جمع بندی چند سؤال در مورد مادی گرایی

تب‌های اولیه

172 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[FONT=microsoft sans serif]

دوست عزیز.
مکان همانند زمان، چیز مستقلی در عالم نیست و تابع جسم است.
به عبارت دیگر همانطور که توضیح دادم، مکان به میزان فضایی که یک جسم اشغال میکند گفته میشود. مثلا وقتی یک میز یک متر در دو متر اندازه دارد و این میز در اتاقی 12 متری قرار گرفته است، قطعا به همین اندازه از فضای زیرش نیاز دارد و مکان واقعی اش عبارت است از 2 متر از مساحت این اتاق 12 متری.
این تعبیر از مکان، تعبیر فلسفی است نه عرفی. وگرنه در تعبیر عرفی و مسامحی، در همان مثال بالا مکان این میز، عبارت است از همان اتاق 12 متری.

با توجه به این نکته، همانطور که زمان تابع اجسام است و به تبع آن از نظر قدیم یا حادث بودن همان حکم را دارد، مکان نیز همین وضعیت را دارد.
بنابراین، در نگاه فلسسفی اینطور نیست که ما یک مکان داشته باشیم و اجسامی را در آن قرار داده باشیم. بلکه مکان همان مقدار جایی است که یک جسم پس از قرار گرفتن در آن اشغال میکند.
هر چقدر جسم داشته باشیم مکان نیز به همان اندازه خواهیم داشت.

با سلام. گرامی مسئله اینجاست که از منظر علم فیزیک، جهان نمی تواند متناهی باشد، یعنی تعداد ستارگان و سیارات باید بینهایت باشد، دلیل آن هم این است که اگر بینهایت نباشد، کهکشانها به دلیل نیروی جاذبه به سوی یکدیگر حرکت خواهند کرد و کهکشانی پس از کهکشانی دچار تصادف خواهند شد. فرض کنید کهکشانی در انتهای عالم قرار دارد و در یک سویش بقیۀ عالم وجود دارد و در طرف دیگرش فقط خلأ است. اینجا نیروی جاذبه باعث می شود که این کهکشان به سوی بقیۀ عالم حرکت کند و کهکشانهای بعدی نیز به همین شکل و تصادم و تصادف. ولی اگر جهان بینهایت سیاره و ستاره داشته باشد، دیگر در هر دو سوی هر ستاره یا کهکشانی، بینهایت ستاره و کهکشان وجود دارند و لذا کهکشانها به سمت یکدیگر حرکت و در نتیجه با هم تصادف نخواهند داشت.

حال جای سؤال است که آیا اشکالی ندارد که خدا بینهایت ستاره و سیاره خلق کرده باشد؟

سلام و عرض ادب.

دوست عزیز، فکر می‌کنم منظورتان همان علم‌الیقین است.
اگر شخصی به لحاظ عقلی بتواند سه اصل: اصالت وجود، وحدت وجود و تشکیک در مراتب وجود را بپذیرد، آنگاه هر آنچه در عالم ماده مشاهده می‌کند، آثار وجود خداوند خواهد بود.


سلام. خیر منظورم علم الیقین نبود.

ا سلام. گرامی مسئله اینجاست که از منظر علم فیزیک، جهان نمی تواند متناهی باشد، یعنی تعداد ستارگان و سیارات باید بینهایت باشد، دلیل آن هم این است که اگر بینهایت نباشد، کهکشانها به دلیل نیروی جاذبه به سوی یکدیگر حرکت خواهند کرد و کهکشانی پس از کهکشانی دچار تصادف خواهند شد. فرض کنید کهکشانی در انتهای عالم قرار دارد و در یک سویش بقیۀ عالم وجود دارد و در طرف دیگرش فقط خلأ است. اینجا نیروی جاذبه باعث می شود که این کهکشان به سوی بقیۀ عالم حرکت کند و کهکشانهای بعدی نیز به همین شکل و تصادم و تصادف. ولی اگر جهان بینهایت سیاره و ستاره داشته باشد، دیگر در هر دو سوی هر ستاره یا کهکشانی، بینهایت ستاره و کهکشان وجود دارند و لذا کهکشانها به سمت یکدیگر حرکت و در نتیجه با هم تصادف نخواهند داشت.

باسلام
این بحث در فلسفه و طبیعات از قدیم الایام با عنوان "تناهی ابعاد" مطرح بوده است.
علمای قدیم و فلاسفه علاقمند به طببیعات، غالبا طرفدار تنهای ابعادعالم بوده اند و برای این مسئله، ادله ای را اقامه کرده اند.
اما در بین علمای جدید و فیزیکدانان، این مسئله مورد اختلاف است. افرادی مثل انیشتین طرفدار تناهی ابعاد هستند و برخی مدعی عدم تناهی هستند.
البته کاملا واضح است که این مسئله، با تجربه قابل اثبات یا انکار نیست بلکه فقط از طریق استدلالهای فلسفی و ریاضی میتوان به بررسی این دیدگاه پرداخت.(1)
به هر حال، در صورتی که براهین و استدلالهای فلسفی که در کتابهای طبیعیات قدیم برای اثبات تناهی عالم اقامه شده است، را مخدوش بدانیم، حداقل میتوان به این دیدگاه معتقد شد که تناهی عالم محال نیست. البته پروواضح است که این قول، به معنای اثبات عدم تناهی نیست بلکه فقط تناهی، ابطال شد و عدم تناهی ممکن دانسته میشود.
زمانی هم که عدم تناهی را محال نبود، میتواند متعلق قدرت خداوند نیز قرار بگیرد هرچند این نظر به معنای اثبات عالم نامتناهی بالفعل نیست؛ زیرا آن نیاز به اثبات دارد.

ــــــــــــــــــــ
1. مطهری، مجموعه آثار، ج5، ص565 و 566

سلام
من این تاپیک رو خوندم .ولی هنوز نتونستم به جواب سوالی که برام پیش اومده برسم اگرچه شاید پاسخ این سوالم داده شده باشد ولی مطالب باعث گیج شدن من شدند.
سوالم این هست که با قبول ازلیت زمانی عالم ماده قبول برهان علیت برای من دشوار میشود.و برهان علیت همانند برهان نظم از قوت برخوردار نمیشود.
بنهده تا دوره دبیرستان فکر میکردم عالم و ذرات بنیادی جهان حادثه چه از لحاظ ذاتی و چه زمانی.بنابراین وقتی عالم ماده حادث باشد نیازه به افریننده ای قدیم ذاتی دارد که ما انرا خدا مینامیم.یعنی با پذیرفتن حادث بودن ماده از نظر زمانی قبول برهان علیت ساده هست.
ولی وقتی قبول کنیم عالم ماده ازلیت زمانی دارد و ذراتبنیادی جهان از ازل وجود داشته اند چگونه میتوان قبول کرد که نیاز به افریننده دارند؟

من این تاپیک رو خوندم .ولی هنوز نتونستم به جواب سوالی که برام پیش اومده برسم اگرچه شاید پاسخ این سوالم داده شده باشد ولی مطالب باعث گیج شدن من شدند.
سوالم این هست که با قبول ازلیت زمانی عالم ماده قبول برهان علیت برای من دشوار میشود.و برهان علیت همانند برهان نظم از قوت برخوردار نمیشود.
بنهده تا دوره دبیرستان فکر میکردم عالم و ذرات بنیادی جهان حادثه چه از لحاظ ذاتی و چه زمانی.بنابراین وقتی عالم ماده حادث باشد نیازه به افریننده ای قدیم ذاتی دارد که ما انرا خدا مینامیم.یعنی با پذیرفتن حادث بودن ماده از نظر زمانی قبول برهان علیت ساده هست.
ولی وقتی قبول کنیم عالم ماده ازلیت زمانی دارد و ذراتبنیادی جهان از ازل وجود داشته اند چگونه میتوان قبول کرد که نیاز به افریننده دارند؟

باسلام
دوست گرامی این بحث، که به عنوان "ملاک احتیاج به علت" در مباحث فلسفی مطرح است، همواره مورد اختلاف بین اندیشمندان بوده است.
انتخاب نظر همین مسئله، باعث ایجاد دیدگاه افراد در حدوث یا قدم زمانی عالم است.
کسی که مثل متکلمان، ملاک احتیاج را حدوث زمانی میداند، مثل شما گمان میکند که یک معلول به این جهت نیاز به علت دارد که زمانی نبوده است و بعد از مدتی، توسط علت ایجاد شده است.
اما در مقابل، افرادی که فیلسوف نامیده میشوند، هستند که معتقدند عالم طبیعت، قدیم زمانی است و در مقابل متکلمان، ملاک احتیاج معلولها را امکان میدانند نه حدوث زمانی.
توضیح نظر فلاسفه اینکه:
موجودات عالم در یک دسته بندی، به دو گروه تقسیم میشوند:
برخی از آنها، وجود داشتن برایشان ضروری است و حتی لحظه را نمیتوان حتی فرض کرد که وجود نداشته باشند. این موجودات، از آنجا که وجود برایشان ضروری، علت ندارند. زیرا علت برای موجوداتی نیاز است که وجود داشتن برایشان ضرورت نداشته باشد.
اما برخی دیگر از موجودات هستند که هیچ یک از وجود داشتن و وجود نداشتن برایشان ضرورت ندارد و احتمال بودن و نبودنشان به یک اندازه است تا اینکه علت آنها بخواهد که آنها را ایجاد کند. این حالتی که در چنین موجوداتی هست را امکان وجود می نامیم و همانطور که گفتیم به معنای آن است که بودن و نبودن برایشان ضرورت ندارد، یعنی به خودی خود و بدون توجه به علتشان میتوانند باشند و میتوانند نباشند، هرچند وقتی شرایط تحقق آنها تمام و کامل مهیا شد و موانع از بین رفت، آن معلول ایجاد میشود ولی قبل از تحقق شرایط، ایجاد شدن آنها همان اندازه ممکن است که ایجاد نشدنشان. مثلا اگر شما فرزند ندارید، احتمال بچه دار شدن شما محتمل است ولی به همان اندازه نیز احتمال دارد که بچه دار نشوید. یعنی تا ازدواج نکردید و شرایط بچه دار شدن را مهیا نکنید و موانع آن از بین نرود، شما هنوز ممکن است بچه دار بشوید و ممکن است که نشوید. پس به دنیا آمدن بچه برای شما ممکن است ولی نه بودنش ضرورت دارد(وگرنه همیشه خواهد بود و لحظه ای امکان ندارد که نباشد) و نه نبودنش ضرورت دارد(وگرنه اصلا نمیتواند به وجود بیاید)

نتیجه اینکه موجودات عالم، یا واجب الوجود هستند یا ممکن الوجود.
موجودات ممکن چون به خودی خود، بودن برایش ضرورت ندارد، نیاز به موجودی دارد تا این حالت تساوی بین بودن و نبودن را از او بگیرد و او را موجود کند.
این موجودی که این حالت را از او میگیرد، علت نامیده میشود.
این حالت تساوی در تمام موجودات ممکن الوجود هست و هیچ گاه این حالت تساوی از بین نمیرود؛ یعنی هر زمان این ممکن الوجود را بنگرید، این موجود به خودی خود نه بودنش ضروری است و نه نبودنش، بلکه فقط به واسطه علتش موجود شده است و اگر علتش نخواهد یا از بیرن برود یا ارتباط علیت بین آنها قطع شود، نابود میشود؛ چه از نظر زمانی قدیم باشند و چه حادث.

