جمع بندی هدف زندگی و خلقت

تب‌های اولیه

32 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

width: 700 align: center

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]

[TD="align: center"][/TD]


کارشناس بحث: استاد مسلم

[TD][/TD]

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

kaka255;996007 نوشت:
هرچه باشه باز پرسش اخر تنها يك چيزه:خب كه چي؟؟

سوال شما در حقیقت دو بخش دارد:
یکی چرایی آغاز آفرینش
یکی فرجام و مقصد و هدف نهایی انسان

برای پاسخ به این سوال باید به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:

خداوند بی نیاز مطلق است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد»؛ اى مردم شمائید که نيازمند به خداوند هستید، و تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هر گونه حمد و ستايش است.(فاطر:15)
پس طبیعتا هیچ هدفی برای خودش از بابت خلقت ندارد(ربانی گلپایگانی، علی، قواعد الکلامیه، ص158) بلکه آفرینش لازمه ذات و صفات اوست؛ مثل رودخانه که برای خودش جاریست، نه برای درختان و گیاهان، این جریان داشتن، لازمه ذات اوست تا رودخانه باشد، اما طبیعتا گیاهان و درختان در مسیر رودخانه هم از آن بهره می گیرند.

یا مثل حاتم طائی که جود و سخاوت جزء ذاتش است طبیعتا وقتی فقیری ببیند به او می بخشد، نه اینکه دنبال هدفی باشد، بلکه چون جواد و بخشنده است این صفت درونی او، او را وادار به بخشش می کند، لذا اگر حاتم طائی به کسی چیزی بخشید جای سوال ندارد که چرا بخشید؟ اما اگر فقیری از کنار او رد شد و او به آن فقیر چیزی نبخشید سوال پیش می آید که او که جواد است چرا نبخشید؟

خدایی که از هر لحاظ، چه علم، چه قدرت، چه خیرخواهی در بی نهایت است طبیعتا باید فیضش جاری شود، پس اگر خلق کرده جای سوال ندارد، اگر خلق نکرده بود جای سوال داشت.
با این اوصاف روشن میشود خداوند نه بی جهت و از روی سرگرمی، و نه از روی نفع بردن ما را خلق نکرده است، بلکه این خلق کردن لازمه ذات او با این اوصاف است.

نکته دوم:
خداوند اگرچه خارج از ذات خود هدفی برای آفرینش ندارد، اما تمام مخلوقات هدفمند آفریده شده اند و از هر کدام هدفی انتظار می رود که ابزار مناسب برای رسیدن به آن هدف در ایشان قرار داده شده است:
«رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏»؛ پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده سپس هدايت كرده است‏.(طه:50)

در این میان هدف انسان رشد و تکاملی به سوی خداوند است که نامحدود بوده و انتها ندارد، بهشت هرگز هدف انسان نیست، بهشت خانه ابدی انسان است:
«إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار»؛ اين زندگى دنيا متاعى است و خانه آخرت خانه قرار و دوام است.(غافر:39)

اما هدف انسان خود خداوند است، اینکه می بینید خداوند بیشتر به بهشت وعده داده است به خاطر ذائقه مخاطب است، نه اینکه هدف انسان بهشت باشد، بلکه رسیدن به مقام رضوان الهی هدف بوده و بالاترین نعمت بهشت به شمار می رود:
«وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم‏»؛ خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته) و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است و پيروزى بزرگ، همين است‏.(توبه:72)

علت خسته شدن انسان از دنیا و اینکه می گوییم آخرش که چی به خاطر این است که تمام نعمت های دنیوی محدود بوده و حس بی نهایت طلبی انسان را ارضاء نمی کنند و انسان با رسیدن به دنیا دیگر هدفی ورای آن ندارد و دچار خستگی و پوچی میشود، به همین خاطر انسان های متوسط کمتر از انسان های ثروتمند دچار احساس پوچی میشوند، چون در زندگی شان هدف دارند؛ انسان اگر در دنیا هدف نداشته باشد زندگی اش دچار پوچی خواهد شد، انسان هایی که اهداف مادی را هدفگذاری کرده اند با رسیدن به آنها دچار احساس پوچی و خستگی میشوند.

وگرنه انسان که هرگز طالب نیستی و نداری نیست، بلکه میل به داشتن و دارا بودن در ذات هر انسانی وجود دارد، پس اگر بعد از رسیدن به یک هستی از آن خسته می شود سرّش این است که آن هستی، مطلوب واقعی او نیست، وگرنه دليل ندارد انسان به چيزى برسد كه آن چيز يا عين خواسته نهايى اوست يا پيوندى با خواسته نهايى او دارد (يعنى جنبه كرامت اللّهى دارد) و از آن خسته شود. انسان وقتى به آن هدف واقعى مى‏ رسد، معنى ندارد از هدف خودش تنفر پيدا كند. انسان از چيزى تنفر پيدا مى‏ كند كه هدف واقعی اش نيست.(مطهری، مجموعه آثار، ج4، ص767و768)

توضیح بیشتر اینکه نفس انسان بی نهایت طلب است و هرگز امور محدود نمی توانند او را اقناع کنند چیزی می تواند مانع خستگی و یکنواختی شود که آن هم مانند میل درونی انسان بی نهایت باشد، به همین خاطر انسانهای عارف و عاشق هرگز احساس پوچی نمی کنند، امثال امام خمینی(ره) و آیت الله بهجت(ره) و ... چرا که خداوند نامحدود است. بنابراین اینکه این نعمت ها عنوان کرامت الهی دارند مانع خستگی انسان میشود.

البته ممکن است برای انسان هایی که این عشق شدید به خداوند را تجربه نکرده اند درک چنین مطلبی دشوار باشد که عشق و رضوان الهی مگر چه رنگ و بویی به زندگی انسان میدهد؟ به همین خاطر اگر کسی نتوانست چنین مسئله ای را تصور کند میتواند به وعده الهی که دروغی در آن نیست اعتماد کند که می فرماید: اهل بهشت علی رغم اینکه برای ابد در بهشت خواهند ماند، هرگز از آن خسته نشده، و هرگز تقاضای کوچ از آنجا را نمیکنند:
«خالِدينَ فيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً»؛ آنها جاودانه در آن خواهند ماند و هرگز تقاضاى نقل مكان از آن جا نمى‏كنند(کهف:108)

پس ولو آنکه ما نتوانیم بهشت را با وضعیت دنیوی خودمان مقایسه کنیم، به وعده خدایی که شناخت جامع از ما و اوضاع بهشت دارد اعتماد می کنیم؛ وعده او نشان می دهد ما در آخرت حیات انسانی حقیقی خواهیم داشت که خستگی در آن نیست.

مسلم;996162 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

سوال شما در حقیقت دو بخش دارد:
یکی چرایی آغاز آفرینش
یکی فرجام و مقصد و هدف نهایی انسان

برای پاسخ به این سوال باید به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:

خداوند بی نیاز مطلق است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد»؛ اى مردم شمائید که نيازمند به خداوند هستید، و تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هر گونه حمد و ستايش است.(فاطر:15)
پس طبیعتا هیچ هدفی برای خودش از بابت خلقت ندارد(ربانی گلپایگانی، علی، قواعد الکلامیه، ص158) بلکه آفرینش لازمه ذات و صفات اوست؛ مثل رودخانه که برای خودش جاریست، نه برای درختان و گیاهان، این جریان داشتن، لازمه ذات اوست تا رودخانه باشد، اما طبیعتا گیاهان و درختان در مسیر رودخانه هم از آن بهره می گیرند.

یا مثل حاتم طائی که جود و سخاوت جزء ذاتش است طبیعتا وقتی فقیری ببیند به او می بخشد، نه اینکه دنبال هدفی باشد، بلکه چون جواد و بخشنده است این صفت درونی او، او را وادار به بخشش می کند، لذا اگر حاتم طائی به کسی چیزی بخشید جای سوال ندارد که چرا بخشید؟ اما اگر فقیری از کنار او رد شد و او به آن فقیر چیزی نبخشید سوال پیش می آید که او که جواد است چرا نبخشید؟

خدایی که از هر لحاظ، چه علم، چه قدرت، چه خیرخواهی در بی نهایت است طبیعتا باید فیضش جاری شود، پس اگر خلق کرده جای سوال ندارد، اگر خلق نکرده بود جای سوال داشت.
با این اوصاف روشن میشود خداوند نه بی جهت و از روی سرگرمی، و نه از روی نفع بردن ما را خلق نکرده است، بلکه این خلق کردن لازمه ذات او با این اوصاف است.

