جمع بندی گرفتن معنای حقیقی و باطنی و عرفانی از شعر (مثنوی)

تب‌های اولیه

28 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
گرفتن معنای حقیقی و باطنی و عرفانی از شعر (مثنوی)

هوالحکیم

باسلام و عرض ادب
لطفا معنای حقیقی و باطنی این دو شعر از مثنوی رو برام دقیق و کامل بنویسید
چون میگن این اشعار ها معناهایی بجز معنای ظاهری دارند
ولی اینکه به معنای ظاهری فکر کنیم این صحیح نیست
(اخه خیلی شبیه به اتفاقات زندگی بنده هست ولی دلم نمیخواد خودمو الکی گول بزنم)
@};-@};-@};-@};-@};-@};-

قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد


دور ماند از جر جرار کلام
باز باید گشت و کرد آن را تمام


باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت


آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود


کی برابر دارد اندر تربیت
چون ببیندشان به چشم عاقبت


کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر


شیخ کو ینظر بنور الله شد
از نهایت وز نخست آگاه شد


چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخربین گشاد اندر سبق


آن حسودان بد درختان بوده‌اند
تلخ گوهر شوربختان بوده‌اند


از حسد جوشان و کف می‌ریختند
در نهانی مکر می‌انگیختند


تا غلام خاص را گردن زنند
بیخ او را از زمانه بر کنند


چون شود فانی چو جانش شاه بود
بیخ او در عصمت الله بود


شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبکر ربابی تن زده


در تماشای دل بدگوهران
می‌زدی خنبک بر آن کوزه‌گران


مکر می‌سازند قومی حیله‌مند
تا که شه را در فقاعی در کنند


پادشاهی بس عظیمی بی کران
در فقاعی کی بگنجد ای خران


از برای شاه دامی دوختند
آخر این تدبیر ازو آموختند


نحس شاگردی که با استاد خویش
همسری آغازد و آید به پیش


با کدام استاد استاد جهان
پیش او یکسان هویدا و نهان


چشم او ینظر بنور الله شده
پرده‌های جهل را خارق بده


از دل سوراخ چون کهنه گلیم
پرده‌ای بندد به پیش آن حکیم


پرده می‌خندد برو با صد دهان
هر دهانی گشته اشکافی بر آن


گوید آن استاد مر شاگرد را
ای کم از سگ نیستت با من وفا


خود مرا استا مگیر آهن‌گسل
همچو خود شاگرد گیر و کوردل


نه از منت یاریست در جان و روان
بی منت آبی نمی‌گردد روان


پس دل من کارگاه بخت تست
چه شکنی این کارگاه ای نادرست


گوییش پنهان زنم آتش‌زنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه


آخر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهیی دهد زین ذکر تو


گیر در رویت نمالد از کرم
هرچه گویی خندد و گوید نعم


او نمی‌خندد ز ذوق مالشت
او همی‌خندد بر آن اسگالشت


پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن کوزه بخور اینک سزا


گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا


چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حمل


زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آمیزد شکوفه و سبزه‌زار


صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان بی‌نوا


چونک برگ روح خود زرد و سیاه
می‌ببینی چون ندانی خشم شاه


آفتاب شاه در برج عتاب
می‌کند روها سیه همچون کتاب


آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپیدی و آن سیه میزان ماست


باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز


سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار

و

دومی :

مقريي مي خواند از روي کتاب
ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب

آب را در غورها پنهان کنم
چشمه ها را خشک و خشکستان کنم

آب را در چشمه کي آرد دگر
جز من بي مثل و با فضل و خطر

فلسفي منطقي مستهان
مي گذشت از سوي مکتب آن زمان

چونک بشنيد آيت او از ناپسند
گفت آريم آب را ما با کلند

ما به زخم بيل و تيزي تبر
آب را آريم از پستي زبر

شب بخفت و ديد او يک شيرمرد
زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد

