کمک به فقرا

امام علی (ع) چگونه هر شب به فقرا کمک می کردند؟

سلام
از کارشناس محترم میخوام که به این شبهه که در فضای مجازی مطرح شده پاسخ بدهند:

امام علی (ع) چطور هر شب شیر میذاشته دره خونه فقرا ؟

ظروف یکبار مصرف که نبوده تو چی میبرده هر شب هر شب باعقل جور در نمیاد!
تازه تو ظرف های فلزی هم اگر به فرض بگیریم میبرده شبی ده تا خونه ام که به صورت ناشناس شیر برده باشه سالی بیش از ۳۰۰۰ تا ظرف باید میخرید؟!!
بعدهم طبق روایت های شیعیان میگند ناشناس میبرده شبونه پس یعنی نمیرفته ظرفشم پس بگیره !!
یعنی کارخونه مسگری هم داشت
از پس این همه ظرف بر نمیومد گاوداریش پیش کش واقعا جواب قانع کننده ای براش پیدا نمیشه !!

سالیان درازی دروغها و عراجیفی بر پایه خرافات و جهل جوری به خورد مردم دادن و در افکار مردم جا انداختن که همه ما باور کردیم و هرگز به جنبه ای دیگه اش نگاه نکردیم که تفکر کنیم که چیزی که میشنویم حقیقت است یا دروغ و ریاکاری ...

با تشکر از کارشناس محترم

حج عبد الجبار و کمک به فقرا

سلام خدمت همه دوستان مومن :hamdel:

داستانی به این صورت در کتاب ها نقل شده:Narahat az:

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.

زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!
عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .
او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.

عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .
بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد…
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.

چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد!

نظر کارشناسان چیست ؟ :Gol::Gol: