✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

تب‌های اولیه

101 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
✿▪✿▪✿▪✿چی شد چادری شدم؟✿▪✿▪✿▪✿

بسم الله الرحمن الرحیم

:Gol:سلام بر مهدی موعود عج و منتظرانش:Gol:



دوستان بزرگوار قرار است در این تاپیک خاطرات یک سری بانویی که تغییر مسیر دادن به زندگیشون و حجاب برتر رو انتخاب کردن قرار داده بشه.
امیدوارم دراین خاطرات نکات مفیدی وجود داشته باشه و مورد استفاده قرار بگیره
بزرگواران ،خوشحال میشم منو همراهی کنید!


لینک خاطرات :1: تا :4::1:

لینک خاطرات :5::1: تا :8::2:


چی شد که چادری شدم ...

من سیده نرگس هستم و 21 سال سن دارم .

بعضی از اوقات از خودم میپرسم واقعا چی شد نرگس مانتویی دیروز تبدیل به یه دختر محجبه چادری شد ؟
اعتقاد دارم که معجزه الهی بوده تا من تو سن 21 سالگی متحول بشم و خداوند اینقدر دوسم داشته که اینطوری راه درست رو بهم نشون داده ..
من همیشه به الهامات الهی اعتقاد داشتم و مطمئن هستم حتما روزنه ای در قلبم بوده که نور الهی این طوری به قلبم تابیده ..
چون تا بحال ندیده یا نشنیده بودم دختری به سن من یک دفعه و بدون این که کسی ازش خواسته باشه محجبه و چادری بشه ..


قبلا وقتی دخترهای چادری رو میدیدم میگفتم این چه کاریه که کسی یه پارچه سیاه بیاندازه رو خودش و اون موقع اصلا فکر نمیکردم خودم زمانی چادر به سر کنم ....
ولی الان عاشق چادرم هستم و دلم نمیخواد زمانی از چادرم دور بشم ... واقعا هیچ کس نمی تونه احساس منو وقتی چادر سرمه درک کنه
تصمیم به چادر پوشیدنم از اونجایی شروع میشه که احساس کردم اون پوششی که خداوند ازم میخواد رو ندارم . این موضوع رو وقتی متوجه شدم که در حال خوندن قران کریم بودم که به ایه ای رسیدم که خداوند میفرماید

"وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الإرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ( نور/ ٣١) " .

معنی این ایه خیلی منو به فکر وا داشت که ایا من پوششم همونی هست که خداوند الرحمن الراحمین از من دختر میخواد ؟؟ . خداوند خیلی مهربونه و واسه بنده اش از هیچ چیزی دریغ نمیکنه . مگه خدایی به این خوبی و مهربونی از من بنده اش چی خواسته ؟؟ مگر این که هر چی هست واسه راحتی و صلاح بنده شه ؟؟؟؟
من هم مثل خیلی از هم سن هایم از این دسته ادما هستم که اگه کسی بهم بگه این کارو بکن بخاطر این که لج کنم هیچ وقت انجام نمیدم، خانوادم هیچ وقت بهم گیر نمیدادند و بابت نوع پوشش قبلی ام هی نصیحتم نمیکردن ..
پدرم یه اعتقاد خوبی داره که همیشه میگه با زور و اجبار کسی به راه نمیاد، فقط وقتی میفهمه که با تمام وجود درکش کرده باشه و عاشقش بشه .. اره من همونی بودم که به اختیار خودم عاشق چادر شدم که قبلا فقط یه تکه پارچه مشکی بود ولی الان واسم همه چیز هست ...
و اینطوری شد که من شدم تنها دختر چادری فامیل .... وقتی تصمیمم قطعی شد -که بنده ای بشم که خداوند به فرشته هاش بگه نگاش کنید این همون نرگسی هست که من دوسش دارم که بخاطر من این تصمیم رو گرفته - خیلی میترسیدم که هر کی این دختر جدید رو با حجاب و چادر میبینه چی فکر میکنه و بهم چی میگه؟ ولی زمانی که یاد خداوند می افتادم یه ارامش عجیبی بهم دست میداد چون من اول و اخر فقط و فقط خداوند رو دارم و رضایتش واسم از همه چی بالاتره .
هر چند حرف های زیادی شنیدم و خیلی ها میخواستن منصرفم کنن چون اونا فکر غلط قبل منو داشتن ولی هیچ چیز باعث نشد منو از این هدفم منصرف کنه ...
البته حرف بعضی ها خیلی ازارم داد .بازم با توکل به خداوند گوش ندادم ...
ولی موضوع رو که با مادرم درمیان گذاشتم خیلی خوشحال شد و بهم گفت به خاطر داشتن چنین دختری افتخار میکنم و مادرم زودتر از خودم از شادیش این موضوع رو به پدرم گفت ...

عاشق اون لبخند بابام هستم وقتی که گفت خیلی دوسم داره ....

وقتی بار اول با چادرم رفتم سر کلاس این قدر همه تعجب کرده بودن که فقط نگام میکردن و بعدش یه سری ها تبریک می گفتن و یه سری ها همش دلیل پوشیدن چادر رو میپرسیدن که چی شد چادری شدم و این که حدس می زدن حتما کسی ازم خواسته تا این جوری محجبه و چادری بشم! ولی هیچ کدومشون نمیدونستن من واسه کسی این کارو کردم که همه کسمه و منو از خودم بیشتر دوست داره و به خاطر او دیگه نه نگاه کسی رو میدیدم و نه حرف کسی واسم مهم بود چون اونی که باید ازم راضی باشه رو میدیدم ...
راستی تازه متوجه میشم که نوع برخورد دیگران و متلک انداختن پسرا واقعا مربوط به نوع پوشش اون دختر میشه .. یه دختر محجه و چادری دیگه چیزی برای نمایان کردن نداره و اون موقع هیچ چشم هوس الودی روی اون دختر نیست .. در این مدت حقیقتا فهمیدم که حجاب هیچ وقت محدودیت نمیاره تازه باعث ارامش خاطر و فعالیت بیشتر زن در جامعه میشه .... احترامم نزد بقیه خیلی بالا رفته و واسم یه جور خاصی ارزش میزارن ...
الان تو این 6 ماهی که چادری شدم جز خوبی و برکت و معجزه تو زندگیم هیچی از چادر عزیزم ندیدم ..
چادرم دوستت دارم و ثواب پوشیدنتو به شهدای با غیرت مخصوصا گمنامشون که مادرشون نمیدونه سر کدام قبر واسه بچه اش گریه و درد دل کنه ، تقدیم میکنم که بخاطر من و بقیه هم وطنانشون جون عزیزشون را این قدر خالصانه در راه خداوند دادن تا من الان راحت تو کشورم زندگی کنم ...
خدایا عاشقتم
چادرم خیلی دوست دارم
شهدای عزیزم انشاالله با این کارم تونسته باشم قطره ای از خون پاک شما رو جواب بدم ....

منبع


من هنوز یه هفته هم نشده که چادری شدم ولی انگار یه عمر چادری بودم و دوسش دارم.

می خوام اعتراف کنم که قبل از این اصلا دخترخوبی نبودم تا پارسال که رفتم پابوس امام رضا بهش قول دادم نمازم رو سروقت بخونم . سر قولم موندم با کمک آقای مهربونم نمازم رو سروقت میخونم بیشترشو میرم مسجد و به جماعت میخونم.

اون زمان یه پسری رو دوست داشتم سه سال باهم دوست بودیم یه هفته قبل از عقدمون همه چی بهم خورد سر لجبازی های اون چون خانواده ها هم مخالف بودن همه چی دست به دست هم داد تا اونم پاپس بکشه من موندم و یه عالمه حرف از خانوادم و اطرافیان. نیش وکنایه ها تمومی نداشت شب و روز کارم شده بود گریه با اینکه این همه بهم ضربه زده بود و پیش همه خوارم کرده بود بازم دوسش داشتم و به خدا التماس میکردم بهم بدتش

دلم واسه خودم میسوزه وقتی یاد اشکام دعاهام می افتم چه نمازایی که نخوندم چه کارایی که نکردم خدا منو ببخشه حتی پیش دعانویسم رفتم

حتی وقتی رفتم زیارت امام رضا از او هم فقط اون پسر رو خواستم بماند که اون چه بلاهایی سرم آورد و من چه محبتایی بهش کردم فقط انقد بگم که واسه اون بی معرفت و همه اعضای خانوادش ازمشهد سوغات آوردم و بهشون دادم ولی دریغ از یه تشکر یافهم و درک.

خیلی روزای بدی بود حریف دلم نمیشدم با اینکه میدونستم او به دردم نمیخوره ولی اراده نداشتم جلو دلم وایسم. هرکی منو میدید میگفت اون لیاقت تورو نداره ولی گوش من بدهکار نبود تا اینکه یکی ازدوستام با یه آقایی واسه ازدواج آشنا شد که ادعا کرده بود زنش طلاق گرفته و زن و بچه اش رفتن خارج ازکشور

بعداز چندوقت معلوم شد همه حرفاش دروغ بوده و زنش چقدر ماهه. رفتم دیدن دوستم، برام از زندگیش و فداکاری هایی که کرده بود گفت. یاد خودم و اون آقا افتادم انگار خدافیلم زندگیمو چندسال برد جلو و بهم آینده ام رو با او نشون داد. اون موقع تازه چشمم به لطف و محبت خدا باز شد اینکه چقدر براش عزیزم چقدر دوسم داره و حواسش بهم هست که اون گریه هامو ندیده گرفته تا تو آینده همیشه چشمام گریون نباشه

دلم از محبت خدا پرشد و محبت تو خالی اون آقا کامل از دلم رفت.

از اون موقع تصمیم گرفتم هرکاری او گفت انجام بدم. یکی ازکارایی که گفته بود حجاب بود منی که اصلا به حجاب اعتقاد نداشتنم حالا بدون چادر احساس بدی داشتم. سریع چادر خریدم و از تو همون مغازه سرم کردم.

میدونستم چادر حجاب برتره امااراده نداشتم که سرش کنم اما محبت خدا انقدر دلمو پر کرده که اگه الآن بگه بمیر باکمال میل میپذیرم. قبلا میدونستم آهنگهای تحریک کننده گناهه ولی اراده نداشتم که گوش ندم ولی الآن کسی هم میذاره ازش میخوام قطعش کنه خلاصه تصمیم گرفتم مومن واقعی باشم وهمه چی رو باهم رعایت کنم نه اینکه هرکدوم رو خوشم اومد فقط همون رو رعایت کنم.

من خانواده مذهبی ندارم مادرم مانتویی هستش ولی همه استقبال کردن مخصوصاپدرم . هرکی منو با قیافه جدید دیده ازم تعریف کرده تنهاکسی که باهام برخورد کردهمون آقایی بود که گفتم دوسش داشتم البته نه مستقیم یه روز اتفاقی توخیابان دیدمش از نگاهش فهمیدم که داره به حالم تاسف میخوره چون اون خیلی بی اعتقاد بود.

الآن آرامشی دارم که باهیچی تو این دنیا عوضش نمیکنم تازه الآن فهمیدم چقدرخوبه مرد زندگی آدم مومن باشه خواستم لایق یه مرد مومن بشم و از خودم شروع کردم الآن باتمام وجود راضیم به رضای خدا و فقط ازش همسر مومن و خداترس می خوام برام دعاکنید.

من عاشق حضرت زهرا بودم ولی الآن بشتر دوستش دارم وقتی میدونم بهم نگاه میکنه و بهم افتخارمی کنه.

خیلی حس خوبیه وقتی سرمو روبالش میذارم باخیال راحت میخوابم ازاینکه روزمو بدون گناه و نافرمانی خدا و نگاه شیفته حضرت زهرا و آقام امام زمان گذروندم.



آن زمان که نفس خود را به قربان گاه عشق می بردم فقط یک کلمه مرا دگرگون ساخت "شهید"

مادرم بعد فرزند اولش بچه هاش فوت می کردن وقتی دوباره باردار شد خیلی نگران بود شبی تو عالم خواب می بینه که حامله هست و دارن تو قبر می زارنش هر چی میگه من زنده هستم کسی صداش رو نمی شنید مادرم فریاد میزنه: یا فاطمه زهرا (س) که یه خانوم نورانی دستشون رو می گیرن و از قبر بیرونشون میارن...
مادرم تصمیم میگیره اگه فرزندش دختر بود و زنده ماند اسمش رو بزاره فاطمه
و به همین دلیل اسم من شد فاطمه و مادرم نذر حضرت زهرا هر سال ایام فاطمیه تو خونه مون آش حضرت زهرا بار می زاره
کم کم بزرگ می شدم مادرم خیلی تلاش می کرد که حجاب برتر رو به من هدیه بده اما تاثیر هم سن و سالان اجازه این کار رو نمی داد تا دانشگاه قبول شدم. پدرم گرون ترین چادر رو به عنوان هدیه بهم داد و ازم خواست حداقل زمانهایی که دانشگاه میریم، سرم کنم و من با اکراه قبول کردم...
روز ها می گذشت یه روز که همینطوری برا عضویت عادی بسیج رفتم تو دفتر بسیج دانشگاه شنیدم کسی برای تایپ کردن لازم دارن منم که یه کمی تو این زمینه سر رشته داشتم رفتم جلو و قبول کردم کارشونو انجام بدم باید چادر سر کردنم رو میدیدن این رو بعد ها از زبون همون دوست های خوبم شنیدم که همه متعجب بودن ...
کم کم با اونا دوست شدم تایپ اولم در بسیج یه بروشور برا سفر زیارتی به حرم حضرت معصومه (س) بود همون روزها شنیدم که می برن راهیان نور، بچه ها اصرار که تو هم بیا منم که یکی یه دونه و ته تغاری خونه بودم بالاخره با راضی کردن خانواده رفتم اما اینقدر که برام سخت بود شب قبل حرکت مریض شدم و بیمارستان و باقی ماجرا .
بالاخره خودم رو به همسفرانم رسوندم و سوار اتوبوس شدم به سمت سرزمینی آن سوی آسمان ها اما آنقدر برام سنگین بود و مریضیم بدتر و بدتر شد که هیچی از مسیری که رفته بودیم رو یادم نمیاد. اکثر مسیرها خواب بودم حتی وقتی طلائیه رفتیم یا هویزه ، در واقع هیچی نفهمیدم تا شلمچه اونجا من بودم و یه مشت خاک و شهید و شهادت حضرت رقیه .
عمه ام مریض بود سرطان داشت روز شهادت حضرت رقیه ورودی شلمچه سردرگم و بی حال فقط تنها چیزی که یادمه یه مشت خاک بود سرمو بلند کردم و گفتم یا حضرت رقیه قسم به خون این شهیدان یه نگاه ...
خاک رو برداشتم بعد اون همه مریضی اولین روز عید برگشتم و اولین خونه، خونه ی عمه ام بود سوغاتی ام خاک و یه آیت الکرسی فقط می خواستم خوب بشه اون سفری رو که می خواد بره، اره سوریه ...
بعدا خبر اوردن عمم که حتی قادر نبود قاشق رو برداره بلند شده و سر حال ازمایش جواب منفی سالم و سرحال رفت و برگشت و بعد رفت همونجا که باید می رفت تنهامون گذاشت ...
کمی ایمانم قوی تر شد نمازام سر وقت شد چادر برام حجابی شده بود که با نبودنش انگار همه چیزمو گم کرده بودم اینقدر بهم عزت داد که تو قم- شهری که در آن تحصیل می کردم- شدم خادم حضرت معصومه (س) "افتخاری جوری که هر وقت برم کمک می کنم "همه رو از اون خاک شلمچه و شهدا دارم...
و اما از اون روز گرم تابستون بگم که همراه چند نفر از اقوام مشغول خرید بودیم انقدر گرم بود هوا و شرجی که تحمل هیچی رو نداشتم اطرافیانم اینقدر اصرار داشتن که چادرمو بردارم ولی خودم دو دل بود انگار شیطان کمر بسته بود به قتل نفسم و می خواست من رو از پا در بیاره یه لحظه نگاهم خورد به چشمای مادرم همون بود که منو به خودم اورد چادرمو محکم تر گرفتم و رفتیم. همون شب تو عالم خواب اقا فرموند دو روز مهمان خانه شما هستیم Smile بعد ی باغی رو بهم نشون دادن که پر بود از گل های لاله Smile

خیلی پر حرفی کردم الان حدود 6 سال چادر سرمه و افتخارمه





جنوب! همه چیز زیر سر جنوب است، اگر چه قبل از رفتن به راهیان نور هم سودای چادر به سر داشتم و یکسال اول دبیرستان چادری بودم و بعد به خاطر سختی کنار گذاشتم، اما با دیدن دخترهای محجبه که حجاب لطف و زیبایی خاصی به چهره شان می دهد و با چهره طبیعی و معصومانه خود در جامعه ظاهر می شوند و نیازی به رنگ و لعاب تصنعی برای زیباتر شدن ندارند، دیدن زوج های جوان مؤمن و خدایی دلم پر می کشید برای چادر؛ این حرم امن الهی و حسرت عجیبی در وجودم شعله می کشید.
حسی خوب و آشنا، آرامش و امنیتی عجیب با سرکردن چادر در زیارتگاه، ایام محرم و جنوب دوست داشتنی به من دست می داد که جاذبه شدیدی در دلم ایجاد می کرد و حسرت تصمیم نگرفته دلم را آتش می زد اما بهانه ها، وسوسه ها، دلایل پوچ و فرافکنی هایی که می کردم مانع بود، من خودم مانع بودم! خودم حجاب بودم، دوستی در مترو به من گفت!

نشانه های خدا برای من فراوان بود، دختران فامیل، دوستان خوب، موفق و ارزشمند چادری که داشتم و دارم، بچه های دانشگاه که بعد از سفر جنوب چادر را انتخاب کردند و زندگی متفاوتی را از سر گرفتند، دوستانم که در دوره دانشگاه چادری شدند و ماندند و کسانی که به حکمت خدا همچون نشانه سر راهم قرار می گرفتند و چیزی را به دلم می انداختند. قرآن و چادر نمازی که در اردوی راهیان از بسیج دانشگاه هدیه گرفتم، سخنان راوی که می گفت خواهرم خاک جنوب را از چادرتان نتکانید، این خاک تن شهداست که بر چادرتان نشسته، رسالت تو بعد از شهدا حجاب توست، این پوشش حضرت زهراست، سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تر است! بیرق ما چادر خاکی تو و...

تصاویر و جملات زیبا و اتفاقات و نشانه های معناداری که در ذهنم رژه می رفتند عطشم را چند برابر می کرد، مجنونم می کرد اما می خواستم با فکر چادر را انتخاب کنم نه از سر احساس ...!

و چه خواب بودم، مگر حجاب از احساس یک دختر جداست، مگر تصمیم از حس انسان جداست و چه بهایی داده بودم این بهانه های ساختگی را، این بت بزرگی که از سختی چادر ساخته بودم.

و آن جملات، تصاویر و نشانه ها دیوانه ام می کرد. بعد از هر سفر جنوب، با هر نشانه و اتفاق جدیدی داغ دلم تازه می شد و هوای چادر به سرم می زد و این من و دل بودیم که به کشمکش می پرداختیم. مثلاً نمی خواستم که تصمیم از سر احساسم را بعد مدتی کنار بگذارم و به بهانه احساسی شدن حسرت به دل می ماندم تا سال بعد... و مدام ماجرا را به وقت دیگری موکول می کردم.

این اواخر در گیرودار تصمیمم جوانب را می سنجیدم، توانم برای این کار، جو اطرافم، بازخوردها، بهانه های الکی دلم و آخرین کوشش های شیطان را برای منصرف کردنم بررسی می کردم که قانون پوشیدن چادر در محل کار هم دلیل حکمت آمیز و تمرین لذت بخشی شد در مسیر رفت و برگشت خانه و بررسی دوباره. تا آن دختر دانشجو در اتوبوس که تازه چادر به سر کرده بود، تا آن دختری که بعد از تصادف و به کما رفتن متحول شده بود، وبلاگ شما که اتفاقی پیدا کرده بودم و می خواندمش، این نشانه های پشت سر هم، و آن دختر خانم در مترو درست قبل سفر که ازش پرسیدم تازه چادری شدید؟ گفت بله، چطور؟ و سر حرف باز شد و تیر خلاص را زد.

مُردم و دوباره متولد شدم، دل آگاه شدم، قلبم را روشن کرد آن حوری بهشتی که حرفهایش به سنش نمی خورد و گفت: اینها همه بهانه ست، تو خود مانعی!

و امسال جنوب، بهشت، شلمچه، عقد آسمانی ام با همسرم در آن خاک مقدس... چادر نماز سفیدی که هدیه بسیج دانشگاه بود به سر کردم و قرآن هم در دست...هیچ چیز بی حکمت نیست...

وقتی برگشتم به دوستانم پیامک زدم که من چادری شدم و تبریک های جانانه شان قلبم را روشن کرد، یکی گفت تاج به سر شدی مبارک باشد و دیگری گفت باید صورت ماهت رو ببینم که به لطف خانم فاطمه زهرا ماه تر هم شده و روحم از خوشی این تصمیم آرام شد. کاش زودتر این کار را کرده بودم.

از فاطمه زهرا، از زینب کبری از شهدا می خواهم کمکم کنند که این موهبت الهی را حفظ کنم و این هدیه خدایی و تاج بندگی را از سر برندارم.

