیح بدهم)
دهانش باز مانده بود که من چگونه فقط با یک نگاه متوجه این موضوع شده ام
شاید دوستان باور نکنند اما از شکل اعضای صورت آن دختر، این را فهمیده بودم!!

مورد بعد اینکه تعریف خوب و بد در ذهن من با اکثر افراد دور و برم متفاوت است و این هم دلیل دیگری برای عدم برقراری ارتباط قوی است
برای مثال در محل کار، همه اعتقاد دارند که باید گرگ باشی!! کار را دیگری انجام داده تو زرنگ باش و به نام خودت ثبتش کن!
اما من هیچ علاقه‌ای به گرگ بودن ندارم. بلکه دوست دارم مثل سگ گله باشم، حافظ دیگران
افرادی داریم که اذان شروع نشده در حال وضو گرفتن هستند، اما 24 ساعته درحال غیبت کردنند
افرادی داریم که زیارت عاشورایشان ترک نمی‌شود، اما وقتی خواستند برای یک کودک فقیر سرطانی پول جمع کنند، نفری 1000 تومن دادند!!


کپی خودم هستی و تمام حرفهات رو درک میکنم.

چند سال پیش یکی از بستگان که حدود 15 سال از من بزرگتر هست من رو با چند تا از دوستانش که همه از من بزرگتر بودن فرستاد فوتسال.

همه هم دیگه رو میشناختن فقط من توشون غریبه بودم.

یه بار یه تیمی آوردن واسه مسابقه. من بیرون زمین بودم.

به یکی از هم تیمی ها درگوشی گفتم: دروازبانشون قدش کوتاهه خیلی هم میاد جلو توپ رو بنداز پشت سرش راحت گل می خوره.

یه دفعه زد زیر خندهو بازی رو متوقف کرد رفت واسه بقیه تعریف کرد :

خخخخ ببینید این مسعود چی میگه. من پنجاه سالمه این داره به من یاد میده. فکر میکنه زمین چمنه می خواد اینجوری گل بزنه.

ده دقیقه بعد خودم اومدم توی زمین. در کمتر از پنج دقیقه سه بار از توی زمین خودمون توپ رو انداختم پشت سر دروازبانشون. مجبور شدن دروازبان رو عوض کردند.

اون آقا هم به فامیل ما گفت: به مسعود بگو دیگه نیاد از بازیش خوشم نمیاد 8-|

یک نکته ای بود که خودت یه بار به من گفتی "آدمها رو با هر سطح درکی دارند ازشون بپذیر و انتظار نداشته باش همه چیز رو درک کنند."

شما باید قبل از دیگران خودت رو همینجوری که هستی بپذیری.

و نسبت به خودت مهربان تر باشی و خودت رو زیر فشار نزاری که من باید اینجوری باشم من باید اونجوری باشم.

شما باید و نباید و قانون زیاد توی ذهنت برای خودت داری.

و اینها رو به مرور زمان میشه حل کرد و ذهن رو به آرامش رسوند.

تنها راهی که داری اینه که انعطاف پذیر تر بشی و از بند این قوانین خودت رو رها کنی.

احتمال میدم تو در درون خودت می دونی که از خیلی ها بهتری. ولی فکر میکنی برای اثبات این ادعا دستت به اندازه ی کافی پر نیست.

چون پول نداری. تحصیلات عالی نداری. ماشین خوب نداری و ...

اگر اینطوری هست باید از این باید ها و نباید ها رها بشی و به یک روانشناس بالینی مراجعه کنی تا به مرور زمان مسائلت حل بشن.[/][/][/]

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

Reza-D;972710 نوشت:
آرزوهایی که من داشتم: 1 - عاشق ورزشهای رزمی بودم و آرزو داشتم در یکی از آنها استاد بشوم ====== نتیجه هیچ 2 - عاشق مطالعه و تحصیل بودم و استعداد زیادی هم در این زمینه داشتم ===== مدرک تحصیلی دیپلم 3 - عاشق طراحی دکوراسیون و لوازم خانگی و صوت و تصویر هستم ======== نتیجه هیچ 4 - همیشه دوست داشتم جایی کار کنم که در آن استعداد دارم =========== شغلی کاملاً متفاوت
5 - خانواده متحد و صمیمی یکی از بزرگترین خواسته هایم بود ============ ارتباطات خانوادگی پر از مشکل
6 - بسیار علاقه داشتم که در سن پایین ازدواج کنم ================== ازدواج در 33 سالگی
7 - دلم می‌خواست با عشق ازدواج کنم ======================== ازدواجی کاملاً سنتی
و.............

شدیدا درکت میکنم.:ok:

من می تونم بهت یاد بدم چجوری چهار مورد اول رو به دست بیاری.

نه با توصیه و موعضه. راهکار عملی و مطمئنم استقبال میکنی.

اما در مورد سه مورد آخر نمی تونم زمان رو به عقب برگردونم.

ولی می تونم راهکار بهت بدم که توی عمرت نه از کسی دیدی و نه از کسی شنیدی و چیزی است که شاید بارها توی احادیث و روایات شنیدیش

ولی هیچوقت عمیق درکش نکردی که ببینی چقدر لذت بخشه.

بعدش اون سه مورد آخر هم واست کاملا حل و قابل قبول میشن و ذهنت کاملا به آرامش میرسه.

ولی در ازای راهکار چی بهم میدی :khandeh!:[/][/][/]

Im_Masoud.Freeman;972712 نوشت:
ولی در ازای راهکار چی بهم میدی

افتخارِ اینکه به یکی مثل من راهکار دادی :d

راهنما;972398 نوشت:
نسبت به کسب مهارتهای روابط بین فردی،ارتباط موثر،ثبات هیجانی،حل مساله و...اقدامات لازم را انجام دهید
عین این است که بروی پیش پزشک، بعد پزشک بگوید برای درمان داروهای لازم را بخور! :-w
خب استاد اقدامات لازم را اگر بلد بودم که از شما نمی‌پرسیدم

[="Times New Roman"][="Black"][="3"]

Reza-D;972713 نوشت:

افتخارِ اینکه به یکی مثل من راهکار دادی :d


خب پس فعلا به صلاحت نیست مشکلت حل بشه :khandeh!:[/][/][/]

Reza-D;972703 نوشت:
با افراد راحت ارتباط برقرار می‌کنم و برعکس برداشت برخی از دوستان، هیچ مشکلی در برقراری ارتباط با دیگران ندارم
اما بحث این است که علاقه‌ای به این ارتباط ندارم. یعنی تواناییش را دارم اما خودم مایل نیستم با همه رابطه داشته باشم
به عبارتی ارتباط عمیق تقریباً با هیچکس ندارم، فقط یکی دو نفر که تا حدود زیادی روحیاتی شبیه به خودم دارند

ببینید افراد درونگرا با افراد کمی ارتباط دارند ولی ارتباطشون عمیق هست.برونگرا ها با افراد زیاد و ارتباط سطحی.
اینطور نیست که درونگراها مردم را دوست نداشته باشند یا نتوانند با اونها ارتباط برقرار کنند بلکه نیازی نمی بینند که با افراد متعدد ارتباط برقرار کنند.
ما فکر میکنیم درونگراها قدرت یک سخنرانی خوب رو ندارند درحالیکه اینطوری نیست.
اصلی ترین ملاک میتونه این باشه که آیا در جمع بودن باعث شارژ شدن شما میشه یا در تنهایی خودتون بودن ؟
آیا در پایان یک روز شلوغ کاری احساس میکنید هنوز اون چیزی رو که از امروز میخواستید دریافت نکردید و نیاز دارید با خودتون تنها باشید یا نه برعکس میگید چه روز خوبی بود؟
آیا موقعی که تلفن زنگ میزنه سعی میکنید صبر کنید بره روی پیغامگیر تا اگه کسی کار ضروری نداره و فقط میخواد احوالپرسی کنه،شما از جواب دادن فرار کرده باشید؟
وقتی در جمعی نظر خواهی میشه شما جزو اولین کسانی هستید که نظرتونو میگید یا در کلاس درس وقتی استاد سوالی میپرسه دستتون سریع بالا میره یا حتی اگه جواب رو هم بدونید ترجیح میدید دست بالا نبرید و تا مجبور نشدید و لازم نشه حرفی نمی زنید؟
Reza-D;972710 نوشت:
مثلاً رئیسم مرا صدا می‌زند که بیا این پرونده را ببر امور مالی
تحلیل یک آدم عاقل از این حرف این است: "باید پرونده را بگیرم، بروم طبقهء بالا و بدهم دست مسئول امور مالی. تمام!"

