جمع بندی از چه راه هایی میتوان به وجود خدا یقین پیدا کرد؟

تب‌های اولیه

42 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
از چه راه هایی میتوان به وجود خدا یقین پیدا کرد؟

سلام

خسته نباشید

 

میخواستم ببینم از چه راه هایی میتوانم به وجود خدا یقین پیدا کنم؟

دلایلی که محکم و یقینی، ذات خدا را اثبات میکنند، کدام دلیل ها هستند؟

سوالم، اولا متوجه ذات خداست چون تا به ذات یقین پیدا نکنیم نوبت به اثبات صفات نمیرسد و اینکه دلایل ظنی به درد نمیخورند و فقط میتوانند مویدی بر دلایل یقینی باشند پس باید دنبال دلیل یقینی و محکم باشیم.

مثلا آیا میشود با حواس پنج گانه به ذات خدا و اینکه خدا هست یقین پیدا کرد؟

یا مثلا از طریق شهود؟

یا معجزه؟

به نظر خودم تنها راه یقین پیدا کردن به اینکه خدا هست فقط دلیل عقلی است و تنها دلایل و براهین محکمی که برای اثبات ذات خدا داریم، برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب هستند.

چون براهین دیگر یا صفات را اثبات میکنند یا ناقص و ظنی هستند.

درسته؟

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد قول سدید

با سلام و عرض ادب و آرزوی سلامتی و تندرستی

دوست عزیز

پرسش شما بخشهای مختلفی دارد که در ادامه هر یک را مستقلا پاسخ می دهیم:

میخواستم ببینم از چه راه هایی میتوانم به وجود خدا یقین پیدا کنم؟

دوست عزیز

علم به دو بخش حضوری و حصولی تقسیم می شود. 

در علم حصولی از طریق تعقل و با استفاده از مفاهیم و تجزیه و تحلیل هستی، به شناخت جهان می پردازیم.

اما در علم حضوری از طریق شهود و مشاهده و تجربه درونی خود حقیقت را حضوری درک می کنیم بی آن که مفاهیم واسطه شوند.

در علم حصولی باید با استفاده از بدیهیات به اثبات نتایج نظری دست یابیم. 

اما در علم حضوری باید با استفاده از التفات درونی و گاهی با استفاده از ریاضت و برنامه عملی، مستعد دریافت شهودی و حضوری حقایق بشویم.

اگرچه یقین را عمدتا در حوزه علم حصولی معنا می کنند و آن را بدین شکل توضیح می دهند که به چیزی معرفت حصولی بیابیم که احتمال خلافش محال باشد.

اما با این حال می توان یقین را در حوزه علم حضوری نیز در نظر بگیریم بدین معنا که خود حقیقت را حضوری و بی واسطه درک کنیم و در نتیجه حتی اگر استدلالی برخلافش عرضه شود، نتوانیم این واقعیت حضوری را انکار کنیم.

با این توضیحات مشخص می شود که یقین در دو حوزه حصولی و حضوری مطرح می شود.

در حوزه علم حصولی، باید از طریق برهان و مطالعه بدیهیات و صورتبندی دقیق آنها به یقین رسید

اما در حوزه علم حضوری، باید از طریق التفات درونی و یا برنامه عملی و انجام شریعت و ریاضتهای باطنی، مستعد درک یقینی بشویم و آثار و اوصاف الهی را بی واسطه تجربه کنیم.

 

دلایلی که محکم و یقینی، ذات خدا را اثبات میکنند، کدام دلیل ها هستند؟

سوالم، اولا متوجه ذات خداست چون تا به ذات یقین پیدا نکنیم نوبت به اثبات صفات نمیرسد و اینکه دلایل ظنی به درد نمیخورند و فقط میتوانند مویدی بر دلایل یقینی باشند پس باید دنبال دلیل یقینی و محکم باشیم.

 

 

دوست عزیز

ما به ذات خدا دسترسی نداریم و هیچ گاه مدعی درک ذات خدا نیستیم.

خداوند موجودی است که به ذاتش دسترسی نداریم: «یا من لا یعلم ما هو الا هو»(1)؛ یعنی: «ای کسی که جز او کسی به چیستی اش علم ندارد.»

 همچنین به تمامی اوصافش نیز دسترسی نداریم چرا که بخشی از اوصاف خداوند، اصطلاحا مکنونه و مستاثره و مخزونه هستند: «اللهم إني أسئلك بالمخزون من أسمائك»؛(2).

اما شناخت برخی از اوصاف خداوند، در دسترس ما است که از طریق براهین آنها را اثبات می کنیم و یا از طریق کشف و شهود آنها را درک می کنیم.

در حوزه براهین فلسفی، با چند سنخ از براهین سروکار داریم: برخی از آنها با عنایت به خصیصه موجودات پیرامونی(نظم، حرکت، امکان)، به اثبات خدا می پردازند و برخی از آنها با عنایت به مفهوم خدا به اثبات خدا می پردازند و برخی نیز با عنایت به خود واقعیت و هستی (بی آن که به خصیصه ای از آن نظر داشته باشند) به اثبات خدا می پردازند.

در تقریر و تایید این براهین مطالب مختلفی قابل عرضه است که بررسی آنها در یک تاپیک نمی گنجد اما اجمالا می توان گفت، برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب، از معتبرترین و قابل قبول ترین براهین اثبات خدا است که به اثبات این نکته می پردازند که واجب الوجود موجود است و نمی تواند بدون مصداق خارجی باشد. سپس با عنایت به مفهوم واجب الوجود، به اثبات سایر اوصاف خداوند می پردازند و کامل بودن و واحد بودنش را نتیجه می گیرند.

هیچ یک از این براهین، درصدد شناخت ذات خدا نیست بلکه درصدد اثبات این نکته است که باید ذاتی باشد که وجودش بی نیاز از دیگری است و واحد و کامل مطلق است و سایر موجودات به آن وابسته هستند.

بنابراین، اصولا در خداشناسی ما با اوصاف خداوند سروکار داریم و کسی مدعی شناخت ذات الهی نیست بلکه همگی مدعی شناخت برخی از اوصافی هستند که خداوند به آنها متصف است.

 

پی نوشت ها:

1. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء، ج86، ص334

2. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء، ج98، ص257

دوست عزیز

علم به دو بخش حضوری و حصولی تقسیم می شود. 

در علم حصولی از طریق تعقل و با استفاده از مفاهیم و تجزیه و تحلیل هستی، به شناخت جهان می پردازیم.

اما در علم حضوری از طریق شهود و مشاهده و تجربه درونی خود حقیقت را حضوری درک می کنیم بی آن که مفاهیم واسطه شوند.

در علم حصولی باید با استفاده از بدیهیات به اثبات نتایج نظری دست یابیم. 

اما در علم حضوری باید با استفاده از التفات درونی و گاهی با استفاده از ریاضت و برنامه عملی، مستعد دریافت شهودی و حضوری حقایق بشویم.

اگرچه یقین را عمدتا در حوزه علم حصولی معنا می کنند و آن را بدین شکل توضیح می دهند که به چیزی معرفت حصولی بیابیم که احتمال خلافش محال باشد.

اما با این حال می توان یقین را در حوزه علم حضوری نیز در نظر بگیریم بدین معنا که خود حقیقت را حضوری و بی واسطه درک کنیم و در نتیجه حتی اگر استدلالی برخلافش عرضه شود، نتوانیم این واقعیت حضوری را انکار کنیم.

با این توضیحات مشخص می شود که یقین در دو حوزه حصولی و حضوری مطرح می شود.

در حوزه علم حصولی، باید از طریق برهان و مطالعه بدیهیات و صورتبندی دقیق آنها به یقین رسید

اما در حوزه علم حضوری، باید از طریق التفات درونی و یا برنامه عملی و انجام شریعت و ریاضتهای باطنی، مستعد درک یقینی بشویم و آثار و اوصاف الهی را بی واسطه تجربه کنیم.

 

پس

از طریق علم حضوری شد حس و شهود

و از طریق علم حصولی شد دلیل عقل

درسته؟

اما به نظرم نمیشود ذات خدا را با علم حضوری و حس و شهود، یقینا اثبات کرد.

دلایلی که محکم و یقینی، ذات خدا را اثبات میکنند، کدام دلیل ها هستند؟

سوالم، اولا متوجه ذات خداست چون تا به ذات یقین پیدا نکنیم نوبت به اثبات صفات نمیرسد و اینکه دلایل ظنی به درد نمیخورند و فقط میتوانند مویدی بر دلایل یقینی باشند پس باید دنبال دلیل یقینی و محکم باشیم.

