جمع بندی چرا واجب الوجود غیر خدا نمی تواند باشد؟

تب‌های اولیه

97 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
چرا واجب الوجود غیر خدا نمی تواند باشد؟

ضمن عرض سلام و خسته نباشید

درباره بحث واجب الوجود مطالعه کردم ولی متوجه نشدم چرا لزوما واجب الوجود آن صفاتی که خدا دارد را باید داشته باشد.

من فعلا به موارد زیر اعتقاد دارم اگر اشتباه است شما با دلیل اشتباهش را بگویید:

۱. واجب الوجود باید وجود داشته باشد و وجودش ضروری است چون نمیشود چیزی از عدم به وجود بیاید.

۲. واجب الوجود باید در وجودش مستقل و بی نیاز باشد (فقط در وجودش) و اگر در موارد دیگر مثل افعالش و یا تکامل و رشد پیدا کردنش نیازمند باشد اشکالی ندارد چون ضرری به وجودش نمیزند و این نیاز در فعل و رشد بر واجب الوجود بودنش را نقض نمیکند.

۳. هر چیزی که وجود دارد واجب الوجود بالذات است و اگر قبلا دیده نمیشده به این دلیل بوده که به صورت ذرات ریز بوده و هنوز تکامل پیدا نکرده و به این شکل تغییر نکرده بوده. مثلا میتوانم وجود خودم را چنین توجیه کنم: به این شکل که اول ذره ای خاک بوده و بعد آن ذره جذب گیاه شد و شدم ذره ای از گیاه و گیاه را حیوان خورد و شدم ذره ای از حیوان و حیوان هم توسط انسان خورده شد و آن گوشتی که انسان خورد تبدیل به منی و اسپرم شد و اسپرم شد جنین و ... . منشا پیدایش اون خاک و امثال اون رو هم بیگ بنگ ایجاد کرد و قبل بیگ بنگ هم گاز هایی بودند و این گاز ها هم از اول بودند و علتی ندارند همون طور که خدا علتی نداره. پس من سابقه نیستی نداشتم و واجب الوجود بالذاتم.

۴. وجود ممکن الوجود محال است چون چطور ممکن است که نیستی هست بشود. جهان اصلا نیازی به خالق ندارد چون محاله معدوم بوده باشد و عدم تبدیل بشود به هستی به خاطر اینکه این ها متناقض همند. هر چیز که هست، قبلا هم بوده و تا ابد هم هست و هرچیز که نیست قبلا هم نبوده و تا ابد هم به وجود نمیاد.

۵. واجب الوجود میتواند مرکب باشد چون مرکب بودن اشکالی به وجود واجبش نمیزند زیرا اگر مرکب باشد و اجزایش هم متلاشی شود فقط به چند وجود مستقل تبدیل شده و معدوم نمیشود. پس واجب الوجود اگر به اجزایش نیازمند باشد اشکال ندارد چون اگر اجزایش را از دست بدهد خللی به وجود واجبش وارد نیست.

۶. واجب الوجود میتواند محدود باشد چون محدود بودن و کامل نبودن و نقص داشتن اشکال به وجود واجبش نمیزند.

۷. واجب الوجود میتواند چند تا باشد چون مشکلی به وجود واجبشان وارد نمیشود و اصلا به هم ربطی ندارند و مستقل از همند و ضرری به یکدیگر در وجودشان نمیزنند‌.

۸. واجب الوجود میتواند بی جان و بی درک و شعور و آگاهی باشد چون این هم ضرری به وجوب وجودش نمیزند.

در همه این موارد این صفات ضرری به واجب بودن وجود نمیزند چون واجب الوجود همین که وجودش ازلی و ابدی است کافیست و بقیه صفات اضافیست که به آن نسبت میدهند و میگویند از قضا این همان خداست. قویترین براهین اثبات خدا واجب الوجود را اثبات میکنند خب منم میگم این واجب الوجود منم و این جهان. نظر شما چیست؟

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد مسلم

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام

۱. واجب الوجود باید وجود داشته باشد و وجودش ضروری است چون نمیشود چیزی از عدم به وجود بیاید.