حالا تحلیل من از این موضوع ساده:
"رئیسم همیشه رنگ تیره می‌پوشید، چرا امروز رنگ روشن پوشیده؟ چرا این پرونده را از سایر پرونده‌ها جدا کرده؟
وقتی با دستمان وسیله‌ای را می‌گیریم (پرونده در دست رئیس) چند ماهیچه فعال می‌شوند؟!
چرا واحد ما که بیشترین پرونده مالی را دارد خودش یک مسئول مالی ندارد؟ چرا امور مالی در طبقهء بالاست و طبقهء پایین نیست؟!"


این رو حتما باید به یک روانشناس بفرمایید چون شاید نشانه ویژه یا سرنخی از یک مساله ی خاص باشد یا شاید هم فقط یک خصوصیت است.تا این حد وارد جزئیات مسائلی شدن که موضوعیت چندانی هم ندارد،مسئله ی قابل اهمیتی است.
Reza-D;972710 نوشت:
مشکل این است که اتفاقات گذشته من یا خودشان یا اثرشان همچنان زندگی مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد
برای نمونه، پدرم به من و همسرم گفت باید بین من و مادرِ رضا یکی را انتخاب کنید
من برای آنکه دلش نشکند گفتم چشم، اما بطوری که متوجه نشود با مادرم رفت و آمد داشتیم
تا آنکه یک بار پدرم فهمید و با ما دعوا کرد. بخصوص با همسرم!! میگفت تو زن هستی و می‌توانی شوهرت را رام کنی اما داری کوتاهی میکنی
از طرفی پدرم به همسرم گفته که مادر رضا می‌خواهد زیر پای رضا بنشیند تا تو را طلاق بدهد بعد یکی از دخترهای فامیلش را برای رضا بگیرد!!!

بعد از این حرفها بود که همسرم دعوای سختی با مادرم کرد و به او گفت دیگر حق نداری به خانه ما بیایی!
الان مدتی است که مادر، خواهرها و برادرم را ندیده‌ام. نه آنها به خانه من میایند و نه همسرم حاضر است با آنها حرف بزند
البته این خلاصه موضوع است و وقت نیست که تمامش را عرض کنم. اما حتماً می‌دانید که مدیریت چنین شرایطی چقدر دشوار است


نه جناب رضا .خیلی هم شرایط دشواری نیست.نباید میگفتید چشم.البته ببخشید که صریح عرض میکنم.همچنین سرکار ریحانه النبی باید بنده را ببخشند که قسمتی که خطاب به ایشون بود رو پاسخ میدهم.برای پدر خیلی کوتاه توضیح میدادید که ایشون اگر هم اشکالاتی داشته باشند و اگر من هم اشکالاتشون رو قبول داشته باشم،ولی بهرحال مادرم هستند و من در اعماق قلبم کشش شدیدی به ایشون دارم و نمی تونم این حس رو انکار کنم و اگر بخوام انکارش کنم واقعا بیمار خواهم شد.یا قبول میکنند یا نمیکنند .حتی اگه در ظاهر هم حرف شما رو نپذیرند حداقلش اینه که درون خودشون بهتون حق میدهند و وقتی متوجه بشن که شما با مادر ارتباط دارید ،برخورد نمیکنند یا از شدت برخوردشون کمتر میشه.همسر شما هم نباید به سادگی حرف پدر رو باور میکردند و باید احتمال میدادند که شاید بخاطر قطع کردن ارتباط شما با مادر ،چنین قصدی رو به مادرتون نسبت میدهند.ولی چون این موضوعات برای خانم ها خیلی مهمه ،ایشون تحت تاثیر هیجان واکنش نشون دادند.شما خیلی قشنگ میتونستید این اطمینان رو به قلب همسرتون منتقل کنید که فرضا مادرم چنین نیتی نداره و اگر هم داشتند یا روزی داشته باشند،هیچ کس جز خودت نمیتونه تو رو از قلب من بیرون کنه.ایشون وقتی ببینند شما مسلط با این موضوع برخورد میکنید و آرامش و اطمینان شما رو ببینند به آرامش میرسند.

Reza-D;972710 نوشت:
آرزوهایی که من داشتم:
1 - عاشق ورزشهای رزمی بودم و آرزو داشتم در یکی از آنها استاد بشوم ====== نتیجه هیچ
2 - عاشق مطالعه و تحصیل بودم و استعداد زیادی هم در این زمینه داشتم ===== مدرک تحصیلی دیپلم
3 - عاشق طراحی دکوراسیون و لوازم خانگی و صوت و تصویر هستم ======== نتیجه هیچ
4 - همیشه دوست داشتم جایی کار کنم که در آن استعداد دارم =========== شغلی کاملاً متفاوت
5 - خانواده متحد و صمیمی یکی از بزرگترین خواسته هایم بود ============ ارتباطات خانوادگی پر از مشکل
6 - بسیار علاقه داشتم که در سن پایین ازدواج کنم ================== ازدواج در 33 سالگی
7 - دلم می‌خواست با عشق ازدواج کنم ======================== ازدواجی کاملاً سنتی
و.............

ببینید جناب رضا اصلا این موضوعات رو لیست نکنید و به زبون نیارید.همین لیست کردنش باعث میشه احساس شکست و سرخوردگی در شما ریشه دار بشه.از بیرون به زندگی خودتون نگاه نکنید. از درون خودتون به بیرون نگاه کنید.
کاری رو که دوست داشتید الان ندارید.خب این کار رو از درون خودتون شروع کنید به انجام داادن.البته خیلی خوبه اگر بتونید یکی از کارهایی که به روحیه تون نزدیکتره رو پیدا کنید و انجام بدید ولی اگر هم نشد بعد از ساعت کاری حتما زمانی رو برای رسیدن به علایقتون بذارید و فرض کنید شغل دوم شما همون چیزی است که علاقه دارید .ورزش رزمی،کار صوت و تصویر ، مطالعات مورد علاقه ،و خیلی کارها را میتونید انجام بدید.مهم نیست دیگران از بیرون شما رو چه کاره بدونند .مهم اینه که شما دارید اون کار رو انجام میدید و این بعد از مدتی شما رو اقناع میکنه.

و در آخر اینکه بالاخره متوجه نشدم نرفتن آب در یک جو با دیگران به چه صورت است.ولی همون طور که سرکار ریحانه النبی فرمودند تایید دیگران با پذیرششون متفاوت است.اشگالی نداره که دیگران رو تحلیل کنید و برای شما قابل تایید نباشند اما در عین حال باید افراد را همینطوری که هستند پذیرفت.این فلانی است این خصوصیات را دارد اینطوری فکر میکن و اینطوری عمل میکند .نهایتا سعی میکنم خیلی بهش نزدیک نشم ولی او هم با تفکر خودش فکر میکند که راهی که میره و کاری که میکنه درسته و برای خودش یه تحلیلی داره...بهر حال یک عواملی دخیل بوده که او این آدم باشد یا نهایتا دو سه تا خصوصیت ناپسند دارد که نخواسته یا سعی نکرده برطرفشون کنه ولی در همین آدم هم میشه خصوصیات مثبت را پیدا کرد و حتی ازش آموخت و با دعا کردن برای آگاه شدن و از بین بردن خصوصیات ناپسندش میشه به آرامش رسید.موفق و موید باشید

اگر تحلیلتون اینطور که میگین خوبه با توجه به مطالبم تحلیلی از من هم ارائه بدید؟

سلام
فکر کنم تست mbti تا حدودی به شما کمک کنه تا بتوانید تیپ شخصیتی خود را پیدا کنید و شناخت بهتری از خود داشته باشید.

msn;972739 نوشت:
سلام
فکر کنم تست mbti تا حدودی به شما کمک کنه تا بتوانید تیپ شخصیتی خود را پیدا کنید و شناخت بهتری از خود داشته باشید.


سلام و تشکر
نتیجه تست من. دوستان ببینند و با توجه به مسائلی که گفتم نظر بدهند:


Reza-D;972745 نوشت:
سلام و تشکر
نتیجه تست من. دوستان ببینند و با توجه به مسائلی که گفتم نظر بدهند:

سلام علیکم
از لینکی که فرستادم آزمون را انجام دادید؟ نتیجه چه شد؟

msn;972746 نوشت:
سلام علیکم
از لینکی که فرستادم آزمون را انجام دادید؟ نتیجه چه شد؟

پست قبلی را ویرایش کردم
تیپ شخصیتی هم شد intp

افراد با تیپ شخصیتی INTP در دنیایی از احتمالات تئوریک و محاسباتی زندگی می‌کنند. آن‌ها در مواجهه با هر چیزی ابتدا از خود می‌پرسند چگونه می‌توان آن را بهبود بخشید یا آن را به صورتی دیگر و قابل‌تحلیل‌تر تبدیل کرد.