گفت زين دو چشمه چشم اي شقي
با تبر نوري بر آر ار صادقي

روز بر جست و دو چشم کور ديد
نور فايض از دو چشمش ناپديد

گر بناليدي و مستغفر شدي
نور رفته از کرم ظاهر شدي

ليک استغفار هم در دست نيست
ذوق توبه نقل هر سرمست نيست

زشتي اعمال و شومي جحود
راه توبه بر دل او بسته بود

از نياز و اعتقاد آن خليل
گشت ممکن امر صعب و مستحيل

همچنين بر عکس آن انکار مرد
مس کند زر را و صلحي را نبرد

دل بسختي همچو روي سنگ گشت
چون شکافد توبه آن را بهر کشت

چون شعيبي کو که تا او از دعا
بهر کشتن خاک سازد کوه را

يا بدريوزه مقوقس از رسول
سنگ لاخي مزرعي شد با اصول

کهرباي مسخ آمد اين دغا
خاک قابل را کند سنگ و حصا

هر دلي را سجده هم دستور نيست
مزد رحمت قسم هر مزدور نيست

هين به پشت آن مکن جرم و گناه
که کنم توبه در آيم در پناه

مي ببايد تاب و آبي توبه را
شرط شد برق و سحابي توبه را

آتش و آبي ببايد ميوه را
واجب آيد ابر و برق اين شيوه را

تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
کي نشيند آتش تهديد و خشم

کي برويد سبزه ذوق وصال
کي بجوشد چشمه ها ز آب زلال

کي گلستان راز گويد با چمن
کي بنفشه عهد بندد با سمن

کي چناري کف گشايد در دعا
کي درختي سر فشاند در هوا

کي شکوفه آستين پر نثار
بر فشاندن گيرد ايام بهار

کي فروزد لاله را رخ همچو خون
کي گل از کيسه بر آرد زر برون

کي بيايد بلبل و گل بو کند
کي چو طالب فاخته کوکو کند

کي بگويد لک لک آن لک لک بجان
لک چه باشد ملک تست اي مستعان

کي نمايد خاک اسرار ضمير
کي شود بي آسمان بستان منير

از کجا آورده اند آن حله ها
من کريم من رحيم کلها

آن لطافتها نشان شاهديست
آن نشان پاي مرد عابديست

آن شود شاد از نشان کو ديد شاه
چون نديد او را نباشد انتباه

روح آنکس کو بهنگام الست
ديد رب خويش و شد بي خويش مست

او شناسد بوي مي کو مي بخورد
چون نخورد او مي چه داند بوي کرد

زانک حکمت همچو ناقه ضاله است
همچو دلاله شهان را داله است

تو ببيني خواب در يک خوش لقا
کو دهد وعده و نشاني مر ترا

که مراد تو شود و اينک نشان
که به پيش آيد ترا فردا فلان

يک نشاني آن که او باشد سوار
يک نشاني که ترا گيرد کنار

يک نشاني که بخندد پيش تو
يک نشان که دست بندد پيش تو

يک نشاني آنک اين خواب از هوس
چون شود فردا نگويي پيش کس

زان نشان هم زکريا را بگفت
که نيايي تا سه روز اصلا بگفت

تا سه شب خامش کن از نيک و بدت
اين نشان باشد که يحي آيدت

دم مزن سه روز اندر گفت و گو
کين سکوتست آيت مقصود تو

هين مياور اين نشان را تو بگفت
وين سخن را دار اندر دل نهفت

اين نشانها گويدش همچون شکر
اين چه باشد صد نشاني دگر

اين نشان آن بود کان ملک و جاه
که همي جويي بيابي از اله

آنک مي گريي بشبهاي دراز
وانک مي سوزي سحرگه در نياز

آنک بي آن روز تو تاريک شد
همچو دوکي گردنت باريک شد