حرفتان درست است اما چرایی که فرمودید درست نیست، چون واجب الوجود اصلا به وجود نمی آید که بفرمایید نمیشود چیزی از عدمبه وجود بیاید. واجب الوجود یعنی موجودی که هستی عین ذاتش است، و وقتی هستی عین یک ذات باشد اصلا جدایی از آن معنا ندارد. چنین موجودی همیشه باید باشد.

۲. واجب الوجود باید در وجودش مستقل و بی نیاز باشد (فقط در وجودش) و اگر در موارد دیگر مثل افعالش و یا تکامل و رشد پیدا کردنش نیازمند باشد اشکالی ندارد چون ضرری به وجودش نمیزند و این نیاز در فعل و رشد بر واجب الوجود بودنش را نقض نمیکند.

موجودی که در ذاتش بی نیاز است نمی تواند در افعال و اوصافش نیازمند باشد، همانطور که موجودی که در ذاتش نیازمند است نمی تواند در اوصاف و افعالش بی نیاز باشد.

تصور کنید. موجودی هستی عین ذاتش است و در وجودش که اصل و اساس است از  هر کسی بی نیاز است اما برای انجام دادن یک رفتار نیازمند باشد.

۳. هر چیزی که وجود دارد واجب الوجود بالذات است و اگر قبلا دیده نمیشده به این دلیل بوده که به صورت ذرات ریز بوده و هنوز تکامل پیدا نکرده و به این شکل تغییر نکرده بوده. مثلا میتوانم وجود خودم را چنین توجیه کنم: به این شکل که اول ذره ای خاک بوده و بعد آن ذره جذب گیاه شد و شدم ذره ای از گیاه و گیاه را حیوان خورد و شدم ذره ای از حیوان و حیوان هم توسط انسان خورده شد و آن گوشتی که انسان خورد تبدیل به منی و اسپرم شد و اسپرم شد جنین و ... . منشا پیدایش اون خاک و امثال اون رو هم بیگ بنگ ایجاد کرد و قبل بیگ بنگ هم گاز هایی بودند و این گاز ها هم از اول بودند و علتی ندارند همون طور که خدا علتی نداره. پس من سابقه نیستی نداشتم و واجب الوجود بالذاتم.

اولا حتی بنابر آنچه که می فرمایید آن چه که واجب الوجود است ماده است، نه شما  و سایر موجودات، چون شیئیت شیء به صورتش است نه ماده؛ نهایتا میتوانیم بگوییم ماده ی ما واجب الوجود است، نه اینکه ما واجب الوجود هستیم.

ثانیا: ماده ی ما هم واحب الوجود نیس، چرا که واجب الوجود موجودی است که هستی عین ذات اوست، بنابراین هیچ نیستی ای در او راه ندارد، و از آنجا که تمام نواقص از سنخ نیستی و عدم هستند پس واجب الوجود هستی و کمال محض است و هر صفت نیکو و کمالی را داراست. چنین موجودی حرکت در او راه ندارد، بنابراین ماده نمی تواند واجب الوجود باشد.

۴. وجود ممکن الوجود محال است چون چطور ممکن است که نیستی هست بشود. جهان اصلا نیازی به خالق ندارد چون محاله معدوم بوده باشد و عدم تبدیل بشود به هستی به خاطر اینکه این ها متناقض همند. هر چیز که هست، قبلا هم بوده و تا ابد هم هست و هرچیز که نیست قبلا هم نبوده و تا ابد هم به وجود نمیاد.

در بحث ارتباط واجب الوجود و ممکن الوجود اصلا سخن از ایجاد و هستی بعد از نیستی نیست، بلکه اگر ممکن الوجود ازلی هم باشد وقتی به لحاظ ذاتش نیازمند است میشود ممکن الوجود ولو آنکه هرگز اینطور نبوده باشد که نیستی بوده باشد و هستی شده باشد.

علاوه بر اینکه سخن از ایجاد، به معنای تبدیل عدم به وجود نیست. بلکه سخن از وجود پس از نیستی است. یعنی این ماهیت که محدوده وجود است جدید است، ما یک ماهیت جدید هستیم که چند سال است به وجود آمده ایم.