آن‌ها ترجیحاً در دنیای درونی افکار و ذهنیات خویش زندگی می‌کنند و قادرند مسائل پیچیده را بررسی کرده، آن را در ذهن خود به‌صورت الگو یا طرح‌واره (یا بخش‌های جدا از هم) درآورند و در نهایت توضیحی منطقی برای آن بیابند.

آن‌ها از انجام کارهای تکراری و از قبل مشخص شده بیزارند. در عوض به شدت به مسائل تئوریک و نظری علاقه‌مندند و زمان زیادی را صرف یافتن راه حلی برای مسئله‌ای که ذهن آن‌ها را به خود مشغول ساخته می‌کنند. به همین دلیل شاید انجام کارهای روتین و روزمره چندان برای این تیپ جذاب نباشد.

آن‌ها باید یاد بگیرند در مواقع لازم، توجه به احساسات خود و دیگران را نیز در تصمیمات لحاظ کنند. به همین دلیل INTPها به ابزار لازم برای پاسخگویی به نیازهای عاطفی دیگران مجهز نیستند و از همین رو گاهی اوقات راه حل‌هایشان به دلیل در نظر نگرفتن بعد احساسی برای دیگران بی فایده خواهد بود. بنابراین این تیپ باید سعی کند روی مهارت‌های ارتباطی و درک احساسات دیگران به صورت آگاهانه تمرین کند.

INTPها مردمانی مستقل، نواندیش و با اصالت هستند که به دنبال ارزش‌های سنتی و متداول جوامع مانند شهرت و امنیت نیستند، آن‌ها معمولاً شخصیت پیچیده‌ای دارند و گاه تبدیل به افرادی بی قرار و دمدمی با خلق و خوی نه چندان پایدار می‌شوند، علاوه بر این آن‌ها مبتکرانی اندیشمند و خلاق بوده که چارچوب فکری غیر سنتی و نوآورانه‌شان فرصت بررسی مسائل از زوایای جدید را برای آن‌ها فراهم می‌کند، بنابراین دور از ذهن نیست که بدانیم بسیاری از اختراعات و اکتشافات پر اهمیت جوامع انسانی به کمک خلاقیت و ابتکار INTPها صورت گرفته است.

INTPها هنگامی در حداکثر کارایی و رضایت خود قرار خواهند گرفت که بتوانند آزادانه و با استقلال تمام، به تنهایی روی ایده‌ها و نظریاتشان کار کنند، در صورت فراهم شدن چنین فضایی برای INTPها آن‌ها قادر به کسب دستاوردهایی ارزشمند در زندگی‌شان خواهند بود. فراموش نکنید INTP ها پیشتازان نوآوری‌های خلاقانه در جامعه هستند.

نقاط قوت تیپ شخصیتی intp شامل موارد زیر است:

  • آن‌ها نسبت به نزدیکان و اطرافیان خود عشق و محبت خالصانه‌ای دارند، عواطفِ آن‌ها در برابر کسانی که دوست‌شان دارند پاک و کودکانه است
  • افرادی انعطاف‌پذیرند که به شریکانِ عاطفیِ خود سخت نمی‌گیرند و آن‌ها را راحت می‌گذارند
  • مسئولیت‌ها و کارهایی که به آن علاقه دارند را با جدیت و اشتیاق دنبال می‌کنند
  • قوه تخیل و ابتکار بسیار قدرتمندی دارند، ایده‌های نوآورانه و بکر مدام از ذهن آن‌ها تراوش می‌کند
  • انتقادات و جر و بحث‌های پیش آمده را شخصی به دل نمی‌گیرند
  • اطرافیان خود را به انجام کارها و وظایف وادار نمی‌کنند و به آن‌ها سخت نمی‌گیرند

نقاط ضعف تیپ شخصیتی intp شامل موارد زیر است:

  • اغلب نسبت به عواطف دیگران آگاه نیستند و پاسخ دهی و واکنش آن‌ها نسبت به عواطف دیگران کند است
  • برایشان مشکل است که از احساساتِ خود سخن بگویند، ابراز نیازها و عواطف برای آن‌ها دشوار است و عمدتا احساسات خود را بروز نمی‌دهند
  • اغلب نسبت به دیگران بدبین هستند و در وهله‌ی اول به سادگی به دیگران اعتماد نمی‌کنند
  • در کارهای عملی و اجرایی چندان خوب عمل نمی‌کنند، مثلاً در مدیریت پول ضعف دارند مگر این‌که کارشان آن‌ها را وارد به مدیریت بهینه‌ی آن نماید
  • ممکن است در کنار گذاشتنِ روابطِ بدکارکرد دچار مشکلاتی بشوند
  • در برابر مشاجرات و اختلافاتِ پیش آمده رویکردی منفعلانه دارند، آن‌ها ترجیح می‌دهند گذشتِ زمان همه چیز را حل کند و ترجیح می‌دهند خود را درگیرِ مواجهه با اختلافاتِ خود با دیگران ننمایند

Reza-D;972747 نوشت:
تیپ شخصیتی هم شد intp

چقدر با واقعیت همخوانی داره؟

یکی دیگه.;972716 نوشت:
اصلی ترین ملاک میتونه این باشه که آیا در جمع بودن باعث شارژ شدن شما میشه یا در تنهایی خودتون بودن ؟
آیا در پایان یک روز شلوغ کاری احساس میکنید هنوز اون چیزی رو که از امروز میخواستید دریافت نکردید و نیاز دارید با خودتون تنها باشید یا نه برعکس میگید چه روز خوبی بود؟
آیا موقعی که تلفن زنگ میزنه سعی میکنید صبر کنید بره روی پیغامگیر تا اگه کسی کار ضروری نداره و فقط میخواد احوالپرسی کنه،شما از جواب دادن فرار کرده باشید؟
وقتی در جمعی نظر خواهی میشه شما جزو اولین کسانی هستید که نظرتونو میگید یا در کلاس درس وقتی استاد سوالی میپرسه دستتون سریع بالا میره یا حتی اگه جواب رو هم بدونید ترجیح میدید دست بالا نبرید و تا مجبور نشدید و لازم نشه حرفی نمی زنید؟

1 - در تنهایی
2 - باید تنها باشم
3 - بستگی دارد چه کسی پشت خط باشد ولی ترجیه می‌دادم اصلاً تلفن اختراع نمی‌شد! (برای اینکه مجبور نباشم پاسخ بدهم happy)
4 - نه معمولاً نفر اول نیستم. اما خدا نکند نوبت من بشود! :d

یکی دیگه.;972716 نوشت:
نباید میگفتید چشم
خب اینجا زمان کافی برای توضیح تمام جزئیات نیست
از طرفی موضوع اصلی تاپیک هم این ماجرا نبود. برای همین توضیحی مختصر عرض کردم
مطالبی که گفتید را انجام داده ام اما نتیجه نداشته. از توضیح برای پدر و آرامش دادن به همسر
اگر بخواهم به این مسئله بپردازم کلاً از مسیر تاپیک خارج می‌شویم چون خیلی مفصل است

یکی دیگه.;972716 نوشت:
کاری رو که دوست داشتید الان ندارید.خب این کار رو از درون خودتون شروع کنید به انجام داادن.البته خیلی خوبه اگر بتونید یکی از کارهایی که به روحیه تون نزدیکتره رو پیدا کنید و انجام بدید ولی اگر هم نشد بعد از ساعت کاری حتما زمانی رو برای رسیدن به علایقتون بذارید و فرض کنید شغل دوم شما همون چیزی است که علاقه دارید .ورزش رزمی،کار صوت و تصویر ، مطالعات مورد علاقه ،و خیلی کارها را میتونید انجام بدید.مهم نیست دیگران از بیرون شما رو چه کاره بدونند .مهم اینه که شما دارید اون کار رو انجام میدید و این بعد از مدتی شما رو اقناع میکنه
در این مورد مطلبی است که درخصوصی عرض میکنم. فقط لطفاً اگر فراموش کردم، یادآوری کنید

msn;972749 نوشت:
چقدر با واقعیت همخوانی داره؟

خیلی زیاد. شاید 90 درصد درست بود
بخش‌هایی که به نظرم مهم بود را در پست‌های 27 و 28 نوشتم

روزنه;972735 نوشت:
اگر تحلیلتون اینطور که میگین خوبه با توجه به مطالبم تحلیلی از من هم ارائه بدید؟

خانم "روزنه"!! x_x
پیشگو که نیستم بزرگوار
عرض کردم دربرخورد با افراد مطالبی دستگیرم میشود، نه صرفاً در یک سایت

من نگفتم پیشگویی کنید
گفتم طبق مباحثاتی که داشتم تحلیلی ارائه بدین.
به هر حال هرطور مایلین
موفق باشید

