سلام
من دختری 25 ساله زیبا و اهل درس و کار و تلاش بودم.
سه سال پیش دچار نقص عضو شدم و یکی از پاهای خودم رو برای همیشه از دست دادم.
مدت زیادی افسرده بودم و راستش نتونستم کامل باشرایطم کناربیام.
درس رو تقریبا رها کردم ولی بعد از مدتی به سفارش یکی از دوستانم در کلاس های یک استاد ظاهرا متدین شرکت کردم.
خیلی از ایشون برام تعریف می کردند بعدها فهمیدم گاهی به افراد مشاوره هم میدن.
خلاصه من بهشون مراجعه کردم و سرصحبت را باز کردم با ایشون
ایشونم به من پیشنهاد محرمیت دادند. بهشون گفتم من دوشیزه هستم وباید از ولی اجازه بگیرم
ولی ایشون گفتند که میشه حتی بی اذن ولی، چون شما به سن قانونی رسیدی
اصلا چون پدرت درقیدحیات نیست می تونی.
گفتم خب مادرم چی پس؟ گفت مادرتو کم کم راضی می کنیم.
من گفتم نه استاد اول باید با مادرم صحبت کنید گفت باشه
اومد و صحبت کرد و مادرم به شدت مخالفت کرد و گفت دختر من مگه دستمال کاغذیه که یه مدت با شما باشه؟
استاد گفت نه بخدا تا آخر عمر نوکرشم، رهاش نمی کنم
من به مادرم گفتم با این پای معیوب بعید میدونم بتونم ازدواج کنم ، نگذار به گناه بیفتم ولی مادرم قبول نکرد.
خلاصه من به استاد جواب منفی دادم ولی مگه ایشون بس می کرد؟
میگفت تو مثل دخترمی، تو همه کسمی ،من بخاطر شهوت نمیخوامت، مرد درآن واحد می تونه عاشق دوتا زن باشه
اصلا خانمم رو راضی میکنم که قبول کنه تو همسر دایم من بشی.
گفت اصلا خانمم خودش گفته برو ازدواج مجدد کن چون من خواسته هاتو برآورده نمی کنم.
اصلا عشق من به تو معنویه، حتی دست بهت نمی زنم
اگرخدای ناکرده مادرت طوریش شد ، تا پیربشی هم مواظبتم.
تا می گفتم نه؛ اشک می ریخت و به هیچ عنوان دست بردار نبود
منم فکر کردم مرد به این بزرگی با این معلولیت عاشقم شده پس واقعا عاشقه!
تا اینکه بالاخره قبول کردم
اینم بگم که دایما از شهدا حرف میزد و موقعیت اجتماعی خیلی بالایی داشت.
من گفتم قبول می کنم چون واقعا داشتم به گناه می افتادم
به شرط اینکه بعد از یک هفته از محرمیتمون بیاد با مادرم صحبت کنه و منو دوباره خواستگاری کنه.
بعدازیک هفته محرمیت یکبار زنگ زد و گفت خانمم پیامهامون رو خونده و می خواد بره شکایت و آبروریزی
من داشتم از ترس سکته می کردم
یکی از دوستام که از قضیه باخبر بود رو درجریان گذاشتم گفتم نکنه خانمش بیاد آبرومو ببره.
تا چند روز از استاد خبری نشد و من مثل بید به خودم می لرزیدم
تا اینکه به دوستم گفتم بهش زنگ بزنه ببینه که قضیه از چه قراره.
اونم یک مشت دروغ به دوستم گفت و تمومش کرد.
من چند روز بعد بهش زنگ زدم
گریه کردم ضجه زدم
گفت من خانمم برام خیلی مهمه، من و تو نمی تونیم کنار هم راحت باشیم.
گفتم همین؟به همین راحتی؟
گفت تو اونی نیستی که من عاشقش بودم.
خلاصه با رفتنش له شدم ، تحقیرشدم
غیر از دوستم هیچکس نمیدونه.
حتی آبروشو پیش مادرم نبردم.
به نظر شما چکار کنم؟
آیا خدا انتقام من رو از ایشون می گیره؟