جمع بندی فعل اخلاقی از نظر دین؟

تب‌های اولیه

46 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

dinshenasii;406732 نوشت:
پست های تاپیک رو بخونید و اگه شما جواب کاملی دارید بنویسید اگه نه بیخیال جواب شدیم

بی خیال برادر

با سلام.

به نظر بنده تفکیک اخلاق و فقه نوعی بدعت و انحراف در دین اسلام است چرا که پیامبر در تبیین فلسفه بعثت خود فرمود «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». لذا این دو نباید دو مقوله جدا تصور شوند. هرچه بوده برای رشد انسان بوده و رشد هم جنبه درونی دارد و هم جنبه بیرونی و تفکیک این دو پیامدهای مخربی دارد.

از این روی اگر عملی قبیح یا حالت نفسانی مذمومی از منظر نصوص شریعت، حرام الهی محسوب نشود از آن جهت که مقدمه ارتکاب حرام و مخل رشد و تعالی انسان است اشکال داشته و می توان آن را حرام یا مکروه دانست. پس اگر فقیهی بگوید قضاوت در مورد حسن و قبح عملی به من مربوط نمی شود یعنی دین را نمی شناسد.

موفق باشید.

مؤمن;406987 نوشت:
به نظر بنده تفکیک اخلاق و فقه نوعی بدعت و انحراف در دین اسلام است چرا که پیامبر در تبیین فلسفه بعثت خود فرمود «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». لذا این دو نباید دو مقوله جدا تصور شوند. هرچه بوده برای رشد انسان بوده و رشد هم جنبه درونی دارد و هم جنبه بیرونی و تفکیک این دو پیامدهای مخربی دارد.

از این روی اگر عملی قبیح یا حالت نفسانی مذمومی از منظر نصوص شریعت، حرام الهی محسوب نشود از آن جهت که مقدمه ارتکاب حرام و مخل رشد و تعالی انسان است اشکال داشته و می توان آن را حرام یا مکروه دانست. پس اگر فقیهی بگوید قضاوت در مورد حسن و قبح عملی به من مربوط نمی شود یعنی دین را نمی شناسد.


با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد. در نمازش حضور قلب دارد. در بند باید و نبایدهای فقهی نیست.
مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق

شریعت عقلانی;407083 نوشت:
با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد. در نمازش حضور قلب دارد. در بند باید و نبایدهای فقهی نیست.
مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق

سلام
البته لازم است بگویم نتیجه مطلب بنده این نیست که فقه برای عارف مطرح نیست بلکه علاوه بر باید نبایدهای فقهی باید نبایدهای اخلاقی هم برای عارف به نحو لزوم مطرح است چون اقتضای تکمیلی بودن اخلاق این است که ابعادی را پوشش دهد که برای عموم مطرح نیست
والله الموفق

شریعت عقلانی;407083 نوشت:

با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد.

و من الله توفیق

باسمه تعالی
باسلام:
امیدوارم منظورتان از این جمله
«عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود»این نباشد که عارف به شریعت اعتنایی ندارد که در این صورت آن شخص عارف نیست بلکه عارف نماست و جزو جهله صوفیه می باشد که به شدت باید از این نوع افراد اجتناب نمود.

یک عارف حقیقی، شدیدا به فقه و دستورات فقهی تا آخرین لحظه عمر خود عمل می کند و یک لحظه خود را بی نیاز از شریعت نمی داند و خط قرمزهای فقه برای او موضوعیت دارد، در بحث نماز،عارف حقیقی به نماز اول وقت،رعایت مخارج حروف در نماز ...اهمیت می دهد ولکن نکته اینجاست که به این امور اکتفا نمی کند،بلکه به مراحل بالاتر هم توجه دارد که همان حضور قلب باشد.

بهترین دلیل بر این مدعا زندگی و رفتار ائمه دینمان علیهم السلام، به عنوان عارفان حقیقی در دوران حیاتشان می باشد.مثلا کجای زندگی حضرت علی علیه السلام را می توانید نشان بدهید که ایشان از خط قرمز های فقهی رد شده باشند؟
ایشان در عین حالی که نماز را بادقت کامل می خواندند ولکن فقط به ظواهر اکتفا نمی نمودند بلکه چنان حضور قلبی درنماز داشتند که وقتی تیر را از پای ایشان در می آورند ابدا متوجه درد، نمی شوند.(1)

تامل در سه اصطلاح شریعت،طریقت و حقیقت به ما در فهم این مطلب کمک خواهد نمود.

