جمع بندی یعقوب بن اسحاق کندی و اثبات اصول دین

تب‌های اولیه

15 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
یعقوب بن اسحاق کندی و اثبات اصول دین

 اسحاق کندی از اولین فیلسوفان مسلمان میگوید 

اصول دین با هیچ کدام از براهین و استدلالات عقلی قابل اثبات نیست 

بلکه نور ایمان است که خداوند در قلب هر که بخواهد وارد می کند 

در دوره های بعد فیلسوف های دیگری آمدند  و این گفته ی کندی را رد کردند 

و برای هر یک از اصول دین به عنوان مثال اعتقادات به وجود خداوند متعال و یکتایی آن و امثال اینها استدلال هایی آوردند 

که در همین انجمن هم در تاپیک های متعددی در جواب برخی ملحدین و شکاکان آورده شده 

اما از آنجایی که فیلسوفان و اهل منطق در بیان استدلال عصمت ندارند 

و دیگری اینکه برخی  همین استدلال ها را خواه از روی اشکال ذاتی آنها یا از روی  مرض قلب  زیر سوال می برند 

آیا نمی توان در برخی موارد که استدلال کار ساز نیست به همین سخن کندی رجوع کرد؟

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد مسلم

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

اسحاق کندی از اولین فیلسوفان مسلمان میگوید 
اصول دین با هیچ کدام از براهین و استدلالات عقلی قابل اثبات نیست 
بلکه نور ایمان است که خداوند در قلب هر که بخواهد وارد می کند 
در دوره های بعد فیلسوف های دیگری آمدند  و این گفته ی کندی را رد کردند 
و برای هر یک از اصول دین به عنوان مثال اعتقادات به وجود خداوند متعال و یکتایی آن و امثال اینها استدلال هایی آوردند 
که در همین انجمن هم در تاپیک های متعددی در جواب برخی ملحدین و شکاکان آورده شده 
اما از آنجایی که فیلسوفان و اهل منطق در بیان استدلال عصمت ندارند 
و دیگری اینکه برخی  همین استدلال ها را خواه از روی اشکال ذاتی آنها یا از روی  مرض قلب  زیر سوال می برند 
آیا نمی توان در برخی موارد که استدلال کار ساز نیست به همین سخن کندی رجوع کرد؟

در این خصوص باید به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:

باید سند این جمله بررسی شده و اصل متن دیده شود، چون اینکه یک فیلسوف در فضای حاکمیت فلسفه یونان، و همچنین فضای فکری حکمت اسلامی بگوید اعتقادات دینی قابل اثبات نیست خیلی حرف عجیبی است.

این اعتقاد که در اصطلاح امروزی «ایمان گرایی» نامیده می شود بیشتر از سوی کسانی مطرح می شود که عقل گرا نبوده و عقل را برای اثبات گزاره ها ناکافی می دانند، بنابراین اگر از سوی شخص غیر فیلسوفی مطرح میشد شاید پذیرفتنی می بود اما از یک فیلسوفی که در فضای فلسفه اسلامی است این جمله و این استناد پذیرفتنی نیست. باید حتما متن و سند این حرف دیده شود.

خصوصا با توجه به اینکه برخی از اعتقادات دینی کاملا وابسته به عقل هستند و اصلا نمیشود از راه دیگری آنها را اثبات کرد. مثل اصل حقانیت اسلام، یا اصل اثبات عصمت پیامبر(ص) و...

نکته دوم:

حتی اگر جمله ای مشابه این جملات در کلام کندی باشد ممکن است معنای دیگری مد نظرش بوده باشد. مانند این که اعتقادات برای اثبات نیازمند عقل نیست، نه اینکه با عقل قابل اثبات نیست. بین این دو خیلی تفاوت است. مثلا علامه طباطبایی نیز میگوید وجود خدا بی نیاز از اثبات است، و به همین خاطر قرآن کریم در هیچ کجا به اثبات خدا نپرداخته است و فقط از توحید دم زده است. اما مقصود علامه این نیست که براهین عقلی خدا را اثبات نمیکنند، بلکه نظر علامه این است که خود خدا روشن تر از این براهین است و این براهین بیشتر هوشیار کننده هستند، نه اثبات کننده.

