خنده خانه اسک دینی ها ، کاملا پاستوریزه !

تب‌های اولیه

17 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
خنده خانه اسک دینی ها ، کاملا پاستوریزه !

سلام

فقط مطالب طنز حلال در این تاپیک قرار میگیره 

لطفا بامزه و  کاملا پاستوریزه باشه که بخندیم laugh 

بابا بزرگا و مامان بزرگای سایت ، خنده حلال حکیمانه شعبه اسک دین یادتون میاد که !  winkاینجا هم یه چیز تو همون مایه هاست  

 

ضرب المثل های بنزيني:
1-بنزين ديدي نديدي
2-بنزين زرد برادر گريسه
3-با بنزين بنزين گفتن ماشين روشن نميشه
4-به اندازه بنزينت گاز بده
5-بنزين همسايه اورانيومه
6-بنزينش از باک ميريزه
7-خاموشي  ماشین از بي بنزينيه
8-بنزين رو جلو ماشين انداختن
9-با بنزين طهارت مي گيرم
10-بنزين حقه
11-از اين حرفا بوي بنزين مياد

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه بلائی سر من میاری !!!

‏واسه سنجش بینایی گواهینامه رفتم پیش چشم پزشک.
گفتم : قربونت یه کاری کن پشت فرمون عینک نزنم

 گفت آقا من این طرف نشستم کجا رونگاه میکنی؟

ROFL

یکی تعریف میکرد: ده سال پیش نمیدونستم ژله چیه. رفته بودم سوپر مارکت. یه خانمی اومد گفت پودر ژله میخوام.
ما هم اومدیم کم نیاریم گفتم 2 تا بسته هم به من بدید. رفتیم خوابگاه حسابی تو اب حل کردیم ومثل شربت لیوان لیوان خوردیم و حال کردیم.

بعد یه مقدار زیاد اومد گذاشتیم تو
یخچال.فرداش اومدیم بقیش رو بخوریم دیدیم سفت شده و میلرزه.گفتم حتما خراب شده ریختمش دور

frownsurpriselaugh

اونقدر که این چند روز بی نتی قفل گوشی رو الکی باز کردم و بستم تو این سی سال زندگیم در یخچالو الکی باز نکرده بودم indecision

‏يه بار موجودي حسابم انقدر كم بود 
دستگاه خودپرداز كارتمو گرو نگه داشت‌‌‌...
تا پول رسيدو ببرم بدم بهش

sadLol

 

اونایی که شهرشون هوا زیادی آلودست زیاد شیر بخورند، چون سرب هوا رو دفع میکنه... 

ولی بلافاصله بعدش آب بخورند چون نیترات آب، ضد وایتکسه... 

بعدش هم چای بخورند نیترات آب رو میکشه... 
بعد از چای هم آبلیمو بخورن تا رنگهای شیمیایی تو چایی را دفع کنه... 

بعد از آبلیمو هم توکل کنن به خدا دیگه...

laugh

داداشم بهم میگه بسه سرتو از اون اینترنت دربیار وگرنه سرتو اینقد میکوبم به کیبرد تا بیهوش شی

ولی من میدونم هیچ وقت اینکارو نمیکنه
 داداشم اینقد مهربونه که  
 پیخححهعفق۶۷۸زثاجدقسعفق۵ت
اهعفقمرقحرش۵خر۳۷۹۳۴۸رسخالانن
هفقمرششممرتاهعمف887لعهنئ 

 

ROFL

رفتم خونه گفتم: باباجوووون کجایی؟ 

گفت حتما الانم میخوای بیای دستمو ماچ کنی. باز چی میخوای؟ 

گفتم حقیقتش یه خورده گرونه پاتو بیار

indecisionROFL

وقتی که بشر خدا را ضامن خبط و خطای خود و نوع خود میکند

 

در خانه جحی را بدزدیدند . او برفت در مسجدی برکند و به خانه می برد

گفتند چرا در مسجد برکنده ای ؟

گفت : در خانه ما را دزدیده اند ، و خدا این در دزد را می شناسد

دزد را به من سپارد و در خانه خود را باز ستاند

 

 

 

 

مزبد * در مسجدی خوابیده بود ، که مردی اندر آمد و نماز کرد و گفت پروردگارا ! من نماز میخوانم و این مرد خفته است .

مزبد گفت : ای بیمزه ! حاجت خود را بخواه و او را بر من مشوران

 

 

-------

* طنازی در سده دوم هجری (عصر عباسیان) 

سر کلاس اندیشه بودیم استاد. ازم پرسید معلول به چی نیاز داره؟
گفتم ویلچر..

نمیدونم چرا انداختم بیرون...
به نظرتون معلول تانک میخاد؟

عارفی به سخنرانی رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد. 
کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت:
 روزی که می خواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر!
عارف شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت.

کدخدا گفت: 
راستش برنجی در کار نیست. 
آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید.

 

frownsurpriselaugh

بهلول دوستی بنام عُلًیان داشت که او نیز از فرزانگان دیوانه وش بود . 

روزی هارون از کنار گورستان می گذشت آن دو را دید که با هم مشغول سخن بودند . خواست با ایشان شوخی ای کند ، دستور داد هر دو را آوردند .

گفت : من امروز دیوانه میکُشم ، جلاد را حاضر کنید ، در حال حاضر شد با شمشیری کشیده .

علیان را بنشاندند که گردنش بزنند ، گفت ای هارون ، چه میکنی ؟

هارون گفت : امروز دیوانه می کُشم .

گفت : سبحان الله ! ما در این شهر فقط دو دیوانه بودیم ، تو سوًم ما شدی .

تو ما را بکُشی ، تورا که بکشد !؟ 

 

 

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻧﮕﺎﻩ می‌کرﺩ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺳﺶ سُر ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺳﻔﺮ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩ.
15 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﻬﺮ ﺳﺎﺣﻠﯽ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ می‌خورد، ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺣﺲ ﮐﺮد!

 

 

ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﺵ دید ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ ! ﻣﻨﻢ ﺍﻭﻟﺶ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩsad
ﻭﻟﯽ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺪ! ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﻗﺘﺘﻮن رو هم ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺣﻼﻝ ﮐﻨﯿﺪfrownlaugh

به ظریفی در مجلسی گفتند : یک جوک پاستوریزه بگو ، مهمون داریم بده

ظریف گفت : پس من نصف جوک رو میگم نصفش رو مینویسم ، هر کی رفت خونش بخونه

گفتن ، چه فرقی کرد ! نصف دیگش حتما چیز داره ، سر نوشته رو به ته اون که تو مجلس گفتن وصل میکنه باز بد میشه .

ظریف گفت : نترسین ، تا دلتون بخواد انقدر جوک بی سر و ته داریم که تو خونش با فامیل هم بشینن نتونن سر و تهش رو بهم جفت کنن ، بعد کلی باهم می خندن