 

 

دوست عزیز

ما به ذات خدا دسترسی نداریم و هیچ گاه مدعی درک ذات خدا نیستیم.

خداوند موجودی است که به ذاتش دسترسی نداریم: «یا من لا یعلم ما هو الا هو»(1)؛ یعنی: «ای کسی که جز او کسی به چیستی اش علم ندارد.»

 همچنین به تمامی اوصافش نیز دسترسی نداریم چرا که بخشی از اوصاف خداوند، اصطلاحا مکنونه و مستاثره و مخزونه هستند: «اللهم إني أسئلك بالمخزون من أسمائك»؛(2).

اما شناخت برخی از اوصاف خداوند، در دسترس ما است.

پی نوشت ها:

 

1. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء، ج86، ص334

2. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء، ج98، ص257

خب من هم نگفتم به ذات خدا دسترسی پیدا کنیم یا آنرا درک کنیم.

گفتم از چه راه هایی میشه ذات خدا و اینکه خدا هست را به صورت یقینی اثبات کرد.

پس

از طریق علم حضوری شد حس و شهود

و از طریق علم حصولی شد دلیل عقل

درسته؟

اما به نظرم نمیشود ذات خدا را با علم حضوری و حس و شهود، یقینا اثبات کرد.

وجود خدا یا بدیهی است یا نظری

وجود خدا بدیهی که نیست چون نیاز به اثبات دارد و خیلی ها آن را قبول ندارند.

پس نظری است و باید اثبات شود.

 

دوست عزیز

چند نکته باید تقدیم شود:

1. برای اطمینان از ارائه درست مطلب، باید به این نکته اشاره شود که منظور از حس و شهود، شهود باطنی و علم حضوری است نه حواس ظاهری مثل دیدن و شنیدن و ...

2. اساسا اثبات یقینی و بدیهی و نظری، از مفاهیم مربوط به ساحت علم حصولی است نه علم حضوری. کسی مدعی نیست با علم حضوری و کشف و شهود، می توان خدا را برای همگان اثبات کرد. بلکه نهایتا از این طریق، خود شخص به تجربه ای از اوصاف و آثار خداوند می رسد.

3. علوم حصولی یا بدیهی هستند یا نظری. بدیهیات نیازی به تفکر و سیر در معلومات ندارند اما نظریات نیازمند تحقیق و تفکر و سیر در معلومات هستند.

4. در توضیح فرق بدیهی و نظری گاهی گفته می شود که در بدیهی اختلاف نیست اما در نظری اختلاف است. این تعبیر درست نیست چرا که در بدیهی نیز گاهی به جهت شبهات و یا تصور نادقیق یک باور، در آن اختلاف می شود و کسی منکرش می شود. گاهی هم مطلبی نظری است اما کسی هم در آن اختلاف ندارد و همگان با آن موافقند. فرق بدیهی و نظری در این است که آیا نیازمند فکر و استدلال است یا نه و آیا اساسا استدلال‌پذیر است یا نه. بدیهی نیازی به استدلال ندارد بلکه بسیاری از بدیهیات به نحوی هستند که استدلال‌پذیر نیستند و هر گونه استدلالی به سود آنها، متضمن قبول آنها پیش از ارائه استدلال است؛ چنانکه اصل علیت را چنین می دانند.

5. در حوزه علوم حصولی، یکی از مباحث این است که آیا باور به وجود خدا بدیهی است یا نظری، یعنی آیا نیازمند استدلال است یا نه؟

بسیاری از محققان بر این باورند که چنین باوری نظری است و با استدلال اثبات می شود.

البته برخی از طرفداران برهان صدیقین نیز معتقدند چنین باوری بدیهی است و استدلالی که به سودش ذکر می شود، نقش تنبیهی و التفاتی دارد؛ یعنی ما را ملتفت می سازد که چنین باوری داریم و محال است بتوانیم انکارش کنیم.

خب من هم نگفتم به ذات خدا دسترسی پیدا کنیم یا آنرا درک کنیم.

گفتم از چه راه هایی میشه ذات خدا و اینکه خدا هست را به صورت یقینی اثبات کرد.

اجمالا تقدیم شد که از دو طریق حضوری (مکاشفات) و حصولی(تعقل و برهان) می توان هستی خدا را اثبات کرد و یا مورد تجربه حضوری قرار داد.

منظور شما از شهود باطنی همان علم حضوری است؟

 

اصلا میشود با شهود به وجود خدا یقین پیدا کرد؟

شهودی که با ریاضت میتوان به دست آورد، خاصیتش این است که یکسری چیز ها و موجوداتی که دیگران نمیبینند را میتوان دید و انسان یکسری قدرت ها پیدا میکند و اصلا ربطی به وجود خدا ندارد.

آیا فطرت همان علم حضوری و شهود باطنی است؟

 

شهود عرفا همان فطرت قوی شده و پرورش یافته است؟

 

چه جوری درباره وجود خدا با فطرت به یقین برسم؟

 

برای یقین پیدا کردن با شهود باید ریاضت کشید و عارف شد. درسته؟

از بین براهین عقلی

براهینی که ذات خدا را یقینا ثابت میکند فقط دو برهان امکان و وجوب و صدیقین هستند.

یعنی در مرحله اول برای اینکه به ذات خدا یقین پیدا کنیم باید سراغ این براهین برویم و بعد برای اثبات صفات خدا سراغ براهین دیگر.

درسته؟

منظور شما از شهود باطنی همان علم حضوری است؟

بله، همان علم حضوری است؛ یعنی علم بی واسطه به واقعیت.

 

اصلا میشود با شهود به وجود خدا یقین پیدا کرد؟

شهودی که با ریاضت میتوان به دست آورد، خاصیتش این است که یکسری چیز ها و موجوداتی که دیگران نمیبینند را میتوان دید و انسان یکسری قدرت ها پیدا میکند و اصلا ربطی به وجود خدا ندارد.

در تجربه دینی و عرفانی، گاهی شخص حقایقی را می بیند مثل این که ملائکه را تجربه می کند و یا ارواح معذب یا شادمان در برزخ را مشاهده می کند؛ و گاهی شخص وصفی از اوصاف خدا را تجربه می کند مثلا رحمت خدا را بی واسطه از صمیم وجودش درک می کند و یا محو بودن جهان در وجود واحد را تجربه می کند (وحدت وجود) و ...

البته تجربه عرفانی از خدا، به مقدار مرتبه شهودی عارف است نه به اندازه حقیقت بی انتهای خدا. (آشتیانی، جلال‌الدین، شرح مقدمه قیصری، انتشارات امیرکبیر، 1370ش، ص157)

این تجارب عرفانی از سنخ مفهوم نیستند و چون تجربه شخصی هستند، قابل‌انتقال نیستند. ممکن است شخص عارف چیزی را حضوری درک کند اما دیگران حتی با شنیدن تجارب او، یقینی برایشان حاصل نشود چرا که آن را تجربه نکرده اند؛ چنانکه تجربه من از میوه آناناس، به همان شکلی که من تجربه کرده ام، به شما منتقل نمی شود جز زمانی که شما این میوه را میل کرده باشید. توصیفات من هر قدر جامع باشد، باز هم کامل نیست و برای شما این تجربه را به همان شکل و با همان احوال بازسازی نمی کند. (برای مطالعه بیشتر، رک: یثربی، یحیی، عرفان نظری، انتشارات بوستان کتاب، 1387ش، ص565-582)

البته برخی از محققان سعی کرده اند از تجارب عرفانی برای اثبات خدا استفاده کنند بدین شکل که تجربه عرفانی را همچون تجربه حسی قلمداد کنند که در وهله نخست اعتبار عقلائی دارد و ... بررسی این مطلب در این مقال نمی گنجد. روشن است که تلاش آنها در چارچوب علم حصولی و براهین و دلایل اثبات خدا است و اگرچه از شهود و علم حضوری دیگران استفاده می کنند اما به دنبال بازسازی علم حضوری و ایجاد یقین از این طریق نیستند. (آلستون، ویلیام، تجربه دینی، ترجمه فقیه، مجله پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، شماره38.)

از بین براهین عقلی

براهینی که ذات خدا را یقینا ثابت میکند فقط دو برهان امکان و وجوب و صدیقین هستند.

یعنی در مرحله اول برای اینکه به ذات خدا یقین پیدا کنیم باید سراغ این براهین برویم و بعد برای اثبات صفات خدا سراغ براهین دیگر.