موجودات ممکن الوجود(یعنی غیر از خدا) همگی به خودی خود حالت تساوی داشته اند و فقط واجب الوجود است که میتواند این حالت تساوی را از بین ببرد. و همگی عین احتیاج و تعلق به واجب الوجود هستند و از نظر وجودی نیازمند هستند و حتی لحظه ای اگر این ارتباط قطع شود، ممکن الوجود از بین میرود.
پس موجود ممکن الوجود همیشه و در همه حال نیازمند است چون حالت تساوی را همیشه دارد و اگر این موجود، ازلی هم باشد باز هم نیازمند است، هرچند هرقدر زمان وجود او بیشتر باشد، نیازمندی او بیشتر خواهد بود و احتیاجش طولانی تر خواهد بود.

موفق باشید.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
این بحث در فلسفه و طبیعات از قدیم الایام با عنوان "تناهی ابعاد" مطرح بوده است.
علمای قدیم و فلاسفه علاقمند به طببیعات، غالبا طرفدار تنهای ابعادعالم بوده اند و برای این مسئله، ادله ای را اقامه کرده اند.
اما در بین علمای جدید و فیزیکدانان، این مسئله مورد اختلاف است. افرادی مثل انیشتین طرفدار تناهی ابعاد هستند و برخی مدعی عدم تناهی هستند.
البته کاملا واضح است که این مسئله، با تجربه قابل اثبات یا انکار نیست بلکه فقط از طریق استدلالهای فلسفی و ریاضی میتوان به بررسی این دیدگاه پرداخت.(1)
به هر حال، در صورتی که براهین و استدلالهای فلسفی که در کتابهای طبیعیات قدیم برای اثبات تناهی عالم اقامه شده است، را مخدوش بدانیم، حداقل میتوان به این دیدگاه معتقد شد که تناهی عالم محال نیست. البته پروواضح است که این قول، به معنای اثبات عدم تناهی نیست بلکه فقط تناهی، ابطال شد و عدم تناهی ممکن دانسته میشود.
زمانی هم که عدم تناهی را محال نبود، میتواند متعلق قدرت خداوند نیز قرار بگیرد هرچند این نظر به معنای اثبات عالم نامتناهی بالفعل نیست؛ زیرا آن نیاز به اثبات دارد.

ــــــــــــــــــــ
1. مطهری، مجموعه آثار، ج5، ص565 و 566

با سلام. گرامی برداشتم از فرمایش شما این است که اینکه خدا، بینهایت مخلوق را خلق کرده باشد، از منظر فلسفۀ اسلامی، ممکن است. اگر اشتباه متوجه شدم بفرمایید.

سؤال بعدی:

آیا درست است که گفته شود: «هر سيستمي كه بتواند روي جهان مادي و ماده اثر بنهد، بايد داراي يك رابطه يا مجموعه ی مشترك با ماده و قانون هاي جهان مادي باشد، يعني اينكه بايد با ماده همساز و سازگار باشدو يك موجود غير مادي، بنا به تعريف " غير مادي" نميتواند داراي ويژگي هاي مادي باشد. مگر اينكه او را فرا مادي بشماريم و مجموعه ی ماده را زير مجموعه اي از آن و در بطن آن بدانيم، كه بازهم نياز به يك فصل مشترك براي داده و ستد داده ها ميان دو بخش ان است. پس محرك غير مادي براي جهان مادي داراي تناقض است»؟

سپاسگذارم

[FONT=microsoft sans serif]

با سلام. گرامی برداشتم از فرمایش شما این است که اینکه خدا، بینهایت مخلوق را خلق کرده باشد، از منظر فلسفۀ اسلامی، ممکن است. اگر اشتباه متوجه شدم بفرمایید.

سلام
خیر منظور من این نبود که وجود بالقوه موجودات مادی بی نهایت و ابعاد نامتناهی عالم اثبات شده است. اگر دقت کرده باشید، بنده فقط عرض کردم که ادله و براهینی که برای متناهی بودن ابعاد عالم از سوی فلاسفه متقدم ارائه شده است، نادرست است.
بنابراین، فقط ادله تناهی عالم باطل شده است.
اما نه دلیلی برای عدم تناهی(غیر متناهی بودن) داریم و نه مدعای تناهی عالم ابطال شده است(بلکه فقط دلایل آن که تا کنون ارائه شده است، باطل شده است و بین ابطال مدعا و ابطال دلایل تفاوت هست)
بنابراین، بی نهایت بودن عالم از نظر فلسفی اثبات نشده است.

«هر سيستمي كه بتواند روي جهان مادي و ماده اثر بنهد، بايد داراي يك رابطه يا مجموعه ی مشترك با ماده و قانون هاي جهان مادي باشد، يعني اينكه بايد با ماده همساز و سازگار باشدو يك موجود غير مادي، بنا به تعريف " غير مادي" نميتواند داراي ويژگي هاي مادي باشد. مگر اينكه او را فرا مادي بشماريم و مجموعه ی ماده را زير مجموعه اي از آن و در بطن آن بدانيم، كه بازهم نياز به يك فصل مشترك براي داده و ستد داده ها ميان دو بخش ان است. پس محرك غير مادي براي جهان مادي داراي تناقض است»؟

درست است که تاثیر در عالم ماده، نیازمند برقراری وضع خاص برای ارتباط است، ولی این بدان معنا نیست که موثر در عالم ماده منحصر در موجودات مادی و نیازمند همساز و سازگار شدن علت با معلول است.
البته این بحث از قدیم الایام تحت عنوان "ربط ثابت به متغیر" یا " ربط قدیم با حادث" مطرح بوده است و فهم نحوه تاثیر موجود غیر مادی در عالم مادی، نیازمند تبیین درست از مسئله قبلی است.

موفق باشید.

تیجه اینکه موجودات عالم، یا واجب الوجود هستند یا ممکن الوجود.
موجودات ممکن چون به خودی خود، بودن برایش ضرورت ندارد، نیاز به موجودی دارد تا این حالت تساوی بین بودن و نبودن را از او بگیرد و او را موجود کند.
این موجودی که این حالت را از او میگیرد، علت نامیده میشود.
این حالت تساوی در تمام موجودات ممکن الوجود هست و هیچ گاه این حالت تساوی از بین نمیرود؛ یعنی هر زمان این ممکن الوجود را بنگرید، این موجود به خودی خود نه بودنش ضروری است و نه نبودنش، بلکه فقط به واسطه علتش موجود شده است و اگر علتش نخواهد یا از بیرن برود یا ارتباط علیت بین آنها قطع شود، نابود میشود؛ چه از نظر زمانی قدیم باشند و چه حادث.

با تشکر از توضیحات شما
البته من این تقسم بندی رو قبول دارم ولی جایی که گیر میکنم اینه که چگونه ثابت میشه جهان با وجود ازلی بودن زمانی هستی خود رو از علتی دیگر گرفته باشه.یعنی چگونه فلاسفه ثابت میکنن که اجزای جهان وجود ذاتی نداشته و وجود خود رو از علت مافوق میگیرند؟
ایا نیازمند بودن ماده به زمان و مکان رو باید به پای نیازمندی اون به علتی واجب الوجود بدانیم؟

[FONT=microsoft sans serif]

البته من این تقسم بندی رو قبول دارم ولی جایی که گیر میکنم اینه که چگونه ثابت میشه جهان با وجود ازلی بودن زمانی هستی خود رو از علتی دیگر گرفته باشه.یعنی چگونه فلاسفه ثابت میکنن که اجزای جهان وجود ذاتی نداشته و وجود خود رو از علت مافوق میگیرند؟
ایا نیازمند بودن ماده به زمان و مکان رو باید به پای نیازمندی اون به علتی واجب الوجود بدانیم؟

باسلام
دوست عزیز
منظور از اینکه جهان ازلی است، این نیست که تمام موجودات عالم طبیعت ازلی وقدیم هستند.
خود من و شما و دوستان و خانواده و اطرافیان خود روزی نبودیم و به دنیا آمدیم.
خیلی از موجودات عالم چنین هستند و قطعا اینها حادث هستند(یعنی روزی نبودیم و به وجود آمدیم)
بلکه منظور این است که موجوداتی در عالم طبیعت هستند که آغاز زمانی نداشتند. مانند ماده فلسفی(ماده اولی یا هیولا)، اصل حرکت جوهری موجود در عالم و خود زمان. این موارد، ابتدای زمانی ندارند و هر زمانی را که شما در نظر بگیرید همیشه قبل از آن نیز امور بوده اند.
بنابراین در این اختلاف نظر(حادث یا قدیم بودن جهان) مربوط به تمام این موجودات عالم طبیعت نیست.
و در نتیجه اشکال شما در آنجا جاری نیست و هر موجودی که شما در اطرافتان مبینیند، حادث زمانی هستند هرچند در عین حدوث، ممکن الوجودند و نیازمند به علت.
البته نیاز به علت به خاطر امکان این موجودات است نه حادث بودن آنها.

خلاصه اینکه:
دعوای حدوث و قدم عالم، مربوط به موجوداتی نیست که من و شما در اطراف خود میبینیم بلکه به ماده اولیه عالم(که در نظام فلسفی مشائی، قوه محض است و هیچ فعلیتی ندارد)، اصل حرکت جوهری مندرج در کل نظام عالم طبیعت(نه حرکتهای جوهری جزیی) و نیز اصل زمان و اجزای زمان است که ازلی شمرده شده است.
موجوات دیگر نیز حادث هستند و این اشکال و سوال اصلا در مورد انها جایی ندارد.

موفق باشید.

خلاصه اینکه:
دعوای حدوث و قدم عالم، مربوط به موجوداتی نیست که من و شما در اطراف خود میبینیم بلکه به ماده اولیه عالم(که در نظام فلسفی مشائی، قوه محض است و هیچ فعلیتی ندارد)، اصل حرکت جوهری مندرج در کل نظام عالم طبیعت(نه حرکتهای جوهری جزیی) و نیز اصل زمان و اجزای زمان است که ازلی شمرده شده است.
موجوات دیگر نیز حادث هستند و این اشکال و سوال اصلا در مورد انها جایی ندارد.