نکته سوم:

فارغ از آنچه که در مورد ابواسحاق کندی گذشت، به طور کلی در خصوص اینکه گزاره های اعتقادی را بی نیاز از اثبات عقلی بدانیم دو دلیل آورده اید:

دلیل اول:

اینکه فرموده اید چون فیلسوفان و اهل منطق معصوم نیستند دین را بی نیاز از اثبات بدانیم. خب چنین مبنایی کار را خراب تر می کند و نه تنها دین را یاری نمی دهد بلکه اصل دین را با چالش روبرو می سازد. چون اگر قرار باشد اعتقادات بی نیاز از استدلال باشد خب اعتقادات کدام دین؟ توحید یا تثلیث؟ اسلام یا مسیحیت یا یهود یا زرتشت یا...؟ خب همه اینها می گویند ما بر حق هستیم. اگر قرار است به جای عقل، به حرف دین گوش کنیم خب کدام دین؟ اگر عقل را کنار گذاشتیم چه ملاکی برای تشخیص دین حق وجود دارد؟ همه اعتقادات که فطری نیستند، فقط برخی چون «وجود خدا» و «توحید» را می توانیم بگوییم فطری هستند.

دوم اینکه در مقام استدلال عقلی نباید به استدلال کننده نگاه کرد که آیا معصوم است یا نه! عقل معصوم است اگر در مقام عقلانیت استدلال کند و استدلال ببیند. بنابراین باید به دلیل نگاه کرد که آیا اثبات کننده است یا خیر. این تعدد و تکثر ادیان متعدد که میبینید از این جهت نیست که عقل انسان ها توان تشخیص دین حق را ندارد، بلکه از این باب است که تعصبات و وابستگی های قلبی انسان ها اجازه نمی دهد آزادانه بیندیشند.

 

دلیل دوم:

اما در مورد این که فرمودید: «برخی همین استدلال ها را خواه از روی اشکال ذاتی آنها یا از روی مرض قلب زیر سوال می برند» شکی وجود ندارد، حرف شما کاملا درست است، اما چاره چیست؟ حالا که استدلال های ما را از روی بیمار دلی یا دلیل قبول نمی کنند اصل استدلال را بگذاریم کنار؟ یعنی با کنار گذاشتن اصل استدلال، آنها اعتقادات ما را می پذیرند؟ یا در برابر ما استدلال نمی کنند؟ روشن است که خیر، هم اعقادات ما را نمی پذیرند، و هم خودشان برای رد آنها استدلال می کنند. الان آیا کسی را سراغ دارید که بدون استدلال های ولو به ظاهر عقلی، دین را رد کند؟ هر کسی که استدلال عقلی را قبول نداشته باشد بدون آن که بفهمد خودش دارد با عقل استدلال می کند.

بنابراین اصلا مهم نیست که موضع دیگران در برابر استدلال های ما چیست، مهم این است که استدلال های ما به خودی خود واقعا اثبات کننده باشند.

 

احنمالا منظور کندی نزدیک به همین چیزی است که شما در نکته دوم اشاره کردید 

اما نکته ای که در این جمله ی منسوب به کندی نهفته است توجه  به عدم امتزاج بین  فیزیک و متافیزیک است  اگر توجه کنید بسیاری از مسائل مربوط به فروع دین به عنوان مثال مسائل فقهی مملو از استدلالات منطقی است و ذهن بشر هیچگاه از به کار گیری منطق در زندگی دنیوی خود بی نیاز نخواهد بود و بسیاری از این موارد خصوصا مسائل اقتصادی و قضایی هیچ گاه خالی از  استدلال نمی تواند باشد و حتی روایات  شریفه هم معمولا این مسائل را بدون پرداختن به استدلال مطرح نمی کتد پس این امور چون امور فیزیکی هستند پس استدلال منطقی در آنها کار ساز است 