نکته دوم:
خداوند اگرچه خارج از ذات خود هدفی برای آفرینش ندارد، اما تمام مخلوقات هدفمند آفریده شده اند و از هر کدام هدفی انتظار می رود که ابزار مناسب برای رسیدن به آن هدف در ایشان قرار داده شده است:
«رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏»؛ پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده سپس هدايت كرده است‏.(طه:50)

در این میان هدف انسان رشد و تکاملی به سوی خداوند است که نامحدود بوده و انتها ندارد، بهشت هرگز هدف انسان نیست، بهشت خانه ابدی انسان است:
«إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار»؛ اين زندگى دنيا متاعى است و خانه آخرت خانه قرار و دوام است.(غافر:39)

اما هدف انسان خود خداوند است، اینکه می بینید خداوند بیشتر به بهشت وعده داده است به خاطر ذائقه مخاطب است، نه اینکه هدف انسان بهشت باشد، بلکه رسیدن به مقام رضوان الهی هدف بوده و بالاترین نعمت بهشت به شمار می رود:
«وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم‏»؛ خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته) و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است و پيروزى بزرگ، همين است‏.(توبه:72)

علت خسته شدن انسان از دنیا و اینکه می گوییم آخرش که چی به خاطر این است که تمام نعمت های دنیوی محدود بوده و حس بی نهایت طلبی انسان را ارضاء نمی کنند و انسان با رسیدن به دنیا دیگر هدفی ورای آن ندارد و دچار خستگی و پوچی میشود، به همین خاطر انسان های متوسط کمتر از انسان های ثروتمند دچار احساس پوچی میشوند، چون در زندگی شان هدف دارند؛ انسان اگر در دنیا هدف نداشته باشد زندگی اش دچار پوچی خواهد شد، انسان هایی که اهداف مادی را هدفگذاری کرده اند با رسیدن به آنها دچار احساس پوچی و خستگی میشوند.

وگرنه انسان که هرگز طالب نیستی و نداری نیست، بلکه میل به داشتن و دارا بودن در ذات هر انسانی وجود دارد، پس اگر بعد از رسیدن به یک هستی از آن خسته می شود سرّش این است که آن هستی، مطلوب واقعی او نیست، وگرنه دليل ندارد انسان به چيزى برسد كه آن چيز يا عين خواسته نهايى اوست يا پيوندى با خواسته نهايى او دارد (يعنى جنبه كرامت اللّهى دارد) و از آن خسته شود. انسان وقتى به آن هدف واقعى مى‏ رسد، معنى ندارد از هدف خودش تنفر پيدا كند. انسان از چيزى تنفر پيدا مى‏ كند كه هدف واقعی اش نيست.(مطهری، مجموعه آثار، ج4، ص767و768)

توضیح بیشتر اینکه نفس انسان بی نهایت طلب است و هرگز امور محدود نمی توانند او را اقناع کنند چیزی می تواند مانع خستگی و یکنواختی شود که آن هم مانند میل درونی انسان بی نهایت باشد، به همین خاطر انسانهای عارف و عاشق هرگز احساس پوچی نمی کنند، امثال امام خمینی(ره) و آیت الله بهجت(ره) و ... چرا که خداوند نامحدود است. بنابراین اینکه این نعمت ها عنوان کرامت الهی دارند مانع خستگی انسان میشود.

البته ممکن است برای انسان هایی که این عشق شدید به خداوند را تجربه نکرده اند درک چنین مطلبی دشوار باشد که عشق و رضوان الهی مگر چه رنگ و بویی به زندگی انسان میدهد؟ به همین خاطر اگر کسی نتوانست چنین مسئله ای را تصور کند میتواند به وعده الهی که دروغی در آن نیست اعتماد کند که می فرماید: اهل بهشت علی رغم اینکه برای ابد در بهشت خواهند ماند، هرگز از آن خسته نشده، و هرگز تقاضای کوچ از آنجا را نمیکنند:
«خالِدينَ فيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً»؛ آنها جاودانه در آن خواهند ماند و هرگز تقاضاى نقل مكان از آن جا نمى‏كنند(کهف:108)

پس ولو آنکه ما نتوانیم بهشت را با وضعیت دنیوی خودمان مقایسه کنیم، به وعده خدایی که شناخت جامع از ما و اوضاع بهشت دارد اعتماد می کنیم؛ وعده او نشان می دهد ما در آخرت حیات انسانی حقیقی خواهیم داشت که خستگی در آن نیست.


سپاس از پاسختون
خيلي چيزا در متن پاسختون بود اما يك مسئله جا نيفتاده بود.
شما تمام ويژگي هاي هدف انسان رو بيان كرديد مثل بينهايت بودن هدف و الهي بودن و غير دنيوي بودن هدف.
اما خود هدف و در واقع تعريف دقيق هدف هنوز نامشخص هست.
بيان فرموديد هدف خود خداس.ولي چه چيز خدا؟؟رشد و تكامل به سوي خدا دقيقا چه معنايي داره؟؟ وانتهاي اين تكامل چيه؟؟ اگر انتها نداره كه هدف نيست.چون قابل دسترسي نيست. اينكه هدف بي نهايت و غيرماديست اينها ويژگي اون هدفه اما انگار در توضيحات شما هنوز هدف انسان گفته نشده

راستش من به دنبال تعريف دقيق خود هدف اين سوال رو مطرح كردم

kaka255;996170 نوشت:
خود هدف و در واقع تعريف دقيق هدف هنوز نامشخص هست.
بيان فرموديد هدف خود خداس.ولي چه چيز خدا؟؟رشد و تكامل به سوي خدا دقيقا چه معنايي داره؟؟ وانتهاي اين تكامل چيه؟؟ اگر انتها نداره كه هدف نيست.چون قابل دسترسي نيست. اينكه هدف بي نهايت و غيرماديست اينها ويژگي اون هدفه اما انگار در توضيحات شما هنوز هدف انسان گفته نشده

هدف خود خداوند هست و این تکامل انسان به سمت خدا بی انتهاست، یعنی کسی نیست که تا جایی به خدا نزدیک شده باشه و بگوییم دیگر بیشتر از آن نمی شود به خدا نزدیک شد، و این انتهای مسیر تکامل است!
اما اینکه اگر انتها نداره پس هدف نیست هم صحیح نیست، همان گام ابتدایی تقرب به خداوند هم هدف هست، اما این هدف دارای مراتب است، مراتب آن بی انتهاست، وگرنه تمام مومنین به مراتبی از این هدف دست یافته اند. به عبارت دیگر عمق این هدف بی انتهاست، نه اصل آن.

در هر صورت حقیقت مسئله از سنخ مسائل عملی است که انسان باید تجربه کند، تبیین تئوری آن خیلی دشوار است و کسانی که آن را تجربه نکرده باشند نمی توانند آن را درک کنند؛ شاید نزدیک ترین مفهوم به حقیقت مسئله، بحث عشق باشد، می بینید که عشق در زندگی موجب میشود نه خستگی باشد، نه ملالت و نه تکراری و پوچی! اگرچه عشق های دنیوی به علت اینکه انتها دارند کاملا شبیه به عشق به خدا نیستند اما میتوان تا حدی برای روشن شدن مسئله کمک کنند.

دنیا با آخرت خیلی متفاوت است، دنیا خودش به خاطر مظاهر و جلوه هایش انسان را از یاد خدا غافل می کند به همین خاطر برای مومن هم آخرت که عالم لقاء الله است شیرین تر از دنیاست، دنیا به خاطر قوانینش و به خاطر مظاهرش کشش آن را ندارد به همین خاطر مردم از آن خسته میشوند، اما قطعا و یقینا آخرت اینگونه نیست آخرت نعمت عشق الهی از هیچ کدام از نعمت های بهشتی جدا نیست، تمام نعمت هایش انسان را به یاد خدا می اندازد، اینکه چطور است را ما دقیقا نمی فهمیم، ما از درک حقیقت آخرت خیلی فاصله داریم.

اما می فهمیم که خالق ما تضمین کرده که هرگز از آنجا خسته نشده و درخواست انتقال به جای دیگر را نخواهید داشت، انسان ها شاید در دنیا بیشتر به دنبال نعمت های بهشتی باشند اما وقتی وارد بهشت شدند برای همه آنها رضوان الهی و لقاء الله بالاترین نعمت خواهد بود، اینجا در دنیاست که جز تعداد اندک، درکی از آن حقیقت ندارند و لذا قرآن هم با ذائقه دنیوی آنها بیشتر از نعمت های مادی بهشت سخن گفته است، اما وقتی بعد از مرگ پیراسته شده و وارد بهشت شدند حقیقت را درک خواهند کرد و جز خداوند را طلب نخواهند کرد.