منظورمو گویا خوب بیان نکردم. منظور منم همون ماده اولیه جهان هست که در مورد وجود ذاتی و عدم نیاز به علت رو د رمورد اون اسوال کردم.
در واقع سوالم اینه که وقتی فلاسفه ادعا میکنن ماده اولیه جهان وجود ازلی داره چگونه ثابت کرده اند که ماده اولیه جهان بی نیاز از علت نیست؟
یعنی بر چه اساسی این ماده اولیه وجود ذاتی نداشته و در عین ازلی بودن از نظر زمانی وجود خود رو از علتی واجب والوجود میگیرد.
درو واقع سوال بضیا اینه که میگویند چه اشکالی داره بگیم ماده اولیه خود به خود وجود داشته؟
با تشکر

عنی بر چه اساسی این ماده اولیه وجود ذاتی نداشته و در عین ازلی بودن از نظر زمانی وجود خود رو از علتی واجب والوجود میگیرد.
درو واقع سوال بضیا اینه که میگویند چه اشکالی داره بگیم ماده اولیه خود به خود وجود داشته؟
با تشکر

به این دلیل که این ماده اولیه، ماده فلسفی است و ماده فلسفی، در اصطلاح فلسفی، قوه محض است، استعداد محض است و هیچ فعلیتی ندارد. خب قطعا چیزی که هیچ فعلیتی ندارد، اصلا موجود مستقل نیست تا بخواهیم بحث کنیم واجب الوجود هست یا نه؟
موجودی که بدون صورت، اصلا تحقق ندارد آنقدر ضعف دارد و آنقدر ضعیف است که در مراتب طولی وجود، آخرین و ضعیف ترین مرتبه وجودی را دارد که از او ضعیف تر وجود ندارد. این موجود ضعیف به نظر شما میتواند واجب الوجود باشد.
البته باید دقت کنید که منظور از این ماده، ماده فلسفی است نه ماده اولیه فیزیکی که به عبارتی میتوان آن را سلول بنیادی عالم به شمار آورد و بقیه عالم ازترکیب آن و تغییر شکل آن به وجود آمده است.
آنچه ازلی است، ماده فلسفی است نه ماده فیزیکی. زیرا ماده فیزیکی، حادث است و ابتدای زمانی دارد و هر ماده فیزیکی را شما در نظر بگیرید، در زمانی به وجود آمده است، هرچند در اثر حرکت جوهری ماده فیزیکی قبلی بوده است.

[FONT=microsoft sans serif]
درست است که تاثیر در عالم ماده، نیازمند برقراری وضع خاص برای ارتباط است، ولی این بدان معنا نیست که موثر در عالم ماده منحصر در موجودات مادی و نیازمند همساز و سازگار شدن علت با معلول است.
البته این بحث از قدیم الایام تحت عنوان "ربط ثابت به متغیر" یا " ربط قدیم با حادث" مطرح بوده است و فهم نحوه تاثیر موجود غیر مادی در عالم مادی، نیازمند تبیین درست از مسئله قبلی است.

موفق باشید.

با سلام. گرامی خواهشمندم که در حدّ امکان، موضوع را قدری باز بفرمایید تا ببینیم چگونه موجود غیر مادی نیز می تواند بر موجود مادی اثر بگذارد.

سپاسگذارم

با سلام. گرامی خواهشمندم که در حدّ امکان، موضوع را قدری باز بفرمایید تا ببینیم چگونه موجود غیر مادی نیز می تواند بر موجود مادی اثر بگذارد.

باسلام
همانطور که عرض کردم این بحث، در مقوله ربط حادث با قدیم یا ربط متغیر و ثابت مطرح شده است.
مشکلی که در این میان وجود دارد، مادی و غیر مادی بودن نیست، بلکه مشکل متغیر بودن است که بر اساس لزوم سنخیت میان علت و معلول، تاثیر گذاری در این قبیل موجودات مستلزم متغیر بودن علت هم هست.
به همین جهت، فلاسفه برای حل این معضل، عقول طولی و عالم مثل را مطرح کرده اند.
واجب الوجود، عقل اول را ایجاد میکند و عقل اول، عقل دوم و همینطور تا عقل دهم.
آنگاه عقل دهم، بر اساس نظام مشائی و صدرایی، عالم مثال و ارباب انواع را ایجاد میکند و هر یک از ارباب انواع، انواع خود را در عالم ماده ایجاد میکنند.
هرچه از عالی ترین مرتبه وجود(واجب الوجود) به سمت پائین(در سلسله طولی عالم) میرویم، کثرات بیشتر میشود.
از بسیط ترین موجود که واجب الوجود است، میرسیم به عالمی که عین کثرت است.
البته این بحث تا همین قدر کمکی در فهم این رابطه نمیکند و خودش نیازمند چندین بحث مستقل است.
بحث از قاعده الواحد، بحث از سنخیت، بحث از علیت و لوازم آن، بحث از عالم عقل، بحث از عالم مثال و در نهایت، بحث از سازگاری این مباحث و موفقیت آن در حل مشکل ومعضل ربط ثابت با متغیر.
ولی متاسفانه به جهت اینکه بحث پراکنده نشود و تاپیکهای مختلف در یک تاپیک مطرح نشود، نمیتوانم بیشتر از این توضیح دهم.
در صورت تمایل سوالهای خود رادر تاپیک مستقلی(البته با حفظ ارتباط و پیوستگی سوالات) مطرح نمایید.

موفق باشید.

سؤال اوّل:

با توجه به اصل پایستگی مادّه، که می گوید: در یک فضای بسته[که اینجا می توانیم کلّ هستی را فضای بسته بگیریم] مادّه نه به وجود می آید و نه از بین می رود، و اینکه با توجه به اینکه موجودات مادّی وجود دارند، ممکن نیست ماده وجود نداشته باشد، نمی توان گفت که مادّه ازلی و واجب الوجود است؟
سلام
اصل بقای ماده و انرژی دلالتی بر وجوب وجودی آنها ندارد
یا علیم

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
همانطور که عرض کردم این بحث، در مقوله ربط حادث با قدیم یا ربط متغیر و ثابت مطرح شده است.
مشکلی که در این میان وجود دارد، مادی و غیر مادی بودن نیست، بلکه مشکل متغیر بودن است که بر اساس لزوم سنخیت میان علت و معلول، تاثیر گذاری در این قبیل موجودات مستلزم متغیر بودن علت هم هست.
به همین جهت، فلاسفه برای حل این معضل، عقول طولی و عالم مثل را مطرح کرده اند.
واجب الوجود، عقل اول را ایجاد میکند و عقل اول، عقل دوم و همینطور تا عقل دهم.
آنگاه عقل دهم، بر اساس نظام مشائی و صدرایی، عالم مثال و ارباب انواع را ایجاد میکند و هر یک از ارباب انواع، انواع خود را در عالم ماده ایجاد میکنند.
هرچه از عالی ترین مرتبه وجود(واجب الوجود) به سمت پائین(در سلسله طولی عالم) میرویم، کثرات بیشتر میشود.
از بسیط ترین موجود که واجب الوجود است، میرسیم به عالمی که عین کثرت است.
البته این بحث تا همین قدر کمکی در فهم این رابطه نمیکند و خودش نیازمند چندین بحث مستقل است.
بحث از قاعده الواحد، بحث از سنخیت، بحث از علیت و لوازم آن، بحث از عالم عقل، بحث از عالم مثال و در نهایت، بحث از سازگاری این مباحث و موفقیت آن در حل مشکل ومعضل ربط ثابت با متغیر.
ولی متاسفانه به جهت اینکه بحث پراکنده نشود و تاپیکهای مختلف در یک تاپیک مطرح نشود، نمیتوانم بیشتر از این توضیح دهم.
در صورت تمایل سوالهای خود رادر تاپیک مستقلی(البته با حفظ ارتباط و پیوستگی سوالات) مطرح نمایید.

موفق باشید.

سلام. با سپاس؛ سؤال بعدی:

وقتی می خواهیم ثابت کنیم خدا مادی نیست، آیا باید پیش از آن ثابت کرده باشیم که مجردات نیز وجود دارند؟ بعلاوه، اگر روزی تمام جهان مادی بود، به فرض چیز غیرمادی نداشتیم، آیا ایرادی داشت که مادی بودن خالق را نیز بپذیریم؟

سپاسگذارم

[FONT=microsoft sans serif]

وقتی می خواهیم ثابت کنیم خدا مادی نیست، آیا باید پیش از آن ثابت کرده باشیم که مجردات نیز وجود دارند؟ بعلاوه، اگر روزی تمام جهان مادی بود، به فرض چیز غیرمادی نداشتیم، آیا ایرادی داشت که مادی بودن خالق را نیز بپذیریم؟

باسلام
در مورد سوال اول:
نیازی به این کار نیست. حداقل اینکه قبل از بررسی ویژگی خداوند، موجودات را منحصر در مادیات نکنیم و بدون دلیل مدعی این انحصار نشویم،کفایت میکند.
زیرا وقتی خداوند و واجب الوجود را بررسی میکنیم، متوجه میشویم که واجب الوجود خصوصیاتی دارد که موجودات مادی دارای آن ویژگی ها نیستند. بنابراین، مشخص میشود که خداوند، مادی نیست و غیر مادی است. که در اصطلاح به این موجود،مجرد از ماده گفته میشود.

در مورد سوال دوم:
خیر چنین چیزی نادرست است.
زیرا موجودات مادی نمیتوانند واجب الوجود باشند؛ زیرا مادیات محدودند و خودشان نیازمند بنابراین واضح است که نمیتوانند واجب الوجود باشند.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
در مورد سوال اول:
نیازی به این کار نیست. حداقل اینکه قبل از بررسی ویژگی خداوند، موجودات را منحصر در مادیات نکنیم و بدون دلیل مدعی این انحصار نشویم،کفایت میکند.
زیرا وقتی خداوند و واجب الوجود را بررسی میکنیم، متوجه میشویم که واجب الوجود خصوصیاتی دارد که موجودات مادی دارای آن ویژگی ها نیستند. بنابراین، مشخص میشود که خداوند، مادی نیست و غیر مادی است. که در اصطلاح به این موجود،مجرد از ماده گفته میشود.

در مورد سوال دوم:
خیر چنین چیزی نادرست است.
زیرا موجودات مادی نمیتوانند واجب الوجود باشند؛ زیرا مادیات محدودند و خودشان نیازمند بنابراین واضح است که نمیتوانند واجب الوجود باشند.

با سلام مجدد. البته فکر می کنم با این سؤالم، به سؤال قبل از سؤال پیشین بازگشتی خواهیم داشت، ولی به علت اهمیت مسئله طرحش می کنم:

اول اینکه آیا فلاسفه ای داریم که معتقد باشند که فقط ماده می تواند بر ماده اثر بگذارد؟

دوم اینکه آیا می توانیم برای کسی که به خدا اعتقاد ندارد، مثالی از تأثیر چیزی غیرمادّی، و اینکه لو انتزاعی باشد، بر ماده بزنیم یا برایش امکان وقوع آنرا ثابت کنیم؟

سپاسگذارم

اول اینکه آیا فلاسفه ای داریم که معتقد باشند که فقط ماده می تواند بر ماده اثر بگذارد؟

باسلام
بله فلاسفه ای که به وجود عالم ماوراء اعتقادی ندارند و موجودات ماوراء طبیعی (چه واجب الوجود، چه عقول و چه مثالهای منفصل) را قبول ندارند و علیت را منحصر در امور تجربی و بین این امور میدانند، هم علت را مادی میدانند و هم معلول را. مثلا کانت، در این مورد میگوید:هیچ معنا و معیاری، برای انطباق اصل علیت جز در عالم محسوس وجود ندارد.(نقل از براهین اثبات وجود خدا در نقدی بر شبهات جان هاسپرز، شاکرین، ص۲۰۳ )
چنین افرادی، علی القاعده، علیت را در بین مادیات وموجودات مادی میدانند و هم علت را مادی میدانند و هم معلول را.