۵. واجب الوجود میتواند مرکب باشد چون مرکب بودن اشکالی به وجود واجبش نمیزند زیرا اگر مرکب باشد و اجزایش هم متلاشی شود فقط به چند وجود مستقل تبدیل شده و معدوم نمیشود. پس واجب الوجود اگر به اجزایش نیازمند باشد اشکال ندارد چون اگر اجزایش را از دست بدهد خللی به وجود واجبش وارد نیست.

طبق آنچه که گذشت که ممکن الوجودها و وجودهای محدود نمیتوانند واجب الوجود باشند پاسخ این سوال روشن می شود، بنابراین اساسا این نشدنی است که اجزای واجب الوجود هر کدام واجب الوجود باشند.

علاوه بر اینکه ترکیب در واجب الوجود راه ندارد، چون ترکیب در حقیقت محدودیت است، و موجودی که هستی محض و وجود محض باشد اصلا ترکیب در او راه ندارد.

۶. واجب الوجود میتواند محدود باشد چون محدود بودن و کامل نبودن و نقص داشتن اشکال به وجود واجبش نمیزند.

محدودیت یعنی نیستی، و واجب الوجود یعنی هستی محض که در آن هیچ نیستی ای راه ندارد، بنابراین نمیشود که واجبا لوجود محدود باشد، تناقض است. مثل این است که بگوییم موجود نامحدود اشکالی ندارد که محدود باشد.

۷. واجب الوجود میتواند چند تا باشد چون مشکلی به وجود واجبشان وارد نمیشود و اصلا به هم ربطی ندارند و مستقل از همند و ضرری به یکدیگر در وجودشان نمیزنند‌.

این مطلب هم از سوء برداشت از واجب الوجود و این اشتباه که ممکن الوجود ها را واجب الوجود بدانیم نشأت گرفته است که بطلان آن گذشت.

۸. واجب الوجود میتواند بی جان و بی درک و شعور و آگاهی باشد چون این هم ضرری به وجوب وجودش نمیزند.
در همه این موارد این صفات ضرری به واجب بودن وجود نمیزند چون واجب الوجود همین که وجودش ازلی و ابدی است کافیست و بقیه صفات اضافیست که به آن نسبت میدهند و میگویند از قضا این همان خداست. قویترین براهین اثبات خدا واجب الوجود را اثبات میکنند خب منم میگم این واجب الوجود منم و این جهان. نظر شما چیست؟

ازلی و ابدی بودن اگرچه لازمه واجب الوجود بودن یک شیء است اما منحصر در همین نیست.همانطور که اشاره شد واجب الوجود یعنی موجودی که هستی برای او ضرورت دارد. وقتی موجودی هستی برایش ضرورت دارد یعنی نیستی در او راه ندارد. و نیستی یعنی نقص و محدودیت. بنابراین در تمام جهات باید نامحدود و کامل باشد. مثلا ما در مورد علم یک هستیِ علم داریم و یک نیستیِ علم و جهل. خب اگر واجب الوجود دارای علم نامحدود باشد که هیچ، وگرنه طبیعتا باید مقابل آن یعنی نیستیِ علم را دارا باشد، یعنی نقص و نیستی در اوست و این با واجب الوجود بودن آن ناسازگار است.

همچنین سایر کمالات مثل قدرت و حیات که مبدأ علم و قدرت است. بنابراین ما که مظهر نقص و نیستی هستیم نمی توانیم واجب الوجود باشیم، همانطور که قرآن کریم می فرماید: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ؛ اى مردم شما (همگى) نيازمند به خدائيد تنها خداوند است كه بى‏نياز و شايسته هر گونه حمد و ستايش است‏.

 

فکر کنم اینجا باید واجب الوجود رو دقیق معنی کرد.

واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداشته باشه.نه اینکه همه کمالات رو داشته باشه.

در این تعریف حتی ماده اولیه جهان  هم میتونه واجب باشه.

ممنون از پاسختون

من فکر میکنم منشا سوالاتم تعریف من از واجب الوجود است.

واجب الوجودی که شما به آن اشاره کردید و همه آن را اینگونه میشناسند تعریفش این است: عین وجود (وجود کامل)

اما واجب الوجودی که عقل بنده حقیر هستیش را ضروری می داند و برهان صدیقین آن را برایم ثابت کرده اینگونه است: وجود ازلی

همین

چرا؟

چون عقل فقط ضرورت هستی را برای وجود ازلی تایید میکند به خاطر اینکه بالاخره یک وجودی باید باشد از همان اول که منشا موجوات دیگر باشد. از هیچی که چیزی به وجود نمی آید.

