جمع بندی فعل اخلاقی از نظر دین؟

تب‌های اولیه

46 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

با نام و یاد دوست



کارشناس بحث: استاد سمیع

dinshenasii;402968 نوشت:
با عرض سلام خدمت کارشناسان
موضوعی که سبب این سوال شد این بود که: من در دو تاپیک دیده بودم که کارشناس علاوه بر ذکر حکم فقهی موضوع برای پرسیدن از حکم اخلاقی موضوع به انجمن اخلاق ارجاع دادند. برای مثال این تاپیک:
http://www.askdin.com/thread31594.html
آیا اگر فقه به تمام افعال انسان تعلق میگیره دیگه چه طور میشه گفت این کار از نظر فقه اشکال نداره ولی از نظر اخلاقی گناهه یا اشکال داره؟
در یک سایتی دیده بودم که مستحبات و مکروهات در کتاب های اخلاقی ذکر میشند تا در کتب فقهی که مربوط به واجبات و محرماته؟ پس آیا خارج از فقه و فعل اخلاقی منظور مستحبات و مکروهاته که این ها اولا گناه اخلاقی محسوب نمیشوند و دوما باید براشون دلیل استحباب ذکر بشه.
البته من توجه دارم عرف عقل و علم و یا فقه مذاهب و ادیان دیگه درشون کارهای خوب دیگه ای هست منظور من چیزی است که دین ازمون میخواد که آیا به جز فقه چیز دیگری هست؟ و در غیر این صورت گناه یا فعل اخلاقی به چه معنی است؟

باسمه تعالی
باسلام و تشکر از سوالی که مطرح فرمودید:
برای روشن شدن جواب باید بدانیم که علم فقه و علم اخلاق دو علم مستقل هستند. چون علم فقه از افعال بیرونی انسان بحث می کند ولی علم اخلاق صفات درونی شخص را مورد کنکاش خود قرار می دهد

اعمال فقه مربوط به اعضا و جوارح انجام مى‏شود و ربطى به جوانح و قلب ندارد مانند: نماز خواندن، روزه‏ گرفتن و... ولى اعمال اخلاقى مربوط به جوانح و قلب‏ مى‏باشد. (1)



اگر چه بعضی از مسائل مانند دروغ ،غیبت،تهمت،فحش،... به طور مشترک هم در فقه و هم در اخلاق بحث می شوند ولی ملاک بحث،متفاوت است [=&amp]علم فقه جنبه حقوقى موضوع را برعهده دارد و علم ‏اخلاق بعد ارزشى آن را بررسى مى‏كند.

مثلا غيبت در فقه‏ حرام و موجب هتك حرمت است و در اخلاق نوعی ‏بيمارى روحى به حساب مى ‏آيد كه جلوى تعالى انسان رامى‏ گيرد. يا تهمت و فحش و نسبتهاى ناروا در فقه سبب‏ تعزير و حد است و در اخلاق، شخص را بى‏ قيد و غيرمهذب بار مى ‏آورد و او را از رسيدن به كمالات معنوى‏ باز می ‏دار

[/]د بنابراين اخلاق شامل حالات، ملکات و صفات روحي و قلبي مي‌شود و موضوع فقه عمل خارجي مکلف است.

لذا می بینیم که بعضی از امور از جهت فقهی حرمتی ندارند ولکن از جهت اخلاقی یک نوع رذیله اخلاقی به حساب می آیند و نشان دهنده نقص در باطن انسان هستند مانند حسادت،تا زمانی که جنبه خارجی پیدا نکند و باعث آزار و اذیت دیگران نشود از جهت فقهی حرمتی برآن بار نمی شود ولکن از بعد اخلاقی،این امر یک رذیله اخلاقی و مرض روحی است که سریعا باید ریشه کن شود

و یا مانند دروغ که آنچه نزد فقیهان از آن بحث شده،دروغ های گفتاری ،اشاره ای، و نوشتاری است؛اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1-دروغ در گفتار2-دروغ در نیت3-دروغ در عزم4-دروغ در وفا به عزم 5-دروغ در اعمال6-دروغ در مقامات دین که بحثی معرفتی و دینی است(2)

.


و یا مانند نیت گناه که از جهت فقهی ،حرمتی ندارد چون شخص تا آن معصیت را انجام ندهد مستحق عقاب نیست ولی از جهت اخلاقی،نیت گناه حتی اگر انسان آن معصیت را انجام ندهد یک رذیله اخلاقی است و نشان دهنده خبث باطن شخص می باشد .

لذا امام سجاد عليه السلام در صحيفه بيانى دارد قريب به اين مضمون كه بارالها كسى‏ كه‏ نيّت‏ گناه تو مى‏ كند، استحقاق كيفر تمام گناهكاران را دارد جز اين كه بزرگوارى تو عقابش نمى‏كند و عذابش نمى‏دهد(3)
پس با توجه به نوع نگرش علم فقه و علم اخلاق به انسان،ممکن است امری از جهت فقهی گناه نباشد و عقاب اخروی نداشته باشد چون پارامترهای علم فقه را دارد ولی ممکن است همان امر از جهت اخلاقی قبیح باشد و نشان دهنده خبث باطن و یک رذیله اخلاقی باشد.

پی نوشت:
1- آملى، محمدتقى، حياة جاويد در علم اخلاق، ص ۳.
2-اخلاق الهی،ایة الله مجتبی تهرانی ص84
3-علامه حسن زاده آملی،مجموعه مقالات،ص162

حضرت آیة الله مصباح در این زمینه فرموده اند:

در اين‌جا مناسب است به تفاوتي که بين علم فقه و علم اخلاق وجود دارد اشاره‌اي داشته باشيم. در فقه گفته مي‌شود: غيبت کردن حرام است، نماز واجب است و.... در کتاب‌هاي اخلاق هم گفته مي‌شود: غيبت حرام است، نماز واجب است و ... . از اين رو اين سوال مطرح مي‌شود که مرز بين مسائل فقهي و مسائل اخلاقي چيست؟

يکي از وجوهي که براي اين امر مي‌توان تصور کرد اين است که موضوع فقه اعمال و افعال مکلف و بررسي عمل خارجي مکلف از اين جهت است که موضوع کدام يک از احکام پنج‌گانه حرمت، کراهت، وجوب، استحباب و مباح است. البته بعضي از فعاليت‌هاي ذهني هم مثل سوءظن در فقه مطرح مي‌شود، اما محل شبهه است که آيا اين‌گونه موارد در فقه جايي دارند يا خير؟ آن‌چه مسلم است اين است که در فقه در باره افعال خارجي مکلف بحث مي‌شود. نتيجه اين بحث هم اين است که کارهاي واجب و مستحب، ثواب و کارهاي حرام هم عقاب دارند. مکروهات هم موجب نقص ثواب و نوعي کدورت و زشتي مي‌شوند. اما براي انجام همه اين اعمال خارجي، مقدماتي در نفس ما وجود دارد که

آن‌ها در حيطه مباحث فقهي قرار نمي‌گيرند. به عنوان نمونه همه ما شنيده‌ايم که «حب الدنيا رأس کل خطيئه؛ (1) بازگشت همه گناهان به محبت دنياست»، اما در هيچ کتابي فقهي نوشته نمي‌شود: دوست داشتن دنيا حرام است. بنابراين اخلاق شامل حالات، ملکات و صفات روحي و قلبي مي‌شود و موضوع فقه عمل خارجي مکلف است.
در روايت آمده است:
«الحسد ياکل الايمان کما ياکل النار الحطب؛(2) حسد آن‌چنان‌كه آتش هيزم را مي‌خورد، ايمان را مي‌خورد و نابود مي‌کند.» آيا چنين چيزي با نگاهي به نامحرم قابل مقايسه است؟ اما چون عمل خارجي نيست جاي بحث آن در اخلاق است و در فقه از آن بحث نمي‌شود. اين بدان معنا نيست که مسائل اخلاقي ثواب و عقاب ندارد، بلکه نتايج اخلاق اموري است که از سنخ ثواب و عقاب افعال نيست.

همان‌گونه که مسائل اخلاقي از افعال مکلف مهم‌تر است ثواب و عقاب آن‌ها هم مهم‌تر هستند. ثواب و عقاب اخلاقي هم‌سنخ خوب و بدهاي اخلاقي هستند، بدين معنا که حالاتي روحاني و نفساني‌اند و از اين سنخ‌اند که انسان از چشم محبوب خويش بيافتد. کساني که با هم رابطه عاطفي دارند اگر احساس کنند رفيق‌شان ديگر به آن‌ها اعتنايي ندارد اين بالاترين شکنجه براي آن‌هاست. بي‌اعتنايي محبوب گرچه کتک نيست، اما از هر کتکي بدتر است.

هنگامي‌که خداوند مي‌خواهد بگويد کسي اوضاع بسيار بدي دارد مي‌فرمايد: «لاَ يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَة(3)خداوند در روز قيامت به آن‌ها نگاه نمي‌کند.» اين نگاه نکردن از هزار آتش جهنم سوزانده‌تر است.

اکنون ما شدت اين عذاب را درک نمي‌کنيم، اما وقتي تشنه اين نگاه شويم شدت آن را درک خواهيم کرد. مي‌خواهم عرض کنم: غير از ثواب و عقاب‌هايي که براي اعمال واجب و حرام فقهي هست ثواب و عقابي متناسب با واجب و حرام‌هاي اخلاقي هم وجود دارد.

اگر گفته مي‌شود: تا زماني که حسد را اظهار نکرده‌ايد کار حرامي انجام نداده‌ايد بدين معناست که کاري انجام نداده‌ايد که عذاب جهنم را به دنبال داشته باشد، اما مقصود اين نيست که در اين صورت با حالت نداشتن حسد مساوي هستيد، بلکه در اين صورت عقاب خداوند به اين صورت است كه به شما اعتنا نکرده، توفيقي به شما نمي‌دهد و جذب‌تان نمي‌کند.(4)

پی نوشت:
1-مصباح الشریعة،ص 138
2 . بحارالانوار، ج 70 ص244
3-
. آل‌عمران، 77.
4-آیه الله مصباح یزدی/سخنرانی در دفتر مقام معظم رهبری،17/3/1391

سمیع;404513 نوشت:
ون علم فقه از افعال بیرونی انسان بحث می کند ولی علم اخلاق صفات درونی شخص را مورد کنکاش خود قرار می دهد

با سلام خدمت کارشناس محترم توضیخات شما را خواندم و استفاده کردم اگر جایی از برداشت های زیر که فکر کردم اشکالی دارد به من تذکر دهید:

  1. موضوع اخلاق: خوی های انسانی که به عمل منتهی نمیشوند از قبیل روحیه عفت،روحیه گذشت ومدارا، روحیه خوش خلقی روحیه بخل نداشتن و .... میپردازد تا فرد برای انجام وظایف دین که فقه است از درون آماده شود یک مثال مثلا برای اجرای موارد انفاق های واجب و مستحب روی روحیه او کار شود تا روحیه بخل نداشته باشد. یا برای اجرای قوانین جنسی روی روحیه او کار میکنیم تا روحیه عفت پیدا کند.
  2. وقتی برای اجرای قوانین مثلا کمک به همنوع یا قوانین جنسی روحیه کمک به همنوع یا روحیه عفت را در او به وجود آوردیم دیگر اخلاق میتواند بگوید چه کاری اخلاقی است یا چه کاری اخلاقی نیست؟(نمیتواند) برای مثال
ما برای این فرد بتواند نگاهش را از نامحرمان فروگیرد یا این که بتواند فیلم های جنسی نگاه نکند و بسیار قوانین مشکل دیگر که در جزئیات فقه هست در او روحیه عفت به وجود می آوریم تا مرتکب این اعمال نشود اما ما نمیتوانیم بگوئیم چه کاری طبق عفت هست یا نه. فقه می تواند بگوید نه علمای اخلاق یا عرف و سایرین مثلا صیغه حتی اگر از روی مصالح لازم نباشد اشکالی ندارد. یا در مورد مثال همنوع دوستی ما برای این که فرد بتواند قوانین بعضا سختگیرانه فقه ما مثل عدم غیبت همنوع و ... در این زمینه را رعایت کند این روحیه آن را در او به وجود می آوریم اما ما و عرف نمیتوانیم تعیین کنیم چه چیزی کمک به هم نوع هست چه چیزی نیست مثلا اعدام همنوع دوستی هست یا نه، که با تحقیقات بشری بتوان آن را نسخ کرد. ما نمیتوانیم بگوئیم فقه بایستی نظر دهد.
3- پس آیا این موضوعی که من دیدم در آن تاپیکی که موجب سوالم شده بود (عیب های لپتاپ) که کارشناس پس از ذکر حکم فقهی موضوع به انجمن اخلاق نیز ارجاع دادند این کار مستندی دارد یا کارشناس همینطوری اینونوشته. البته در صورت عدم استناد اشکالی ندارد چرا که کارشناسان و بلکه حتی علمای بزرگ ما هم اشتباهات دارند و طبیعی است(به خاطر اختلاف در فتاوا که قطعا یکی حق است)

سمیع;404513 نوشت:
و یا مانند دروغ که آنچه نزد فقیهان از آن بحث شده،دروغ های گفتاری ،اشاره ای، و نوشتاری است؛اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1-دروغ در گفتار2-دروغ در نیت3-دروغ در عزم4-دروغ در وفا به عزم 5-دروغ در اعمال6-دروغ در مقامات دین که بحثی معرفتی و دینی است(2)

با سلام مجدد در این قسمت هم برای من چون با نام تک تک اینها آشنا نبودم یک سوال ایجاد شد(سوال حاشیه ای است)
آیا در این مواردی که افزون بر فقه نام بردید موردی وجود دارد که به روحیات برنگردد و جنبه عملی داشته باشد؟

dinshenasii;404865 نوشت:

3- پس آیا این موضوعی که من دیدم در آن تاپیکی که موجب سوالم شده بود (عیب های لپتاپ) که کارشناس پس از ذکر حکم فقهی موضوع به انجمن اخلاق نیز ارجاع دادند این کار مستندی دارد یا کارشناس همینطوری اینونوشته. البته در صورت عدم استناد اشکالی ندارد چرا که کارشناسان و بلکه حتی علمای بزرگ ما هم اشتباهات دارند و طبیعی است(به خاطر اختلاف در فتاوا که قطعا یکی حق است)

باسمه تعالی
باسلام
با توجه به جوابی که در پست های 3،4،5 و تفکیک بین موضوع فقه و موضوع اخلاق عرض شد،ارجاع دادن کارشناس محترم فقه،مساله مورد نظر را به کارشناشان اخلاقی صحیح می باشد.

dinshenasii;404873 نوشت:
با سلام مجدد در این قسمت هم برای من چون با نام تک تک اینها آشنا نبودم یک سوال ایجاد شد(سوال حاشیه ای است)
آیا در این مواردی که افزون بر فقه نام بردید موردی وجود دارد که به روحیات برنگردد و جنبه عملی داشته باشد؟

باسمه تعالی
باسلام :
در آن 6 موردی که عرض شد،دروغ در گفتار و دروغ در اعمال ،جنبه عملی دارد .
موفق باشید.

dinshenasii;404865 نوشت:
با سلام خدمت کارشناس محترم توضیخات شما را خواندم و استفاده کردم اگر جایی از برداشت های زیر که فکر کردم اشکالی دارد به من تذکر دهید:

  1. موضوع اخلاق: خوی های انسانی که به عمل منتهی نمیشوند از قبیل روحیه عفت،روحیه گذشت ومدارا، روحیه خوش خلقی روحیه بخل نداشتن و .... میپردازد تا فرد برای انجام وظایف دین که فقه است از درون آماده شود یک مثال مثلا برای اجرای موارد انفاق های واجب و مستحب روی روحیه او کار شود تا روحیه بخل نداشته باشد. یا برای اجرای قوانین جنسی روی روحیه او کار میکنیم تا روحیه عفت پیدا کند.

باسمه تعالی
باسلام و تشکر از سوالی که مطرح فرمودید:

بله موضوع علم اخلاق همان خوی های انسانی است که البته منشاء می شوند برای اعمال انسان در خارج.

به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی «یعنی این علم می خواهد معلوم كند كه كدام یك از ملكات نفسانی انسان، خوب و بد و مایه كمال و فضیلت اوست و چه ملكاتی، بد و رذیله و مایه ی نقص اوست تا آدمی بعد از شناسایی آنها، خود را با فضایل آراسته سازد و از رذایل فاصله گیرد

(1)

پی نوشت:
1- المیزان،

ج1،ص368

سمیع;405675 نوشت:
باسمه تعالی
باسلام
با توجه به جوابی که در پست های 3،4،5 و تفکیک بین موضوع فقه و موضوع اخلاق عرض شد،ارجاع دادن کارشناس محترم فقه،مساله مورد نظر را به کارشناشان اخلاقی صحیح می باشد.

با عرض سلام
در فرض صحت و لزوم عمل ما به این شیوه مستندات و توضیحات آن را بنویسید.(واضح)
ممنون

سمیع;405684 نوشت:
آیا در این مواردی که افزون بر فقه نام بردید موردی وجود دارد که به روحیات برنگردد و جنبه عملی داشته باشد؟

سمیع;405684 نوشت:
در آن 6 موردی که عرض شد،دروغ در گفتار و دروغ در اعمال ،جنبه عملی دارد .

البته من قید افزون بر فقه رو نوشته بودم. منظورم افزون بر فقه مواردی داشت؟ که گویا چنین نیست.
البته اگر مثال هایی به نظر شریفتون رسید که نه واجب باشه نه مستحب ولی اون فعل اخلاقی باشه
لطفا توضیحات چرایی آن را هم بنویسید که اگر مستندی داشته چرا در فقه از آن استنباطی نشده

سمیع;405685 نوشت:
باسلام و تشکر از سوالی که مطرح فرمودید:

بله موضوع علم اخلاق همان خوی های انسانی است که البته منشاء می شوند برای اعمال انسان در خارج.

به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی «یعنی این علم می خواهد معلوم كند كه كدام یك از ملكات نفسانی انسان، خوب و بد و مایه كمال و فضیلت اوست و چه ملكاتی، بد و رذیله و مایه ی نقص اوست تا آدمی بعد از شناسایی آنها، خود را با فضایل آراسته سازد و از رذایل فاصله گیرد(1)

البته در کتاب اخلاقی مثل معراج السعاده که خیلی وقت پیشا خونده بودم از افعال هم ذکر زیادی میشه قطعا در کتب اخلاقی بسیار ذکر میشه که مثلا صله رحم کنید یا زنا بد است یا دروغ بد است و... اما سوال اصلی اینه که اگه اینها از روایات و مستندات دینی گرفته شده اند باید در آرای فقها هم وجود داشته باشند در واقع در اخلاق به افعال مشهوری که در فقه هست (و یا بلکه غیر مشهور) (و یا بلکه مستحبات و مکروهات) مرتبط باشد. مثلا من اگر بگم دروغ بد است من فقیه نیستم اما به طور ضمنی نقلی از فقه حساب میشه. اما به طور مستقل از فقه چطور امکان داره و در صورت صحت مستندات و توضیحاتش چیه؟

توضیحات بیشترم در همون نکته دومم نوشته بودم
با تشکر

dinshenasii;402968 نوشت:
البته من توجه دارم عرف عقل و علم و یا فقه مذاهب و ادیان دیگه درشون کارهای خوب دیگه ای هست منظور من چیزی است که دین ازمون میخواد که آیا به جز فقه چیز دیگری هست؟ و در غیر این صورت گناه یا فعل اخلاقی به چه معنی است؟

سلام
رسالت علم اخلاق استمرار بخشیدن به سیر تکامل معنوی انسان در ابعاد دقیقتر و ظریفتر عملی است و به اصطلاح اخلاق ، متمم و مکمل است تا فرد از لحاظ عملی به اوج کمالات رفتاری و ملکات درونی نائل شود
لذا هرچند در قیاس فقه با اخلاق یکنوع عدم ضرورت در مباحث اخلاقی مشاهده میشود اما برای کسی که به مرتبه تربیت اخلاقی رسیده است باید نبایدهای اخلاقی به حسب مقام و مرتبه او لازم است یعنی مستحب فقهی واجب اخلاقی است در غیر اینصورت اخلاق ضمانت اجرایی نخواهد داشت در نتیجه برای کسی که به حد تربیت اخلاقی نرسیده است میزان فقه است که میزانی عام است اما برای کسی که در مرتبه تربیت اخلاقی است یا اینکه باید باشد دیگر فقه تنها معیار نیست بلکه او در دادگاه اخلاق مورد محاکمه قرار می گیرد لذا در شرع مقدس میزان محاکمه الهی افراد عقل آنها معرفی شده است و نه فقه چه اینکه فقه بیانگر سطح عامی از عقلانیت است اما مراتب بالاتر را شامل نمیشود پس
معیارهای اخلاقی بعنوان معیارهای عملی عقلانیت برتر مطرح هستند
والله الموفق

dinshenasii;405997 نوشت:
با عرض سلام
در فرض صحت و لزوم عمل ما به این شیوه مستندات و توضیحات آن را بنویسید.(واضح)
ممنون

باسمه تعالی
باسلام:
بهترین مستند برای همین مثال شما،پشتوانه روایی است که ائمه دین علیهم السلام،به طور مطلق نهی از پنهان نمودن عیب کالا نموده اند:
مثلا امام باقر(علیه السلام) می فرماید:
وَ لاتَکْتُمْ عَیْباً یَکُونُ فی تِجارَتِکَ؛ هرگز عیب کالای خود را پنهان مکن.(1)

بنابراین فروشنده از جهت اخلاقی بهتر است که عیب و ایراد کالای خود را که درمعرض فروش قرار داده به مشتری بگوید تا مشتری از حقیقت کالا آگاه شود اگر چه بسا از جهت فقهی،فقها به واسطه ادله خاص خود،لزومی برای این کار نمی بینند.


پی نوشت:
1- وسائل الشيعة، ج17، ص 385

dinshenasii;406002 نوشت:
البته در کتاب اخلاقی مثل معراج السعاده که خیلی وقت پیشا خونده بودم از افعال هم ذکر زیادی میشه قطعا در کتب اخلاقی بسیار ذکر میشه که مثلا صله رحم کنید یا زنا بد است یا دروغ بد است و... اما سوال اصلی اینه که اگه اینها از روایات و مستندات دینی گرفته شده اند باید در آرای فقها هم وجود داشته باشند در واقع در اخلاق به افعال مشهوری که در فقه هست (و یا بلکه غیر مشهور) (و یا بلکه مستحبات و مکروهات) مرتبط باشد. مثلا من اگر بگم دروغ بد است من فقیه نیستم اما به طور ضمنی نقلی از فقه حساب میشه. اما به طور مستقل از فقه چطور امکان داره و در صورت صحت مستندات و توضیحاتش چیه؟

توضیحات بیشترم در همون نکته دومم نوشته بودم
با تشکر

باسمه تعالی
باسلام
اتفاقا در فقه هم از دروغ بحث می شود منتها نه از جهت یک رذیله اخلاقی بلکه از این جهت که به واسطه این کار باعث تضییع حق دیگری می شود مثلا شهادت دروغ دادن و یا از زنا هم بحث می شود باز نه ازجهت یک رذیله اخلاقی بلکه از آن جهت که حق دیگری را ضایع کرده و باید حد بخورد.
پس با توجه به تفاوت موضوع فقه و اخلاق ،جهت بحث ها هم فرق می کند.

حامد;406018 نوشت:
رسالت علم اخلاق استمرار بخشیدن به سیر تکامل معنوی انسان در ابعاد دقیقتر و ظریفتر عملی است و به اصطلاح اخلاق ، متمم و مکمل است تا فرد از لحاظ عملی به اوج کمالات رفتاری و ملکات درونی نائل شود
لذا هرچند در قیاس فقه با اخلاق یکنوع عدم ضرورت در مباحث اخلاقی مشاهده میشود اما برای کسی که به مرتبه تربیت اخلاقی رسیده است باید نبایدهای اخلاقی به حسب مقام و مرتبه او لازم است یعنی مستحب فقهی واجب اخلاقی است در غیر اینصورت اخلاق ضمانت اجرایی نخواهد داشت در نتیجه برای کسی که به حد تربیت اخلاقی نرسیده است میزان فقه است که میزانی عام است اما برای کسی که در مرتبه تربیت اخلاقی است یا اینکه باید باشد دیگر فقه تنها معیار نیست بلکه او در دادگاه اخلاق مورد محاکمه قرار می گیرد لذا در شرع مقدس میزان محاکمه الهی افراد عقل آنها معرفی شده است و نه فقه چه اینکه فقه بیانگر سطح عامی از عقلانیت است اما مراتب بالاتر را شامل نمیشود پس معیارهای اخلاقی بعنوان معیارهای عملی عقلانیت برتر مطرح هستند
والله الموفق

اگر منظور شما از اخلاق و این که میفرمایید میزان در دادگاه الهی عقلانیت است، کاستی عقلانیت در فقه و بلکه اخلاق خودمان است هیچ.
در غیر این صورت روشن تر بنویسید
البته من به کاستی فقه کار ندارم در فقه امور دیگر هم میتواند داخل شود مثلا همه یا یعضی مراجع بگویند رعایت قوانین کشور وجوب شرعی دارد.

سمیع;406476 نوشت:
بهترین مستند برای همین مثال شما،پشتوانه روایی است که ائمه دین علیهم السلام،به طور مطلق نهی از پنهان نمودن عیب کالا نموده اند:
مثلا امام باقر(علیه السلام) می فرماید: وَ لاتَکْتُمْ عَیْباً یَکُونُ فی تِجارَتِکَ؛ هرگز عیب کالای خود را پنهان مکن.(1)

بنابراین فروشنده از جهت اخلاقی بهتر است که عیب و ایراد کالای خود را که درمعرض فروش قرار داده به مشتری بگوید تا مشتری از حقیقت کالا آگاه شود اگر چه بسا از جهت فقهی،فقها به واسطه ادله خاص خود،لزومی برای این کار نمی بینند.
پی نوشت:
1- وسائل الشيعة، ج17، ص 385

با سلام
انچه من شنیده ام این است که فقها روایات راجمع بندی میکنند لذا حتمااین روایت دیده شده ولی این که به آن فتوا داده نشده به خاطر جمع بندی با روایات و ادله دیگر بوده.
روشن است که ممکن است حدیثی ضعیف باشد یا احادیث قوی تری بر خلاف آن وجود داشته باشد وتخصیص بخورد.
ممکن است این روایت استحباب داشته باشد ولی من خودم در اولین پست در سوال تاپیک نوشته بودم که ممکنه فقه رو محرمات و واجبات و اخلاق رو مستحبات و مکروهات بگیریم ولی اگه فقه شامل 5 حکم تکلیفی باشه چی

نکته ای که اشاره شد اگر موضوع اعمال اخلاقی عقلانیت است که اگر کاری را در فقه نامناسب یافتیم بگوئیم اخلاقا صحیح نیست
علوم انسانی هم میتوانند نظر دهند مثلا در زمینه اقتصاد متخصصین اقتصاد، در زمینه رفتار متخصصن روانشناسی، در زمینه فقه کشوری کارشناسان علوم سیاسی و قس علی هذا
منتهی من همیشه گمان داشتم در زمینه واجبات و محرمات و مستحبات و مکروهات نمیتوان به عقل خود عمل کرد باید دید فقه چه میگوید
اما در مورد مباحات شاید در همه آنها عمل به این شیوه صحیح باشد ولی آیا در زمینه هایی که معصومین تصریح به اباحه دارند نه انچه در زمان آن ها نبوده در اون زمینه ها هم میشه به عقلانیت رجوع کرد؟

اگه تبیین جامعی هست بنویسید اگه ندارید ما هم یاد میگیریم که فکر کنیم چه کاری ملاک افراط و چه کاری ملاک تفریط است به جای رجوع به نظرات دینی. و در مورد مثال لپ تاپ نمیگوئیم چشمش کور میخواست حواسشو جمع کنه یا متخصص بیاره تست کنه یا اصلادست دوم نخره یا در قرارداد شرط فسخ بذاره و از این قبیل توجیهات.

dinshenasii;406719 نوشت:
اگر منظور شما از اخلاق و این که میفرمایید میزان در دادگاه الهی عقلانیت است، کاستی عقلانیت در فقه و بلکه اخلاق خودمان است هیچ.
در غیر این صورت روشن تر بنویسید
البته من به کاستی فقه کار ندارم در فقه امور دیگر هم میتواند داخل شود مثلا همه یا یعضی مراجع بگویند رعایت قوانین کشور وجوب شرعی دارد.