دوم اینکه آیا می توانیم برای کسی که به خدا اعتقاد ندارد، مثالی از تأثیر چیزی غیرمادّی، و اینکه لو انتزاعی باشد، بر ماده بزنیم یا برایش امکان وقوع آنرا ثابت کنیم؟

بله رابطه نفس و بدن(یکی مادی و دیگری غیر مادی) از این قبیل است، البته برای کسی که به وجود نفس و تجرد آن معتقد است.
توضیح اینکه:
نفس موجودی فرامادی است و بدن، مادی است.
بدن مادی تاثیراتی در نفس ما میگذارد و تاثیراتی نیز میپذیرد. مثلا وقتی دست ما لای در گیر میکند، این حس از طریق حواس به مغز مخابره میشود و نفس به واسطه احاطه ای که بر بدن دارد، از این وضعیت آگاه میشود. در این فرایند، نفس، درد دست را متوجه میشود و دستور لازم را از طریق مغز به دست میفرستد. یک تاثیر از بدن بر روی نفس صورت میگیرد و یک تاثیر از طریق نفس بر بدن.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
بله فلاسفه ای که به وجود عالم ماوراء اعتقادی ندارند و موجودات ماوراء طبیعی (چه واجب الوجود، چه عقول و چه مثالهای منفصل) را قبول ندارند و علیت را منحصر در امور تجربی و بین این امور میدانند، هم علت را مادی میدانند و هم معلول را. مثلا کانت، در این مورد میگوید:هیچ معنا و معیاری، برای انطباق اصل علیت جز در عالم محسوس وجود ندارد.(نقل از براهین اثبات وجود خدا در نقدی بر شبهات جان هاسپرز، شاکرین، ص۲۰۳ )
چنین افرادی، علی القاعده، علیت را در بین مادیات وموجودات مادی میدانند و هم علت را مادی میدانند و هم معلول را.

با سلام. از منظر ما، علیت از طریق استنباط عقلی برداشت می شود یا طریق تجربه؟

[FONT=microsoft sans serif]
بله رابطه نفس و بدن(یکی مادی و دیگری غیر مادی) از این قبیل است، البته برای کسی که به وجود نفس و تجرد آن معتقد است.
توضیح اینکه:
نفس موجودی فرامادی است و بدن، مادی است.
بدن مادی تاثیراتی در نفس ما میگذارد و تاثیراتی نیز میپذیرد. مثلا وقتی دست ما لای در گیر میکند، این حس از طریق حواس به مغز مخابره میشود و نفس به واسطه احاطه ای که بر بدن دارد، از این وضعیت آگاه میشود. در این فرایند، نفس، درد دست را متوجه میشود و دستور لازم را از طریق مغز به دست میفرستد. یک تاثیر از بدن بر روی نفس صورت میگیرد و یک تاثیر از طریق نفس بر بدن.

آیا امور انتزاعی هم می توانند بر ماده اثر بگذارند؟ مثلاً وقتی کسی که تحت تأثیر توهمات، فردی خیالی را می بیند که او را دعوت به خودکشی می کند و خودش را می کشد، آیا می توانیم بگوییم یک امر انتزاعی بر امری مادی اثر گذاشت؟

سپاسگذارم

با سلام. از منظر ما، علیت از طریق استنباط عقلی برداشت می شود یا طریق تجربه؟

باسلام
در مورد اینکه انسان چگونه پی به رابطه علیت میبرد چندین دیدگاه وجود دارد.
نظر محققان از فلاسفه معاصر این است که انسان از طریق علم حضوری به علیت پی میبرد. علم حضوری که از قبیل حصولی نیست؛ چه حصولی عقلی و چه حصولی تجربی.
توضیح هم اینکه:
انسان وقتی نفس خود را به همراه با حالات و افعالش با علم حضوری خود درک میکند، متوجه میشود که یکی وابسته به دیگری است ولی دیگری وابسته نیست.
در این میان، مشاهده میکند که افعال نفسش و حالات او، وابسته به خود نفسش است و اگر نفس نباشد، حالات و افعالش نیز ایجاد نمیشود.
مشاهده میکند این نفس است که باعث به وجود آمدن حالاتی میشود.
همین رابطه، که یکی وابسته به دیگری است و دیگری وابسته به آن نیست، همان رابطه علیت است.
به همین صورت، میتوان از طریق علم حضوری به رابطه علیت پی برد.

آیا امور انتزاعی هم می توانند بر ماده اثر بگذارند؟ مثلاً وقتی کسی که تحت تأثیر توهمات، فردی خیالی را می بیند که او را دعوت به خودکشی می کند و خودش را می کشد، آیا می توانیم بگوییم یک امر انتزاعی بر امری مادی اثر گذاشت؟

تاثیر به معنای ایجاد و تغییر و تحول، خیر.
اما این مثال:

مثلاً وقتی کسی که تحت تأثیر توهمات، فردی خیالی را می بیند که او را دعوت به خودکشی می کند و خودش را می کشد، آیا می توانیم بگوییم یک امر انتزاعی بر امری مادی اثر گذاشت؟

در اینگونه موارد، خود انسان است که توسط صورتی ذهنی مجرد که ساخته و پرداخته ذهن است، نفس خود را تحت تاثیر خود قرار میدهد.
پس یک امر مجرد در یک امر مجرد دیگر تاثیر میگذارد و در ادامه، این نفس است که با دستورات خویش بدن را به حرکتی وا میدارد.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
در مورد اینکه انسان چگونه پی به رابطه علیت میبرد چندین دیدگاه وجود دارد.
نظر محققان از فلاسفه معاصر این است که انسان از طریق علم حضوری به علیت پی میبرد. علم حضوری که از قبیل حصولی نیست؛ چه حصولی عقلی و چه حصولی تجربی.
توضیح هم اینکه:
انسان وقتی نفس خود را به همراه با حالات و افعالش با علم حضوری خود درک میکند، متوجه میشود که یکی وابسته به دیگری است ولی دیگری وابسته نیست.
در این میان، مشاهده میکند که افعال نفسش و حالات او، وابسته به خود نفسش است و اگر نفس نباشد، حالات و افعالش نیز ایجاد نمیشود.
مشاهده میکند این نفس است که باعث به وجود آمدن حالاتی میشود.
همین رابطه، که یکی وابسته به دیگری است و دیگری وابسته به آن نیست، همان رابطه علیت است.
به همین صورت، میتوان از طریق علم حضوری به رابطه علیت پی برد.

با سلام. کارشناس گرامی، در مورد بداهت علیت، مسئله اینجاست که آنچه به طور بدیهی در ذهن عموم مرد قرار دارد، این است که «هر چیزی علتی دارد،» که غلط است. بیان صحیح اصل علیت، بعد از تدبر فکری، به صورت «هر معلول علتی دارد» یا «هر حادثی علتی دارد» یا «هر ممکن الوجودی علتی دارد» بیان می شود، که بعد از تشخیص مصداق دقیق معلول یا حادث یا ممکن الوجود، عقل انسان حکم می کند که چنین چیزی نمی تواند بدون علتی خارجی ایجاد شود.

[FONT=microsoft sans serif]
تاثیر به معنای ایجاد و تغییر و تحول، خیر.
اما این مثال:

در اینگونه موارد، خود انسان است که توسط صورتی ذهنی مجرد که ساخته و پرداخته ذهن است، نفس خود را تحت تاثیر خود قرار میدهد.
پس یک امر مجرد در یک امر مجرد دیگر تاثیر میگذارد و در ادامه، این نفس است که با دستورات خویش بدن را به حرکتی وا میدارد.

گرامی این صورت ذهنی، اگر ساخته و پرداختۀ ذهن باشد، مصداق شیء انتزاعی است. آیا وقتی نفس انسان خودش را تحت تأثیر خواستهای چنین تصویر انتزاعی قرار می دهد، آیا شما می فرمایید اصلاً صورت انتزاعی صحبت نمی کند، بلکه نفس که اسیر بیماری شده است این صورت را به این صحبتها وادار می کند؟

به عنوان مثالی دیگر: آیا اینکه ما با دانستنیها، دانا می شویم، آیا به معنای تأثیر امور انتزاعی بر ما نیست؟

سپاسگذارم

فراموش نکنید که دو سوال «انسان علت و معلول را چطور می فهمد.» و «انسان علت و معلول را چطور میابد.» زمین تا آسمون فرق دارن. یعنی یک نفر به واسطه درک علت و معلول قانونی رو استنباط نمی کنه، بلکه تازه باید شروع به گشتن کنه که چه چیزهایی علت هستن و چه چیزهایی معلول هستن و برعکس.

گرامی این صورت ذهنی، اگر ساخته و پرداختۀ ذهن باشد، مصداق شیء انتزاعی است.

باسلام
انتزاعی، یک واژه است و معانی و کاربردهای مختلفی دارد.
باید دقت کرد که در چه مورد به کار میرود.
گاه انتزاعی به معنای معقول ثانی فلسفی به کار میرود.
گاه به معنای معقول ثانی منطقی به کار میرود.
گاه به معنای امور خیالی و غیر واقعی به کار میرود، درست مانند همین که شما ادعا کردید.
و معانی و کاربردهای دیگری که فعلا کاری با آن نداریم.
مهم این است که دقت کنیم انتتزاعی و اعتباری که مشترک لفظی است را به یک معنای به کار نبریم، وگرنه اشتباهی که در بالا صورت گرفت روی میدهد.
در اثر این خلط است که انتزاعی بودن صورت غیر واقعی و ساخته و پرداخته ذهن را با انتزاعی بودن مفاهیم ذهنی اشتباه گرفتید.
مفاهیم ذهنی نیز انتزاعی هستند یعنی خارجی نیستند که با انتزاعی بودن صورت خیالی و غیر واقعی فرق دارد.

آیا وقتی نفس انسان خودش را تحت تأثیر خواستهای چنین تصویر انتزاعی قرار می دهد، آیا شما می فرمایید اصلاً صورت انتزاعی صحبت نمی کند، بلکه نفس که اسیر بیماری شده است این صورت را به این صحبتها وادار می کند؟

بله، نفسی که اصل آن صورت غیر واقعی را ایجاد میکند، میتواند همان صورت را به صورتی قرار دهد که صحبت میکند یا کاری را انجام میدهد.

البته به هر حال، بحث ما و سوال شما در مورد این صورتها نبود، بلکه بر سر این بود که این صورتها بر بدن تاثیر میگذارند بنابراین، مدعی بودید که امر غیر مادی بر ماده تاثیرگذار هست که عرض شد، این صورت بر بدن تاثیر نمیگذارد بلکه بر نفس تاثیر میگذارد و این یعنی تاثیر مجرد(صورت ذهنی) بر مجردی دیگر(نفس)

بیان صحیح اصل علیت، بعد از تدبر فکری، به صورت «هر معلول علتی دارد» یا «هر حادثی علتی دارد» یا «هر ممکن الوجودی علتی دارد» بیان می شود، که بعد از تشخیص مصداق دقیق معلول یا حادث یا ممکن الوجود، عقل انسان حکم می کند که چنین چیزی نمی تواند بدون علتی خارجی ایجاد شود.

این یک نظر است و نظرهای دیگری نیز وجود دارد که نظر محققان معاصر بیان شد که مدعی حضوری بودن اگاهی از رابطه علیت است.

[FONT=microsoft sans serif]

فراموش نکنید که دو سوال «انسان علت و معلول را چطور می فهمد.» و «انسان علت و معلول را چطور میابد.» زمین تا آسمون فرق دارن. یعنی یک نفر به واسطه درک علت و معلول قانونی رو استنباط نمی کنه، بلکه تازه باید شروع به گشتن کنه که چه چیزهایی علت هستن و چه چیزهایی معلول هستن و برعکس.