درسته؟

بله در فلسفه، چون فیلسوفان با وجودشناسی و علت و معلول سروکار دارند، ابتدا وجودی را اثبات می کنند که واجب الوجود و بی نیاز از دیگری است و سپس به اثبات سایر اوصاف آن، اقدام می کنند.

البته برخی از محققان نیز از برهان حرکت و برهان نظم استفاده می کنند که اشکالات و محدودیتهایی دارد و جز با اعمال اصلاحات قابل استفاده نیست.

گاهی شخص حقایقی را می بیند مثل این که ملائکه را تجربه می کند و یا ارواح معذب یا شادمان در برزخ را مشاهده می کند؛ و گاهی شخص وصفی از اوصاف خدا را تجربه می کند مثلا رحمت خدا را بی واسطه از صمیم وجودش درک می کند و یا محو بودن جهان در وجود واحد را تجربه می کند (وحدت وجود) و ...

اینکه این تجربه ها برای ما یقین آور نیست که معلوم است ولی بحث من خود این افرادند، الان این ها مکاشفه ها برای خود شخص یقین آور است؟

دیدن ملائکه، وجود خدا را ثابت نمیکند.

یا از کجا معلوم که اصلا طرف صفتی را درک کرده باشد؟ از کجا میفهمد که الان دارد صفتی را درک میکند؟

به هر حال آن ها، ذات خدا را شهود نمیکنند پس نمیتوان گفت که از این طریق میشود به وجود خدا یقین پیدا کرد حتی برای خود آن افراد.

آن ها فقط حالتی معنوی را درک میکنند و نمیدانند آن چیزی که درک میکنند دقیقا چیست.

آیا فطرت همان علم حضوری و شهود باطنی است؟

 

شهود عرفا همان فطرت قوی شده و پرورش یافته است؟

 

چه جوری درباره وجود خدا با فطرت به یقین برسم؟

 

برای یقین پیدا کردن با شهود باید ریاضت کشید و عارف شد. درسته؟

لطفا سوالات این پست را هم جواب بدید‌.

سلام علیکم

استاد اگر ممکن هست اصطلاحات صفات مکنونه مستاثره و مخزونه که فرمودید توضیحی بفرمایید به چه کیفیت است؟

آیا فطرت همان علم حضوری و شهود باطنی است؟

شهود عرفا همان فطرت قوی شده و پرورش یافته است؟

چه جوری درباره وجود خدا با فطرت به یقین برسم؟

برای یقین پیدا کردن با شهود باید ریاضت کشید و عارف شد. درسته؟

با سلام و عرض ادب و آرزوی تندرستی

دوست عزیز

فطرت معنای عامی دارد که شامل غیرانسانها نیز می شود اما عمدتا در مورد انسانها به کار می رود : هم شامل بینش (علم حصولی و علم حضوری) است و هم شامل گرایش(گرایش به خداجویی و یا گرایش به خداپرستی و یا قدرت طلبی و یا خودخواهی و ...).

واژه فطری درباره اموری به کار می رود که در سرشت شخص وجود داشته باشد و این ویژگی ها را داشته باشد:

1. غیراکتسابی بودن و به آموزش نیاز نداشتن

2. تغییرناپذیر و ثابت باشند

3. فراگیر و همگانی باشند

محققان عمدتا فطرت را در مقابل سایر منابع معرفتی (عقل و تجارب عرفانی و حواس و ...) قرار نمی دهند بلکه آن را معنای عامی در نظر می گیرند که یکی از آنها علم حضوری و شهودهایی است که طبیعتا در سرشت آدمی قرار گرفته اند و نیازی به آموزش ندارند. (همچنین در حوزه علم حصولی، بدیهیات اولیه را از سنخ معارف فطری عقل می دانند یعنی عقل به گونه ای سرشته شده که به این معارف بعد از تصورشان اذعان می کند.)

یکی از بینشهای فطری حضوری، خداشناسی است چرا که در جای خودش اثبات کرده اند که هر مجردی به خودش و علت خودش علم حضوری دارد(چون بر این باورند که معلول عین وابستگی و ربط به علت است و وجود مستقلی ندارد و به همین جهت، هم علت به معلول اشراف دارد و هم معلول به علت اشراف دارد. البته اشراف معلول به علت، تابع مرتبه وجودی او است).

البته این علم حضوری می تواند شدت و ضعف داشته باشد و یا توسط موانعی مورد غفلت واقع شود و یا توسط ریاضت و درون بینی، اوج بگیرد.

اما اینطور نیست که بدون ریاضت نشود خدا را به صورت فطری یافت.

نمونه قرآنی خداشناسی فطری که بدون ریاضت بدست می آید، ترس از مرگ است. همین که آدمی در معرض مرگ قرار می گیرد و از همه چیز ناامید می شود، به نیرویی برتر و نجات‌بخش امید دارد و او را به یاری فرا می خواند.

برای مطالعه بیشتر، رک: حسین زاده، محمد، نگاهی معرفت شناختی به وحی، الهام، تجربه دینی و عرفانی و فطرت، انتشارات موسسه امام خمینی، 1390، فصل پنجم.

اینکه این تجربه ها برای ما یقین آور نیست که معلوم است ولی بحث من خود این افرادند، الان این ها مکاشفه ها برای خود شخص یقین آور است؟

دیدن ملائکه، وجود خدا را ثابت نمیکند.

یا از کجا معلوم که اصلا طرف صفتی را درک کرده باشد؟ از کجا میفهمد که الان دارد صفتی را درک میکند؟

به هر حال آن ها، ذات خدا را شهود نمیکنند پس نمیتوان گفت که از این طریق میشود به وجود خدا یقین پیدا کرد حتی برای خود آن افراد.

آن ها فقط حالتی معنوی را درک میکنند و نمیدانند آن چیزی که درک میکنند دقیقا چیست.

 

درباره ارزش معرفتی تجارب عرفانی نیز باید عرض شود تجارب عرفانی به لحاظ منشا تجربه، چند دسته هستند:

ربانی، مَلَکی، نفسانی و شیطانی.

دو قسم اول حق هستند و دو قسم دیگر نه.

همه این موارد از سنخ علم حضوری هستند و درست هستند و اعتقاداتی که تولید می نمایند نیز درست هستند(یعنی همه این اعتقادات از حقایقی خبر می دهند که عارف بی واسطه تجربه می کند)؛

اما با این حال، برخی از آنها حق هستند و برخی نه(یعنی ممکن است شیطان حقیقتی را به من عرضه کند که من بی واسطه آن را می یابم اما آن حقیقت به منظور گمراهی من باشد مثلا صدایی را در گوش من ایجاد کند که هیچ کسی نمی شنود و مفادش این است که فلانی را به قتل برسانم و یا برای مخالفت با فلان حکومت، پول و سلاح جمع آوری کنم و یا فلان زنان را به مجالس خصوصی دعوت کنم و  یا تصویری از پدربزرگم بر من عرضه می کند که از فلانی ناراحت است و دوست ندارد او به شکل مشروع از مال باقیمانده ارث ببرد و ...)

به همین جهت، عارفان معیارهایی برای تشخیص تجارب عرفانی حق از تجارب عرفانی باطل ارائه کرده اند.

درباره کارآیی این معیارها اختلاف نظر است؛

برخی از محققان بر این باورند که این معیارها مثلا تایید امام معصوم عمدتا در دسترس نیستند چرا که ما در عصر غیبت به سر می بریم؛

و یا اگر در دسترس هستند، برای تشخیص تجارب حق از باطل، گاهی کارآیی ندارند مثلا عرضه بر قرآن؛ چرا که محتوای تجارب عرفانی می تواند قرآن را نقض نکند اما با این حال از جانب شیطان و یا نفس آدمی تولید شده باشد؛ مثلا شخصی در رویا ببیند کسی او را مامور کرده که برای ظهور امام زمان، پول جمع آوری کند و یا فراخوان عمومی بدهد و یا چنین تجربه ای به او دست داده که امام زمان در هفته آتی ظهور می کند. اینها با این که نقض قرآن نیست اما ممکن است الهی نباشد و از جانب شیطان باشد.

بنابراین، برای معتبر تلقی کردن تجارب عرفانی باید دقت نظر بیشتری داشت و نباید در این حوزه ساده‌انگاری کرد و هر تجربه غیرعادی و نامتعارف را الهی و ربانی دانست.

(برای مطالعه بیشتر، رک: حسین زاده، محمد، نگاهی معرفت شناختی به وحی، الهام، تجربه دینی و عرفانی و فطرت، انتشارات موسسه امام خمینی، 1390، فصل چهارم)

اما اینکه گفته شده آنها حالتی معنوی را تجربه می کنند، احساس مذهبی است نه تجربه عرفانی. در تجارب عرفانی، شخص حقیقتی را بی واسطه در می یابد.