در هر صورت حقیقت این عشق و رنگ و بویی که این مسئله به زندگی ما خواهد داد را من نمی فهمم، فقط به یک روایت اشاره می کنم، شاید راهگشا باشد:
رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله« :بكى شعيبٌ عليه السلام مِن حُبِّ اللّه ِ عزّ و جلّ حتّى عَمِيَ ، فردَّ اللّه ُ عزّ و جلّ علَيهِ بَصرَهُ ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فَردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ ، فلَمّا كانتِ الرّابعَةُ أوْحى اللّه ُ إلَيهِ : يا شُعيبُ ، إلى مَتى يكونُ هذا أبدا مِنكَ ؟! إنْ يَكُنْ هذا خَوفا مِن النّارِ فَقَد أجَرْتُكَ ، و إنْ يَكُنْ شَوْقا إلى الجَنّةِ فَقد أبَحْتُكَ . قالَ : إلهي و سَيّدي ، أنتَ تَعلَمُ أنّي ما بَكَيتُ خَوفا مِن نارِكَ و لا شَوْقا إلى جَنَّتِكَ ، و لكنْ عُقِدَ حُبُّكَ على قَلبي فلَستُ أصْبِرُ أو أراكَ . فأوحى اللّه ُ جلّ جلالُهُ إلَيهِ : أمّا إذا كانَ هذا هكذا فمِن أجْلِ هذا ساُخْدِمُكَ كَليمي مُوسى بنَ عِمْرانَ »(صدوق، علل الشرایع، ج1، ص57)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «شعيب عليه السلام از عشق خداوند عزّ و جلّ چندان گريست كه نابينا شد، اما خداوند بينايى او را برگرداند. او باز گريست، چندان كه باز بينايى اش را از دست داد. دو مرتبه خداوند بينايى اش را به او بازگرداند. شعيب باز هم آنقدر گريست كه چشمانش كور شد و بار ديگر خدا بينايش كرد. مرتبه چهارم، خداوند به او وحى فرمود: اى شعيب! تا كى اینگونه گریه خواهی کرد؟ اگر از بيم آتش مى گريى تو را امان دادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانيت داشتم. شعيب عرض كرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى كه گريه من نه از بيم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت، بلكه دلم بسته عشق و محبّت تو گشته است، پس، صبورى نتوانم كرد، تا آن كه تو را ببينم. خداوند، جلّ جلاله، به او وحى فرمود: حال كه اينچنين است، پس بدين سبب همسخن خودم موسى بن عمران را خدمتگزار تو خواهم كرد.

مسلم;996180 نوشت:
هدف خود خداوند هست و این تکامل انسان به سمت خدا بی انتهاست، یعنی کسی نیست که تا جایی به خدا نزدیک شده باشه و بگوییم دیگر بیشتر از آن نمی شود به خدا نزدیک شد، و این انتهای مسیر تکامل است!
اما اینکه اگر انتها نداره پس هدف نیست هم صحیح نیست، همان گام ابتدایی تقرب به خداوند هم هدف هست، اما این هدف دارای مراتب است، مراتب آن بی انتهاست، وگرنه تمام مومنین به مراتبی از این هدف دست یافته اند. به عبارت دیگر عمق این هدف بی انتهاست، نه اصل آن.

در هر صورت حقیقت مسئله از سنخ مسائل عملی است که انسان باید تجربه کند، تبیین تئوری آن خیلی دشوار است و کسانی که آن را تجربه نکرده باشند نمی توانند آن را درک کنند؛ شاید نزدیک ترین مفهوم به حقیقت مسئله، بحث عشق باشد، می بینید که عشق در زندگی موجب میشود نه خستگی باشد، نه ملالت و نه تکراری و پوچی! اگرچه عشق های دنیوی به علت اینکه انتها دارند کاملا شبیه به عشق به خدا نیستند اما میتوان تا حدی برای روشن شدن مسئله کمک کنند.

دنیا با آخرت خیلی متفاوت است، دنیا خودش به خاطر مظاهر و جلوه هایش انسان را از یاد خدا غافل می کند به همین خاطر برای مومن هم آخرت که عالم لقاء الله است شیرین تر از دنیاست، دنیا به خاطر قوانینش و به خاطر مظاهرش کشش آن را ندارد به همین خاطر مردم از آن خسته میشوند، اما قطعا و یقینا آخرت اینگونه نیست آخرت نعمت عشق الهی از هیچ کدام از نعمت های بهشتی جدا نیست، تمام نعمت هایش انسان را به یاد خدا می اندازد، اینکه چطور است را ما دقیقا نمی فهمیم، ما از درک حقیقت آخرت خیلی فاصله داریم.

اما می فهمیم که خالق ما تضمین کرده که هرگز از آنجا خسته نشده و درخواست انتقال به جای دیگر را نخواهید داشت، انسان ها شاید در دنیا بیشتر به دنبال نعمت های بهشتی باشند اما وقتی وارد بهشت شدند برای همه آنها رضوان الهی و لقاء الله بالاترین نعمت خواهد بود، اینجا در دنیاست که جز تعداد اندک، درکی از آن حقیقت ندارند و لذا قرآن هم با ذائقه دنیوی آنها بیشتر از نعمت های مادی بهشت سخن گفته است، اما وقتی بعد از مرگ پیراسته شده و وارد بهشت شدند حقیقت را درک خواهند کرد و جز خداوند را طلب نخواهند کرد.

در هر صورت حقیقت این عشق و رنگ و بویی که این مسئله به زندگی ما خواهد داد را من نمی فهمم، فقط به یک روایت اشاره می کنم، شاید راهگشا باشد:
رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله« :بكى شعيبٌ عليه السلام مِن حُبِّ اللّه ِ عزّ و جلّ حتّى عَمِيَ ، فردَّ اللّه ُ عزّ و جلّ علَيهِ بَصرَهُ ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فَردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ ، فلَمّا كانتِ الرّابعَةُ أوْحى اللّه ُ إلَيهِ : يا شُعيبُ ، إلى مَتى يكونُ هذا أبدا مِنكَ ؟! إنْ يَكُنْ هذا خَوفا مِن النّارِ فَقَد أجَرْتُكَ ، و إنْ يَكُنْ شَوْقا إلى الجَنّةِ فَقد أبَحْتُكَ . قالَ : إلهي و سَيّدي ، أنتَ تَعلَمُ أنّي ما بَكَيتُ خَوفا مِن نارِكَ و لا شَوْقا إلى جَنَّتِكَ ، و لكنْ عُقِدَ حُبُّكَ على قَلبي فلَستُ أصْبِرُ أو أراكَ . فأوحى اللّه ُ جلّ جلالُهُ إلَيهِ : أمّا إذا كانَ هذا هكذا فمِن أجْلِ هذا ساُخْدِمُكَ كَليمي مُوسى بنَ عِمْرانَ »(صدوق، علل الشرایع، ج1، ص57)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «شعيب عليه السلام از عشق خداوند عزّ و جلّ چندان گريست كه نابينا شد، اما خداوند بينايى او را برگرداند. او باز گريست، چندان كه باز بينايى اش را از دست داد. دو مرتبه خداوند بينايى اش را به او بازگرداند. شعيب باز هم آنقدر گريست كه چشمانش كور شد و بار ديگر خدا بينايش كرد. مرتبه چهارم، خداوند به او وحى فرمود: اى شعيب! تا كى اینگونه گریه خواهی کرد؟ اگر از بيم آتش مى گريى تو را امان دادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانيت داشتم. شعيب عرض كرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى كه گريه من نه از بيم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت، بلكه دلم بسته عشق و محبّت تو گشته است، پس، صبورى نتوانم كرد، تا آن كه تو را ببينم. خداوند، جلّ جلاله، به او وحى فرمود: حال كه اينچنين است، پس بدين سبب همسخن خودم موسى بن عمران را خدمتگزار تو خواهم كرد.


فرموديد مسئله از نوع عملي است و انسان بايد خودش چيزي شبيه عشق را تجربه كند. ولي اگر فردي به دنبال اين موضوع رفته ولي چيزي تجربه نكرد چي؟؟
من خيلي در خودم گشتم ولي عشق به خدا رو پيدا نكردم
من چطور ميتونم وقتي حتي خدارو نميبينم به خدا عشق داشته باشم؟؟
هرچي فكر ميكنم و هرچي تلاش ميكنم بازهم انگار پوچي مثل موريانه در همه جا حتي در عشق به خدا و حركت تكاملي به سوي خدا وجود داره
انگار چيزي كه شما توصيف كرديد راهي بي انتهاست و هدف خود اون راه هست ولي بازم اين سفر خسته كنندس.بازم معني نداره.والبته هيچ چيزي معني نداره حتي زندگي دنيوي.

ببخشيد اگه بحث بي نتيجه شده ولي راستش اينا افكاري هست كه منو آزار ميده وراهي جز پرسش در اينجا نداشتم

kaka255;996254 نوشت:
فرموديد مسئله از نوع عملي است و انسان بايد خودش چيزي شبيه عشق را تجربه كند. ولي اگر فردي به دنبال اين موضوع رفته ولي چيزي تجربه نكرد چي؟؟
من خيلي در خودم گشتم ولي عشق به خدا رو پيدا نكردم
من چطور ميتونم وقتي حتي خدارو نميبينم به خدا عشق داشته باشم؟؟
هرچي فكر ميكنم و هرچي تلاش ميكنم بازهم انگار پوچي مثل موريانه در همه جا حتي در عشق به خدا و حركت تكاملي به سوي خدا وجود داره
انگار چيزي كه شما توصيف كرديد راهي بي انتهاست و هدف خود اون راه هست ولي بازم اين سفر خسته كنندس.بازم معني نداره.والبته هيچ چيزي معني نداره حتي زندگي دنيوي.