اما مثلا اعتقاد به خداوند و یکتایی آن چون از متافیزیک است پس انسانها زمانی آن را درک میکنند که آن را در قلب خود احساس کرده باشند  و الا چگونه میتوان با استدلال محدود درک نا محدود کرد 

در مورد نبوت خاصه ی نبی اکرم هم همین گونه است از آنجایی که شکل و شمایل ظاهری حضرتش با بقیه ی مردم تفاوتی نداشت عجیب نبود که عده ای از  افراد گفتند  چگونه به کسی ایمان بیاوریم که مانند خودمان است اما محبت پیامبر هم در قلب  افراد اثر می نمود و در قلب مومنان چنین نمود میکرد که اطاعت از این مرد اطاعت ار خداست

برای افرادی که در دوران آن حضرت نمی زیستند هم همین امر ثابت است و محبت ایشان در قلب مومنین بزرگترین قوه ی محرکه اهل ایمان و افزاینده ی ایمان است

اشاره به این کردید که این جمله از یک فیلسوف بر نمی آید بلکه از مخالف فلسفه بر می آید 

مثلا غزالی اصل انتساب یک مسئله به دین را کافی میدانست و در برابر اهل فلسفه و معترلیان پرداختن به دلیل مسائل را دارای اشکال میدانست 

مثلا برای غزالی هیچ اهمیتی نداشت که شراب برای بدن چه مضراتی دارد

و انسان مومن را بی نیاز از این امور میدانست 

که این یک نوع جمود را را در ذهن انسان می آفریند و از طرفی مانع آشنایی با وجوه پنهان  احکام دین میشود 

اما آنکه ای  در اینجا مطرح کردم ناهمگونی مباحث اصول دین که از متافزیک است  با امور استدلالی است که جنبه فیزیکی دارد نه اینکه غزالی وار این نگاه ایمان گرایی را به همه ی وجوه دین تسری بدهیم البته این نگاه تند غزالی نتیجه ی تقابل او با عقل گرایی افراطی است و زیاد نمی توان به او خرده گرفت

اما مثلا اعتقاد به خداوند و یکتایی آن چون از متافیزیک است پس انسانها زمانی آن را درک میکنند که آن را در قلب خود احساس کرده باشند  و الا چگونه میتوان با استدلال محدود درک نا محدود کرد 

در مورد نبوت خاصه ی نبی اکرم هم همین گونه است از آنجایی که شکل و شمایل ظاهری حضرتش با بقیه ی مردم تفاوتی نداشت عجیب نبود که عده ای از  افراد گفتند  چگونه به کسی ایمان بیاوریم که مانند خودمان است اما محبت پیامبر هم در قلب  افراد اثر می نمود و در قلب مومنان چنین نمود میکرد که اطاعت از این مرد اطاعت ار خداست

برای افرادی که در دوران آن حضرت نمی زیستند هم همین امر ثابت است و محبت ایشان در قلب مومنین بزرگترین قوه ی محرکه اهل ایمان و افزاینده ی ایمان است

در این که ایمان قلبی در مورد اعتقادات دینی خصوصا اعتقاد به خدا بسیار کارآمدتر و عمیق تر از ایمان استدلالی است شکی وجود ندارد، اما سخن در نفی ایمان استدلالی است. من همیشه خودم به پرسشگران گفته ام که هرگز ایمان استدلالی جای ایمان فطری و قلبی را نمی گیرد، اما این مسئله دلیلی بر نفی استدلال در مورد خدا نیست. نمیتوانیم ایمان استدلالی و جایگاه آن را نادیده بگیریم.

