کوتاه و خواندنی ღ با رزمندگان ღ

تب‌های اولیه

36 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

الگوی واقعی

وقتی در مریوان بودیم، مقطعی در بلندی مستقر بودیم و برای بالا بردن تدارکات، چاره ای ناشتیم جز اینکه پیاده این تپه ها را بالا می رفتیم.
شهید چراغی هر وقت می خواست به بالای ارتفاع برود، یک گونی 20 کیلویی نان روی دوش خود می گذاشت و با خود بالا می برد.
یکبار از او پرسیدم:« شما فرمانده هستی، چرا شما این کار را انجام میدهی؟» او در جواب من گفت:« وقتی من با عنوان مسئول این نیروها،
مشقت را تحمل کنم، نیروهای تحت امرم، در برابر سختیها و ناملایمات کم نمی آوردند.»

خاطره ای از زندگی شهید رضا چراغی
منبع: چراغی

همراهی با بچه ها

هر آموزشی که به بچه ها می داد. خودش هم آن را انجام می داد. سینه خیز رفتن توی آسفالت داغ، غلت زدن توی برف و سرما و ... خلاصه هر نیرویی که می آمد تا چهل و پنج روز آموزش ببیند و برود، خود میثم هم با آنها یک بار دیگر تمام آموزش های سخت را می گذراند.
شوخی نبود،او با تک تک افراد همراه بود و پا به پا جلو می رفت که بچه ها نگویند: « به ما دستور می دهد ولی خودش انجام نمی دهد.»


خاطره ای از زندگی
شهید مرتصی(میثم) شکوری
نقل از حمید داود آبادی
منبع: کتاب شکوری

اسیر عراقی

شهید میثمی نقل می کند: در عملیات فتح المبین یکی از سرهنگهای عراقی را به اسارت گرفته بودند. آن سرهنگ ناراحت بود و گریه می کرد
وقتی علت را پرسیدند او گفته بود: من 25 سال است که در عراق نظامی هستم و خدمت می کنم تمام دسیسه ها و آرایش های جنگی را تجربه کرده ام،
ولی از این مبهوت هستم که یک جوان ایرانی که حتی کوچکتر از اسلحه خودش می باشد، آمده من و تعدادی دیگر را اسیر کرده است،
نمی دانم چه حکمتی است که ما از چنین کسانی می ترسیم.

خاطره ای از شهید عبدالله میثمی
منبع: کتاب میثمی

اطلاعات

حاج احمد متوسلیان در مورد دریافت اطلاعات، وسواس عجیبی داشت اما در مورد گفته ها و شناسایی های عباس، کمترین ایراد را به او می گرفت. دلیلش هم ریز بینی و دقت عباس بود. یکبار یکی از بچه ها آمد و گفت: « فلان تعداد ضد انقلاب، در فلان جا گرد هم آمده اند و قصد حمله دارند، می خواهید چه کار کنید؟ » که عباس جواب داد:
« حرف بی ربط نگو، اولا تعدادشان اینقدر نیست، ثانیا در آنجایی که تو می گویی نیستند، ثالثا اصلا قصد حمله ندارند. » او وقتی دید ما هاج و واج مانده ایم گفت: « من دیشب آنجا بودم، حتی به میانشان رفتم و ... »


خاطره ای از زندگی
شهید عباس کریمی
منبع: کتاب کریمی

حلقه آتش و آب

احمد نقل می کند: « در عملیات بدر من و مهدی باکری هردو سوار موتور بودیم و آتش آنچنان وحشی بود که حتی جهت آتش را نمی شد تشخیص داد، لذا تاملی کردم.
مهدی گفت: نایست! برو! سریع! دوطرفمان آب بود، آب و آتش در هم مخلوط شده به اطرافمان پرتاب می شد. در این حال در آینه دیدم که مهدی چطور صاف نشسته و خم به ابرو نمی آورد، آرام آرام سرم را بالا گرفتم و هم قد مهدی شدم. احساس می کردم اگر هم شهید شوم، آن هم آنجا و کنار مهدی و سوار آن موتور در وضعیت خوبی شهید خواهم شد و از این احساس شیرین، در آن حلقه آب و آتش، فقط می خندیدم.