وآنچ دادي هرچه داري در زکات
چون زکات پاک بازان رختهات

رختها دادي و خواب و رنگ رو
سر فدا کردي و گشتي همچو مو

چند در آتش نشستي همچو عود
چند پيش تيغ رفتي همچو خود

زين چنين بيچارگيها صد هزار
خوي عشاقست و نايد در شمار

چونک شب اين خواب ديدي روز شد
از اميدش روز تو پيروز شد

چشم گردان کرده اي بر چپ و راست
کان نشان و آن علامتها کجاست

بر مثال برگ مي لرزي که واي
گر رود روز و نشان نايد بجاي

مي دوي در کوي و بازار و سرا
چون کسي کو گم کند گوساله را

خواجه خيرست اين دوادو چيستت
گم شده اينجا که داري کيستت

گوييش خيرست ليکن خير من
کس نشايد که بداند غير من

گر بگويم نک نشانم فوت شد
چون نشان شد فوت وقت موت شد

بنگري در روي هر مرد سوار
گويدت منگر مرا ديوانه وار

گوييش من صاحبي گم کرده ام
رو به جست و جوي او آورده ام

دولتت پاينده بادا اي سوار
رحم کن بر عاشقان معذور دار

چون طلب کردي بجد آمد نظر
جد خطا نکند چنين آمد خبر

ناگهان آمد سواري نيکبخت
پس گرفت اندر کنارت سخت سخت

تو شدي بيهوش و افتادي بطاق
بي خبر گفت اينت سالوس و نفاق

او چه مي بيند درو اين شور چيست
او نداند کان نشان وصل کيست

اين نشان در حق او باشد که ديد
آن دگر را کي نشان آيد پديد

هر زمان کز وي نشاني مي رسيد
شخص را جاني بجاني مي رسيد

ماهي بيچاره را پيش آمد آب
اين نشانها تلک آيات الکتاب

پس نشانيها که اندر انبياست
خاص آن جان را بود کو آشناست

اين سخن ناقص بماند و بي قرار
دل ندارم بي دلم معذور دار

ذره ها را کي تواند کس شمرد
خاصه آن کو عشق از وي عقل برد

مي شمارم برگهاي باغ را
مي شمارم بانگ کبک و زاغ را

در شمار اندر نيايد ليک من
مي شمارم بهر رشد ممتحن

نحس کيوان يا که سعد مشتري
نايد اندر حصر گرچه بشمري

ليک هم بعضي ازين هر دو اثر
شرح بايد کرد يعني نفع و ضر

تا شود معلوم آثار قضا
شمه اي مر اهل سعد و نحس را

طالع آنکس که باشد مشتري
شاد گردد از نشاط و سروري

وانک را طالع زحل از هر شرور
احتياطش لازم آيد در امور

اذکروا الله شاه ما دستور داد
اندر آتش ديد ما را نور داد

گفت اگرچه پاکم از ذکر شما
نيست لايق مر مرا تصويرها

ليک هرگز مست تصوير و خيال
در نيابد ذات ما را بي مثال

ذکر جسمانه خيال ناقصست
وصف شاهانه از آنها خالصست

شاه را گويد کسي جولاه نيست
اين چه مدحست اين مگر آگاه نيست

چون خط قوس و قزح در اعتبار

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد کافی

طارق اللیل;936843 نوشت:
هوالحکیم

باسلام و عرض ادب
لطفا معنای حقیقی و باطنی این دو شعر از مثنوی رو برام دقیق و کامل بنویسید
چون میگن این اشعار ها معناهایی بجز معنای ظاهری دارند
ولی اینکه به معنای ظاهری فکر کنیم این صحیح نیست
(اخه خیلی شبیه به اتفاقات زندگی بنده هست ولی دلم نمیخواد خودمو الکی گول بزنم)