شهدای عزیز... ممنونم. شهید چمران عزیز و بهاره نازنین که روحم را در هنگامه آغاز سال نو بهاری کردی ممنون

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست


تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز


[="Tahoma"][="Navy"][="3"][/][/][/]

سلام منتظر منتقم جان! خيلي خوشحال شدم وقتي مطالبتو مي خوندم. من خودم مدتيه در ترديدم اينكه چادري بشم يا نه خودم مي دونم با مانتو حجابم رعايت نيست من اصلا موهامو بيرون نميزنم گاهي هم ساق و جوراب كلفت مي پوشم آرايش غليظ هم نمي كنم ولي چادري شدن برام سخته .فكر مي كنم سنمو بزرگ نشون ميده .يا اينكه اگه چادري بشم تو زمستونا كه پالتو مي پوشم چي كار كنم و گاهي هم ميگم كه چيزاي مهم تري هست مث نمازيا اخلاق خوب چون بعضي آدماي چادري مي بينم كه حتي حروم خوري هم مي كنن و به مردم تهمت مي زنن و غيبت و دروغ و آرايش و دوستي با نامحرم پشيمون مي شم بضي از آدماي مانتويي ساده از اونا آدم ترن اينطوري سست ميشم گاهي ميگم خدايا اگه من با مانتو حجاب ندارم يه طوري بهم بگو.كلا در شك و ترديدم حالا اگه چادري بشم شك مي كنم واقعا براي خدا چادري شدم يا بابت احترام بقيه جواب بقيه رو چي بگم شايد فكر كنن آقايي ازنم خواسته تا چادري بشم .

من و مادرم تو مساله ی حجاب، درست برعکس همه مادر و دخترای امروزی ایم. اگر ما دو تا رو از پشت سر تو خیابون ببینی دقیقاً حکم می کنی که من مادرم و کنار دستیم(مادرم) دخترمه!

مامانم سنگین می پوشه و شیک اما چادری نیست

من چادری ام، ساده تیپ می زنم و شیک پوشیامو فقط مرهون خریدای با وسواس مادرمم!!!!

بگذریم بزارید از اولش تعریف کنم:

تصور کن دختری 8-9ساله بودم. مامانم مانتویی، موقر، سنگین و شیک پوش و همیشه هم خودش برام خرید می کرد تا من هم تیپم شیک باشه.

من اما در اندیشه ام، چادر رو ستایش می کردم!

یه روز بالاخره به بابا که افکارش از مامان بهم نزدیک تره، گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما حتی از بابا هم جواب شنیدم:
نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی.

و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!

تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج

وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش10-11 ساله بودم اون موقعها!
و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن.
و جواب من چی بود؟!؟ نه
...چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین "پوشیدگی کامل"، شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و... واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم. و فقط مخالفت می کردم.

مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کردم، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل، ممکنه کافی نباشه.

مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش، سر کرده بودم!!!

چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم.

سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان.

قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم.

سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و...

شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش.

حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.

بعدِ عید رفتیم راهیان.

خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر.

... از بين دوستام که همسفر راهيان نور هم شده بوديم، بعضيا واقعاً چادري بودن و خيلي سختشون نبود. اون موقعا هم که چادر ملي به اين راحتي نبود که رسماً مانتو رو با تيکه پارچه هاي اضافه تبديل به نوعي چادرش کنن؛ (حالا اين بحثم بماند بعضي چادر مليا خوب و سنگينه اما بعضياشون...) خلاصه يا بايد چادر معمولي رو با تموم سختياش سر مي کرديم يا نهايتاً چادر عربي؛ البته اونم خيلي راحت نبود اما شايد واسه بي تجربه هايي مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همين شد. تجربه ي اولين سفرم با چادر عربي، از شيرين ترين خاطرات همه ي عمرمه. حتي تيکه هايي که بهم مينداختن بابت همين چادرم، تو ذهنم موندگار شده.

رفتيم راهيان، بي احساس ولي با چادر؛ برگشتيم؛ با احساسي خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت ياس(س)، شامه مونو تا تونست تو اين سفر چند روزه نوازش کرد.

اولاش که هيچ حس متفاوتي نبود. حتي رسيديم به مناطق جنگي و حرفاي اوليه راوي رو هم شنيديم اما شنيدن کي بود مانند ديدن. پام نرمي رملاي فکه رو که حس کرد، يه چيزي تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ي شهداي جنگ رو واسه لحظاتي شنيدم. دلم رفت پيش دايي ام که انيس سال هاي کودکي ام بود و البته چند سالي ميشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خيلي وقت بود حتي يه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکاي جبهه هاي غرب ريخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهيد همون شهيد. و همشون مث هم مي تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافيه باور کني اين خون، اين خاک، مقدسه. همين و همين.

کم کم حس مي کردم اينجا يه جاي ديگه اس. مث همون وادي مقدس که بايد سردر ورودي اش نوشت: فاخلع نعليک.

واي خداي من؛ وقتي حجاب کفش، اين حائل بين پاي تو و قداست خاک، برداشته ميشه؛ تازه تازه ميتوني کمي از بوي بهشت رو نفس بکشي. نرم شدم و از قالب قبلي در اومدم اما قالب جديد؟ مي خواستم تا بي شکل، بي هويت، دوباره سخت و سفت نشم. ديگه نوبت خود شهدا بود. بايد به من که مث برگي سرگردون تو اون وادي مقدس شده بودم، جهت ميدادن تا باز طوفان بعدي به بيراهه نبردم. و چه زيبا جهت دادن! الان فک مي کنم شايد تو همون فکه و طلائيه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زيد.

... تو مسير، ناهماهنگي پيش اومد. پاسگاه زيد اصلاً تو برنامه هيچ کارواني نبود. فقط يه ناهماهنگي بود. گفتن شايد صداتون کردن. شايد حکمت جاموندن ما از بقيه کاروان و همزمان پيدا شدن چند شهيد تو پاسگاه، اين باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمي فهميدم اما ميشد حس کرد که اتفاقي داره مي افته که اتفاقي نيس.

تموم زيد، يه کانتينر داغ کوچيک بود و يه وضوخونه. بقيش وسعت خاکي بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمي خواست که همه شهدا رو يه جا ازش بگيرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زميني ها هديه مي داد.

با سختي وضو گرفتيم و بزور خودمونو تو کانتينر جا کرديم. واي خداي من، دست کثيف من و لمس پاکي استخوناي شهيد، از روي يه تيکه پارچه ي کوچيک سفيد؟ واي خداي من، يعني از یک بدن مطهر همين مونده؟ فقط چند تا استخون؟

نشستيم به عاشورا خوندن. آخه کربلايي شده بود اونجا واسه خودش. بايد از عاشورا مي خونديم.

گريه امونم نمي داد که يواش يواش حس کردم دايي بالاخره داره جواب درددلامو ميده. بعد اين همه سال انتظار، تو زيد داشتيم با هم حرف مي زديم. مي فهميدم اون چي مي خواد بهم بگه.

... قشنگي اين احساس، واقعاً وصف شدني نيس. فقط اينو بگم وقتي برگشتم و به فاصله ي چند روز، خبر فوت يکي از اقوام رو شنيدم. نتونستم واسه بيرون رفتن، چادر برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسيد: حالا نظرت چيه؟ جوابي نداشتم جز اينکه تازه فهميدم زيبايي يعني چي!

...

البته اين فقط آغاز راه چادري شدنم بود. اوايل که انتخابش کردم، مادرم به خودش مي سنجيد که چقدر اذيت ميشه موقع سرکردنش و دوس نداشت منم خودمو اذيت کنم. اما خب زمان مي خواست تا مادرم هم به باور برسه که من و چادرم رو خون شهيد، بهم گره زده.

اين هديه ي دوس داشتني، حتي اذيت کردنش هم برام شيرين تر از عسله. اما خب بهر حال، تا مدتي هنوز اون پايبندي رو که يه چادري واقعي به چادرش داره نداشتم؛ اما هم تيپم ساده تر شده بود و هم اينکه در مقام اعتقاد، حتي يه لحظه هم از اين سياه دوست داشتني، دست نکشيدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصميمات بعديم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئي از من شده.

آفرین واقعا تاثیر گذار بود فکر میکنم هر کدوم از اما زیاد طعم این هدایت های خدارو تو زندگیمون چشیده باشیم.

هدایت هایی که خدا باهاشون بهمون میگه من همیشه به یادتم و دوست دارم.

به نظر من درد همه ی جوونای ما بی معرفتی هستش و غرب هم خوب داری از این بی معرفتی سو استفاده میکنه.این همون معرفت هستش که عشق به خدا میاره و سختی های سر کردن چادرو برای یه جوون مثل عسل شیرین میکنه.هر چقدر رو دیوارها بنویسیم حجاب مصونیت است فایده نداره.باید روحانیون و جامعه ی طلبه بیشتر تو این زمینه فعالیت فرهنگی کنند و جوونارو جذب کنند.

برای جذب جوونایی که قربانی تهاجم فرهنگی شدند لازم نیست آدم بشه دلقکی مثل دکتر انوشه.بنظرم اگر یه روحانی یا استاد دینی با معرفت و باخدای حقیقی با دلیل و منطق و ریاضیات الهی معارف الهی رو به جوونا تزریق کنه اون جوونا برای همیشه از شر بیماری های روحی که از غرب بهشون منتقل میشه واکسینه میشن.

سلام منم خیلی وقت نیست که چادری شدم ومنم دقیقا همین فکرایی که تو داری میکنی رو می کردم ولی بدون اگه چادری بشی خداوند خودش همه شکاتو از بین می بره اون موقع نه از این می ترسی که مبادا زیر چادر چاق تر نشون بدی یا بقیه بخوان در مورد تو چی فکر کنن چون اصلا درکت از زندگی اینقدر زیاد میشه که اصلا اینابه چشمت نمی آد وتمام فکرت میشه خدا واین که ببینی چیکار کنی که پیش اون قشنگتر باشی واون دوست داشته باشدت ومطمئن باش به حرف من نمی رسی تا انجامش ندی

ولی من ترم آخر دانشگاه برای آزمایش چادر سرم کردم و تاب نیاوردم برا همیشه چادری بشم و هیچ حسی هم نداشتم و چیزی هم فرق نکرد که هیچ یکم منزوی یا ا فسرده تر هم شدم.
قبلنا شاد بودم و اما الان....
فک کنم اگه شما ازدواج نکرده بودید این احساس از بین میرفت چون احساس شدید و قوی و زود گذر هست.
ولی چون ازدواج کردین اینطوری موندین....
سوء تفاهم نشه نظر واقعیه خودم هست واقعا حسش کردم و الکی دوست ندارم تظاهر کنم!!!!

یا الله
سلام دوستان
ممنونم که همراهی میکنید:Gol:
دوستان بزرگوار این خاطرات که حقیر میزارم مربوط به خودم نیست.

من فاطمه 26 ساله هستم
يادمه از سال اول راهنمايي چادري شدم . اولين روزي كه چادر سرم كردم با خانواده رفتيم پارك لاله. همون اطراف عرضه مستقيم لوازم تحرير بود، همراه پدرم رفتم براي خريد ، فروشنده از چادر من خيلي خوشش اومد و يه دفتر يادداشت بهم هديه داد.
از خوشحالي بال درآورده بودم و تو خيابون كلي به خودم ميباليدم كه چادر سرمه و همه به چشم تحسين به من نگاه ميكنن.
چادرم رو خيلي دوست داشتم تا اينكه بزرگ‌تر شدم. با اينكه دوسش داشتم ولي احساس ميكردم جلوي فعاليت هاي منو ميگيره. مثلا گردش يا مسافرت كه ميرفتيم دوست نداشتم چادر سرم كنم .
وارد دانشگاه كه شدم تو كلاسمون يكي دوتا بيشتر دختر چادري نبود. من هم تصميم گرفتم چادرم رو بردارم و متاسفانه اين كار رو كردم. هنوز يك ماهي از زماني كه چادرم رو برداشته بودم نگذشته بود كه ديدم اينطوري هم اصلا احساس خوبي ندارم و خيلي معذبم.
يه شب كه خيلي ديگه با خودم درگير شده بودم كه بالاخره بايد تكليفم رو با خودم روشن كنم، رفتم و از كتابخونه پدرم كتاب حجاب شهيد مطهري رو برداشتم و شروع كردم به خوندن. مثل گرسنه‌اي كه تازه به غذا رسيده باشه با ولع تمام داشتم كتاب رو مطالعه ميكردم. خلاصه تا صبح اون كتاب رو تموم كردم.
چيزي به ماه رمضون نمونده بود، با شروع ماه رمضون دوباره چادرم رو سرم كردم و وارد دانشگاه شدم. بعد از چند وقت تازه فهميده بودم كه تو كلاسمون چادري كم نداشتيم ولي اونا هم مثل من تو دانشگاه چادر سر نميكردن.
بعد از اين حركت من چند نفر ديگه هم كه تو دانشگاه چادرشون رو بر داشته بودن دوباره چادري شدن. خيلي احساس خوبي داشتم كه بالاخره به ارزش چادر پي برده بودم.
اون زمان در منزل كه مهمون داشتيم هيچ وقت چادر سرم نميكردم و با مانتو بودم ولي از وقتي كه ازدواج كردم همین مشکل هم حل شد احساس بزرگي ميكردم و هرچقدر كه بيشتر احساس بزرگي و ارزشمندبودن ميكنم دوست دارم حجابم كامل تر باشه .
فكر ميكنم اين از بركات چادر هست كه به مرور زمان وقار دروني من بيشتر و بيشتر ميشه. اگر قبلا به خاطر كمبود اعتماد به نفس آرايش كوچيكي ميكردم الان اعتماد به نفسم انقدر زياد شده كه براي زيبا شدن نيازي به آرايش در کوچه و خیابان را در خودم احساس نمی کنم.
خدارو شكر ميكنم كه خانواده‌اي نصيبم كرد كه با مهربوني هاشون راه خدايي رو نشونم دادن و همسري كه با دوري از تعصبات مذهبي و با مهربوني هاش اجازه ميده كه خودم راهم رو انتخاب كنم.


این خاطره که براتون می فرستم مربوط به چادری شدن یه خانوم خیلی مومن از اقوام ماست یکی از همون کسانی که نقش خیلی مهمی تو چادری شدن من داشتند...

یه روز که خونه ایشون بودیم خیلی کنجکاو شدم تا ماجرای چادری شدنشون رو بدونم و ایشون هم با صبر و حوصله برام تعریف کردند:

من یه دختر15ساله بودم که تو یه خانواده مذهبی زندگی می کردم اما طرز پوششم اصلا مطابق با خانواده مون نبود و همیشه در حالی بیرون می رفتم که موهام بیرون بود و لباسم هم مناسب نبود ...

چند وقتی گذشت و من درگیر بحث حجاب شدم ، از همون اول یه حس خاص داشتم نسبت به چادر...
یه شب صبر کردم تا همه رفتن بخوابن...

سجاده ام رو انداختم وسط اتاقم و چادر نمازم رو سرم کردم سجاده ام رو پر از گل های محمدی کردم و نشستم وسط گلها...
من اونشب عاشق خدا شدم و یه قول وقرار هائی با خدا گذاشتم یکی از این قول وقرارها این بود که چادری بشم....
اطرافیان من حتی انتظار محجبه شدن منو هم نداشتن چه برسه به چادری شدن...

هیچ وقت دلم نمیخواد روزای قبل از چادری شدنم رو به یاد بیارم چون از خدا خجالت میکشم...
مهمتر از اون ,اونشب از خدا خواستم علاوه بر اینکه حجابم فاطمی باشه اخلاق فاطمی هم به من بده...
***
این خانم که الان 30 سالشونه توی فامیل به اسوه صبر و شکیبائی معروفه
انقدر رفتاشرشون عالیه که دید و نگاه خیلی ها رو نسبت به چادر مثبت کرده

خیلی مرتب وتمیز چادرشون رو سر میکنن و هیچوقت نامرتب نیستن و همیشه میگن: مومن باید مرتب باشه و من سعی میکنم خودمو شبیه مومنان کنم...
از اونجائیکه شهر ما توی منطقه کوهستانیه اینجا خیلی برف و بارون می باره اما حتی وقتی که مردم با پوتین وکفش خیس از آب میشن ایشون وقتی میرن پیاده روی با اینکه چادرشون رو هیچ وقت جمع نمیکنن بعد از برگشتن به خونه حتی یه لکه کوچیک هم رو چادرشون نیست...
و میگن:خدا به کسی که راه حق رو انتخاب کرده باشه خیلی زیاد کمک میکنه...
خدا اون شب خیلی ایشون رو دوست داشت که بهشون دو تا هدیه داد هم حُسن خُلق و هم حجاب برتر..
ایشون میگفتن خیلی ها مسخرشون کردن راجع به حجابشون اما میگن: عشق به خدا انقدر شیرینه که هرکسی اونو بچشه دیگه دست از اعتقادش بر نمیداره...

فقط خواستم با گفتن این خاطره بگم:
شاید خیلی ها که الان از وضع حجابشون راضی نیستن به نظرشون اینکار(محجبه شدن)خیلی سخت بیاد. اما به قول اون خانم: بیائید یه خرده عاشق خدابشیم, شاید واقعا طعمش خیلی شیرین باشه...


خواهران خوب ایمانی من سلام
من دختری16ساله هستم .دختری که در چادرش و چادری شدنش تردید داشت و به کمک یک دوست این شک و تردید به یقینی پایدار تبدیل شد.
من در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم که اعتقادات مذهبی قوی در آن وجود دارد و از همه مهمتر با وجود مذهبی بودن خانواده ما هیچ چیزی در آن به من تحمیل نشد و من یک فرد مذهبی شدم. حجاب من مانتو و شال یا روسری بود اما هیچ وقت هیچ نامحرمی یک تار موی مرا نیز ندیده بود .
با وجود اینکه خانوده خود ما مذهبی بود اما آشنایان و خویشاوندان نزدیک شاید حجابی در حد متوسط یا حتی کمتر داشتند و بعضی کارهایم مثل سعی در پوشاندن کامل موهایم یا به طورمرتب نمازخواندنم برایشان سوال شده بود که بعدا هم خودشان به خودشان جواب داده بودند که '' ای بابا تازه به سن تکلیف رسیده ,جو گیر شده بذار یه مدت بگذره ببین همین دختر با چه سرو وضعی میاد بیرون."
اما آنان بعدها دیدند که این اعتقادات نه تنها تضعیف نشد بلکه روز به روز تقویت می شود.
و من بین اینهمه حرف وحدیث , باحجاب بزرگ شدم.

از حدود یکسال یا یکسال و نیم پیش به حجابم شک کردم اوایل به خودم میگفتم ''حجاب تو کامله خودتو تو دردسر ننداز. مگه نمی بینی تو فامیل تو به محجبه بودن معروفی پس دیگه چادر چیه؟ '' اما بعد از یه مدت فکر کردن به این نتیجه رسیدم که '' توی معنویات آدم باید خودشو با افراد بالاتر از خودش مقایسه کنه ''

تصمیم گرفتم مطالعه ام رو بیشتر کنم راجع به زندگی حضرت زهرا(س) والبته حجاب ایشون


و خواندم که در نقل ماجرای فدک نیز شکل خاص حجاب حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل اینگونه توصیف میکنند:
حضرت زهرا(س) هنگام خروج از منزل مقنعه را محکم به سر بستند و جلباب را به گونه ای که تمام بدن آنحضرت را می پوشانید و گوشه های آن به زمین میرسید به تن کردند وبه همراه گروه کوچکی از نزدیکان و زنان قوم خود بسوی مسجد حرکت کردند (طبرسی الاحتجاج ج1ص98)
انگار جواب خودمو پیدا کردم اما من باید اونقدر اطلاعات راجع به چادر ودلایلم برای پوشیدنش داشتم تا اگر کسی یه روز ازم پرسید چرا چادر کردی؟ دلایل مناسب و منطقی بهش ارائه بدم.

در همین جست وجو ها که به دنبال دلیل محکم بودم به جای دلیل محکم یه دوست پیدا کردم، یه دوست که با تمام وجودش چادرش رو دوست داشت و خب طبیعتا می تونست منو خیلی خوب راهنمائی کنه. من سوالامو ازش پرسیدم و اون تمام روزنه های تاریک ذهن منو روشن کرد با دلایل منطقی و روشن همون چیزی که من دنبالش بودم.


توی این سوال پرسیدن ها من از سختی حجاب گفتم و دوستم یه جواب خیلی خوب بهم داد گفت: ما تو عشقمون به خدا به اندازه ایی که انتخاب های سخت داشته باشیم میتونیم بگیم عاشق توئیم .

راست می گفت، یه خرده که با خودم فکر کردم دیدم خدای به اون بزرگی با اون همه توانائی و قدرت که خالق منه تو قرآن ازم چندتا چیزخواسته (مثل حجاب و عفاف و نماز و...) حالا من, من بنده فقط به خاطر چند روز خوشی و تفریح و راحتی در این دنیا ، دارم از چادر که می دونم واقعا حجاب برتره فراری میشم.منصفانه نبود.


