کوتاه و خواندنی ღ با رزمندگان ღ

تب‌های اولیه

36 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

مهربانی و لطافت روح

در کردستان، یکی از اعضای گروهک های ضد انقلاب را اسیر کردیم و بردیم پیش شهید حسین قجّه ای.
حسین گفت: اگر من به دست تو اسیر می شدم، با من چه می کردی؟
آن شخص با گستاخی گفت: می بردم تحویل فرماندهی می دادم و بیست هزار تومان جایزه می گرفتم. او هم تو را خواهد کشت.
حسین گفت: حالا فکر می کنی من با تو چه می کنم؟ او گفت: خوب یا می کشی یا زندانی می کنی.
حسین خنده ای کرد و گفت: نه! من تو را آزاد می کنم و بعد هم یک گونی آذوقه به او داد و آزادش کرد.
وقتی به حسین اعتراض کردیم، گفت: آنها از روی فقر می جنگند، من این کار را کردم تا شاید به آغوش اسلام بازگردد.
روز بعد، در کمال تعجب آن شخص به همراه بیست نفر از فریب خوردگان، خود را با اسلحه تسیلم کردند.


خاطره ای از زندگی
شهید حسین قجّه ای
منبع: کتاب پرواز پروانه ها و با راویان نور

نفس مطمئنه

مدتی بود که نظافت چی گردان تسویه کرده بود و کسی مامور نظافت سرویس بهداشتی گردان نبود ولی دستشویی ها همچنان بهداشتی و نظیف بود.
پیش خود به حال و نفس سرکوب شده ی آن رزمنده ی مخلصی که شبها دستشویی ها را تمیز می کرد غبطه می خوردم.
حس کنجکاوی ام می گفت: چه خوبه او را بشناسم!
بالاخره نیمه شبی برحسب اتفاق، وقتی از کنار دستشویی ها رد می شدم سر و صدایی توجه مرا به خود جلب کرد.
آرام آرام به سرویس دستشویی ها نزدیک شدم. در یک لحظه شرمنده و خجل زده شدم و به خود و تمام نیروهای گردان اُف گفتم!!
فکر می کنید نظافت چی دستشویی ها چه کسی بود؟
کسی نبود جز فرمانده گردان علی ابن ابطالب:doa(4): از لشگر 8 نجف، سردار شهید علی اربابی.

خاطره ای از زندگی شهید علی اربابی
راوی: حسین چهارسوقی
منبع: کتاب مجموع خاطرات ص 55 و حکایت سرخ

شب عملیات که می شد

بعضیها معرکه راه می انداختن بچه مرشد!
جااااان مرشد

اگه گفتی حالا وقت چیه؟

بعد همه با هم می گفتند:

وقت خداحافظیـــــه......

هر کدوم این شهدا وقتی به سفر می رفتند

برای مادرانشان قامتی داشتن علی اکبری....!

اما حالا....... از سفر برگشته اند،
با قامتی علی اصغری...

طبق معمول موقع عملیات کفش هایش را درآورده بود و با پای برهنه توی منطقه راه می رفت.
ازش پرسیدم: چرا با پای برهنه راه می ری...!
گفت: برای پس گرفتن این زمین خون داده شده. این زمین احترام داره و خون بچه ها روش ریخته شده،
آدم باید با پای برهنه روش راه بره.


خاطره ای از زندگی سردار
شهید سید حمید میرافضلی
منبع: کتاب سید پا برهنه

هر وقت منزل پدر میرفت دستش را می بوسید. تا پدر و مادر غذا را شروع نمی کردند. دست به غذا نمیزد.
هسرش میگوید: شبی مهمان منزل پدری شان بودیم. پدرشان هنوز نیامده بود. دیدم حاج مهدی داخل نمی یاد.
رفتم پیشش گفتم: چرا بیرون نشستی؟ گفت: میترسم بیام داخل خوابم ببره و پدرم از راه برسه اون وقت جواب این،
بی احترامی رو چظور بدم؟ چطور جبران کنم؟
خستگی از چهره اش می بارید ولی صبر کرد تا پدرش بیاد بعد بخوابه.