سلام مجدد خدمت شما و بقیه بچه ها
همونطور که خودتون هم می دونید بعضی چیزها قابل تغییرند بعضی هم نیستند. اونهایی که قابل تغییر نیستند را باید پذیرفت. گذشته دیگر بر نمی گردد. پس فکر کردن به اون و افسوس خوردن دردی را دوا نمی کند. مثلا خانواده متحد و صمیمی که فرمودید مسئله ای است که واقعا دست شما یک نفر نبوده که تحقق پیدا کند پس برایش افسوس نخورید بعضی چیزها تقدیرماست. روح های بزرگ سختی های بیشتری در تقدیرشان رقم می خورد.
شاید این حرفی که میزنم کمی ایده آل گرایانه باشه اما اگه شما واقعا انگیزه و انرژی دارید درنگ نکنید و یک تغییر بزرگ توی زنوگیتون ایجاد کنید. من کسی رو میشناسم که تا سی و پنج سالگی توی ارتش کار میکرده اما این شغل با روحیاتش سازگار نبوده و علاقه ای به شغلش نداشت. اون شخص میدونید چه کار کرد؟ نشست برای کنکور پزشکی خوند و الان یک چشم پزشک موفقه. خوب این آدم توی سن نسبتاً بالا این تصمیم رو گرفت و موفق شد. البته قطعا تصمیم بزرگ و سختی هست و تلاش برای موفقیت توی این سن، نسبت به مثلا سن هفده هجده سالگی بسیار بیشتر و سخت تره اما اگه واقعا خواهان این هستید که تغییری در شرایط زندگیتون بدهید باید در ازای اون سختیهاش رو به جون بخرید. فرض بگیرید انشالله قرار باشه شما چهل سال دیگه زندگی کنید آیا می خواهید چهل سال با حسرت نرسیدن به خواسته هاتون ( البته اونهایی که دست خودتون هست) زندگی کنید؟ اگر هم توان تغییر رو دیگه درون خودتون نمی بینید و یا شرایط زندگی بهتون اجازه نمیده بهتره با تغییرات کوچک شرایط رو برای خودتون رضایت بخش تر کنید. مثلا شما دوست داشتید توی ورزش استاد بشید شاید الان از شما گذشته باشه اما آیا این به این معناست که دیگه نمی تونید باشگاه برید و ورزش کنید؟ یا مثلا اگه اهل مطالعه و شعر و ... هستید که الان هم به آنها مشغولید و بخشی از اوقات شما رو پر کرده. کار الانتون رو هم به عنوان فقط بخشی از زندگی ( تاکید میکنم فقط بخشی از زندگی) و برای کسب معاش بهش نگاه کنید ( که قطعا با ارزش هم هست). شما زندگی اهل بیت (ع) را نگاه کنید آیا مثلا کسی مثل امام علی (ع) همیشه مشغول مطالعه و تفکر و عبادت بود؟ ایشان با آن مقام رفیع توی نخلستان ها کار می کردند چاه حفر میکردند. پیامبرهای ما خیلیهاشون چوپانی، نجاری و ... شغلشون بوده. هر کسی یه جور راه زندگیشو پیدا میکنه یکی مثل آیت الله بهجت تحصیل علم می کنه و یکی هم مثل شیخ رجبعلی خیاط بدون تحصیل علوم رسمی به مقامات بلند میرسه. تو زندگی نامه مرحوم دولابی -عارف بزرگ- خوندم که ایشون وقتی به کربلا مشرف شدند علاقه شدیدی داشتند که اونجا بمونند و تحصیل علم کنند اما به خاطر شرایط خانواده مجبور بودند به ایران برگردند اونقدر ایشون ناراحت و متاثر بودند و توسل و زاری کردند که همانجا بهشون الهام میشه که اون چیزی که تو اینجا دنبالش هستی ما در همان تهران به تو می دهیم( نقل به مضمون). البته قرار نیست برای همه ما مثل این اتفاق معجزه گونه رخ بده ولی واقعیت این هست که هر کسی یه جور راه زندگیشو پیدا می کنه . باور کنید تغییر نگاه خیلی تحمل مشکلات رو آسون میکنه. خود من کارشناس آزمایشگاه تشخیص طبی هستم شغلی که هیچ وقت ایده آل من نبود و از دوران نوجوانی علاقه داشتم در حوزه علمیه تحصیل کنم اما شرایط خانواده این اجازه را به من نمی داد. باید حتما به دانشگاه میرفتم . گاهی به گذشته ای که از دست رفت ‌فکر میکنم اما اولا گذشته بر نمیگرده ثانیا کارهای دیگری هم میشه کرد که بخشی از خواسته های محقق نشده تحقق پیدا کنند. آیا الزاما هر کسی حوزه رفته شناخت و درک بهتر و بیشتری نسبت به علوم و معارف الهی داره؟ سواد آدمها به مدرک نیست مدرک دانش می آورد اما بینش نه‌ . هر چند به نظرم برای گرفتن مدرک هم براتون دیر نیست و فقط یه اراده قوی می خواد.
در مورد ازدواج هم من فکر میکنم همه توی ذهنشون رویاهایی دارند اما به نظرم اونهایی که با عشق هم آغاز می کنند بالاخره این عشق وشور فروکش می کنه نمیگم از بین میره ولی اون التهاب و شور اولیه قطعا کم میشه ، مثل یک نمودار زنگوله ای شکل که یک سیر صعودی داره تا قله و اون قله اوج عشق هست و بعد وصال نمودار رو به سیر نزولی میره. من فکر نمی کنم ازدواج سنتی الزاما بدون شور و عشق باشه اتفاقا توی این مدل ازدواج ها ( به شرط تفاهم و انتخاب درست) محبت پایدار تر و عمیق تری رو آدم می تونه تجربه کنه. به انتخابتون احترام بزارید و با فکر به گذشته و آرزوی محقق نشده زندگی رو به کام خودتون و خانواده تلخ نکنید.
ببخشید حرفهام طولانی شد ولی می دونم اونقدر خدا اراده و توان به هر انسانی داده که می تونه بزرگترین تغییرها رو توی زندگیش ایجاد کنه. ماها فقط از یه درصد بسیار کمی از اون استعداد خدادادی استفاده می کنیم و بیشترش بدون استفاده می مونه.
با آرزوی موفقیت و تایید الهی برای شما

msn;972754 نوشت:
الان مشکلتون فقط در یادگیری مسائل ساده هست، یا مثلا کلا با درونگرایی خودتون هم مشکل دارین؟

توضیحات دیگر بیشتر به این دلیل بود که دوستان با خصوصیات من آنا شوند و بتوانند بهتر راهنمایی کنند
اما مهمترین مشکل من همین مشکل در یادگیری چیزهای ساده است

تا الان دوستان راهنمایی‌های خیلی خوبی کردند. بخصوص تست شما و پست آخر خانم "مهربون" خیلی تاثیرگذار بود
واقعاً حرفهای دوستان راهگشا بود و من تصمیم گرفتم با استفاده از راهکارهای دوستان تغییرات اساسی در زندگی خود بدهم

نقل قول:

مثلاً رئیسم مرا صدا می‌زند که بیا این پرونده را ببر امور مالی
تحلیل یک آدم عاقل از این حرف این است: "باید پرونده را بگیرم، بروم طبقهء بالا و بدهم دست مسئول امور مالی. تمام!"

حالا تحلیل من از این موضوع ساده:
"رئیسم همیشه رنگ تیره می‌پوشید، چرا امروز رنگ روشن پوشیده؟ چرا این پرونده را از سایر پرونده‌ها جدا کرده؟
وقتی با دستمان وسیله‌ای را می‌گیریم (پرونده در دست رئیس) چند ماهیچه فعال می‌شوند؟!
چرا واحد ما که بیشترین پرونده مالی را دارد خودش یک مسئول مالی ندارد؟ چرا امور مالی در طبقهء بالاست و طبقهء پایین نیست؟!"