خلاصه این دوست ما که خدا واقعا خیرشون بده مثل اینکه یه وسیله بودن تا دو سه تا سوال عمده و تردید های منو که مانع من بودند با جواباشون از سر راه من بردارن و کمک کنن تا من با آگاهی چادر رو انتخاب کنم.
در نهایت هم دل به دریا زدم و تمام حرفایی که پشت سرم و حتی مقابلم گفته میشه رو به بهای رضایت کامل خدای خوبم و امام عصر (عج) وحضرت زهرا (س) به جون خریدم که اصلا قابل مقایسه با رضایت بنده ها نیست. به خودم گفتم تا کی میخوای ندای امام زمانت رو نشنوی که به بهترین دعوتت میکنه و تو خودتو به نشنیدن میزنی؟ و بالاخره به خاطر امام زمان (عج) چادری شدم.
اسم خاطره ام رو لطفا بذارید: آقای مهربانمان خودمان را با بهترین ها وبرترین ها برای ظهورت آماده میکنیم.
میدونم توی این راه ممکنه بعضی وقتا سست ایمان بشم اما برام دعا کنید تا همیشه چادرسیاهم رو با لذت بندگی خدا سرم کنم.فقط و فقط به خاطرخدا

بعد از چادری شدن فهمیدم همونطور که چادر حجاب برتره باید اخلاق وکردارم رو هم برتر کنم.

یکی از عوامل دیگری که باعث شد من بیشتر وسوسه شیطان در به تردید انداختن خودم را حس کنم دیدن اتفاقی آیه 17سوره اعراف و جستجو درباره تفسیر آن از تفسیر نور بود که آنرا برای شما نیز مینویسم برای کسانی که هنوز فقط ذره ای درباره این پوشش(چادر) تردید دارند تا باور کنند این تردیدها از کجاست:

''سپس از روبرو و از پشت سر و از راست وچپ شان بر آنان میتازم وبیشتر آنها را سپاسگزار نخواهی یافت'' (17) سوره اعراف

نکات تفسیری:

- در حديث مى ‏خوانيم: شيطان كه سوگند خورد از چهار طرف در كمين انسان باشد تا او را منحرف يا متوقّف كند، فرشتگان از روى دلسوزى گفتند: پروردگارا! اين انسان چگونه رها خواهد شد؟ خداوند فرمود: دو راه از بالاى سر و پايين باز است و هرگاه انسان دستى به دعا بر دارد، يا صورت بر خاك نهد، گناهان هفتاد ساله‏اش را مى‏ بخشايم.

- همين كه حضرت آدم از تسلّط شيطان بر انسان آگاه شد، روبه درگاه خدا آورده و ناله زد. خطاب رسيد: ناراحت نباش، زيرا من گناه را يكى و ثواب را ده برابر حساب مى‏كنم و راه توبه هم باز است.


این 2 مورد پایینی خیلی بهم کمک کرد.
امام باقر عليه السلام فرمود:
ورود ابليس بر انسان از پيشِ رو بدين شكل است كه امر آخرت را براى انسان ساده و سبك جلوه مى‏دهد، و از پشت سر به اين است كه ثروت‏اندوزى و بخل و توجّه به اولاد و وارث را تلقين مى‏كند و از طرف راست با ايجاد شبهه، دين را متزلزل و تباه مى‏سازد و از طرف چپ، لذّات و شهوات و منكرات را غالب مى ‏كند.
شيطان اگر بتواند، مانع ايمان انسان مى‏شود و اگر نتواند، راه‏هاى نفاق و ارتداد را مى‏گشايد و اگر موفّق نشود، با ايجاد شك و ترديد و وسوسه، انسان را به گناه سوق مى‏دهد تا از ايمان و عبادتش لذّت نبرد و كار خير برايش سنگين و با كراهت جلوه كند.
در روايات متعدّد، صراط مستقيم، به اهل‏بيت عليهم السلام و ولايت على عليه السلام تعبير شده است.

تفسیرآیه17سوره اعراف.منبع;تفسیرنور


شدیدا به دعایتان محتاجم.

خدایا از ما راضی باش.


من 16 ساله ام و در همین سن چادری شدم

با نهایت تاسف میگم که قبلا بی حجاب بودم بازم میگم با نهایت تاسف با یادآوری اون روزها احساس شرمندگی میکنم از اینکه بعضی پسرا من رو با چشمای ناپاک نگاه میکردند ...


اما وقتی که چادری شدم... ماه رمضان همین امسال بود تو حال و هوای شبهای قدر و سخنرانی هایی در مورد حجاب که من رو خیلی عوض کرد. سخنرانی ها مرا متوجه عقوبت گناه کردند که از آن غافل شده بودم و همچنین وقتی حاج آقا گفت که دخترایی که بی حجاب هستن و تو خیابون راه میرن و ناز میکنن حقیقت کارشون مثل این می مونه که به مردم التماس میکنن که منو نگاه کنید و این افراد یه نوع کمبود دارن. من دیدم راست می گن درحالیکه هیچوقت دوست نداشتم که افراد نسبت به من این دید رو داشته باشن
صحبتهایی که مادرم راجبه حجاب و چادر به من میگفت هم منو خیلی تکون داد خیلی زیاد و در من زمینه سازی کرد. ایشان همیشه مرا نصیحت می کردند درسته که من بی حجاب بودم ولی نماز می خوندم و به شهدا علاقه ی بسیاری داشتم مادرم به من توصیه کرد که وصیت نامه های شهدا رو بخونم و من وقتی این چند سطر رو میخوندم به گریه افتادم

یکی از اونا مال شهید منصور رنجبران بود :این دنیا زود گذر است و به زودی همگی ما برای پاسخ در میز محاکمه ی الهی حاضر می شویم.. وآن موقع است که از شما سؤال می کنند

ای زنان آیا پیرو حضرت زهرا بودید یا نه......
آن وقت چه جوابی دارید بدهید.......؟؟؟؟!!!!!

و دیگری شهید محمد محمودی :حجاب شما از خون ما که در جبهه ها می ریزد برای دشمن کوبنده تر است....

و دیگری که منو خیلی تکون داد از شهید احمد پناهی :حجاب شما سنگری است آغشته به خون من....اگر آن را حفظ نکنید به خون من خیانت کرده اید....

همه ی اینها باعث شد کم کم با حجاب آشتی کنم و مانتوی مناسب بپوشم و موهام رو بیرون نزارم تا اینکه بالاخره بعد از شبهای قدر تصمیم گرفتم چادر سرم کنم.

روز اول که چادری شدم واقعا با چادر احساس امنیت و آرامش داشتم و این احساس همیشه با منه و از اینکه پسرا تو خیابون منو دیگه با چشم ناپاک نگاه نمیکنن خوشحالم

چون از یه خانواده مذهبی هستم و تمام اقوام چه پدری و چه مادری تماما چادری هستن یا اگه نباشن با حجاب و مانتوی مناسب بیرون میان خیلی به من احترام میزارن و منو تشویق میکنن . امیدوارم که خدا به خاطر اینکه در گذشته بی حجاب بودم منو ببخشه من واقعا توبه کردم ........


امیدوارم تمام دختران ایران زمین یه روز به راه راست هدایت بشن ...ان شاءالله


بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین ... هو ناصر و معین

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

دختری ۱۷ ساله هستم

محصل رشته ی ریاضی فیزیک

اگر خدا بخواهد و در دانشگاه قبول شوم مهر ۹۲ عازم دانشگاهم

عاشق اسمم هستم

محدثه...آن هم محدثه سادات

چی شد چادری شدم؟؟

خب مادر بزرگم یا اطرافیان را میدیدم که چادری بودند

مادرم هم اوایل که من به دنیا آمده بودم...فکر میکنم تا ۲-۳ سالگیم چادری بود

اما با چادر وقتی بیشتر آشنا شدم که به مدرسه ی راهنمایی رفتم

در مدرسه ما چادر اجباری بود، هنوز هم هست

شاید ۸۰% یا شاید هم ۱۰۰% دوستانم چادری نبودند...اکثرا بی حجاب بودند...یعنی اعتقادی به حجاب نداشتند

ولی من...نمیگویم آن زمان حجاب را می فهمیدم، شاید هنوز هم درست و حسابی درکش نکرده باشم، ولی همیشه حرف پدرم در گوشم بود که از همان اول به من گفت:«یا روسری را درست سرت کن، یا اصلا سرت نکن!»

اصلا بگذار از حجاب گذاشتنم شروع کنم

خانواده ی پدرم، به جز مادر بزرگم بی حجاب هستند، اوایل تکلیفم که بود، یک روز که می خواستیم با هم گردش برویم، مادرم هم نبود، به من گفتند ما رویمان نمیشود تو را با این سرو وضع بیرون ببریم.

خلاصه دل خوشی از حجابم نداشتند. مرا بردند و برایم مانتوی سفیدی خریدند با آستین های کوتاه، که آن را بپوشم! من هم که بچه بودم! پوشیدم

پدر بزرگم همیشه میگفت:«این چیه سرت میکنی؟»

تا آخر سر یک بار به او گفتم عقاید هرکسی به خودش مربوط است و خلاص! البته با احترام!

این ها را گفتم که از فضای اطرافم بدانید

به جایش خانواده ی مادرم! همیشه مرا برای حجاب داشتن تشویق میکردن و قربان صدقه ام می رفتند.

بزرگتر که شدم دلم خواست از حجاب بیشتر بدانم. به سخنرانی ها گوش کردم و بیشتر فهمیدم. اما معتقدم که هنوز هم کم میدانم. حکیم ملا صدرا فرموده است :«اگر میخواهید از عبادت خسته نشوید و از آن لذت ببرید ، با عقل خود خدا را بندگی کنید.» و من انگار قسمت عشقیم بیشتر فعال است و در صدد هستم که بیشتر راجع به حجاب بدانم و قصدم این است که انشالله کتاب حجاب آیت الله مطهری را مطالعه کنم. هم چنین کتاب زن در آیینه ی جمال و جلال آیت الله جوادی آملی

و اما چادر!
مادرم همیشه در گوشم میخواند و هم چنین می خوانَد که چادر حرمت دارد!برای همین هیچ وقت خوشش نمی آمد که من چادرم را از مدرسه تا خانه مچاله کنم زیر بغلم یا توی کیفم.همیشه میگوید باید تا کنی چادرت را.

علاقه مند شدم به چادر!

هر وقت پیاده از مدرسه به خانه یا به عکس میرفتم دلم نمی خواست چادرم را در بیاورم. دوستش داشتم! یک حس امنیت...

عقیده ام این است که قلبت هیچ گاه به تو دروغ نمیگوید! سند هم دارم!

""پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله:

«تُفْتيكَ نَـفْسُكَ، ضَعْ يَدَكَ عَلى صَدْرِكَ، فَإنَّهُ يَسْكُنُ لِلْحَلالِ وَ يَضْطَرِبُ مِنَ الْحَرامِ دَعْ ما يُريبُكَ اِلَى ما لا يُريبُكَ، وَ اِنْ اَفْتاكَ الْمُفْتُونُ، اِنَّ الْمُؤمِنَ يَذَرُ الصَّغيرَ مَخافَةَ اَنْ يَقَعَ فِى الْكَبيرِ»

قلبت (وجدانت)، حقيقت را براى تو مى‏گويد. دستت را بر روى سينه‏ ات بگذار، زيرا قلبت از حلال، آرامش و از حرام تشويش پيدا مى ‏كند. آنچه تو را به ترديد مى ‏اندازد ـ هر چند كه صاحبان فتوا، فتوا دهند ـ رها كن و به سراغ چيزى برو كه تو را به ترديد نمى ‏اندازد. مؤمن از ترس گناه بزرگ، گناه كوچك را هم رها مى ‏كند.

كنزالعمّال، ح 7306"

برای همین اولش نذر کردم که اگر در دانشگاه قبول شوم چادر سرم کنم.

یک بار وقتی در کوچه داشتم با چادر راه میرفتم، حس عجیبی داشتم! انگار کن خداوند دارد به من لبخند میزند... حسابی دوستم دارد! هیچ وقت دلم نمی خواسته برای خدا یک بنده ی معمولی باشم! همیشه دوست داشتم که سوگلی در گاهش بشوم انشالله...و احساس کردم این چادر مرا به این هدف نزدیک می کند.

به مادرم گفتم که دلم چادر میخواهد...

گفت چادر حرمت دارد! دلم نمی خواهد که چادرت را هی در بیاوری و سرت کنی!!!

پس قرار شد وقتی وارد دانشگاه شدم و عقل رس تر و تحقیقاتم را تکمیل کردم چادری شوم، اما ... از وقتی در خیابان چادر سرم می کردم دیگر مانتو و روسری به دلم نمی چسبید!
مانتوی گشاد مشکی می پوشیدم و روسری های تیره! انگار کن دلم نمی خواست که آن نگاههای که چادرم دفعشان می کند با مانتو جذبم شوند!
همیشه همه ایراد به من میگرفتند که چرا این طور لباس میپوشی؟

چرا عین پیرزنها؟

خلاصه یک روز جایی بودیم در محفلی و بحث خرید پیش آمد.

مادرم گفت می واهد برایم شلوار جین بخرد. گفتم نه! من شلوار مشکی میخواهم!

خاله ام گفت:وا! تو چرا انقدر دگم شدی؟

از آن طرف خاله ی بزرگترم رو به مادرم گفت:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟دوست داره چادر سرش کنه، بذار بکنه!

خلاصه بحث بالا گرفت و کلی حرف شنیدم

موافق و مخالف!

خلاصه حسابی سر در گم شدم! محاسباتم به هم ریخته بود...
ایام،ایام فاطمیه بود و من با خودم عهد کردم که اگر تا روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به نتیجه رسیدم به نام نامی ایشان در همان روز چادری شوم و اگر نه که بماند برای بعد...

خلاصه حرف زیاد شنیدم و راستش را بخواهید بد جوری از عکس العمل عمه هایم نگران بودم.

خلاصه روزی که دلم حسابی گرفته بودم...یادم نیست دقیقا کی...فکر میکنم یکی دو روز قبل از شهادت حضرت بود که قرآن را برداشتم و گفتم: «خدایا!تو دانی و توانی! من که ندانم و نتوانم! سپردم دست خودت... اگر اونی که می خوای چادره بهم بگو...»

در ذهنم بود که آیه ی ۵۹ سوره ی احزاب باشد و کلمه جلابیب...

با دلی شکسته و دستانی لرزان و قلبی پر از شک و محاسباتی به هم ریخته قرآن کریم را گشودم و...

«یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین و کان الله غفورا رحیما»

حال آن لحظه هایم وصف ناشدنی است...انگار با زبان گفتنش از حسش می کاهد.

تصمیمم را مصمم گرفتم!گفتم خدایا!من دیگر صبر نمی کنم...توکل بر تو...و به یمن حضرت زهرا سلام الله علیها و قرآن کریم شروع کردم.

امروز که این خاطره را مینویسم(23 اردیبهشت 1391) ۱۷ روز است که چادری شده ام!

و...

وجودم پر از عشق است گوش شیطان و چشمش کر وکور!!!!

از شما هم که این خاطره را میخوانید صمیمانه می خواهم که برای منو امثال من حسابی دعا کنید تا در راهمان بسیاااااار ثابت قدم بمانیم.


اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعای شهادت

یا زهرا

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

واقعا بگم...؟؟؟

يعني ميشه راحت حرفمون رو بزنيم..فردا به ما نگن رياكار...

خالصانه ميگم...هرطور دوست داريد تصور كنيد...اما من چادر دوست نداشتم واصلا خوشم نميومد ازحجاب به خاطر تربيت غلط خانواده ام...

اتفاقي9سالگي خواب خانمي نوراني ديدم يه چادربهم هديه داد و گفت كه به حرمت اون چادرسركنم..

من نميدونستم كيه....اما وقتي فهميدم كيه ازروي عشق ديگه چادري شدم..ازاول راهنمايي چادرزدم..

مادر سادات كيه؟:Ghamgin:


سلام

من واقعا دوست نداشتم چادر بپوشم . اونم تو این سنم که هنوز زیاد بزرگ نشدم (تازه اردیبهشت امسال 15 ساله شدم )

چادر پوشیدن من یه خاطره شیرینه برام .

همیشه خواهرم می گفت که چادر عزت خانوما رو بالا می بره ولی من گوشم بدهکار نبود .

من اصولا هر پنجشنبه میرم سر مزار شهدا . هر وقتی که مساعد باشه سعی میکنم برم . اون روز هم اولین پنج شنبه ی سال بود. همینطوری داشتم بین مزار شهدا میرفتم چشمم به عکس مزار یک شهید افتاد. نمیدونم انگار داشت صدام می کرد که یه چند لحظه ای مهمونش بشم .


گفتم یه فاتحه برای آن شهید بخوانم .
نشستم فاتحه رو که خواندم یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که تا اون زمان تجربه اش نکرده بودم . یه حس دلبستگی و ارادت به اون شهید .

دیگه داشتم کم کم میرفتم که مادر اون شهید اومد؛ یه خانوم مسن بود . اومد و منم نمیشناخت خیلی گرم باهام احوالپرسی کرد و بعد دستامو گرفت و گفت : تو پسرمو میشناسی؟

گفتم : نه اولین باره میام سر مزارشون .

گفت : میخوای یه هدیه بدی به پسرم ؟ تو این ایام عید

گفتم : بله چرا که نه

گفت : اگه پسرم شهید شده و خونشو به مردم وطنش هدیه داده ؛ تو هم میتونی چادر بپوشی و حجابتو به پسرم هدیه بدی؟

واقعا حرفای اون خانوم خیلی به دلم نشست گریه مون گرفت و من قول دادم

روز اولی که چادر پوشیدم اتفاقا کلاس زبان داشتم . اصلا نمیتونستم جمع و جورش کنم هی از تصمیمم منصرف می شدم ولی وقتی یاد اون روز می افتادم به خودم میگفتم : تو هدیه دادی حجابتو، نمیتونی پس بگیری.

یه مدت که گذشت عادت کردم و حالا خیلی برام راحته که چادر بپوشم . فکر میکنم با اینکارم دیدگاه دیگران هم دربارم عوض شد . احساس میکنم حالا دیگه بیشتر بهم احترام میدارن .

و حالا میبینم چادری شدن چه عزتی داره !



سلام به همه
من هم دوست دارم با تقسیم این خاطره خانم فاطمه زهرا واسم یه لبخند از اون لبخندای نورانیش بزنه

امیدوارم این خاطره باعث بشه یه خانم با شرایطی مثل شرایط من، به چادر فکر کنه!

سوم دبیرستان بودم که برای تحصیل پدرم به انگلستان رفتیم. خانواده معتقدی داشتم. اما خودم آزاد بودم برای انتخاب روش زندگیم. اونا فقط گاهی گوشزد میکردن. من اصلاً به خدا و نماز و دین اعتقاد چندانی نداشتم. بر حسب عادت روسری سرم می کردم ولی حجاب برام مهم نبود.