ببخشيد اگه بحث بي نتيجه شده ولي راستش اينا افكاري هست كه منو آزار ميده وراهي جز پرسش در اينجا نداشتم

با سلام و احترام
ببینید بخشی از این پرسش به لحاظ تئوری مربوط به گروه کلام و اعتقادات میشود که ما هم اصل آن را در قالب استدلال تبیین می کنیم؛ اما کیفیت تحقق این مسئله از کلام بیرون بوده و در حیطه اخلاق است.
ما قطعا این را می دانیم که این راه، تنها راه خروج از پوچی است، و قطعا ندیدن خداوند مانعی در این بین نیست، بلکه با نگاه دقیق می فهمیم دیده شدن خداوند مانع می بود، چون از محدودیت الهی حکایت می کرد.
و همچنین هدفی که دارای مراتب باشد مانع از این نیست که هدف تلقی شود، مثل کسی که دنبال تحصیل بوده و آن را به عنوان یک هدف برای خود برگزیده است، از اینکه بعد از دبستان باید دوره متوسطه، و سپس دانشگاه را بگذراند خسته نمیشود، چون هر چیزی که یاد می گیرد رسیدن به هدفش است، وادامه یادگیری افزودن بر عمق آن.

به هر حال من نمی دانم شما پا به چه عرصه ای گذاشته اید و چگونه به سمت خدا در حال سیر هستید که طعم آن را تجربه نکرده اید؛ آیا مسیر را اشتباه میروید؟ آیا نوع زندگی و کار شما یکنواخت است و دچار روزمرگی شده اید؟ نمیدانم چه چیزی شما را به این احساس پوچی رسانده است، اما به هر حال از اینجا به بعد را باید با کارشناسان اخلاق ادامه بدهید.

سوالتان سوال مهمی است، نباید ن را نادیده بگیرید، و نباید از رسیدن به پاسخ ناامید نشوید، قطعا هر کسی در این وادی گام نهاده به شرط درستی مسیر به هدف رسیده است، پس احتمالا در این میان مشکلی وجود دارد؛ شما سوالتان را به گونه ای دیگر با عنوان اینکه چرا به عشق به خدا نمیرسم؟ چرا احساس پوچی می کنم و با تبین کامل از روند رفتاری خودتان در انجمن مطرح بفرمایید تا به کارشناسان اخلاق و عرفان ارجاع داده شود.

مسلم;996162 نوشت:
با این اوصاف روشن میشود خداوند نه بی جهت و از روی سرگرمی، و نه از روی نفع بردن ما را خلق نکرده است، بلکه این خلق کردن لازمه ذات او با این اوصاف است.

سلام علیکم
وقتی شوری لازمه ذات نمک است، میتوان گفت که هیچگاه این دو از هم جدا نبوده اند.
وقتی خلقت لازمه خداوندیست، پس هیچگاه خدا بدون مخلوق وجود نداشته، بنابراین میتوان گفت که قدمت مخلوقات ابتدایی ندارد! درسته استاد؟
یعنی زمانی وجود نداشته که خدا باشد و دیگر هیچ!
زمانی نبوده که خدا بخواهد چیزی خلق کند!
چون همانطور که برای وجود خدا ابتدایی نیست، برای وجود مخلوقات هم ابتدایی نیست!
درسته استاد؟!
مسلم;996162 نوشت:
در این میان هدف انسان رشد و تکاملی به سوی خداوند است که نامحدود بوده و انتها ندارد، بهشت هرگز هدف انسان نیست، بهشت خانه ابدی انسان است

اگر هدف انسان اینچنین است، پس در مورد افرادی که آخر عمرشان پایینتر از اول عمرشان هستند، چه میتوان گفت؟!
اگر هدف صعود است، پس قضیه افرادی که نزول کردند چه میشود؟!
اینها چگونه بعد از مرگ به هدف خواهند رسید؟
مسلم;996162 نوشت:
اما هدف انسان خود خداوند است

ما الآن چطوری به خدا نرسیده ایم؟!
یعنی الآن بین ما و خدا فاصله هست؟!
مگر خدا محدوده؟....وقتی مخلوق جزء ذات اوست، چگونه از او بیرون است؟
مسلم;996162 نوشت:
البته ممکن است برای انسان هایی که این عشق شدید به خداوند را تجربه نکرده اند درک چنین مطلبی دشوار باشد که عشق و رضوان الهی مگر چه رنگ و بویی به زندگی انسان میدهد

واقعا کسی هست که چنین عشقی را تجربه کرده باشد و زنده بوده باشد؟!
چطور ممکنه؟
اگر نسبت عشق دنیوی به عشق الهی مثل یک ارزن به کره زمین باشه، چطور ممکنه کسی دچار چنین عشقی باشه؟
خیلیها در عشق مادی فنا میشوند، همه چیز را پای عشق به معشوق، یا فرزند یا مال دنیا میدهند، آنوقت چطور ممکنه کسی دچار عشق خدا باشه ولی بتونه بین مردم زندگی کنه و خواب و خوراک و آرامش داشته باشه؟
واقعا درکش سخته...اگر نگیم نشدنیه!
الآن هرکسی دچار عشق دنیوی به چیزی باشه مثلا به یک جنس مخالف، به مال دنیا، به ورزش...عشق خیلی آتشین به این چیزها که درد هم همراهشونه، آنچنان زندگیشون یک بعدی و نامتعادل میشه که هیچ...آنوقت از این ارزن به کره که بریم چطور ممکنه آدم زنده بمونه؟!

به نظرم بعید میدونم که بشه یک دلیل قانع کننده برای دلیل وجود آدم بیان کرد...فقط میشه بگیم که محکومیم زندگی کنیم و بعدش بمیریم تا ببینیم اونطرف خط چه خبره؟!

hamidrezza;996296 نوشت:
سلام علیکم
وقتی شوری لازمه ذات نمک است، میتوان گفت که هیچگاه این دو از هم جدا نبوده اند.
وقتی خلقت لازمه خداوندیست، پس هیچگاه خدا بدون مخلوق وجود نداشته، بنابراین میتوان گفت که قدمت مخلوقات ابتدایی ندارد! درسته استاد؟
یعنی زمانی وجود نداشته که خدا باشد و دیگر هیچ!
زمانی نبوده که خدا بخواهد چیزی خلق کند!
چون همانطور که برای وجود خدا ابتدایی نیست، برای وجود مخلوقات هم ابتدایی نیست!
درسته استاد؟!

سلام
بله درسته، چون ذات خداوند که تغییر نکرده که در ابتدا خلق نکند و پس از مدتی خلق کند! بنابراین اصل خلق کردن او هم ازلی است.

hamidrezza;996296 نوشت:
اگر هدف انسان اینچنین است، پس در مورد افرادی که آخر عمرشان پایینتر از اول عمرشان هستند، چه میتوان گفت؟!
اگر هدف صعود است، پس قضیه افرادی که نزول کردند چه میشود؟!
اینها چگونه بعد از مرگ به هدف خواهند رسید؟

برخی انان ها هرگز به هدفی که خداوند برای ایشان در نظر گرفته نمی رسند، و این طبیعی است؛ چون هدفی که خداوند برای انسان درنظر گرفته فقط در گرو اختیار حاصل میشود، نه جبر؛ و وقتی خود بندگان مسیر دیگری را برگزینند نمیشود آنها را مجبور کرد!
اما اکثریت مردم در آخرت به مراتبی از این هدف دست پیدا می کنند اگرچه عمق آن متفاوت خواهد بود.

hamidrezza;996296 نوشت:
ما الآن چطوری به خدا نرسیده ایم؟!
یعنی الآن بین ما و خدا فاصله هست؟!
مگر خدا محدوده؟....وقتی مخلوق جزء ذات اوست، چگونه از او بیرون است؟

مخلوقات جزء ذات خداوند نییستند، هیچ کدام از علمای اسلام چنین حرفی نزده و نمی زنند! در عرفان هم می گویند همه چیز شئون الهی هستند، نه اینکه عین ذات او هستند! ذات خدا که مرکب نیست.
نزدیکی و دوری به خداوند هم مکانی نیست، به همین خاطر می گویند خدا به همه ما نزدیک است اما بعضی از ما از او دور هستیم.

hamidrezza;996296 نوشت:
واقعا کسی هست که چنین عشقی را تجربه کرده باشد و زنده بوده باشد؟!
چطور ممکنه؟
اگر نسبت عشق دنیوی به عشق الهی مثل یک ارزن به کره زمین باشه، چطور ممکنه کسی دچار چنین عشقی باشه؟
خیلیها در عشق مادی فنا میشوند، همه چیز را پای عشق به معشوق، یا فرزند یا مال دنیا میدهند، آنوقت چطور ممکنه کسی دچار عشق خدا باشه ولی بتونه بین مردم زندگی کنه و خواب و خوراک و آرامش داشته باشه؟
واقعا درکش سخته...اگر نگیم نشدنیه!
الآن هرکسی دچار عشق دنیوی به چیزی باشه مثلا به یک جنس مخالف، به مال دنیا، به ورزش...عشق خیلی آتشین به این چیزها که درد هم همراهشونه، آنچنان زندگیشون یک بعدی و نامتعادل میشه که هیچ...آنوقت از این ارزن به کره که بریم چطور ممکنه آدم زنده بمونه؟!

