جمع بندی ازدواج و مشکلات من

تب‌های اولیه

29 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
ازدواج و مشکلات من

سلام
تقریبا ۱۰ روز پیش تولد ۲۸ سالگیم بود
۲۸ هم تموم شد و وارد ۲۹ شدم
آخرین دختر خانواده پرجمعیت
همه خواهرام ازدواج کردن و بچه دارن ولی من نمیدونم چرا قسمتم نمیشه
لیسانس دارم و کار خاصی ندارم
ادعا خوبی ندارم بلکه یه بنده رو سیاه هستم و گناه کار
اگه بگم راحت هفت هشت ساله دارم برای ازدواج کردنم دعا میکنم و اجابت نشده باورتون نمیشه
خواستگار دارم معمولا در سال هفت هشتا خواستگار میاد واسم خیلی هاشون هم اولین جلسه که در شهرستان ما معمولا رسم اینه که مادر نهایتا با خواهرای اون آقا پسری که قصد ازدواج داره میرن برای معارفه و به قول خودشون دیدن دختر ، راضی هستن ، ولی دیگه نمیان
البته بعضی ها هم بوده که من و خانوادم قبول نکردیم
مثلا یکی بود یه سال از من کوچکتر بود با اینکه خیلی اسرار میکردن ولی مامانم بدون اینکه نظر منو بپرسه گفت نه که نه
البته خودم هم کوچکتر دوست ندارم
یا یکی بود تماس هم گرفت تا برای جلسه بعد صحبت کنن ، من رفتم مامانمو صدا بزنم بیاد تلفن وقتی اومدیم فطع کرده بود Fool
یه نفر دیگه هم بود که از نظر سطح خانوادگی و فرهنگی اصلا برابر نبودیم
یعنی از این دست آقایون ببخشید ولی چشم حرام که میگن زن رو خدا زده Fool بود
خیلی اسرار داشتن ولی خب مامانم چون میترسید گفت نه که البته کار درستی هم بود چون زندگی با این آدم ها خیلیییی سخته

خلاصه من خیلی دعا کردم خیلی توسل کردم
خیلی گریه کردم
روز شهادت حضرت علی اکبر رفتم حرم آقام امام رضاو زار زار گریه کردم تا نگاهی بهم بکنه
خدا قسمت من بنده رو سیاه کرد تا سال پیش رفتم کربلا اونجا هم گریه کردم و درخواستم ازدواج بود - میگن حرم اولی نگاهش بیافته به حرم هرچی بخواد رد خور نداره که براورده نشه
ولی واسه من نشد که بشه

خلاصه تثریبا یه ماه پیش اتفاقاتی افتاد که من فکر کردم دیگه دارم حاجت روا میشم :
یه خانوم جوانی اومد خونمون برای خواستگاری
برای برادرش که در روستا زندگی میکنه که اصلا واسه من محل زندگیش مهم نیست و اینو بگم اصلا به مادیات و این چیزا اهمیت نمیدم
آخر صحبت هاش گفت برادر یه مشکل داره ، اونم این که قبلا معتاد بوده و الان حدود ۳ سال هست که ترک کرده
۹ سال از من بزرگ تر هست این آقا و برادر کوچکترش دو تا بچه هم داره و ایشون چون معتاد بوده ازدواج نکرده
خیلی واسه من سخت بود چون یه مرد ۳۷ ساله که تا ۳۴ سالگی معتاد بوده و تازه ۳ ساله ترک کرده ، خدا میدونه آیا میشه بهش در زندگی اعتماد کرد یا نه
چون با مرکز مشاوره ترک اعتیاد کشور صحبت کردم و گفت ریسک خیلی بزرگیه
ولی خب به هر حال قبول کردم بیاد و همو ببینیم
اون خانوم گفت تماس میگیره تا قرار تعیین کنه برای اومدنشون
حدود ۱۰ روز گذشت و خبری نشد که نشد
خیلی دلم شکست خیلی
گفت خدایا من حاضر شدم با کسی ک کلی سابقه اعتیاد داره ازدواج کنم ولی اینم نیومد
توی این ده روز یه خانوم دیگه ای که چند سال پیش پدرم با یکی از دختراشون همکار بود تماس گرفت و اجازه گرفت + آدرس خونه تا بیان خواستگاری
پسرشون تقریبا یک سال از من بزرگ تره و سربازه الان
ولی خب این ها هم نیومدن
تا این که تقریبا روز نهم این ها بود (از اومدن خواستگار اولی) که ۲ تا خانوم اومدن خونمون
یعنی میشه ۳ تا خواستگار در حدود ۱۰ روز
اینقدر پیچ در پیچ عجیب بود که همه میخندیدن که خدا واست آستین بالا زده و مطمئنیم همین روزا ازدواج میکنی
اون دو تا خانوم که میشن خواستگار سومی اومدن و گفتن برای پسر یکی از اقوامشون هست و کمی صحبت کردیم و بعد تماس گرفتن با مادر اون آقا پسر و اون هم گفت شب میتونه بیاد خونمون تا منو ببینه
پ ن : ما دختر ها چقدر بدبختیم که هزار نفر باید ما رو ببینن از آخر هم برن و نپسندن
خلاصه شب شد و مادر و خواهر اون آقا پسر و یکی از خانوم ها ک عصر اومده بودن ، اومدن خونمون و با هم کلی صحبت کردیم
این رو هم بگم الان دیگه یکم مثل قدیم نیست که بگن دختر لال بشینه ما ببینیمش
میگن بیا و صحبت کنیم و اگه سوالی میپرسن اصولا خود دختر باید جواب بده ، که من هم راحت میتونم صحبت کنم ، با ادب و احترام و تقریبا بدون خجالت همیشه میشینم صحبت میکنم
عکس پسرشون رو نشون دادن و از کارش گفتن و کلی صحبت و این هم بگم پسرشون ۵ سال از من بزرگتر بود و بخاطر اینکه ۲۰ سال پیش پدرش این ها رو رها کرده بود رفته بود این تا ازدواج آخرین خواهرش نخواسته بود که ازدواج کنه و الان که همه خواهراش ازدواج کرده بودن تصمیم به ازدواج گرفته بود
خلاصه گفتن پس ما میریم تا با پسرمون بیایم
رفتن و بعد از یک یا دو روز اون خواستگار اول تماس گرفت
خب از اونجا که علاوه بر من مادرم هم شدیدا تردید داشت به ازدواج با اون شخص با سابقه به هر حال بدی که داشت
و با توجه به اینکه تو این تاخیر اون خانواده ۲ خواستگار دیگه اومده بودن و به قول خواهرم حتما خیر در این بوده که اون ها مشگلی پیش بیاد و دیر بیان تا این دو خواستگار بیاد
مادرم بهشون گفت باید کمی دیگه فکر و مشورت کنیم و بعدا خبر میدیم خودمون

دو سه روز بعد خواستگار دوم که تلفنی هماهنگ کرده بود اومد - مادر و خواهر اون آقا پسر اومدن و صحبت کردیم و خیلی هم راضی به نظر میومدن و مامانم اینا هم خیلی خوشحال بودن چون هم میشناختنشون و هم در برخورد و ظاهر و همه چیز بسیار به هم میومدیم و به قولی در سطح یکسانی بودیم
گفتن پسرمون ده پونزده روز دیگه از سربازی میاد مرخصی - اون موقع مزاحمتون میشیم و رفتن