تا اینکه یک حاجت مسیر زندگیمو عوض کرد. می دونستم خدایی هست که دعای بنده هاشو می شنوه و اجابت میکنه. تو انگلستان گاهی اوقات از اینترنت سریال ها و فیلم های ایرانی رو دانلود می کردیم می دیدیم. از این طریق بود که یک آهنگی رو شنیدم که یک جمله اش انگار جواب سوال من بود. آهنگ آقای اخشابی که واسه سریال گمگشته خونده بود یادتونه؟ میگفت " نماز حاجت بخونین، حاجتتون روا میشه" این جمله باعث شد تو نت سرچ کنم که چیه این نماز حاجت؟ و این شد شروع تلاش من برای شناخت خدا
وقتی نتایج سرچ رو دیدم با یه مطالبی روبه رو شدم که تا اون موقع نشنیده بودم. منی که 4 سال بود تو خود انگلیس پر بودم از مادی گرایی... با یه دریا مطالب تازه و زیبا مواجه شدم.
از همون موقع شروع کردم به خوندن یه دور کامل ترجمه قرآن، زندگیم متحول شد. اما هنوز با حجاب نبودم تا اینکه اومدیم ایران.
وارد دانشگاه شدم. بنا به دلایلی مجبور شدم به دانشگاه آزاد برم. اون واحدی که من بودم چادر اجباری بود اما فقط واسه دانشگاه چادر می پوشیدم و متاسفانه در دانشگاه ما چادر وسیله ای شده بود که ما هر طور خواستیم زیرش لباس بپوشیم و فقط برای رد شدن از حراستی های ورودی، چادرو بکشیم رو موهامون. سر کلاسم که چادرارو در میاوردیم.
متاسفانه الان تو جامعه چادریهای بدحجاب هم زیاد می بینم یه حرکاتی از چادری ها می بینیم که مو به بدنمون سیخ میشه، صد البته عمومیت نداره ولی هستن این جور چادری هایی ......اون موقع که من تازه اومده بودم به ایران، زیاد مدگرا نبودم و حجابم خیلی بد نبود. چشم و همچشمی تو دانشگاه و کلاس اومدن واسه همدیگه باعث شد رو بیارم به آرایش های آنچنانی و مدگرایی و اسراف و بی قیدی نسبت به حجاب و خلاصه با ورودم به دانشگاه وضع حجابم بدتر شد و به شدت رو آوردم به مدگرایی...
هر چند روز یه ست کامل عوض می کردم. کارم به جایی کشید که از دوست و آشنا واسه تنوع لباس قرض می گرفتم. اما خدارو شکر هیچوقت با پسری رابطه نداشتم. همه اش رو هم مدیون خدا می دونم. چون از بچگی خودش مانع من شده بود. در هر حال دوباره از خدا فاصله گرفتم. خدا منو ببجشه، چقدر آدم فراموشکاره....
یه ترم واحد اندیشه داشتم. کتابشو که میخوندم اون تلنگر دوباره به من زده شد. جملاتی که از ذهنم گذشت یادمه: "اگه من الان بمیرم چی می خوام جواب خدا رو بدم؟" دیدم هیچ بهونه ای ندارم. از همون لحظه تصمیم گرفتم با حجاب بشم و نماز بخونم.
برا شروع هد گذاشتم. قیافم خیلی عوض شد. همه تو دانشگاه یه جوری نگام می کردن. من که تا اون لحظه با یه مد و قیافه میومدم، این دیگه براشون خیلی عجیب بود. دوستای دوروبرم هم گاهی متلک می پروندن...
خلاصه واسم خیلیییی سخت بود. هر شب قبل از خواب کارم شده بود گریه کردن. آرزو میکردم ای کاش از اولش با حجاب بودم که این سختی ها رو تحمل نمی کردم.
شب شهادت امام صادق (ع) طبق معمول با گریه خوابیدم. اون شب پیامبر (ص) و امام علی (ع) اومدن به خوابم. پیامبر با یه لبخندی اومد طرفم که هیچ کس تا الآن اون طوری برام ذوق نکرده بود. دستشو گذاشت رو شونم و کلی برام حرف زد. ولی وقتی بیدار شدم یه کلمه هم یادم نبود. شد یه دلخوشی و امید واسم. اما واقعاً آدم فراموشکاره و ناسپاس. خودم رو عرض می کنم. نمی دونم، من زیاد میشه که تو جنگ با نفسم شکست می خورم. اون موقعی هم که هد رو گذاشتم کنار، اون خوابم رو فراموش کرده بودم.
یادمه اون روزا وسوسه شیطان چی بود! میگفت که تو با این ظاهرت ازدواج نمی کنی و کسی دیگه ازت خواستگاری نمی کنه. این قضایا تو زمستون اتفاق افتاد و جند ماهی از هد گذاشتنم می گذشت به هر حال من دوباره تو جنگ با نفسم شکست خوردم و هدو گذاشتم کنار.
همون شب خواب دیدم روی یه کوه فوق العاده بلندی بودم که مثل برج میلاد نازک بود و تاب می خورد که تو تاب آخرش منو گذاشت زمین. بیدار که شدم فهمیدم واقعاً سقوط کردم و از چشم خدا افتادم. تو این فاصله که خیلی از خودم بدم میومد و دائم خودمو سرزنش می کردم، خودمو با دوستام که جلو نامحرم با لباس ناجور میرقصیدن مقایسه کردم. گفتم چه فرقی با اونا داری؟
توی شب قدر همون سال تصمیم گرفتم برای همیشه با حجاب شم. ولی آروم آروم، نه یه دفعه ای که مثل سری قبل کمرم زیر اون همه فشار بشکنه. خوشبختانه جواب داد. . تو شب قدر در جواب وسوسه ی شیطان با خودم گفتم، من همسری که منو با این قیافه (بدحجاب) انتخاب کنه نمی خوام، حتی اگه تا آخر عمر مجرد بمونم. ولی این حرفارو که خانوهای محجبه شانس ازدواجشون پایینتره رو الان دیگه اصلاً قبول ندارم. اتفاقاً خدا براشون بهتر می خواد. همش حیله شیطان بود. واسه اینکه با حجاب بشم هم چندین بار زمین خوردم. اما به لطف خدا و توسل به معصومین بالاخره مهارش کردم نفسم رو. حداقل در این زمینه.
حدود یک سال گذشت یه روز داشتم به سخنرانی آقای پناهیان گوش میدادم ایشون گفتن: " آهای خانومی که با چادرت فرش برا اومدن آقا امام زمان (عج) پهن می کنی ......"
گفتم منم میخوام برا آقا و سرورم فرش قرمر پهن کنم. از اون موقع چادری شدم و با افتخار میگم که اولین و تا مدتها تنها کسی بودم که تو خونواده چادریه!
چادری شدن من رو 2 تا خواهر دیگرم که قبلاً بدحجاب بودن هم اثر گذاشته. من دختر بزرگم و ما 3 تا خواهریم. خواهر دوم من که 1.5 سال از من کوچیکتره تا حدی چادری شده. و خواهر کوچیکم که دبیرستانیه موهاشو کامل داده تو.
خدا رو هزاران بار شکر می کنم، که تو آخرالزمان، موقعی که به قولی خداوند شیعیان رو الک می کنه، تا اونایی که ثابت قدم هستن مشخص بشن، من رو نه یه بار نه دو بار، بلکه چندین بار تلنگر زد که بیدار بشم و مجذوب خودش کرد و از اون تاریکی ها نجات داد.
اطرافیان برخوردای متفاوتی در مورد چادرم دارن. بعضی ها فکر می کنن من ریا می کنم! بعضی ها به فکر واداشته شدن که من چرا عوض شدم. چون من "نماد" کلاس بودم برا فامیل! بعضی ها هم خدارو شکر از من تأثیر گرفتن و می خوان چادری بشن و یا شدن. بعضی ها از شنیدن خبر تغییر من اشک شوق ریختن. تو دانشگاه هم بعضی ها گفتن که حجاب بهم میاد و کسایی رو که دورادور میشناختم با نگاه هایی که نمی دونم چه طور تعبیر کنم نگام می کردن. دوست نداشتم نگاهاشونو. بعضی ها هم عقیده دارن که من اشتباه کردم.

از وقتی که چادری شدم حدود یک سال میگذره و خدا در این مدت رحمت زیادی به من نازل کرده. توفیق دارم جمعه ها نماز جمعه برم. برا اولین بار رجب پارسال به اعتکاف رفتم که تجربه ای بی نظیر بود واسم. دانسته های دینیم خیلی زیاد شده. مراسمات و روضه ها و.... رو هم شرکت می کنم. چند تا از گناهان و خصلت های بد دیگه رو گذاشتم کنار. مثل اسراف و .... با بعضی از خصلت هام هم دارم مبارزه می کنم..
ببخشید که طولانی شد.
خدایا این نعمت بزرگی که به من دادی ازم نگیر، و طعم این زیبایی رو به دیگران هم بچشون.
آمین

تو آخرالزمان، موقعی که به قولی خداوند شیعیان رو الک می کنه، تا اونایی که ثابت قدم هستن مشخص بشن،

این جمله تون خیلی زیبا بود.تشکر از پست زیباتون


بسم الله الرحمن الرحیم

محجبه که نبودم هیچ، تو خانوادمون هم هیچکس چادری نیست...


از شش هفت سالگی کنار مادرم نماز میخوندم، با یه چادر نماز سفید با گلای ریز که خودش برام دوخته بود. تو همه ی بازیام بدون استثناء اون چادر همراهم بود. یا به عنوان شنل ازش استفاده می کردم یا دامن یا همون چادر.
متاسفانه بزرگتر که شدم اصلا مسئله ی حجاب جزو مشغولیات ذهنیم نبود. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم! اما مادرم در عین حال که چادری نیست خیلی مقید و با حجابه. منو با خودش می برد جمکران.
اوایل برام حکم سرگرمی داشت، به خصوص اینکه خالمم با دخترخاله هام میومدن، کلی خوش میگذشت! بعد از چند وقت خالم اینا از شهری که توش زندگی می کردیم رفتن و از قم و جمکران دور شدن اما من هنوزم شبای چهارشنبه با مادر می رفتم جمکران ولی دیگه از شیطونی خبری نبود. کنار مادر می نشستم و فقط می نشستم!!! منتظر میموندم تا دعای توسل تموم بشه و برگردیم!
یه دفعه هوا سرد بود، رفتیم تو مهدیه، اونجا برای اولین بار به روضه ای که مداح برای امام حسین(ع) می خوند گوش دادم و برای اولین بار گریه کردم، چه گریه ای!!! انگار یه بغضی بود که خودمم ازش خبر نداشتم اما شکست و چه خوب شکست!!! بعد از اون انگار چشم و گوشم آگاه تر شدن! اون موقع خبر نداشتم گریه برای امام حسین(ع) چه کارا که نمیکنه!!!!
مادرم همیشه به سخنرانی های آقای پناهیان که از تلویزیون پخش میشد گوش میداد.یادمه پاییز بود منم کنار مادر داشتم به سخنرانی گوش میدادم.الان اصلا یادم نمیاد حاج آقا دقیقا چی گفت،فقط میدونم یه جمله گفت که حکم یه تلنگر داشت برام.ازون به بعد کلمه ی حجاب وارد ذهنم شد و بهش فکر کردم اما خیلی سخت بود.من عادت نداشتم به اونجور پوشش و سر کردن چادر برام محال بود!!
نیمه ی دوم اسفندماه بود، شب آغاز ولایت امام زمان(عج)، بازم جمکران.بیست و دوساله بودم اما هنوز به زیارت آقا امام رضا(ع) مشرف نشده بودم.اون شب دعا کردم و فقط همینو خواستم! فردا صبحش بلیط گیرمون اومد!!!
رفتم پابوس امامم، چادرمو از خود آقا خواستم چون می دونستم خودم نمیتونم، خیلی برام سخت بود. روز آخر وقتی داشتیم از حرم برمیگشتیم از مادر خواستم برام پارچه ی چادری بگیره، وقتی وارد یکی از مغازه های اطراف باب الجواد شدیم مادرم رفت سراغ پارچه های چادر نماز!! وقتی بهش گفتم چادر مشکی می خوام، یکم تعجب کرد، گفت مطمئنی؟ بعد با کمال میل بهترین پارچه ی چادری رو برام خرید.
وقتی برگشتیم دیگه مثل قبل نبودم، دیگه از آرایش کردن خوشم نمیومد. هنوزم مانتوهای قبلیمو می پوشیدم اما همش معذب بودم.
شروع کردم کم کم رو خودم کار کردن. اول آرایشمو قطع کردم. بعد ریزه ریزه مقنعمو تنگ کردم. دیگه همه تو دانشگاه متوجه تغییراتم شده بودن. اواخر فروردین ماه یه روز مقنعمو نگاه کردم دیدم حدود ده دوازده سانت درزشو دوختم!!! از خودم خجالت کشیدم!! دیگه مانتوهام برام شده بودن مثل قفس. چادرمم دست خیاط بود و هنوز آماده نشده بود. یه روز تو یه مهمونی خونه ی یکی از دوستام اعلام کردم که به زودی قراره چادری بشم، اصلا استقبال نکردن!
بالاخره چادرم آماده شد، ایام فاطمیه و نیمه های اردیبهشت بود. یادمه کسی خونه نبود. می خواستم برم بانک. دلو به دریا زدم و چادر و سر کردم و زدم بیرون. جلوی در بانک از تاکسی که پیاده شدم چادر از سرم افتاد و فرش زمین شد! نا امید شدم.
چند روز گذشت، فردا روز شهادت حضرت فاطمه(س) بود.ظهر بود جلوی تلویزیون نشسته بودم. قرار بود نیم ساعت بعد با دوستم بریم کتابخونه. گوینده ی تلویزیون گفت فاطمه(س)با حجاب بود. وقتی آقامون حضرت ولی عصر ظهور کنن هم همه با حجاب میشن، پس چه خوبه که از الان بریم استقبال! همونجا به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و تصمیم قطعی گرفتم...
وقتی چادر به سر از خونه خارج شدم یه حس دیگه ای داشتم. حس می کردم خدا داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه.
الان دقیقا دو ساله که چادری ام. تنها دختر چادری خانواده. اون حسو هنوزم دارم. انقددددددددددر شیرینه که با همه ی دنیا عوضش نمیکنم.
اینم بگم که دیگه هیچوقت چادر از سرم نیفتاد.الان یه حرفه ای هستم!!! اوایل خانوادم زیاد استقبال نکردن.همه فکر میکردن که یه هوس زودگذره و از سرم میفته اما الان دیگه همه عادت کردن و با چادر بیشتر دوستم دارن.
تو این دوسال خدای عزیزم کادوهای خیلی خوبی برام فرستاد، دیگه نماز صبحم قضا نمیشه، همه ی نمازامو سر وقت میخونم، مشرف شدم نجف، کربلا، کاظمین، سامرا، چند وقت دیگه هم قراره برم مکه انشاالله...
هرچقدر شکرشو به جا بیارم بازم نمیتونم حقشو ادا کنم.....
بزرگترین افتخارم توی دنیا اینه که دختر مسلمان شیعه ی ایرانیم و عشق فاطمه ی زهرا(س) و خاندانشون تو دلمه.
اگه فقط یکی از خاطره ها روی فقط یه نفر تاثیر بذاره و مسیرشو عوض کنه.... خییییلی خوب میشه.

یا علی (ع)

انسان با مانتو هم میتونه حجاب داشته باشه اما حجاب برتر چادره و شرایط مکانی افراد هم تأثیر گذاره
ولی بهترین کار اینه که انسان بخاطره خدا یک روش خداپسندانه انتخاب کنه بون اینکه دنبال حکم و چرایی اون باشه البته منظور این نیست که چرایی را پرسیدن غلط باشه ها
یا الله یا رحمان و یا رحیم ثبت قلوبنا علی دینک


شخصیت زده شده بودم.....
شخصیت؟؟

آری!ذهن بیابان گردم ،مرا به سوی بردگی کشانده بود....

بردگی دنیای برهنگی....

در بازاری آزاد که زنان ،کالاهای مشترکی هستند در آن

اما نه تمامی زنان ..

بلکه، زنانی که برهنگی و جذابیت های ظاهریشان را ،دلیلی بر قیمتی بودنشان یافته بودند...

و من

در این بازار به دنبال
شخصیتم بودم و غافل از آنکه این بازار اجناس عاری از ارزش دارد و
روحی که از جانب اوست به خلیفه ی خدا شدن ،مشتاق است و
طاقت ماندن در این بازار را ندارد...

دیگر بازی را شروع کرده بودم و تماشاچیانی را نظاره گر بودم که فقط برای چشم نوازیشان آمده بودند..
پرده ای ضخیم بر دیدگانم زده بودم و خودم را به حبس ابد محکوم کرده بودم و...
ولیکن..
شور رفتن در قلبم زبانه میکشید و حرص رفتن داشتم
این بازار را لایق جسم و روحم نیافتم و
پرده ممانعت را گسستم و دیوار حبس را شکستم..
نه..
این توانایی را بنده نداشتم چون قلیل البضاعتم
پس...
نفس حقی از جانب خالق احدیت مرا به این مسیر روانه کرده است
شاید 9دی و اشک هایی که برای ولایت ریخته بودم و
شاید جنوب و شهدا و
شاید امام غریب نواز و
شاید.......
و اکنون کمتر از2سال عظمت ملجا امنم را یافتم
آری
میبوسمت ای ملجای امن من!
چه چیزهایی که به من نداده ای....
این عظمت را از کجا یافته ای؟
تو را به مادرمان زهرا (س) نسبت داده اند!
و من از تو یافته ام ، زیباییهای بندگی را!
با تو،دیگر به بن بست نمی رسم و
از رنگت:
دانایی ،تقدس و اقتدار
هیبت و عظمت و
شرافت و نجابت یافته ام...
با تو به این رسیده ام که:
اسلام، دین فطرت است.....

*وقتی احترام به زن ،زیبایی های ظاهری و جاذبه های جنسی اش باشد ، این مدت احترام تا وقتی است که او زیباست.....
و دائما باید تلاش کند تا خودش را به مردها نشان دهد که "من هنوز زیبا هستم به من توجه کنید"
در حالیکه
در فرهنگ اسلام ، زیبایی اصلی در زن و مرد زیبایی روح آنهاست.
رحیم پور ازغدی*


***

طوق بردگی ،بر گردنم سنگینی میکند...
قفل سترگی از جنس حصر فکری به آن نصب شده است..
چگونه از آن رها شوم...
آخر جامعه ی اطرافم را مینگرم...
چه می گویند؟؟؟؟؟
"مهم ذات و دل می باشد که باید مانند گوهری پاک بماند...
خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. پس زیباییت را ،به همگان نشان بده اما فطرت پاک خود را، حفظ کن!!!!!!
مگر نمیبینی افرادی با آن پوشش چه کرده اند؟آنها بدتر میباشند!....
و...."

نداهای افراد جامعه را میشنوم...
اما ندای وجود خود را چگونه خاموش کنم؟
زمانی که می گوید:
"چرا به عنوان جنس میخواهی در جامعه حضور بیابی؟
چرا زیباییهای باطنت را نمایش نمیدهی؟
مگر نمیدانی:
قالب برای نشان دادن باطن مهم است...
مگر عقلت اثبات نکرده است:
جای گوهر در گنجینه است...
مگر عرفت نگفته است:
برای نشان دادن ارادتت به معشوقت ،مطیع فرامینش باش...
مگر
مگر
...."
دیگر خسته شده بودم...
خداوندا!تو را به بی بی دو عالم!قسمت میدهم که نشانم دهی چگونه عشقم را به تو نشان دهم...توانایی مخالفت با جامعه و اطرافیانم را ندارم...بالاتر از آن با حس خودنمایی و زیباپرستیم چه کنم....
تو خود میدانی...مرا تربیت کن...واگذار میکنم خودم را به تو....
توانایی نه گفتن را،نه گفتن را، به من بده...

جنوب88
وای راویان چه می کنند:
حجاب حجاب حجاب
سیاهی چادر تو از سرخی خون شهدا رنگین تر است...
..
گذشت و توانایی یافتن ،نه بگویم. اما با زبانی الکن و نه کاملا با اراده و فریاد بلند....

مشهد88
نماز صبح20اسفند ماه در حرم آقای غریب نواز..
چه می گویی روحانی:
"زمین فوتبال را در نظر بگیرید با دوربین از قسمت بالا میشه تشخیص داد اعضای هر تیم رو ،چون رنگ پیراهنشون مشخصه...
حالا تصور کن خدا از بالا یه دوربین داره و میخواد یارای امام زمانو مشخص کنه....
فکر کن....
با این تیپت در کدام دسته ای؟"

خدایا با من چه میکنی....
چشم چادر سیاه را انتخاب میکنم
اما همه مرا به کم کردن سرعت در اثبات بندگیم به تو دعوتم میکنند...
با اینها چه کنم...
میگویند افراط نکن...مگر افراط است؟؟؟؟
یعنی فعلا زود است...
دیگر طاقت ندارم...
خودت نشانم بده...
اواخر فروردین89 بعد از نماز شب و کلی درد ودل..
نوبت به باز کردن حجتت ،زبان گویایت میرسد...

آیه ی 55 سوره ی احزاب...

حجت تمام شد و

تاج بندگی را جایگزین طوق بردگی ....
فعل مفرد نمی توانم بیاورم
چون من
سرعت و سبقت را از شما میدانم نه...

و چه لذتی دارد تاج بندگی.

یا زهرا(س)


با سلام و صلوات به پیشگاه امام زمان و حضرت صدیقه ی طاهره خاطره ی چادری شدن منم برای خودش جریاناتی داره. من تو خانواده ای بزرگ شدم که همه به پوشیدن چادر در خارج از خانه تقید خاصی دارن اما دخترانشون در پوشیدن چادر آزادن و اگر کسی چادر می پوشه به میل و اراده ی خودشه.

منم حدوداً 14-15 ساله بودم که پوشیدن یا نپوشیدن چادر فکرمو مشغول کرده بود و شاید آن موقع فقط ده درصد دلم راضی به این کار بود تا اینکه یه روز که برای خرید بیرون رفته بودم صحنه ای را دیدم که بقیه ی 90 درصد نظرم هم در مورد نپوشیدن چادر عوض شد.

نمی دونم چقدر به لباس هایی که افراد می پوشن توجه کردید؟ اون روز یه خانومی را دیدم که به واسطه اندامش و نوع لباسی که پوشیده بود راه رفتنش از پشت سر خیلی جلب توجه می کرد و یه آقای مریض القلبی هم به قدری نظرش جلب شده بود که (خواسته) یا ناخواسته به دنبال خانوم به راه افتاد. اصلا قادر نیستم بنویسم که بعدش چی دیدم فقط همینقدر بگم من که تا اون موقع چادر نمی پوشیدم و اصلا ضرورتی هم برای پوشیدنش نمی دیدم با دیدن این صحنه خیلی حالم بد شد. حس میکردم شاید نگاه این قبیل مردان روی بدن منم همینطور زوم شده و همین سخت آزارم میداد.

همان موقع به ذهنم رسید اگر اون خانوم چادر سرش بود اینقدر حرکت بدنش جلب توجه نمی کرد و در گناه زنای چشم اون آقا شریک نمی شد.

از فردای همون روز و با تایید خانواده چادری شدم.

بعدها جمله ای خوندم (یا نمیدونم شاید شنیدم) با این مضمون: در اسلام نامحرم، نامحرمه. و نامحرمای توی خیابون هیچ فرقی با نامحرمای فامیل ندارن. همون طور که تو خیابون حجاب میگیریم باید برای نامحرمای فامیلم حجاب بگیریم.

بااین جمله بود که کم کم فکر چادر پوشیدن توی مهمونی ها هم توی ذهنم اومد اما امان از ایمان ناقص و وسوسه ی شیطون تا ... تا اینکه اردوی راهیان نور منو به نور هدایت کرد و همونجا با شهدا عهدی راسخ بستم که چادر رو از خودم جدا نکنم .