@};-@};-@};-@};-@};-@};-

قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلطان خرد


دور ماند از جر جرار کلام
باز باید گشت و کرد آن را تمام


باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت


آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود


کی برابر دارد اندر تربیت
چون ببیندشان به چشم عاقبت


کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر


شیخ کو ینظر بنور الله شد
از نهایت وز نخست آگاه شد


چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخربین گشاد اندر سبق


آن حسودان بد درختان بوده‌اند
تلخ گوهر شوربختان بوده‌اند


از حسد جوشان و کف می‌ریختند
در نهانی مکر می‌انگیختند


تا غلام خاص را گردن زنند
بیخ او را از زمانه بر کنند


چون شود فانی چو جانش شاه بود
بیخ او در عصمت الله بود


شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو بوبکر ربابی تن زده


در تماشای دل بدگوهران
می‌زدی خنبک بر آن کوزه‌گران


مکر می‌سازند قومی حیله‌مند
تا که شه را در فقاعی در کنند


پادشاهی بس عظیمی بی کران
در فقاعی کی بگنجد ای خران


از برای شاه دامی دوختند
آخر این تدبیر ازو آموختند


نحس شاگردی که با استاد خویش
همسری آغازد و آید به پیش


با کدام استاد استاد جهان
پیش او یکسان هویدا و نهان


چشم او ینظر بنور الله شده
پرده‌های جهل را خارق بده


از دل سوراخ چون کهنه گلیم
پرده‌ای بندد به پیش آن حکیم


پرده می‌خندد برو با صد دهان
هر دهانی گشته اشکافی بر آن


گوید آن استاد مر شاگرد را
ای کم از سگ نیستت با من وفا


خود مرا استا مگیر آهن‌گسل
همچو خود شاگرد گیر و کوردل


نه از منت یاریست در جان و روان
بی منت آبی نمی‌گردد روان


پس دل من کارگاه بخت تست
چه شکنی این کارگاه ای نادرست


گوییش پنهان زنم آتش‌زنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه


آخر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهیی دهد زین ذکر تو


گیر در رویت نمالد از کرم
هرچه گویی خندد و گوید نعم


او نمی‌خندد ز ذوق مالشت
او همی‌خندد بر آن اسگالشت


پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن کوزه بخور اینک سزا


گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا


چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حمل


زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آمیزد شکوفه و سبزه‌زار


صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان بی‌نوا


چونک برگ روح خود زرد و سیاه
می‌ببینی چون ندانی خشم شاه


آفتاب شاه در برج عتاب
می‌کند روها سیه همچون کتاب


آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپیدی و آن سیه میزان ماست


باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز


سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار






باسمه تعالی
با عرض سلام و خسته نباشید
اشعار در دفتر دوم مثنوی ذکر شده و در واقع ادامه داستان غلام خاص سلطان و گزیدن سلطان او را بر دیگر بندگان است که تحت عنوان حسد کردن حَشَم(چاکران) بر غلام خاص
پادشاهی بنده ای را از کرم/ بر گزیده بود بر جمله حشم
....
که در بیت1047، آغاز شده ومولانا بیش از پانصد بیت خارج از داستان سخنان دیگر گفته است، تا دوباره به قصّه باز گشت. این داستان درحقیقت مثالى است براى اِشراف اولیاى خدا بر درون مردمان و وسعت اطلاع آنان به احوال ایشان. اولیاى حق مراتب هر یک از مردم را مى‏دانند و به حسب آن در تربیت آنان مى‏کوشند.
1- قصهٔ شاه و امیران و حسد / بر غلام خاص و سلطان خرد
داستان حسد ورزیدن امیران شاه بر بنده خاصی که سلطان عقل بود.
............................
2-دور ماند از جر جرار کلام / باز باید گشت و کرد آن را تمام
از بس گوینده سخن خود را طولانی کرد، آن حکایتی که داشتیم نقل می کردیم به پایان نرسید و اینک باید باز گردیم و ان را به پایان برسانیم.
....................................
3-باغبان ملک با اقبال و بخت / چون درختی را نداند از درخت؟
باغبان مُلک جهان با آن همه بخت و اقبالی که دارد چگونه نمی تواند درختی از درخت دیگر باز شناسد؟ (در این بیت باغبان کنایه از عارف کامل است؛ و درخت کنایه از افراد انسانی است.) چگونه ممکن است که مربیان بشری یعنی انبیا و اولیاء که باغبان بوستان جوامع انسانی هستند و به زیر و بم همه زوایای وجودی آدمیان وقوف دارند نتوانند روحیات و شخصیات آدمیان را از یکدیگر تمیز دهند؟ کدام درخت را؟ این درخت را.
..............................
4-آن درختی را که تلخ و رد بود / و آن درختی که یکش هفصد بود
درختی که تلخ و مردود است و درختی که یک میوه اش معادل هفتصد درخت میوه است.
.............................
5-کی برابر دارد اندر تربیت؟ / چون ببیندشان به چشم عافیت