به نظرم بعید میدونم که بشه یک دلیل قانع کننده برای دلیل وجود آدم بیان کرد...فقط میشه بگیم که محکومیم زندگی کنیم و بعدش بمیریم تا ببینیم اونطرف خط چه خبره؟!

شاید کم باشند اما هستند؛ این انسان ها تمام نگاهشان به دنیا هم نگاه به ظواهر و جلوه های معشوق است
هرگز ظواهر دنیا آنها را از معشوق غافل نمی کند، همانطور که امام علی(ع) می فرمایند: من هر چیزی را که دیدم قبل و بعد آن خدا را دیدم.
این انسان ها اگر تمام دنیا از ایشان گرفته شود یا تمام دنیا به ایشان رو آورد تغییری نخواهند کرد، هدف و نگاهشان خداست، همان جمله معروف امام خمینی(ره) که برخی نفهمیده خرده می گیرند از این باب است که در هنگام ورود به ایران فرمودند: من هیچ حسی ندارم! انسانی که رنج تبعید او را پریشان نکند، بازگشت از آن هم در او تغییری ایجاد نخواهد کرد، چون فاصله میان او و معشوق در تعید و وطن تفاوتی نخواهد داشت.

یا برخی رزمنده های ما در جنگ، عشق را در رفتار و گفتار و نگرششان می شد به وضوح دید، بر روی حال معنوی برخی از ایشان در دعاهای کمیل نمیشود قیمت گذاشت!
اما قبول دارم برای امثال من فهم این عشق دشوار است، باید بکوشیم تا بتوانیم در دنیا ذره ای از آن را بچشیم.

مسلم;996301 نوشت:
بله درسته، چون ذات خداوند که تغییر نکرده که در ابتدا خلق نکند و پس از مدتی خلق کند! بنابراین اصل خلق کردن او هم ازلی است.

سلام نمیشه جناب مسلم ، اگه اینطور باشه مخلوقات هم ازلی هستن .

از نظر بنده هدف از خلقت انسان محدود به چند چیز خاص نیست ولی شاید بشه گفت از بزرگترین اهداف خلقت انسان اینه که انسان خودشو بشناسه .

kaka255;996007 نوشت:
خب كه چي؟

که به خوبا پاداش بده و بدا رو مجازات کنه .

شما وقتی یک کاری رو میکنی و باعث لذتت میشه میپرسی من چرا اینکارو میکنم ؟ خب که چی میگی بعدش ؟ همون لذت انگیزه کافی هستش .

به من بیاموز;996384 نوشت:
که به خوبا پاداش بده و بدا رو مجازات کنه .

شما وقتی یک کاری رو میکنی و باعث لذتت میشه میپرسی من چرا اینکارو میکنم ؟ خب که چی میگی بعدش ؟ همون لذت انگیزه کافی هستش .


من از بودن و فكر كردن و زندگي خسته شدم.از لذت بي معني و از بازي.انگار يكي منو به اجبار اينجا اورده و مجبور به بازي كرده.
جرات خودكشي هم ندارم(هرچند تلاش هاي ناموفقي هم كردم)
ميخوام با خدا حرف بزنم و ازش سوال كنم: واقعا خودت خسته نشدي؟؟
من دنبال معني گشتم ولي لذت بردن و عروج و تكامل برام پوچه.نه اينكه لذت نبرم ولي همش به بعدش فكر ميكنم

مسلم;996281 نوشت:
با سلام و احترام
ببینید بخشی از این پرسش به لحاظ تئوری مربوط به گروه کلام و اعتقادات میشود که ما هم اصل آن را در قالب استدلال تبیین می کنیم؛ اما کیفیت تحقق این مسئله از کلام بیرون بوده و در حیطه اخلاق است.
ما قطعا این را می دانیم که این راه، تنها راه خروج از پوچی است، و قطعا ندیدن خداوند مانعی در این بین نیست، بلکه با نگاه دقیق می فهمیم دیده شدن خداوند مانع می بود، چون از محدودیت الهی حکایت می کرد.
و همچنین هدفی که دارای مراتب باشد مانع از این نیست که هدف تلقی شود، مثل کسی که دنبال تحصیل بوده و آن را به عنوان یک هدف برای خود برگزیده است، از اینکه بعد از دبستان باید دوره متوسطه، و سپس دانشگاه را بگذراند خسته نمیشود، چون هر چیزی که یاد می گیرد رسیدن به هدفش است، وادامه یادگیری افزودن بر عمق آن.

به هر حال من نمی دانم شما پا به چه عرصه ای گذاشته اید و چگونه به سمت خدا در حال سیر هستید که طعم آن را تجربه نکرده اید؛ آیا مسیر را اشتباه میروید؟ آیا نوع زندگی و کار شما یکنواخت است و دچار روزمرگی شده اید؟ نمیدانم چه چیزی شما را به این احساس پوچی رسانده است، اما به هر حال از اینجا به بعد را باید با کارشناسان اخلاق ادامه بدهید.

سوالتان سوال مهمی است، نباید ن را نادیده بگیرید، و نباید از رسیدن به پاسخ ناامید نشوید، قطعا هر کسی در این وادی گام نهاده به شرط درستی مسیر به هدف رسیده است، پس احتمالا در این میان مشکلی وجود دارد؛ شما سوالتان را به گونه ای دیگر با عنوان اینکه چرا به عشق به خدا نمیرسم؟ چرا احساس پوچی می کنم و با تبین کامل از روند رفتاری خودتان در انجمن مطرح بفرمایید تا به کارشناسان اخلاق و عرفان ارجاع داده شود.


ممنون از پاسخگويي شما
راستش من صادقانه بگم،دين و ايمان خيلي قوي هم ندارم نه اينكه بي خدا باشم ولي خيلي وقت ها با خودم ميگم از كجا معلوم خدايي وجود داره و اصلا از كجا معلوم خدايي كه من ميپرستم همون خداي واقعي باشه؟؟
به هر حال ممنون از پاسخگويي شما(هرچند متاسفانه هنوز به جوابم نرسيدم)

سلام و احترام

به من بیاموز;996382 نوشت:
سلام نمیشه جناب مسلم ، اگه اینطور باشه مخلوقات هم ازلی هستن .

خب ازلی باشند، مشکلش چیست؟ مثلا الان طبق حکمت اسلامی جبرئیل ازلی است، این مشکلش چیست؟
فرض کنید یک آتش از ازل موجود بوده باشد، خب طبیعتا حرارات آن هم ازلی خواهد بود، اما این ازلی بودن هرگز موجب نمیشود که این حرارت بی نیاز از آن آتش شود، بلکه این حرارت همواره از ازل نیازمند و در گرو آن آتش است.

به من بیاموز;996382 نوشت:
از نظر بنده هدف از خلقت انسان محدود به چند چیز خاص نیست ولی شاید بشه گفت از بزرگترین اهداف خلقت انسان اینه که انسان خودشو بشناسه .

شناخت خود اگرچه هدف است اما هدف نهایی نیست، هدف نهایی خداست، و شناخت خود از آنجا که به هدف نهایی کمک می کند مطلوبیت دارد، چرا که: من عرف نفسه، فقد عرف ربه؛ هر کسی نفسش را شناخت، (به همان اندازه) خدای خودش را شناخته است

kaka255;996499 نوشت:
ممنون از پاسخگويي شما

خواهش می کنم، وظیفه است

kaka255;996499 نوشت:
راستش من صادقانه بگم،دين و ايمان خيلي قوي هم ندارم نه اينكه بي خدا باشم ولي خيلي وقت ها با خودم ميگم از كجا معلوم خدايي وجود داره و اصلا از كجا معلوم خدايي كه من ميپرستم همون خداي واقعي باشه؟؟
به هر حال ممنون از پاسخگويي شما(هرچند متاسفانه هنوز به جوابم نرسيدم)

ببینید جناب کاکای عزیز
این مسائل هرگز به لحاظ نظری و تئوری به انسان آرامش نمی دهند، آرامش بیشتر ثمره یک حرکت است تا ثمره یک بینش استدلالی.
آنچه که به ایمان انسان عمق داده و وجب میشود بنده طعم حقیقی ایمان را بچشد حرکت و سیر و سلوک به سمت خداوند است، و ایمان استدلالی در حقیقت نقطه آغاز حرکت و تعیین مسیر است وگرنه آن آرامش عمیقی که از طریق سیر و سلوک به دست می آید هرگز با ایمان استدلالی حاصل نمی شود.
مثلا می بینید که همه مسلمانان به بهشت و جهنم اعتقاد دارند و می توانند به آن قسم بخورند اما چند نفر از آنها حاضرند چون امام حسین(ع) و اصحابش جان بدهند برای رسیدن به آن بهشت جاویدان و نامحدود؟ در حالی که همه آنها میدانند سود می کنند!