باسلام
متوجه نشدم منظور شما نقد دیدگاهی بود یا بیان دیدگاه خودتان.
اما اگر ناظر به بیان بنده بود، لازم است عرض کنم که دیدگاه حضوری بودن علم به علیت، ربطی به مصادیق علیت ندارد بلکه به دنبال این است که از چه راهی میتوان به علیت پی برد. آیا همانطور که هیوم و تجربه گرایان بیان میکنند از راه تجربه است یا از راه عقل یا راه های دیگر. که این افراد معتقدند این رابطه را انسان از طریق رابطه بین نفس و افعال و حالاتش میتوانددرک کند.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
متوجه نشدم منظور شما نقد دیدگاهی بود یا بیان دیدگاه خودتان.
اما اگر ناظر به بیان بنده بود، لازم است عرض کنم که دیدگاه حضوری بودن علم به علیت، ربطی به مصادیق علیت ندارد بلکه به دنبال این است که از چه راهی میتوان به علیت پی برد. آیا همانطور که هیوم و تجربه گرایان بیان میکنند از راه تجربه است یا از راه عقل یا راه های دیگر. که این افراد معتقدند این رابطه را انسان از طریق رابطه بین نفس و افعال و حالاتش میتوانددرک کند.

جمله شما جمله مبهمیه. حالا من نمی دونم منظور شما چیه. از چه راهی می شه به مفهوم علیت پی برد یا از چه راهی می شه به وجود مصداق علیت پی برد یا از چه راهی میشه به علت یا معلول بودن یه چیز پی برد. هیچ کدام از این سوالات معنای یکسانی ندارن و هر کدوم باید به صورت جداگانه بررسی بشن.

[FONT=microsoft sans serif]

جمله شما جمله مبهمیه. حالا من نمی دونم منظور شما چیه. از چه راهی می شه به مفهوم علیت پی برد

باسلام
منظوربنده این است: اگر بخواهیم به مصداق رابطه علیت پی ببریم، نیازی نیست به عالم خارج رجوع کنیم، بلکه با علم حضوری و توجه به رابطه بین نفس و افعال آن میتوان پی به این رابطه برد.

اما اینکه مفهوم علیت از چه راهی قابل درک است یا اینکه چطور میتوان مصداق علیت را در خارج پیدا کرد، اینها ربطی به آن مدعا نداشت.

در واقع سوالم اینه که وقتی فلاسفه ادعا میکنن ماده اولیه جهان وجود ازلی داره چگونه ثابت کرده اند که ماده اولیه جهان بی نیاز از علت نیست؟
یعنی بر چه اساسی این ماده اولیه وجود ذاتی نداشته و در عین ازلی بودن از نظر زمانی وجود خود رو از علتی واجب والوجود میگیرد.
درو واقع سوال بضیا اینه که میگویند چه اشکالی داره بگیم ماده اولیه خود به خود وجود داشته؟

باسلام
اولا: دلیل این است که آنچه در فلسفه ازلی است، به درد مدعای ملحدان نمیخورد و آنچه مورد نظر ملحدان است، از نظر فلسفی ازلی نیست.
توضیح اینکه:
فلاسفه مدعی هستند ماده اولی، ازلی است.
ماده اولی، عبارت است از قوه محض که بدون صورت توان وجود داشتن ندارد، وگرنه فرض قوه محض بودن آن خلف میشود.
اما آنچه مورد نظر ملحدان است، ماده اولیه فیزیکی یا اولین ذره و سلول مادی جهان است که عالم از آن به وجود آمده است. (حال از طریق انفجار بزرگ یا هر راه دیگری.)
آنچه به نظر فلاسفه، ازلی است، ماده اولی است که فیزیکی نیست و اصلا وجود خارجی مستقل ندارد. بنابراین وقتی وجود مستقل ندارد نمیتوان از وجود ذاتی اش صحبت کرد. بنابراین به درد فیزیکدانان نمیخورد.
و آنچه به درد ادعای فیزیکدانان میخورد، (ماده اولیه فیزیکی عالم) مورد نظر فلسفی نیست.

ثانیا: حال اگر این ماده فیزیکی برفرض ازلی هم باشد یا اینکه در مورد خود ماده اولی فلسفی سوال داشته باشید، پاسخ این است که:
ماده اولی فلسفی که گفته شد مستقل نیست و وجود بالفعل مستقلی ندارد. وقتی وجود مستقل ندارد دیگر نمیتوان صحبت از وجود ذاتی او کرد. زیرا وجود ذاتی مربوط به موجودی است که هیچ نیازی به غیر ندارد. حال انکه ماده اولی هم نیاز به صورت دارد و هم علت فاعلی هستی بخش.

ماده اولی فیزیکی نیز مشکلش همین است که اگر خودش مادی است(که طبق فرض مادی است)، نیازمند است و محدود به زمان و مکان است و موجود نیازمند و محدود نمیتواند وجود ذاتی داشته باشد.

موفق باشید.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
انتزاعی، یک واژه است و معانی و کاربردهای مختلفی دارد.
باید دقت کرد که در چه مورد به کار میرود.
گاه انتزاعی به معنای معقول ثانی فلسفی به کار میرود.
گاه به معنای معقول ثانی منطقی به کار میرود.
گاه به معنای امور خیالی و غیر واقعی به کار میرود، درست مانند همین که شما ادعا کردید.
و معانی و کاربردهای دیگری که فعلا کاری با آن نداریم.
مهم این است که دقت کنیم انتتزاعی و اعتباری که مشترک لفظی است را به یک معنای به کار نبریم، وگرنه اشتباهی که در بالا صورت گرفت روی میدهد.
در اثر این خلط است که انتزاعی بودن صورت غیر واقعی و ساخته و پرداخته ذهن را با انتزاعی بودن مفاهیم ذهنی اشتباه گرفتید.
مفاهیم ذهنی نیز انتزاعی هستند یعنی خارجی نیستند که با انتزاعی بودن صورت خیالی و غیر واقعی فرق دارد.

بله، نفسی که اصل آن صورت غیر واقعی را ایجاد میکند، میتواند همان صورت را به صورتی قرار دهد که صحبت میکند یا کاری را انجام میدهد.

البته به هر حال، بحث ما و سوال شما در مورد این صورتها نبود، بلکه بر سر این بود که این صورتها بر بدن تاثیر میگذارند بنابراین، مدعی بودید که امر غیر مادی بر ماده تاثیرگذار هست که عرض شد، این صورت بر بدن تاثیر نمیگذارد بلکه بر نفس تاثیر میگذارد و این یعنی تاثیر مجرد(صورت ذهنی) بر مجردی دیگر(نفس)

با سلام. گرامی به این بخش پاسخ ندادید:

به عنوان مثالی دیگر: آیا اینکه ما با دانستنیها، دانا می شویم، آیا به معنای تأثیر امور انتزاعی بر ما نیست؟

[FONT=microsoft sans serif]
این یک نظر است و نظرهای دیگری نیز وجود دارد که نظر محققان معاصر بیان شد که مدعی حضوری بودن اگاهی از رابطه علیت است.

با توجه به اینکه اکثر مردم پیش از تدبرات منطقی، با این سؤال روبرو می شوند که «منشأ خدا چیست؟» آیا به نظر شما منطقی نیست بگوییم آنچه برای مردم به صورت بداهت بروز می کند، در واقع ناشی از تجربه است که هر چه انسان می یابد سازنده ای برایش متصور است، و این را به همه چیز تعمیم می دهد؟ اگر مسئله یک علم حضوری و بداهت حقیقی بود، آیا ممکن بود علم حضوری به صورت ناصحیح در ذهن جای بگیرد و سؤالات نامربوطی مثل «علت خدا چیست؟» را به وجود بیاورد؟ آیا این سوءبرداشتها با حضوری بودن آگاهی از علیت ناسازگار نیستند؟

[FONT=microsoft sans serif]

به عنوان مثالی دیگر: آیا اینکه ما با دانستنیها، دانا می شویم، آیا به معنای تأثیر امور انتزاعی بر ما نیست؟

عرض کردم که انتزاعی معانی و اطلاقهای متفاوتی دارد و لازم است دقت کنید که این واژه را به چه معنا و کاربردی به کار میبرید.
مثلا مفاهیم اخلاقی، حقوقی، خیالی، توهمی، ریاضی، معقولات فلسفی، منطقی و ماهوی و... همگی انتزاعی و اعتباری هستند ولی واقعیت و گستره همه آنها با هم فرق میکند.
با این مقدمه، دانستنیهای ما، اموری مجرد هستند(چون علم، صورتهای مجردی نزد نفس ماست) که بر نفس ما(که مجرد است) تاثیر میگذارد.
یعنی، امری مجرد(صورت ذهنی) بر امر مجردی دیگر(نفس) تاثیر می گذارد.

با توجه به اینکه اکثر مردم پیش از تدبرات منطقی، با این سؤال روبرو می شوند که «منشأ خدا چیست؟» آیا به نظر شما منطقی نیست بگوییم آنچه برای مردم به صورت بداهت بروز می کند، در واقع ناشی از تجربه است که هر چه انسان می یابد سازنده ای برایش متصور است، و این را به همه چیز تعمیم می دهد؟ اگر مسئله یک علم حضوری و بداهت حقیقی بود، آیا ممکن بود علم حضوری به صورت ناصحیح در ذهن جای بگیرد و سؤالات نامربوطی مثل «علت خدا چیست؟» را به وجود بیاورد؟ آیا این سوءبرداشتها با حضوری بودن آگاهی از علیت ناسازگار نیستند؟

ادعای این دسته از محققیقن این بود که از راه علم حضوری هم میتوان به مفهوم و رابطه علیت پی برد و راه پی بردن به آن، منحصر در تجربه نیست. بنابراین، منافاتی بین این ادعا با نکته ای که شما فرمودید نیست.

بعلاوه، اینکه رابطه علیت را بتوان با علم حضوری نیز درک کرد، ربطی به این مسئله ندارد که کسی برای خداوند نیز دنبال علت باشد.
آن ادعا بیان میکرد که راه پی بردن به علیت چیست؟ تنها از راه علم حصولی و خصوصا تجربه است یا از راه علم حضوری خطاناپذیر نیز قابل درک است.
اما اثبات حضوری بودن درک رابطه علیت، مستلزم انحصار یا گسترش این رابطه در عالم خارج نسبت به موجودات مختلف مادی ومجرد ناقص و تام ندارد.

[FONT=microsoft sans serif]

ادعای این دسته از محققیقن این بود که از راه علم حضوری هم میتوان به مفهوم و رابطه علیت پی برد و راه پی بردن به آن، منحصر در تجربه نیست. بنابراین، منافاتی بین این ادعا با نکته ای که شما فرمودید نیست.

بعلاوه، اینکه رابطه علیت را بتوان با علم حضوری نیز درک کرد، ربطی به این مسئله ندارد که کسی برای خداوند نیز دنبال علت باشد.
آن ادعا بیان میکرد که راه پی بردن به علیت چیست؟ تنها از راه علم حصولی و خصوصا تجربه است یا از راه علم حضوری خطاناپذیر نیز قابل درک است.
اما اثبات حضوری بودن درک رابطه علیت، مستلزم انحصار یا گسترش این رابطه در عالم خارج نسبت به موجودات مختلف مادی ومجرد ناقص و تام ندارد.

