جمع بندی تبعیض در بین فرزندان

تب‌های اولیه

7 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
تبعیض در بین فرزندان

سلام خدمت کارشناسان و دوستان عزیز

بنده دچار مشکلی هستم که در سوالات دوستان در این سایت و همچنین در سطح جامعه کمتر با آن برخورد داشته ام. مشکلی که الان خیلی پیشرفت کرده و تقریبا برایم مسئله اول شده است.

بنده ۲۵ سال سن دارم و از آن زمانی که به یاد دارم مادرم بین من و خواهرم که ۳ سال از من بزرگتر بود تبعیض های عجیبی قائل میشد به عنوان مثالی کودکانه در هر نزاع یا بحثی که بین بنده و خواهرم صورت میگرفت اگر متوجه میشد حق با خواهرم است شدید الحن وارد شده و حق را به خواهرم می داد و حتی کار به جایی می رسید که اگر در این بین زد و خورد کودکانه ای هم اتفاق افتاده بود من که فقط شاید ۵ سال یا کمتر سن داشتم را بقصاص محکوم میکرد اما، اما اگر متوجه میشد که حق به طور واضحی با من است سریعا میگفت من کاری به نزاع هایتان ندارم خودتان حلش کنید اصلا چرا به من میگویی. این روال در طول سالیان مختلف به روش های مختلف تکرار میشد که آوردن همه مصداق های آن از حوصله جمع خارج است.

البته در همین جا عرض کنم که بنده شدیدا فرق بین تبعیض و تفاوت را میفهمم و درباره اش بسیار خوانده، سوال پرسیده وفکر کرده ام. پس خواهشی که دارم دوباره پای این بحث ها که تفاوت است یا این که تو فکر میکنی فرقی در این برخوردها وجود دارد و... با بنده بحث نکنید.

 

البته همه داستان به تبعیض ختم نمیشد و مادرم بعضا رفتارهای خارج عرف و بسیار عجیب در میان جمع با من داشت که اگر چه بسیار کم بود اما باعث از بین رفتن عزت و اعتبار من در میان فامیل میشد. بعلاوه در سنین مختلف و نیاز های مختلف هیچگاه نقش مادرم را در کنار خود حس نکردم و همیشه تنها کناری ایستاده بود و نظاره میکرد مگر این که مشکل آنقدر حیاتی و سخت شود که همگان درباره آن سخن بگویند تا شاید برای چند روز تلاشی بسیار منفعل در جهت حل آن مشکل انجام دهد

 

ما حصل این بی توجهی ها و البته تبعیض ها و رفتارهای عجیب برای من این بود که همیشه حس کمبود محبت را در خود حس میکردم که البته در قبل از بلوغ با گریه های طولانی نمود میکرد و در بعد از بلوغ پیچیده تر شده و حس بی ارزشی، گناهکار بودن، آدم نچسب و دوست ناداشتنی بودن، حس این که کمبودی در وجودم هست که باید آن را برطرف کنم تا دوست داشته شوم و دنیایی از این کابوس ها با من همراه شدند که حتی در آن مقطع ریشه آن ها را نمیدانستم، همیشه حس میکردم چیزی کمتر از دیگران دارم و برای پر کردن این خلا، خودم را در چه جمع هایی که کوچک نکردم چه تغییرات عجیبی را که در خودم ایجاد نکردم تقریبا زندگی خودم را در پی یافتن مسیری برای جلب توجه دیگران بخصوص مادرم آش و لاش کردم. بحدی که بعضا رفتارهای دخترانه ای را تمرین میکردم تا با آن ها شاید بتوانم شبیه خواهرم شده و توجه مادرم را جلب کنم که البته مادرم هم توصیفی عجیب در این زمینه دارد که میگوید تا فلان سن اصلا تو آدم نبودی بعد از فلان سن تازه یه ذره آدم شدی ( بماند که همین سخن که بارها هم تکرار شد، تصورم نسبت به ماهیت خودم، کودکیم و... را با بحرانی عظیم مواجه کرد زیرا در آن زمانی که من به اصطلاح آدم شده بود از کمبود محبت رو به نقش بازی کردن و پنهان کردن خودم در پس لایه هایی اورده بودم که باعث میشد حتی جرات خشمگین شدن هم ازم سلب شود)

 

با این حال الان موضوع بسیار مهمی که در ذهن بنده نقش بسته است این است که بنده از دوران بلوغ شدیدا نیاز عاطفی را احساس میکردم که به هر دلیلی با بی توجهی ها و ... سرکوب شد. من باید چه میکردم؟ زیرا که تمام تلاش خود را در جهت کسب منطقی و دینی محبت که از جانب مادرم است را به خرج داده ام که تنها انرژی بنده را تلف کرده  و تنها من را سرخورده تر ناامید تر مریض تر و افسرده تر کرده است.