گاهی فرشته ای را می بیند و گاهی هستی واحد که هیچ تعینی ندارد و همه چیز در او محو شده و حتی خودش را در نمی یابد.

بنابراین، باید میان احساس دینی و تجربه عرفانی فرق گذاشت. 

این مباحث حقیقتا دامنه‌دار هستند و در یک تاپیک نمی گنجند.

مباحث مربوط به فطرت یا مباحث مربوط به تجربه عرفانی و ... به همین جهت، چاره ای نیست جز این که به اختصار سخن بگوییم وبه برخی از پرسشها پاسخگویی کنیم و تفصیلش را به تاپیکهای مستقل ارجاع دهیم.

موفق و پیروز باشید.

استاد اگر ممکن هست اصطلاحات صفات مکنونه مستاثره و مخزونه که فرمودید توضیحی بفرمایید به چه کیفیت است؟

با سلام و عرض ادب و آرزوی سلامتی برای شما

دوست عزیز

اطلاعات چندانی درباره این اوصاف نداریم اما همین قدر از طریق معصومان می دانیم که اوصاف خداوند گاهی پنهان و مخصوص به او هستند و ما به آنها دسترسی نداریم و آنها را نمی شناسیم.

روایتی که به آن اشاره داشتیم، گواه بر همین مطلب است.

توضیح بیشتر این که اوصاف الهی در یک دسته بندی، به اوصاف مشترک و اوصاف مخصوص تقسیم می شوند.

اوصاف مشترک مثل علم و قدرت و حیات و ...

اوصاف مخصوص مثل واجب الوجود و بی نیاز مطلق و ...

برخی از اوصاف مخصوص خدا را از طریق عقل می شناسیم اما ظاهرا برخی از اوصاف الهی هستند که مستاثره (مختص به خدا) هستند و عقل ما به آنها دسترسی نداریم و مخزون (پنهان) باقی مانده اند.

به همین جهت، اولیای الهی گاهی خداوند را به این اوصاف صدا می زنند:  «اللهم إني أسئلك بالمخزون من أسمائك»

به نظر شما نمیشود که فطرت یا علم حضوری من که ریاضت نکشیده ام و دارای شهود عرفانی نیستم، خطا کند و یقینی نباشد؟

مثلا میتونیم بگیم که آن چیزی که به آن فطرت میگوییم ناشی از تربیت خانوادگی و اجتماعی و مذهبی ماست.

وقتی فردی سال ها شست و شوی مغزی شود که خدایی هست، این در ناخودآگاهش ثبت شده و به جایی میرسد که حتی بچه ای که تازه به سن تکلیف رسیده بدون اینکه دلیلی بر وجود خدا داشته باشد، چون پدر و مادرش خدا را قبول کرده اند و همچنین در جامعه همه خدا را قبول دارند، او هم دیگر دنبال دلیلی نمیرود و اعتقاد به وجود خدا پیدا میکند، چرا که اعتقاد او را از بچگی برایش انتخاب کرده اند و او هیچ نقشی در آن نداشته مثل اسمش و الان او اسم و اعتقاد و ... را که از اول برایش انتخاب کرده اند را پذیرفته و روی آن تعصب دارد، مگر اینکه بعد ها در جوانی در اعتقاداتش شک کند.

منظورم این است که آیا میشود به فطرت ۱۰۰٪ اعتماد کرد؟

الان کی گفته که ما زمانی که یاد مرگ میوفتیم، متوجه خدا هم میشیم؟

مثلا اگر کسی داره میمیره یا جونش در خطره دنبال راه فرار یا انسانی هست که کمکش کنه نه خدا.

مگر اینکه طرف به خدا خیلی معتقد باشه و بعد از اینکه از همه جا ناامید شد از خدا کمک بخواد که غالب موارد هم اجلش رسیده و خدا کمکش نمیکنه و کشته میشه.

این مسئله برای کسی هستش که به خدا خیلی معتقده وگرنه یک خداناباور که از خدا کمک نمیخواد و دنبال کمک انسانی میگرده که اگر هم کسی نبود تسلیم تقدیرش میشه.

به نظر شما نمیشود که فطرت یا علم حضوری من که ریاضت نکشیده ام و دارای شهود عرفانی نیستم، خطا کند و یقینی نباشد؟

مثلا میتونیم بگیم که آن چیزی که به آن فطرت میگوییم ناشی از تربیت خانوادگی و اجتماعی و مذهبی ماست.

وقتی فردی سال ها شست و شوی مغزی شود که خدایی هست، این در ناخودآگاهش ثبت شده و به جایی میرسد که حتی بچه ای که تازه به سن تکلیف رسیده بدون اینکه دلیلی بر وجود خدا داشته باشد، چون پدر و مادرش خدا را قبول کرده اند و همچنین در جامعه همه خدا را قبول دارند، او هم دیگر دنبال دلیلی نمیرود و اعتقاد به وجود خدا پیدا میکند، چرا که اعتقاد او را از بچگی برایش انتخاب کرده اند و او هیچ نقشی در آن نداشته مثل اسمش و الان او اسم و اعتقاد و ... را که از اول برایش انتخاب کرده اند را پذیرفته و روی آن تعصب دارد، مگر اینکه بعد ها در جوانی در اعتقاداتش شک کند.

منظورم این است که آیا میشود به فطرت ۱۰۰٪ اعتماد کرد؟

دوست عزیز

همانطور که عرض شد فطرت معنای عامی دارد که یکی از مصادیقش علم حضوری به خدا است.

در جای خودش اثبات شده که هر انسانی به خودش و منشا وجودی خودش علم حضوری دارد یعنی میانشان ارتباط وجودی است که با درون بینی به آن اشراف می یابد.

البته همچنین به این مطلب اشاره شده که این ارتباط وجودی شدت و ضعف دارد و به همین جهت بسیاری از انسانها که مرتبه ضعیف از این علم حضوری فطری را دارند، به آن توجهی ندارند و یا بواسطه عوامل فرهنگی تفاسیر مختلفی از آن ارائه می دهند و یا حتی منکرش می شوند.

به همین جهت گفته می شود: فطرت به تنهایی کافی نیست و از طریق هدایت انبیاء و تامل و درون بینی و ریاضت (که سطوح مختلفی دارد و لزوما به معنای ریاضت عرفانی نیست) است که رشد و تفسیر صحیح می یابد.

الان کی گفته که ما زمانی که یاد مرگ میوفتیم، متوجه خدا هم میشیم؟

مثلا اگر کسی داره میمیره یا جونش در خطره دنبال راه فرار یا انسانی هست که کمکش کنه نه خدا.

مگر اینکه طرف به خدا خیلی معتقد باشه و بعد از اینکه از همه جا ناامید شد از خدا کمک بخواد که غالب موارد هم اجلش رسیده و خدا کمکش نمیکنه و کشته میشه.

این مسئله برای کسی هستش که به خدا خیلی معتقده وگرنه یک خداناباور که از خدا کمک نمیخواد و دنبال کمک انسانی میگرده که اگر هم کسی نبود تسلیم تقدیرش میشه.

ادعای ما این نیست که هر کسی در هنگام مرگ چنین تجربه ای دارد بلکه گروهی از مردم چنین هستند و قرآن نیز ناظر به آنها است.

اما این که چرا گروهی از ملحدان چنین تجربه ای ندارند و یا حتی هنگام مرگ خدا را احساس نمی کنند و به کمک نمی خوانند، دلیلش در پست سابق توضیح داده شد.

 

 

سلام علیکم

مقصود از یاد مرگ ، در معتقدات اسلامی ،  زمانی نیست که شخص در خطر می افتد . یا حتی زمان جان دادن هم معنی نمیشود .

یاد مرگ مربوط به زمانی غیر از اینهاست . در زمانی است که انسان دچار امیال دنیوی است و دچار حالتی مثل خواب آلودگی و ناهشیاری میشود حتی طوری رفتار میکند که همه چیز ابدی است و پیاپی بدنبال امیالش در دنیا و اطاعت از احکام مترتبه ، در دنیاست 

 اغلب قریب به اتفاق از کامجویی های دانی کیفیت و ماهیتی آنی و لحظه ای دارند و با این شرایط انسانهمچنان در پی برآوردن یک میل بدنبال میل دیگری میدود مثل برده حلقه بگوش ، که اختیاری ندارد و اسب عصاری که در دور باطل امیال دور خودش می چرخد فکرش از کار افتاده و تخدیر دایره ای شده که آن را نهایت و غایت و ماهیت فانی خود را فراموش میکند .