با سلام. با توجه به اینکه خورشيد به علت گرانش جرم( نيروي مادي) از گاز ها ( اجزاي مادي كه خودشان هم داراي اجزا هستند) گرد هم آمده و پديد يافته است، می توان گفت: "سازنده اش خودش است"؟

با سلام. با توجه به اینکه خورشيد به علت گرانش جرم( نيروي مادي) از گاز ها ( اجزاي مادي كه خودشان هم داراي اجزا هستند) گرد هم آمده و پديد يافته است، می توان گفت: "سازنده اش خودش است"؟

باسلام
در مورد مباحثی که مطرح کردید، بنده تخصص اطلاعات تفصیلی ندارم و در مورد درستی و نادرستی اش نمیتوانم اظهار نظر کنم.
اما سوالی که از نظر فلسفی میتوان مطرح کرد این است که اگر یک موجود نیازی به علت نداشته باشد، یعنی وجوب ذاتی دارد.
بنابراین از نظر فلسفی باید خصوصیات واجب الوجود بالذات را داشته باشد و هیچ محدودیت و نقصی در او راه نداشته باشد.
وگرنه نمیتوان گفت بی علت است.
حال در مورد خورشید(و بافرض صحت ادعایی که شما نقل کردید) سوال این است که برفرض خورشید وقتی از گازهای گرد هم آمده تشکیل شده است، اما چه کسی این گازها را گرد هم آورده است.
نمیتوانید بگویید خود خورشید آنها را جمع کرده است، چون این یعنی قبل از آنکه ایجاد شده باشد(که در فرض اجتماع گازها بود) باید موجود باشد(زیرا قرار است باعث اجتماع گازها شود) و این تناقض است.
بنابراین حداقل این از این ادعای نجومی نمیتوان نتیجه گرفت که سازنده خورشید خودش است.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
در مورد مباحثی که مطرح کردید، بنده تخصص اطلاعات تفصیلی ندارم و در مورد درستی و نادرستی اش نمیتوانم اظهار نظر کنم.
اما سوالی که از نظر فلسفی میتوان مطرح کرد این است که اگر یک موجود نیازی به علت نداشته باشد، یعنی وجوب ذاتی دارد.
بنابراین از نظر فلسفی باید خصوصیات واجب الوجود بالذات را داشته باشد و هیچ محدودیت و نقصی در او راه نداشته باشد.
وگرنه نمیتوان گفت بی علت است.
حال در مورد خورشید(و بافرض صحت ادعایی که شما نقل کردید) سوال این است که برفرض خورشید وقتی از گازهای گرد هم آمده تشکیل شده است، اما چه کسی این گازها را گرد هم آورده است.
نمیتوانید بگویید خود خورشید آنها را جمع کرده است، چون این یعنی قبل از آنکه ایجاد شده باشد(که در فرض اجتماع گازها بود) باید موجود باشد(زیرا قرار است باعث اجتماع گازها شود) و این تناقض است.
بنابراین حداقل این از این ادعای نجومی نمیتوان نتیجه گرفت که سازنده خورشید خودش است.

با سلام. ما از نظم و قانومندی جهان مادی، نتیجه به وجود ناظم و قانونگذار می گیریم. ولی آیا ممکن نیست که این قوانین ذاتی خود ماده باشند؟ (عنایت دارید که اگر بحث مخلوقیت ماده را وسط بکشیم و اینکه قانون را به صورت بالغیر دارد، برهان نظم ناکارآمد خواهد بود، زیرا بدون بحث علیت نمی توانیم ضرورت وجود ناظم را ثابت کنیم.)

سپاسگذارم

ما از نظم و قانومندی جهان مادی، نتیجه به وجود ناظم و قانونگذار می گیریم. ولی آیا ممکن نیست که این قوانین ذاتی خود ماده باشند؟

باسلام
خیر نظم بین اجزای عالم چیزی نیست که ذاتی خود ماده باشد و به همین جهت است که نیاز به ناظمی دارد.
یعنی حتی اگر ما بگوییم که کنار هم قرار گرفتن اشیاء و مواد نیاز به موجودی ندارد و اشیاء به صورت تفادفی هم میتوانند در کنار هم قرار بگیرند، اما اینکه هر کدام دقیقا در جای مناسب خود قرار بگیرد و این قرار گرفتن باعث آن شود که هدف خاصی که ناظم به دنبالش بوده، تامین شود نیاز به ناظری بیرونی و هوشمند دارد.

(عنایت دارید که اگر بحث مخلوقیت ماده را وسط بکشیم و اینکه قانون را به صورت بالغیر دارد، برهان نظم ناکارآمد خواهد بود، زیرا بدون بحث علیت نمی توانیم ضرورت وجود ناظم را ثابت کنیم.)

کاری به مخلوقیت نداریم بلکه از آن جهت که این جمله "هر نظمی نیاز به ناظمی دارد" خودش از مودای اصل بدیهی علیت بهره میبرد وبیان یک مصداق علیت است، پس نیازمند اصل علیت هستیم و این مطلب ضرری به برهان نظم نمیزند.
یعنی یکی از مبادی تصدیقی استدلال نظم، قبول اصل علیت است.
و در هچ کجا گفته نشده که این استدلال هیچ پیش فرض تصوری و تصدیقی را نیاز ندارد.

موفق باشید.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
خیر نظم بین اجزای عالم چیزی نیست که ذاتی خود ماده باشد و به همین جهت است که نیاز به ناظمی دارد.
یعنی حتی اگر ما بگوییم که کنار هم قرار گرفتن اشیاء و مواد نیاز به موجودی ندارد و اشیاء به صورت تفادفی هم میتوانند در کنار هم قرار بگیرند، اما اینکه هر کدام دقیقا در جای مناسب خود قرار بگیرد و این قرار گرفتن باعث آن شود که هدف خاصی که ناظم به دنبالش بوده، تامین شود نیاز به ناظری بیرونی و هوشمند دارد.

کاری به مخلوقیت نداریم بلکه از آن جهت که این جمله "هر نظمی نیاز به ناظمی دارد" خودش از مودای اصل بدیهی علیت بهره میبرد وبیان یک مصداق علیت است، پس نیازمند اصل علیت هستیم و این مطلب ضرری به برهان نظم نمیزند.
یعنی یکی از مبادی تصدیقی استدلال نظم، قبول اصل علیت است.
و در هچ کجا گفته نشده که این استدلال هیچ پیش فرض تصوری و تصدیقی را نیاز ندارد.

موفق باشید.

با سلام. ممنون از توضیح شما.

مسئله اینجاست که قانونمندی با قانونگذاری فرق دارد. در طبیعت، بار مثبت بار منفی را جذب می کند و بار منفی را می راند. جرم، جرم دیگر را به فاصله ای معین جذب، و در فاصلۀ کمتر از آن دفع و در فاصلۀ بسیار کمتر مجدداً جذب می کند، این قانون طبیعت است که ذاتی خود ماده است. آیا این را قبول دارید؟

آنچه در بالا گفتیم، مثالی از قانونمندی جهان ماده است. از سوی دیگر قانون گذاری، یعنی قرار دادن قانون بین اجزایی برای نیل به یک هدف، مثلاً قوانین راهنمایی و رانندگی را قرار می دهیم تا آدمها و خودروها زیان نبینند.

مسئله اینجاست که قانونگذاری، و مثالی که عرض کردم، محتاج قانونگذار است، ولی آیا قانونمندی که مصداقش در جهان طبیعت یافت می شود نیز، محتاج قانونگذار هست؟

بعلاوه، اگر معقتد هستیم که این جهان منظم است، جهان نامنظم چگونه خواهد بود؟

با سلام. ممنون از توضیح شما.

مسئله اینجاست که قانونمندی با قانونگذاری فرق دارد. در طبیعت، بار مثبت بار منفی را جذب می کند و بار منفی را می راند. جرم، جرم دیگر را به فاصله ای معین جذب، و در فاصلۀ کمتر از آن دفع و در فاصلۀ بسیار کمتر مجدداً جذب می کند، این قانون طبیعت است که ذاتی خود ماده است. آیا این را قبول دارید؟

آنچه در بالا گفتیم، مثالی از قانونمندی جهان ماده است. از سوی دیگر قانون گذاری، یعنی قرار دادن قانون بین اجزایی برای نیل به یک هدف، مثلاً قوانین راهنمایی و رانندگی را قرار می دهیم تا آدمها و خودروها زیان نبینند.

مسئله اینجاست که قانونگذاری، و مثالی که عرض کردم، محتاج قانونگذار است، ولی آیا قانونمندی که مصداقش در جهان طبیعت یافت می شود نیز، محتاج قانونگذار هست؟

بعلاوه، اگر معقتد هستیم که این جهان منظم است، جهان نامنظم چگونه خواهد بود؟

ببخشید وسط بحث وارد میشم
قانونمندی با قانون گذاری صرفا از ناحیه دیدگاه فرق میکنه
اگر از بالا به قضیه نگاه کنیم میشه قانون گذاری
اگر از پایین و نتیجه محور نگاه کنیم میشه قانونمندی
مثلا شما در مورد ماده و قوانین حاکم بر آن چون صرفا به نتیجه مینگرید صرف خود قانون و محکومین به این قانون رو میبینید اصطلاح قانونمندی به ذهن شما میاد
و در مورد قوانین راهنمایی چون آنجا شما از بالا قضیه رو میبینید و شرایط عدم قانون و قانون گذار و ... رو با هم میبینید اصطلاح قانون گذاری رو به کار میبرید

حال اگر نگاه خود رو برعکس کنید و قوانین راهنمایی رو از پایین نگاه کنید و صرفا محکومین به قانون و اجرای آن رو ببینید محکومین رو قانونمند خطاب خواهید کرد
و همین طور در مورد قوانین ماده اگر شما از دید بالا بنگرید و شرایط بی قانونی و قانون گذار و ... رو با هم بنگرید قانونگذاری رو حس خواهید کرد

در مورد علیت هم :
اینکه سوالاتی اینگونه پیش میآید و پاسخگوی محترم در جوابی اجمالی فرمودند نظم ذاتی ماده نیست نیاز به واکاوی و تبیین ذات و عرض مخصوصا در این موضوع و پیش فرض های فلسفی دارد که نیازمند این است که وقت گذاشته و مبانی آن را مطالعه کنید تا جواب کامل سوال را پیدا کنید
علیت یکی از اصول حتمی است و در هر گزاره نتیجه محور اصل علیت باید باشد وگرنه نتیجه عقلی حاصل نمیشود و مقدمه و نتیجه رابطه ای جز علت و معلولی با هم ندارند و این غیر از برهان علیت است

بنده خیلی کم به انجمن سر میزنم و این هم صرفا به دید یک پیام بازرگانی نگاه کنید چون شاید بعدا نتونم بیام پاسخ شما رو ببینم

مسئله اینجاست که قانونمندی با قانونگذاری فرق دارد. در طبیعت، بار مثبت بار منفی را جذب می کند و بار منفی را می راند. جرم، جرم دیگر را به فاصله ای معین جذب، و در فاصلۀ کمتر از آن دفع و در فاصلۀ بسیار کمتر مجدداً جذب می کند، این قانون طبیعت است که ذاتی خود ماده است. آیا این را قبول دارید؟

درست است . کسی هم مدعی نشد که خداوند ابتدا موجودات عالم را خلق کرد و سپس بین انها نظم برقرار کرد، همانطور که یک نفر که میخواهد اجزای یک پازل را بچیند، ابتدا قطعات را کنار خود قرار میدهد و سپس آنها را در کنار هم قرار میدهد.
بلکه ناظم بودن خداوند که از ربوبیت او ناشی میشود به این معناست که او در هنگام خلقت اشیای عالم آنها را به صورت خلق میکند و در همان هنگام خلقت به صورتی در کنار هم قرار میدهد که این نظم حاصل میشود و قوانین طبیعت از آن قابل استنباط است.