در مورد پیامبر اکرم هم همینطور، اصلا انتخاب عبارت «مولا» از ماده «ولی» به خاطر این است که این پذیر حاکمیت ایشان باید توأم با عشق و محبت باشد، اما اینطور نیست که نشود بر حقانیت پیامبر(ص) دلیل عقلی اقامه کرد. خود پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) بارها بر وجود خدا و حقانیت خویش با عقل و منطق ستدلال کرده اند. اما این حرف کاملا درست است که جایگاه تسلیم قلبی و ایمان فطری یک جایگاه ویژه است.

سلام مسلم گرامی

استدلالهایی که برای اعتقادات مطرح میشه اکثراً ایراد دارند و بیشتر جنبه اقناعی دارند. خودم هنوز دنبال استدلالی هستم که هیچ ایرادی بهش وارد نباشه ...

 

از طرف دیگه، استدلالهای قرآنی حالت برهان ندارند و قدری توسل به احساس یا ارجاع به اعتقادات پذیرفته شده یک گروه مخاطب خاص در آنها دیده میشه ...

 

بر این اساس میشه گفت که شاید هدف اسلام، پذیرش بر اساس یک برهان دقیق نبوده.

من درباره خداوند این را میگویم 

اگر وجود خالق را رد کنیم ناگزیر

به پذیرش تصادف هستیم از آنجایی 

که تصادف نظم تولید میکند بلکه بی نظمی تولید می کند و چون علم در زمانه ی ما پیشرفت زیادی کرده  است کسی نمی تواند مدعی بی نظمی در عالم بشود 

شاید برای مادیون زمان قدیم ممکن بود که ادعا کنند جهان ما نظمی ندارد 

اگر به قرآن هم توجه کنیم قرآن مردم را به تدبر در پدیده های مختلف دعوت کرده است چون درک نظم و قانون های طبیعی وجود قانون گزار را هم اثبات میکند 

و این تعابیر قرآن از  هر نوع استدلال فلسفی بالا تر است 

و من تا بحال ندیدم کسی از ملحدین به این سوال ما گه چگونه تصادف نظم تولید میکند پاسخ داده باشد ؟

یک نفر در اوایل انقلاب خطاب به چپ های منکر خدا گفت:

آیا شما به دنبال تغییر جهان به نحو مطلوب خود هستید  گفتند بله

گفت اگر معتقدید این جهان تصادفی به وجود آمده و تصادفی ادامه میدهد آن را به حال خود رها کنید

البته من هم مثل شما در مطلبی که ارسال کردم گفتم برخی از استدلال های مطرح شده مشکل ذاتی دارند و شاید داشته باشند

سلام قادری عزیز

اگر فقط برخی از این استدلالها مشکل داشته باشند و در مقابل استدلالهای درستی هم ارائه شده باشند، اصلاٌ خللی در اثبات استدلالی دین پیش نمیاد.

مسئله اینه که آیا چنین استدلال محکمی رو داریم یا خیر؟

و من تا بحال ندیدم کسی از ملحدین به این سوال ما گه چگونه تصادف نظم تولید میکند پاسخ داده باشد ؟

چندین نظریه هست که هر کدوم بخشی از نظم موجود در جهان رو توضیح میدن. مهمترینهاش اینهان: نظریه چند جهانه، اصل انسان نگر، بیجان زایی، فرگشت، نظریه جهانی تکامل

اینها در کنار هم معنا پیدا می کنند. مثلاً اصل انسان نگر باعث میشه فرگشت محتمل تر دانسته بشه.

گفت اگر معتقدید این جهان تصادفی به وجود آمده و تصادفی ادامه میدهد آن را به حال خود رها کنید

زمانی این جمله رو می تونید بررسی کنید که با ساز و کار ذکر شده در اون نظریات آشنا باشید. اما بحثش مفصله و از چارچوب اصلی بحث خارج میشیم. اما اگر شما یا کارشناس محترم بفرمائید بهش می پردازم.