ولی با اینحال انسان مشغول آن میگردد و تنها امری که انسان را از این حالت یقظه بیدار میکند مرگ است .

مرگ پوچی اصالت دنیا و غایت بودن آن را بیاد انسان می آورد .

زمان مرگ هم انسان مومن امید به خدا و بخشش و رحمتش دارد و کافر هم همچنان به حسرت ها خواسته هایش که بر آورده نشده . شاید آنوقت به پوچی دنیا و اینکه تا آن زمان دچار یک خواب سنگین و ناهشیاری بوده برسد . اگر نه قطعا بعد از مرگ هشیار خواهد شد

حضرت علی علیه السلام می فرمایند انسان ها خوابند وقتی مرگ آنها فرامیرسد بیدار میشوند .

پس اگر بخواهیم به یک خداناباور، خدا را به صورت یقینی، ثابت کنیم، هیچ راهی به جز استفاده از برهان امکان و وجوب و صدیقین نداریم.

درسته؟

شما در معنی یقین فلسفی و یقین بمعنی عامش خلط کردید . قصایای یقینی فلسفی قضایایی هستند که دلایل برهانی قیاسی دارند و امکان خلاف شان متصور و ممکن نیست .

یقین بمعنی عامش ، به پذیرش به عقل و باور به قلب گفته میشود که در عمل تجلی می یابد .

براهین عقلی لزوما باور قلبی نمی آورند مگر نفس مستعد پذیرش آن باشد .

وهمیات و خیالات باطل و سفسطه که خلاف براهین عقلی هستتد ، هم باور قلبی و یقینی نمی آورند مگر اینکه صعف مضاعف عقلی و نفسی ای وجود داشته باشد و پذیرای آنها گردد ؟

 

اگر صرف ادله و براهین  عقلی کفایت میکرد ، صرفا این سقراط نبود کهمیرا بود ، پروتاگوراس و گرگیاس هم باور داشتند که در عالم امکانی زیست میکنند و ابتلای فساد دارند پس میرا هستند 

 

شما در معنی یقین فلسفی و یقین بمعنی عامش خلط کردید . قصایای یقینی فلسفی قضایایی هستند که دلایل برهانی قیاسی دارند و امکان خلاف شان متصور و ممکن نیست .

یقین بمعنی عامش ، به پذیرش به عقل و باور به قلب گفته میشود که در عمل تجلی می یابد .

براهین عقلی لزوما باور قلبی نمی آورند مگر نفس مستعد پذیرش آن باشد .

وهمیات و خیالات باطل و سفسطه که خلاف براهین عقلی هستتد ، هم باور قلبی و یقینی نمی آورند مگر اینکه صعف مضاعف عقلی و نفسی ای وجود داشته باشد و پذیرای آنها گردد ؟

 

اگر صرف ادله و براهین  عقلی کفایت میکرد ، صرفا این سقراط نبود کهمیرا بود ، پروتاگوراس و گرگیاس هم باور داشتند که در عالم امکانی زیست میکنند و ابتلای فساد دارند پس میرا هستند 

 

بله که خلط کرده ام

چون من دنبال مطلق یقین هستم حالا از هر راهی میخواهد باشد

اگر بخواهم تفکیک کنم

در مرحله اول فقط با براهین فلسفی میتوان یقین پیدا کرد و وقتی با براهین یقین برای ما ایجاد شد آن گاه در مرحله بعد نوبت به باور قلب میرسد.

در مرحله اول یقین از طریق باور قلبی ممکن نیست مگر برای عارفان.

با خلط موضوعات به مطلق امری نمیتوان رسید مگر که از حیثی قابل جمع باشند آنگاه خلط و خطای فکری محسوب نمیشوند .

در این صورت هم نمیتوان بین ایندو رابطه اینهمانی متصور شد ، چون اینها فقط در حیثیتی مساوقند و نه در تمام وجوه آن .

یقین فلسفی هیچ الزام آور نیست چون محل قرار عقل ، نفس است و تا نفس مستعد پذیرش برهان یقینی عقلی ای نباشد ، فرد به براهین عقلی وقعی نمی نهد .

پس پاسخ به این سوال که 

برای اثبات وجود خدا به خداناباور آیا تنها براهین وجوب و امکان ، و برهان صدیقین هست ؟ چنین است که خیر

برای کسانی که نفس مستعد پذیرش براهین عقلی دارند ، حتی یک برهان ظن آور فلسفی مثل برهان حرکت ارسطویی کفایت میکند

و حتی بیشتر از این ، انسان برای خداباوری نیازی به اقامه برهان فلسفی ندارد ، اکثر قریب به اتفاق خداباوران برهان نظم رو از روی کتابهای کلامی یا فلسفی نخوانده اند

اگر نظام مندی عالم حال از هر وجه و حیثیتی ، چه رابطه منسجم داخل در طبیعت چه روابط بین انسان و موجودات زنده با هستی و طبیعت ، چه در روابط انسانی و نیازهای انسانی مشترک و ... را ادراک کرده و اهل تفکر باشد پاسخ خود را می یابند که این ساختار نظام مند حقیقتی واحد و در پس پرده خود دارند هوشمندی نظم موجود محکی از ناظمی واحد است

 و هرگز این باور را که جهان را یک مشت اشیا بهم ریخته حاصل از تصادف ، بدون هویت و با حقایق متکثر کنار هم است را نمی پذیرند  .

اینها ، یعنی براهین عقلی ، برای برخی نفوس خداناباور  که زمینه پذیرش حقایق رو ندارند موثر نیست که هیچ ، اعجاز پیامبران هم در برخی آنها ممکن است اثر نکند . 

برخی حتی فهم و ادراک کنند مثل پزشک متخصص سرطان ریه میمانند که سیگار میکشد . این پزشک میداند معنی سیگار چیست ، ولی صرف دانستن کفایت نمیکند 

 

قرآن کریم ، یک معجزه جاوید است ، آیات الهی با پاسخهایی دقیق مناسب با درک عامه مردم قواعد عقلی ای را بیان کرده که برای پذیرش وجود خداوند برای عموم مردم اعم از عوام و خواص کفایت میکند 

إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
محققا در خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز، و کشتی‌ها که بر روی آب برای انتفاع خلق در حرکت است، و بارانی که خدا از بالا فرو فرستاد تا به آن آب، زمین را بعد از مردن زنده کرد و سبز و خرّم گردانید، و در پراکندن انواع حیوانات در زمین، و گردانیدن بادها (به هر طرف) و در خلقت ابر که میان زمین و آسمان مسخّر است، در همه این امور ادلّه‌ای واضح برای عاقلان است ( ۱۶۴ بقره )

و

آيه: 22 سوره انبیا
 لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ الا الله لفسدتا

ترجمه:

اگر در آسمان ها و زمين خداياني جز اللّه بود، هر آينه آن دو فاسد مي شدند، 

نکته ها

اگر به كتابي كه نويسنده ي آن چند نفر باشند نگاهي دقيق بيندازيم ، بخوبي خواهيم ديد كه جملات ، سياق و محتواي هر قسمت از كتاب با بخش ديگر آن متفاوت است و بديهي است كه هر چه كتاب ، بزرگتر و مفصل تر باشد، اين اختلاف ، بيشتر و بارزتر خواهد بود، زيرا بر فرض كه در نوشتن يك جمله ، يك سطر و يا يك صفحه ، هماهنگي تصادفي پيدا شود ولي در كتاب بزرگ هستي ، اين هماهنگي و نظم بدون پروردگاري يكتا محال است .

سؤال : اگر خدايي يكتا در مصدر امور است ،پس تضادهاي موجود براي چيست ? پاسخ : اگر بشود نام آنها را تضادّ گذاشت ، بايد گفت از نوع تضادّ دو لبه ي قيچي و يا دو كفّه ي ترازوست كه تحت يك تدبير و براي انجام يك هدف صورت مي پذيرد و يا مثل حركت متضادّ دو دست يك انسان براي فشار دادن پارچه اي است كه مي خواهد آب آن را بگيرد مي باشد.

هشام بن حكم از امام صادق (ع) پرسيد: دليل يكتايي خداوند چيست ? حضرت فرمود: ((اتّصال التّدبير وتمام الصنع كما قال اللّه عزّوجل ّ: (لوكان فيهما...))) پيوستگي و انسجام تدبير جهان وكامل بودن آفرينش ، دليل وحدانيّت اوست 

 

* تفسیر نور - محسن قرائتی 

 

با خلط موضوعات به مطلق امری نمیتوان رسید مگر که از حیثی قابل جمع باشند آنگاه خلط و خطای فکری محسوب نمیشوند .