واین که الان باید چه کنم؟

نه شرایط اقتصادی مناسب و نه حتی شرایط روحی مناسب (به واسطه بی پشوانگیم در شکست ها و فراز نشیب های زندگی) برای ازدواج ندارم و از طرفی میدانم با حرکت بسوی ازدواج همه بار مسئولیت مشکلات به دوش خودم است زیرا پدرها که اصولا از حال فرزندانشان آنچنان اطلاعی ندارند و مادرم که اصلا به گفته خودش حوصله این قضایا را ندارد همانگونه که همیشه نداشته و بعضا در جواب اعتراض من به بی توجهی های آشکارش به شوخی-جدی می گوید میخواهم مرد بار بیایی و می خندد و می رود. حتی در جواب تبعیض هم بار ها گفته است من هردویتان را به یک اندازه دوست دارم اما دختر یکچیز دیگه است که البته در این اواخر متوجه شدم که نهایت تلاش های من برای محبت و حتی حمایت از مادرم این است که با خود بگوید پسرِ دخترصفتی دارم که هر چه در تفسیر این جمله بگویم از غمبار و تاسف بار بودن آن کاسته ام.

حال من نیاز دارم به کسی محبت کنم و او نیز به من محبت کند نیاز دارم کسی را دلداری دهم و کسی هم مرا دلداری دهد، نیاز دارم کسی همراه، همقدم و هم مسیرم باشد در راه هر تعالی که شده مادی معنوی علمی اخلاقی و...

دیگر خسته شده ام از این که محبت را ذره ذره از نگاه های آدم ها جمع کنم و دریا دریا به آنها محبت کنم نکند که آن ذره محبت را از من دریغ کنند.

و جمع بندی سوال من چه باید میکردم و چه باید بکنم؟

 

خواهش میکنم این بحث را که با هم به پیش مشاور بروید و... را مطرح نکنید زیرا این تنها باعث میشود بی آن که تغییر رفتار در مادرم پدیدار شود بیشتر مرا تحقیر کند و به سخره بگید که تو نمیفهی و نفهمی و من فکر کردم تو آدم شدی ( البته ساعت ها درباره دورانی که به زعم مادرم آدم نبودم فکر کردم، خدا را شاهد میگیرم که گناهی نیافتم، مگر بعضا کودکانه هایی که از سر کودکی بود)

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد نشاط

 

 بسمه تعالی
سلام علیکم
بزرگوار به نظر می رسد احساس خوبی ندارید و خاطرات تلخ  گذشته موجب رنجش شما شده است. امیدوارم بتوانیم به حل مشکلتون کمک کنیم.
هر کسی در زندگی خود فراز و نشیبهایی را طی می کند و این یک امر طبیعی است و این سختی ها و دشواری ها است که انسان را می سازد، هر چند به نظر می رسد رفتارهای مادرتان خطاهایی را داشت و شما با ارزیابی خودتان آنها را خوشایند نمی دانید، اما آنچه به شما کمک می کند و ذهنتان آرام می شود این است که به گذشته خودتان با این رویکرد تلخ نگاه نکنید و از بررسی و تحلیل آن بپرهیزید، به هر حال در دوران گذشته اتفاقاتی تلخ یا شیرین، عمدی یا سهوی اتفاق افتاده و تمام شده.
از آنجایی که دقیقا نوع رفتارها و شکل ماجرا برای ما به صورت مصداقی بیان نشده و در صحنه وقوع آن حضور نداشتیم، نمی توان داوری کرد. بر فرض طبق بیان شما داوری کنیم که عادلانه نبوده. اما باز نمی توان کاری کرد، چون تاریخ ان گذشته است.
شما به حال زندگی خودتان بپردازید و حال خود را بسازید و وظیفه خودتان را در قبال پدر و مادر و سایر اعضاء بنحواحسن انجام دهید، روحتان را بزرگ کنید و روی رفتار و هیجان و احساسات خودتان کار کنید. دید مثبتی به رفتارهای مادرتان داشته باشید و از منفی بافی به رفتارهای دیگران پرهیز کنید. شما با مدیریت احساس و عواطف خودتان و بی توجهی به خاطرات تلخ گذشته می توانید حالتان را تغییر دهید و حس خوبی پیدا کنید.
بنابراین اینکه در گذشته چه باید رفتار می کردید، خیلی مهم نیست. آنچه مهم است شرایط فعلی می باشد که شما بایددر رفتارتان تجدید نظر کنید و سعی کنید رفتارهای منفی را جدا کرده و روی نقاط قوت خودتان سرمایه گذاری کنید. سعی کنید با حس خوب، تمرین رفتارهای خوب و مثبت را انجام بدهید تا روانتان آرام و به سوی کمالات روحی و اخلاقی قدم بردارید.
برای تامین نیازهای روحی عاطفی، بهترین شکل  رابطه عاطفی با خانواده و گروه دوستان سالم می باشد. دوستان خوب و صمیمی را از هم جنس خودتان انتخاب  کنید و با حضور در جمع آنها ( البته به صورت متعادل) این بعد احساسی خودتان را کنترل کنید.