علت فقط این است که این آرامش هرگز با استدلال و مباحث تئوری حاصل نمیشود، مثل این است که من بگویم رضازاده و بهدا سلیمی ای هستند که وزنه بالای 200 کیلو را بالای سر می برند، اینفقط شوق ایجاد می کند، اما برای رسیدن به آن باید همان راه را رفت، در این مسائل کسی با دانستن، توانا نمیشود.

مسلم;996581 نوشت:
خب ازلی باشند، مشکلش چیست؟ مثلا الان طبق حکمت اسلامی جبرئیل ازلی است، این مشکلش چیست؟

ازلی یعنی همیشگی ؟ اگر به این معنا باشد موجود ازلی باید همواره ثابت و بدون تغییر باشد ، جبرئیل به زمین نازل میشد و تغییر شکل میداد چطور میتواند ازلی باشد ؟

ازلی به معنای بی ابتدایی ؟ خب اگر این جهان ابتدا ندارد پس همیشگی است ، زیرا موجود بدون ابتدا همان موجود اول است و لاغیر ، موجود اول دو حالت دارد .

یا به همان شکل باقی میماند یا تبدیل میشود .

اگر تبدیل شود یعنی تغییر کرده پس به این موجودی که الان هست نمیتوان گفت ازلی

اگر تغییر نکرده پس همیشگی است و حضرت جبرئیل چگونه میتواند مصداق آن باشد با اینکه نازل میشود و مکان دارد و حرکت میکند ؟

kaka255;996498 نوشت:
من دنبال معني گشتم ولي لذت بردن و عروج و تكامل برام پوچه.نه اينكه لذت نبرم ولي همش به بعدش فكر ميكنم

خب در این مورد میتوانید مشاوره کنید ، از آنجا که برای بیشتر مردم لذت بردن خودش هدف است پس خداوند میتواند شما را هم مانند آنها در قیامت حاضر کند تا از بهشت لذت ببرید و برایتان هم بی معنی نباشد .

kaka255;996498 نوشت:

من دنبال معني گشتم ولي لذت بردن و عروج و تكامل برام پوچه.نه اينكه لذت نبرم ولي همش به بعدش فكر ميكنم

سلام و عرض ادب

به نظرم مشکل شما این هست که برای زندگی خودتون هدفی ندارید (دنیوی و اخروی)

برای زندگی خودتون هدف تعیین کنید و برنامه ریزی کنید

به طور مثال هدفتون رو کسب فضایل اخلاقی و ترک رذایل اخلاقی تعیین کنید

یا فراگیری علوم نافع و...

در پناه حق تعالی

به من بیاموز;996599 نوشت:
خب در این مورد میتوانید مشاوره کنید ، از آنجا که برای بیشتر مردم لذت بردن خودش هدف است پس خداوند میتواند شما را هم مانند آنها در قیامت حاضر کند تا از بهشت لذت ببرید و برایتان هم بی معنی نباشد .

راستش منظورم از هدف فراتر از لذت و خوشي و ايناس
من دنبال يه چيز معني دارتر ميگردم
لذت بردن ميشه از بازي و سرگرمي هم حاصل بشه.حتي ميشه كار حرام و گناه انجام داد(اگر فقط لذت بردن باشه)

شروحیل;996607 نوشت:
سلام و عرض ادب

به نظرم مشکل شما این هست که برای زندگی خودتون هدفی ندارید (دنیوی و اخروی)

برای زندگی خودتون هدف تعیین کنید و برنامه ریزی کنید

به طور مثال هدفتون رو کسب فضایل اخلاقی و ترک رذایل اخلاقی تعیین کنید

یا فراگیری علوم نافع و...

در پناه حق تعالی


سلام
من الان چند ساله دانشجو هستم و درس و رشتم رو دوس دارم ولي حتي اينم انگار نميتونه يه جاي خالي بزرگتر رو برام پر كنه انگار يه چيزي بايد باشه كه نيست

kaka255;996622 نوشت:

لذت بردن ميشه از بازي و سرگرمي هم حاصل بشه.حتي ميشه كار حرام و گناه انجام داد(اگر فقط لذت بردن باشه)

سلام و عرض ادب

لذت بردن داریم ، تا لذت بردن!

لذت یک ثانیه عبادت خالصانه ، قابل قیاس با یک عمر لذت دنیوی نیست !

kaka255;996626 نوشت:
سلام
من الان چند ساله دانشجو هستم و درس و رشتم رو دوس دارم ولي حتي اينم انگار نميتونه يه جاي خالي بزرگتر رو برام پر كنه انگار يه چيزي بايد باشه كه نيست

سلام و عرض ادب

برادر گرامی

هدف یعنی چیزی که قرار هست بهش برسید !

نه چیزی که بهش رسیدید !

یه چیزی که هر چقدر جلوتر برید

بهش مشتاق تر بشید

هدفی انتخاب کنید که انتهایی نداره!

مثل رسیدن به خدا !

مسلم;996581 نوشت:
خب ازلی باشند، مشکلش چیست؟ مثلا الان طبق حکمت اسلامی جبرئیل ازلی است، این مشکلش چیست؟
فرض کنید یک آتش از ازل موجود بوده باشد، خب طبیعتا حرارات آن هم ازلی خواهد بود، اما این ازلی بودن هرگز موجب نمیشود که این حرارت بی نیاز از آن آتش شود، بلکه این حرارت همواره از ازل نیازمند و در گرو آن آتش است.

با عرض سلام

من فکر میکنم یک مشکل مشترک در بین بسیاری از ما وجود داره که نمیتونیم درک درستی از ازل و ابد داشته باشیم. ما انسانها محصور در چهار چوب زمان و مکان هستیم. بنا بر این واقعا نمیتوانیم به درستی بی نهایت، ازل و ابد را درک کنیم. ازل و ابد را برای زمان بکار می بریم ولی من فکر میکنم ازل و ابد اساسا از جنس زمان نیستند چون اگر از جنس زمان باشند طی شدن، گذشت و تقدم و تاخر بر آنها وارد میشود. بینهایت مکانی هم همینطور است و نمیتواند از جنس مکان باشد. البته این تصور گنگ و مبهمی است که من دارم. اگر دوستان بتوانند در این مورد راهنمایی بکنند ممنون می شوم.
با سپاس

مسلم;996584 نوشت:
خواهش می کنم، وظیفه است

ببینید جناب کاکای عزیز
این مسائل هرگز به لحاظ نظری و تئوری به انسان آرامش نمی دهند، آرامش بیشتر ثمره یک حرکت است تا ثمره یک بینش استدلالی.
آنچه که به ایمان انسان عمق داده و وجب میشود بنده طعم حقیقی ایمان را بچشد حرکت و سیر و سلوک به سمت خداوند است، و ایمان استدلالی در حقیقت نقطه آغاز حرکت و تعیین مسیر است وگرنه آن آرامش عمیقی که از طریق سیر و سلوک به دست می آید هرگز با ایمان استدلالی حاصل نمی شود.
مثلا می بینید که همه مسلمانان به بهشت و جهنم اعتقاد دارند و می توانند به آن قسم بخورند اما چند نفر از آنها حاضرند چون امام حسین(ع) و اصحابش جان بدهند برای رسیدن به آن بهشت جاویدان و نامحدود؟ در حالی که همه آنها میدانند سود می کنند!

علت فقط این است که این آرامش هرگز با استدلال و مباحث تئوری حاصل نمیشود، مثل این است که من بگویم رضازاده و بهدا سلیمی ای هستند که وزنه بالای 200 کیلو را بالای سر می برند، اینفقط شوق ایجاد می کند، اما برای رسیدن به آن باید همان راه را رفت، در این مسائل کسی با دانستن، توانا نمیشود.


نه اينكه من همش يه جا بشينم و فكر كنم و كاري انجام ندم من حتي مدتي نماز خوندم و از خدا خواستم به زندگيم معني بيشتري بده ولي نميشد و نميدونستم تهش چي ميشه

افراد مذهبي رو هم كه نگاه ميكنم از مذهب بيشتر دور ميشم انگار اين ادما شبيه كارمندان چاپلوسي كه براي مديرشون چاپلوسي ميكنن تا خودشون جايگاه بهتري داشته باشن هستن
انگار اين ادما حرص بهشت باعث ميشه خدارو بپرستن و همش از خدا چيزهاي دنيوي بخوان اين خودخواهي اين افرادو نشون ميده اگر خدا وعده بهشت نميداد و به دعاي خودخواهانه اونها در اين دنيا جواب نميداد اين افراد خدارو نميپرستيدن

شروحیل;996629 نوشت:
سلام و عرض ادب

برادر گرامی

هدف یعنی چیزی که قرار هست بهش برسید !

نه چیزی که بهش رسیدید !

یه چیزی که هر چقدر جلوتر برید

بهش مشتاق تر بشید

هدفی انتخاب کنید که انتهایی نداره!

مثل رسیدن به خدا !