وقتی علوم انسانی ما پیشرفت می کنه که خود فلاسفه اسلامی ما، استدلالها را از دیدگاه انتقادی بررسی کنند. استدلالهای مشکل دار را کنار بگذارند و ...

وگرنه ما با یک حجم زیادی از استدلالهای مشکل دار مواجه میشیم که اگر استدلال خوبی هم وجود داشته باشه بینشون گم میشه.

 

چند تا نکته اینجا وجود داره:

1- رد کردن یک استدلال به معنی رد نتیجه استدلال نیست. پس با خیال راحت میشه در مورد استدلالها بحث کرد.

2- غیر برهانی بودن حداقل بخشی از استدلالهای قرآنی، یک امر پذیرفته شده است و منافاتی با حکمت دین نداره.

3- حتی اگر هیچ استدلال محکمی بر عقاید نیابیم، باز هم راه رسیدن به حقیقت بسته نیست. شاید نیاز داشته باشیم به دنبال راه دیگری برای تشخیص حقیقت بگردیم.

استدلالهایی که برای اعتقادات مطرح میشه اکثراً ایراد دارند و بیشتر جنبه اقناعی دارند. خودم هنوز دنبال استدلالی هستم که هیچ ایرادی بهش وارد نباشه ...

از طرف دیگه، استدلالهای قرآنی حالت برهان ندارند و قدری توسل به احساس یا ارجاع به اعتقادات پذیرفته شده یک گروه مخاطب خاص در آنها دیده میشه ...

بر این اساس میشه گفت که شاید هدف اسلام، پذیرش بر اساس یک برهان دقیق نبوده.

سلام و احترام فروردین عزیز

دو مقدمه شما خیلی کلی هستند، اینکه اکثر استدلال هایی که بر اعتقادات میشوند اقناعی هستند، و استدلال های قرآن برهان نیستند با این کلیت را بنده نمیتوانم بپذیرم، باید مصداقی بحث کرد.

بنابراین از آنجا که مقدمات شما مبهم هستند و به طور کلی و مطلق نمی توان آنها را پذیرفت طبیعتا نتیجه شما مبنی بر اینکه اساسا هدف اسلام برهان دقیق نیست را هم می توانم بپذیرم.

اینها در کنار هم معنا پیدا می کنند. مثلاً اصل انسان نگر باعث میشه فرگشت محتمل تر دانسته بشه.

البته اصل انسان نگر، دو قرائت ضعیف و قوی داره که پذیرش اصل قوی آن باعث میشه که ایجاد هدفمند محتمل تر دانسته بشود اما به هر حال همانطور که خودتان هم اشاره فرمودید ورود به این موضوعات ما را از اصل مطلب دور می کند.

اجازه بدهید به همان مسئله اعتبار استدلال ها برگردیم

 

 

چند تا نکته اینجا وجود داره:

1- رد کردن یک استدلال به معنی رد نتیجه استدلال نیست. پس با خیال راحت میشه در مورد استدلالها بحث کرد.

2- غیر برهانی بودن حداقل بخشی از استدلالهای قرآنی، یک امر پذیرفته شده است و منافاتی با حکمت دین نداره.

3- حتی اگر هیچ استدلال محکمی بر عقاید نیابیم، باز هم راه رسیدن به حقیقت بسته نیست. شاید نیاز داشته باشیم به دنبال راه دیگری برای تشخیص حقیقت بگردیم.

با نکات سه گانه شما کاملا موافق هستم

منتهی معتقد هستم استدلال های یقینی خصوصا در اثبات اعتقادات بنیادینی مثل مبدأ و معاد وجود دارد که هیچ اشکالی متوجه آنها نیست.