مسئله اینجاست که قانونگذاری، و مثالی که عرض کردم، محتاج قانونگذار است، ولی آیا قانونمندی که مصداقش در جهان طبیعت یافت می شود نیز، محتاج قانونگذار هست؟

بله به این دلیل که خود نظم، گرچه در خارج همزمان با خلقت موجودات ایجاد میشود ولی از نظر عقلی این دو قابل انفکاک هستند و انسان میتواند عالمی را فرض کند که اجزایش هیچ ربطی به هم نداشته باشند. چشمی را فرض کند که همه این اجزای فعلی را دارد ولی به صورتی در کنار هم قرار گرفته اند که هدف مورد نیاز آن که دیدن است را محقق نکند(مانند انسانهایی که در ظاهر تمام اجزای موردنیاز برای دیدن را از نظر فیزیکی دارند ولی به خاطر اختلالی در بین آنها نمیتواند ببیند)

بعلاوه، اگر معقتد هستیم که این جهان منظم است، جهان نامنظم چگونه خواهد بود؟

در صورتی که دیگر نتوان هیچ پدیده ای در عالم را پیش بینی کرد.
توانایی انسان در کشف پدیده های عالم و نیز علیت بین اجزای آن ناشی از این نظم بین اجزای عالم است و اگر در بین اجزای عالم، این نظم وجود نداشت، ما نمیتوانستیم رابطه آنها را کشف کنیم.

[FONT=microsoft sans serif]
درست است . کسی هم مدعی نشد که خداوند ابتدا موجودات عالم را خلق کرد و سپس بین انها نظم برقرار کرد، همانطور که یک نفر که میخواهد اجزای یک پازل را بچیند، ابتدا قطعات را کنار خود قرار میدهد و سپس آنها را در کنار هم قرار میدهد.
بلکه ناظم بودن خداوند که از ربوبیت او ناشی میشود به این معناست که او در هنگام خلقت اشیای عالم آنها را به صورت خلق میکند و در همان هنگام خلقت به صورتی در کنار هم قرار میدهد که این نظم حاصل میشود و قوانین طبیعت از آن قابل استنباط است.

بله به این دلیل که خود نظم، گرچه در خارج همزمان با خلقت موجودات ایجاد میشود ولی از نظر عقلی این دو قابل انفکاک هستند و انسان میتواند عالمی را فرض کند که اجزایش هیچ ربطی به هم نداشته باشند. چشمی را فرض کند که همه این اجزای فعلی را دارد ولی به صورتی در کنار هم قرار گرفته اند که هدف مورد نیاز آن که دیدن است را محقق نکند(مانند انسانهایی که در ظاهر تمام اجزای موردنیاز برای دیدن را از نظر فیزیکی دارند ولی به خاطر اختلالی در بین آنها نمیتواند ببیند)

در صورتی که دیگر نتوان هیچ پدیده ای در عالم را پیش بینی کرد.
توانایی انسان در کشف پدیده های عالم و نیز علیت بین اجزای آن ناشی از این نظم بین اجزای عالم است و اگر در بین اجزای عالم، این نظم وجود نداشت، ما نمیتوانستیم رابطه آنها را کشف کنیم.

سلام. اگر چيزها با برنامه ريزیِ خدای توانا و دانای مطلق هستند، چرا پيدایش آدمی از بيگ بنگ تا كنون 1 ميليارد سال بدرازا كشيده است و با " كون فيكون " در يك آن، انجام نشد؟

آیا با توجه به اینکه همه پديده های گوناگون در اثر شرايط گوناگون پديد آمده و براي همين هم زندگی، تنها روي يك سياره از سيارات منظومه ی شمسی و تازه آنهم در سطح نازكی از آن و در جاهاي خوش مساعد پديد آمده، اين نشان از قانون احتمالات ( نه تصادف) ندارد و با هدفمندی جهان سازگار است؟

بعلاوه، آیا خطاست که بگوییم که ماده دارای درک و شعور است؟ با این توضیح که شعور چيزی نيست جز توان داده پردازی و يا داد و ستد داده ها و آگاهی ها كه ماده در چهره ذرات انتقال دهنده ی آگاهی ( انرژي)/( فوتون و گراويتون و غيره) و ذرات گیرنده ی آگاهي (جرمدار)/( الكترون و كوارك و غيره) دارای اين توان است و اين توان در سيستم های پيچيده تر مادی به شعور های تراز بالاتر مي انجامد. بر اين پايه شعور امری مادی است و از سرشت و گوهره(ذات) ماده سرچشمه دارد.

سلام. اگر چيزها با برنامه ريزیِ خدای توانا و دانای مطلق هستند، چرا پيدایش آدمی از بيگ بنگ تا كنون 1 ميليارد سال بدرازا كشيده است و با " كون فيكون " در يك آن، انجام نشد؟

باسلام
چون خودش اینطور خواسته و برنامه اش اینچنینی بوده است.

آیا با توجه به اینکه همه پديده های گوناگون در اثر شرايط گوناگون پديد آمده و براي همين هم زندگی، تنها روي يك سياره از سيارات منظومه ی شمسی و تازه آنهم در سطح نازكی از آن و در جاهاي خوش مساعد پديد آمده، اين نشان از قانون احتمالات ( نه تصادف) ندارد و با هدفمندی جهان سازگار است؟

ربط این دو مسئله و منافات داشتن قانون احتمالات با وجود ناظم برای نظم جهان را متوجه نمیشوم.

بعلاوه، آیا خطاست که بگوییم که ماده دارای درک و شعور است؟ با این توضیح که شعور چيزی نيست جز توان داده پردازی و يا داد و ستد داده ها و آگاهی ها كه ماده در چهره ذرات انتقال دهنده ی آگاهی ( انرژي)/( فوتون و گراويتون و غيره) و ذرات گیرنده ی آگاهي (جرمدار)/( الكترون و كوارك و غيره) دارای اين توان است و اين توان در سيستم های پيچيده تر مادی به شعور های تراز بالاتر مي انجامد. بر اين پايه شعور امری مادی است و از سرشت و گوهره(ذات) ماده سرچشمه دارد.

بنابر نظریه صدرایی، آگاهی از خصوصیات وجود است و مادی و مجرد بودن فقط دامنه آنرا تغییر میدهد.
بنابر نگاه دینی، تمام پدیده های عالم و تمام موجودات تسبیح الهی را میگویند و تسبیح به معنای ظاهری اش، نیازمند درک و شعور است، بنابراین تمام موجودات مادی نیز مانند موجودات دیگر دارای درک و شعور هستند هرچند میزان آن متفاوت است.
اما انحصار ادراک و شعور به موجودات مادی و امور مادی، امری بی دلیل است و با هیچ دلیل عقلی و تجربی نمیتوان این انحصار را اثبات کرد.

سلام. اگر چيزها با برنامه ريزیِ خدای توانا و دانای مطلق هستند، چرا پيدایش آدمی از بيگ بنگ تا كنون 1 ميليارد سال بدرازا كشيده است و با " كون فيكون " در يك آن، انجام نشد؟

البته میتوان گفت که در طبیعت و عالم ماده خلق هر چیزی و وقوع هر اتفاقی بصورت تدریجی و مرحله به مرحله صورت میگیره چون ذات ماده حرکت و زمان مند بودنه
کن فیکون که مربوط به خلق یکباره موجودات میباشد, مربوط به عالم امر هست.

[FONT=microsoft sans serif]
باسلام
چون خودش اینطور خواسته و برنامه اش اینچنینی بوده است.

با عرض سلام. منظور سؤال این نیست که حکمت این فعل خدا چیست، بلکه منظور این است که از کجا می دانیم او که به مرور این نظم را بنا نهاده با کن فیکون هم می توانسته است؟

[FONT=microsoft sans serif]

ربط این دو مسئله و منافات داشتن قانون احتمالات با وجود ناظم برای نظم جهان را متوجه نمیشوم.

مسئله اینجاست که این ناظم قدیر و علیم، چرا فقط در سطح زمین چنین نظم پیچیدۀ حیاتی ایجاد کرده است و در سایر سیاراتی که تا به حال کشف کرده ایم، هیچگونه حیاتی یافت نشده است؟ باز هم منظور از "چرا" حکمت خدا نیست، مثل سؤال قبل.

[FONT=microsoft sans serif]

بنابر نظریه صدرایی، آگاهی از خصوصیات وجود است و مادی و مجرد بودن فقط دامنه آنرا تغییر میدهد.
بنابر نگاه دینی، تمام پدیده های عالم و تمام موجودات تسبیح الهی را میگویند و تسبیح به معنای ظاهری اش، نیازمند درک و شعور است، بنابراین تمام موجودات مادی نیز مانند موجودات دیگر دارای درک و شعور هستند هرچند میزان آن متفاوت است.
اما انحصار ادراک و شعور به موجودات مادی و امور مادی، امری بی دلیل است و با هیچ دلیل عقلی و تجربی نمیتوان این انحصار را اثبات کرد.

دلیل ما بر اینکه آگاهی از حصوصیات وجود است و مادی و مجرد بودن فقط دامنه آنرا تغییر می دهد، چیست؟

سپاسگذارم

با عرض سلام. منظور سؤال این نیست که حکمت این فعل خدا چیست، بلکه منظور این است که از کجا می دانیم او که به مرور این نظم را بنا نهاده با کن فیکون هم می توانسته است؟
باسلام نظم جهان در بستر آفرینش صورت میگیرد و امری جدای از آن نیست. با این اوصاف، وقتی افرینش جهان به صورت تدریجی صورت گرفته است و همین الان نیز در جریان است، بنابراین، نظم جهان نیز به صورت تدریجی است نه آنی.
مسئله اینجاست که این ناظم قدیر و علیم، چرا فقط در سطح زمین چنین نظم پیچیدۀ حیاتی ایجاد کرده است و در سایر سیاراتی که تا به حال کشف کرده ایم، هیچگونه حیاتی یافت نشده است؟ باز هم منظور از "چرا" حکمت خدا نیست، مثل سؤال قبل.
این مسئله از یک جهت مربوط میشود به علم خداوند و از سوی دیگر به قابلیت طرف افرینش.تا جایی که دانش بشر میرسد خداوند جهان را به صورتی آفریده است که فقط بر روی کره زمین قابلیت حیات وجود دارد(البته ما اطلاع دقیقی از سایر کرات و کهکشانها نداریم و هیچ مانع عقلی برای وجود حیات در آنها وجود ندارد.)اما اگر این اطلاعات درست باشد، پاسخ سوال شما کاملا مرتبط با حکمت الهی است و چاره ای جز این پاسخ نیست. در اینجور مسائل که ربطی به عدالت الهی ندارد، سوال از چرایی کاملا بی ربط است و مربوط به اراده الهی است.
دلیل ما بر اینکه آگاهی از حصوصیات وجود است و مادی و مجرد بودن فقط دامنه آنرا تغییر می دهد، چیست؟
این مسئله از نظر دینی، با تعالیمی که در قران کریم بدان اشاره شده قابل اثبات است و از نظر فلسفی نیز از نگاه صدرا، علم و آگاهی از اوصاف وجود است بدون اینکه خصوصیت موجود در اصل آن موثر باشد.