در این صورت هم نمیتوان بین ایندو رابطه اینهمانی متصور شد ، چون اینها فقط در حیثیتی مساوقند و نه در تمام وجوه آن .

یقین فلسفی هیچ الزام آور نیست چون محل قرار عقل ، نفس است و تا نفس مستعد پذیرش برهان یقینی عقلی ای نباشد ، فرد به براهین عقلی وقعی نمی نهد .

پس پاسخ به این سوال که 

برای اثبات وجود خدا به خداناباور آیا تنها براهین وجوب و امکان ، و برهان صدیقین هست ؟ چنین است که خیر

برای کسانی که نفس مستعد پذیرش براهین عقلی دارند ، حتی یک برهان ظن آور فلسفی مثل برهان حرکت ارسطویی کفایت میکند

و حتی بیشتر از این ، انسان برای خداباوری نیازی به اقامه برهان فلسفی ندارد ، اکثر قریب به اتفاق خداباوران برهان نظم رو از روی کتابهای کلامی یا فلسفی نخوانده اند

اگر نظام مندی عالم حال از هر وجه و حیثیتی ، چه رابطه منسجم داخل در طبیعت چه روابط بین انسان و موجودات زنده با هستی و طبیعت ، چه در روابط انسانی و نیازهای انسانی مشترک و ... را ادراک کرده و اهل تفکر باشد پاسخ خود را می یابند که این ساختار نظام مند حقیقتی واحد و در پس پرده خود دارند هوشمندی نظم موجود محکی از ناظمی واحد است

 و هرگز این باور را که جهان را یک مشت اشیا بهم ریخته حاصل از تصادف ، بدون هویت و با حقایق متکثر کنار هم است را نمی پذیرند  .

اینها ، یعنی براهین عقلی ، برای برخی نفوس خداناباور  که زمینه پذیرش حقایق رو ندارند موثر نیست که هیچ ، اعجاز پیامبران هم در برخی آنها ممکن است اثر نکند . 

برخی حتی فهم و ادراک کنند مثل پزشک متخصص سرطان ریه میمانند که سیگار میکشد . این پزشک میداند معنی سیگار چیست ، ولی صرف دانستن کفایت نمیکند 

 

گفتم خداناباور که طریق اولی را گفته باشم. شما فرض را بر این بزار که اون خداناباور منکر نیست و فقط دنبال حقیقت است و در این مورد تا به حال قانع نشده.

کسی که از بچگی اعتقادش را برایش انتخاب کرده باشند معلوم است که با یک موید حتی دلیل هم نه، قانع میشود.

من، شخصا با دلیل یقینی قانع میشم نه با دلیل ظنی و دلیل هایی مثل برهان نظم که اشکالاتی بهشان وارد است.

اگر در آسمان ها و زمين خداياني جز اللّه بود، هر آينه آن دو فاسد مي شدند

این ادعا باید ثابت شود.

 

به هرحال برهان نظم، وجود خدا را ثابت نمیکند و کلی هم اشکال به آن وارد است.

حتی برخی خداباوران هم برهان نظم را قبول ندارند.

برهان نظم و امثال آن برای عوام مقلدی است که تحقیق نمیکنند و توانایی درک براهین فلسفی و اصیل را ندارند.

اولا این برهان تمانع است ، اقامه برهان در تفسیر نقل شده که اگر صانع یا علت عالم دوگانه یا چندگانه باشند وحدت مصنوع و معلول شکل نمیگیرد بلکه تکثر حاصل از دو یا چندگانگی  در عالم اتفاق می افتد . نتیجه این است که عالمی منسجم یکپارچه شکل نخواهل گرفت که در این عالم ما خلاف آن را میبینیم . بلکه عالمی متکثر و ناسازگار بتناسب علتهای آن باید شکل بگیرد .

حال شما بیایید ردیه اقامه کنید .

اما

بعد اینکه خداباوری هم وجود ندارد که عالم خلقت رو بدون ناظم و نظم بداند و یا حداقل خلقت هوشمند رو انکار کند  .هرچند که به برهانش اشکالاتی را وارد بداند

اشکال رو وارد دانستن با قبول نداشتن دو امر مجزاست . مثل اینکه برخی بر فرضیه داروین اشکال یا اشکالاتی رو وارد بدانند ولی اصل آن را قبول داشته باشند با ، عده ای که منکر اصل فرضیه باشند . 

و اینکه فرمودید این برهان عوامانه است . عجیب است که عامه فهم بودن رو ، عوامانه فهم میکنید ! خواص و عوام این برهان را برهانی عقلی که مقدمه و موخره اش صحیح است میدانند . 

اشکالات کانت و هیوم و دیگران بر این برهان هم پاسخ داده شده ، اینطور نیست که بدون پاسخ مانده باشد .

 

 

اولا این برهان تمانع است ، اقامه برهان در تفسیر نقل شده که اگر صانع یا علت عالم دوگانه یا چندگانه باشند وحدت مصنوع و معلول شکل نمیگیرد بلکه تکثر حاصل از دو یا چندگانگی  در عالم اتفاق می افتد . نتیجه این است که عالمی منسجم یکپارچه شکل نخواهل گرفت که در این عالم ما خلاف آن را میبینیم . بلکه عالمی متکثر و ناسازگار بتناسب علتهای آن باید شکل بگیرد .

حال شما بیایید ردیه اقامه کنید .

اما

بعد اینکه خداباوری هم وجود ندارد که عالم خلقت رو بدون ناظم و نظم بداند و یا حداقل خلقت هوشمند رو انکار کند  .هرچند که به برهانش اشکالاتی را وارد بداند

اشکال رو وارد دانستن با قبول نداشتن دو امر مجزاست . مثل اینکه برخی بر فرضیه داروین اشکال یا اشکالاتی رو وارد بدانند ولی اصل آن را قبول داشته باشند با ، عده ای که منکر اصل فرضیه باشند . 

و اینکه فرمودید این برهان عوامانه است . عجیب است که عامه فهم بودن رو ، عوامانه فهم میکنید ! خواص و عوام این برهان را برهانی عقلی که مقدمه و موخره اش صحیح است میدانند . 

اشکالات کانت و هیوم و دیگران بر این برهان هم پاسخ داده شده ، اینطور نیست که بدون پاسخ مانده باشد .

 

 

منم نگفتم این برهان نظمه

گفتم برهان نظم مشکل داره

به هر حال برهان نظم وجود ناظم را ثابت میکند نه خدا.

اولا این برهان تمانع است ، اقامه برهان در تفسیر نقل شده که اگر صانع یا علت عالم دوگانه یا چندگانه باشند وحدت مصنوع و معلول شکل نمیگیرد بلکه تکثر حاصل از دو یا چندگانگی  در عالم اتفاق می افتد . نتیجه این است که عالمی منسجم یکپارچه شکل نخواهل گرفت که در این عالم ما خلاف آن را میبینیم . بلکه عالمی متکثر و ناسازگار بتناسب علتهای آن باید شکل بگیرد .

حال شما بیایید ردیه اقامه کنید .

اما

بعد اینکه خداباوری هم وجود ندارد که عالم خلقت رو بدون ناظم و نظم بداند و یا حداقل خلقت هوشمند رو انکار کند  .هرچند که به برهانش اشکالاتی را وارد بداند

اشکال رو وارد دانستن با قبول نداشتن دو امر مجزاست . مثل اینکه برخی بر فرضیه داروین اشکال یا اشکالاتی رو وارد بدانند ولی اصل آن را قبول داشته باشند با ، عده ای که منکر اصل فرضیه باشند . 

و اینکه فرمودید این برهان عوامانه است . عجیب است که عامه فهم بودن رو ، عوامانه فهم میکنید ! خواص و عوام این برهان را برهانی عقلی که مقدمه و موخره اش صحیح است میدانند . 

اشکالات کانت و هیوم و دیگران بر این برهان هم پاسخ داده شده ، اینطور نیست که بدون پاسخ مانده باشد .

 

 

منم نگفتم این برهان نظمه

گفتم برهان نظم مشکل داره

به هر حال برهان نظم وجود ناظم را ثابت میکند نه خدا.