به نظریه ی تکامل اشاره کردید در تاپیکی به این مسئله پرداختم که این نظریه در بین متفکرین مسلمان سابقه دارید و به فرض صحت تناقضی با وجود خالق ندارد می توانید مراجعه کنید 

اما بحث ما اصل رد یا قبول یا تحلیل هیچ نظریه ای نیست بلکه بحث این است که ما تصادف را زیر سوال می بریم و با زیر سوال رفتن این مسئله خود به خود وجود خالق اثبات میشود 

به قول شاعر بلی در طبع هر داننده ای هست که با گردنده گرداننده ای هست

با سلام

آن طور که فرمودید، ایشان استدلالهای فلسفی را برای اثبات عقاید کافی نمی دانستند. «نبود یک استدلال کافی» میشه یک گزاره عدمی که نه میشه اثباتش کرد و نه بحث مصداقی در موردش داشت‌. پس اینجا بحث مصداقی به این شکل در میاد: آیا استدلالی داریم که هیچ ایرادی به آن وارد نباشه؟ این سوال نه تنها حاشیه نیست بلکه یکی از فرضهای مسئله است. 

 

یا اینکه میشه به جنبه دیگر مسئله فکر کرد: به جز استدلال چه راهی برای تشخیص حقیقت داریم؟

و به فرض صحت تناقضی با وجود خالق ندارد

بله و ردیه هایی که بر اعتقادات مطرح شده اند هم اشکالاتی دارند که باعث میشه از نظر منطقی قابل اتکا نباشند.

اما یک فاصله ای هست بین رد نشدن و اثبات شدن. محدودیتهای منطق و دانش ما باعث میشن که خیلی چیزها رو نه بتونیم رد کنیم و نه بتونیم اثباتشون کنیم.

جمع بندی

پرسش:

گفته شده «اسحاق کندی» معتقد بوده اصول دین با هیچ کدام از براهین و استدلالات عقلی قابل اثبات نیست، بلکه نور ایمان است که خداوند در قلب هر که بخواهد وارد می کند در دوره های بعد فیلسوف های دیگری آمدند و ضمن رد سخن کندی، استدلال هایی برای اعتقادات آوردند.

از آنجا که فیلسوفان و اهل منطق در بیان استدلال معصوم نیستند، و استدلال هایشان نیز از سوی دیگران یا به خاطر اشکال ذاتی استدلال ها یا به خاطر مرض قلب منکرین زیر سوال می رود، آیا نمی توان در برخی موارد که استدلال کار ساز نیست به همین سخن «کندی» رجوع کرد؟

پاسخ:

در این خصوص باید به چند نکته توجه بفرمایید:

نکته اول:

باید سند این جمله بررسی شده و اصل متن دیده شود، چون اینکه یک فیلسوف در فضای حاکمیت فلسفه یونان، و همچنین فضای فکری حکمت اسلامی بگوید اعتقادات دینی قابل اثبات نیست حرف عجیبی است.

این اعتقاد که در اصطلاح امروزی «ایمان گرایی» نامیده می شود بیشتر از سوی کسانی مطرح می شود که عقل گرا نبوده و عقل را برای اثبات گزاره ها ناکافی می دانند، بنابراین اگر از سوی شخص غیر فیلسوفی مطرح میشد شاید پذیرفتنی می بود اما از یک فیلسوفی که در فضای فلسفه اسلامی است این جمله و این استناد پذیرفتنی نیست. باید حتما متن و سند این حرف دیده شود.

خصوصا با توجه به اینکه برخی از اعتقادات دینی کاملا وابسته به عقل هستند و اصلا نمیشود از راه دیگری آنها را اثبات کرد. مثل اصل حقانیت اسلام، یا اصل اثبات عصمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و...

نکته دوم:

حتی اگر جمله ای مشابه این جملات در کلام «کندی» باشد ممکن است معنای دیگری مد نظرش بوده باشد. مانند این که اعتقادات برای اثبات نیازمند عقل نیست، نه اینکه با عقل قابل اثبات نیست. بین این دو خیلی تفاوت است. مثلا «علامه طباطبایی» نیز میگوید وجود خدا بی نیاز از اثبات است، و به همین خاطر قرآن کریم در هیچ کجا به اثبات خدا نپرداخته است و فقط از توحید دَم زده است. اما مقصود علامه این نیست که براهین عقلی خدا را اثبات نمیکنند، بلکه نظر علامه این است که خود خدا روشن تر از این براهین است و این براهین بیشتر تنبیهی و هوشیار کننده هستند، نه اثبات کننده.