با سلام.

در امتداد همین بحث اخیر، آیا اینكه جويدن برخي برگ ها و كشيدن ترياك و الكل، روان ادمي را دگرگون ميكند، نشانه ي مادي بودن دستگاه روان يا مغز نیست؟

این مسئله از نظر دینی، با تعالیمی که در قران کریم بدان اشاره شده قابل اثبات است و از نظر فلسفی نیز از نگاه صدرا، علم و آگاهی از اوصاف وجود است بدون اینکه خصوصیت موجود در اصل آن موثر باشد.

منظورم همین بود که در فلسفه اسلامی چه دلیلی بر این امر اقامه شده است.

با سلام و ادب
نیازی به استفاده از دارو گیاه و یا ماده خاصی نیست تغییرات در حد سلولی مولکولی در سیستم اعصاب مرکزی میتواند تمام احساسات رفتارها هیجانات و خلاصه کلیه رفتارهای ساده و کمپلکس ما را تحت تاثیر قرار دهد. مثلا تغییرات در غلظت یکد میانجی شیمیایی بین سلولی به نام سروتونین اثرات گسترده ای از احساس افسردگی تا افکار و رفتارهای وسواسی را باعث میشود. این موضوع با خیلی از مسایل تداخل میکند با ایمان احساس گناه و خیلی چیزهای دیگر. در واقع الان روانشناسی و روانپزشگی دارند تبدیل میشوند به علومی با مکانیسمها و اصولی کامل استراکچرال و اصطلاحا ارگانیک یا جسمی .

[FONT=microsoft sans serif]

در امتداد همین بحث اخیر، آیا اینكه جويدن برخي برگ ها و كشيدن ترياك و الكل، روان ادمي را دگرگون ميكند، نشانه ي مادي بودن دستگاه روان يا مغز نیست؟

[FONT=microsoft sans serif]باسلام
[FONT=microsoft sans serif]مسئله روان انسان و نیز مادی یا فرامادی بودن آن از مسائل پیچیده و چالش برانگیز و تا حدود مبهم فلسفی است.
[FONT=microsoft sans serif]مباحثی از جمله یادگیری و دگرگونی اعصاب انسان و سایر اموری که از ارتباط نفس و بدن پرده بر میدارد از جمله مسائل چالشی در نفس شناسی است.
[FONT=microsoft sans serif]در مورد روان نیز ابتدا باید منظور خود از روان را مشخص میکنیم.
[FONT=microsoft sans serif]روان چیست؟
[FONT=microsoft sans serif]ایا مراد از روان، همان نفس است یا حالتی در رفتار یا ساحتی از نفس یا بخشی که در ارتباط تنگاتنگ نفس و بدن قرار دارد یا ...
[FONT=microsoft sans serif]اگر منظور خود از روان را مشخص نکنیم، نمیتوان به پرسشهایی از قبیل پرسشی که شما مطرح کردید پاسخ درستی داد.
[FONT=microsoft sans serif]اینکه چنین کارهایی روان انسان را به هم میریزد، یعنی چه؟
[FONT=microsoft sans serif]یعنی بر روی چه چیزی تاثیر میگذارد بر روی بدن، بر روی رفتار، بر روی نفس یا...؟
[FONT=microsoft sans serif]دانش فلسفه ذهن نگاه جدیدی به رابطه نفس و بدن د ارد که به مشکلاتی از همین قبیل میپردازد و اصولا برای حل معضل رابطه نفس و بدن پدید آمده است.

[FONT=microsoft sans serif]از نگاه فلاسفه و بر اساس مبانی عقلی، نفس انسانی مجرد است.
[FONT=microsoft sans serif]نحوه ارتباط نفس و بدن نیز بارها و بارها و با تقریرهای مختلف مورد بررسی این دسته از اندیشمندان قرار گرفته است.
[FONT=microsoft sans serif]اما با این وجود نباید انگاشت که این مسئله تمام شده یا شسته و رفته شده است و هیچ نقدی بر این دیدگاه ها وجود ندارد.
[FONT=microsoft sans serif]البته فلاسفه نیز به این ایرادها پاسخ هایی داده اند که گاه مورد قبول واقع میشود و گاه نه.
[FONT=microsoft sans serif]مثلا در مورد اشکال یادگیری و ارتباط آن با اعصاب و سلولهای مغزی بیان میکند که نقش این امور جسمانی در فرایند ادراک و آگاهی، نقش اعدادی و زمینه چینی است؛ بدین صورت که کارهایی که بخش اعصاب انسان و سلولهای رابط بین اعصاب و مغز انجام میدهند، نفس انسان را مستعد میکنند که این صورتهای علمی مجزد نزد نفس آماده و حاضر شوند.(نهایه الحکمه، مرحله11، فصل1)

[FONT=microsoft sans serif]شبیه همین پاسخ را در مورد اعصاب و روان انسان میتوان داد.
[FONT=microsoft sans serif]تاثیری که اینگونه مواد بر روان انسان میگذارد، در وهله اول بر جسم انسان است.
[FONT=microsoft sans serif]همانطور که تمام بیماری های جسمانی بر روان انسان نیز موثر است و آنرا تحت تاثیر قرار میدهد.
[FONT=microsoft sans serif]به خاطر اینکه مقوله ادراک کلا مربوط به نفس است و بدن به تنهایی هیچگونه ادراکی ندارد و صرفا ابزاری ادراکی در اختیار نفس است که نفس به کمک آنها نسبت به پدیده های خارجی از بدن و نیز حوادثی که برای بدن روی میدهد اگاه میشود.
[FONT=microsoft sans serif]در مورد مشکلاتی که برای بدن روی میدهد، نیز نفس انسان از طریق روابط عصبی، از این مشکلات آگاه میشود و برای حل آنها دستورات لازم را صادر میکند.

بنابراین سیستم عصبی و مغز انسان اموری مادی هستند که زمینه ادراک و برخی از اگاهی های خاص را برای نفس ایجاد میکنند
درست همانطور که اندامهای حس ظاهری چنین نقشی را در مورد ادراک حسی ایفا میکنند.

منظورم همین بود که در فلسفه اسلامی چه دلیلی بر این امر اقامه شده است.

ملاصدرا چندین مرتبه به این نکته اشاره کرده است که علم و وجود با یکدیگر مساوق هستند.
به این معنا علم از مقوله وجود و هم سنخ آن است.
او در شواهد الربوبیه بیان میکند:
«ان الوجود فی کل شیسء عین العلم... و سائر الصفات الکمالیه للموجود بما هو موجود، لکن فی کل شیء موجود بحسبه»(مشهد اول، اشراق 4)
مرحوم سبزواری در توضیح این مطلب بیان میکند:
- وجود حقیقی عبارت است از نور حقیقی، پس
- وجود، عبارت است از آنچه انکشافش به واسطه ذات خودش است و انکشاف غیر او به واسطه اوست. بلکه وجود، عبارت است از عین انکشاف.
- علم هم عبارت است از آنچه انکشافش به ذات خودش است و انکشاف غیرش به واسطه اوست. پس
وجود عبارت است از علم و آگاهی(تعلیقه سبزواری بر این فراز شواهد)

وی در موضعی دیگر باز هم به این مسئله اشاره دارد و با صراحت بیان میکند که علم و اگاهی حتی برای جمادات نیز وجود دارد.
«ان الوجود مطلقا عین العلم و الشعور مطلقا و لهذا ذهب العارفون الالهیون الی ان الموجودات عارفه بربها ساجده لها»(اسفار، ج8، ص164)

با توجه به نکته ای که ملاصدرا بیان میکند، مشخص میشود که علم و اگاهی از صفات مطلق وجود و به عبارتی از ویژگی های وجود بما هو وجود است.
از سوی دیگر، خود وی در برخی دیگر از مواضع تصریح میکند که حتی موجودات مادی نیز دارای علم حضوری هستند هرچند این علم خیلی ضعیف است.
انجا که بیان میکند:
«کان للنبات بل الجماد ادراک علی نمط آخر یعرفه المکاشفون»(مفاتیح الغیب، ص505)

البته این ادراک در برخی موجودات، انقدر ضعیف است که نزد عرف، علم نامیده نمیشود.


بنابراین سیستم عصبی و مغز انسان اموری مادی هستند که زمینه ادراک و برخی از اگاهی های خاص را برای نفس ایجاد میکنند
درست همانطور که اندامهای حس ظاهری چنین نقشی را در مورد ادراک حسی ایفا میکنند.

با سلام مجدد. هر چند بحث ما بیشتر بر روی ارتباط مادی گرایی با خداباوری است، ولی با توجه به "مادیگری" بودنِ عنوان بحث، من می خواستم یک سؤال در مورد محدودیت زمانی مادیات نیز بپرسم. آیا اینکه مادیات محدود در زمان هستند، به معنای این است که نمی توانند در زمانی غیر از "زمان حال" باشند؟ مثلاً به ده سال بعد بروند و حوادث آینده را ببینند؟ آیا این غیرممکن و محال است؟

بعلاوه نامحدود بودن در زمان برای مجردات به چه معناست؟ آیا آنها "زمان حال" ندارند؟

سپاسگذارم

می خواستم یک سؤال در مورد محدودیت زمانی مادیات نیز بپرسم. آیا اینکه مادیات محدود در زمان هستند، به معنای این است که نمی توانند در زمانی غیر از "زمان حال" باشند؟ مثلاً به ده سال بعد بروند و حوادث آینده را ببینند؟ آیا این غیرممکن و محال است؟

باسلام
محدودیت زمانی مادیات به این معناست که امور مادی محصور در زمان هستند و زمان به عنوان یکی از ابعاد وجودی آنها است.
این امر مستلزم آن است که
اولا: همیشه باید در یک زمانی حاضر باشند و نمیتوانند فاقد زمان باشند. همانطور که نمیتوانند بدون ابعاد سه گانه طول و عرض و عمق در خارج موجود شوند.
ثانیا: توانایی حرکت از یک زمان به زمان دیگر نداشته باشند. یعنی نمیتوانند در آینده و حال حاضر شوند. بدین معنا که همزمان با اینکه در زمان حال حاضرند، نمیتوانند به گذشته و حال سربزنند و از اتفاقات آن باخبر شوند.

موفق باشید.

[FONT=microsoft sans serif]
ثانیا: توانایی حرکت از یک زمان به زمان دیگر نداشته باشند. یعنی نمیتوانند در آینده و حال حاضر شوند. بدین معنا که همزمان با اینکه در زمان حال حاضرند، نمیتوانند به گذشته و حال سربزنند و از اتفاقات آن باخبر شوند.

با سلام. آیا مجردات در زمان حرکت می کنند؟ یا حوادث زمانمند مثل حوادث مضارع برای ما، می بینند؟

بعلاوه آیا موجود مجرد می تواند در حوادث گذشته دست ببرد، و حال و آینده را دگرگون کند؟

سپاسگذارم

موضوع قفل شده است