گذشت چند روزی و اون خواستگار اول چند دفعه دیگه هم تماس گرفت و مادرم باز هم تعمل کرد در اجازه دادن و چون مادرشوهر خواهرم هم تازه فوت کرده بود ، اون رو بهانه کرد و گفت بعد از چهلم خبر میده
تقریبا ۱۰ روز پیش یعنی از زمان شروع خواستگاری ها حدود ۲۰ روز میگذشت ، چهلم این بنده خدا بود
همون روز تلفن زنگ خورد و اون خواستگار سوم که پسرشون ۵ سال از من بزرگ تر بود تماس گرفتن و گفتن شب میخوان با آقا پسرشون بیان خونمون
این نکته رو بگم : در شهر ما رسم به شیرینی و گل آوردن در مراسمات معارفه نیست و وقتی این کار رو میکنن یعنی گل و شیرینی میارن یه قطعی شده باشه
ولی خب این خانواده با یه جعله بزرگ شیرینی که به قول مامانم نکردن زیر چادرشون بگیرن Smile اومدن خونمون و اتفاقا سه چهار تا از همسایه هامون این ها رو دیدن (اکثر همسایه هامون خیلی بد یعنی ببخشید ولی بسیار فضول هستن)
اومدن و خواستن که من و پسرشون با هم صحبت کنیم
برای اولین بار با یه آقا پسر که خواستگار بود صحبت کردم
و این نکته هم بگم اصولا صحبت هم وقتی میکنیم که تقریبا از همه جهات دیگه موافقت باشه
خلاصه در صحبت هام گفتم نماز و روزه ام برام مهمه و بهش اهمیت میدم
این بنده خدا هم گفت اهل نماز و روزه هست ولی اگه خیلی کار پیش بیاد یا ... ممکنه ادا نکنه و من از صداقتش خوشم اومد چون بسیار دیدم کسانی که حتی دوران عقد هم طوری نشون میدن که هم نماز میخونن هم روزه میگیرن ولی بعد از عروسی میفهمی نه اهل نماز هستن و نه روزه

خانواده هر دو طرف بسیار خوشحال بودن و گفتن شیرینی بیارین و پدر و مادرم هم بر اساس ظاهر خوبشون و اینکه یه نسبت خیلی خیلی دور با یکی از اقوامشون داریم قبول کردن
و این نکته هم بگم که ما وقتی شیرینی میاریم به قولی میگن این دختر و پسر شیرینی خورده هم دیگه هستن
و همه چی به خوبی و شادی بود و کمی در مورد رسم و رسوم مراسمات صحبت کردن همون شب و رفتن
اون شب تا صبح پلک نزدم
خواستگاری های ما اصولا خیلی ساده و آسون هست و نهایتا همون یکی دو جلسه هست و اصلا مثل خیلی ها طولانی نیست و خدا رو شکر در اقوام من کلا یک یا دو طلاق بیشتر نیست
ب هر حال رسم و رسوماتمون هست و خواستگاری های کوتاه اینجا صورت میگیره (من در یکی از شهر های نزدیک مشهد زندگی میکنم )

خلاصه فردا تماس گرفتن و خواستن که لیست خواسته هامون رو بنویسیم و بیان ببرن و یه شب هماهنگ کنن که به اتفاق ۴ تا بزرگ تر بیان و بعدش هم عقد ....
شبش اومدن خونمون و لیست رو گرفت و اتفاقا خواهر اون آقا پسر که لیست رو خوند به مامانش گفت دقیقا مثل لیست خودش هست که چند ماه پیش عقد کرده بود
و این نشون میده که با لیست مشکلی نداشتن
فقط مادر اون آقا پسر (پسرشون نیومده بود) گفت پسرم به دلیل اینکه پدرش خیلی آدم اهل نماز و روزه بوده ولی منو در جوانی با ۵ تا بچه کوچیک رها کرده رفته نسبت به نماز و روزه کمی کاهل هست
و توی خونه دیشب گفته که این خانوم طوری نباشه هر وقت نمازمو نخوندم یا روزه نگرفتم کلی بحث و دعوا کنه و نهایتا همش در حال بحث باشیم
با اینکه مساله برای من خیلی مهمه که همسرم اهل نماز و روزه باشه ولی از خدا خواستم شرایط ازدواج محیا بشه چون از نظرات دیگه خانواده قابل قبولی بودن ، و من با مهر و محبت کم کم در زندگی اون آقا رو متوجه کنم که دینش رو بر حسب پدرش نسنجه و کم کم کمک کنم به روزه و نماز وفادار تر بشه Smile
پدر و مادرم هم گفتن ک نه اصلا همچین چیزی نیست و ....
مامانم اومد مثلا از من تعریف کنه و گفت دخترم همیشه نماز جمعه هاش رو میره و اهل نماز سر وقت هست و همیشه حتی اگه خودش نتونه نماز بخونه سر ساعت اذان صبح میاد منو بیدار میکنه
که خب البته حفیفت داره و تقریبا هر موقع بتونم نماز جمعه شرکت میکنم اذان صبح بیدارم و نماز هامو سعی میکنم به موقع بخونم
ولی ب نظر من زیاده روی بود گفتن این موضوع چون پسر اون ها بخاطر کاهلیش در نماز روزه کمی نگران بود
خلاصه اون ها رفتن و گفتن تماس میگیرن برای قول و قرار های بعدی
و هنوز که هنوزه خبری نشده
خیلی دلم شکست ، چون فکر میکردم دیگه قسمتم شده حاجت بگیرم
چون به قولی یه قدمی ازدواج بودم
خیلی دلم شکست وقتی شنیدم مامانم به خواهرم میگفت روم نمیشه از خونه برم بیرون همسایه ها همش میگن مبارکه کی بیایم شیرینی بخوریم و این مسائل
دلم شکست چون فقط مایع رنج مادرم هستم و همیشه فقط غصه میخوره واسم

حالا تثریبا یه ۵ روز بعد از اون شب که رفتن و مسلما فردا یا نهایتا دو روز بعد باید تماس میگرفتن و نگرفتن
اون خواستگار دوم که پسرشون سرباز بود تماس گرفت و قرار گذاشت واسه اومدن
و چون ۵ روز بود که از اون ها خبری نبود همه خوشحال شدن دوباره و گفتن حتما حکمتش این بوده این خانواده که از اول ما خیلی بیشتر رضایت داشتیم و خوشحال بودیم تشریف بیارن
اون خانواده اومدن و من در فاصله ۵ روز با دومین خواستگار صحبت کردم
کاری که تو کل عمرم انجام نداده بودم در ۵ روز ۲ بار اتفاق افتاد
خانواده اش که بسیار راضی بودن
خودش هم وقتی صحبت میکردیم خیلی راضی بنظر میومد و حتی در صحبت هاش مستقیما میگفت من و شما
و نمیگفت همسر آیندم
دقیقا من و خودش رو در نظر میگرفت برای هر مساله ای
از اونجا که اهل نماز و روزه هم بود و از نظرات دیگه هم عالی بود باز من ساده فکر کردم حتما حکمت و قسمت و ... بوده و من با این ازدواج خواهم کرد
موقع رفتنشون مامانم به قول خودش ، خودشو به پر رویی زد و به مامانش که خیلی خانوم با شخصیتی بود و سیده هستن ایشون گفت لطفا فکراتون رو کردید اگه مورد پسند شما هم بود تماس بگیرین زودتر چون دخترم خواستگار دیگه هم داره و ما چون به شما قول داده بودیم به اون ها هنوز هیچ جواب و اجازه ای برای اومدن ندادیم
اینطوری گفت تا این ها اگه خواستن بیان زودتر خبر بدن
الان ۵ روز میگذره و این ها هم خبری ازشون نشده
و پسرشون تثریبا ۱۰ روز دیگه باید دوباره بره سربازی
نمیدونم .......
همش در حال نذر و نیاز هستم
مامان بیچارم مدام دعا میخونه و نذر میکنه
تا با خدا خلوت میکنم اشکام سرازیر میشه
شاید واقعا توی این ده روز که پسرشون نرفته سربازی تماس بگیرن و به عقد هم برسه
که ازتون شدید خواهش میکنم دعا کنید این طور بشه چون مامانم خوشحال میشه و باعث خوشحالی من هست و البته خودم هم خیلی دوست دارم تا جوان هستم ازدواج کنم و زندگی و خانواده بسازم
شایدم تماس نگرین
امام حسن (ع) رو به مادرشون قسم دادم ، فکر نمیکنم اگه کریم اهل بیت رو به مادرش قسم بدی روت رو زمین بندازه
خیلی دعا و میکنم و هر لحظه امیدوارم تماس بگیرن
ولی از اون طرف خیلی افسرده و گوشه گیر شدم
از مادرم خجالت میکشم که اینقدر غصه منو میخوره