خاطره ای از زندگی شهید احمد کاظمی
منبع: کتاب کاظمی

تقید به بیت المال

یکی از همرزمان شهید نقل می کند: یکبار به من گفت که بیلط اتوبوس برای خانواده اش بگیرم و آنها را راهی اصفهان کنم. وقتی می خواستم برای تهیه بیلط بروم، دیدم ماشین سپاه هست و کسی فعلا استفاده ای از آن نمی کند. ماشین را برداشتم و آنها را با ماشین سپاه بردم. وقتی شهید میثمی فهمید به قدری عصبانی شده بود که کم مانده مرا کتک بزند. آنقدر به بیت المال تقید داشت که حتی بعد از شهادتش، وقتی می خواستم خانواده اش را با ماشین سپاه ببرم معراج شهدا، هرچه کردم ماشین روشن نشد. احساس کردم که او راضی نیست و به همین خاطر ماشین خراب شد و راه نیفتاد.

خاطره ای از زندگی شهید عبدالله میثمی
منبع: کتاب میثمی

استخاره کرد . بد آمد . گفت« امشب عملیات نمی کنیم.» بچه ها آمااده بودند . چند وقت بود که آماده بودند . حالا او میگفت« نه» وقتی هم که می گفت « نه » کسی روی حرفش حرف نمی زد. فردا شب دوباره استخارهکرد.بد آمد. شب سوم، عراقی ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیل هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم. شهید مصطفی ردانی پور
منبع : کتاب ردانی پور

لباس نظامی برادرش را پوشید و برای ثبت نام رفت. چه قدر به او خندیدند. شناسنامه ی پسردایی اش را برد، باز هم فهمیدند. شناسنامه اش را دست کاری کرد، باز هم فهمیدند. چند ماه بعد اعزام شد. آخر کمی بزرگ تر شده بود.
منبع : سایت صبح

در سال 1362 در عمليات خيبر در يك محاصره شديد و خطرناك قرار گرفتيم . هر كدام از رفقا دلواپس بودند و نگران .خلاصه با پيشنهاد يكى از برادران ما سه نفرى به نماز حاجت ايستاديم و نماز خوانديم . بعد از اين نماز بود كه كارها تا حد زيادى بر ما آسان شد و موفق شديم از آن وضعيت نجات پيدا كنيم .
منبع : نماز عشق - راوی:حجت الاسلام و المسلمين ابوالقاسم اقباليان

یکی از دوستان جهه رفته تعریف می کرد.
یکی از رزمندگان که 15 سال بیشتر نداشت یه روزی از طرف هور میره شناسایی طرف عراقی ها.
وقتی می رسه اونجا می بینه عراقی ها مشروب خورده در حال زوال عقل به سر می برند. در را برگشت می بینه یه بلمی به نیزار بسته شده و سرهنگ عراقی که مست مست بود بعد از این مستی خوابش گرفته و تو بلم خوابیده.بالاخره یه جورایی بلم و با خودش می آره طرف رزمندگان، که به قول خودش می خواسته اون و به بچه ها هدیه بده.وقتی بلم به ساحل می رسه و بچه به اون مسلت می شن این سرهنگ عراقی هنوز مست و خواب آلود بود،که یه دفعه پا می شه و می بینه اسیر شده که یک دفعه فریاد می زنه ادخل یا خمینی (پناهم بده ای خمینی)وقتی خیلی داد و بیداد می کنه و بچه ها هم عربی خوب بلد نبودند دلشون بهش می سوزه،و یکی از بچه ها می آد (که دست وپا شکسته عربی بلد بود)و آرومش می کنه.
بعد یکم که مطمین می شه این طرف کاری به کارش ندارند و تازه اومده مهمونی کمی آروم می شه.ظاهرا موقعیت طوری بوده که اون لحظه نمی تو نستند ببرنش عقب و تازه مهمون نوازی شزوع می شه که بابا نترس ما مثل شما نیستیم، ما به اسیر احترام میگذاریم و اسیر هم حبیب خداست و... شوخی بچه ها با این سرهنگ عراقی شروع می شه،یه لحظه نگاهش به این طرف می افته که همون پسر بچه 15 ساله اون جا بوده.یه نگاهی بهش می اندازه و می گه البته کارشما ها از روی علوم نظامی نیست و...(انتقاد)
بعد که حرفهاشو خوب تموم می کنه بهش می گن می دونی کی تو رو آورده اینجا؟ می گه نه ،رزمنده ها بهش می گن همین بچه تو رو آورده اینجا.بعد که همون رزمنده به وسیله همون مترجم که دست وپا شکسته عربی بلد بود ماجرا رو تعریف می کنه و تازه می فهمه چه اتفاقی افتاده.