از منظر عرفای مسلمان شریعت و طریقت و حقیقت در طول همدیگرند و طریقت، باطن شریعت است و حقیقت، باطن طریقت محسوب می شود و هر کدام مانند لایه وبطن، ضمن اینکه محافظ مرتبه بعدی است، مرتبه ای از دین را تشکیل می دهند. چنان که سید حیدر آملی از این سه به ترتیب با عناوین؛ قشر، لب ولب اللب نام برده است(2) وی شریعت را قشر بادام و طریقت را به مغز بادام و حقیقت را به روغن(عصاره) بادام تشبیه کرده است که عارف در هیچ مرحله ای از عمل به شریعت بی نیاز نیست. کاشانی در اصطلاحات الصوفیه در لزوم آراستن به دستورات شریعت می گوید:

« آن کس که حال و طریقت خود را با شریعت حفظ ننماید حال او فاسد و راه و روش و طریقت او هوی و هوس خواهد بود و هر کس که برای رسیدن به حقیقت به طریقت متوسل نشود، حقیقت او تباه می شود و منجر به کفر و زندقه خواهد بود»(3)

با همین نگاه این عبارت، از سهل تستری معنا پیدا میکند که «کل وجد لا یشهد له الکتاب و السنه، فباطل»(4)هر شهودی که کتاب و سنت آن را تایید نکند، حقیقت نخواهد بود. »

در واقع،وحدت‌ «شریعت»، «طریقت» و «حقیقت»، چگونگی‌ ارتباط‌ «فقه» و «اخلاق» و «عرفان» را روشن‌ می‌سازد. فقه، علمی‌ است‌ که‌ از نظر به‌ «شریعت» شکل‌ می‌گیرد و اخلاق، دانشی‌ است‌ که‌ عهده‌دار ترسیم‌ «طریقت» است‌ و عرفان، علم‌ به‌ «حقیقت» است. همانگونه‌ که‌ شریعت، طریقت‌ و حقیقت، سه‌ لایه‌ از امر واحد هستند و هیچ‌ یک‌ جای‌ دیگری‌ را نمی‌گیرد و به‌ نفی‌ دیگری‌ نمی‌پردازد «فقه»، «اخلاق» و «عرفان» نیز در طول‌ یکدیگر قرار گرفته‌ و هر یک‌ وظیفه‌ خود را انجام‌ می‌دهند و یکدیگر را نفی‌ نمی‌کنند.

بنابراین معيار در قرب و بُعد نسبت به حق تعالی، رعايت تكاليف شرعى است; يعنى انجام واجبات و ترك محرمات و توجه به مستحبات و مكروهات. تلاش در اين راه براى هیچ عارفی تعطيل بردار نيست.

پی نوشت:
1-حبیب الله، خویی، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 152
2-جامع الاسرار،سید حیدر آملی ص۳۵۳
3-اصطلاحات الصوفیه، کاشانی ص ۱۱۶
4-اللمع، ابونصر سراج، ص ۹۹

شریعت عقلانی;407083 نوشت:
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.

با سلام و عرض ارادت.

این سخن همان نکته خطرناکی است که بنده از آن گریزانم. خداوند بر اساس اخلاق داوری می کند اما رهبران دینی عموم مردم را به تبعیت از فقه شرعی فراخوانده اند؟ این به نظرم تناقضی مخرب است.

از دید حقیر باید دستورات فقهی را اخلاقی بدانیم و توصیه های اخلاقی را مشابه باید و نباید های فقهی به شمار آوریم هرچند با رعایت اولویت ها و ظرفیت ها. اگر در علم اخلاق هر توصیه ای به هر کسی مجاز نیست در فقه نیز باید چنین باشد و اگر در علم فقه رفتاری را به منزله نافرمانی خداوند تلقی می کنیم در مورد رذایل اخلاقی نیز باید چنین بیندیشیم.

موفق باشید.

شریعت عقلانی;407083 نوشت:

مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق


باسمه تعالی
باسلام:
چه کسی گفته که خداوند در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اتفاقا در مورد مثال شما ،فقه هم می گوید که نباید این شخص حد بخورد ،چون در مورد حد شرب خمر ،شرایطی باید فراهم باشد تا حدّ اجرا شود مثلا در
ماده 166 قانون مجازات های اسلامی آمده است:.«حد مسكر بر كسی ثابت می‌شود كه بالغ و عاقل و مختار و
آگاه به مسكر بودن و حرام بودن آن باشد.»

تبصره 1: «در صورتی كه شراب خورده مدعی جهل به حكم یا موضوع باشد و صحت دعوای وی محتمل باشد محكوم به حد نخواهد شد.»

و یا در ماده 168 و170قانون مجازات اسلامی راههای اثبات شرب خمر را

دوبار اقرار کردن شراب خورده وشهادت دو مرد عادل می داند.
که البته می توانید برای آگاهی بیشتر به کارشناسان محترم فقه مراجعه بفرمایید
.