بعد هم برمیگردم و به رئیس میگویم راستی پرونده را کجا باید می‎بردم؟!
چهره رئیس در آن لحظه:

سلام آقا رضا
منم همچین مشکلی دارم
احتمالات مختلفی هم دادن مثل وسواس فکری یا نقص توجه ...
گاهی اوقات با خودم میگم کاش مغزم یه کلید خاص داشت برای خاموش کردن تحلیل ها و فکرهای زیادی...
حالا فکر کن میرفتی حوزه اونجا شاید بیشتر گرفتار این مشکل میشدی و حداقل مشکلت تو حوزه دین و شبهات دینی و فقهی میرفت...
منم وقتی مطلبی رو گوش میکنم ذهنم روی مثلا یه جمله قفل میکنه و روش فکر میکنم و همین باعث میشه حرفای دیگش رو نفهمم یا بفهمم ولی یادم بره.
همیشه اینطور نیست ولی کم هم نیست.
البته الانم خیلی از دغدغه هات همینه توی محل کار
منم تقریبا همچین مشکلاتی با همکارام دارم.
اونا مثل گرگن و دنیا را همونطوری نگاه میکنن
ولی من دوست ندارم اونطوری باشم
ولی اختلاف من با شما شاید اینه که من اونا رو به حال خودشون گذاشتم و بهشون کار ندارم اونا رو خدا باید هدایت کنه یه جورایی خدا جوابشون کرده. ولی میدونم رفتارای من و افکارم روی اونا تاثیر گذاشته و منو تو این موارد قبول دارن اگر چه عملشون خرابه.

Reza-D;972713 نوشت:

افتخارِ اینکه به یکی مثل من راهکار دادی :d

عین این است که بروی پیش پزشک، بعد پزشک بگوید برای درمان داروهای لازم را بخور! :-w
خب استاد اقدامات لازم را اگر بلد بودم که از شما نمی‌پرسیدم

در تکمیل ارسال قبلی عرض کنم
یکی از مشکلاتی که با دکترا دارم همینه
میرم پیش روانشناس به جای اینکه بیاد خیلی علمی مشکلم رو پیدا کنه میاد داستان میگه و یه سری کلیات و امید دادن و این جور چیزا.
بعضیهاشون تعهد ندارن و بعضی ها میترسن نظری بدن که اشتباه باشه...
اینجا البته مشکل فرق میکنه. چون مجازی هست و شاید تشخیص راحت نیست و شایدم اون ترس از تشخیص اشتباه تاثیر داره... نمیدونم.
تیپ شخصیتی که گفتی خیلی با من جوره.
فکر کنم آرزوهای آخری با ازدواج دوم و صیغه حل بشه ولی فقط تو جنبه احساسی و عشق و مهربانی بهت کمک میکنه ولی فشارهای اقتصادی هم میاره و در کنارش ممکنه وضعیت روابط خانوادگی گذشتت بدتر بشه و این تو رو بترسونه از اینکه بخوای تجربه جدید داشته باشی
ولی اگه ترسو بذاری کنار و بخوای این حس عشق و روابط گرم رو تجربه کنی باید زندگی جدید تشکیل بدی و الا باید خانوادت رو تغییر بدی مثل اون سریال تلویزیون که اسمش یادم نیست. ولی شاید خیلی سخت و رویایی باشه تغییر و اصلاح خانوادت...

خباء;972774 نوشت:
فکر کنم آرزوهای آخری با ازدواج دوم و صیغه حل بشه

سلام
البته مواردی که گفتید حلال است و حق مرد، اما اجرای آن به همین راحتی نیست
من که طالب عشق بودم اگر بخواهم این مسیر که شما گفتید را در پیش بگیرم، بعید می‌دانم عشقی برای من حاصل شود
به فرض هم که عشقی حاصل شود، عشق در ازدواج اول بسیار متفاوت است با عشق ازدواج دوم یا عقدموقت

چون وقتی در ازدواج اول عاشق کسی می‌شوی، عشقت را تمام و کمال نصارش می‌کنی
اما اگر زن داشته باشی و بعد عاشق زن دیگری بشوی، هر دوی آنها را به دردسر می‌اندازی
چرا که ناخودآگاه توجهت به دومی بیشتر می‌شود و این یعنی ظلم به زن اول
و هم اینکه نمی‌توانی تمام قلبت را به دومی بدهی چون در هرصورت مقداری از محبتت صرف زن اول می‌شود


از طرفی من برای همسرم ارزش قائل هستم و گناه و خطایی از طرف ایشان سر نزده که بگویم کوتاهی کرده پس مجاز هستم زن دوم بگیرم
لذا خودم را در قبال ایشان و قلب و روحشان مسئول می‌دانم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم دلش را بشکنم
یک سری اختلافاتی هم که گفتم بینمان هست، در تمام خانواده‌ها کم و بیش وجود دارد
(البته در خانواده شیعه نباید باشد، ولی خب هست متاسفانه)

در کل راهکار ازدواج مجدد یا عقدموقت برای کسی که دنبال عشق می‌گردد اصلاً مناسب نیست و فقط مشکلات را بیشتر می‌کند

Reza-D;972801 نوشت:
سلام
البته مواردی که گفتید حلال است و حق مرد، اما اجرای آن به همین راحتی نیست
من که طالب عشق بودم اگر بخواهم این مسیر که شما گفتید را در پیش بگیرم، بعید می‌دانم عشقی برای من حاصل شود
به فرض هم که عشقی حاصل شود، عشق در ازدواج اول بسیار متفاوت است با عشق ازدواج دوم یا عقدموقت

چون وقتی در ازدواج اول عاشق کسی می‌شوی، عشقت را تمام و کمال نصارش می‌کنی
اما اگر زن داشته باشی و بعد عاشق زن دیگری بشوی، هر دوی آنها را به دردسر می‌اندازی
چرا که ناخودآگاه توجهت به دومی بیشتر می‌شود و این یعنی ظلم به زن اول
و هم اینکه نمی‌توانی تمام قلبت را به دومی بدهی چون در هرصورت مقداری از محبتت صرف زن اول می‌شود


از طرفی من برای همسرم ارزش قائل هستم و گناه و خطایی از طرف ایشان سر نزده که بگویم کوتاهی کرده پس مجاز هستم زن دوم بگیرم
لذا خودم را در قبال ایشان و قلب و روحشان مسئول می‌دانم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم دلش را بشکنم
یک سری اختلافاتی هم که گفتم بینمان هست، در تمام خانواده‌ها کم و بیش وجود دارد
(البته در خانواده شیعه نباید باشد، ولی خب هست متاسفانه)

در کل راهکار ازدواج مجدد یا عقدموقت برای کسی که دنبال عشق می‌گردد اصلاً مناسب نیست و فقط مشکلات را بیشتر می‌کند

سلام
آره دو چیز تو این دنیا نمیتونی مثل هم پیدا کنی.
منم فکر کردم شاید حسرت عشق میخورید و رابطتون واقعا خرابه.
اگه عشقی پیدا نمیشه یا عشقی بینتان هست و وضع بدتر میشه خوب دیگه دلیلی هم نداره بخواید ازدواج دوم داشته باشید مشکلی بر مشکلتتان افزوده میشه... از اون آدمایی هم نیستید که ذهن آزاد و آسوده و بیخیالی داشته باشید...
تو محل کار کسی رو داریم که زن اولش اصلن خوب نبود و آخر طلاق گرفت و الانم انگار عشقای بعدی براش عشق نیست و ببخشید مدام با این و اون میچرخه...الانم به من میگه فلانی چه طوره باهاش ازدواج کنم؟ چند تای دیگه هم مردد بود قبلا ولی هر کدوم به یه بهانه ای در کرد... میگفت به درد زندگی نمیخورن...حتی به من میگفت برام پیدا کن ولی من قبول نکردم...

Reza-D;972801 نوشت:
سلام
البته مواردی که گفتید حلال است و حق مرد، اما اجرای آن به همین راحتی نیست
من که طالب عشق بودم اگر بخواهم این مسیر که شما گفتید را در پیش بگیرم، بعید می‌دانم عشقی برای من حاصل شود
به فرض هم که عشقی حاصل شود، عشق در ازدواج اول بسیار متفاوت است با عشق ازدواج دوم یا عقدموقت

چون وقتی در ازدواج اول عاشق کسی می‌شوی، عشقت را تمام و کمال نصارش می‌کنی
اما اگر زن داشته باشی و بعد عاشق زن دیگری بشوی، هر دوی آنها را به دردسر می‌اندازی
چرا که ناخودآگاه توجهت به دومی بیشتر می‌شود و این یعنی ظلم به زن اول
و هم اینکه نمی‌توانی تمام قلبت را به دومی بدهی چون در هرصورت مقداری از محبتت صرف زن اول می‌شود


از طرفی من برای همسرم ارزش قائل هستم و گناه و خطایی از طرف ایشان سر نزده که بگویم کوتاهی کرده پس مجاز هستم زن دوم بگیرم
لذا خودم را در قبال ایشان و قلب و روحشان مسئول می‌دانم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم دلش را بشکنم
یک سری اختلافاتی هم که گفتم بینمان هست، در تمام خانواده‌ها کم و بیش وجود دارد
(البته در خانواده شیعه نباید باشد، ولی خب هست متاسفانه)

در کل راهکار ازدواج مجدد یا عقدموقت برای کسی که دنبال عشق می‌گردد اصلاً مناسب نیست و فقط مشکلات را بیشتر می‌کند

سلام
روی وسواس فکری و نقص توجه نظرت چیه؟ روشون فکر کن.
به من گفتن احتمال داره اینارو داشته باشم حالام تو برنامه هام گذاشتم یه دکتر درست و درمون برم...
کلی هم باید خرج کنم Smile که معلوم نیست آخرش چی بشه!

