جمع بندی شوهرم به من اهمیت نمی دهد

تب‌های اولیه

3 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
شوهرم به من اهمیت نمی دهد

 

سلام

من خانومی28 ساله و شوهرم 38 ساله که 5 سال قبل به صورت سنتی ازدواج کردیم بدون هیچگونه دوستی قبلی. بافرهنگ های بسیارمتفاوت.

مشکلی که من دارم اینه که همسرم بسیارسردوبی احساس هست طرز رفتاربا یک زن رودرموردخواهرش ومادرش بلده امابه من که میرسه اصلا یک زن باهام برخوردنمیکنه

و حتی عمدابه نیازهای عاطفی وجنسی من توجه نمیکنه

من خیلی با همسرم صحبت کردم ومشاوره رفتیم ولی خودشو به اون راه میزنه.

ایشون بسیاروابسته به خانواده خودش هست بطوریکه مدام توهرمسئله ای اززندگیمون بااونهابخصوص خواهرشون مشورت میکنه وقت آزادش روبرای خانوادش میذاره بسیاری ازبرنامه ریزی هامون روخواهرش بهم زده حتی بخاطراونهامنوتابحال مسافرت نبرده توتمام مسائل مهم زندگیمون من بایدکناربایستم ودخالت نکنم بمن مثل یه بچه که ازهیچی سردرنمیاره نگاه میکنه.

مابارهابخواست هردومون اقدام بجدایی کردیم اماآخرکارپشیمون شدیم واین باعث شده همسرم هیچ اطمینانی بمن نداشته باشه

درامدش روپس اندازش روازم مخفی میکنه که نکنه مهریه بخوام حتی پول توکارتم نمیریزه بارهابهم گفته که دلم باهات نیست بیاجداشیم ولی بعدش هردومون بخاطرآبرومون برگشتیم

لطفا بگید چیکار کنم؟

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد شفیق

جمع بندی

پرسش: من خانمی 28 ساله و همسرم 38 ساله است که 5 سال پیش به صورت کاملا سنتی ازدواج کردیم. همسرم بسیار سرد و بی احساس است و حتی عمدا به نیازهای عاطفی و جنسی من اهمیت نمی دهد. به خانواده خودشان وابسته هستند وقت ازادش را با آنها می گذراند و در هر مسأله ای با آنها مشورت می کند. بسیاری از برنامه ریزیهایمان را خواهرش به هم زده است. بارها به خواست هردو اقدام به جدایی کردیم اما آخر کار پشیمان شدیم. همین موضوع باعث شده که همسرم اطمینانی به من نداشته باشد. درآمدش را از من مخفی می کند و نکند مهریه بخواهم. حتی پول در کارتم نمی ریزد و بارها گفته است که دلم با تو نیست باید جدا شویم ولی هر دو به خاطر آبرویمان جدا نشدیم.

پاسخ:

با سلام و احترام به شما همراه گرامی: شرایطی که از زندگی خود توصیف کرده اید شرایط غمگینی است که تردید و دوراهی هم در آن وجود دارد. این مدل و سبک زندگی، سخت است که تکلیفتان را در زندگی ندانید و همین طور عمر گرانبها را با بلاتکلیفی می گذرانید.

اگر به خاطر آبروداری تصمیم به جدایی را لغو کرده اید؛ درنتیجه تصمیم دیگری برای زندگیتان بگیرید نه اینکه همینگونه رها شده و بی انگیزه زندگی نمایید. شما و همسرتان بهترین لحظات زندگی تان را در کنار هم در حال گذراندن هستید و این لحظات باز نمی گردند. اینگونه زندگی کردن بدترین نوع زندگی است. یا باید رومی بود یا زنگی.

شرایط شما شبیه مسافری است که  در بیابان بین قم و کاشان گیر کرده است در ابتدا تصمیم می گیرد به سمت کاشان برود اندکی مسیر را می رود، پشیمان می شود و همانطور در همان بیابان می ماند؛ در ادامه تصمیمی برای خودش نمی گیرد و مداوم از گرما و تشنگی و گرسنگی و تنهایی و خستگی و ... می نالد. مسلّم است که اگر در بیابان بمانید از تشنگی و گرسنگی هلاک خواهید شد تصمیم دیگری هم می شود، گرفت و آن اینکه به سمت قم برود. اگر چه تصمیم گرفتن به تنهایی کافی نیست و باید سختی گذشتن از راه بیابانی را هم پذیرفت اما در نهایت به نقطه امن می رسید.

 

کمی به ویژگی های مثبت همسر و خانواده ایشان بیندیشید و سعی نمایید از زوایای دیگری به زندگی تان نگاه کنید که تا به حال به آنها توجه نکرده اید. حتما نکات خوبی هم در زندگی شما هست که از انها غافل شده اید. 

 

  • در هر رابطه مشکل دار چهار راه حل وجود دارد:

 

  • جدایی: اگر جدا شوید شرایط فعلی زندگی تان بهتر می شود یا بدتر. به همه مسائل اقتصادی، فرزندان، سلامت روح و روان خود و فرزندتان، باور مذهبی فکر کنید. شرایط خود را بعد از طلاق بررسی کنید. 
  •  وقتی در یک ارتباط زناشویی، مشکلات و تعارضاتی به وجود می آید، قطع آن رابطه و شروع یک زندگی جدید، دقیقا مثل این است که هدیه ای را که گرفته اید و می دانید چیست با هدیه دیگری که اصلا نمی دانید چیست، تعویض کنید! شاید در ابتدا این کار هیجان انگیز به نظر برسد، اما این احتمال نیز وجود دارد که چیزی به مراتب بدتر گیرتان بیاید!
     
  • ماندن و تغییر دادن هر چیزی که می تواند تغییر کند. اگر ماندن را انتخاب کردید اولین گام عوض کردن هر چیزی است که می تواند به بهتر شدن رابطه کمک کند. شما نمی توانید اعمال همسرتان را کنترل کنید فقط خودتان را می توانید و اعمالی که شما را به سمت ارزش هایتان می رساند.

 

  • ماندن و رها کردن انجام اموری که اوضاع را وخیم تر می کند. خیلی وقت ها مردم رابطه مشکل دار را ادامه می دهند ولی نه برای بهبود تلاش می کنند و نه آن را می پذیرند. بیشتر دوست دارند نگران باشند و تا حد مرگ تجزیه و تحلیل کنند به دیگران گله و شکایت کنند و همسرشان را مقصر بدانند.
  • ماندن و پذیرش چیزهایی که نمی تواند تغییر کند. اگر به نتیجه رسیدید بمانید و چیزهایی هم تغییر نمی کند شما باید فضا را برای احساسات دردناک آماده کنید از این مرداب روانی بیرون بیایید و درد را تبدیل به رنج نکنید.

حال که تصمیم به ماندن در زندگی گرفته اید؛ چیزهایی که در زندگی را نمی توانید تغییر دهید؛ بپذیرید و مشکلات زندگی تان را بزرگتر از آنچه هست نکنید و به آنها دامن نزنید.

 

موضوع قفل شده است