[q/quote
با سلام خدمت شما کارشناس محترم.
مولانا را گفتند شراب حرام است؟ گفت : تا که خورد.
مولانا در حال سماع با دوستان بود که فردی آمد و گفت بس است دیگر وقت نماز است. مولانا غضبنام شد و گفت این خود نمازی دیگر است.
اینها یعنی عبور از خط قرمزهای شرعی.
البته به هیچ عنوان نمی توان این ها را برای عموم تجویز کرد. چیزی که به درد عموم می خورد همان فقه است.
در مورد نماز هم اصولا فقه در حیطه داشتن و نداشتن حضور قلب در نماز هیچ نظری ندارد. اصولا در این حیطه ها کار نمی کند. این حیطه ها مختص علم اخلاق است. قرب الهی و آن حس لذتی که اتصال به عالم ملکوت را بدست می دهد با نماز فقهی بدست نمی‌آید. در حقبقت نماز برای پیامبر معلول بود. ولی برای عامه مردم علت. پیامبر از معلول به علت رسید ولی مردم از علت به معلول می رسند. مهم و اصل در نماز همان معلول است. در حقیقت همان قرب الهی است. همان لذتی است که با اتصال به عالمی دیگر حاصل می شود. مولانا این لذت را به مانند نماز از سماع هم می گرفت. به قول او:
هیچ آدابی و ترتیبی نجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
برای عارفانی از جنس مولانا قوانین فقهی و دقت در آداب نماز محدودیت بود. این قواعد آنها را در حصار دنیویشان محبوس می کرد. آنها نمی خواستند محدود باشند. آنها می خواستند پرواز کنند. از هر بهانه ای برای این پرواز استفاده می کردند. چه نماز چه سماع.
توضیحات بیشتر در داستان موسی و شبان مولانا می توانید بیابید.

مؤمن;407733 نوشت:
این سخن همان نکته خطرناکی است که بنده از آن گریزانم. خداوند بر اساس اخلاق داوری می کند اما رهبران دینی عموم مردم را به تبعیت از فقه شرعی فراخوانده اند؟ این به نظرم تناقضی مخرب است.

از دید حقیر باید دستورات فقهی را اخلاقی بدانیم و توصیه های اخلاقی را مشابه باید و نباید های فقهی به شمار آوریم هرچند با رعایت اولویت ها و ظرفیت ها. اگر در علم اخلاق هر توصیه ای به هر کسی مجاز نیست در فقه نیز باید چنین باشد و اگر در علم فقه رفتاری را به منزله نافرمانی خداوند تلقی می کنیم در مورد رذایل اخلاقی نیز باید چنین بیندیشیم.


با سلام.
اصولا فقه برای عامه مردم است. نمی توان اخلاق را در آن در نظر گرفت. چرا که مردم در عمل به دستورات دین بهانه اخلاقی جور می کنند. باید فقه طوری باشد که نفس سرکش انسان ها را یک جوری بتواند مهار کند. اگر اخلاق را در فقه در نظر بگیریم عمل به دستورات دین کم رنگ می شود.
ولی نوبت به داوری خدا که می رسد با دید رحمت خودش اخلاقی قضاوت خواهد کرد.

شریعت عقلانی;407911 نوشت:
[q/quote
با سلام خدمت شما کارشناس محترم.
مولانا را گفتند شراب حرام است؟ گفت : تا که خورد.
مولانا در حال سماع با دوستان بود که فردی آمد و گفت بس است دیگر وقت نماز است. مولانا غضبنام شد و گفت این خود نمازی دیگر است.
اینها یعنی عبور از خط قرمزهای شرعی.
البته به هیچ عنوان نمی توان این ها را برای عموم تجویز کرد. چیزی که به درد عموم می خورد همان فقه است.
در مورد نماز هم اصولا فقه در حیطه داشتن و نداشتن حضور قلب در نماز هیچ نظری ندارد. اصولا در این حیطه ها کار نمی کند. این حیطه ها مختص علم اخلاق است. قرب الهی و آن حس لذتی که اتصال به عالم ملکوت را بدست می دهد با نماز فقهی بدست نمی‌آید. در حقبقت نماز برای پیامبر معلول بود. ولی برای عامه مردم علت. پیامبر از معلول به علت رسید ولی مردم از علت به معلول می رسند. مهم و اصل در نماز همان معلول است. در حقیقت همان قرب الهی است. همان لذتی است که با اتصال به عالمی دیگر حاصل می شود. مولانا این لذت را به مانند نماز از سماع هم می گرفت. به قول او:
هیچ آدابی و ترتیبی نجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
برای عارفانی از جنس مولانا قوانین فقهی و دقت در آداب نماز محدودیت بود. این قواعد آنها را در حصار دنیویشان محبوس می کرد. آنها نمی خواستند محدود باشند. آنها می خواستند پرواز کنند. از هر بهانه ای برای این پرواز استفاده می کردند. چه نماز چه سماع.
توضیحات بیشتر در داستان موسی و شبان مولانا می توانید بیابید.

باسمه تعالی
اولا: لطفا برای علمی شدن بحث ،مطالب خود را مستند کنید.

ثانیا : بر فرض صحت چنین استنادی ،ملاک برای صحت و سقم یک عمل، شریعت و رفتار و گفتار و تقریر معصومین علیهم السلام می باشد .
و در رابطه با غیر معصومین اگر کردار و رفتار آنها منطبق با دستورات شریعت بود،آنها را می پذیریم و الا اگر سر سوزنی از دستورات دین منحرف شوند، آن اعمال و گفتار اصلا و ابدا حجیت ندارند.چون غیر معصوم مصون از اشتباه و لغزش نمی باشد.البته این،دلیل نمی شود که ما تمام آثار و سخنان آنها را رد کنیم.بلکه آنهایی که با میزان شریعت منطبق بود را می پذیریم.

موضوع قفل شده است