حتی یه زمانی رو اوتیسم فکر میکردم
خوب اون اول میگفتم اصلن امکان نداره اوتیسم داشته باشم
تا اینکه یه مستند دیدم که اوتیسم رو معرفی میکرد و میگفت اوتیسم خودش درجات داره و خیلی ها درجاتی از اوتیسم دارن که خووشون خبر ندارن و تا آخر همر زندگی میکنن...
علت کنجکاویم این بود که من همه چیز رو جدی میفهمیدم و واقعی و راست جواب طرف رو میدادم...
حالا توضیح نمیدم ولی روی این حساب تحقیق کردم راجع به این اختلال...
ویژگی های و مزیتهای جالبی دارن این بیمارا و خیلی جذابه...

Reza-D;972761 نوشت:
توضیحات دیگر بیشتر به این دلیل بود که دوستان با خصوصیات من آشنا شوند و بتوانند بهتر راهنمایی کنند
اما مهمترین مشکل من همین مشکل در یادگیری چیزهای ساده است

Reza-D;972747 نوشت:
تیپ شخصیتی هم شد intp

با عرض سلام مجدد@};-
توضیحاتی که از خودتون دادین خیلی به خصوصیات خودم شبیه بود و تا قبل از قرار دادن جواب تست احتمال میدادم مثل من یه infp هستین، اما با این حال بازم زیاد فرقی نمیکنه، فرقمون فقط تو احساسی و منطقی بودن هست که گویا شما از من منطقی تر هستین ولی برای من، منطق پنطق تقریبا تعطیله...

حقیقتش مشکل حافظه رو منم دارم و فکر کنم به عوامل مختلفی مثل افسردگی، کم خونی و کمبود آهن و...مربوط میشه.
گویا دارویی هم به نام «جینکوتیدی Ginkgo T D» تو بازار هست که باعث تحریک گردش خون در مغز میشه و در نتیجه به کاهش استرس و اضطراب کمک میکنه و باعث افزايش تمرکز و حافظه کوتاه مدت ميشه. البته هرچند این دارو گیاهی هست ولی شاید بهتر باشه این دارو تحت نظر پزشک مصرف بشه.

برای ادامه اجازه بدین دوتا خاطره عجیب از خودم بگم...

اولیش برمیگرده به دوران دانشگاه، یه بار که رفته بودم قسمت اداری، طبق روال معمول شماره دانشجویی رو پرسیدن، منم طبق معمول دست کردم و کارت دانشجویی رو در آوردم و شماره رو خوندم،
در همین زمان به خودم گفتم الان این در مورد من چی فکر میکنه؟! نمیگه این با این iq چطوری اینجا قبول شده؟! این همه مدت گذشته ولی شماره دانشجوییش رو حفظ نکرده!

بعد از اتمام کارم و رفتن به خوابگاه شاید یک دقیقه هم طول نکشید که، کد ملی و شماره دانشجویی رو حفظ کردم! یعنی اگر نمیخواستم شاید تا آخر برای دونستن کد ملی و شماره دانشجویی به مشکل میخوردم. من که به این نتیجه رسیدم که برای حفظ موضوعی در حافظه بلند مدت اول باید از ته دل بخواهیم و در حافظه بلند مدت را بروی اطلاعات باز کنیم.

خلاصه، خیلی جاها که احساس میکنیم حافظه مون خوب کار نمیکنه و فکر میکنیم بیش از حد خنگ هستیم در اصل خود حافظه مقصر نیست بلکه ایراد از جاهای دیگه هست...
مثلا من وقتی افسرده باشم، تمرکز و حفظ کردن برام خیلی سخت میشه، یعنی اصلا حوصله و اعصاب به خاطر سپردن مطلب و تثبیت اون رو ندارم و به خودم میگم اصلا ارزش دردسرش رو نداره!
در مواقع ناچاری به
اطلاعات اجازه میدم فقط از حافظه کوتاه مدت من استفاده کنن ولی حق ذخیره شدن روی هارد دیسک رو ندارن! و اون رو کاری بیهوده و عبث میدونم.

مورد دیگه اینکه، تا جایی که من تحقیق کردم ذهن هم مثل ماهیچه و عضلات برای تقویت نیاز به تمرین داره و اگر تمرین نکنه همینطور به مرور تنبل و تنبل میشه و طبق مطالبی که خوندم حتی گوشی های هوشمند و حتی سایت هایی مثل گوگل هم به این موضوع دامن زدن.

کم نیستند کسانی که مثل من برای راحتی وقتی میخوان چیزی رو محاسبه کنن سریع گوشی رو بر میدارن و از ماشین حساب گوشی استفاده میکنن، و همینطور با ظهور موتورهای جستجو مثل گوگل مردم
تلاش زیادی برای فهم مطالب سایتها نمیکنند چون میدونن هر وقت بخواهند میتوانند با یک جستجو ساده به مطلب دسترسی داشته باشن لذا فقط چند کلمه کلیدی را حفظ میکنند و همین به مرور باعث
تنبل شدن و ضعف حافظه میشه.

خاطره بعدی که شاید عجیب و خنده آور باشه اینکه تا همین چند سال قبل موقع خوندن تسبیحات حضرت زهرا (س) بعضی وقت ها تو ترتیب الحمدلله و سبحان‌الله هنگ میکردم#-o کلا کلافه میشدم
که چرا اینقدر خنگم! نهایت به ذهنم رسید که خوب،

سبحان‌الله یعنی سوم!(یعنی iq در حد جلبک دریایی...:vamonde:) خلاصه از اون موقع دیگه هنگ منگ تو کارم نبود.

Reza-D;971937 نوشت:
مثلاً رئیس شرکت میگوید این سه برگه را به این ترتیب در پرونده قرار بده: "اول سند مالکیت - دوم بیمه‌نامه - سوم گواهی‌نامه"

حقیقتش رعایت ترتیب به این شکل برای من هم بسیار سخت و عذاب آور هست. ولی با همون روش کد گذاری برای خودم راحتش میکنم! میگی نه، نگاه کن!

سند مالکیت - بیمه‌نامه - گواهی‌نامه => سن بیگ بنگ(سن کیهان )

خوب هر وقت جناب مدیر دستور دادن میگم :«سن بیگ بنگ»! سنش مال سند مالکیت هست، بیش هم مال بیمه نامه و گش هم برای گواهی نامه!

ان شاءالله ادامه داره....

Reza-D;972710 نوشت:
مثلاً رئیسم مرا صدا می‌زند که بیا این پرونده را ببر امور مالی
تحلیل یک آدم عاقل از این حرف این است: "باید پرونده را بگیرم، بروم طبقهء بالا و بدهم دست مسئول امور مالی. تمام!"

حالا تحلیل من از این موضوع ساده:
"رئیسم همیشه رنگ تیره می‌پوشید، چرا امروز رنگ روشن پوشیده؟ چرا این پرونده را از سایر پرونده‌ها جدا کرده؟
وقتی با دستمان وسیله‌ای را می‌گیریم (پرونده در دست رئیس) چند ماهیچه فعال می‌شوند؟!
چرا واحد ما که بیشترین پرونده مالی را دارد خودش یک مسئول مالی ندارد؟ چرا امور مالی در طبقهء بالاست و طبقهء پایین نیست؟!"
بعد هم برمیگردم و به رئیس میگویم راستی پرونده را کجا باید می‎بردم؟!

خود من آدم کمال گرایی هستم و با توجه به قدرت تخیل بالام قبل از شروع هر کاری تمام زوایای اون رو تو ذهنم مرور میکنم، یعنی مثلا اگر بگن برای این زمین یه نقشه بکش
سعی میکنم کوچکترین چیزی که باعث بهتر شدن و راحتی زندگی میشه رو پیش بینی کنم...

این موضوع تو موارد مختلفی صدق میکنه، یعنی تقریبا هر کاری که به من محول بشه ذهن من اتومات شروع به تجزیه و تحلیل میکنه تا کار را به بهترین شکل ییش ببره ...
تجربه ای که خودم به دست آوردم اینکه دیدم به دلایل مختلف کار اون شکلی که میخواستم پیش نرفته و خیلی از پیش بینی ها و برنامه هایی که داشتم اصلا عملی نشده
حال یا اشتباه از من بوده و یا دلایل دیگری داشته....