خاطره ای از زندگی سردار
شهید حاج عبدالمهدی مغفوری
منبع: یوسف دل ها ص 36 و کوله پشتی

همسرش میگه: یه روز که اومدم خونه، چشماش سرخ شده بود. نگاه کردم دیدم کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب توی دستاش گرفته،
بهش گفتم: گریه کردی؟ یه نگاهی به من کرد و گفت: راستی اگه خدا اینطوری که توی این کتاب نوشته با ما معامله کنه عاقبت ما چی میشه؟
مدتی بعد برای گروه خودشون یه صندوق درست کرده بود و به دوستاش گفته بود: هر کی غیبت کنه باید پنجاه تومن بندازه توی صندوق.
باید جریمه بدیم تا گناه تکرار نشه.


خاطره ای از زندگی
شهید محمد حسن فایده
منبع : افلاکیان ص 262 و کوله پشتی

رختها رو گذاشتم تا وقتی از بیرون اومدم بشورم. وقتی برگشتم دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته
و رختها هم روی طناب پهن شده. رفتم پیشش و بهش گفتم: الهی بمیرم مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس رو شستی؟
گفت: مادر جون اگه دو دستم هم داشتم باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی.


خاطره ای از زندگی
شهید علی ماهانی
منبع: نماز، ولایت، والدین ص 83 و کوله پشتی

پدرش کشاورز بود و وضع مالی خوبی نداشت. با اینکه محمود خودش زن و بچه داشت ولی همیشه کمک حال پدر و مادر هم بود،
ایام عید نوروز نزدیک بود و همه پدر و مادر ها به فکر خرید عید برای بچه هاشون بودند.
محمود که وضعیت پدر را درک میکرد قبل از شب عید مقداری وسایل برای خواهر و برادراش خرید و آورد، تا پدر شرمنده بچه ها نشه،
این در حالی بود که خود محمود هم وضعیت مالی خوبی نداشت.

خاطره ای از زندگی شهید محمود اصغر نیا
منبع: وقت قنوت ص 209 و کوله پشتی

مراعات همسایه

خیلی مراعات حال همسایه ها را می کرد. با آنکه به خاطر شغلش شبها دیر موقع برمی گشت
یا صبحها زود از خانه بیرون می رفت اما هرگز آزار و اذیتی برای کسی نداشت.
حتی در ماه رمضان که مجبور بود زودتر از خانه خارج شود.
یکی از همسایه ها که او را صبح هنگام بیرون رفتن دیده بود از مادر پرسید: این جوان کی بود صبح قبل از اذان از خانه بیرون رفت؟
موتور را تا سر خیابان برد و بعد روشن کرد! مادر گفت: حتما احد است دیگه! برای مراعات حال همسایه ها تا سر خیابان می رود
و بعد موتور را روشن می کند که از سر و صدایش کسی را بیدار نکند.


خاطره ای از زندگی
شهید عبدالاحد گرامیفرد
منبع: هفته نامه یالثارات الحسین(ع) شماره 612

گریه بسیجی

مشغول خواندن دعا بودم که گریه های بی قرار یکی از بسیجیها توجه مرا جلب کرد. غرق در راز و نیاز بود و به اطراف توجهی نداشت.
بعد از دعا سراغ فرمانده لشگر را گرفتم. می خواستم بپرسم این جوان کیست که اینهمه بی قراری می کرد؟
وقتی بچه ها همان جوان بیقرار را به عنوان فرمانده لشگر ( عباس کریمی) نشانم دادند، ماندم که اینها دیگر چه کسانی هستند.


خاطره ای از زندگی
شهید عباس کریمی
راوی: شیخ حسین انصاریان
منبع: کتاب کریمی