البته اگه عنایت شهدا نبود با این اعتقاد سست موفق نمی شدم چرا که از طرف دوستان و فامیلی که چادرو فقط مخصوص تو خیابون میدونستند خیلی مورد انتقاد و تحقیر قرار گرفتم.


منتظر منتقم;264304 نوشت:

من و مادرم تو مساله ی حجاب، درست برعکس همه مادر و دخترای امروزی ایم. اگر ما دو تا رو از پشت سر تو خیابون ببینی دقیقاً حکم می کنی که من مادرم و کنار دستیم(مادرم) دخترمه!

مامانم سنگین می پوشه و شیک اما چادری نیست

من چادری ام، ساده تیپ می زنم و شیک پوشیامو فقط مرهون خریدای با وسواس مادرمم!!!!

بگذریم بزارید از اولش تعریف کنم:

تصور کن دختری 8-9ساله بودم. مامانم مانتویی، موقر، سنگین و شیک پوش و همیشه هم خودش برام خرید می کرد تا من هم تیپم شیک باشه.

من اما در اندیشه ام، چادر رو ستایش می کردم!

یه روز بالاخره به بابا که افکارش از مامان بهم نزدیک تره، گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما حتی از بابا هم جواب شنیدم:
نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی.

و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!

تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج

وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش10-11 ساله بودم اون موقعها!
و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن.
و جواب من چی بود؟!؟ نه
...چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین "پوشیدگی کامل"، شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و... واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم. و فقط مخالفت می کردم.

مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کردم، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل، ممکنه کافی نباشه.

مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش، سر کرده بودم!!!

چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم.

سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان.

قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم.

سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و...

شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش.

حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.

بعدِ عید رفتیم راهیان.

خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر.

... از بين دوستام که همسفر راهيان نور هم شده بوديم، بعضيا واقعاً چادري بودن و خيلي سختشون نبود. اون موقعا هم که چادر ملي به اين راحتي نبود که رسماً مانتو رو با تيکه پارچه هاي اضافه تبديل به نوعي چادرش کنن؛ (حالا اين بحثم بماند بعضي چادر مليا خوب و سنگينه اما بعضياشون...) خلاصه يا بايد چادر معمولي رو با تموم سختياش سر مي کرديم يا نهايتاً چادر عربي؛ البته اونم خيلي راحت نبود اما شايد واسه بي تجربه هايي مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همين شد. تجربه ي اولين سفرم با چادر عربي، از شيرين ترين خاطرات همه ي عمرمه. حتي تيکه هايي که بهم مينداختن بابت همين چادرم، تو ذهنم موندگار شده.

رفتيم راهيان، بي احساس ولي با چادر؛ برگشتيم؛ با احساسي خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت ياس(س)، شامه مونو تا تونست تو اين سفر چند روزه نوازش کرد.

اولاش که هيچ حس متفاوتي نبود. حتي رسيديم به مناطق جنگي و حرفاي اوليه راوي رو هم شنيديم اما شنيدن کي بود مانند ديدن. پام نرمي رملاي فکه رو که حس کرد، يه چيزي تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ي شهداي جنگ رو واسه لحظاتي شنيدم. دلم رفت پيش دايي ام که انيس سال هاي کودکي ام بود و البته چند سالي ميشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خيلي وقت بود حتي يه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکاي جبهه هاي غرب ريخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهيد همون شهيد. و همشون مث هم مي تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافيه باور کني اين خون، اين خاک، مقدسه. همين و همين.

کم کم حس مي کردم اينجا يه جاي ديگه اس. مث همون وادي مقدس که بايد سردر ورودي اش نوشت: فاخلع نعليک.

واي خداي من؛ وقتي حجاب کفش، اين حائل بين پاي تو و قداست خاک، برداشته ميشه؛ تازه تازه ميتوني کمي از بوي بهشت رو نفس بکشي. نرم شدم و از قالب قبلي در اومدم اما قالب جديد؟ مي خواستم تا بي شکل، بي هويت، دوباره سخت و سفت نشم. ديگه نوبت خود شهدا بود. بايد به من که مث برگي سرگردون تو اون وادي مقدس شده بودم، جهت ميدادن تا باز طوفان بعدي به بيراهه نبردم. و چه زيبا جهت دادن! الان فک مي کنم شايد تو همون فکه و طلائيه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زيد.

... تو مسير، ناهماهنگي پيش اومد. پاسگاه زيد اصلاً تو برنامه هيچ کارواني نبود. فقط يه ناهماهنگي بود. گفتن شايد صداتون کردن. شايد حکمت جاموندن ما از بقيه کاروان و همزمان پيدا شدن چند شهيد تو پاسگاه، اين باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمي فهميدم اما ميشد حس کرد که اتفاقي داره مي افته که اتفاقي نيس.

تموم زيد، يه کانتينر داغ کوچيک بود و يه وضوخونه. بقيش وسعت خاکي بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمي خواست که همه شهدا رو يه جا ازش بگيرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زميني ها هديه مي داد.

با سختي وضو گرفتيم و بزور خودمونو تو کانتينر جا کرديم. واي خداي من، دست کثيف من و لمس پاکي استخوناي شهيد، از روي يه تيکه پارچه ي کوچيک سفيد؟ واي خداي من، يعني از یک بدن مطهر همين مونده؟ فقط چند تا استخون؟

نشستيم به عاشورا خوندن. آخه کربلايي شده بود اونجا واسه خودش. بايد از عاشورا مي خونديم.

گريه امونم نمي داد که يواش يواش حس کردم دايي بالاخره داره جواب درددلامو ميده. بعد اين همه سال انتظار، تو زيد داشتيم با هم حرف مي زديم. مي فهميدم اون چي مي خواد بهم بگه.

... قشنگي اين احساس، واقعاً وصف شدني نيس. فقط اينو بگم وقتي برگشتم و به فاصله ي چند روز، خبر فوت يکي از اقوام رو شنيدم. نتونستم واسه بيرون رفتن، چادر برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسيد: حالا نظرت چيه؟ جوابي نداشتم جز اينکه تازه فهميدم زيبايي يعني چي!

...

البته اين فقط آغاز راه چادري شدنم بود. اوايل که انتخابش کردم، مادرم به خودش مي سنجيد که چقدر اذيت ميشه موقع سرکردنش و دوس نداشت منم خودمو اذيت کنم. اما خب زمان مي خواست تا مادرم هم به باور برسه که من و چادرم رو خون شهيد، بهم گره زده.

اين هديه ي دوس داشتني، حتي اذيت کردنش هم برام شيرين تر از عسله. اما خب بهر حال، تا مدتي هنوز اون پايبندي رو که يه چادري واقعي به چادرش داره نداشتم؛ اما هم تيپم ساده تر شده بود و هم اينکه در مقام اعتقاد، حتي يه لحظه هم از اين سياه دوست داشتني، دست نکشيدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصميمات بعديم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئي از من شده.



سلام. صاحبش اومد!!!!!:Cheshmak:
اول خاطرمو نوشتم بعدش دیدم ای بابا، قبل ما که دوستان، خاطرمونو چاپ کردن! دیگه این شد که صلوات خاطره ی ما سهم شما شد! خیلی هم عالی.
موفق باشین. یا حق


سلام
وقتي خاطره هاي ارسال شده رو ميخوندم متوجه شدم بيشتر دوستان يا از دوران كودكي با چادر آشنا بودن يا به تقليد از كسي چادري شدن و به هر نحوي كه بود بالاخره اين حجاب برتر رو برگزيدند...

امّا بشنويد ماجراي چادر من و معجزه ي آن در زندگيم

من دريك خانواده ي مذهبي بزرگ شدم خانواده ي مادري ام همه چادري هستند امّا خانواده ي پدريم بعضي از دختران با مانتو و پوشش امروزي ظاهر مي شوند. پدرم حساسيت خاصي نسبت به پوشش و چادر دارد امّا زمان انتخاب چادر به عهده ي خودم گذاشته بودند.
كلاس اول راهنمايي بودم كه اولين روز مدرسه با چادر رفتم وآن هم يك دليل داشت, يك دوست صميمي داشتم كه از اول ابتدايي صميميت خاصي بينمان برقرار بود قبل از رفتن به مدرسه به من گفته بود كه قرار است چادر بپوشد من که آن روزها در آن سن معناي واقعي چادر را نميدانستم بهتر است بگويم به تقليد از دوستم براي اينكه وقتي با هم هستيم شبيه هم باشيم چادر پوشيدم خانواده ام مخالفتي نداشتند امّا عمه هايم سخت جبهه گيري كردن كه تو سنت پايينه برای چي انقدر خودتو محدود كردي و ...
من كاري به اين حرفا نداشتم پوشيدن چادر خصوصاً درآن دوران كه كمتر كسي را با چنين پوششي مي ديدم برايم لذّت خاصّي داشت كه باعث می شد خيلي راحت از كنار نيش و كنايه ها عبور کنم.
و به همین شکل گذشت تا سال سوم راهنمايي كه آخرين سالي بود كه دركنار بهترين دوستانم قشنگترين لحظات بندگي را تمرين مي كردم..
سال اول دبيرستان من بودم و يك مدرسه جديد و دوستان جديد...
وااااي خدااااي من..يك لحظه غفلت..يك لحظه ترديد..چه ميكنه با آدم.... شنيدين ميگن: « نيش دوست از نيش عقرب بدتر است/پس بزن عقرب كه دردش كمتر است» دقيقاً بلايي سرم اومد كه تازه به معناي واقعي اين عبارت پي بردم..
بله! رفتن به دبيرستان جديد همانا و آشنايي با دوستان ناباب همان..
مني كه چقدر از نگاه با نامحرم وهم صحبتي با آنان فراري بودم و چه حساسيت هايي به رابطه هاي آنچناني داشتم كارم به جايي رسيدكه همزمان با دو تا پسر دوست شدم و خيلي راحت آن همه عفت و حجب وحيا را زير پا گذاشتم. نميدانم به چه قيمتي، فقط ميدانم تاوان يك لحظه غفلت و دل سپردن به هوا و هوس بود
ديگر از آن حجاب و چادر سركردن واقعي خبري نبود؛ آرايش آنچناني، شال يا مقنعه يك متر عقب رفته و ... غافل از زشتي كارم روز به روز بدتر ميشدم، نمازم آخروقت شده بود و حتي اگر هم قضا ميشد اهميت چنداني برايم نداشت..
تا اينكه آن روز رسيد..
روزي كه يك شبه همه ي زندگيم را دگرگون كرد..
ايّام فاطميّه بود كه من بي تفاوت مثل ديگر روزها سرگرم كارهاي اشتباهم بودم از جمله قرار با نامحرم
قبل از اینکه بگویم چه اتفاقی افتاد این را توضیح بدهم که پدرم به شدت مذهبی و تعصبی بودند و من خانواده بااعتباری داشتم مخصوصا که شغل پدرم شرکتی بود و خیلی حساس. خلاصه اگر پدرم متوجه این جور روابطم می شد حتما مرا از خانه بیرون می کرد و نمی دانم چه بر سر خودش می آمد...
این ها را می دانستم اما نمی دانم چرا همه چیز برایم عادی شده بود انگار مطمئن بودم هیچ چشمی مرا نمی بیند اما آن روز یکی از دوستان قدیم ( البته نه صمیمی، دورادور سلام وعلیکی داشتن) مرا با پسری دید
وااااي آن روز... همه ي آبروي چندين و چندساله ام در خطر بود...
انگار تازه متوجه زشتی کارم شده بودم...
وااااای، آن روز هزار بار مردم و زنده شدم تا شب شد
شب شهادت حضرت زهرا بود...
خودم در خانه تنها بودم يكي ازهمسايه هایمان روضه داشت خانواده ام رفته بودن روضه...
من هم توی حياط نشسته بودم تا مداحي و روضه خواني شروع شد. مداح روضه مي خواند و من هم پشت در نشسته بودم باهرقسمت روضه اشك ميريختم و ضجّه ميزدم...
تا اينكه مداح اشاره كرد به لحظه ي سيلي خوردن مادر...
انگار يكي تو ذهنم بهم ميگفت كه تو هم يكي از اونها هستي تازيانه زدي به صورت زهرا خجالت بكش..
شديداً گريه ام گرفته بود سرمو گذاشتم رو زانوهام...
خودم تنها بودم بهترين فرصت براي خلوت عاشقانه با خدا بود
رفتم وضو گرفتم و سجاده ي بندگي ام رو پهن كردم نشستم روی سجاده و تا تونستم اشك ريختم و با بي بي دردل كردم خانوم رو قسم مي دادم به چادر خاكيش, به صورت نيليش كه آبرومو حفظ كنه که ديگه نذاره گناه كنم..
همون شب بود كه نذر كردم و به بي بي قول دادم اگه آبرومو پيش خانوادم حفظ كني، ضامنم بشي پيش خانوادم سرافكنده نشم قول ميدم اين چادرمشكي رو كه برای دختران مسلمان به يادگار گذاشتي تا عمر دارم از سرم درنيارم و يه چادري واقعي بشم
نميدونم چرا يه دفعه اين نذر به ذهنم رسيد شايد خواسته ي خود بي بي بود نميدونم. ولي نذر كردن من همانا و اجابت به موقع حضرت زهرا همان..
همان شفاعتي كه منتظرش بودم يك شبه، شب شهادت مادر, در آن خلوت عاشقانه با خدا شامل حالم شد دلم آروم شد و من از اين رو به آن رو شدم .
لحظه اي كه همه آبروي چند ساله ام را در خطر مي ديدم با ستّارالعيوبي خدا و به وساطت مادرم حضرت زهرا براي هميشه پرونده اش بسته شد و من از همان لحظه ديگر آن آدم سابق نبودم، شدم يك دختر چادري واقعي كه همه براي محجبه بودنش او را الگو مي گيرند .
ديگر با آن جوراب هاي نازك و مانتوهاي كوتاه و مقنعه هاي گشاد براي هميشه خداحافظي كردم. خيلي حواسم جمع تر شده بود.به مرحله اي رسيده بودم حتّي اگر آستين مانتويم بلند بود تا ساق دست نمي گذاشتم خيالم راحت نبود. كفش هايم از حالت پاشنه دار و صدادار به كفش هاي راحتي و بي صداتبديل شده کردم و آرايش هاي غليظ و عطرو ادكلن هاي تند وتيز رو برای همیشه کنار گذاشتم.
خیلی ازنگاه ها نسبت به من بهت آور شده بود حتی مادرم هم خیلی در برابرم جبهه می گرفت مثلا می گفت تو که آستین مانتوت بلنده برای چی ساق می پوشی؟ و خیلی ازحرفای اینچنینی از اطرافیان...
چند خواستگار داشتم که از لحاظ شغلی و مالی امتیاز ویژه ای داشتند اما یکی ازشرایطشان این بود که من گه گاهی بامانتو بیرون بروم اما من به شدت مخالفت کردم و جواب منفی دادم و همین باعث دلخوری شدید بین من و خانواده ام به خصوص مادرم شد..
یه روز یکی ازهمکلاسی ها ازم پرسید فلانی تو که اینجوری نبودی چی شده یه دفعه عوض شدی؟ گفتم که هیچی نپرس که یه رازه... ازطرف فامیل هم به شدت مورد انتقاد بودم چون درعروسی های آنچنانی که همراه با رقص و موسیقی های حرام بود شرکت نمی کردم. همین عامل باعث شده همه جبهه بگیرن و مدام گذشته ام رو به رخم بکشن وقتی از گذشته ام بهم می گفتند انگار آتیشم میزدن از نظر روحی خیلی زجر می کشیدم اما خب به انتخاب راه درستم ایمان داشتم.
خیلی تلاش کردم که اعتماد خانواده ام رو به خودم جلب کنم مخصوصا با انتخاب دوستان خیلی خوب و محجبه و درس خواندن به طور جدی به حدی معدلم به مرز20 رسید و نمازاول وقت و در همه حال خیلی از خدا کمک می خواستم. حقیقتش با سرزنش هایی از جانب خانواده و فامیل که عذابم میداد به نظرم زمان زیادی برد تا تونستم جایگاه جدیدم رو در خانواده تثبیت کنم اما بالاخره تمام شد و با اطمینان می گم آن سختی ها ارزشش را داشت.
من تصمیم داشتم اگر تا آخر عمر آن سختی ها ادامه پیدا کند هم از تصمیم خودم برنگردم اما به مرور همه ي نگاه ها عوض شد نه اینکه عادی شود نه! باور کنید خدا چنان آبرویی به من داد که تبديل به فرشته اي شدم كه زبان زد خاص و عام است...
الآن 5 سال از توبه ي آن شب مي گذره و من هر شب خدا رو به ستارّالعيوبي اش قسم ميدم كه پرده از اعمال زشتم برنداره و مراقبم باشه تا زماني كه روز محشر با لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها روبه رو شوم؛ با مهر تأييد بر اعمالم كه من هم شيعه ي واقعي و امانتدار خوبي براي ارثيه اش بوده ام...
به اميد آنروز...
يازهرا(س)




سلام

من هم یه دختر چادری هستم و چادرم رو خيلي دوست دارم. اما عشق شدید من به چادر علاوه بر همه ی خوبی های آن، یک دلیل خاص هم داره.

تا 2 سال پيش حجاب رو رعايت نميكردم فقط حجاب نبود متاسفانه به حد و حدود دين مقيد نبودم؛ عروسي های گناه آلود رو شركت ميكردم، آهنگ حرام گوش ميدادم ، با نامحرم دست ميدادم و ... ولي در عوض هروقت يه دختر محجبه رو ميديدم تو دلم ميگفتم خوش به حالش چه حجاب خوبي داره...

به دختراي محجبه حسوديم ميشد، اما به اينكه موهام هميشه بيرون باشه عادت كرده بودم. محال بود يه روز بتونم اين موها رو بذارم زير مقنعه . تنها اميدم به خدا بود كه كمكم كنه براش یه مسلمون واقعي باشم.

هميشه تو نمازم از خدا ميخواستم يه چيزي باعث بشه واسه حتی یک بار هم شده حجابمو همونطوری که خودش می پسنده رعایت کنم، يه اتفاقي مثل اردوي دانشجويي از طرف بسيج يا راهيان نور يا يه جايي كه علاقه داشته باشم برم ولي يه شرطش حفظ حجاب باشه.

قربون مهربوني هاي خدا بشم اون اتفاقي كه ميخواستم رخ داد البته با بسيج پايگاهي كه عضوش بودم رفتيم يه اردوي بسيجي به یک مکان تفریحی در خارج از شهر

عمه ی من مسئول واحد انسانی اون پایگاه بود و من مدتی قبلش به پیشنهاد او عضو آن پایگاه شده بودم البته حتی یک بار هم به آنجا نرفته بودم حتی مدارک ثبت نامم رو هم داده بودم به عمه ام ببره، ولی به هر حال همون عضویت الکی، اون روز یه نقطه ی شروع شد برام و بهانه ای که همیشه منتظرش بودم رو به دستم داد.

چون اردو در خارج از شهر و در یک مکانی که هیچ آشنایی نبود برگزار می شد از اینکه موهامو بپوشونم و چادر سرم کنم و طبق اونچه همیشه در ذهنم بود زشت به نظر بیایم دلهره نداشتم. البته من اونقدرها فشن یا بی بند و بار نبودم همان موقع هم اهل نماز و خدا بودم اما همه اش سطحی. خلاصه اینطور نبود که حجاب یا حتی چادر رو مسخره کنم حتی برام باارزش بودند فقط نمی دونستم چطوری شروع کنم و خدا با همان اردو بهم یاد داد.

به هر حال موهامو گذاشتم زير مقنعه و چادر سر كردم اولش برام سخت بود فكر ميكردم زشت ترين دختر دنيام اما عمه ام و دوستانش وقتی منو با چادر دیدند گفتن: وای چقدر چادر بهت میاد، حالا این هیچی، دقیقا تفاوتها رو احساس می کردم خصوصا تفاوت نگاه ها رو، احترام ها رو و امنیتی که تو همون یکی دو ساعت مثل یک حصار دور خودم احسای می کردم، می دیدم همیشه پسرها چطوری نگاهم می کردند و حالا اینکه راننده و کمک راننده ی اتوبوس حتی برای لحظه ای از آن نگاه ها نداشتند واقعا برام تعجب آور بود ، تو همین یکی دو ساعت باورم شد یه خانوم چادری با زبان بی زبانی می گه من ارزش دارم نگاه های هرزه از من دور بشید. من تازه اون روز فهمیدم اینکه می گن زن یک موجود باارزشه یعنی چی.

وقتی برگشتیم بابام اومد جلوی پایگاه دنبالم، وقتی به محله ی خودمون رسیدیم خدا خدا می کردم پسرای محل تو کوچه نباشند که یکهو منو با چادر ببینند، ولی دیدم ای دل غافل اکثرشون تو کوچه دور هم جمع شدند. به خودم نهیب زدم : اینجا اولشه اگه بتونم تحمل کنم دیگه تا آخرش چادری می مونم. اصلا بهتر! بزار همه ببینند که حفظ حجاب کردم. به خودم گفتم: خودت از خدا خواستی واسه این کار کمکت کنه پس الان دستت تو دست خداست تحمل کن. وقتی رسیدیم خونه به مامانم گفتم: مامان می خوام همیشه چادری بمونم.