خودم به این نتیجه رسیدم که وقت و انرژی من ارزشمند تر از هرچیزی هست، بنابراین سعی میکنم در بیشتر موارد از فکر کردن و تجزیه تحلیل در موارد غیر ضروری بکاهم،
و خیلی از اوقات سعی میکنم تا ذهن میاد آماده تجزیه و تحلیل بشه بشکل های مختلف مثل حواله دادن به زمان دیگر و یا مشغول شدن به کاری و... از اینکار منصرفش کنم.

همانطور که حتما میدونید، مغز ما مردها برخلاف خانم ها که خدای متعال به جهت وظایف مهمی که برعهدشون گذاشته مالتی تسک (سوییچ کردن بین چند کار)هست و
میتونن همزمان چند کار رو انجام بدن قابلیت اینکار را ندارد!
مثلا اگر من مشغول دیدن فوتبال باشم و پدرم سوالی بپرسد خیلی به سختی میتوانم هم فوتبال ببینم و هم پاسخ سوال را بدهم و در اغلب مواقع باید بیخیال دیدن فوتبال شوم و
بپرسم چه سوالی داشتین...

شاید شما هم نیاز باشه به خودتون عادت بدین و تمرین کنید که از این خصوصیات خودتون(قدرت تجزیه و تحلیل بالا) فقط در مواقع لازم و مهم استفاده کنید و در موارد غیر ضرور
الکی ازش استفاده نکنید. مثلا در همین مثالی که زدین تا دیدین ذهن فعال شده و شروع به تجزیه و تحلیل کرده سعی کنید خودتون رو اصلا درگیر داستان سرایی هاش نکنید و بذارین
هرچه دل تنگش میخواهد ببافد وشما هم کار خودتون را انجام بدین و یا سعی کنید این کار رو به بعد موکول کنید و بعد هم یادتون میره چی بوده...

اینجوری منابع شما مثل cpu ،ram و... الکی هدر نمیره و دیگه با توجه به محدودیت ما آقایون در استفاده از منابع سیستم لازم نیست دوباره سوال کنید.

Reza-D;972710 نوشت:
آرزوهایی که من داشتم:
1 - عاشق ورزشهای رزمی بودم و آرزو داشتم در یکی از آنها استاد بشوم ====== نتیجه هیچ
2 - عاشق مطالعه و تحصیل بودم و استعداد زیادی هم در این زمینه داشتم ===== مدرک تحصیلی دیپلم
3 - عاشق طراحی دکوراسیون و لوازم خانگی و صوت و تصویر هستم ======== نتیجه هیچ
4 - همیشه دوست داشتم جایی کار کنم که در آن استعداد دارم =========== شغلی کاملاً متفاوت
5 - خانواده متحد و صمیمی یکی از بزرگترین خواسته هایم بود ============ ارتباطات خانوادگی پر از مشکل
6 - بسیار علاقه داشتم که در سن پایین ازدواج کنم ================== ازدواج در 33 سالگی
7 - دلم می‌خواست با عشق ازدواج کنم ======================== ازدواجی کاملاً سنتی
و.............

حقیقتش اعتقاد دارم خیلی از چیزهایی که ما دوست داریم و آرزویش را داریم از همون روز اول قرار نبود بهش برسیم...(البته من با مکتب جبر مخالفم)

ای فرزند آدم تو اراده می کنی و من نیز اراده می کنم ولی تنها خواسته من محقق می شود. هرکس در پی من باشد مرا خواهد شناخت، و هر کس مرا بشناسد، مرا می خواهد، و هر کس مرا خواست در طلب من بر آید، و آنکس که در طلب من بر آید مرا خواهد یافت، و او که مرا یافت به خدمت من بر آید، و آنکه به خدمت من بر آمد به یاد من خواهد بود، و هر کس به یاد من باشد من نیز با لطف و رحمت خویش او را یاد خواهم کرد.
(حدیث قدسی)

امام على عليه السلام : من خداوند سبحان را به درهم شكستن عزمها و فرو ريختن تصميمها و برهم خوردن اراده ها و خواستها شناختم .


امام حسين عليه السلام : مردى در برابر امير المؤمنين عليه السلام برخاست و عرض كرد : اى امير مؤمنان ! خدا را به چه شناختى؟ حضرت فرمود : به بر هم زدن تصميم و در هم شكستن قصد. وقتى قصد كارى كردم، ميان من و قصدم مانعى به وجود آمد و آنگاه كه تصميمى گرفتم، قضاى الهى با تصميم من ناسازگارى كرد . پس دانستم كه تدبير كننده اى جز من وجود دارد .


امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به اين سؤال كه: خدايت را به چه شناختى؟ ـ فرمود : به درهم شكستن تصميم و برهم خوردن خواست و اراده . تصميم گرفتم و تصميمم را درهم شكست، و اراده كردم اما اراده ام را برهم زد .

به نظرم توقف در گذشته و حسرت خوردن بی فایده هست، و شاید در محضر پروردگار، خلاف ادب...

msn;972865 نوشت:
همانطور که حتما میدونید، مغز ما مردها برخلاف خانم ها که خدای متعال به جهت وظایف مهمی که برعهدشون گذاشته مالتی تسک (سوییچ کردن بین چند کار)هست و
میتونن همزمان چند کار رو انجام بدن قابلیت اینکار را ندارد!
البته این مطلبی که می‌فرمائید جای بحث دارد

اولاً این یک قانون کلی نیست که بگوئیم تمام زنها چنین قابلیتی دارند و تمام مردها ندارند. خیلی از خانمها هم هستند که موقع دیدن سریال اگر خانه هم آتش بگیرد متوجه نمی‌شوند!
ثانیاً این یک نظریه در حالت استاندارد است. میزان سواد، هوش، تاثیرات اجتماعی و فرهنگی و.... همگی در صحت و میزان این موضوع دخیل هستند

ولی در کل این توانایی در زنان بیشتر است و در مردها کمتر؛ و البته درمورد من صدق نمی‌کند happy
چون من می‌توانم مثلاً در زمانی که دارم تایپ می‌کنم، همزمان با یک نفر حرف بزنم و در همان زمان به صحبت فرد دیگری گوش بدهم

[="Tahoma"]سلام..جناب رضا خسته نباشید چه تایپیکی زدی..ولی فکنم من درگیره مسائل دیگه بودم الان دیدمش..

همه صفحه ها رو خوندم ..خیلی با دقت نخوندم ولی یه چیزایی فهمیدم

منم واقعا تو این فکرم بیام کل زندگیمو بریزم تو یه تایپیک بلکه مشکلاتم حل شه

اولیش اینه که چرا پسر نشدم..اصلا و ابدا از جنسیتم خوشم نمیاد و متنفرم ..یعنی اصلا بدم نمیومد چون همیشه تیپم پسرونه بود و به زندگیم داشتم ادامهمیدادم که..داده همه در اومد..چرا شلوارت اینجوریه..چرا کولت اینشکلیه ...این کفشای پسرونرو چرا خریدی..چرا ماشینو اینجوری پارک میکنی ..چرا اینجوری ماشینو داغون کردی..البته خونوادم کاری با هام نداشتن کلا دوسام و دخترای فامیل..اخه پیش خونوادم متین رفتار میکنم البته تا وقتی همه چی اروم باشه..

الان عوض شدم و کلن شدم یهتیپ اسپرت .. ولی بازم نمیتونم مث یه خانوم رفتار کنم..دسه خودم نیستش بلد نیستم ناز کنم..خوشم نمیاد کارایی که خانوما انجام میدن منم انجام بدم..
مثلا یه پسر بد اخلاق باشه شاید زیاد به مشکل بر خوره ولی یه خانوم بد اخلاق هیجا جا نداره...خیلی بد اخلاقم..یعنی فک کن میزنم طرف داغون میشه..بهدشم زودم عصبانی میشم..بازم همه چی داغون بعضی وقتا میگم تو مگه پسری دعوا میکنی هی؟خلاصه روانی شدیم رفت ..

خودم میدونم اشکالم چیه ولی نمیتونم درسش کنم ..[/]

سلام
متاسفانه در نظام آموزشی زیاد به این موضوع توجه نمی شود بحث بر سر این هست که 25 درصد کودکان بیش فعال هستند اینها کودکانی باهوش ولی حواس پرت هستند به خاطر همین موضوع در نتیجه گیری دچار مشکل میشوند تکنیکهایی هست که تمرکز و حافظه را تقویت می کند به هر حال بهترین کار رجوع به روانشناس بالینی هست خیلی بهتر هست که در کودکی این اختلال تشخیص داده شود و برطرف شود خوب شما الان هم می توانید به روانشناس مراجعه کنید با یک سری تمرین ذهنی این مشکل شما حل خواهد شد.