 

تشکر فراوان از وقتی که گذاشتید و متن بنده رو مطالعه کرده و پاسخ دادید

موضوع اول این که من حقیقتا به دنبال مرور خاطرات گذشته نیستم اما چه کنم که گاهی تکرار اتفاقاتی شبیه به گذشته ناخواسته باعث یادآوری همه خاطرات تلخ گذشته میشود و شاید سعی کردن در فراموش کردن بعضی مسایل راه به جایی نبرد زیرا فراموشی اتفاقی ناخودآگاه میباشد. البته اغماض ممکن است اما آن هم تا زمانی که با آسیب های جدی روحی دست به گریبان نشده باشم.

نکته دوم این که راه حل اولتان را سالهاست پیگیری میکنم. هزینه کردن وقت، انرژی، محبت و...برای خانواده و مخصوصا مادر بسیار خوب و پسندیده است اما وقتی یک جایی از زندگی نیاز به توجه و همراهی داری و تنها خودت را در طوفانی از مشکلات میبینی که اگر نظر لطف خدا نباشد این مشکلات تو را از پا در می آورد ولی در عین حال اطرافیانت را میبینی که به دنبال کارهای روزمره خود هستند و حتی نیم نگاهی به اوضاع  و احوال تو ندارند و از این بیشتر این که همچنان طالب توجه و انرژی تو برای حل کردن مشکلات درجه چندم خود هستند سرخورده و ناامید میشوی و بیشتر از همه، از متون و سخنرانی های پر تب و تاب احترام به والدین و ارزش خانواده دلسرد و متنفر میشوی و این گونه می شود که سعی میکنی دیگر سرت به کار خودت باشد تا اگر دفعه بعدی مشکلی برایت پیش آمد حداقل انرژی بیشتری برای حل آن داشته باشی که البته همین نتیجه آخر در عمل کاملا با راه حل شما در تضاد است هرچند از لحاظ تئوریک اینجور به نظر نیاید

نگته دوم این که فرمودید مصداق هایی از این تبعیض خدمت شما بیاورم بنده در این موضوع هیچ سوال یا بحثی ندارم چون از این موضوع تقریبا مطمئن هستم و به نظرم بعد از این مشکلات و این سالها باید به دنبال راه حل باشم

نگته سوم که جمع دوستانی رو که فرمودید انقدر ایده آل نیستند که گفته اید. درست است که این جمع ها بعضا بسیار تاثیرگذار و مناسب هستند اما هیچگاه پرکننده ی کمبود های عاطفی در سطوح بالا نیستند حتی اگر آن دوستان بخواهند یک همچین کاری برایم انجام دهند.

نکته آخر این که بعضی از توصیه ها و راه حل ها هم بیشتر جنبه شعاری داشتند و بعد عملی در آن ها یافت نشد که بتوانم آن ها را بررسی کتم

بنده به احترام وقت کارشناس محترم تک تک راه حل ها را بررسی کردم تا به سوال اصلیم برسم حال باید با این بحران عاطفی چکار کنم؟

سلام
بزرگوار در مورد شرایط ازدواجتون می تونید توضیح بدهید.
چون یکی از جنبه های خوب در بعد تامین نیاز عاطفی ازدواج می باشد.