اصلا لفظ واجب الوجود را بذاریم کنار.

چگونه میگویید وجود کامل یا واحد یا... هستیش ضرورت دارد؟

عقل بنده فقط هستی وجود ازلی را ضروری میداند نه وجود کامل یا واحد یا...

اگر وجود ازلی نباشد موجوداتی که الان میبینیم هیچ کدامشان نبودند.

اما اگر وجود کامل، وجود نداشته باشد چه اتفاقی می افتد؟

یا مثلا اگر وجود واحد نباشد چه مشکلی به وجود می آید؟

به خاطر همین من کسی که وجود و هستیش را واجب و ضروری میدانم وجود ازلی است.

وجودی که از اول بوده، همین، نه دارای صفات دیگر.

شما میتوانید صفات دیگر واجب الوجود را عقلا برایم اثبات کنید که ضروری است و باید باشد؟

من فعلا فقط ازلی بودن این وجود برایم عقلا ضرورتش اثبات شده.

 

فکر کنم اینجا باید واجب الوجود رو دقیق معنی کرد.

واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداشته باشه.نه اینکه همه کمالات رو داشته باشه.

در این تعریف حتی ماده اولیه جهان  هم میتونه واجب باشه.

 

احسنت به جناب بی ادعا

حرف من هم دقیقا همین است.

با سلام و احترام 

فکر کنم اینجا باید واجب الوجود رو دقیق معنی کرد.
واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداشته باشه.نه اینکه همه کمالات رو داشته باشه.
در این تعریف حتی ماده اولیه جهان  هم میتونه واجب باشه

من فکر میکنم منشا سوالاتم تعریف من از واجب الوجود است.
واجب الوجودی که شما به آن اشاره کردید و همه آن را اینگونه میشناسند تعریفش این است: عین وجود (وجود کامل)
اما واجب الوجودی که عقل بنده حقیر هستیش را ضروری می داند و برهان صدیقین آن را برایم ثابت کرده اینگونه است: وجود ازلی همین
چرا؟
چون عقل فقط ضرورت هستی را برای وجود ازلی تایید میکند 

 

بی ادعا و MHGM عزیز، ما که دنبال بحث لغوی نیستیم که بر سر معنا کردن واجب الوجود چانه زنی کنیم و گمان کنیم که اوصاف واجب الوجود در خارج به این بستگی دارد که ما واجب الوجود را چی معنا کنیم!! بحث یک بحث فلسفی است و «واجب الوجود» هم از اصطلاحات فلسفی است، نه ادبی!

در نگاه عقلی و فلسفی وقتی وجود را با یک شیء می سنجند از سه حال خارج نیست یا برای آن امتناع دارد که می شود ممتنع الوجود، یا برای آن امکان دارد که می شود ممکن الوجود، و یا برای آن ضرورت دارد که می شود واجب الوجود. بنابراین ازلی و ابدی بودن لازمه واجب الوجود بودن است نه معنای آن؛ یعنی وقتی وجود و هستی برای یک موجود باشد طبیعتا ازلی و ابدی خواهد بود.

براستی تفکر نمی کنید که آنچه که ازلی و ابدی بودن واجب الوجود را رقم میزند چیست؟ چرا یک موجود همیشه باید باشد؟ در پاسخ می گوییم چون واجب الوجود است، یعنی هستی برای او ضرورت دارد و جزء ذات اوست، به همین خاطر هرگز از هستی و وجود جدا نمیشود، پس همواره باید باشد و هست و خواهد بود...

 

خواهش می کنم با دقت بیشتری به مفهوم واجب الوجود از نگاه فلسفی نگاه کنید...