در این که ایمان قلبی در مورد اعتقادات دینی خصوصا اعتقاد به خدا بسیار کارآمدتر و عمیق تر از ایمان استدلالی است شکی وجود ندارد، اما سخن در نفی ایمان استدلالی است. هرگز ایمان استدلالی جای ایمان فطری و قلبی را نمی گیرد، اما این مسئله دلیلی بر نفی استدلال در مورد خدا نیست. نمیتوانیم ایمان استدلالی و جایگاه آن را نادیده بگیریم.

 

نکته سوم:

فارغ از آنچه که در مورد «ابواسحاق کندی» گذشت، به طور کلی در خصوص اینکه گزاره های اعتقادی را بی نیاز از اثبات عقلی بدانیم دو دلیل آورده اید:

دلیل اول:

اینکه فرموده اید چون فیلسوفان و اهل منطق معصوم نیستند دین را بی نیاز از اثبات بدانیم. خب چنین مبنایی کار را خراب تر می کند و نه تنها دین را یاری نمی دهد بلکه اصل دین را با چالش روبرو می سازد. چون اگر قرار باشد اعتقادات بی نیاز از استدلال باشد خب اعتقادات کدام دین؟ توحید یا تثلیث؟ اسلام یا مسیحیت یا یهود یا زرتشت یا...؟ خب همه اینها می گویند ما بر حق هستیم. اگر قرار است به جای عقل، به حرف دین گوش کنیم خب کدام دین؟ اگر عقل را کنار گذاشتیم چه ملاکی برای تشخیص دین حق وجود دارد؟ همه اعتقادات که فطری نیستند، فقط برخی چون «وجود خدا» و «توحید» را می توانیم بگوییم فطری هستند.

دوم اینکه در مقام استدلال عقلی نباید به استدلال کننده نگاه کرد که آیا معصوم است یا نه! عقل معصوم است اگر در مقام عقلانیت استدلال کند و استدلال ببیند. بنابراین باید به دلیل نگاه کرد که آیا اثبات کننده است یا خیر. این تعدد و تکثر ادیان متعدد که میبینید از این جهت نیست که عقل انسان ها توان تشخیص دین حق را ندارد، بلکه از این باب است که تعصبات و وابستگی های قلبی انسان ها اجازه نمی دهد آزادانه بیندیشند.

 

دلیل دوم:

اما در مورد این که فرمودید برخی همین استدلال ها را خواه از روی اشکال ذاتی آنها یا از روی مرض قلب زیر سوال می برند، شکی وجود ندارد، حرف شما کاملا درست است، اما چاره چیست؟ حالا که استدلال های ما را از روی بیمار دلی یا دلیل قبول نمی کنند اصل استدلال را بگذاریم کنار؟ یعنی با کنار گذاشتن اصل استدلال، آنها اعتقادات ما را می پذیرند؟ یا در برابر ما استدلال نمی کنند؟ روشن است که خیر، هم اعقادات ما را نمی پذیرند، و هم خودشان برای رد آنها استدلال می کنند. الان آیا کسی را سراغ دارید که بدون استدلال های ولو به ظاهر عقلی، دین را رد کند؟ هر کسی که استدلال عقلی را قبول نداشته باشد بدون آن که بفهمد خودش دارد با عقل استدلال می کند.

بنابراین اصلا مهم نیست که موضع دیگران در برابر استدلال های ما چیست، مهم این است که استدلال های ما به خودی خود واقعا اثبات کننده باشند.

 

موضوع قفل شده است