دعا میکنم قسمتم بشه
ولی اگه نشه نمیدونم چرا خدا منو ضایع کرده
خب مثل این همه سال که هر کسی میومد میرفت و دیگه پیداش نمیشد این ها هم میومدن و دیگه پیداشون نمیشد
نه اینکه در عرض ۵ روز دو تا خواستگار بیاد و حتی صحبت کنیم ولی دیگه بعدش خبری نشه

خیلی دلم شکسته

لطفا هم شدیدا برام دعا کنید تا این ازدواج به خیر و خوشی قسمتم بشه چون دیگه توان این رو ندارم که غصه خوردن و نگران شدن مامانمو برای خودم ببینم

هم اینکه دعایی نکنه ای چیزی بهم بگین که اگه نشد این ازدواج ، من دینمو از دست ندم
چون شدیدا گله دارم از خدای خودم
من بنده بدی هستم ولی خدا که خوبه
کسی که خوبه که بدی نمیکنه
اگه نشه فقط یه جمله هست که به ذهن و زبونم میاد
اونم اینکه هر کسی تو زندگی آدم رو ضایه بکنه ولی خدا نه

پ ن : خیلی دلم میخواد بدونم دقیقا واسه چی دیگه اقدام نمیکنن ،‌دقیقا واسه چی؟!!!

لطفا خیلی خیلی خیلی واسم دعا کنید که خیلی محتاجم به دعا

ممنون که پیام طولانی من رو خوندید

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد معتمد

puzahra;982728 نوشت:
سلام
تقریبا ۱۰ روز پیش تولد ۲۸ سالگیم بود
۲۸ هم تموم شد و وارد ۲۹ شدم
آخرین دختر خانواده پرجمعیت
همه خواهرام ازدواج کردن و بچه دارن ولی من نمیدونم چرا قسمتم نمیشه
لیسانس دارم و کار خاصی ندارم
ادعا خوبی ندارم بلکه یه بنده رو سیاه هستم و گناه کار
اگه بگم راحت هفت هشت ساله دارم برای ازدواج کردنم دعا میکنم و اجابت نشده باورتون نمیشه

خلاصه من خیلی دعا کردم خیلی توسل کردم
خیلی گریه کردم
روز شهادت حضرت علی اکبر رفتم حرم آقام امام رضاو زار زار گریه کردم تا نگاهی بهم بکنه
خدا قسمت من بنده رو سیاه کرد تا سال پیش رفتم کربلا اونجا هم گریه کردم و درخواستم ازدواج بود - میگن حرم اولی نگاهش بیافته به حرم هرچی بخواد رد خور نداره که براورده نشه
ولی واسه من نشد که بشه

خیلی دلم شکست ، چون فکر میکردم دیگه قسمتم شده حاجت بگیرم
چون به قولی یه قدمی ازدواج بودم

مامان بیچارم مدام دعا میخونه و نذر میکنه
تا با خدا خلوت میکنم اشکام سرازیر میشه

امام حسن (ع) رو به مادرشون قسم دادم ، فکر نمیکنم اگه کریم اهل بیت رو به مادرش قسم بدی روت رو زمین بندازه

نمیدونم چرا خدا منو ضایع کرده

هم اینکه دعایی نکنه ای چیزی بهم بگین که اگه نشد این ازدواج ، من دینمو از دست ندم
چون شدیدا گله دارم از خدای خودم
من بنده بدی هستم ولی خدا که خوبه
کسی که خوبه که بدی نمیکنه
اگه نشه فقط یه جمله هست که به ذهن و زبونم میاد
اونم اینکه هر کسی تو زندگی آدم رو ضایه بکنه ولی خدا نه

با سلام و احترام

اگر به اوصاف الهی توجه کنیم و به صفات پروردگار ایمان بیاوریم و بدانیم خداوند بخشنده و مهربان است، در می یابیم که اگر خواسته‌های انسان بر آورده نمی شود، دلیلش بخل نیست. خداوند با توجه به کمال و سعادت و مصلحت انسان خواسته‌های او را اجابت می کند. در دعای افتتاح می خوانیم: «اگر حاجتم را دیر برآوردی، از سر نادانی بر تو تندی کردم،‌در صورتی که تأخیر در اجابت حاجتم برایم بهتر بوده است، زیرا تو به امور آگاهی».

شیطان در یکی از مواردی که وسوسه می کند، تأخیر اجابت دعا است. از این راه انسان را مأیوس می کند تا به خدا بدبین شود. ائمه اطهار(ع) به این نکته توجه داشته و همگان را از افتادن به دام بدبینی و سوء ظن به خدا برحذر داشته اند. امیرمؤمنان(ع) می فرماید: «دیر اجابت نمودن خدا، ‌تو را ناامید نکند که همانا بخشش،‌ بسته به مقدار درخواست است و چه بسا در اجابت دعای تو تأخیر رخ دهد تا درخواست تو طولانی تر گردد و بخشش او کامل تر شود. چه بسا چیزی را خواسته ای و تو را نداده و بهتر از آن را در این دنیا یا آن دنیا داده و یا بهتر آن بوده که آن را از تو باز دارد. چه بسا چیزی را طلب نمودی که اگر به تو می داد،‌ تباهی دین و دنیای خود را در آن می دیدی».(1)

پس تأخیر اجابت دعا، نشان کم لطفی و کم محبتی خدا نیست، بلکه گاهی بر عکس، هرچه بیشتر تأخیر شود، دلیل بر بیشتر دوست داشتن خدا است. امام صادق(ع) می فرماید: «وقتی مؤمنی دعا می کند،‌ خداوند به ملائکه می فرماید: دعایش را مستجاب نمودم، ولی آن را نگه دارید و عطا نکنید که من دوست دارم صدای این بندة مؤمن را بشنوم. بنده‌ای هم هست که دعا می کند و خداوند می فرماید: زود حاجتش را بدهید که آوازش را دوست ندارم».(2)

اگر کسی بداند خداوند در عوض عدم اجابت دعا در دنیا، چه پاداشی برای او در آخرت در نظر گرفته است، هرگز نا امید نمی شود. امام صادق(ع) می فرماید: «روز قیامت خداوند متعال می فرماید: ای بندة من!‌ تو مرا خواندی و من اجابتت را به تأخیر انداختم. اکنون ثواب و پاداش تو چنین و چنان است. پس مؤمن آرزو می کند که کاش هیچ دعایی از او در دنیا اجابت نمی شد، برای آن ثواب و پاداش نیک که می بیند».(3)

از روایات استفاده می شود که هیچ دعایی بی اثر نیست و هر دعایی در دنیا و آخرت تأثیر مناسب خود را دارد، پس در واقع هر دعایی به اجابت می‌رسد ، اما گونه‌های اجابت مختلف است.