سلام
فقه برای عقلانیتی عام است و ورودش به ابعاد رفتاری ظریف و جزئی تر با بیان الزام نیست اما اخلاق که برای عقلانیت برتر مدنظر قرار گرفته شده همین امور جزئی را به نحو الزامی مطرح می کند لذا وادی اخلاق وادی خواص است
این تفاوت به جهت تفاوت افراد در عقلانیت است و نه به جهت کاستی تعالیم دینی بعبارت دیگر این تعالیم متدارج به جهت اختلاف رتبه و درجه افراد در عقلانیت است
والله الموفق

حامد;406731 نوشت:
فقه برای عقلانیتی عام است و ورودش به ابعاد رفتاری ظریف و جزئی تر با بیان الزام نیست اما اخلاق که برای عقلانیت برتر مدنظر قرار گرفته شده همین امور جزئی را به نحو الزامی مطرح می کند لذا وادی اخلاق وادی خواص است
این تفاوت به جهت تفاوت افراد در عقلانیت است و نه به جهت کاستی تعالیم دینی بعبارت دیگر این تعالیم متدارج به جهت اختلاف رتبه و درجه افراد در عقلانیت است

پست های تاپیک رو بخونید و اگه شما جواب کاملی دارید بنویسید اگه نه بیخیال جواب شدیم

dinshenasii;406732 نوشت:
پست های تاپیک رو بخونید و اگه شما جواب کاملی دارید بنویسید اگه نه بیخیال جواب شدیم

بی خیال برادر

با سلام.

به نظر بنده تفکیک اخلاق و فقه نوعی بدعت و انحراف در دین اسلام است چرا که پیامبر در تبیین فلسفه بعثت خود فرمود «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». لذا این دو نباید دو مقوله جدا تصور شوند. هرچه بوده برای رشد انسان بوده و رشد هم جنبه درونی دارد و هم جنبه بیرونی و تفکیک این دو پیامدهای مخربی دارد.

از این روی اگر عملی قبیح یا حالت نفسانی مذمومی از منظر نصوص شریعت، حرام الهی محسوب نشود از آن جهت که مقدمه ارتکاب حرام و مخل رشد و تعالی انسان است اشکال داشته و می توان آن را حرام یا مکروه دانست. پس اگر فقیهی بگوید قضاوت در مورد حسن و قبح عملی به من مربوط نمی شود یعنی دین را نمی شناسد.

موفق باشید.

مؤمن;406987 نوشت:
به نظر بنده تفکیک اخلاق و فقه نوعی بدعت و انحراف در دین اسلام است چرا که پیامبر در تبیین فلسفه بعثت خود فرمود «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». لذا این دو نباید دو مقوله جدا تصور شوند. هرچه بوده برای رشد انسان بوده و رشد هم جنبه درونی دارد و هم جنبه بیرونی و تفکیک این دو پیامدهای مخربی دارد.

از این روی اگر عملی قبیح یا حالت نفسانی مذمومی از منظر نصوص شریعت، حرام الهی محسوب نشود از آن جهت که مقدمه ارتکاب حرام و مخل رشد و تعالی انسان است اشکال داشته و می توان آن را حرام یا مکروه دانست. پس اگر فقیهی بگوید قضاوت در مورد حسن و قبح عملی به من مربوط نمی شود یعنی دین را نمی شناسد.


با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد. در نمازش حضور قلب دارد. در بند باید و نبایدهای فقهی نیست.
مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق

شریعت عقلانی;407083 نوشت:
با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد. در نمازش حضور قلب دارد. در بند باید و نبایدهای فقهی نیست.
مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق

سلام
البته لازم است بگویم نتیجه مطلب بنده این نیست که فقه برای عارف مطرح نیست بلکه علاوه بر باید نبایدهای فقهی باید نبایدهای اخلاقی هم برای عارف به نحو لزوم مطرح است چون اقتضای تکمیلی بودن اخلاق این است که ابعادی را پوشش دهد که برای عموم مطرح نیست
والله الموفق

شریعت عقلانی;407083 نوشت:

با سلام. بنده با شما مخالفم و نظر جناب حامد رو می پسندم.
رابطه یک مسلمان عامی با خدا رابطه فقهی است. ولی رابطه یک عارف با خدا یک رابطه اخلاقی است.
مثلا یک مسلمان عامی نمازش را کامل و سر وقت و بدون خطا و با رعایت مخارج حروف و کاملا بر اساس دستورات فقهی می خواند و آن را صحیح می انگارد. ولی عارف چنین نمازی را نمی خواند. چه اینکه اصلا به این مسایل توجهی نمی کند. عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود. سخن گفتن او با خدا وجهی دیگر دارد.

و من الله توفیق

باسمه تعالی
باسلام:
امیدوارم منظورتان از این جمله
«عارف از خط قرمزهای فقهی هم رد می شود»این نباشد که عارف به شریعت اعتنایی ندارد که در این صورت آن شخص عارف نیست بلکه عارف نماست و جزو جهله صوفیه می باشد که به شدت باید از این نوع افراد اجتناب نمود.

یک عارف حقیقی، شدیدا به فقه و دستورات فقهی تا آخرین لحظه عمر خود عمل می کند و یک لحظه خود را بی نیاز از شریعت نمی داند و خط قرمزهای فقه برای او موضوعیت دارد، در بحث نماز،عارف حقیقی به نماز اول وقت،رعایت مخارج حروف در نماز ...اهمیت می دهد ولکن نکته اینجاست که به این امور اکتفا نمی کند،بلکه به مراحل بالاتر هم توجه دارد که همان حضور قلب باشد.

بهترین دلیل بر این مدعا زندگی و رفتار ائمه دینمان علیهم السلام، به عنوان عارفان حقیقی در دوران حیاتشان می باشد.مثلا کجای زندگی حضرت علی علیه السلام را می توانید نشان بدهید که ایشان از خط قرمز های فقهی رد شده باشند؟
ایشان در عین حالی که نماز را بادقت کامل می خواندند ولکن فقط به ظواهر اکتفا نمی نمودند بلکه چنان حضور قلبی درنماز داشتند که وقتی تیر را از پای ایشان در می آورند ابدا متوجه درد، نمی شوند.(1)

تامل در سه اصطلاح شریعت،طریقت و حقیقت به ما در فهم این مطلب کمک خواهد نمود.

از منظر عرفای مسلمان شریعت و طریقت و حقیقت در طول همدیگرند و طریقت، باطن شریعت است و حقیقت، باطن طریقت محسوب می شود و هر کدام مانند لایه وبطن، ضمن اینکه محافظ مرتبه بعدی است، مرتبه ای از دین را تشکیل می دهند. چنان که سید حیدر آملی از این سه به ترتیب با عناوین؛ قشر، لب ولب اللب نام برده است(2) وی شریعت را قشر بادام و طریقت را به مغز بادام و حقیقت را به روغن(عصاره) بادام تشبیه کرده است که عارف در هیچ مرحله ای از عمل به شریعت بی نیاز نیست. کاشانی در اصطلاحات الصوفیه در لزوم آراستن به دستورات شریعت می گوید:

« آن کس که حال و طریقت خود را با شریعت حفظ ننماید حال او فاسد و راه و روش و طریقت او هوی و هوس خواهد بود و هر کس که برای رسیدن به حقیقت به طریقت متوسل نشود، حقیقت او تباه می شود و منجر به کفر و زندقه خواهد بود»(3)

با همین نگاه این عبارت، از سهل تستری معنا پیدا میکند که «کل وجد لا یشهد له الکتاب و السنه، فباطل»(4)هر شهودی که کتاب و سنت آن را تایید نکند، حقیقت نخواهد بود. »

در واقع،وحدت‌ «شریعت»، «طریقت» و «حقیقت»، چگونگی‌ ارتباط‌ «فقه» و «اخلاق» و «عرفان» را روشن‌ می‌سازد. فقه، علمی‌ است‌ که‌ از نظر به‌ «شریعت» شکل‌ می‌گیرد و اخلاق، دانشی‌ است‌ که‌ عهده‌دار ترسیم‌ «طریقت» است‌ و عرفان، علم‌ به‌ «حقیقت» است. همانگونه‌ که‌ شریعت، طریقت‌ و حقیقت، سه‌ لایه‌ از امر واحد هستند و هیچ‌ یک‌ جای‌ دیگری‌ را نمی‌گیرد و به‌ نفی‌ دیگری‌ نمی‌پردازد «فقه»، «اخلاق» و «عرفان» نیز در طول‌ یکدیگر قرار گرفته‌ و هر یک‌ وظیفه‌ خود را انجام‌ می‌دهند و یکدیگر را نفی‌ نمی‌کنند.

بنابراین معيار در قرب و بُعد نسبت به حق تعالی، رعايت تكاليف شرعى است; يعنى انجام واجبات و ترك محرمات و توجه به مستحبات و مكروهات. تلاش در اين راه براى هیچ عارفی تعطيل بردار نيست.

پی نوشت:
1-حبیب الله، خویی، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 152
2-جامع الاسرار،سید حیدر آملی ص۳۵۳
3-اصطلاحات الصوفیه، کاشانی ص ۱۱۶
4-اللمع، ابونصر سراج، ص ۹۹

شریعت عقلانی;407083 نوشت:
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.

با سلام و عرض ارادت.