قبلا عرض كردم اين راه بي انتهاي رسيدن به خدا كه شما توصيف ميكنيد باز هم يه حس پوچي داره باز هم روي كاغذ جواب ميده و انگار پوچ و بي معني بودن ذات جهان هستي هست و نميشه كاريش كرد

منظورم از لذت بردن شبيه بازي هست اينه كه چيز با معني نيست حتي اگر ابدي باشه

kaka255;996632 نوشت:
اگر خدا وعده بهشت نميداد و به دعاي خودخواهانه اونها در اين دنيا جواب نميداد اين افراد خدارو نميپرستيدن


سلام و عرض ادب

شما مثل ان ها نباشید

شما مانند علی(ع) آزاده باشید و خدا را برای خودش بپرستید ، نه برای بهشت و جهنم!

امام علی علیه السلام می فرماید:

گروهی خدا را برای چشم داشت، می پرستند و این پرستش بازرگانان است.

گروهی او را از روی ترس عبادت می کنند و این عبادت بردگان است،

و گروهی او را سپاسمندانه می پرستند و این پرستش آزادگان است»



وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْک عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْک عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکراً فَتِلْک عِبَادَةُ الْأَحْرَار؛ (نهج البلاغة، ص 510، حکمت 237)

شروحیل;996634 نوشت:

سلام و عرض ادب

شما مثل ان ها نباشید

شما مانند علی(ع) آزاده باشید و خدا را برای خودش بپرستید ، نه برای بهشت و جهنم!

امام علی علیه السلام می فرماید:

گروهی خدا را برای چشم داشت، می پرستند و این پرستش بازرگانان است.

گروهی او را از روی ترس عبادت می کنند و این عبادت بردگان است،

و گروهی او را سپاسمندانه می پرستند و این پرستش آزادگان است»



وَ قَالَ علیه السلام إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْک عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْک عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکراً فَتِلْک عِبَادَةُ الْأَحْرَار؛ (نهج البلاغة، ص 510، حکمت 237)

ميدونيد مشكلم دقيقا همينجاست كه من گروه سوم رو درك نميكنم و هركاري ميكنم نميتونم مثل اونها باشم

و حتي اگر بي خدا بشم از گروه اول و دوم بهتره

kaka255;996633 نوشت:
قبلا عرض كردم اين راه بي انتهاي رسيدن به خدا كه شما توصيف ميكنيد باز هم يه حس پوچي داره باز هم روي كاغذ جواب ميده و انگار پوچ و بي معني بودن ذات جهان هستي هست و نميشه كاريش كرد

منظورم از لذت بردن شبيه بازي هست اينه كه چيز با معني نيست حتي اگر ابدي باشه

سلام و عرض ادب

برادر گرامی

وقتی در این راه قدم بگزارید

دیگه احساس پوچی نخواهید کرد

این راه به زندگی شما معنا می ده

شما رو از عالم ماده و لذت های مادی

به عالم معنا و اذت های معنوی می بره

که قابل قیاس با مادیات و این لذت های زودگذر و پوچ نیست!

این ها رو نمی شه با زبان مادی توضیح داد

باید روحتون لمسش کنه تا درکش کنید

این احساس خلاء در زندگی شما از درک نکردن معنویات حاصل می شه

در پناه حق تعالی

kaka255;996635 نوشت:
ميدونيد مشكلم دقيقا همينجاست كه من گروه سوم رو درك نميكنم و هركاري ميكنم نميتونم مثل اونها باشم

و حتي اگر بي خدا بشم از گروه اول و دوم بهتره

راه رسیدن به گروه سوم

گذر از گروه اول و دوم هست!

باید برده خدا بشید

و از نعمت های خدا بهره مند بشید و شکر گذاری کنید

تا خداوند از اسارت مادیات آزادتون کنه و آزاده بشید !

تا وقتی سختی بردگی رو نچشید ، لذتهای معنوی رو درک نخواهید کرد!

به من بیاموز;996597 نوشت:
ازلی یعنی همیشگی ؟ اگر به این معنا باشد موجود ازلی باید همواره ثابت و بدون تغییر باشد ، جبرئیل به زمین نازل میشد و تغییر شکل میداد چطور میتواند ازلی باشد ؟

ازلی به معنای بی ابتدایی ؟ خب اگر این جهان ابتدا ندارد پس همیشگی است ، زیرا موجود بدون ابتدا همان موجود اول است و لاغیر ، موجود اول دو حالت دارد .

یا به همان شکل باقی میماند یا تبدیل میشود .

اگر تبدیل شود یعنی تغییر کرده پس به این موجودی که الان هست نمیتوان گفت ازلی

نه جبرئیل تغییر شکل داده و نه عدم تغییر با ازلیت تلازمی دارد؛ اما با توجه به اینکه موضوع تاپیک چیز دیگری است مایل به ادامه بحث نیستم.
ممنونم

مسلم;996644 نوشت:
نه جبرئیل تغییر شکل داده و نه عدم تغییر با ازلیت تلازمی دارد؛ اما با توجه به اینکه موضوع تاپیک چیز دیگری است مایل به ادامه بحث نیستم.
ممنونم

بنده نگفتم ازلیت با عدم تغییر تلازم دارد دقت کنید :

گفتم موجود ازلی به آن معنا که پرسشگر فرمودند : ازلی به معنای بی ابتدایی ؟ خب اگر این جهان ابتدا ندارد پس همیشگی است ، زیرا موجود بدون ابتدا همان موجود اول است و لاغیر ، موجود اول دو حالت دارد .

موجود ازلی دو حالت دارد :

یا به همان شکل باقی میماند یا تبدیل میشود ( تغییر شکل دادن موجود ازلی خودش غیر ممکن نیست ، بلکه این جهان موجود ما چون تغییر کرده نمیتوان گفت فعلا ازلی است )

موجود ازلی یا تغییر شکل میدهد که در این صورت ازلی بوده و تبدیل به حادث شده .

یا تغییر شکل نمی دهد پس همیشگی است ولی جهان ما همیشگی نیست پس ازلی هم بوده باشد قبلا بوده .

در مورد حضرت جبرئیل هم باید بگم ، پس چطور نازل میشدند و به شکل فرشته با پیامبر ارتباط داشتند و بنا بر حدیثی در هنگام قیام قائم به شکل کبوتر با او بیعت میکنند ؟

پرسش:
هدف خدا از خلقت انسان چيست؟ آيا در جهت يك بازي يا سرگرمي خودش بوده يا نه به ما نياز داشته، يا دليل ديگري دارد؟ و اصلا هدف خود ما چيست؟ اگر بهشت است خب آخرش که چي بشود؟ ما كلي غربي ها را نقد ميكنيم كه تنها به فكر لذت دنيا هستند در حالی که بهشت ما نسخه اي بزرگ از غرب است كه تمام لذات دنيوي را دارد به علاوه یک سری نعمت های دیگر. اگر هم هدف انسان، لقاءالله است این هم به نظر بازی با الفاظ بوده و درک درستی از آن نداریم؛ علاوه بر اینکه باز هم این سوال پیش می آید که آخرش که چی؟


پاسخ:

سوال شما در حقیقت دو بخش دارد:
یکی چرایی آغاز آفرینش
یکی فرجام و مقصد و هدف نهایی انسان

برای پاسخ به این سوال باید به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:
خداوند بی نیاز مطلق است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد»؛ اى مردم شمائید که نيازمند به خداوند هستید، و تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هر گونه حمد و ستايش است.(1)
پس طبیعتا هیچ هدفی برای خودش از بابت خلقت ندارد(2) بلکه آفرینش لازمه ذات و صفات اوست؛ مثل رودخانه که برای خودش جاریست، نه برای درختان و گیاهان، این جریان داشتن، لازمه ذات اوست تا رودخانه باشد، اما طبیعتا گیاهان و درختان در مسیر رودخانه هم از آن بهره می گیرند.

یا مثل حاتم طائی که جود و سخاوت جزء ذاتش است طبیعتا وقتی فقیری ببیند به او می بخشد، نه اینکه دنبال هدفی باشد، بلکه چون جواد و بخشنده است این صفت درونی او، او را وادار به بخشش می کند، لذا اگر حاتم طائی به کسی چیزی بخشید جای سوال ندارد که چرا بخشید؟ اما اگر فقیری از کنار او رد شد و او به آن فقیر چیزی نبخشید سوال پیش می آید که او که جواد است چرا نبخشید؟

خدایی که از هر لحاظ، چه علم، چه قدرت، چه خیرخواهی در بی نهایت است طبیعتا باید فیضش جاری شود، پس اگر خلق کرده جای سوال ندارد، اگر خلق نکرده بود جای سوال داشت.
با این اوصاف روشن میشود خداوند نه بی جهت و از روی سرگرمی، و نه از روی نفع بردن ما را خلق نکرده است، بلکه این خلق کردن لازمه ذات او با این اوصاف است.