امام سجاد(ع) می فرماید: «دعای مؤمن یکی از سه فایده را دارد: یا برای او ذخیره می گردد یا در دنیا برآورده می‌شود یا بلایی را که می خواست به او برسد،‌ از وی می‌گرداند».(4)

علاوه بر مطالب یاد شده، همیشه به این نکته توجه داشته باشید که نماز و روزه و دعا ، مطلوبیت ذاتی دارند و فلسفه دعا تنها بر آوردن حوائج به ویژه خواسته‌های دنیوی نیست، بلکه دعا و مناجات با خدا،‌ صرف نظر از اجابت یا عدم اجابت، موضوعیت دارد و به اصطلاح طلب مهم تر از مطلوب است.(5)

ما به دعا کردن امر شده ایم و باید به این وظیفه عمل کنیم و نتیجه را به خداوند واگذار نماییم.

براى استجابت دعا باید شرایطى را آماده نمود و موانعى را برطرف ساخت. برای خواندن ادامه مطلب این موضوع را مطالعه کنید: چرا دعایم مستجاب نمی شود؟

puzahra;982728 نوشت:

تقریبا ۱۰ روز پیش تولد ۲۸ سالگیم بود
۲۸ هم تموم شد و وارد ۲۹ شدم
آخرین دختر خانواده پرجمعیت
همه خواهرام ازدواج کردن و بچه دارن ولی من نمیدونم چرا قسمتم نمیشه
لیسانس دارم و کار خاصی ندارم
ادعا خوبی ندارم بلکه یه بنده رو سیاه هستم و گناه کار

خواستگار دارم معمولا در سال هفت هشتا خواستگار میاد واسم خیلی هاشون هم اولین جلسه که در شهرستان ما معمولا رسم اینه که مادر نهایتا با خواهرای اون آقا پسری که قصد ازدواج داره میرن برای معارفه و به قول خودشون دیدن دختر ، راضی هستن ، ولی دیگه نمیان
البته بعضی ها هم بوده که من و خانوادم قبول نکردیم
مثلا یکی بود یه سال از من کوچکتر بود با اینکه خیلی اسرار میکردن ولی مامانم بدون اینکه نظر منو بپرسه گفت نه که نه
البته خودم هم کوچکتر دوست ندارم
یا یکی بود تماس هم گرفت تا برای جلسه بعد صحبت کنن ، من رفتم مامانمو صدا بزنم بیاد تلفن وقتی اومدیم فطع کرده بود Fool
یه نفر دیگه هم بود که از نظر سطح خانوادگی و فرهنگی اصلا برابر نبودیم
یعنی از این دست آقایون ببخشید ولی چشم حرام که میگن زن رو خدا زده Fool بود
خیلی اسرار داشتن ولی خب مامانم چون میترسید گفت نه که البته کار درستی هم بود چون زندگی با این آدم ها خیلیییی سخته

همانطور که خودتان هم اشاره کردید عدم استجابت دعا نباید منجر به ضعف ایمان و اعتقادات شما شود؛ چراکه مخلص قاطع روایات و کلام بزرگان این است که تاخیر در مستجاب شدن دعا معانی مختلفی دارد که زیباترین آن لذت بردن خداوند متعال از نزدیک شدن بنده اش به او و ارتقای جایگاه معنوی اوست. لذا در هر حال خدا را شکرگذار باشید و به دعای خود برای رقم خورد بهترین ها ادامه دهید.

به این نکات توجه کنید:

1- هر چند ازدواج از اهمیت قابل توجهی برخوردار است و تمام تلاش ما باید برای ساختن زندگی مشترک موفق باشد؛ منتها زندگی و سرنوشت خود را نباید به ازدواج گره بزنید و به خانواده هم باید این مسئله را منتقل کنید. البته منظور من این نیست که خود را برای یک عمر مجرد ماندن آماده کنید؛ اصلا؛ بلکه منظور من این است که با اصلاح افکار خود سعی کنید آرامش را بر خود و خانواده تان حاکم کنید. در حال حاضر همه ما وظایف متعددی داریم که باید آن را به سرانجام برسانیم. ازدواج یکی از آنهاست نه همه آن. اگر تمام فکر و ذهن ما متوجه این مسئله شود قطعا از مسیر اصلی فاصله می گیریم و نمی توانیم عبد و بنده خوبی برای خدا باشیم. سعی کنید بر خودتان مسلط باشید تا بتوانید مایه آرامش مادرتان هم باشید؛ چراکه نگرانی شما بر نگرانی او می افزاید.

2- در کنار دعا و توسل و توکل به خداوند متعال ضروری است که شرایط خود را مورد ارزیابی قرار دهید تا اگر مانعی قابل رفع وجود دارد آن را برطرف نمایید. نوع اخلاق و رفتار شما و خانواده تان با دیگران، نحوه پذیرش یا عدم پذیرش خواستگارها، ملاک ها و معیارهای ازدواج، فضای حاکم بر زندگی خانوادگی، نحوه تعامل اعضای خانواده با هم در مقابل دیگران، میزان تواضع یا تفاخر شما و خانوادتان، سطح خانوادگی، تناسب خواستگارها با شرایط خانوادگی شما و ... از جمله مواردی است که نیاز به بررسی دارد. البته معمولا خود ما خیلی متوجه وجود نقص هایمان یا علت به سرانجام نرسیدن اموری مثل ازدواج نمی شویم و شاید گمان کنیم هیچ مانعی وجود ندارد؛ منتها بررسی موضوع از زوایای دیگر و کمک گرفتن از افرادی که بیرون از خانواده شما هستند می تواند در شناسایی و رفع موانع احتمالی به شما کمک کند. افرادی که دلسوز شما هستند و صلاح شما را می خواهند حتما نقص هایتان را به شما می گویند البته به شرط اینکه شما پذیرای آن باشید و استقبال کنید. گاهی اوقات ممکن است نوع لباس پوشیدن، آراستگی ظاهری، صحبت کردن، دست دادن، احوال پرسی و ... که شکل دهنده ذهنیت اولیه هستند را گمان کنیم به درستی انجام می دهیم اما وقتی نظر دیگران را جویا می شویم متوجه ایراد خود خواهیم شد. بگردید این افراد را پیدا کنید و از نظرات آنها بهره ببرید. حتی پیشنهاد می کنم حضورا به یک مشاور خوب و با تجربه مراجعه کنید و با تشریح شرایط زندگیتان از او کمک بگیرید.

3- حیطه انتخاب خود را گسترش دهید. حضور فعال در اجتماع و مشارکت فعال در امور اجتماعی، دینی، فرهنگی، علمی و ... همگی منجر به این می شود که بیشتر در معرض انتخاب قرار گیرید. طبیعی است که تا دیگران شما را نشناسند نمی توانند به خواستگاری شما بیایند. لذا سعی کنید این حیطه را با توجه به شرایط زندگیتان افزایش دهید. از امکانات موجود مثل واسطه های ازدواج و هر چیزی که شما را به ازدواج نزدیک می کند استفاده کنید.

4- نقاط مثبت خود را تقویت کنید. هر چه شما ایمان، اعتقاد، تحصیلات، مهارت های هنری، مهارت های زندگی و این قبیل مسائل را در خود تقویت کنید، نقاط ضعف خود را بیش از پیش پوشش خواهید داد. مثلا ممکن است به عنوان مثال خواستگاران شما به خاطر بی کاری برادرتان عقب نشینی می کنند. اگر شما نقاط مثبت خود را تقویت کنید دیگر این مسئله به چشم آنها نخواهد آمد و از آن می گذرند. (البته این از باب مثال بود و در مثال مناقشه نیست)

5- طبیعی است که همه به دنبال بهترین ها هستند منتها نباید این روحیه منجر به ایجاد حرص و طمع شود. قطعا هر فردی دارای مزایا و معایبی است و تقریبا پیدا کردن فرد بی نقص ممکن نیست؛ چنانچه خود ما نیز بی نقص نیستیم. لذا اگر خواستگاری می آید بدون مقایسه آنها با هم او را مورد بررسی و ارزیابی قرار دهید و حتی الامکان از پذیرش چند خواستگار به طور همزمان بپرهیزید؛ چون ممکن است سرنوشت آن همینی شود که الان برای شما اتفاق افتاده است. در عین اینکه باید ملاک و معیارها را بررسی کرد و با چشمان باز انتخاب نمود، باید از هر گونه سخت گیری و مقایسه پرهیز کرد.

