کوتاه و خواندنی ღ با رزمندگان ღ

تب‌های اولیه

36 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

یکی از پیر مردهای محل به نقل از یکی از رزمندگان تعریف می کرد که یه روزی تو سنگر نشسته بودیم که یک دفعه یه پرنده ای شبیه به کبوتر وارد سنگر شد،بچه ها که خواستند این پرنده رو بگیرند این پرنده از سنگر پرید و رفت بیرون، بچه ها هم به دنبالش رفتند که ظاهرا پنج شش نفر بودند وقتی که از سنگر دور شدیم یک دفعه دیدیم خمپاره ای خورد به سنگر و منفجر شد هممون که برگشتیم به عقب دیدیم سنگر کلاً متلاشی شده و ما اگه تو سنگر بودیم تکه تکه می شدیم و خواستیم بریم به طرف پرنده دیدیم که انگار آب شده رفته زیر زمین،اثری از پرنده دیده نمی شد.انگار که این پرنده را یا به خیالمون دیده بودیم و یا جایی رفته بود که ما نتونستیم پیداش کنیم.بالاخره هرچی بود یقینا ماموری بود از طرف خداوند که ما رو نجات بده.


جثه اش خیلی کوچک بود اوایل که توی سنگر می خوابید،
بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:
مامانی آب...! مامانی آب !
بچه ها می خندیدند و یک لیوان آب می دادند دستش
صبح که بیدار می شد وبچه ها جریان را می گفتند انکار می کرد..
" اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک "

نیمه‌های شب نزدیك كرمان رسیدیم و رفتیم داخل یك پمپ بنزین. مسئول آنجا جلو آمده، گفت: فقط در مقابل كوپن بنزین می‌دهیم. راننده برای اینكه بنزین بگیریم، پایین رفت و با شلوغ بازی گفت: مجروح داریم؛ زود باش!... میر حسینی كه خوابیده بود، یك دفعه از جا بلند شد. مسئول پمپ بنزین گفت: فعلاً پانزده لیتر بنزین می‌دهم تا به جایگاه بعدی برسید. به ازای بنزینی كه می‌فروشیم، باید كوپن تحویل دهیم. میر حسینی پرسید: چی شده؟ راننده گفت: چیزی نیست حاجی! بگیر بخواب! من جریان را كه تعریف كردم، میر حسینی در حالی كه به راننده می‌گفت: ""تو دروغ می‌گویی. "" از ماشین پیاده شد. نمی‌دانم چرا آن طور می‌لرزید. به مسئول پمپ بنزین گفت: آقا! ایشان دروغ گفته، من معذرت می‌خواهم. ما مجروح نداریم. هرچه مقررات باشد، همان را انجام می‌دهیم. مجبور شدیم شب را همانجا بمانیم. صبح بعد از صبحانه از مسئول پمپ بنزین پرسیدم: آیا راهی دارد ما بنزین بزنیم؟ گفت: به فرمانداری بروید؛ با نامه فرمانداری می‌شود بنزین گرفت... شهید مير حسيني
منبع : ر. ك: نگین هامون، ص 120، به نقل از: این گونه بودند مردان مرد، ص 208.

البته این خاطره از یکی از جانبازان است که امروز در برنامه یک پیامک از آسمان شنیدم
بچه ها همه تشنه بودند یک قمقمه آب دادند تا کمی از تشنگیشان کاسته شود من هم که نفر آخر بودم با خودم کلنجار می رفتم که چون نفر آخری هستم به من آب نمی ماند در همین فکر بودم که یک دفعه قمقمه رسید به دستم خواستم آب بخورم دیدم که هیچ کدوم از بچه ها لب به آب نزده اند و همه آبها به نفر آخری یعنی من رسیده است.خیلی شرمنده شدم.

فرصت طلب!

داشت صبح می شد. از دیشب که عملیات کرده بودیم و خاکریز را گرفته بودیم داشتیم با دوستم سنگر درست می کردیم.
بسیجی نوجوانی آمد و گفت: « اخوی! من نگهبانی می دادم تا حالا، می شه توی سنگر شما نماز بخونم؟ »
به دوستم آرام گفتم: « ببین، از این آدم های فرصت طلبه. می خواد سنگر ما رو صاحب بشه! »
آرام زدم به پهلویش و به نوجوان گفتم: « خواهش می کنم بفرمایید. »
از سنگر آمدیم و رفتیم وضو بگیریم.
صدای سوت... خمپاره... سنگر... بسیجی نوجوان...
دوستم می گفت: « هم خیلی فرصت طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد! »


منبع: هفته نامه یا لثارات الحسین علیه السلام، شماره 619