Reza-D;971937 نوشت:
سلام خدمت کارشناس محترم و اسک‌دینی‌های عزیز

من این مشکل را از زمان کودکی داشتم ولی در محیط کار بیشتر خودش را نشان می‌دهد
همیشه در درسهایی مثل ریاضی و زبان مشکل داشتم اما درمقابل در شعر، نقاشی، موسیقی و همچنین فلسفه و کلام و.... در یادگیری استعداد زیادی دارم
البته همان ریاضی و زبان را هم اگر وقت بگذارم خوب یاد می‌گیرم، ولی برایم شیرین نیست


اما مهمترین مشکلم این است که مسائل ساده را به سختی متوجه می‌شوم!

مثلاً رئیس شرکت میگوید این سه برگه را به این ترتیب در پرونده قرار بده: "اول سند مالکیت - دوم بیمه‌نامه - سوم گواهی‌نامه"
ولی همین موضوع ساده را بارها و بارها اشتباه انجام می‌دهم! تا جایی که صدای رئیسم درمیاید

نکتهء عجیب این است که برعکسِ مسائل ساده، مسائل دشوار و پیچیده را بسیار خوب می‌فهمم!!
مثلاً پیش آمده که همین رئیس نشسته و با ما کارمندها در باب موضوعی سیاسی فلسفی صحبت کرده و من هم نظراتی داده‌ام
و رئیس به من گفته من نمی‌فهمم چطور مسائل سیاسی فلسفی را اینگونه تجزیه و تحلیل می‌کنی، اما ترتیب چندتا برگه را یاد نمی‌گیری!!
یا سخت‌ترین مطالب علمی را به راحتی حفظ میکنم، اما یک شمارهء ساده یادم نمی‌ماند!

کلاً شخصیتی متناقض دارم
آدمی به شدت درونگرا و حساس هستم. چه از نظر عاطفی و چه از نظر منطقی
تقریباً با 90 درصد مردم آبم توی یک جوب نمی‌رود! بعضی‌ها به من می‌گویند بسیار با استعدادی، بعضی‌ها هم می‌گویند دست و پا چلفتی هستی!

از نظر افراد سنتی من فردی مدرن هستم و از نظر افراد امروزی فردی بسیار سنتی هستم!

در بیرون از خانه و محل کار، دوستان زیادی دارم و در کوچه و بازار و با افراد مختلف با انواع تیپ‌ها به راحتی ارتباط برقرار می‌کنم
اما در محیط کار و در بین اقوام ناگهان 180 درجه تغییر میکنم و نمی‌توانم با دیگران کنار بیایم. بخصوص در محیط کار که برایم شبیه به کابوس است
اگر مرا به حال خودم بگذارند کارم را به بهترین شکل انجام می‌دهم، اما کافی است کسی بالای سرم باشد تا به بدترین شکل ممکن کار را خراب کنم!


یک نکته هم بگویم، من زندگی بسیار سختی داشته‌ام
جدایی والدینم، بیماری قلبی، سالها کتک خوردن از پدرم، نابینا شدن یک چشمم، سرطان همسرم
(که البته الحمدالله خوب شدند)، دور شدن از خواهر و برادرم و......
و در مقابل این سختی‌ها، می‌توانم بگویم تقریباً به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده‌ام

ضمناً برخی مشکلات زناشویی هم دارم که اگر نیاز بود بفرمائید تا در خصوصی توضیح بدهم

با سلام و عرض ادب و احترام

مشکل شما حاصل عدم مدیریت خود و مدیریت دقیق توانایی ها و ضعف های شماست

هر انسانی دارای نقاط قوت و ضعف می باشد چرا که کامل نیست(انسان های معمول نه انسان های والا)

نیم کره راست و چپ انسان تفاوت های عمیقی با یک دیگر دارد

اعمال شما زمانی که شما از نیم کره راست استفاده می کنید

* دیداری-تمرکز بر تصاویر و الگوها.
* درک مستقیم و شهودی-پیروی از احساسات.
* حافظه تصویری-توسط یادداشت و یا ترسیم موضوعات میتوان آنها را به خاطر سپرد.
* پردازش افکار بطور همزمان صورت میگیرد.
* اطلاعات را بیکدیگر ارتباط میدهد.
* ابتدا به کلیات و سپس به جزئیات میپردازد.
* سازمان نیافته میباشد.
* تداعی آزاد دارد.
* بسیار در جستجوی استدلال بوده و بدنبال علل قوانین میباشد.
* فاقد حس زمان میباشد.
* در تلفظ و یافتن واژه ها مشکل دارد.
* از لمس اشیاء لذت میبرد.
* در الویتبندی مشکل دارد. تکانشی و بدون اندیشه اقدام به کاری میکند.
* هنگام صحبت کردن دستان خود را حرکت میدهد.
* به چگونگی بیان سخنی توجه میکند و نه به مضمون آن.

و زمانی که از نیم کره چپ استفاده می کنید :
* شفاهی-تمرکز بر واژه ها، نمادها و ارقام.
* تحلیل گر-پیروی از منطق.
* برای بخاطر آوردن از واژه ها سود میبرد-اسامی را بجای چهره ها بخاطر می سپارد.
* پردازش افکار بطور متوالی و ترتیبی صورت میگیرد-مرحله به مرحله.
* استنتاج منطقی از اطلاعات بعمل می آورد.
* ابتدا جزئیات را بررسی کرده سپس به کلیات دست می یابد.
* بسیار سازمان یافته میباشد.
* علاقه مند به تهیه فهرست و برنامه ریزی.
* معمولا بدون تحقیق و کورکرانه از قوانین تبعیت میکند.
* در پیگیری و حفظ زمان کار آمد است.
* تلفظات و فرمولهای ریاضی به سهولت به خاطر سپرده میگردند.
* از مشاهده اشیاء لذت میبرد.
* از پیش برنامه ریزی میکند.
* هنگام سخن گفتن بندرت از اشارات و حرکات دست استفاده میکند.
* به مضمون سخن توجه میکند و نه به چگونگی بیان آن.

حال شما باید این دو نیم کره را مدیریت کنید تا به نتیجه مطلوب خود برسید

نقاط ضعف خود را با نقاط قوت خود پوشش دهید و با تمرین سعی در رفع ضعف های خود کنید تا به تکامل برسید

در پناه حق

Reza-D;972914 نوشت:
البته این مطلبی که می‌فرمائید جای بحث دارد

اولاً این یک قانون کلی نیست که بگوئیم تمام زنها چنین قابلیتی دارند و تمام مردها ندارند. خیلی از خانمها هم هستند که موقع دیدن سریال اگر خانه هم آتش بگیرد متوجه نمی‌شوند!
ثانیاً این یک نظریه در حالت استاندارد است. میزان سواد، هوش، تاثیرات اجتماعی و فرهنگی و.... همگی در صحت و میزان این موضوع دخیل هستند

ولی در کل این توانایی در زنان بیشتر است و در مردها کمتر؛ و البته درمورد من صدق نمی‌کند happy
چون من می‌توانم مثلاً در زمانی که دارم تایپ می‌کنم، همزمان با یک نفر حرف بزنم و در همان زمان به صحبت فرد دیگری گوش بدهم

با سلام

* سلولهای مغزی در مردان %۴ بیشتر از زنان میباشد.مغز مردان ۱۰۰ گرم سنگین تر از مغز زنان میباشد.
* ارتباطات میان سلولهای مغزی در زنان بیشتر از مردان میباشد.
* انتقال اطلاعات میان دو نیمکره مغز در زنان با سرعت بیشتری انجام میگیرد.
* زنان تقریبا به هر دو نیکره مغزشان دسترسی دارند اما مردان عمدتا از نیمکره چپ مغزشان استفاده میکنند.
* طول نخاع در مردان اندکی طویل تر از زنان میباشد.

البته این در مورد اکثریت هست

در این موارد استثنا وجود داره

برخی زنان فقط جنسیت زنانه دارن و از نظر ماهیتی مرد هستن

و بالعکس
برخی مردان جنسیت مردانه دارن و از نظر ماهیت زن هستن

برخی نیز ترکیبی از دو جنس هستن

[="Tahoma"]

شروحیل;972931 نوشت:
برخی زنان فقط جنسیت زنانه دارن و از نظر ماهیتی مرد هستن

و بالعکس
برخی مردان جنسیت مردانه دارن و از نظر ماهیت زن هستن

برخی نیز ترکیبی از دو جنس هستن

سلام خوبی؟

الان من کدومشم به نظرت؟[/]

guest;972959 نوشت:

سلام خوبی؟

الان من کدومشم به نظرت؟

با سلام به نظرم اولی

البته با چند تا جمله نمی شه تشخیص داد

باید تست های مختلف روانشناسی رو انجام داد

موضوع قفل شده است