پیروز و سربلند

puzahra;982728 نوشت:
سلام
تقریبا ۱۰ روز پیش تولد ۲۸ سالگیم بود
۲۸ هم تموم شد و وارد ۲۹ شدم
آخرین دختر خانواده پرجمعیت
همه خواهرام ازدواج کردن و بچه دارن ولی من نمیدونم چرا قسمتم نمیشه
لیسانس دارم و کار خاصی ندارم
ادعا خوبی ندارم بلکه یه بنده رو سیاه هستم و گناه کار
اگه بگم راحت هفت هشت ساله دارم برای ازدواج کردنم دعا میکنم و اجابت نشده باورتون نمیشه
خواستگار دارم معمولا در سال هفت هشتا خواستگار میاد واسم خیلی هاشون هم اولین جلسه که در شهرستان ما معمولا رسم اینه که مادر نهایتا با خواهرای اون آقا پسری که قصد ازدواج داره میرن برای معارفه و به قول خودشون دیدن دختر ، راضی هستن ، ولی دیگه نمیان
البته بعضی ها هم بوده که من و خانوادم قبول نکردیم
مثلا یکی بود یه سال از من کوچکتر بود با اینکه خیلی اسرار میکردن ولی مامانم بدون اینکه نظر منو بپرسه گفت نه که نه
البته خودم هم کوچکتر دوست ندارم
یا یکی بود تماس هم گرفت تا برای جلسه بعد صحبت کنن ، من رفتم مامانمو صدا بزنم بیاد تلفن وقتی اومدیم فطع کرده بود Fool
یه نفر دیگه هم بود که از نظر سطح خانوادگی و فرهنگی اصلا برابر نبودیم
یعنی از این دست آقایون ببخشید ولی چشم حرام که میگن زن رو خدا زده Fool بود
خیلی اسرار داشتن ولی خب مامانم چون میترسید گفت نه که البته کار درستی هم بود چون زندگی با این آدم ها خیلیییی سخته

خلاصه من خیلی دعا کردم خیلی توسل کردم
خیلی گریه کردم
روز شهادت حضرت علی اکبر رفتم حرم آقام امام رضاو زار زار گریه کردم تا نگاهی بهم بکنه
خدا قسمت من بنده رو سیاه کرد تا سال پیش رفتم کربلا اونجا هم گریه کردم و درخواستم ازدواج بود - میگن حرم اولی نگاهش بیافته به حرم هرچی بخواد رد خور نداره که براورده نشه
ولی واسه من نشد که بشه

خلاصه تثریبا یه ماه پیش اتفاقاتی افتاد که من فکر کردم دیگه دارم حاجت روا میشم :
یه خانوم جوانی اومد خونمون برای خواستگاری
برای برادرش که در روستا زندگی میکنه که اصلا واسه من محل زندگیش مهم نیست و اینو بگم اصلا به مادیات و این چیزا اهمیت نمیدم
آخر صحبت هاش گفت برادر یه مشکل داره ، اونم این که قبلا معتاد بوده و الان حدود ۳ سال هست که ترک کرده
۹ سال از من بزرگ تر هست این آقا و برادر کوچکترش دو تا بچه هم داره و ایشون چون معتاد بوده ازدواج نکرده
خیلی واسه من سخت بود چون یه مرد ۳۷ ساله که تا ۳۴ سالگی معتاد بوده و تازه ۳ ساله ترک کرده ، خدا میدونه آیا میشه بهش در زندگی اعتماد کرد یا نه
چون با مرکز مشاوره ترک اعتیاد کشور صحبت کردم و گفت ریسک خیلی بزرگیه
ولی خب به هر حال قبول کردم بیاد و همو ببینیم
اون خانوم گفت تماس میگیره تا قرار تعیین کنه برای اومدنشون
حدود ۱۰ روز گذشت و خبری نشد که نشد
خیلی دلم شکست خیلی
گفت خدایا من حاضر شدم با کسی ک کلی سابقه اعتیاد داره ازدواج کنم ولی اینم نیومد
توی این ده روز یه خانوم دیگه ای که چند سال پیش پدرم با یکی از دختراشون همکار بود تماس گرفت و اجازه گرفت + آدرس خونه تا بیان خواستگاری
پسرشون تقریبا یک سال از من بزرگ تره و سربازه الان
ولی خب این ها هم نیومدن
تا این که تقریبا روز نهم این ها بود (از اومدن خواستگار اولی) که ۲ تا خانوم اومدن خونمون
یعنی میشه ۳ تا خواستگار در حدود ۱۰ روز
اینقدر پیچ در پیچ عجیب بود که همه میخندیدن که خدا واست آستین بالا زده و مطمئنیم همین روزا ازدواج میکنی
اون دو تا خانوم که میشن خواستگار سومی اومدن و گفتن برای پسر یکی از اقوامشون هست و کمی صحبت کردیم و بعد تماس گرفتن با مادر اون آقا پسر و اون هم گفت شب میتونه بیاد خونمون تا منو ببینه
پ ن : ما دختر ها چقدر بدبختیم که هزار نفر باید ما رو ببینن از آخر هم برن و نپسندن
خلاصه شب شد و مادر و خواهر اون آقا پسر و یکی از خانوم ها ک عصر اومده بودن ، اومدن خونمون و با هم کلی صحبت کردیم
این رو هم بگم الان دیگه یکم مثل قدیم نیست که بگن دختر لال بشینه ما ببینیمش
میگن بیا و صحبت کنیم و اگه سوالی میپرسن اصولا خود دختر باید جواب بده ، که من هم راحت میتونم صحبت کنم ، با ادب و احترام و تقریبا بدون خجالت همیشه میشینم صحبت میکنم
عکس پسرشون رو نشون دادن و از کارش گفتن و کلی صحبت و این هم بگم پسرشون ۵ سال از من بزرگتر بود و بخاطر اینکه ۲۰ سال پیش پدرش این ها رو رها کرده بود رفته بود این تا ازدواج آخرین خواهرش نخواسته بود که ازدواج کنه و الان که همه خواهراش ازدواج کرده بودن تصمیم به ازدواج گرفته بود
خلاصه گفتن پس ما میریم تا با پسرمون بیایم
رفتن و بعد از یک یا دو روز اون خواستگار اول تماس گرفت
خب از اونجا که علاوه بر من مادرم هم شدیدا تردید داشت به ازدواج با اون شخص با سابقه به هر حال بدی که داشت
و با توجه به اینکه تو این تاخیر اون خانواده ۲ خواستگار دیگه اومده بودن و به قول خواهرم حتما خیر در این بوده که اون ها مشگلی پیش بیاد و دیر بیان تا این دو خواستگار بیاد
مادرم بهشون گفت باید کمی دیگه فکر و مشورت کنیم و بعدا خبر میدیم خودمون

دو سه روز بعد خواستگار دوم که تلفنی هماهنگ کرده بود اومد - مادر و خواهر اون آقا پسر اومدن و صحبت کردیم و خیلی هم راضی به نظر میومدن و مامانم اینا هم خیلی خوشحال بودن چون هم میشناختنشون و هم در برخورد و ظاهر و همه چیز بسیار به هم میومدیم و به قولی در سطح یکسانی بودیم
گفتن پسرمون ده پونزده روز دیگه از سربازی میاد مرخصی - اون موقع مزاحمتون میشیم و رفتن