نکته دوم:
خداوند اگرچه خارج از ذات خود هدفی برای آفرینش ندارد، اما تمام مخلوقات هدفمند آفریده شده اند و از هر کدام هدفی انتظار می رود که ابزار مناسب برای رسیدن به آن هدف در ایشان قرار داده شده است:
«رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏»؛ پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده سپس هدايت كرده است‏.(3)

در این میان هدف انسان رشد و تکاملی به سوی خداوند است که نامحدود بوده و انتها ندارد، بهشت هرگز هدف انسان نیست، بهشت خانه ابدی انسان است:
«إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار»؛ اين زندگى دنيا متاعى است و خانه آخرت خانه قرار و دوام است.(4)

اما هدف انسان خود خداوند است، اینکه می بینید خداوند بیشتر به بهشت وعده داده است به خاطر ذائقه مخاطب است، نه اینکه هدف انسان بهشت باشد، بلکه رسیدن به مقام رضوان الهی هدف بوده و بالاترین نعمت بهشت به شمار می رود:
«وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً في‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم‏»؛ خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته) و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است و پيروزى بزرگ، همين است‏.(5)

علت خسته شدن انسان از دنیا و اینکه می گوییم آخرش که چی به خاطر این است که تمام نعمت های دنیوی محدود بوده و حس بی نهایت طلبی انسان را ارضاء نمی کنند و انسان با رسیدن به دنیا دیگر هدفی ورای آن ندارد و دچار خستگی و پوچی میشود، به همین خاطر انسان های متوسط کمتر از انسان های ثروتمند دچار احساس پوچی میشوند، چون در زندگی شان هدف دارند؛ انسان اگر در دنیا هدف نداشته باشد زندگی اش دچار پوچی خواهد شد، انسان هایی که اهداف مادی را هدفگذاری کرده اند با رسیدن به آنها دچار احساس پوچی و خستگی میشوند.

وگرنه انسان که هرگز طالب نیستی و نداری نیست، بلکه میل به داشتن و دارا بودن در ذات هر انسانی وجود دارد، پس اگر بعد از رسیدن به یک هستی از آن خسته می شود سرّش این است که آن هستی، مطلوب واقعی او نیست، وگرنه دليل ندارد انسان به چيزى برسد كه آن چيز يا عين خواسته نهايى اوست يا پيوندى با خواسته نهايى او دارد (يعنى جنبه كرامت اللّهى دارد) و از آن خسته شود. انسان وقتى به آن هدف واقعى مى‏ رسد، معنى ندارد از هدف خودش تنفر پيدا كند. انسان از چيزى تنفر پيدا مى‏ كند كه هدف واقعی اش نيست.(6)

توضیح بیشتر اینکه نفس انسان بی نهایت طلب است و هرگز امور محدود نمی توانند او را اقناع کنند چیزی می تواند مانع خستگی و یکنواختی شود که آن هم مانند میل درونی انسان بی نهایت باشد، به همین خاطر انسانهای عارف و عاشق هرگز احساس پوچی نمی کنند، امثال امام خمینی(ره) و آیت الله بهجت(ره) و ... چرا که خداوند نامحدود است. بنابراین اینکه این نعمت ها عنوان کرامت الهی دارند مانع خستگی انسان میشود.

البته حقیقت مسئله از سنخ مسائلی است که انسان باید تجربه کند، تبیین تئوری آن خیلی دشوار است و کسانی که آن را تجربه نکرده باشند نمی توانند آن را درک کنند؛ شاید نزدیک ترین مفهوم به حقیقت مسئله، بحث عشق باشد، می بینید که عشق در زندگی موجب میشود نه خستگی باشد، نه ملالت و نه تکراری و پوچی! اگرچه عشق های دنیوی به علت اینکه انتها دارند کاملا شبیه به عشق به خدا نیستند اما میتوان تا حدی برای روشن شدن مسئله کمک کنند.

دنیا با آخرت خیلی متفاوت است، دنیا خودش به خاطر مظاهر و جلوه هایش انسان را از یاد خدا غافل می کند به همین خاطر برای مومن هم آخرت که عالم لقاء الله است شیرین تر از دنیاست، دنیا به خاطر قوانینش و به خاطر مظاهرش کشش آن را ندارد به همین خاطر مردم از آن خسته میشوند، اما قطعا و یقینا آخرت اینگونه نیست آخرت نعمت عشق الهی از هیچ کدام از نعمت های بهشتی جدا نیست، تمام نعمت هایش انسان را به یاد خدا می اندازد، اینکه چطور است را ما دقیقا نمی فهمیم، ما از درک حقیقت آخرت خیلی فاصله داریم.

اما می فهمیم که خالق ما تضمین کرده که هرگز از آنجا خسته نشده و درخواست انتقال به جای دیگر را نخواهید داشت، انسان ها شاید در دنیا بیشتر به دنبال نعمت های بهشتی باشند اما وقتی وارد بهشت شدند برای همه آنها رضوان الهی و لقاء الله بالاترین نعمت خواهد بود، اینجا در دنیاست که جز تعداد اندک، درکی از آن حقیقت ندارند و لذا قرآن هم با ذائقه دنیوی آنها بیشتر از نعمت های مادی بهشت سخن گفته است، اما وقتی بعد از مرگ پیراسته شده و وارد بهشت شدند حقیقت را درک خواهند کرد و جز خداوند را طلب نخواهند کرد.

در هر صورت حقیقت این عشق و رنگ و بویی که این مسئله به زندگی ما خواهد داد برای کسیانی که طعم آن را نچشیده اند سخت است، من فقط به یک روایت از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در مورد حضرت شعیب(علیه السلام) اشاره می کنم، شاید راهگشا باشد:
«بكى شعيبٌ عليه السلام مِن حُبِّ اللّه ِ عزّ و جلّ حتّى عَمِيَ ، فردَّ اللّه ُ عزّ و جلّ علَيهِ بَصرَهُ ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ، ثُمَّ بكى حتّى عَمِيَ فَردَّ اللّه ُ علَيهِ بَصرَهُ ، فلَمّا كانتِ الرّابعَةُ أوْحى اللّه ُ إلَيهِ : يا شُعيبُ ، إلى مَتى يكونُ هذا أبدا مِنكَ ؟! إنْ يَكُنْ هذا خَوفا مِن النّارِ فَقَد أجَرْتُكَ ، و إنْ يَكُنْ شَوْقا إلى الجَنّةِ فَقد أبَحْتُكَ . قالَ : إلهي و سَيّدي ، أنتَ تَعلَمُ أنّي ما بَكَيتُ خَوفا مِن نارِكَ و لا شَوْقا إلى جَنَّتِكَ ، و لكنْ عُقِدَ حُبُّكَ على قَلبي فلَستُ أصْبِرُ أو أراكَ . فأوحى اللّه ُ جلّ جلالُهُ إلَيهِ : أمّا إذا كانَ هذا هكذا فمِن أجْلِ هذا ساُخْدِمُكَ كَليمي مُوسى بنَ عِمْرانَ»(7)

ترجمه: «شعيب عليه السلام از عشق خداوند عزّ و جلّ چندان گريست كه نابينا شد، اما خداوند بينايى او را برگرداند. او باز گريست، چندان كه باز بينايى اش را از دست داد. دو مرتبه خداوند بينايى اش را به او بازگرداند. شعيب باز هم آنقدر گريست كه چشمانش كور شد و بار ديگر خدا بينايش كرد. مرتبه چهارم، خداوند به او وحى فرمود: اى شعيب! تا كى اینگونه گریه خواهی کرد؟ اگر از بيم آتش مى گريى تو را امان دادم و اگر به شوق بهشت است آن را ارزانيت داشتم. شعيب عرض كرد: معبودا! و سرورا! تو مى دانى كه گريه من نه از بيم دوزخ توست و نه به شوق بهشتت، بلكه دلم بسته عشق و محبّت تو گشته است، پس، صبورى نتوانم كرد، تا آن كه تو را ببينم. خداوند، جلّ جلاله، به او وحى فرمود: حال كه اينچنين است، پس بدين سبب هم سخن خودم موسى بن عمران را خدمتگزار تو خواهم كرد.

بنابراین اگر کسی نتوانست چنین مسئله ای را تصور کند میتواند به وعده الهی که دروغی در آن نیست تکیه کند که می فرماید: اهل بهشت علی رغم اینکه برای ابد در بهشت خواهند ماند، هرگز از آن خسته نشده، و هرگز تقاضای کوچ از آنجا را نمیکنند:
«خالِدينَ فيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً»؛ آنها جاودانه در آن خواهند ماند و هرگز تقاضاى نقل مكان از آن جا نمى‏ كنند(8)

پس ولو آنکه ما نتوانیم بهشت را با وضعیت دنیوی خودمان مقایسه کنیم، به وعده خدایی که شناخت جامع از ما و اوضاع بهشت دارد اعتماد می کنیم؛ وعده او نشان می دهد ما در آخرت حیات انسانی حقیقی خواهیم داشت که خستگی در آن نیست.

پی نوشت ها:
1. فاطر:15/35.
2. ربانی گلپایگانی، علی، قواعد الکلامیه، مؤسسة الإمام الصادق ع‏، قم، چاپ اول، 1418ق، ص158.
3. طه:50/20.
4. غافر:39/40.
5. توبه:72/9.
6. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران، ج4، ص767و768
7. صدوق، علل الشرایع، كتاب فروشى داورى‏، قم، چاپ اول، 1385ش، ج1، ص57.
8. کهف:108/18.

موضوع قفل شده است