براهین صدیقین و وجوب و امکان هم به خدا ختم نمیشوند . این براهین در نتیجه خود ،  مشخصاتی را سلب و مشخصاتی را ثابت میکنند برای موجودی . این حصر مساوق وجود خداست که در ادیان الهی از آن سخن رفته

 

براهین صدیقین و وجوب و امکان هم به خدا ختم نمیشوند . این براهین در نتیجه خود ،  مشخصاتی را سلب و مشخصاتی را ثابت میکنند برای موجودی . این حصر مساوق وجود خداست که در ادیان الهی از آن سخن رفته

حداقل از براهین دیگر بهترند و اون چیزی که ثابت میکنند بیش تر به خدا شباهت دارد.

برای اینکه خدا ثابت شود، باید وجود کامل ثابت بشه.

اگر برهانی، وجود کامل را ثابت کند، خدا را ثابت کرده.

اصل بر عدم وجود چیزی است، مگر اینکه وجود آن چیز یقینا ثابت بشه، اگر ثابت نشه اخذ به اصل میکنیم.

      

پس اگر بخواهیم به یک خداناباور، خدا را به صورت یقینی، ثابت کنیم، هیچ راهی به جز استفاده از برهان امکان و وجوب و صدیقین نداریم.

درسته؟

لطفا این را هم جواب بدید.

پس اگر بخواهیم به یک خداناباور، خدا را به صورت یقینی، ثابت کنیم، هیچ راهی به جز استفاده از برهان امکان و وجوب و صدیقین نداریم.

درسته؟

سلام دوست عزیز

بله اگر به دنبال یقین فلسفی باشیم، برهان نظم و برهان حرکت و ... براهین یقین آوری نیستند و به تعبیر برخی از محققان، برای اثبات وجود خدا کافی نیستند و نهایتا می توانند در اثبات اوصاف دیگر خداوند استفاده شوند و یا با ضمیمه شدن به برهان امکان و وجوب، به شکل یقینی خدا را اثبات کنند (که مجال بررسی این بحث فعلا نیست.)

بهترین برهان برای اثبات وجود واجب الوجود به شکل یقینی، برهان امکان و برهان صدیقین است؛ البته با همان توضیحاتی که سابقا تقدیم شد:

فلاسفه برای دستیابی به تصویری معقول و یقینی از خدا، نقشه راهی ترسیم کردند که گام اول در آن، اثبات وجود واجب الوجود است؛ و گام دوم اثبات وحدتش؛ وگام سوم اثبات کمال مطلق و ...

بنابراین، اگر این نقشه راه را از ابتدا تا انتها پیش برویم، به تصویری عقلی و یقینی از خداوند دست می یابیم.

 

سلام دوست عزیز

سلام

ممنون از پاسخ هاتون

سلام

ممنون از پاسخ هاتون

سلام 

ممنونم از لطف و محبت شما

انشاءالله سلامت و تندرست باشید.

جمع بندی

پرسش:

می خواستم ببینم از چه راه هایی می توانم به وجود خدا یقین پیدا کنم؟ دلایلی که محکم و یقینی، ذات خدا را اثبات می کنند، کدام دلیل ها هستند؟ سوالم، اولا متوجه ذات خداست چون تا به ذات یقین پیدا نکنیم نوبت به اثبات صفات نمی رسد و اینکه دلایل ظنی به درد نمی خورند و فقط می توانند مویدی بر دلایل یقینی باشند پس باید دنبال دلیل یقینی و محکم باشیم. مثلا آیا می شود با حواس پنج گانه به ذات خدا و اینکه خدا هست یقین پیدا کرد؟ یا مثلا از طریق شهودی که با ریاضت بدست می آید؟ آیا شهود عارفان دلیل مناسبی است؟ آیا می شود با شهود به وجود خدا یقین پیدا کرد؟ به نظر خودم تنها راه یقین پیدا کردن به اینکه خدا هست فقط دلیل عقلی است و تنها دلایل و براهین محکمی که برای اثبات ذات خدا داریم، برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب هستند. چون براهین دیگر یا صفات را اثبات می کنند یا ناقص و ظنی هستند.

پاسخ:

پرسش شما بخشهای مختلفی دارد که در ادامه در قالب چند نکته به مهمترین بخش های آن پاسخ می دهیم:

نکته اول: راه های شناخت حصولی و حضوری

علم به دو بخش حضوری و حصولی تقسیم می شود.

علم حصولی نیز یا بدیهی است و نیازی به تفکر ندارد (مثلا قضایای حسی یا قضایای تحلیلی) و یا نظری است و توسط تفکر و سیر در معلومات و استدلال کردن بدست می آید.(مثلا مسائل فلسفی و علمی)  

در علم حصولی نظری، گاهی از طریق تعقل و با استفاده از مفاهیم و تجزیه و تحلیل هستی، به شناخت جهان می پردازیم.

اما در علم حصولی بدیهی، نیازی به تعقل نیست و گاهی تجربه حسی کافی است و گاهی درون بینی عقلی و تحلیل مفاهیم کافی است.

اما در علم حضوری از طریق شهود و مشاهده و تجربه درونی خود حقیقت را حضوری درک می کنیم بی آن که مفاهیم واسطه شوند.

اما در علم حضوری باید با استفاده از التفات درونی و گاهی با استفاده از ریاضت و برنامه عملی، مستعد دریافت شهودی و حضوری حقایق بشویم.

اگرچه یقین را عمدتا در حوزه علم حصولی معنا می کنند و آن را بدین شکل توضیح می دهند که به چیزی معرفت حصولی بیابیم که احتمال خلافش محال باشد.

اما با این حال می توان یقین را در حوزه علم حضوری نیز در نظر بگیریم بدین معنا که خود حقیقت را حضوری و بی واسطه درک کنیم و در نتیجه حتی اگر استدلالی برخلافش عرضه شود، نتوانیم این واقعیت حضوری را انکار کنیم.

با این توضیحات مشخص می شود که یقین در دو حوزه حصولی و حضوری مطرح می شود.

در حوزه علم حصولی نظری، باید از طریق برهان و مطالعه بدیهیات و صورتبندی دقیق آنها به یقین رسید

اما در حوزه علم حضوری، باید از طریق التفات درونی و یا برنامه عملی و انجام شریعت و ریاضتهای باطنی، مستعد درک یقینی بشویم و آثار و اوصاف الهی را بی واسطه تجربه کنیم.

نکته دوم: شناخت ذات و صفات خدا

ما به ذات خدا دسترسی نداریم و هیچ گاه مدعی درک ذات خدا نیستیم.

خداوند موجودی است که به ذاتش دسترسی نداریم: «یا من لا یعلم ما هو الا هو»(1)؛ یعنی: «ای کسی که جز او کسی به چیستی اش علم ندارد.»

 همچنین به تمامی اوصافش نیز دسترسی نداریم چرا که بخشی از اوصاف خداوند، اصطلاحا مکنونه و مستاثره و مخزونه هستند: «اللهم إني أسئلك بالمخزون من أسمائك»؛(2).

اما شناخت برخی از اوصاف خداوند، در دسترس ما است که از طریق براهین آنها را اثبات می کنیم و یا از طریق کشف و شهود آنها را درک می کنیم.

در حوزه براهین فلسفی، با چند سنخ از براهین سروکار داریم: برخی از آنها با عنایت به خصیصه موجودات پیرامونی(نظم، حرکت، امکان)، به اثبات خدا می پردازند و برخی از آنها با عنایت به مفهوم خدا به اثبات خدا می پردازند و برخی نیز با عنایت به خود واقعیت و هستی (بی آن که به خصیصه ای از آن نظر داشته باشند) به اثبات خدا می پردازند.

در تقریر و تایید این براهین مطالب مختلفی قابل عرضه است که بررسی آنها در این مقال نمی گنجد اما اجمالا می توان گفت، برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب، از معتبرترین و قابل قبول ترین براهین اثبات خدا است که به اثبات این نکته می پردازند که واجب الوجود موجود است و نمی تواند بدون مصداق خارجی باشد. سپس با عنایت به مفهوم واجب الوجود، به اثبات سایر اوصاف خداوند می پردازند و کامل بودن و واحد بودنش را نتیجه می گیرند.

هیچ یک از این براهین، درصدد شناخت ذات خدا نیست بلکه درصدد اثبات این نکته است که باید ذاتی باشد که وجودش بی نیاز از دیگری است و واحد و کامل مطلق است و سایر موجودات به آن وابسته هستند.

بنابراین، اصولا در خداشناسی ما با اوصاف خداوند سروکار داریم و کسی مدعی شناخت ذات الهی نیست بلکه همگی مدعی شناخت برخی از اوصافی هستند که خداوند به آنها متصف است.