گذشت چند روزی و اون خواستگار اول چند دفعه دیگه هم تماس گرفت و مادرم باز هم تعمل کرد در اجازه دادن و چون مادرشوهر خواهرم هم تازه فوت کرده بود ، اون رو بهانه کرد و گفت بعد از چهلم خبر میده
تقریبا ۱۰ روز پیش یعنی از زمان شروع خواستگاری ها حدود ۲۰ روز میگذشت ، چهلم این بنده خدا بود
همون روز تلفن زنگ خورد و اون خواستگار سوم که پسرشون ۵ سال از من بزرگ تر بود تماس گرفتن و گفتن شب میخوان با آقا پسرشون بیان خونمون
این نکته رو بگم : در شهر ما رسم به شیرینی و گل آوردن در مراسمات معارفه نیست و وقتی این کار رو میکنن یعنی گل و شیرینی میارن یه قطعی شده باشه
ولی خب این خانواده با یه جعله بزرگ شیرینی که به قول مامانم نکردن زیر چادرشون بگیرن Smile اومدن خونمون و اتفاقا سه چهار تا از همسایه هامون این ها رو دیدن (اکثر همسایه هامون خیلی بد یعنی ببخشید ولی بسیار فضول هستن)
اومدن و خواستن که من و پسرشون با هم صحبت کنیم
برای اولین بار با یه آقا پسر که خواستگار بود صحبت کردم
و این نکته هم بگم اصولا صحبت هم وقتی میکنیم که تقریبا از همه جهات دیگه موافقت باشه
خلاصه در صحبت هام گفتم نماز و روزه ام برام مهمه و بهش اهمیت میدم
این بنده خدا هم گفت اهل نماز و روزه هست ولی اگه خیلی کار پیش بیاد یا ... ممکنه ادا نکنه و من از صداقتش خوشم اومد چون بسیار دیدم کسانی که حتی دوران عقد هم طوری نشون میدن که هم نماز میخونن هم روزه میگیرن ولی بعد از عروسی میفهمی نه اهل نماز هستن و نه روزه

خانواده هر دو طرف بسیار خوشحال بودن و گفتن شیرینی بیارین و پدر و مادرم هم بر اساس ظاهر خوبشون و اینکه یه نسبت خیلی خیلی دور با یکی از اقوامشون داریم قبول کردن
و این نکته هم بگم که ما وقتی شیرینی میاریم به قولی میگن این دختر و پسر شیرینی خورده هم دیگه هستن
و همه چی به خوبی و شادی بود و کمی در مورد رسم و رسوم مراسمات صحبت کردن همون شب و رفتن
اون شب تا صبح پلک نزدم
خواستگاری های ما اصولا خیلی ساده و آسون هست و نهایتا همون یکی دو جلسه هست و اصلا مثل خیلی ها طولانی نیست و خدا رو شکر در اقوام من کلا یک یا دو طلاق بیشتر نیست
ب هر حال رسم و رسوماتمون هست و خواستگاری های کوتاه اینجا صورت میگیره (من در یکی از شهر های نزدیک مشهد زندگی میکنم )

خلاصه فردا تماس گرفتن و خواستن که لیست خواسته هامون رو بنویسیم و بیان ببرن و یه شب هماهنگ کنن که به اتفاق ۴ تا بزرگ تر بیان و بعدش هم عقد ....
شبش اومدن خونمون و لیست رو گرفت و اتفاقا خواهر اون آقا پسر که لیست رو خوند به مامانش گفت دقیقا مثل لیست خودش هست که چند ماه پیش عقد کرده بود
و این نشون میده که با لیست مشکلی نداشتن
فقط مادر اون آقا پسر (پسرشون نیومده بود) گفت پسرم به دلیل اینکه پدرش خیلی آدم اهل نماز و روزه بوده ولی منو در جوانی با ۵ تا بچه کوچیک رها کرده رفته نسبت به نماز و روزه کمی کاهل هست
و توی خونه دیشب گفته که این خانوم طوری نباشه هر وقت نمازمو نخوندم یا روزه نگرفتم کلی بحث و دعوا کنه و نهایتا همش در حال بحث باشیم
با اینکه مساله برای من خیلی مهمه که همسرم اهل نماز و روزه باشه ولی از خدا خواستم شرایط ازدواج محیا بشه چون از نظرات دیگه خانواده قابل قبولی بودن ، و من با مهر و محبت کم کم در زندگی اون آقا رو متوجه کنم که دینش رو بر حسب پدرش نسنجه و کم کم کمک کنم به روزه و نماز وفادار تر بشه Smile
پدر و مادرم هم گفتن ک نه اصلا همچین چیزی نیست و ....
مامانم اومد مثلا از من تعریف کنه و گفت دخترم همیشه نماز جمعه هاش رو میره و اهل نماز سر وقت هست و همیشه حتی اگه خودش نتونه نماز بخونه سر ساعت اذان صبح میاد منو بیدار میکنه
که خب البته حفیفت داره و تقریبا هر موقع بتونم نماز جمعه شرکت میکنم اذان صبح بیدارم و نماز هامو سعی میکنم به موقع بخونم
ولی ب نظر من زیاده روی بود گفتن این موضوع چون پسر اون ها بخاطر کاهلیش در نماز روزه کمی نگران بود
خلاصه اون ها رفتن و گفتن تماس میگیرن برای قول و قرار های بعدی
و هنوز که هنوزه خبری نشده
خیلی دلم شکست ، چون فکر میکردم دیگه قسمتم شده حاجت بگیرم
چون به قولی یه قدمی ازدواج بودم
خیلی دلم شکست وقتی شنیدم مامانم به خواهرم میگفت روم نمیشه از خونه برم بیرون همسایه ها همش میگن مبارکه کی بیایم شیرینی بخوریم و این مسائل
دلم شکست چون فقط مایع رنج مادرم هستم و همیشه فقط غصه میخوره واسم

حالا تثریبا یه ۵ روز بعد از اون شب که رفتن و مسلما فردا یا نهایتا دو روز بعد باید تماس میگرفتن و نگرفتن
اون خواستگار دوم که پسرشون سرباز بود تماس گرفت و قرار گذاشت واسه اومدن
و چون ۵ روز بود که از اون ها خبری نبود همه خوشحال شدن دوباره و گفتن حتما حکمتش این بوده این خانواده که از اول ما خیلی بیشتر رضایت داشتیم و خوشحال بودیم تشریف بیارن
اون خانواده اومدن و من در فاصله ۵ روز با دومین خواستگار صحبت کردم
کاری که تو کل عمرم انجام نداده بودم در ۵ روز ۲ بار اتفاق افتاد
خانواده اش که بسیار راضی بودن
خودش هم وقتی صحبت میکردیم خیلی راضی بنظر میومد و حتی در صحبت هاش مستقیما میگفت من و شما
و نمیگفت همسر آیندم
دقیقا من و خودش رو در نظر میگرفت برای هر مساله ای
از اونجا که اهل نماز و روزه هم بود و از نظرات دیگه هم عالی بود باز من ساده فکر کردم حتما حکمت و قسمت و ... بوده و من با این ازدواج خواهم کرد
موقع رفتنشون مامانم به قول خودش ، خودشو به پر رویی زد و به مامانش که خیلی خانوم با شخصیتی بود و سیده هستن ایشون گفت لطفا فکراتون رو کردید اگه مورد پسند شما هم بود تماس بگیرین زودتر چون دخترم خواستگار دیگه هم داره و ما چون به شما قول داده بودیم به اون ها هنوز هیچ جواب و اجازه ای برای اومدن ندادیم
اینطوری گفت تا این ها اگه خواستن بیان زودتر خبر بدن
الان ۵ روز میگذره و این ها هم خبری ازشون نشده
و پسرشون تثریبا ۱۰ روز دیگه باید دوباره بره سربازی
نمیدونم .......
همش در حال نذر و نیاز هستم
مامان بیچارم مدام دعا میخونه و نذر میکنه
تا با خدا خلوت میکنم اشکام سرازیر میشه
شاید واقعا توی این ده روز که پسرشون نرفته سربازی تماس بگیرن و به عقد هم برسه
که ازتون شدید خواهش میکنم دعا کنید این طور بشه چون مامانم خوشحال میشه و باعث خوشحالی من هست و البته خودم هم خیلی دوست دارم تا جوان هستم ازدواج کنم و زندگی و خانواده بسازم
شایدم تماس نگرین
امام حسن (ع) رو به مادرشون قسم دادم ، فکر نمیکنم اگه کریم اهل بیت رو به مادرش قسم بدی روت رو زمین بندازه
خیلی دعا و میکنم و هر لحظه امیدوارم تماس بگیرن
ولی از اون طرف خیلی افسرده و گوشه گیر شدم
از مادرم خجالت میکشم که اینقدر غصه منو میخوره