وقتی باغبان با چشم عاقبت بینی به این دو درخت بنگرد، چگونه ممکن است آن دو درخت را یکسان پرورش دهد؟
..............................
6-کان درختان را نهایت چیست؟ بر/ گر چه یکسانند این دم در نظر

غایت این درختان چیست؟ مسلما میوه است. هر چند که در این زمان ظاهرا همه مانند یکدیگرند و هیچ فرقی ندارند.[وجه دیگر: اگر چه همه درختان این لحظه یکسان می نمایند ولی او می داند که عاقبت چه میوه ای خواهند داد؟]
................................
7-شیخ کو ینظر بنور الله شد / از نهایت وز نخست آگاه شد

شیخ که با نورالهی می بیند از آغاز تا انجام هر کار آگاه می شود. [اشاره به حدیث «اِتَّقُوا فِراسَةَ المُؤمِنِ فَإنَّهُ یَنظُرُ بِنُورِ اللَّه عَزَّ وَ جَلّ.»[1]، « از فراست مؤمن بپرهیزید که او با نور خداوندى می ‏نگرد.»
پی نوشت:
[1].
بحار الانوار، ج 24، ص 123











[=&amp]
[/]

8-چشم آخربین ببست از بهر حق / چشم آخربین گشاد اندر سبق
آن عارف کامل و شیخ فاضل برای رضای حق، چشم آخور بین خود را بست و چشم آخرت بین خود را گشود.[آخور کنایه از دنیا و اخِر کنایه از آخرت است.]
............................
9-آن حسودان بد درختان بوده‌اند / تلخ گوهر شور بختان بوده‌اند
آن حسودان همانند درختان تلخ و بد بودند؛ زیرا گوهر و نهاد آن ها بد و شوم بود.
................................
10-از حسد جوشان و کف می‌ریختند / در نهانی مکر می‌انگیختند
از روی حسادت هماره در حال جوش و خروش بودند و کف بر دهان می آوردند و به طور نهانی دسیسه می کردند.
............................
11-تا غلام خاص را گردن زنند / بیخ او را زمانه برکنند.

تا اینکه گردن آن غلام خاص را بزنند و ریشه اش را از صفحه روزگار بکنند..
.....................
12- چون شود فانی چو جانش شاه بود / بیخ او در عصمت الله بود

آن غلامی که روح و روانش شاه بود چگونه امکان داشت فانی شود؟ در حالی که ریشه او را حق تعالی از هر گزندی مصون می داشت.
........................








13-شاه از آن اسرار واقف آمده / همچو بوبکر ربابی تن زده
شاه از همه آن اسرار باخبر بود، ولی همانند ابوبکر خموش و ساکت شده بود.[ابوبکر ربابی از مشایخ صوفیه بودو صاحب جذبه. او هفت سال در سکوت و خاموشی به سر برد.][1]
............................
14-در تماشای دل بدگوهران / می‌زدی خنبک بر آن کوزه‌گران
شاه در تماشای افکار آن افراد نابکار آن کوزه گران را مسخره می کرد [خُنبَک زدن در اینجا به معنی استهزا کردن است. ر.ک. بیت (172) همین دفتر.
...........................
15
-مکر می‌سازند قومی حیله‌مند / تا که شه را در فقاعی در کنند
مردم نیرنگ باز برای آنکه شاه را در درون کوزه شراب افکنند حیله ها به کار می گیرند. (فقاع به معنی شیشه و حباب، پیاله و کوزه، شربت، آب جو و شرابی که سکر آور نباشد، اما در فقاع کردن مثل در جوال کردن یعنی با حیله در مخمصه انداختن. شاید مضمون مولانا متاثر از این جمله کلیله و دمنه باشد که: بیچاره را با این دمدمه در کوزه فقاع کردند.)[2]

...........................