این سخن همان نکته خطرناکی است که بنده از آن گریزانم. خداوند بر اساس اخلاق داوری می کند اما رهبران دینی عموم مردم را به تبعیت از فقه شرعی فراخوانده اند؟ این به نظرم تناقضی مخرب است.

از دید حقیر باید دستورات فقهی را اخلاقی بدانیم و توصیه های اخلاقی را مشابه باید و نباید های فقهی به شمار آوریم هرچند با رعایت اولویت ها و ظرفیت ها. اگر در علم اخلاق هر توصیه ای به هر کسی مجاز نیست در فقه نیز باید چنین باشد و اگر در علم فقه رفتاری را به منزله نافرمانی خداوند تلقی می کنیم در مورد رذایل اخلاقی نیز باید چنین بیندیشیم.

موفق باشید.

شریعت عقلانی;407083 نوشت:

مثالی دیگر :
شخصی اشتباها به جای آب شراب می نوشد و مست می شود. او را در همان حال مستی به نزد قاضی می برند. او می گوید نمی خواستم شراب بنوشم. قاضی می گوید سخن انسان مست را نباید گوش داد. او را حد بزنید.
ولی اخلاق حکم دیگری می دهد : اگر خودش می گوید که نمی خواسته رهایش کنید.
خداوند هم در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه. خداوند هم در آن دنیا از او در می گذرد.
منتها چون جامعه را متوسطین پر کرده اند لذا نمی توان از علم اخلاق برای اداره جامعه استفاده کرد.
و من الله توفیق


باسمه تعالی
باسلام:
چه کسی گفته که خداوند در آن دنیا بر اساس علم اخلاق حکم می کند نه علم فقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اتفاقا در مورد مثال شما ،فقه هم می گوید که نباید این شخص حد بخورد ،چون در مورد حد شرب خمر ،شرایطی باید فراهم باشد تا حدّ اجرا شود مثلا در
ماده 166 قانون مجازات های اسلامی آمده است:.«حد مسكر بر كسی ثابت می‌شود كه بالغ و عاقل و مختار و
آگاه به مسكر بودن و حرام بودن آن باشد.»

تبصره 1: «در صورتی كه شراب خورده مدعی جهل به حكم یا موضوع باشد و صحت دعوای وی محتمل باشد محكوم به حد نخواهد شد.»

و یا در ماده 168 و170قانون مجازات اسلامی راههای اثبات شرب خمر را

دوبار اقرار کردن شراب خورده وشهادت دو مرد عادل می داند.
که البته می توانید برای آگاهی بیشتر به کارشناسان محترم فقه مراجعه بفرمایید
.

[q/quote
با سلام خدمت شما کارشناس محترم.
مولانا را گفتند شراب حرام است؟ گفت : تا که خورد.
مولانا در حال سماع با دوستان بود که فردی آمد و گفت بس است دیگر وقت نماز است. مولانا غضبنام شد و گفت این خود نمازی دیگر است.
اینها یعنی عبور از خط قرمزهای شرعی.
البته به هیچ عنوان نمی توان این ها را برای عموم تجویز کرد. چیزی که به درد عموم می خورد همان فقه است.
در مورد نماز هم اصولا فقه در حیطه داشتن و نداشتن حضور قلب در نماز هیچ نظری ندارد. اصولا در این حیطه ها کار نمی کند. این حیطه ها مختص علم اخلاق است. قرب الهی و آن حس لذتی که اتصال به عالم ملکوت را بدست می دهد با نماز فقهی بدست نمی‌آید. در حقبقت نماز برای پیامبر معلول بود. ولی برای عامه مردم علت. پیامبر از معلول به علت رسید ولی مردم از علت به معلول می رسند. مهم و اصل در نماز همان معلول است. در حقیقت همان قرب الهی است. همان لذتی است که با اتصال به عالمی دیگر حاصل می شود. مولانا این لذت را به مانند نماز از سماع هم می گرفت. به قول او:
هیچ آدابی و ترتیبی نجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
برای عارفانی از جنس مولانا قوانین فقهی و دقت در آداب نماز محدودیت بود. این قواعد آنها را در حصار دنیویشان محبوس می کرد. آنها نمی خواستند محدود باشند. آنها می خواستند پرواز کنند. از هر بهانه ای برای این پرواز استفاده می کردند. چه نماز چه سماع.
توضیحات بیشتر در داستان موسی و شبان مولانا می توانید بیابید.

مؤمن;407733 نوشت:
این سخن همان نکته خطرناکی است که بنده از آن گریزانم. خداوند بر اساس اخلاق داوری می کند اما رهبران دینی عموم مردم را به تبعیت از فقه شرعی فراخوانده اند؟ این به نظرم تناقضی مخرب است.

از دید حقیر باید دستورات فقهی را اخلاقی بدانیم و توصیه های اخلاقی را مشابه باید و نباید های فقهی به شمار آوریم هرچند با رعایت اولویت ها و ظرفیت ها. اگر در علم اخلاق هر توصیه ای به هر کسی مجاز نیست در فقه نیز باید چنین باشد و اگر در علم فقه رفتاری را به منزله نافرمانی خداوند تلقی می کنیم در مورد رذایل اخلاقی نیز باید چنین بیندیشیم.


با سلام.
اصولا فقه برای عامه مردم است. نمی توان اخلاق را در آن در نظر گرفت. چرا که مردم در عمل به دستورات دین بهانه اخلاقی جور می کنند. باید فقه طوری باشد که نفس سرکش انسان ها را یک جوری بتواند مهار کند. اگر اخلاق را در فقه در نظر بگیریم عمل به دستورات دین کم رنگ می شود.
ولی نوبت به داوری خدا که می رسد با دید رحمت خودش اخلاقی قضاوت خواهد کرد.

شریعت عقلانی;407911 نوشت:
[q/quote
با سلام خدمت شما کارشناس محترم.
مولانا را گفتند شراب حرام است؟ گفت : تا که خورد.
مولانا در حال سماع با دوستان بود که فردی آمد و گفت بس است دیگر وقت نماز است. مولانا غضبنام شد و گفت این خود نمازی دیگر است.
اینها یعنی عبور از خط قرمزهای شرعی.
البته به هیچ عنوان نمی توان این ها را برای عموم تجویز کرد. چیزی که به درد عموم می خورد همان فقه است.
در مورد نماز هم اصولا فقه در حیطه داشتن و نداشتن حضور قلب در نماز هیچ نظری ندارد. اصولا در این حیطه ها کار نمی کند. این حیطه ها مختص علم اخلاق است. قرب الهی و آن حس لذتی که اتصال به عالم ملکوت را بدست می دهد با نماز فقهی بدست نمی‌آید. در حقبقت نماز برای پیامبر معلول بود. ولی برای عامه مردم علت. پیامبر از معلول به علت رسید ولی مردم از علت به معلول می رسند. مهم و اصل در نماز همان معلول است. در حقیقت همان قرب الهی است. همان لذتی است که با اتصال به عالمی دیگر حاصل می شود. مولانا این لذت را به مانند نماز از سماع هم می گرفت. به قول او:
هیچ آدابی و ترتیبی نجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
برای عارفانی از جنس مولانا قوانین فقهی و دقت در آداب نماز محدودیت بود. این قواعد آنها را در حصار دنیویشان محبوس می کرد. آنها نمی خواستند محدود باشند. آنها می خواستند پرواز کنند. از هر بهانه ای برای این پرواز استفاده می کردند. چه نماز چه سماع.
توضیحات بیشتر در داستان موسی و شبان مولانا می توانید بیابید.

باسمه تعالی
اولا: لطفا برای علمی شدن بحث ،مطالب خود را مستند کنید.

ثانیا : بر فرض صحت چنین استنادی ،ملاک برای صحت و سقم یک عمل، شریعت و رفتار و گفتار و تقریر معصومین علیهم السلام می باشد .
و در رابطه با غیر معصومین اگر کردار و رفتار آنها منطبق با دستورات شریعت بود،آنها را می پذیریم و الا اگر سر سوزنی از دستورات دین منحرف شوند، آن اعمال و گفتار اصلا و ابدا حجیت ندارند.چون غیر معصوم مصون از اشتباه و لغزش نمی باشد.البته این،دلیل نمی شود که ما تمام آثار و سخنان آنها را رد کنیم.بلکه آنهایی که با میزان شریعت منطبق بود را می پذیریم.

سمیع;407929 نوشت:
اولا: لطفا برای علمی شدن بحث ،مطالب خود را مستند کنید.

ثانیا : بر فرض صحت چنین استنادی ،ملاک برای صحت و سقم یک عمل، شریعت و رفتار و گفتار و تقریر معصومین علیهم السلام می باشد .
و در رابطه با غیر معصومین اگر کردار و رفتار آنها منطبق با دستورات شریعت بود،آنها را می پذیریم و الا اگر سر سوزنی از دستورات دین منحرف شوند، آن اعمال و گفتار اصلا و ابدا حجیت ندارند.چون غیر معصوم مصون از اشتباه و لغزش نمی باشد.البته این،دلیل نمی شود که ما تمام آثار و سخنان آنها را رد کنیم.بلکه آنهایی که با میزان شریعت منطبق بود را می پذیریم.


با سلام.
بنده با کمی تامل به این نتیجه رسیدم که صلاح نیست در اینجا این مباحثه را ادامه دهم. شاید اگر کسی مایل بود در پیام خصوصی مایل به مباحثه باشم.
به قول مولانا :
لب ببند گر چه فصاحت دست داد
دم مزن والله اعلم بالرشاد
و من الله توفیق

[="Microsoft Sans Serif"][="3"]درود بر آقای «شریعت» گرامی :Gol:

شما خیلی زیبا در مورد عرفان سخن می‌کنید.