سلام

بدلیل بحران های روحی چند ساله اخیر دچار اختلال خواب شدید شده ام و به همین دلیل دچار مشکلات جدیدتری شده ام، از جمله آن که این اختلال باعث ناتوانی بنده در کسب شغل های مرتبط با رشته تحصیلی یا حتی غیر مرتبط با آن شده است که همین اجازه فکرکردن به ازدواج را به من نمی دهد و مرا مجبور به حل مشکلم به طریقی دیگر که البته آنچنان که سوالم گویاست، نمیدانم چیست، هستم.

تشکر از وقتی که گذاشتید

جمع بندی
پرسش:
بنده ۲۵ سال سن دارم و از آن زمانی که به یاد دارم مادرم بین من و خواهرم که ۳ سال از من بزرگتر بود تبعیض های عجیبی قائل می شد، مادرم بعضا رفتارهای مرتکب می شد که باعث از بین رفتن عزت و اعتبار من در میان فامیل می شد.
حال من نیاز دارم به کسی محبت کنم و او نیز به من محبت کند نیاز دارم کسی را دلداری دهم و کسی هم مرا دلداری دهد، نیاز دارم کسی همراه، همقدم و هم مسیرم باشد در راه هر تعالی که شده مادی معنوی علمی اخلاقی و... شرایط ازدواج هم ندارم، لطفا بنده را راهنمایی کنید که چه باید بکنم؟

پاسخ:
هر کسی در زندگی خود فراز و نشیبهایی را طی می کند و این یک امر طبیعی است و این سختی ها و دشواری ها است که انسان را می سازد، هر چند به نظر می رسد رفتارهای مادرتان خطاهایی را داشت و شما با ارزیابی خودتان آنها را خوشایند نمی دانید، اما آنچه به شما کمک می کند و ذهنتان آرام می شود این است که به گذشته خودتان با رویکرد تلخ نگاه نکنید و از بررسی و تحلیل آن بپرهیزید، به هر حال در دوران گذشته اتفاقاتی تلخ یا شیرین، عمدی یا سهوی اتفاق افتاده و تمام شده. از آنجایی که دقیقا نوع رفتارها و شکل ماجرا برای ما به صورت مصداقی بیان نشده و در صحنه وقوع آن حضور نداشتیم، نمی توان داوری کرد. بر فرض طبق بیان شما داوری کنیم که عادلانه نبوده. اما باز نمی توان کاری کرد، چون تاریخ ان گذشته است.
شما به حال زندگی خودتان بپردازید و حال خود را بسازید و وظیفه خودتان را در قبال پدر و مادر و سایر اعضاء بنحواحسن انجام دهید، روحتان را بزرگ کنید و روی رفتار و هیجان و احساسات خودتان کار کنید. دید مثبتی به رفتارهای مادرتان داشته باشید و از منفی بافی به رفتارهای دیگران پرهیز کنید. شما با مدیریت احساس و عواطف خودتان و بی توجهی به خاطرات تلخ گذشته می توانید حالتان را تغییر دهید و حس خوبی پیدا کنید.
بنابراین اینکه در گذشته چه باید رفتار می کردید، خیلی مهم نیست. آنچه مهم است شرایط فعلی می باشد که شما باید در رفتارتان تجدید نظر کنید و سعی کنید رفتارهای منفی را جدا کرده و روی نقاط قوت خودتان سرمایه گذاری کنید. سعی کنید با احساس بهتر و رویکرد مثبت گرا رفتارهای خوب و مثبت را  تکرار کرده و مداومت داشته باشید تا روانتان آرام و به سوی کمالات روحی و اخلاقی قدم بردارید.
برای تامین نیازهای روحی و عاطفی، بهترین شکلش داشتن رابطه عاطفی با اعضای خانواده و حضور در جمع گروه دوستان سالم می باشد. دوستان خوب و صمیمی در روحیه شما خیلی اثر گذار بوده و می تواند تاثیر بسزایی بگذارد، همچنین ازدواج کردن هم برای تقویت روحیه و تامین بعد نیازهای عواطفی شما خیلی اثر گذار می باشد و لازم است برای مهیا کردن مقدمات آن و انتخاب فرد بهتر و مناسب تلاش لازم را انجام بدهید.

 

موضوع قفل شده است