پی نوشت:
[1].ر.ک. لغت نامه دهخدا، ج2، ص378
[2].مثنوی (استعلامی)، ج2، ص253

16-پادشاهی بس عظیمی بی کران / در فقاعی کی بگنجد ای خران؟
ای الاغ ها، پادشاهی با آن بزرگی و نامتناهی چگونه در کوزه ای جای می گیرد؟ [دوبیت اخیر بیانی است از عجز و بیتابی آدمیان و خودبینی آنان و اینکه می خواهند قضا و مشیت حضرت حق را مطیح خواسته های خود سازند.[1]برخی نیز می گویند میان پیر و مرید است.[2] که البته وجه اول نزدیک تر است.]
................
17-از برای شاه دامی دوختند / آخر این تدبیر ازو آموختند
اینان برای شاه دامی فراهم نمودند؛ ولی همین چاره سازی و دام گستری را نیز از او آموخته بودند.
...............
18-نحس شاگردی که با استاد خویش / همسری آغازد و آید به پیش
چقدر شوم و ناخجسته است آن شاگردی که با استاد خود برابری و مقابله کند.
...............
19-با کدام استاد؟ استاد جهان / پیش او یکسان هویدا و نهان
با کدام استاد به مقابله و برابری برمی خیزد؟ با استاد جهان؛ همان استادی که در نظر او عیان و نهان یکسان است.
..........................
20-چشم او ینظر بنورالله شده / پرده های جهل را خارق بده
همان استادی که چشم او با نور خدا می نگرد، از این رو پرده های نادانی را از هم می درد.
.......................
21-از دل سوراخ چون کهنه گلیم / پرده یی بندد به پیش آن حکیم

این شاگرد بی پروا در برابر آن فرزانه حکیم قلب خود را که همانند گلیمی کهنه و سوراخ سوراخ است همچون پرده ای قرار می دهد.
.......................
پی نوشت:
[1].ر.ک. شرح کبیر انقروی، دفتر دوم، جزو دوم ص549-550

22-پرده می خندد برو با صد دهان / هر دهانی گشته اشکافی بر آن
این گلیم ساتر با هزار دهان به آن شاگرد می خندد و هر دهان آن سوراخی است که از خلال آن اسرار باطن او نمایان و آشکار می شود.[1]
...................
23-گوید آن استاد مر شاگرد را / ای کم از سگ نیستت با من وفا؟
استاد به آن شاگرد بی پروا گوید: ای کمتر از سگ آیا با من وفا نداری؟
................................
24-خود مرا استاد مگیر آهن گسل / همچو خود شاگردگیر و کور دل
تو مرا استادی نیرومند و گشاینده دشواری ها مپندار؛ بلکه همچون خودت مرا شاگردی کور دل بپندار. یعنی مرا همانند خود فرض کن نه یک شخص فوق العاده.
..............................
25-نه از منت باری است در جان و روان؟ بی منت آبی نمی گردد روان
مگر نه این است که توانایی جسم و روح تو از من است؟ و اگر من نباشم آبی به وجود تو نمی رسد. (مقصود از مصراع دوم این است اگر همت و مدد من نباشد آب معرفت و حکمت و عرفان به وجود تو راه نمی یابد.)
..................................
26-پس دل من کارگاه بخت توست / چه شکنی این کارگاه ای نادرست؟
بنابراین قلب من کارگاه بخت و اقبال تو است؛ ای آدم ناصالح چرا این کارگاه را می شکنی؟
.............................
27-گویی پنهان می زنم آتش زنه / نه به قلب از قلب باشد روزنه؟
تو با خود می گویی سنگ آتش زنه را پنهانی می زنم، یعنی طوری آتش افروزی می کنم که استادم واقف نشود و به احوال درونم پی نبرد؟ ولی آیا از قلبی به قلب دیگر راه وجود ندارد؟ (مصراع دوم، قول حضرت مولاناست که از زبان استاد گفته است. همین مصراع اشاره دارد به ضرب المثل معروف دل به دل راه دارد.بنا به فحوای آن دوستی و مهربانی دو طرفه است. ولی مولانا برداشت دیگری از آن دارد به این معنی که میان دل ها ارتباط شعوری و معرفتی برقرار است و خواطر قلوب بر یکدیگر مکشوف می گردد.
...........................
پی نوشت:
[1].ر.ک. شرح کفافی،ج2، ص165