شریعت عقلانی;408246 نوشت:

با سلام.
بنده با کمی تامل به این نتیجه رسیدم که صلاح نیست در اینجا این مباحثه را ادامه دهم. شاید اگر کسی مایل بود در پیام خصوصی مایل به مباحثه باشم.
به قول مولانا :
لب ببند گر چه فصاحت دست داد
دم مزن والله اعلم بالرشاد
و من الله توفیق

بله سخن‌های عرفانی بسیار سنگین هستند و نباید آن‌ها را در میان مردم ساده گفت. و گفته‌اند: «با مردم به اندازه‌ی خردشان سخن بگو».
همانگونه که می‌دانید، در عرفان، گفتاری است که در آن، «فرعون» برابر با «موسی» می‌شود و شیطان، در آن‌جا دیگر گناه‌کاری که مردم او را می‌شناسند، نیست؛ ولی این‌چیزها را نمی‌شود در اینجا گفت.
برای نمونه: شما گفته‌اید پیامبر از «معلول» به «علت» رسیده‌ است. این برای ما مردم ساده، غیرقابل درک است!

همانگونه که خود نیز فرموده‌اید، مردم ساده، باید کارهای ظاهری همچون بلندخوانی و درست‌خوانی در نماز، ترتیب در غسل و ... را انجام دهند ولی عارفان «در خلوت» چنین کاری را نمی‌کنند؛ چون آن‌ها به عشق رسیده‌اند و از خود بیخود می‌شوند.
کسی که از خود بی‌خود شده است، چگونه می‌تواند حواسش را به این بدهند که چگونه نماز می‌خواند؟ در وادی عشق، سخن جایی ندارد!
اما مردم ساده باید چنان بکنند و همین ترتیب و آداب، برای آن است که آنان کاری را برای خدا انجام می‌دهند و روح خود را کمی به خدا نزدیک می‌کنند البته اگر پس از آن کاری نکنند که بدتر هم شود!

در مورد خط قرمزها هم درست فرموده‌اید: یک عارف «به دستور خدا» می‌تواند از آن خط‌ها رد شود.
خضر، از همه‌ی خط قرمز‌ها رد شد؛ یک کشتی را سوراخ کرد و یک بچه‌ی بی‌گناه را کشت!
اگر بخواهیم با قفه با او رفتار کنیم، بدون‌شک باید پاداَفره‌اش کنند؛ ولی این‌گونه نشد، چون او عارف بود. البته خضر آن کارها را در برابر موسی که خود نیز عارف بود، انجام داد وگرنه کسی آن کارها را از خضر نمی‌دید چون مردم ساده، به پوسته‌ی کار نگاه می‌کنند.[/][/]

آبـرنـگـ;408266 نوشت:
همانگونه که می‌دانید، در عرفان، گفتاری است که در آن، «فرعون» برابر با «موسی» می‌شود

با سلام خدمت دوست فرهیخته.
خطاب موسی به شبان پس از عتاب الهی :
کفر تو دین است دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
..............................
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون که آن رنگ از میان برداشتی
موسی و فرعون کردند آشتی
...............................
بت اینجا مظهر عشق است و وحدت
بود زنار بستن عقد خدمت.

چو کفر و دین بود قائم به هستی
شود توحید عین بت‌پرستی.
...........................
«مسلمان گر بدانستی که بت چیست// بدانستی که دین در بت پرستی است»
ولی مولانا وقتی به این جاها می رسید به نقاطی که حلاج و بایزیدها می رسیدند به جای انالحق گفتن و به جای لا اله الا اناها فاعبدون گفتن می گفت :
ای دریغا رهزنان بنشسته اند .................. صد گره زیر زبانم بسته اند.
بر کنار بامی ای مست مدام ................... پست بنشین یا فرود آ والسلام
لب ببندار چه فصاحت دست داد .............. دم مزن والله اعلم بالرشاد
و من الله توفیق


[="Microsoft Sans Serif"][="3"]

شریعت عقلانی;407911 نوشت:
ولی برای عامه مردم علت. پیامبر از معلول به علت رسید ولی مردم از علت به معلول می رسند.

آقای شریعت، در اینجا پرسشی برای ما پیش آمده!

ما شنیده ایم که بزرگان از علت به معلول می رسند و کودکان، از معلول به علت.

برای نمونه : مردم می بینند که خدا (علت) جهانی استوار که معلول است را آفریده و از دیدن استواری این جهان پی به بزرگی خدا می برند. اما بزرگان، دیگر از این استدلال ها استفاده نمیکنند.
ما در نوشتار پیشین خود، جای این دو واژه را جابه جا نوشتیم که اشتباه بود.
آیا شما هم اشتباهی این کار را کرده‌اید، یا دلیلی دارد؟[/][/]

آبـرنـگـ;408326 نوشت:
ما شنیده ایم که بزرگان از علت به معلول می رسند و کودکان، از معلول به علت.

برای نمونه : مردم می بینند که خدا (علت) جهانی استوار که معلول است را آفریده و از دیدن استواری این جهان پی به بزرگی خدا می برند. اما بزرگان، دیگر از این استدلال ها استفاده نمیکنند.
ما در نوشتار پیشین خود، جای این دو واژه را جابه جا نوشتیم که اشتباه بود.
آیا شما هم اشتباهی این کار را کرده‌اید، یا دلیلی دارد؟


با سلام خدمت شما دوست گرامی و اندیشمند.
خیر جا به جا ننوشتم. البته سخن بنده دور از خظا نیست. ان شاء الله در مباحثه با شما ایرادهای آن آشکار گردد.
ببینید یک مثال می زنم :
اولیا خدا وقتی حال روحانی به آنها دست می دهد اشک می ریزند وی مردم عامه سعی می کنند به زور اشک بریزند تا حال روحانی به آنها دست بدهد.
بر همین قیاس :
پیامبر وقتی در غار حرا حالاتی خاص به او دست داد به خضوع و خشوع و سجده افتاد و کلامی بی اختیار بر زبان وی جاری شد. در حقیقت نماز برای او معلول بود که علتش آن حالات روحانی بود.
ولی ما نماز می خوانیم تا به آن حالاتی که برای پیامبر اتفاق افتاده برسیم. لذا نماز برای ما علت رسیدن به معنویت است.
منظور بنده این بود. البته مثال شما هم جای تامل دارد.
و من الله توفیق

آبـرنـگـ;408266 نوشت:
درود بر آقای «شریعت» گرامی :Gol:

شما خیلی زیبا در مورد عرفان سخن می‌کنید.

بله سخن‌های عرفانی بسیار سنگین هستند و نباید آن‌ها را در میان مردم ساده گفت. و گفته‌اند: «با مردم به اندازه‌ی خردشان سخن بگو».
همانگونه که می‌دانید، در عرفان، گفتاری است که در آن، «فرعون» برابر با «موسی» می‌شود و شیطان، در آن‌جا دیگر گناه‌کاری که مردم او را می‌شناسند، نیست؛ ولی این‌چیزها را نمی‌شود در اینجا گفت.

.


باسمه تعالی
باسلام:
اولا :این مطالب و ادعای خود را مستند کنید.
ثانیا:پشت صحنه آن فرمایشاتی که عرفا در مورد فرعون و یا شیطان دارن ،مبانی دقیقی است که توجه دقیق به آن مبانی ،توجیه کننده آن فرمایشات است.ولکن مباحث را با هم نباید خلط کنیم،در واقع آن حرفها از خباثت باطنی فرعون و شیطان نمی کاهد.مثلا در مجموعه نظام هستی شیطان هم چیز خوبی است و باید باشد؛ زیرا هر کس به هر مقامی رسید یکی از برکاتش، جنگ با شیطان بوده است.

اگر شیطان خلق نمی‏ شد وسوسه‏ ای نمی‏ بود و جهادی وجود نمی‏ داشت؛ در نتیجه سالک به مقام مجاهد نمی ‏رسید. پس در کل نظام آفرینش وجود شیطان نیز رحمت است. گرچه همه ما موظف هستیم که شیطان را لعن و رجم کنیم او و پیروانش را اهل جهنّم دانسته و از شرّشان به خدا پناه ببریم.


جهان چون زلف و خط و خال و ابروست/که هر چیزی به جای خویش نیکوست(1)

پی نوشت:
1-شبستری

آبـرنـگـ;408266 نوشت:

مردم ساده، باید کارهای ظاهری همچون بلندخوانی و درست‌خوانی در نماز، ترتیب در غسل و ... را انجام دهند ولی عارفان «در خلوت» چنین کاری را نمی‌کنند؛ چون آن‌ها به عشق رسیده‌اند و از خود بیخود می‌شوند.
کسی که از خود بی‌خود شده است، چگونه می‌تواند حواسش را به این بدهند که چگونه نماز می‌خواند؟ در وادی عشق، سخن جایی ندارد!
اما مردم ساده باید چنان بکنند و همین ترتیب و آداب، برای آن است که آنان کاری را برای خدا انجام می‌دهند و روح خود را کمی به خدا نزدیک می‌کنند البته اگر پس از آن کاری نکنند که بدتر هم شود!