فلاسفه برای دستیابی به تصویری معقول و یقینی از اوصاف خدا، نقشه راهی ترسیم کردند که گام اول در آن، اثبات وجود واجب الوجود است؛ و گام دوم اثبات وحدتش؛ وگام سوم اثبات کمال مطلق و ...

بنابراین، اگر این نقشه راه را از ابتدا تا انتها پیش برویم، به تصویری عقلی و یقینی از خداوند دست می یابیم.

نکته سوم: تجربه دینی و عرفانی

در تجربه دینی و عرفانی، گاهی شخص حقایقی را می بیند مثل این که ملائکه را تجربه می کند و یا ارواح معذب یا شادمان در برزخ را مشاهده می کند؛ و گاهی شخص وصفی از اوصاف خدا را تجربه می کند مثلا رحمت خدا را بی واسطه از صمیم وجودش درک می کند و یا محو بودن جهان در وجود واحد را تجربه می کند (وحدت وجود) و ...

البته تجربه عرفانی از خدا، به مقدار مرتبه شهودی عارف است نه به اندازه حقیقت بی انتهای خدا. (3)

این تجارب عرفانی از سنخ مفهوم نیستند و چون تجربه شخصی هستند، قابل‌انتقال نیستند. ممکن است شخص عارف چیزی را حضوری درک کند اما دیگران حتی با شنیدن تجارب او، یقینی برایشان حاصل نشود چرا که آن را تجربه نکرده اند؛ چنانکه تجربه من از میوه آناناس، به همان شکلی که من تجربه کرده ام، به شما منتقل نمی شود جز زمانی که شما این میوه را میل کرده باشید. توصیفات من هر قدر جامع باشد، باز هم کامل نیست و برای شما این تجربه را به همان شکل و با همان احوال بازسازی نمی کند.(4)

البته برخی از محققان سعی کرده اند از تجارب عرفانی برای اثبات خدا استفاده کنند بدین شکل که تجربه عرفانی را همچون تجربه حسی قلمداد کنند که در وهله نخست اعتبار عقلائی دارد و ... بررسی این مطلب در این مقال نمی گنجد. روشن است که تلاش آنها در چارچوب علم حصولی و براهین و دلایل اثبات خدا است و اگرچه از شهود و علم حضوری دیگران استفاده می کنند اما به دنبال بازسازی علم حضوری و ایجاد یقین از این طریق نیستند.(5)

اما آیا این تجربه برای خود شخص تجربه کننده، حتما معتبر و حق است و او می تواند این تجربه را دلیل موجهی بر الهی بودنش بداند؟

در پاسخ به این پرسش باید به این نکته اشاره شود که تجارب عرفانی به لحاظ منشا تجربه، چند دسته هستند:

ربانی، مَلَکی، نفسانی و شیطانی.

دو قسم اول حق هستند و دو قسم دیگر نه.

همه این موارد از سنخ علم حضوری هستند و درست هستند و اعتقاداتی که تولید می نمایند نیز درست هستند(یعنی همه این اعتقادات از حقایقی خبر می دهند که عارف بی واسطه تجربه می کند)؛

اما با این حال، برخی از آنها حق هستند و برخی نه(یعنی ممکن است شیطان حقیقتی را به من عرضه کند که من بی واسطه آن را می یابم اما آن حقیقت به منظور گمراهی من باشد مثلا صدایی را در گوش من ایجاد کند که هیچ کسی نمی شنود و مفادش این است که فلانی را به قتل برسانم و یا برای مخالفت با فلان حکومت، پول و سلاح جمع آوری کنم و یا فلان زنان را به مجالس خصوصی دعوت کنم و  یا تصویری از پدربزرگم بر من عرضه می کند که از فلانی ناراحت است و دوست ندارد او به شکل مشروع از مال باقیمانده ارث ببرد و ...)

به همین جهت، عارفان معیارهایی برای تشخیص تجارب عرفانی حق از تجارب عرفانی باطل ارائه کرده اند.

درباره کارآیی این معیارها اختلاف نظر است؛

برخی از محققان بر این باورند که این معیارها مثلا تایید امام معصوم عمدتا در دسترس نیستند چرا که ما در عصر غیبت به سر می بریم؛

و یا اگر در دسترس هستند، برای تشخیص تجارب حق از باطل، گاهی کارآیی ندارند مثلا عرضه بر قرآن؛ چرا که محتوای تجارب عرفانی می تواند قرآن را نقض نکند اما با این حال از جانب شیطان و یا نفس آدمی تولید شده باشد؛ مثلا شخصی در رویا ببیند کسی او را مامور کرده که برای ظهور امام زمان، پول جمع آوری کند و یا فراخوان عمومی بدهد و یا چنین تجربه ای به او دست داده که امام زمان در هفته آتی ظهور می کند. اینها با این که نقض قرآن نیست اما ممکن است الهی نباشد و از جانب شیطان باشد.

بنابراین، برای معتبر تلقی کردن تجارب عرفانی باید دقت نظر بیشتری داشت و نباید در این حوزه ساده‌انگاری کرد و هر تجربه غیرعادی و نامتعارف را الهی و ربانی دانست.(6)

نکته پنجم: فطرت و خداشناسی

فطرت معنای عامی دارد که شامل غیرانسانها نیز می شود اما عمدتا در مورد انسانها به کار می رود : هم شامل بینش (علم حصولی و علم حضوری) است و هم شامل گرایش(گرایش به خداجویی و یا گرایش به خداپرستی و یا قدرت طلبی و یا خودخواهی و ...).

واژه فطری درباره اموری به کار می رود که در سرشت شخص وجود داشته باشد و این ویژگی ها را داشته باشد:

1. غیراکتسابی بودن و به آموزش نیاز نداشتن

2. تغییرناپذیر و ثابت باشند

3. فراگیر و همگانی باشند

محققان عمدتا فطرت را در مقابل سایر منابع معرفتی (عقل و تجارب عرفانی و حواس و ...) قرار نمی دهند بلکه آن را معنای عامی در نظر می گیرند که یکی از آنها علم حضوری و شهودهایی است که طبیعتا در سرشت آدمی قرار گرفته اند و نیازی به آموزش ندارند. (همچنین در حوزه علم حصولی، بدیهیات اولیه را از سنخ معارف فطری عقل می دانند یعنی عقل به گونه ای سرشته شده که به این معارف بعد از تصورشان اذعان می کند.)

یکی از بینشهای فطری حضوری، خداشناسی است چرا که در جای خودش اثبات کرده اند که هر مجردی به خودش و علت خودش علم حضوری دارد(چون بر این باورند که معلول عین وابستگی و ربط به علت است و وجود مستقلی ندارد و به همین جهت، هم علت به معلول اشراف دارد و هم معلول به علت اشراف دارد. البته اشراف معلول به علت، تابع مرتبه وجودی او است).

البته این علم حضوری می تواند شدت و ضعف داشته باشد و یا توسط موانعی مورد غفلت واقع شود و یا توسط ریاضت و درون بینی، اوج بگیرد. به همین جهت گفته می شود: فطرت به تنهایی کافی نیست و از طریق هدایت انبیاء و تامل و درون بینی و ریاضت (که سطوح مختلفی دارد و لزوما به معنای ریاضت عرفانی نیست) است که رشد و تفسیر صحیح می یابد. نمونه قرآنی خداشناسی فطری که بدون ریاضت بدست می آید، ترس از مرگ است. همین که آدمی در معرض مرگ قرار می گیرد و از همه چیز ناامید می شود، به نیرویی برتر و نجات‌بخش امید دارد و او را به یاری فرا می خواند.(7)

 

پی نوشت ها:

1. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء، 1403ق، ج86، ص334

2. علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات موسسه الوفاء،  1403ق، ج98، ص257

3. آشتیانی، جلال‌الدین، شرح مقدمه قیصری، انتشارات امیرکبیر، 1370ش، ص157

4. برای مطالعه بیشتر، رک: یثربی، یحیی، عرفان نظری، انتشارات بوستان کتاب، 1387ش، ص565-582

5. آلستون، ویلیام، تجربه دینی، ترجمه فقیه، مجله پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، شماره38، 1383ش.

6. برای مطالعه بیشتر، رک: حسین زاده، محمد، نگاهی معرفت شناختی به وحی، الهام، تجربه دینی و عرفانی و فطرت، انتشارات موسسه امام خمینی، 1390، فصل چهارم

7. برای مطالعه بیشتر، رک: حسین زاده، محمد، نگاهی معرفت شناختی به وحی، الهام، تجربه دینی و عرفانی و فطرت، انتشارات موسسه امام خمینی، 1390، فصل پنجم.

 

موضوع قفل شده است