28-آخر از روزن ببیند فکر تو / دل گواهیی دهد از ذکر تو
بالاخره دل واقف به اسرار از طریق دریچه و راه هایی که به درون تو می رسد، خواطر تو را آشکارا می بیند و آن دل از آنچه در درون تو می گذرد واقف است. (ولی به اقتضای مقام، تغافل می کند و به روی تو نمی آورد.)
......................
29-گیر در رویت نمالد از کرم / هر چه گویی خندد و گوید نعم
فرض کن آن دل واقف به اسرار خواطر زشت تو را به رویت نیاورد و هر چه تو بگویی او بخندد و بگوید بله.
...............................
30-او نمی خنند ز ذوق مالشت / او همی خندد بر آن اسگالشت
ولی این را بدان که لبخند استادی که واقف به اسرار قلوب است بدین جهت نیست که از ریا کاری و ظاهر سازی تو خرسند شده، بلکه او از روی استهزاء به افکار باطل تو می خندد.(برخی نیز مالش را در اینجا به معنی گوشمالی و تنبیه کردن گرفته اند و چنین معنی کرده اند: (او از لذت گوشمالی دادن تو نتمی خندد.)
..............................
31-پس خداعی را خداعی شد جزا / کاسه زن، کوزه بخور، اینک سزا
جزای هر حیله ای حیله ای دگر است؛ ای که بر سر این و آن کاسه فرو می کوبی اینک سزای تو این است که کوزه ای بر فرقت فرود آید.(مصراع دوم نظیر ضرب المثل هایی مانند: کلوخ انداز را پاداش سنگ است و یا زدی ضربتی، ضربتی نوش کن.)
...............................
32-گر بدی با تو ورا خنده رضا / صد هزاران گل شکفتی مر تو را
اگر آن استاد کامل و واقف به اسرار لبخندی رضایت آمیز می زدف بر اثر آن لبخند صدها هزار گل معانی در قلب و روحت می شکفت.

33-چو دل او در رضا آرد عمل / آفتابی دان که آید در حمل
اگر قلب استاد با رضایت خاطر به عملی اقدام کند رضایت او را همچون آفتابی بدان که به برج حمل در آمده است.(حَمَل به معنی بره، و گوسفند نام یکی از صورت های فلکی است در منطقه البروج. نخستین روز حَمَل با اول فروردین منطبق است. در اشعار فارسی این برج نشان دهنده تغییر فصل و وصف آسمان و بهار است. چنانکه مولانا نیز در ابیات ذیل این معنا را منظور داشته است.
..........................
34-زو بخندد هم نهار و هم بهار / در هم آمیزد شکوفه و سبزه زار
بر اثر فرا رسیدن حَمَل (آمدن فروردین) روزها و بهاران خندان و شکوفان شوند و سبزه زاران در هم بیامیزد و همه جا سبز و خرم شود.
..................
35-صد هزاران بلبل و قمری نوا / افگند اندر جهان بی نوا
صدها هزار بلبل و قمری نوای دلنشین خود را در این دنیای بی نوا سر دهند.
........................
36-چونکه برگ روح خود زرد و سیاه / می ببینی چون ندانی خشم شاه؟
وقتی که برگ روح خود را زرد و سیاه می بینی پس چگونه خشم شاه را متوجه نمی شوی؟(وقتی می بینی که پژمرده و افسرده ای و شور و نشاط معنوی در باطنت نمایان نیست چرا درک نمی کنی که شاه حقیقت از تو ناخرسند است؟)