اولا:طبق چه دلیلی می فرمایید که کارهای ظاهری ، همچون درست خوانی ،بلند خوانی ...مربوط به مردم ساده است و عارفان در خلوت چنین کاری نمی کنند؟مگر پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه دین علیهم السلام در تبیین شریعت،بین عارف و غیر عارف فرق گذاشته اند؟مگر حضرات معصومین علیهم السلام که در عرفان حقیقی کسی به گرد پای آنها نمی رسد ،اینگونه،رفتار می کرده اند؟
ثانیا:اگر مقصودتان حالت سکر و فنایی است که به بعضی از عرفا دست می دهد و بهلولی مشرب می شوند و صحبت از اسقاط تکلیف می شود،باید دانست که اسقاط تکليف به چه معناست :

شيخ نجم‌الدين کبري از عرفاي بزرگ قرن ششم در پاسخ به اين موضوع مي‌گويد:

آيا تکليف از خواص بندگان ساقط مي‌شود؟ آري اما نه به اين معنا که آنان از انجام تکاليف محروم و معاف باشند بلکه اسقاط تکليف به اين معناست که چون تکليف مأخوذ از "کلفت" به معناي مشقت است، آنان طوري خدا را عبادت مي‌کنند که هيچ‌گونه کلفت و مشقتي در خود احساس نمی‌کنند، بلکه از انجام عبادت لذت مي‌برند و از آن شادکام گرديده، به طرب مي‌آيند.
از سوی ديگر هرگاه عابد با خواسته‌هاي شيطان موافقت کند و به مخالفت با خداي رحمان بپردازد، از مناجات با او لذتي احساس نمی‌کند، بلکه مناجات با خدا موجبات مشقت و ناراحتي باطني او را فراهم مي‌آورد؛ زیرا راز و نياز برای کسي که دم از مخالفت مي‌زند، مشکل و گران می‌آید و بر کالبد او بار شده است
.(1)

از ابوعبدالله حضرمي نقل است که مي‌گفت:

در لسان مردم، ساري و جاري است که من حلولي هستم و به سقوط تکليف الهي معتقدم! چگونه من حلولي‌ام در حالي که جز خداي متعال را در عالم هستي نمي‌بينم و چگونه قائل به سقوط تکليف هستم در حالي که آداب ديني تا به حال از من فوت نشده است؟ بله من معتقدم که براي برگزيدگان و اولياي الهي در انجام عبادات و اقامه اوامر الهي هيچ رنج و مشقتي نيست. (2)
.

پس چنان که گفته شد، مراد از رفع تکليف، رفع کلفت و مشقت است؛ به اين معنا که عارف، تکليف الهي را شائقاً انجام مي دهد نه شاقاً؛ طوعاً نه کرهاً؛ لذتاً نه کلفتاً؛ تشريفاً نه تکليفاً.

آری، سقوط تکليف است نه ترک تکليف؛ به اين معنا که سالک به مقامي مي‌رسد که در انجام تکاليف ديني هيچ گونه رنج و مشقتی احساس نمي‌کند و آن را باري بر دوش خود نمي بيند: "فيعبدون الله تعالي بلا مشقة وکلفة بل يتلذذون بها ويطربون"؛ خدا را با مشقت و کلفت عبادت نمي کند بلکه با شادي و لذت امتثال مي نمايد. چنان‌که در کافي شريف از پيامبر(ص) نقل شده است که فرمود: "أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ‏ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا".(3)

بيان گوياي خواجه عبدالله انصاري اين است که( در طريق تحقيق برسالکان مخفي نماند که قطع مرحله حقيقت جز با دستياري بر آداب شريعت ممکن نباشد. حقيقت درياست و شريعت، کشتي؛ بي کشتي چگونه از دريا گذشتي!)(4)
پس تکلیف برداشته شدن نه به این معنی است که نماز نخواند، بلکه یعنی صبح بلند شدن و نماز خواند برای شخص عارف سخت نیست و عاشقانه بلند می شود. تکلیف نیست نه به این معنا که دیگر روزه نمی گیرد، بلکه یعنی اصلاً سختی روزه داری را حس نمی کند و این عمل او عاشقانه است. رفع تکلیف،یعنی آنچه که برای غیر عاشق و غیر واصل کلفت و سخت است، برای شخص واصل سختی ندارد اعمال چنین شخصی عین عبادت بوده و این شخص خود به خود در حال عبادت است.

پی نوشت:
1-نجم‌الدین کبری، فوائح الجمال و فواتح‌الجلال، ص99.
2-موذن خراسانی، تحفه عباسی، ص 161 و نجم‌الدین کبری، فوائح‌الجمال و فواتح‌الجلال، ص100
3-کافی2/83باب العبادة
4- تحفه عباسی ص 164

اما بیانی از مولوی در کتاب فیه مافیه خود بر لزوم حفظ صورت و ظاهر عبادتی مانند نماز:

[=&amp][دانه قَیسی اگر مغزش را تنها بکاری، چیزی نروید، چون با پوست به هم بکاری بروید، پس دانستیم که صورت نیز در کار است و نماز نیز در باطن است، "لا صلاةَ اِلاّ بحضور القلب" اما لابد است که به صورت آری و رکوع و سجود کنی به ظاهر، آن که بهره مند شوی و به مقصود رسی.](1)[/]

پی نوشت:
1-شرح جامع مثنوی، کریم زمانی، ج 1، ص 685.

دستورالعمل آخوند ملا حسینقلی همدانی:

[مخفی نماناد بر برادران دینی که به جز الزام به شرع شریف، در تمام حرکات و سکنات و تکلمات و لحظات و غیرها راهی به قرب حضرت ملک الملوک ـ جلَّ جلاله ـ نیست، و به خرافات ذوقیّه ـ اگرچه ذَوْق در غیر این مقام خوب است، کما هو دأب الجهّال و الصوفیه ـ خذ لهم اللّه ـ، راه رفتن لا یُوجِبُ اِلاّ بُعْداً ... .](1)


تأکید سید بحرالعلوم بر التزام عملی:

[پس هر که را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان در او نباشد و به قدر سر مویی از صراط مستقیم شریعت حقّه انحراف نماید او را منافق می دان، مگر آنچه به عذر یا خطا و نسیان از او سر زند. هم چنان که جهاد دوم، جهاد اکبر است نسبت به جهاد اول (اشاره به توضیح خاص ایشان است درباره حدیث مشهور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در باب جهاد اکبر و اصغر)، هم چنین منافق این صنف منافق اکبرند و آنچه از برای منافقین در صحیفه الهیه وارد شده، حقیقت آن برای ایشان به وجد اشد ثابت است.](2)

بیانی از عارف واصل امام خمینی قدس سره

[و بالجمله کشفی اتم از کشف نبی ختمی صلی الله علیه و آله وسلم و سلوکی اصح و اصوب از آن نخواهد بود، پس ترکیباب بی حاصل دیگر را که از مغزهای بی خرد مدعیان ارشاد و عرفان است، باید رها کرد ... پس، از بیانات سابقه معلوم شد که آنچه پیش اهل تصوف معروف است که نماز وسیله معراج سلوک و سالک است و پس از وصول، سالک مستغنی از رسوم گردد، امر باطل و بی اصل و خیال خام بی مغزی است که با مسلک اهل اللّه و اصحاب قلوب مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و کمالات اولیا صادر شده است، نعوذ باللّه منه.](3)

پی نوشت:
1-برنامه سلوک در نامه های سالکان،ص97
2-رساله سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم،به کوشش رضا استادی ،ص66
3-سرّ الصلوة امام خمینی(ره)ص12

[="Microsoft Sans Serif"][="3"]درود بر آقای سمیع :Gol:

بزرگوار ما در کجا گفتیم که عارفان نماز نمی‌خوانند؟
برخی از عارف‌نماها می‌گویند: چون ما به عرفان! رسیده‌ایم، دیگر نماز بر ما نیست. که گفتن این سخن، از سوی نفس گفته می‌شود زیرا عرفان یک مکان ویژه‌ای نیست که کسی بخواهد به آن و همان‌گونه که می‌دانید، دریایی بی‌کران است که آدمی در هیچ مقامش نباید بماند و اینکه کسی بگوید چون به عرفان رسیده‌ایم دیگر نماز نمی‌خوانیم، از پایه اشتباه است چون هیچ‌کس نمی‌تواند به پایان عرفان برسد!

گفته‌ی ما این بود: نماز خواندن عارفان با مردم ساده، متفاوت است. کسی که در پی این است که چند رکعت نماز خوانده است و رکعت چندم است، نمی‌تواند از آن نماز شیرینی‌ای دریابد؛ زیرا هنوز از خود بی‌خود نشده است و خرد وی، هنوز جولان می‌کند.

در جایی، مردی دیده شد که می‌خواست بگوید ذکر دو نوع است؛ ذکر آشکار و نهان.
او گفت: «ذکر پنهان این است که کسی نداند تو چه می‌گویی برای نمونه ... من همین اکنون یک صلوات گفتم»

هنگامی که او صلوات پنهانی گفت: دیدیم که رنگش سرخ شد
بدون‌شک شیرینی‌ که او از یک صلوات می‌برد، با مردم ساده، بسیار متفاوت است.
پس نماز آن‌ها نیز متفاوت است زیرا چنان کسانی نمی‌توانند خرد خود را در نماز به کار بگیرند که ببینند در چه رکعتی هستند و ... .

همچنین فرموده‌اید: پیامبران و امامان، همگی مانند مردم نماز می‌خوانده‌اند.

اگر به گفته‌های ما نگاه شود، گفته‌ایم که عارفان «در خلوت» چنان می‌کنند

نقل قول:
همانگونه که خود نیز فرموده‌اید، مردم ساده، باید کارهای ظاهری همچون بلندخوانی و درست‌خوانی در نماز، ترتیب در غسل و ... را انجام دهند ولی عارفان «در خلوت» چنین کاری را نمی‌کنند؛ چون آن‌ها به عشق رسیده‌اند و از خود بیخود می‌شوند.