پدر و مادرم همیشه مشتاق بودند ما این چیزها رو رعایت کنیم همیشه توصیه می کردند چیزی رو انجام بدیم که خدا می پسنده برای همین با تصمیم من خیلی خوشحال شدند، دوستان صمیمی ام هم خوشحال شدند با اینکه خودشون محجبه نیستن. بعضی از همکلاسی هام بهم می گفتند چرا چادر؟ بابا دیگه چادر سر نکن همون که موهاتو پوشوندی بسه. اما من زیر بار حرفشون نرفتم چون آن چیزی که با چادر بهش رسیده بودم را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنم. فامیل ها هم تعجب کرده بود بعضی هاشون از همون روز اولی که منو دیدند بهم می گن حاج خانم اما در کل به جز بعضی دوستانم همه خوشحال شدند


و از همه بیشتر خودم خوشحالم. چادر برای من سرآغاز یک تحول عجیب و عظیم شد که قابل توصیف نیست انگار تازه خدا رو پیدا کردم، تازه عمیقا به وجود خدا پی بردم، برای اولین بار از خودم پرسیدم از خدا و ائمه دور بودن تا کی؟ گناه تا کی؟ فرضا بی حجاب زیباتر باشی در چشم مردم! خب که چی؟ به چه قیمتی؟ 9 سال غرق گناه بودی بس نیست؟
توبه کردم، از بی قید بودن توبه کردم.
وقتی چادری شدم احساس کردم به خیلی از حدود دین عمل نکرده ام. آخه خوب نیست چادری باشی و به آنچه خدا گفته عمل نکنی . سعی کردم زیاد به خدا نزدیک بشم . خدا خودش شاهده سعی کردم تک تک مسائل دین رو تو زندگی ام عملی کنم. نه به خاطر اینکه چادری هستم بلکه به خاطر اینکه احساس می کردم همیشه چیزی تو زندگی ام کمه، چیزی تو زندگی ام گمه، آرامش ندارم، احساس می کردم همیشه یک جور ناامیدی در من هست...

اونی که در زندگی ام کم بود خدای مهربونم بود، نه خدایی که قبلا بود اما مثل یک دکور گاهی نگاهی بهش می انداختم نه! خدایی که همیشه به من خدایی کنه، که من همیشه بنده اش باشم دوست دارم فقط او بگه چی می پسنده من همونو انجام بدم

تازه فهمیدم چقدر چیزایی که قبلا خیلی برام مهم بود بی اهمیت بودند. ازشون دل بریدم. دیگه حتی مراقبم با صدای بلند پیش نامحرم نخندم برای هربرنامه ای جلوی تلویزیون نشینم و...

قبلا فکر می کردم دست خودم نیست بی حجاب بودن، آهنگ گوش کردن و ... اما نفس رو هرجور تربیت کنی همون جور میشه الان می تونم بگم دست خودم نیست نمی تونم آهنگ حرام گوش بدم، نمی تونم برم تو مجالسی که گناه آلوده من تحمل دیدن اون لحظه ها رو ندارم و نمی خوام و نمی تونم تو جمع پرگناه حضور داشته باشم.


هیچ وقت هیچ ثانیه ای بابت این کارم پشیمون نیستم آخه دیگه خوشی هایی که دور از خداست برام ارزش نداره که افسوسشونو بخورم. الان تعجب می کنم چرا قبلا رضایت خدا رو فراموش کرده بودم به خاطر نگاه هرزه ی عده ای از خلق خدا که آدم رو برای نیازهای جسمی شون می خوان و مثل کالا با آدم رفتار می کنند.
من واسه لحظه لحظه 9 سال زندگی ام توبه کردم، لحظه هایی که باعث شده بودم یه پسر یا یه مرد بابت جاذبه های جسمی من چشمشون، روحشون به گناه آلوده بشه رو دوست ندارم، از اون لحظه ها متنفرم، بیزارم...
برای خدا که بنده شدم آرامش آمد تو زندگی ام، به ولای علی قسم دیگه چیزی به اسم ناامیدی نمی شناسم. من این اشکهایی که به یاد خدا به چشمانم می یاد رو دوست دارم آخه خدا شده همه ی زندگیم، همه ی دارو ندارم و من بابت زیبایی هایی که قبلا نمی شناختم و خدا به من نشان داد؛ بابت نماز اول وقت ، انس با قرآن، لحظه های زیبای دعای کمیل و شادی دائمی و آرامش همیشگی ام و تمام آنچه بر زبان نمی آید و در قلم نمی گنجد از خدای خوبم ممنونم...



سلام...خاطره هاتون واقعا اشک من و در آورد...خاطره ی چادری شدن من هم یه جورایی شبیه خاطره ی فرزانه بود...برای همتون آرزوهای خوب دارم...دعام کنین





السلام علیک یا اباصالح المهدی


ای یوسف کنعانی، زیبا رخ پنهانی

معشوق همه دلها، آرامش طوفانی

ای ساقی سرمستان، رعنا گل هر بستان

دریاب اسیران را در کنج غریبستان*


با سلام و احترام
این روزها در وسوسه بادهای شیطانی که از هر سو می وزد احساس می کنم در قلعه ای امن هستم و دلم روشن است که این بادهای بی جان حتی اگر طوفان هم شود بازهم قلعه ام مرا از شر آن حفظ می کند. اولین و محکم ترین قلعه در قلبم، ایمان و یاد خداست که تمام لحظات عمرم را مدیون آن هستم و قلعه دیگر چادر نام دارد که خیلی دوستش دارم ...
من از بچگی عاشق چادر بودم اونم چادر ی که دخترهای جوان فامیل سرشون می کردند. احساس می کردم خیلی بزرگ و باوقار هستند . راستش دلم ضعف می رفت برای چادر سرکردن.
خب بچه بودم نمی تونستم چادر رو جمع و جور کنم برای همین اجازه نداشتم.بزرگتر که شدم این علاقه به چادر بیشتر و بیشتر شد . خاله ام که چند سال از من بزرگتر بود چادری بود. هروقت با هم بودیم چادرش را سرم می کردم ، برایم خیلی بلند بود اما لذت داشت حتی برای همان چند دقیقه...، وقتی خیلی باسلیقه چادرش را تا می کرد دلم من آب می شد و با حسرت در دلم می گفتم: خدایا می شه یه روز منم بزرگ بشم چادر بپوشم این طوری تا بزنم....
درست یادم هست کلاس سوم راهنمایی بودم، تلویزیون یه سریال پخش می کرد به نام «به رنگ صدف» که قهرمان اصلیش دختری بود به نام ریحانه و با مادرش زندگی می کرد. پدرش فوت کرده بود. اون تقریباً هم سن و سال خودم بود. دختری باوقار و خیلی محکم و قوی، چادر سرش می کرد، شخصیت ویژه ای داشت؛ برای بدست آوردن خواسته هاش تلاش می کرد و خیلی با اراده بود . من هربار او را می دیدم احساس می کردم چقدر چادر با چنین شخصیتی متناسبه و اصلا چادرش این قدرت و اراده را در او مضاعف کرده.
باز من دلم هوایی چادر شده بود.
چند قسمت از پخش سریال که گذشت دیگه طاقت نیاوردم به مادرم اصرار کردم که باید برای من چادر بخری...
مادرم می گفت هنوز زوده برای تو که چادر سر کنی . نمیتونی جمع و جورش کنی، می خوری زمین . خب راستش من بچه که بودم، زیاد زمین می خوردم. اما من باز هم التماس کردم انقدر که مادرم راضی شد و برای من پارچه چادری خرید .
هیچ وقت یادم نمیره روزی که برای اولین بار چادر سر کردم چه احساس غروری بهم دست داد احساس کردم دنیا زیر پای من است .... حس قشنگی بود ... با خودم فکر کردم همیشه و همه جا چادرم را سر کنم .
بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم خدا چقدر دوستم داشته که این نعمت را به من هدیه کرده، چادر که قلعه ای محکم است در برابر نگاه های شیطانی ...
چادرم را دوست دارم و با افتخار همه جا سرم می کنم حتی تو محیط کار و در حین کارکردن . من معتقدم چادر نه تنها محدودیت نیست و مصونیت است بلکه نوعی ارزش و وقار است برای زن و حضور زن با چادر و حجاب دراجتماع باعث موفقیت اوست.

من الله توفیق


سلام.من از خانواده ای تقریبا مذهبی هستم.کلا بدون چادر بودن تو فامیل و محل زندگی ما بی معنیه.منم از اول نه به اجبار بلکه با عشق و علاقه خودم چادری بودم.یعنی از اول راهنمایی تا حالا.
فقط یه نقطه سیاه تو این دوران هست و اونم وقتیه که رفتم دانشگاه.ترم اول چادر رو تو دانشگاه گذاشتم کنار .ولی وقتی خودم بیرون میرفتم سر میکردم.فقط تو دانشگاه مانتویی بودم.میدونم مسخره اس که یک جا آدم چادر سر کنه و جایی دیگه نه.ولی دلیلش این بود که می ترسیدم کسی باهام دوست نشه و تو شهر غریب تنها بمونم.واقعا تو دانشگاه و کلاس معذب بودم که مانتوییم.آخه 6.7سال با چادر باشی و یهو.......خدا منو ببخشه.از ترم 2 تمام افکارو گذاشتم کنار و به خودم گفتم:من همینم که هستم.هر کی دلش می خواد باهام رابطه داشته باشه و هر کی نمی خواد نداشته باشه.:ok:و از اون پس همه جا مثل قبل چادری بودم:Kaf:
واقعا [="Magenta"][="4"][="3"][="Comic Sans MS"][="Tahoma"][="Fixedsys"]با چادر احساس آرامش دارم و از نگاه های آلوده دورم.[/][/][/][/][/][/]خدارو شکرت که نذاشتی راهم کج شه:Mohabbat:

یا الله
سلام سرکار خادم فاطمه
:Gol:

نقل قول:
از ترم 2 تمام افکارو گذاشتم کنار و به خودم گفتم:من همینم که هستم.هر کی دلش می خواد باهام رابطه داشته باشه و هر کی نمی خواد نداشته باشه.:ok:و از اون پس همه جا مثل قبل چادری بودم:Kaf:
:ok:
خدارو شکر که زود متوجه شُدید و.....:Gol::Gol::Gol:
ان شاءالله که در همه ی مراحل زندگیت موفق و سربلند باشی.

التماس دعا


سال 86 بود که وارد دانشگاه شدم با اعتقادات خاص خودم. با دخترای چادری رابطه خوبی نداشتم. اصلا به حجاب اعتقاد نداشتم. از چادر که متنفر بودم. خانواده ام خیلی معمولی بودند و اقوام هم مثل خودم به حجاب اعتقادی نداشتند و بعضا پیش می اومد تو مجالس به افراد محجبه می خندیدیم.
اون موقع توی دانشگاه ما چادر اجباری بود البته کاملا مشخص بود چه کسی اهل چادر هست و کی نیست. کی محجبه هست کی نیست.
توی خوابگاه اتاق کناریمون یه فرزند شهید بود. خیلی دختر ماهی بود، همه دوسش داشتن. اخلاق خیلی خوبی داشت. به همه کمک می کرد، همه رو راهنمایی می کرد، خیلی انسان معنوی ای بود. با این حال سعی می کردم تو خیابون باهاش راه نرم، تو دانشگاه پیشش نباشم. واسم اُفت داشت با یه محجبه راه رفتن.
کم کم تو محیط خوابگاه با هم بیشتر آشنا شدیم و من رفته رفته راغب شدم با شهدا آشنا شم. اسفند 88 با همین دوستم که فرزند شهید بود رفتم جنوب. می خواستم ببینم باباش و امثال باباش کجا بودن و چکار می کردن. یعنی فقط برای ارضای حس کنجکاوی خودم بود که رفتم.
تو همین سفر بود که پایین عکس یه شهیدی که یادم نیست کی بود نوشته بود: "خواهرم، سرخی خونم را به خاطر سیاهی چادر تو دادم."
راوی کاروان هم قسمتی از وصیت نامه یه شهیدی رو خوند که گفته بود: "از زنان و دخترانی که حجابشون رو رعایت نکنند نخواهم گذشت چون امثال من برای حفاظت از دین به اینجا آمدیم." البته عین جمله یادم نیست.
وقتی این چیزا رو دیدم و شنیدم راستش خیلی ترسیدم. اون موقع حس کردم یه حق الناسی گردنم هست که باید اداش کنم.
تصمیم گرفتم دیگه لباس های کوتاه و تنگ نپوشم و عید 89 با حجاب کامل تو فامیل دیده شدم. ساق دست خریدم. هد خریدم. و عید 89 رو با حجاب شروع کردم البته بدون اینکه بدونم حجابم کامل نبود. از خدا خواستم تو اینکار ثابت قدمم کنه. دخترا و پسرهای فامیل همه مسخرم می کردن، و من شب ها با گریه می خوابیدم، خیلی بهم بد می گذشت. کسی تحویلم نمی گرفت.
اون سال عید تنها مشکلی که داشتم جورابم بود که نازک بود و من نمی دونستم پوشاندن پا از نامحرم واجبه.
همین دوستم که در موردش گفتم، بعد از عید توی خوابگاه که دیدمش گفت: یه خواب عجیبی در موردت دیدم. دیدم جلوی یه میزی ایستادی که پر از میوه های سبز و خوشرنگه، لبخند به لب داری اما یه لحظه نگاهت به پاهات می افته که هیچی پاهاتو نپوشونده و از این قضیه ناراحتی.

حال عجیبی بهم دست داد، و اون روز فهمیدم خدا داره کمکم می کنه.
همونطور که گفتم حجابمو رعایت کردم اما هنوز چادری نشده بودم که یه عصر بهاری با اقوام به پارک رفته بودیم لباس خیلی تنگی پوشیده بودم و خودم از این قضیه خیلی ناراحت بودم و احساس شرم می کردم یه چادر از خونه با خودم برده بودم اما از ترس اینکه کسی مسخرم نکنه چادرم رو از کیفم درنیاوردم.
فرداش به شهر محل تحصیلم رفتم و همان دوستم ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد او شب قبل یعنی همون شبی که اونجور نامناسب به پارک رفته بودم خواب دیده بود که "مرد سیاه پوشی قصد داشت آبروی من رو ببره و دوستم من رو زیر چادر خودش پنهان کرده بود تا نتونه منو پیدا کنه."
وقتی شنیدم، از خودم بدم اومد که خدا این همه نشونه واسم فرستاده بود و من هنوز... .
از همون روز چادری شدم. و به تحقیق احکام حجاب، فلسفه و نظر افراد مختلف حتی غربی ها در مورد حجاب و حیا پرداختم. کتاب های زیادی خریدم. قرآن خوندم و باز هم به خدا توکل کردم.
چادری شدنم توی دانشگاه خیلی مشخص نبود چون چادر تو دانشگاهمون اجباری بود فقط از وقتی با مانتو با آستین های بلند و یا ساق دست و یا جلو کشیدن مقتعه به دانشگاه رفتم طبیعتا از طرف دو سه نفری از بچه های دانشگاه و هم کلاسی ها مورد تمسخر قرار گرفتم ولی اصولا تو محیط دانشگاه اذیت نشدم. با اینکه مانتویی بودم پوششم در بیرون از خونه جوری نبود که بخواد جلب توجه کنه، کمی از موهام بیرون بود اما آرایش خاصی نداشت. اما خوب تو محیط خونه و اقوام و فامیل همیشه راحت بودم.
از طرف خانواده هم مشکلی نبود، چون گفتم خانوادم معمولی هستن. فقط برادرم گاهی به خاطر طرز روسری سر کردن سر به سرم می ذاشت اما مسخره نمی کرد حتی با اینکه از لحاظ اعتقادی کاملا با هم متفاوت بودیم و هستیم اما همیشه به اعتقاداتم احترام گذاشت. پدرم هم دوست داشت همیشه که اگه حجاب ندارم لباس های گشاد بپوشم و وقتی دید دارم این کارو می کنم حرفی نمی زد اما لبخندشو حس می کردم.
اما فامیلهامون وقتی با چادر منو دیدن خوب یه سری ها موقع احوال پرسی مسخره می کردن، مثلا داییم گفت: حاج خانوم تقبل الله. و این جور حرفا
دخترهای فامیل هم مسخره می کردن همیشه و هنوز هم کمی مسخره می کنند.
تنها کسی که وقتی من رو با حجاب کامل دید تحسینم کرد یکی از دخترهای فامیل بود که خودش هم تنها دختر محجبه ی فامیل بود.( کسی که همیشه نه تنها من، حتی پدرش و همه فامیل مسخرش می کردیم. اما اون هیچ وقت کم نیاورد. یادمه سعی میکردم جایی که اون باشه حضور نداشته باشم.) اون روز بهم اس ام اس داد و خیلی هم ابراز علاقه کرد و از خاطرات مشترک کودکیمون صحبت کرد و این خیلی برام دلنشین بود.
توی خاطره ی محجبه و چادری شدن من دو تا خواب وجود داشت با اینکه برای خودم هم عجیب بود که یک نفر اینقدر دقیق خواب ببینه -شاید به خاطر ایمان ممتازش بود- اما من چادر رو به خاطر اون خوابها انتخاب نکردم.
چادر رو انتخاب کردم چون حس کردم خدا اینجوری بهم نگاه می کنه، حس کردم یه دینی به گردنم هست، یه وظیفه ای دارم که باید انجامش بدم.
یادمه تو قسمت مباحث امر به معروف و نهی از منکر شهید مطهری خوندم که هر انسانی با قرار گرفتن در جامعه به طور ناخودآگاه یک امر به معروف و نهی از منکر به صورت پنهانی انجام میده، از طرز برخورد، اخلاق و پوشش، جامعه رو به چیزهایی دعوت و از چیزهایی باز می داره. پس به نظرم چه خوبه جز اون دسته افرادی باشیم که اگه کسی خواست از ما الگو بگیره الگوی خوبی باشیم نه غضب خدا و امام عصرمون رو در پیش داشته باشیم.
وقتی هم با حجاب تو جامعه میرم و مخصوصا موقع خرید بی اعتنایی فروشنده رو می بینم خیلی ذوق می کنم احساس می کنم آدم بزرگی تو جامعه شدم که بعضی ها نمی تونن وجودم رو تحمل کنن. افرادی هستند که با وجود امثالی مثل من به اهداف نفسانی خودشون نمی رسن. چی از این بالاتر که مهدی فاطمه(عج) رو با سیاهی چادرم شاد کنم؟! وقتی به این راحتی خداوند ازم راضی می شه چرا اسباب ناراحتیش که فقط به خاطر خودمه فراهم کنم؟!
اونایی هم که می گن چادر سخته، حجاب سخته باید بگم شاید تو نگاه اول سخت به نظر برسه اما فرهاد برای رسیدن به شیرین کوه رو از سر راهش برداشت. عشق معجزه می کند.
از اون روز اول وقتی کسی به خاطر حجاب و چادرم مسخرم می کنه ، لبخند می زنم و اشک شادی تو چشمام جمع می شه و سریع سر بلند می کنم و تو دلم می گم: "خدایا می بینی دوسِت دارم دارن به خاطر این حجاب که برای رضای تو هست مسخره ام می کنن. چه شیرینه به خاطر تو شنیدن این چیزها."
حالا 3 سال می گذره و اکثرا کم و بیش به حجاب من عادت کردن. و حالا موسیقی رو کنار گذاشتم و به این دلیل مورد تمسخر قرار می گیرم. اما هیچی از این بالاتر نیست که هر وقت سرم رو به آسمون می شه، لبخند یه نفرو احساس می کنم و می دونم که هوامو داره.

خیلی تا ثیر گذار بود خاطرتون...
من از اونایی نیستم که با حجابا رو مسخره کنم اتفاقا خیلی دوسشون دارم. خیلی دلم میخواد منم مثه اونا باشم. تو کش کمشم چند روزه... یه روز مقنعمو با حجابی میذارم. یه روز یه کم موهام معلومه. فک کنم دوستام و اطرافیانم به این که چن وخ با حجاب میشم ، چن وخ معمولی یا حتی بی حجاب عادت کردن!! برا همین فکر نمیکنم اگه بخوام با حجاب شم زیاد تعجب کنن! از این نظر هیچ مشکلی ندارم... فقط یه کم با خودم درگیرم. دعا کنین بتونم همین روزا تصمیم قطعیمو بگیرم...

[="4"][="indigo"]

وقتی توی خیابون راه میری وقتی چادرت رو قشنگ و مرتب پوشیدی
یه کم به اطراف خودت نگاه کن
دخترهای زیادی رو میبینی که چادری نیستن اما عده خیلی خیلی کمی حجابشون کامله و عده کثیری خیلی ظاهر زننده ای دارن
بهتر دقت کنی یه چیزی رو میفهمی
می بینی خیلی از پسرا هم ظاهرشون خوب نیست و دارن به همون دخترا نگاه میکنن و به تو توجهی ندارن
خوب
دلیل چادر پوشیدنت چیه؟
خوب نتیجش ببین
نترس خدا داره نگاه میکنه
همه چی هم دست خودشه
فقط باورش کن
[/][/]

یکی دوتا از این خاطره ها رو نخوندم هنوز ولی هرکدومو که میخوندم کلی گریه میکردم... همه اینایی که چادری شدن یه جورایی با شهدا و ائمه انس داشتن.. ولی من نه Sad فقط به امام زمان یه احساس خیییییییلی نزدیکو عجیبی دارم... احساس میکنم لیاقتشو ندارم که چادر سرم کنم. ترجیحا از این به بعد با حجاب معمولی(شالمو مقنعمو کامل جلو میکشم) میرم بیرون... دوس دارم با حجاب و چادری شم. اصلا ماه رمضونا (شبای احیا) یا محرم یا وقتایی که میریم زیارت حضرت معصومه و امام رضا و جمکران که چادر سرم میکنم خیلی حس خوبی دارم. واقعا عالیه! ولی نمیتونم همیشه بذارم سرم.! اصلا غیر ممکنه!


بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین ... هو ناصر و معین

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

دختری ۱۷ ساله هستم

محصل رشته ی ریاضی فیزیک

اگر خدا بخواهد و در دانشگاه قبول شوم مهر ۹۲ عازم دانشگاهم

عاشق اسمم هستم

محدثه...آن هم محدثه سادات

چی شد چادری شدم؟؟

خب مادر بزرگم یا اطرافیان را میدیدم که چادری بودند

مادرم هم اوایل که من به دنیا آمده بودم...فکر میکنم تا ۲-۳ سالگیم چادری بود

اما با چادر وقتی بیشتر آشنا شدم که به مدرسه ی راهنمایی رفتم

در مدرسه ما چادر اجباری بود، هنوز هم هست

شاید ۸۰% یا شاید هم ۱۰۰% دوستانم چادری نبودند...اکثرا بی حجاب بودند...یعنی اعتقادی به حجاب نداشتند

ولی من...نمیگویم آن زمان حجاب را می فهمیدم، شاید هنوز هم درست و حسابی درکش نکرده باشم، ولی همیشه حرف پدرم در گوشم بود که از همان اول به من گفت:«یا روسری را درست سرت کن، یا اصلا سرت نکن!»

اصلا بگذار از حجاب گذاشتنم شروع کنم

خانواده ی پدرم، به جز مادر بزرگم بی حجاب هستند، اوایل تکلیفم که بود، یک روز که می خواستیم با هم گردش برویم، مادرم هم نبود، به من گفتند ما رویمان نمیشود تو را با این سرو وضع بیرون ببریم.

خلاصه دل خوشی از حجابم نداشتند. مرا بردند و برایم مانتوی سفیدی خریدند با آستین های کوتاه، که آن را بپوشم! من هم که بچه بودم! پوشیدم

پدر بزرگم همیشه میگفت:«این چیه سرت میکنی؟»

تا آخر سر یک بار به او گفتم عقاید هرکسی به خودش مربوط است و خلاص! البته با احترام!

این ها را گفتم که از فضای اطرافم بدانید

به جایش خانواده ی مادرم! همیشه مرا برای حجاب داشتن تشویق میکردن و قربان صدقه ام می رفتند.

بزرگتر که شدم دلم خواست از حجاب بیشتر بدانم. به سخنرانی ها گوش کردم و بیشتر فهمیدم. اما معتقدم که هنوز هم کم میدانم. حکیم ملا صدرا فرموده است :«اگر میخواهید از عبادت خسته نشوید و از آن لذت ببرید ، با عقل خود خدا را بندگی کنید.» و من انگار قسمت عشقیم بیشتر فعال است و در صدد هستم که بیشتر راجع به حجاب بدانم و قصدم این است که انشالله کتاب حجاب آیت الله مطهری را مطالعه کنم. هم چنین کتاب زن در آیینه ی جمال و جلال آیت الله جوادی آملی

و اما چادر!
مادرم همیشه در گوشم میخواند و هم چنین می خوانَد که چادر حرمت دارد!برای همین هیچ وقت خوشش نمی آمد که من چادرم را از مدرسه تا خانه مچاله کنم زیر بغلم یا توی کیفم.همیشه میگوید باید تا کنی چادرت را.

علاقه مند شدم به چادر!

هر وقت پیاده از مدرسه به خانه یا به عکس میرفتم دلم نمی خواست چادرم را در بیاورم. دوستش داشتم! یک حس امنیت...

عقیده ام این است که قلبت هیچ گاه به تو دروغ نمیگوید! سند هم دارم!

""پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله:

«تُفْتيكَ نَـفْسُكَ، ضَعْ يَدَكَ عَلى صَدْرِكَ، فَإنَّهُ يَسْكُنُ لِلْحَلالِ وَ يَضْطَرِبُ مِنَ الْحَرامِ دَعْ ما يُريبُكَ اِلَى ما لا يُريبُكَ، وَ اِنْ اَفْتاكَ الْمُفْتُونُ، اِنَّ الْمُؤمِنَ يَذَرُ الصَّغيرَ مَخافَةَ اَنْ يَقَعَ فِى الْكَبيرِ»

قلبت (وجدانت)، حقيقت را براى تو مى‏گويد. دستت را بر روى سينه‏ ات بگذار، زيرا قلبت از حلال، آرامش و از حرام تشويش پيدا مى ‏كند. آنچه تو را به ترديد مى ‏اندازد ـ هر چند كه صاحبان فتوا، فتوا دهند ـ رها كن و به سراغ چيزى برو كه تو را به ترديد نمى ‏اندازد. مؤمن از ترس گناه بزرگ، گناه كوچك را هم رها مى ‏كند.

كنزالعمّال، ح 7306"


برای همین اولش نذر کردم که اگر در دانشگاه قبول شوم چادر سرم کنم.

یک بار وقتی در کوچه داشتم با چادر راه میرفتم، حس عجیبی داشتم! انگار کن خداوند دارد به من لبخند میزند... حسابی دوستم دارد! هیچ وقت دلم نمی خواسته برای خدا یک بنده ی معمولی باشم! همیشه دوست داشتم که سوگلی در گاهش بشوم انشالله...و احساس کردم این چادر مرا به این هدف نزدیک می کند.

به مادرم گفتم که دلم چادر میخواهد...

گفت چادر حرمت دارد! دلم نمی خواهد که چادرت را هی در بیاوری و سرت کنی!!!

پس قرار شد وقتی وارد دانشگاه شدم و عقل رس تر و تحقیقاتم را تکمیل کردم چادری شوم، اما ... از وقتی در خیابان چادر سرم می کردم دیگر مانتو و روسری به دلم نمی چسبید!
مانتوی گشاد مشکی می پوشیدم و روسری های تیره! انگار کن دلم نمی خواست که آن نگاههای که چادرم دفعشان می کند با مانتو جذبم شوند!
همیشه همه ایراد به من میگرفتند که چرا این طور لباس میپوشی؟

چرا عین پیرزنها؟

خلاصه یک روز جایی بودیم در محفلی و بحث خرید پیش آمد.

مادرم گفت می واهد برایم شلوار جین بخرد. گفتم نه! من شلوار مشکی میخواهم!

خاله ام گفت:وا! تو چرا انقدر دگم شدی؟

از آن طرف خاله ی بزرگترم رو به مادرم گفت:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟دوست داره چادر سرش کنه، بذار بکنه!

خلاصه بحث بالا گرفت و کلی حرف شنیدم

موافق و مخالف!

خلاصه حسابی سر در گم شدم! محاسباتم به هم ریخته بود...
ایام،ایام فاطمیه بود و من با خودم عهد کردم که اگر تا روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها به نتیجه رسیدم به نام نامی ایشان در همان روز چادری شوم و اگر نه که بماند برای بعد...

خلاصه حرف زیاد شنیدم و راستش را بخواهید بد جوری از عکس العمل عمه هایم نگران بودم.

خلاصه روزی که دلم حسابی گرفته بودم...یادم نیست دقیقا کی...فکر میکنم یکی دو روز قبل از شهادت حضرت بود که قرآن را برداشتم و گفتم: «خدایا!تو دانی و توانی! من که ندانم و نتوانم! سپردم دست خودت... اگر اونی که می خوای چادره بهم بگو...»

در ذهنم بود که آیه ی ۵۹ سوره ی احزاب باشد و کلمه جلابیب...

با دلی شکسته و دستانی لرزان و قلبی پر از شک و محاسباتی به هم ریخته قرآن کریم را گشودم و...

«یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المومنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین و کان الله غفورا رحیما»

حال آن لحظه هایم وصف ناشدنی است...انگار با زبان گفتنش از حسش می کاهد.

تصمیمم را مصمم گرفتم!گفتم خدایا!من دیگر صبر نمی کنم...توکل بر تو...و به یمن حضرت زهرا سلام الله علیها و قرآن کریم شروع کردم.

امروز که این خاطره را مینویسم(23 اردیبهشت 1391) ۱۷ روز است که چادری شده ام!

و...

وجودم پر از عشق است گوش شیطان و چشمش کر وکور!!!!

از شما هم که این خاطره را میخوانید صمیمانه می خواهم که برای منو امثال من حسابی دعا کنید تا در راهمان بسیاااااار ثابت قدم بمانیم.



اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعای شهادت

یا زهرا

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سلام.
خدا قوت.
ازتون خيلي ممنونم, به خاطر ايجاد اين تاپيك جذاب خيلي استفاده كردم..
ميخوام ماجراي چادري شدنم را بگم.
من از كوچيكي خيلي كنجكاو بودم.خيلي سؤال مي پرسيدم.
اين قدر كه خونواده ام نميتونستند جوابمو بدند.
از همون كوچيكي علاقه ي خاصي به آقا امام حسين عليه السلام داشتم.وقتي بزرگتر شدم درباره نماز از خونواده مي پرسيدم.اما آنها مي گفتند اگه بخوني ميري بهشت و اگه نخوني ميري جهنم و.....
من ميگفتم اگه خدا مهربونه چرا آدما رو ميبره جهنم؟!!!
من از نماز دور شدم.مانتويي بودم و آهنگهاي بد گوش ميدادم.خيلي عصبي شده بودم.چند بار فكر خودكشي به سرم زده بود. اما نميدونم چه نيرويي بود كه مرا از اين كار منع ميكرد.
از نابينايي شاكي نبودم.بلكه از موجوديت خودم شكايت داشتم. از اين كه روزي همه چي تموم ميشه و .....
خيلي احساس تنهايي ميكردم.مادرم از اينكه من نماز نميخونم و حجاب خوبي ندارم خيلي ناراحت بود.اما حرفهاي هيچ كس در من اثر نميكرد.
از صداي اذان وحشت داشتم.حتي از بوي گلاب ميترسيدم.تشنه آرامش بودم. اما نميدونستم اين آرامش رو از كجا ميتونم پيدا كنم.من در مدرسه نابينايان نرجس تهران درس خوندم.
در مورد مسائل ديني با بچه ها بحث ميكردم.اما حرفهاي آنها هم قانعم نميكرد.
بارها خوابهاي وحشتناكي ديدم. مثلا يك روز صبح بچه ها براي نماز صبح بيدار شده بودند.من هم بيدار شدم. اما خودم را به خواب زدم كه نماز نخونم.خوابم برد.خواب ديدم با بچه ها ميخوام برم نمازخونه ي مدرسه.در راه موانع زيادي بود.طوري كه اصلا نميتونستم قدم از قدم بردارم.به زور خودم را روي زمين مي كشيدم تا اينكه به نمازخونه رسيدم.دم در خانمي ايستاده بود. دوستانم رفتند داخل. اما مرا راه ندادند.خانم گفتند كساني كه نماز نميخونند نميتونند بياند اينجا.و با وحشت از خواب پريدم.
هميشه در خواب فشار داشتم.انگار از همه طرف احاطه شده بودم و به شدت ميچرخيدم.هم به دور خودم و هم به دور اتاق. و با شدت بالا ميرفتم و پايين مي افتادم...
خيلي حالتهاي وحشتناكي بود.
اما در عين اين حال در مجالس آقا امام حسين (ع) شركت مي كردم.احساس خاصي به زيارت عاشورا داشتم....
تا اينكه شبي در عالم رؤيا حرم آقا را ديدم. خواب ديدم در حال زيارت در ضريح باز شد.....
و چند شب خواب حرم آقا را ديدم و متحول شدم.
از آن به بعد چادري شدم و نمازخون شدم. اين اتفاق در هجده سالگيم افتاد.....
همه از خشم خدا برايم مي گفتند و آقا مرا با رحمت خدا آشنا كرد.
آرامش را در جايي پيدا كردم كه پيش از اين فكرش را نميكردم.
اگر لازم باشد در آينده توضيحات بيشتري خواهم داد.
با تشكر.
يا حسين (ع)

[="blue"][="3"]احسنت! احسنت! احسنت! مومنان از ملامت ملامت كننده سست نمي شوند!
خيلي خيلي قشنگ بود. سرگذشت جالب است و هم طرز بيان تاثير گذاري داري!
كاملا درك مي كنم كار اسوني نيست! مثل خودم با اين تفاوت كه من از تاپ به پوشيه رسيدم و يك تفاوت ديگه!!!
فضيلت پايان ندارد.

ان شاء الله موفق باشيد ! اللهم ثبتنا علي الحجاب و العفاف و جعلنا شيعه الزهراء سلام الله عليها![/][/]

به نام خداي حسين (ع)
سلام.من فكر مي كنم سياهي چادرم سياهي قلبم را از بين مي برد. البته اگه قدرشو بدونم و حرمتشو نگه دارم.
چادر من ميتونه منو به عرش ببره. البته اگه يك جفت بال قشنگ به نام ايمان و توكل داشته باشم.
به اميد اون روزي كه خدا كمكمون كنه و اين يك جفت بال سفيد و قشنگو بهمون هديه بده.
يا حسين (ع)


[="2"][="3"][="Navy"]
بسم الله الرحمن الرحيم

اول حوصله نداشتم اما گفتم بنويسم شايد به درد بخوره!
منطقه ي ما محجبه خيلي كم بود شنيده بودم نبايد موها ديده شود اما هميشه از مادرم مي پرسيدم يكم از مو ديده بشه اشكال نداره ؟! مادرم مي گفتند نه برو ديگه سوال نكن! منم مي گفتم اخ جون ! هر روز كه مي گذشت تحت تاثير دوستام بدترو بدتر مي شد با يكم يكم گفتن ها رسيدم بجايي كه روسريمو در اوردم و گاهي سر لخت گاهي بدون مانتو و گاهي .... در خانواده ي پدريم والدينم تاكيد داشتند حجابت را رعايت كن ! من هم براي ريا گاهي مانتو مي پوشيدم ! همون جا براي ريا نماز هم مي خواندم .خيلي جالبه كه بگم اول ركوع مي رفتم بعد قنوت!:shad: در فاميل فقط يك خانم مذهبي داشتيم يكي از اشنايان مي گفت : جا نماز ابكشه! من كه نمي فهميدم يعني چيه! ولي خانم مهربوني بود!چند هفته قبل همسايمون از مكه يك شال سفيد نازك سوغاتي به من داده بود همون شالو پوشيدم رفتم خونه ي مادر بزرگم! در مهماني شده بودم كانون توجهات! از اين طرف موهامو مي كردم تو از ان طرف در ميومد! طنزي بود! از همون خانم پرسيدم :موهام ديده ميشه؟! خيلي اضطراب داشتم ! گفتم الان مسخرم مي كنه! لبخندي زدو گفت :چه فايده داره! روسريت خيلي نازكه!
همون لحظه رنگم پريد اصلا نفهميدم زمان چجوري ميگذره! زمانو حس نمي كردم در حالت نيمه خيز اين جمله از ذهنم گذشت: يعني دين اينقدر دقيقه! يادم از قيامت و جهنم اومد! اصلا ديگه نفهميدم چي شد چند روز بعد يك چادر ملي خريدم ! نمي دونم چرا ! شايد چون فكر مي كردم محجبه شدن يعني چادري شدن! اما كم كم از چادر زده شدم گذاشتمش كنار .... دليلش هم زيبايي و جذابيت بيشتر بود! نه براي ديگران براي خودم دوست داشتم شيك باشم ! مهارت زيادي در درست كردن انواع شال و روسري داشتم! تصميم گرفتم با حجاب باشم اما بدون چادر! هر روز با يك نوع مي رفتم كلاس! تا اينكه محل زندگيم عوض شد! اولش ناراحت بودم ! تورم و برخي مشكلات باعث شد از يك محله ي بالا نشين در منطقه متوسط شهر ساكن بشيم! اولش ناراحت بودم اما حكمتي داشت! اينجا اكثرا چادري بودند روزه مي گرفتند و نماز مي خوندن! من هم چادري شدم براي ريا ! البته نمي دونستم ريا حرامه!اصلا هيچي از دين نمي دونستم نمي فهميدم چي به چيه! نه مسجدي نه روحاني نه... اونجا فهميدم دختر 12-13 ساله هم ميتونه روزه بگيره ! براي اموختن نماز خيلي زجر كشيدم كسي نبود بهم ياد بده! پدر سر كار و مادر به دليل مشكلات فراوان حوصله چنداني نداشت! تا اينكه يك روز يك كتاب پيدا كردم ! ذوق كردم نماز كاووس هميشگيم بود ! بالاخره ياد گرفتم ! همون سال با چند چادري دوست شدم خادم الصلاه هاي مدرسه! سوالات من وسيع تر شد به اصل توحيد شك كردم! همسايه هاي بهايي ما مدام از دينشون مي گفتن ! يك دوست سني هم داشتم
دنيايي با بهايي و سني حق چيه ؟و درست چيه؟ كي راست ميگه كي دروغ ميگه؟براي يك دختر 14 ساله كه هنوز نمي دونه دين خودش چيه ! چند فرقه و مذهب اوردن! هيچ كس نبود ازش سوال بپرسم كتاب درسي هم معلوم نبود براي كي نوشته شده؟! براي نيازهاي يك نوجوون اصلا كافي نبود! همزمان خيلي كتاب مي خواندم .تصميم گرفتم شبكه هاي تلويزيوني ايران رو تماشا كنم! بسياري از سخنراني ها و برنامه هاي مذهبي رو نگاه مي كردم!فلسفه ي حجاب پوشش زيبايي ها است. پس حجابي كه با رنگهاي جاذب و مدل هاي مختلف باشه با فلسفه ي حجاب هم خوني نداره! اين نكته اي بود براي برداشتن گامي ديگر براي چادر![/][/][/]

[="3"][="navy"]همون سال خانومي به من گفت : بيا براي اعتكاف ثبت نام كن! من كه نمي دونستم اعتكاف چيه ثبت نام كردم. بحث هاي جالبي درباره ي احكام و عقايد گفته مي شد! روز اخر خانم نيلچي زاده مهمان ما بودند . همان روز حكمت پارچه اي كه امام خميني ( رحمه الله عليه) هنگام مصاحبه بر روي پاي خود و همچنين حكمت پارچه اي كه امام در هنگام نماز بر شانه ي خود انداخته بودند گفته شد! و اشاره به اينكه حجاب حضرت ادم و حوا در بهشت بر اثر اشتباهشان برداشته شد! قبلا هم چند داستان درباره ي كيفيت حجاب حضرت زهرا سلام الله عليها شنيده بودم كه ايشان براي حجاب بعد از مرگ خود نيز نگران بودند و اسماء به ايشان تابوتي به شكل جعبه پيشنهاد مي كند. روايات و داستان هاي از اين قبيل را كنار هم گذاشتم. نتيجه اي براي من جز اين نبود كه اين جورچين پيامي ندارد جز اينكه حجاب و عفاف نه تنها مسئله اي كوچك نيست بلكه بدون ان حركت به سوي خداوند ممكن نيست! اين مسئله به تنهايي كافي نبود! همزمان تحقيقاتم تمام ابعاد رو بررسي مي كرد! احكام اقتصادي و سياسي و اموزشي و تربيتي اسلام شيعي نشاني برجسته از كمال داشت! انقدر به فلسفه ي حجاب و تفكر سياسي معتقد شده بودم كه بهائيت براي من غير منطقي بود! شيطان شناسي راه حل خوبي براي انجام همه ي احكام بود! به خوبي فهميده بودم حذف چادر يعني يك گام عقب نشيني! راه حل شيطان براي تمام انسان ها حركتي گام به گام است!اگر چادر نمي پوشيدم يك قدم شيطان را به هدفش نزديك تر مي كردم! لا تتبعوا خطوات الشيطان اين ايه هميشه در ذهنم بود ! بزرگي و عظمت خداوند بالاتر ازين بود كه براي راحتي يا توجه ديگران اصلي را كنار بذارم! چادر برايم اصل شد چرا كه دشمن دريافته بود بايد ازين جا حمله كند تا به هدفش برسد! انسان ها اگر دنبال شهرت و ثروت و مقام و تحصيلات مي رود دنبال كمال اند!اما وقتي رسيدند مي فهمند كه كمال جايي ديگر است و اينها وسيله! اولياي دين دريافتند كه اگر خداوند ما را افريده و توانا بر هر چيز است پس همه چيز را بايد از او بخواهند ! من هم مثل همه ي انسان ها كمال مي خواستم چراغ عقل راه را نشان داد .در راه خداوند اگر به عشق رسيدي به كمال هم ميرسي! راه وصل چادري شدن و معتقد شدن به ان فاصله اي به اندازه ي عشق به خداوند داشت! طولي نكشيد كه بالاخره تصميم گرفتم از روبنده هم استفاده كنم! مخالفت ها ادامه داشت و بسيار شديدتر ! اما براي من تكراري بود. همون استدلال هايي كه در نفي چادر شنيده بودم درباره ي روبنده تكرار شد. اما نتيجه ي يك سال تحقيق و بررسي نظرات مختلف چيزي نبود كه من از ان عقب نشيني كنم ! چقدر تحقير شدم چقدر توهين شنيدم چه روزها كه هيچ كس حمايتم نكرد
محجبه شدن چادري شدن منتقبه شدن هيچ كدام اسان نبود! روزي بود كه پوشيدن حتي يك لباس استين دار باعث جلب توهين هاي بسيار و حتي برخورد مي شد! اما بعد از گذشت سالها نگاه حسرت اميز اين افراد كه پشيمانند از گذشته ي خود دريافتند راه انان غلط بود .... حسرت انان باعث خوشحالي من نيست اما با خودم ميگم: خدايا شكرت كه به من اموختي دينت را و كوچك جلوه دادي سختي هاي راه را ...[/]
[/]
[="seagreen"][="2"]در كربلا نبوديم كه زخم شمشيري بخوريم لا اقل براي اثبات حسيني بودنمان امروز چند زخم زبان بشنويم![/][/]