37-آفتاب شاه در برج عتاب / می کند روها سیه همچون کبابهر گاه خورشید شاه از برج قهر و سرزنش بتابد رخساره ها را همچون کباب سیاه می کند(برج عتاب در اینجا اشاره ای دارد به برج جدی(به معنی بزماهی مطابق با دهمین ماه از سال خورشیدی) از آن رو که فصل زمستان با این برج آغاز می شود سرما همه درختان و گیاهان و سبزه زاران را سیاه و پژمرده می سازد برخی گفته اند اشاره است به برج عقرب که برابر است با آبان ماه. وجه نخست معقول تر است. اما مقصود بیت در اینجا پیر کامل و مرشد فاضل و هادی لایق به خورشید تشبیه شده است.
همانسان که طلوع خورشید در هر برجی اثراتی خاص دارد پیر کامل نیز بنا به احوال مختلف مریدان حالات متفاوت از خود نشان می دهد. ضمنا در برخی نسخ به جای کبای کتاب آمده است.
..................................
38-آن عطارد را ورقها جان ماست / آن سپیدی و آن سیه میزان ماست
روح های ما برگ های عطارد است و ان سفیدی و سیاهی میزان و معیار ماست.(عطارد سیاره منظومه شمسی و نزدیکترین سیارات به خورشید و کوچکترین انهاست. عطارد را خدای دبیری و کتابت دانسته اند. )عطارد در اینجا کنایه از مرشد کامل و هادی لایق است. سپیدی و سیاهی کنایه از احوال و اعمال نیک و بد است. و اما مقصود کلی بیت تمامی آن احوال و اعمال نیک و بدی که در کتاب روح انسان نوشته شده، میزان ها و معیارهایی است از درجه خشنودی و خشم کاتب الهی و هادی حقیقی نسبت به او.






39-باز منشوری نویسد سرخ و سبز / تا رهند ارواح از سودا و عجز
عطارد بار دیگر فرمانی به رنگ سرخ و سبز می نویسد تا جان ها از رنج و ناتوانی برهند.(سرخ و سبز در اینجا کنایه از موسم بهار است و بهار نشان دهنده شادی و خرمی. نیز سرخ و سبز رنگ شادی و سلامتی است. اما مقصود بیت: مرشد کامل و هادی لایق با دم مسیحایی خود روح نشاط و سرور را در قلوب بشر می دمد و او را از دام نومیدی و رنج می رهاند.
..................................
40-سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار / چون خط قوس و قزح در اعتبار
نوبهار با خط سرخ و سبز می نویسد، یعنی وقتی بهار می رسد همه جا را زیبا و پرنقش و نگار می کند و اگر خوب دقت کنی آن را مانند خطوط رنگین کمان خواهی یافت.(قوس و قزح همان رنگین کمان است. نام های دیگری نیز دارد نظیر کمان مرتضی علی ، کمان رستم و......
قوس به معنی کمان و قزح نام کوهی است و نیز یکی از نامهای شیطان است. این خطوط رنگین غالبا هنگام بارندگی در نزدیکی افق بر اثر تجزیه و انکسار نور خورشید پدیدار می شود. آن را به صورت اسم مرکب (قوس ، قزح) نیز خوانده اند. در اینجا کنایه از حالات و واردات متنوعی است که به همت مرشد کامل و هادی لایق در اسمان نفوس سالکان پدیدار می شود و انان را به وجد و سرور در می آورد.




موضوع قفل شده است