دعا میکنم قسمتم بشه
ولی اگه نشه نمیدونم چرا خدا منو ضایع کرده
خب مثل این همه سال که هر کسی میومد میرفت و دیگه پیداش نمیشد این ها هم میومدن و دیگه پیداشون نمیشد
نه اینکه در عرض ۵ روز دو تا خواستگار بیاد و حتی صحبت کنیم ولی دیگه بعدش خبری نشه

خیلی دلم شکسته

لطفا هم شدیدا برام دعا کنید تا این ازدواج به خیر و خوشی قسمتم بشه چون دیگه توان این رو ندارم که غصه خوردن و نگران شدن مامانمو برای خودم ببینم

هم اینکه دعایی نکنه ای چیزی بهم بگین که اگه نشد این ازدواج ، من دینمو از دست ندم
چون شدیدا گله دارم از خدای خودم
من بنده بدی هستم ولی خدا که خوبه
کسی که خوبه که بدی نمیکنه
اگه نشه فقط یه جمله هست که به ذهن و زبونم میاد
اونم اینکه هر کسی تو زندگی آدم رو ضایه بکنه ولی خدا نه

پ ن : خیلی دلم میخواد بدونم دقیقا واسه چی دیگه اقدام نمیکنن ،‌دقیقا واسه چی؟!!!

لطفا خیلی خیلی خیلی واسم دعا کنید که خیلی محتاجم به دعا

ممنون که پیام طولانی من رو خوندید

با سلام و عرض ادب

جز راست نباید گفت

هر راست نشاید گفت

صداقت خوبه

اما هر حرفی رو هر جایی نباید زد

به نظرم مشکل شما مادرتون هست

ایشون تو تفکرات خودش فکر می کنه داره به نفع شما کار می کنه

اما در حقیقت داره تیشه به ریشه شما می زنه ....

با ایشون صحیت کنید تا کمتر مسائلی که موجب تنش می شه رو مطرح کنن

اگر خودتون نمی تونید توجیه کنید ، می تونید پیش مشاور برید تا ایشون رو توجیه کنن

در پناه حق تعالی ...

متاسفانه فرهنگ هامون عوض شده.
دیگه کم خانواده ای و میشه پیدا کرد که اخلاقیات براشون مهم باشه و عاقلانه زندگی کنن.

اگر از زاویه ی خانواده برخی آقایون که قصد ازدواج دارن نگاه کنین یه مادری هست که دوست داره عروسش فلان خصوصیات و داشته باشه و در نظر خودش برترین باشه خواهری داره که اون خصوصیات و قبول نداره و برای خودش برتر دیگه ای داره پسری که سیاست و تجربه زندگی و نداره و وابسته ی مادر و خواهر و پدری هست که سر و سامونش بدن، اینا شما رو زیر ذره بین میذارن به زعم اینکه خیلی واردن و خوب میتونن تشخیص بدن بعد میرن بحث و بررسیتون میکنن که این کار باعث میشه کمتر به نتیجه برسن یا زیاد طول بکشه چون نظرات متنوع و گوناگونه و چون موارد دیگه ایهم دیدن دچار تردید و سختی در انتخاب میشن و مسلما میگن موارد دیگه هم میشه پیدا کرد. به اینا خاله بازی های همسایه ها و اطرافیان دختر و پسر هم اضافه کنین. البته اگر خود پسر تو همون وهله اول به دلش بشینه و مرد زندگی باشه و بیاد این مشکلات به وجود نمیاد.
ازدواج سنتی همین معایب و داره.
ولی بازم نا امید نشین.

[="Tahoma"][="Black"][="3"]به نام خدا

یک عیب بزرگی که بسیاری از مذهبی ها (و حالا در این تاپیک دختران مذهبی) دارن اینه که خودشون رو به مسجد و اماکن مذهبی محدود میکنن.
دعا و توکل خوبه، اما کنارش فعالیت اجتماعی باید متنوع باشه. فقط مسجد و اماکن مذهبی که متاسفانه امروزه بیشتر مکان افراد میانسال و سالخورده است کافی نیست.دانشگاه شغل کلاس و دوره های مختلف کمک میکنن هم شما به شناخت بهتری از جامعه برسید و هم جامعه بیشتر شما رو بشناسه.

پ ن:همچنین تفاهم و گفتگو بیشتر و اصطکاک کمتری بین طیف های مختلف فکری و عقیدتی پیش میاد.[/][/][/]

خباء;983723 نوشت:
سلام

بعضی خانم ها هستند که تو امر خیر واسطه میشن و مردم شماره هاشون رو به اون ها میدن تا معرفی بشن و براشون خواستگار بیاد...

اگه میخوان بهتون شماره یه خانومی تو مشهد رو بدم تا مشخصاتتون رو بگید
بلکه انشا الله خواستگار مناسب براتون پیدا بشه..

اگه شرایطم به شما میخورد خودم میومدم خواستگاری !


سپاسگذارم
بله شنیده بودم هستند واسطه های ازدواج
ولی خب هرچه گشتم پیدا نکردم
ممنون میشم راه ارتباطیشون رو ارسال کنید

متشکرم

ناگفته هاي ناب;983720 نوشت:
به نام خدا

یک عیب بزرگی که بسیاری از مذهبی ها (و حالا در این تاپیک دختران مذهبی) دارن اینه که خودشون رو به مسجد و اماکن مذهبی محدود میکنن.
دعا و توکل خوبه، اما کنارش فعالیت اجتماعی باید متنوع باشه. فقط مسجد و اماکن مذهبی که متاسفانه امروزه بیشتر مکان افراد میانسال و سالخورده است کافی نیست.دانشگاه شغل کلاس و دوره های مختلف کمک میکنن هم شما به شناخت بهتری از جامعه برسید و هم جامعه بیشتر شما رو بشناسه.

پ ن:همچنین تفاهم و گفتگو بیشتر و اصطکاک کمتری بین طیف های مختلف فکری و عقیدتی پیش میاد.