در خلوت پیامبران و امامان چه کسی جر خدا بوده که ببیند چه می‌گویند؟[/][/]

آبـرنـگـ;408395 نوشت:
درود بر آقای سمیع :Gol:


در خلوت پیامبران و امامان چه کسی جر خدا بوده که ببیند چه می‌گویند؟

باسمه تعالی
در اینکه نماز حضرات معصومین علیهم السلام چه در خلوت و چه در جلوت با نماز دیگران قابل قیاس نمیباشد حرفی نیست،ولکن حرف در این است که آنها علاوه بر اینکه در نماز حضور قلب وصف ناشدنی داشتند در عین حال به ظاهر هم اهمیت می دادند و اهتمام داشتند.
موفق باشید
.

پرسش:
آیا علم اخلاق و فقه یکی هستند و یا از هم جدا می باشند تا بگوییم یک فعل از جهت اخلاقی مشکل دارد ولی از جهت فقهی مشکل ندارد؟
پاسخ:
برای روشن شدن جواب باید بدانیم که علم فقه و علم اخلاق دو علم مستقل هستند. چون علم فقه از افعال بیرونی انسان بحث می کند ولی علم اخلاق صفات درونی شخص را مورد کنکاش خود قرار می دهد

اعمال فقه مربوط به اعضا و جوارح انجام مى‏شود و ربطى به جوانح و قلب ندارد مانند: نماز خواندن، روزه‏ گرفتن و... ولى اعمال اخلاقى مربوط به جوانح و قلب‏ مى‏باشد.



اگر چه بعضی از مسائل مانند دروغ ،غیبت،تهمت،فحش،... به طور مشترک هم در فقه و هم در اخلاق بحث می شوند ولی ملاک بحث،متفاوت است علم فقه جنبه حقوقى موضوع را برعهده دارد و علم ‏اخلاق بعد ارزشى آن را بررسى مى‏كند.

مثلا غيبت در فقه‏ حرام و موجب هتك حرمت است و در اخلاق نوعی ‏بيمارى روحى به حساب مى ‏آيد كه جلوى تعالى انسان رامى‏ گيرد. يا تهمت و فحش و نسبت هاى ناروا در فقه سبب‏ تعزير و حد است و در اخلاق، شخص را بى‏ قيد و غيرمهذب بار مى ‏آورد و او را از رسيدن به كمالات معنوى‏ باز می ‏دارد بنابراين اخلاق شامل حالات، ملکات و صفات روحي و قلبي مي‌شود و موضوع فقه عمل خارجي مکلف است.

لذا می بینیم که بعضی از امور از جهت فقهی حرمتی ندارند ولکن از جهت اخلاقی یک نوع رذیله اخلاقی به حساب می آیند و نشان دهنده نقص در باطن انسان هستند مانند حسادت،تا زمانی که جنبه خارجی پیدا نکند و باعث آزار و اذیت دیگران نشود از جهت فقهی حرمتی برآن بار نمی شود ولکن از بعد اخلاقی،این امر یک رذیله اخلاقی و مرض روحی است که سریعا باید ریشه کن شود.

و یا مانند دروغ که آنچه نزد فقیهان از آن بحث شده،دروغ های گفتاری،اشاره ای، و نوشتاری است؛اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1-دروغ در گفتار2-دروغ در نیت3-دروغ در عزم4-دروغ در وفا به عزم 5-دروغ در اعمال6-دروغ در مقامات دین که بحثی معرفتی و دینی است(1)
یا مانند نیت گناه که از جهت فقهی ،حرمتی ندارد چون شخص تا آن معصیت را انجام ندهد مستحق عقاب نیست ولی از جهت اخلاقی،نیت گناه حتی اگر انسان آن معصیت را انجام ندهد یک رذیله اخلاقی است و نشان دهنده خبث باطن شخص می باشد .
لذا امام سجاد (عليه السلام) در صحيفه بيانى دارد قريب به اين مضمون كه بارالها كسى‏ كه‏ نيّت‏ گناه تو مى‏ كند، استحقاق كيفر تمام گناهكاران را دارد جز اين كه بزرگوارى تو عقابش نمى‏كند و عذابش نمى‏دهد(2)
پس با توجه به نوع نگرش علم فقه و علم اخلاق به انسان،ممکن است امری از جهت فقهی گناه نباشد و عقاب اخروی نداشته باشد چون پارامترهای علم فقه را دارد ولی ممکن است همان امر از جهت اخلاقی قبیح باشد و نشان دهنده خبث باطن و یک رذیله اخلاقی باشد.
حضرت آیة الله مصباح در این زمینه فرموده‌اند:
«در اين‌جا مناسب است به تفاوتي که بين علم فقه و علم اخلاق وجود دارد اشاره‌اي داشته باشيم. در فقه گفته مي‌شود: غيبت کردن حرام است، نماز واجب است و.... در کتاب‌هاي اخلاق هم گفته مي‌شود: غيبت حرام است، نماز واجب است و ... . از اين رو اين سوال مطرح مي‌شود که مرز بين مسائل فقهي و مسائل اخلاقي چيست؟
يکي از وجوهي که براي اين امر مي‌توان تصور کرد اين است که موضوع فقه اعمال و افعال مکلف و بررسي عمل خارجي مکلف از اين جهت است که موضوع کدام يک از احکام پنج‌گانه حرمت، کراهت، وجوب، استحباب و مباح است. البته بعضي از فعاليت‌هاي ذهني هم مثل سوءظن در فقه مطرح مي‌شود، اما محل شبهه است که آيا اين‌گونه موارد در فقه جايي دارند يا خير؟ آن‌چه مسلم است اين است که در فقه در باره افعال خارجي مکلف بحث مي‌شود. نتيجه اين بحث هم اين است که کارهاي واجب و مستحب، ثواب و کارهاي حرام هم عقاب دارند. مکروهات هم موجب نقص ثواب و نوعي کدورت و زشتي مي‌شوند. اما براي انجام همه اين اعمال خارجي، مقدماتي در نفس ما وجود دارد که
آن‌ها در حيطه مباحث فقهي قرار نمي‌گيرند. به عنوان نمونه همه ما شنيده‌ايم که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: «حُبُ‏ الدُّنْيَا رَأْسُ‏ كُلِ‏ خَطِيئَة (3)

بازگشت همه خطاها به محبت دنياست»، اما در هيچ کتابي فقهي نوشته نمي‌شود: دوست داشتن دنيا حرام است. بنابراين اخلاق شامل حالات، ملکات و صفات روحي و قلبي مي‌شود و موضوع فقه عمل خارجي مکلف است.
در روايت آمده است: «إِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب‏
(4) حسد آن‌چنان‌كه آتش هيزم را مي‌خورد، ايمان را مي‌خورد و نابود مي‌کند.»
آيا چنين چيزي با نگاهي به نامحرم قابل مقايسه است؟ اما چون عمل خارجي نيست جاي بحث آن در اخلاق است و در فقه از آن بحث نمي‌شود. اين بدان معنا نيست که مسائل اخلاقي ثواب و عقاب ندارد، بلکه نتايج اخلاق اموري است که از سنخ ثواب و عقاب افعال نيست.
همان‌گونه که مسائل اخلاقي از افعال مکلف مهم‌تر است ثواب و عقاب آن‌ها هم مهم‌تر هستند. ثواب و عقاب اخلاقي هم‌سنخ خوب و بدهاي اخلاقي هستند، بدين معنا که حالاتي روحاني و نفساني‌اند و از اين سنخ‌اند که انسان از چشم محبوب خويش بيافتد. کساني که با هم رابطه عاطفي دارند اگر احساس کنند رفيق‌شان ديگر به آن‌ها اعتنايي ندارد اين بالاترين شکنجه براي آن‌هاست. بي‌اعتنايي محبوب گرچه کتک نيست، اما از هر کتکي بدتر است.
هنگامي‌که خداوند مي‌خواهد بگويد کسي اوضاع بسيار بدي دارد مي‌فرمايد: «لاَ يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَة (5) خداوند در روز قيامت به آن‌ها نگاه نمي‌کند.»
اين نگاه نکردن از هزار آتش جهنم سوزانده‌تر است.
اکنون ما شدت اين عذاب را درک نمي‌کنيم، اما وقتي تشنه اين نگاه شويم شدت آن را درک خواهيم کرد. مي‌خواهم عرض کنم: غير از ثواب و عقاب‌هايي که براي اعمال واجب و حرام فقهي هست ثواب و عقابي متناسب با واجب و حرام‌هاي اخلاقي هم وجود دارد.
اگر گفته مي‌شود: تا زماني که حسد را اظهار نکرده‌ايد کار حرامي انجام نداده‌ايد بدين معناست که کاري انجام نداده‌ايد که عذاب جهنم را به دنبال داشته باشد، اما مقصود اين نيست که در اين صورت با حالت نداشتن حسد مساوي هستيد، بلکه در اين صورت عقاب خداوند به اين صورت است كه به شما اعتنا نکرده، توفيقي به شما نمي‌دهد و جذب‌تان نمي‌کند.»(6)
پی نوشت:
1.تهرانی، مجتبی،اخلاق الهی، ص84، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
2.حسن زاده آملی،حسن، مجموعه مقالات،ص162، دفتر تبلیغات.
3.منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم (عليه السلام‏)، مصباح الشريعة، اعلمى‏، بيروت‏، 1400 ق‏.
4.مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏،بحار الأنوار(ط- بيروت)، ج70،ص244، دار إحياء التراث العربي‏،بیروت،1403ق.
5.آل‌عمران/ 77.
6.آیه الله مصباح یزدی/سخنرانی در دفتر مقام معظم رهبری،17/3/1391.

موضوع قفل شده است