چی شد چادری شدم ؟!
[="seagreen"]لطف خدا بود [/]

کی باعث شد من چادری بشم ؟!
[="seagreen"]مادر سادات
[/]

[="Navy"][="3"]سلام
من در خانواده معمولی بزرگ شدم.معمولی به این معنا که اطرافیانم چادر بودن اما چادری معمولی...تا جایی که ذهنم یاری میکنه من از همون موقع که به سن بلوغ رسیدم بدون اجبار اطرافیانم چادر سر میکردم...اصلا از همون بچگی چادر پوشیدنو خیلی دوست داشتم.خواهرم که تقریبا 2 سال از من بزرگتره اوایل چادری بود ولی متاسفانه در دوران تحصیلش یک دوست بد پیدا کرد و چادرو گذاشت کنار:-(
من یادمه یه بار با گروهی ازدوستام رفته بودم کوه(6سال پیش)همه دوستام چون سختشون بود با چادر از کوه بالا برن چادرشونو دراوردن و هرچی به من اصرار کردن که چادرتو دربیار من قبول نکردم یعنی از خدا شرم میکردم که به خاطر یک تفریح،چادری که یه عمر محافظ من بود رو برای ساعتی خارج از منزل در بیارم!
یه مساله جالب دیگه:مادر بنده یه زن مانتویی،اما مانتویی باحجابه.یه بار که برای بنده خواستگار اومده بود اقا پسر خیلی ترس داشت که مبادا چون مادرم مانتوییه منم مانتویی شم.و به بنده گفت از مادرم تقاضاکنم هروقت میخوایم وارد جمع انها شیم ایشون چادر سر کنن و منم محترمانه بهش گفتم اعتقادات هرفرد برای خودش محترمه و من نمیتونم مادرمو مجبور کنم که چادر بپوشه................................................................ خلاصه کلام اینکه من عاشق چادر هستم:-)
[/][/]

از اول راهنمایی چادر سرم کردم
اولش نمیدونستم برا چیه و فقط بخاطر اینکه ازش خوشم میومد سرم میکردم
البته اون اوایل بابام میگفت زوده چادر سر کنی و نمیتونی جم و جورش کنی
اما مامانم میگفت تو بزرگ شدی و باید چادر سر کنی
متاسفانه مامان و باباهای خیلی از ماها فلسفه و حکمت خیلی چیزا رو بهمون نمیگن مثلا مثل نماز خوندن یا همون حجاب داشتن (نمیدونم چرا )؟
خلاصه روز اول مدرسه بود وقتی وارد مدرسه شدم همه با دیدنم شاخ در آوردن خیلیا بهم خندیدن و مسخرم کردن و خیلیا بهم گفتن که چادر چقد بهم میاد
مدرسمون 400 تا دانش آموز داشت و فقط 4 نفر دانش آموز چادری داشتیم
نه اینکه بقیه بی حجاب باشنا ، نه فقط چادری نبودن ، خیلیا بودن که حجابشون خوب بود فقط چادر سر نمیکردن
روز اول خیلی خوشحال بودم از بقال سر کوچه تا مدیرمون بهم گفته بودن که چادر خیلی بهم میاد
منم فقط صرف زیبایی ظاهری (متانت و سنگینی و وقار ) که چادر بهم میداد سرم میکردم و لا غیر ..
چن وقت گذشت و ما رفتیم خونه یکی از اقوام
چشمتون روز بد نبینه وقتی منو دیدن هر چی از دهنشون در اومد گفتن
شبیه پیر زنا شدی !!!و این چه وضعشه؟؟؟ و ینی چی؟ و کلی حرف دیگه
سرپرست خونه مرد مسنی بود حدود80 ساله شدیدا با مامانم برخورد کرد که چرا بچه رو کردیش تو گونی ؟ مگه این چن سالشه ؟
اینکه حجابش کامله حتی یتار موشم بیرون نیستو ...
از اون طرف دختراش بمن حمله کردن و مسخرم کردن ، نه اینکه ناراحت نشما ، ناراحت شدم ولی تو دلم بهشون میخندیدم (نمیدونم چرا )
اون روز مهمونی رو به کام همه زهر مار کردن و مام برگشتیم خونه
فردا صب همه چی فراموش شد و ....
اون اوایل هیچی در مورد حجابی که داشتم رعایت میکردم نمیدونستم و بخاطر عادت بود و اما.. الان ..
بعد چن وقتی که دوباره رفتیم خونه همون فامیلمون ( بخاطر دیدن خونواده عمه ام که از یه شهر دیگه اومده بودن و اونجا مستقر شده بودن )
دوباره قیل و قال چادر سر کردن من بلند شد که یهو پسر عمم اومد تو و ..
رفتم جلو بهش سلام دادم ( من پسر عممو خیلی دوست داشتم با اینکه اونموقع حدود 35 سالش بود اما با بچه ها مث بچه ها رفتار میکرد ) جلو همه با صدای بلند بهم گفت چادر چقد بهت میاد خواهر کوچولو
وقتی اینو گفت داشتم پرواز میکردم بخاطر این حرفش بقیم الکی تائید کردن ( چون پسر عمم آدم حسابی بود برا خودش )
یجورایی همه علامه میدونستن اونو و من مطمئن شدم کارم درسته چون تائید اونم گرفتم
تو سال اول راهنمایی اتفاق خاصی برام نیفتاد
همش تعریف بود و مسخره کردن
یکی مسخرم میکرد و میگفت شبیه پیر زنا شدی و 90 ساله دیده میشی و یکی میگفت چه با وقار ...
از اول یجوری بودم تمسخر بقیه زیاد برام مهم نبود
ولی وقتی زیاد از حد چرتو و پرت میگفتن آروم میرفتم جلو بهشون میگفتم میدونم من پیرم 90 سالمه ، زشتم ، پوستم چروکه ، اما شما خوشگلی ، وقتی اینجوری برخورد میکردم حالشون اساسی گرفته میشد و دیگه کاری بکارم نداشتن

[="4"][="deepskyblue"]چادر سر کردن و بزرگ شدنم [/][/]

از وقتی چادری شدم با اینکه 12 سیزده سالم بود اما بقیه باهام مثل بزرگترا رفتار میکردن
بهم مسئولیت هایی میدادن که به بقیه هم سن و سالای خودم نمیدادن
حرفایی باهام میزدن که با بقیه هم سن و سالام نمیزدن و ...
کلا وقتی آدم چادر سر میکنه بزرگ میشه من از نظر ظاهری بزرگ شدم و از اون بعد درونم فکرم عقایدم و شخصیتم بزرگ شد
چادر نه تنها ظاهرمو بزرگ کرد بلکه باعث شد باطنم بزرگ بشه
خیلی بزرگ ، بزرگتر از خیلی از هم سن و سالام
وقتی وارد محیطی میشدم که چن نفری نشتن و دارن حرف میزنن و شوخی میکنن (از نوع شوخی بد بد )
به احترام من یا بخاطر حسابی که از من میبردن حرفشون رو عوض میکردن و میرفتن تو فاز دیگه
یادم نمیاد کسی جلو من یه جک بد گفته باشه (همیشه احتراممو نگه میدارن حتی بزرگترا)

همین حجاب و چادری که خیلیا اونو محدودیت میدونن

چندین بار جونمو نجات داده از دست ارازل اوباش
با اینکه من سرکار میرم و فعالیت زیادی دارم تا حالا نشده که احساس کنم اگه چادرمو بردارم راحت ترم
برخورد آقایون باهام خیلی محترمانس البته غیر از افرادی که مریضن و چرت و پرت زیاد میگن
جالبه بگم 5 نفر از اراذل اوباشو با همین چادرم ادب کردم (اگه خواستین بگین تا داستانشو براتون تعریف کنم )

چادر سر کردن و داشتن حجاب و نداشتن خواستگار

این حرفیه که خیلیا میزنن و من واقعا نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بخدا انصاف نیست که اینجور بگین
از اول راهنمایی برام خواستگار اومد البته تعدادشون زیاد نبود از اول تا دوم دبیرستان حدودا 25 تا فک کنم
اما از وقتی وارد دوم دبیرستان شدم و در مورد حجابم حساستر شدم خواستگارام زیادتر شدن
از دوم دبیرستان تا الان شاید بیشتر از 60 ، 70 تا خواستگار داشتم و میتونم قسم بخورم که بالای 80 درصدش فقط بخاطر حجابم اومدن و وسلام
چون 80 درصد هیچ آشنائی قبلی با خونوادم نداشتن و صرفا با دیدن خودم ، خواستن که به خواستگاریم بیان

من این حرفارو قبول ندارم که چادر خواستگارو میپرونه بلکه میگم چادر بهترین جذب کننده خواستگاره

وخلاصه کلام ..
خدارو هزاران بار شکر میکنم فهم و شعورم بیشتر شد و منی که چادرو بخاطر زیباییش سرم میکردم
فهمیدم که زیبایی باطنیش ینی چی ( اصلا حالمو درک نمیکنین ) والان صرفا بخاطر ، فقط بخاطر زیبایی باطنیش و امنیتش هست که سرم میکنم
کاش این حالی که من پیدا کردم نصیب خیلی از دوستای خودم بشه
کاش خدا کمکم کنه و بتونم بیشتر بیشتر بیشتر بفهمم و درک کنم (آمین )

[="deepskyblue"]من الان تو شرایطی هستم که اطرافیانم بهم میگن فهم و شعور و منطقت خیلی فراتر از حد خودته و من اینو مدیون چادرمم
چادرم بود که اول ظاهرمو بزرگ کرد بعد باطنمو
[/]

:ok: افرين خيلي خوشم اومد!
اون خاطره اي كه گفتي رو هم بگو لطفا!

[="Arial"][="DarkRed"][="3"]

روسری می گذارم و چادر مشکی به سر می کنم؛ نه از آن روی که اجبارم کرده باشند یا اینکه همه باید یک شکل بپوشند و یکجور اندیشه کنند و یکجور ببینند .
شاید بپرسید پس چرا چادر به سر می کنم و آزادی ظاهری ام را محدود می کنم؟
چون زن مسلمان باید حجاب داشته باشد.
چون چادرم یک نماد و سمبل است؛نماد رهایی و نجابت .
چون درون آن احساس امنیت و آرامش می کنم .
چون با آن احساس کامل بودن می کنم .
چون چادرم نشانه زنان مسلمان ایرانی است .
چون حق دارم که پوششم را خود برگزینم .
آری ؛ چادر به سر می کنم ، چون آنرا دوست دارم!
من با چادر مشکی ام از خیلی ها آزادتر هستم!
من چادر مشکی ام را با هیچی در دنیا عوض نمی کنم!
چادرمشکی من ؛ پرچم افتخار من است!
خدایا زیبایی و ارزش چادرم را در رفتار و گفتار و کردارم تجلی ساز!
-----------------------------------------

[/][/][/]

[="Arial"][="DarkRed"][="3"]چادری شدم اما نه با اصرار والدین خودم انتخاب کردم کلاس چهارم دبستان بودم که احساس کردم باید کم کم حجابمو رعایت کنم اوایل همه مسخرم میکردند میگفتن بچه ای هنوز ولی من همچنان تصمیمم پا برجا بود بالاخره یه چادر مامانم برام خرید و من سر کردم وقتی وارد راهنمایی شدم دوستان زیاد نرمالی نداشتم به همین خاطر باعث تحریک من شد تا حجابمو پس بزنم و والدین منم چیزی نمیگفتند چون اعتقاد دارند ادم باید خودش به معنی واقعی حجاب برسه خلاصه من شده بودم یه دختر خانم بی حجاب البته این ها همه زیر سر دوستام بود و من هم که هنوز خام بودم دیگه سعی میکردم مث اونا باشم شاید باورتون نشه ولی وقتی میخواستم برم بیرون شاید از صب بیدار میشدم و میرفتم جلوی اینه موهامو درست میکردمو ارایش میکردم خیلی دوران بدی بود روز به روز هم من بی حجاب تر میشدم اصن یه وضی بود که خودمم بهم ریخته بودم زمان همین طور میگذشت و من هم همون طور که چه عرض کنم بدتر میشدم دیگه اصن برام حجاب معنی نداشت این شد تا من دوران راهنماییمو تموم کردمو رفتم یه دبیرستان نزدیک خونمون ثبت نام کردم با فاصله گرفتن از بعضی از دوستان دوران راهنماییم و وارد شدن به یه محیط جدید حالم کلا دگرگون شد دیدم که دبیرستان از راهنمایی هم بدتره ولی خودم واقعا خسته شده بودم ازین وضع ینی واقعا دیگه دلمو زده بود این همه بی حجاب باشم واسه همین تصمیم گرفتم فاصله بگیرم ازین کارا با خوندن چند تا کتاب و داستانو ازین حرفا یه ذره روحیم عوض شد و یه روز که رفته بودم حرم اینقدر گریه کردم و به امام رضا گفتم یه کاری کنه که مهر حجاب به دلم بیاد و حجابمو رعایت کنم بالاخره بعد چند روز کم کم حجابمو بهتر و بهتر کردم و دوستانمم که مث من بودند به تقلید از من با حجاب شدند و الان طوری شده که همه به عنوان یه الگو ازم تعریف میکنن
خدارو شکر میکنم
[/][/][/]

شيعه ي ياس;328246 نوشت:
:ok: افرين خيلي خوشم اومد!
اون خاطره اي كه گفتي رو هم بگو لطفا!

حدود 3 سال پیش رفتن به سر کار و کار کردن من هم شروع شد مسیر موسسه تا خونه رو هر روز میرفتم و میومدم
روزی که برا بار اول از اون مسیر رفتم حدود یه خیابون مونده به خونمون یه اتفاقی افتاد
نگاه سنگین یه آدم (..) رو خودم احساس میکردم و قتی نزدیکش شدم همچین یه متلک آبدار بارم کرد
بدون کمترین توجهی از کنارش رد شدم
فردا دوباره همین اتفاق افتاد و پس فرداشم همینطور ..
تیپ پسره از اون مدل جلفا بود که جوجه تیغین ..
و من خیلی ناراحت بودم که همچین آدمی چطور بمنی که چادر دارم و باحجابمو حتی نگاش نمیکنم متلک میندازه
روز 4 ام شد و ایشون وقتی دید من دارم نزدیک میشم فوری پرید جلو مغازش و آماده متلک پروندن بود ، منم دیدم آمادس ، چادرمو محکم گرفتم و عین موشک از جلوش رد شدم البته با اخمی که داشتم ..
متلکش نصفه و نیمه موند ..
تا چن روز دیگه همینطور رد شدم و دیدم اخم و تخم من فایده ای به حالم نداره ..

یه بار تو خیابون دیدمش با 4 تا از دوستاش که عین خودش بودن منو به همشون نشون داد (میترسیدم نمیدونستم چی تو سرشونه ) از اون به بعد هر وقت دوستاش منو میدیدن متلک بارم میکردن و ..
تصمیم گرفتم وقتی نزدیک مغازش میشم و اون میخواد متلک بندازه ، من برم انور خیابون تا بفهمه چقد از این کارش بدم میاد .
روز اول : تا دید من دارم نزدیک میشم مثل همیشه پرید وسط پیاده رو ، حدود 5 متر مونده بود بهش مسیرمو عوض کردم و رفتم انور خیابون و دوباره 5 متر پائینتر برگشتم به همون مسیر قبلی
این ماجرا تا چن روز ادامه داشت
بعد یه هفته خواستم ببینم آدم شده یا نه ، دوباره بدون تغییر مسیر رد شدم متلک انداخت ، اما خیلی آروم و آهسته ، تا 2 هفته مسیرمو کلا تغییر دادم و از دو تا خیابون اونورتر که 20 دیگه بیشتر وقتمو میگرفت میرفتم ، بعد دو هفته دوباره برگشتم به همون مسیر قبلی ، رفتن تو اون مسیر خیلی خستم میکرد و اینکه اونجام ارازل اوباش زیادی داشت
یه بار دیر کرده بودم هوا تاریک شده بود(منم ترسوووووووووووووووو، داشتم سکته میزدم) دیدم دوستاش جلو مغازش هستن و دارن میگن و میخندن تا منو دیدن آروم شدن وقتی بهشون رسیدم یکی از دوستاش متلک انداخت و من با چشای خودم دیدم که با ارنجش زد تو شکم دوستش و گفت خفه شو عوضی فک کن اینم خواهرته اصلن خجالت نمیشکی به همچین دختری متلک میندازی ، من رد شدم و رفتم اما سر و صدای اونا تا سر خیابون میومد .. خلاصه ..
من برگشتم به همون مسیر اول ایندفه من زوم کردم رو اون ببینم عکس العملش چیه ؟
تا منو دید رفت تو مغازه از جلوش رد شدم هیچی نگفت ، داشتم شاخ در میاوردم ، ینی آدم شده بود؟ ینی فهمیده بود کسی که باحجابه و چادر داره و نگاش به پائینه اهل اینکارا نیس؟ و نباید بهش متلک انداخت ؟
فردا باز از جلوش رد شدم دوباره رفت تو مغازش و هیچی نگفت ، داشتم از خوشحالی پر در میاوردم که خدایا آدم شده این پسره و حالا وقتی منو میبینه میره تو مغازش درو میبنده
و من فکر میکنم با کارم بهش نشون دادم که من از اون دخترا نیستم که به چشم دیگه بهم نگا کنه ، حتی چندین بار اتفاقی متوجه شدم که تعقیبم میکنه و بار آخر حتی خونمون رو شناخت

الان با خیال راحت رد میشم بدون اینکه کسی بهم متلک بندازه و وقتی دوستاش منو میبینن سرشونو میندازن پائین و رد میشن و میرن
پایان


با سلام خدمت دوستان
از زحمات سرکار منتظر منتقم عزیز تشکر میکنم
لینک خاطرات شيرين و جذاب این تاپیک:

با كليك كردن روي خاطرات به پست منظور هدايت مي شويد.

:1:خاطره ي اول «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:2: خاطره دوم «از طرف سركار منتظر منتقم»


[CENTER]:3: خاطره سوم«از طرف سركارمنتظر منتقم»


[/CENTER]


:4: خاطره چهارم«از طرف سركارمنتظر منتقم»



:5: خاطره پنجم «از طرفسركارمنتظر منتقم»



:6: خاطره ششم «از طرف سرکار سوگل»






:7: خاطره هفتم «از طرف سركارمنتظر منتقم»






:8: خاطره هشتم «از طرف سركارمنتظر منتقم»






:9: خاطره نهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»





:0::1: خاطره دهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:1::1: خاطره يازدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:2::1:خاطره دوازدهم «از طرف سركارسبزینه ظهور»







:3::1: خاطره سيزدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»






:4::1: خاطره چهاردهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»




[="2"]

:5::1: خاطره پانزدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»




:6::1: خاطره شانزدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»



:7::1: خاطره هفدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:8::1: خاطره هجدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:9::1: خاطره نوزدهم «از طرف سركارمنتظر منتقم»


:0::2: خاطره بيستم «از طرف سركارخادم فاطمه»

:1::2: خاطره بيست و يكم «از طرف سركارمنتظر منتقم»

:2::2: خاطره بيست و دوم «از طرف سركارمنتظر منتقم»

:3::2: خاطره بيست و سوم «از طرف سركارمنتظر منتقم»

:4::2: خاطره بيست و چهارم «از طرف سركارشیعه یاس»


:5::2: خاطره بيست و پنجم«از طرف سركارباغ بهشت»


:6::2: خاطره بيست و ششم «از طرف سرکار خاطره»

:7::2: خاطره بيست و هفتم «از طرف سركارنرگس الزهرا»

:8::2: خاطره بيست و هشتم «از طرف سرکار خاطره»


[/]

سلام من دختری21ساله هستم مادرم چادری نبودونیست اماحجابشوخیلی رعایت میکنه خواهرمم که به اصرارپدرم چادری شدامامن هیچ اجباری نداشتمواختیاری چادرعزیزموانتخابش کردم ماجراازاین قراره من تاسال سوم راهنمایی ازچادرزیادخوشم نمیومدوحتی بچه هایی که چادری بودن مسخره میکردن امایه سال توماه محرم برای رفتن به مسجدشبهایکی ازچادرای مادرمومیذاشتم وازاون شب دیگه ازچادرخوشم اومدوبه دلم نشست خوب اونموقع14سالم بودوالان21سالمه وچیزی حدود6.7سال میگذره ازچادری شدنم خداروشکرچادری شدم وازاینکه مثل عمه ام زینب س باچادرراه برم افتخارمیکنم سلام براهل بیت ع:Gol::Gol::Gol:واقعاخداروشکرچادری شدم

موضوع قفل شده است