بسیار سپاسگذارم از شما
من کاملا با حرف شما موافق هستم
ولی
خب درس و دانشگاه بنده تموم شد که البته نمیشد هم متاسفانه هم کلاسی های بنده اکثرا یا همسن و یا کوچک تر بودن و یا اینکه از این دست پسرانی که فقط دنبال یه دوست دختر هستن تا 4 سال دانشگاه تنها نباشن
شغل : من از خدامه برم سر کار حداقل تایمم پر میشه ، تایمی که داخل خونه هستم کمتره و در کل حداقلش اینه کمتر به این مسائل فکر میکنم ، ولی خب کو کار؟ البته این رو هم بگم ماشالله یکی از موارد خیلی تاثیر گذار برای اکثر شرکت ها و ... جهت اسختدام به قول خودشون خانومی با ظاهر مناسب و روابط اجتماعی بالا که وقتی میری میبینی مناسب یعنی شیش متر موهات از بالا و شیش متر از پایین بیرون انداخته باشی ، لباس های بدن نما بپوشی ، صدات هم با ناز و اشوه ، دقیقا هم این چیزا رو میخوان تا بتونی مشتری های آقا رو جذب کنی - کاری که این مسائل رو نخواد خیلی کم هست و من هنوز پیدا نکردم
دوره ها هم که خب پول میخواد - از کجا این همه پول بیارم خرج کنم که آیا توی این دوره ها یه خواستگار خوب پیدا میشه یا نه !!! Blum 3

به هر حال به وجود آوردن این شرایط خیلی سخته

شوخی : به قول یکی از دوستانم ، همه این کارها که پول میخواد و ما که بیکاریم بی پول هم هستیم ، فقط یه راه میمونه خانومای دیگه ما رو ببینن
اونم اینکه هر روز بریم خونه یکی رو تمییز کنیم ، هم ما پول میگیریم هم دیده میشیم:>

شروحیل;983371 نوشت:
با سلام و عرض ادب

جز راست نباید گفت

هر راست نشاید گفت

صداقت خوبه

اما هر حرفی رو هر جایی نباید زد

به نظرم مشکل شما مادرتون هست

ایشون تو تفکرات خودش فکر می کنه داره به نفع شما کار می کنه

اما در حقیقت داره تیشه به ریشه شما می زنه ....

با ایشون صحیت کنید تا کمتر مسائلی که موجب تنش می شه رو مطرح کنن

اگر خودتون نمی تونید توجیه کنید ، می تونید پیش مشاور برید تا ایشون رو توجیه کنن

در پناه حق تعالی ...


عرض ادب
بله کاملا حق با شماست
من کاملا موافق هستم و اتفاقا چند دفعه برای یه سری موارد با مادرم صحبت کردم
ولی خب مسائل پیش بینی نشده هم داریم دیگه
مثلا یادمه شب خواستگاری وقتی با اون آقا پسر صحبت میکردم ، هنوز صحبت هام تموم نشده بود که سرفه ام گرفت
خب هیچ کس پا نشد واسه من یه قورت آب بیاره واسه همین مجبور شدم که بگم دیگه صحبتی ندارم
بعد که مهمونا رفتن میخندیدم و به مامانم گفتم یه قورت آب واسم نیاوردید با اینکه صدای سرفه منو میگین شنیدید منم حرفام نصفه و نیمه موند
البته به مادرم گفتم حرفایی که موند خیلی مسائل مهمی نبود ولی با این حال وقتی جلسه بعد مامان اون آقا تنها اومده بود خونمون مامان جون من برگشته میگه دخترم حرفاش تموم نشده بوده Fool خب جلوه خوبی نداره دیگه - یعنی به نظر من نداشت - مامان من یهو یه چیزی میگه - خب خانوم قدیمی و در صحبت کاملا ساده هست و نمیدونه چه صحبتی باید بکنه
یا تا همین چند وقت پیش هر کسی میومد خواستگاری مامانم میگفت دختر من اگه بره مشهد کار کنه ماهی 4-5 میلیون درامدشه Fool
حرف ایشون دروغ نبود ها ولی باز هم بزرگ نمایی بود - من سال پیش یه شرکت پیدا کردم که حقوق 4 میلیونی میداد ولی بخاطر فاصله زیاد محل زندگی و اون شرکت قبول به مصاحبه نشدن ، شاید اگه مصاحبه میکردم اصلا رد میشدم ، ولی مامانم فکر کرده بود هزار تا از این شرکتا هستن همشون هم واسه من دست و پا میشکن و به همه اینو میگفت
چند دفعه از خواهرم خواستم صحبت کنه تا بدونه این مسائل رو نباید بگه - دیدم بازم میگه - خودم دلمو زدم به دریا و به مامانم کاملا توضیح دادم تحت هیچ عنوان در مورد کار صحبت نکنه و خب دیگه صحبت نکرد
ولی در کل یکدفعه ای یه چیزی پیش میاد و میگه و من نمیتونم کاری بکنم وگرنه وقتی که از نظر ایمانی به شدت منو برد بالا هم براش توضیح دادم کلا از اینکه در یه موضوع شدید بالا یا پایین بیاری خوب نیست و اصلا هرچیزی رو نباید بگی و موقعیت شناسی رو خواستم براش توضیح بدم ولی نوش دارو بعد از مرگ سهراب چه فایده ای داشت؟

حالا مساله ای که هست اینه که من با یکی از دوستانم صحبت کردم تا با این خانواده به نوعی ارتباط برقرار کنه و حالا یه جورایی بفهمه حرفشون چیه
چون متاسفانه یه اخلاق زشت که اکثر ادما دارن اینه که اگه نپسندن یا بخوان فکر کنن یهو و بدون به قول خودم خداحافظی غیبشون میزنه
پ ن : من خودم هر موقع ان شالله ازدواج کنم اگه فرزند پسری داشته باشم و یه روز بخوام براش برم خواستگاری (البته اگه موقع ازدواج اون خواستگاری رفتن هنوز رسم باشه :-/happy) حتما اگه هر جایی به شکل تقریبا رسمی رفتیم و نهایتا پسند نشد حتما حتما تماس میگیریم و اول یه عذر خواهی میکنم و حالا به هر صورت میگم که دیگه ادامه نمیدیم
الان مامان بیچاره من همش تو فکره اینا کلا رفتن یا باز برمیگردن اینا زنده ان یا مشکلی براشون پیش اومده - تکلیف آدم باید مشخص باشه در کل

خلاصه اینکه دوستم تماس گرفت
اون که سرباز بود چون مادر بسیار فهمیمی داشت باهاشون تماس گرفت و بنده خدا گفته بود ما که از اول موافق بودیم ولی خود دختر و پسر باید هم رو بپسندن Fool شوخی : پسر خوشگلشون بنده رو نپسندیده نه اینکه خودش حضرت یوسف بود دنبال زلیخا میگرده happy
خب این تماس باعث شد فکر اینکه ممکنه این بخواد بعدا ادامه از سر بنده حداقل بیاد بیرون

و اون خواستگار دیگه هم با واسطه تماس گرفت
و اون بنده خدا گفته بود تا جایی که من میدونم گفتن بذار بقیه صحبت ها بعد از ماه رمضان ولی در کل خودشون قرار شد خبر قطعی رو تا اون موقع بدن
شوخی : الان اگه خداییش این هم قسمت شد من باید روز حالشون رو بگیرم ، نه؟؟!!!! خخخ - خب اگه میخواین ادامه بدید حالا بعد از یه ماه - میتونید یک تماس بگیرین و همین رو بگین دیگه - معلومه خیلی راز نگه دار هستن Fool
نمیدونم شاید واقعا بعد از ماه مبارک تشریف بیارن و من هم از این مشکلات خلاصی پیدا کنم و درگیر مشکلات متاهل ها بشم ، شاید هم تا اون موقع فکر کنن و بخاطر همون اختلاف نظر هایی که به لطف مامان گلم بزرگ جلوه داده شدن تصمیم به نیومدن بگیرن

خلاصه اینکه باز هم ازتون التماس دعا بسیار دارم
خودم که انرژی مضاعفی گرفتم برای دعا به درگاه خدای عزیزم
شما هم برام دعا کنید

یا علی

موضوع قفل شده است