با سلام و احترام 

فکر کنم اینجا باید واجب الوجود رو دقیق معنی کرد.
واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداشته باشه.نه اینکه همه کمالات رو داشته باشه.
در این تعریف حتی ماده اولیه جهان  هم میتونه واجب باشه

من فکر میکنم منشا سوالاتم تعریف من از واجب الوجود است.
واجب الوجودی که شما به آن اشاره کردید و همه آن را اینگونه میشناسند تعریفش این است: عین وجود (وجود کامل)
اما واجب الوجودی که عقل بنده حقیر هستیش را ضروری می داند و برهان صدیقین آن را برایم ثابت کرده اینگونه است: وجود ازلی همین
چرا؟
چون عقل فقط ضرورت هستی را برای وجود ازلی تایید میکند 

 

بی ادعا و MHGM عزیز، ما که دنبال بحث لغوی نیستیم که بر سر معنا کردن واجب الوجود چانه زنی کنیم و گمان کنیم که اوصاف واجب الوجود در خارج به این بستگی دارد که ما واجب الوجود را چی معنا کنیم!! بحث یک بحث فلسفی است و «واجب الوجود» هم از اصطلاحات فلسفی است، نه ادبی!

در نگاه عقلی و فلسفی وقتی وجود را با یک شیء می سنجند از سه حال خارج نیست یا برای آن امتناع دارد که می شود ممتنع الوجود، یا برای آن امکان دارد که می شود ممکن الوجود، و یا برای آن ضرورت دارد که می شود واجب الوجود. بنابراین ازلی و ابدی بودن لازمه واجب الوجود بودن است نه معنای آن؛ یعنی وقتی وجود و هستی برای یک موجود باشد طبیعتا ازلی و ابدی خواهد بود.

براستی تفکر نمی کنید که آنچه که ازلی و ابدی بودن واجب الوجود را رقم میزند چیست؟ چرا یک موجود همیشه باید باشد؟ در پاسخ می گوییم چون واجب الوجود است، یعنی هستی برای او ضرورت دارد و جزء ذات اوست، به همین خاطر هرگز از هستی و وجود جدا نمیشود، پس همواره باید باشد و هست و خواهد بود...

 

خواهش می کنم با دقت بیشتری به مفهوم واجب الوجود از نگاه فلسفی نگاه کنید...

خب من هم چیزی جز این حرفهای شما نگفتم

قبول میکنم واجب باید ازلی و ابدی باشه.چون اگه نباشه که سابقه نیستی داره.خودم که عرض کردم واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداره!

منتها شما هم خوب بود با دقت بیشتری به عرض من میکردید.

واجب الوجود یعنی چیزی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود اما این تعریف که میان ما و شما یکسانه چه ربطی به این داره که واجب حتما باید علم و قدرت داشته باشه و یا حیات و ... داشته باشه یا غیر مادی باشه؟ (تا نتیجه بگیریم این واجب همون خداست؟)

تعریف واجب الوجودی  که عرض کردم فقط میگه واجب باید باشهو سابقه نیستی نداشته باشه . ولی دیگه ازین تعریف نمیشه برداشت کرد باید این صفاتی که شما میفرمایید رو هم داشته باشه.یعنی ازین تعریف این موارد بدست نمیاد.

عرض ما این بود.شما هم خواهش میکنیم بیشتر به عرایض ما دقت کنید.

 

حرف من این است که آنچه برهان صدیقین وجودش را ثابت میکند و عقل، هستیش را ضروری میداند، وجود ازلی است.

وجود با صفات دیگر ثابت نشده.

صفات دیگری که برای این وجود ادعا میشود از کجا آمده؟

عقل، هستی وجود کامل را ضروری نمیداند.

میداند؟

عقل، هستی وجود واحد را ضروری نمیداند.

میداند؟

عقل، هستی وجود نامحدود را ضروری میداند؟

ولی وجود ازلی، هستیش از نظر عقل، ضروری است.

برهان صدیقین هم همان طور که گفتم وجود ازلی را ثابت میکند نه وجود با آن صفاتی را که شما میگویید.

غیر این است؟

خب من هم چیزی جز این حرفهای شما نگفتم
خودم که عرض کردم واجب الوجود یعنی چیزی که سابقه نیستی نداره!

صحبت شما غیر از صحبت بنده است، من همان موقع هم عرض کردم که این تعریف شما صحیح نیست. اینکه «واجب الوجود سابقه نیستی ندارد» تعریف واجب الوجود نیست، یکی از اوصاف واجب الوجود است. شما واجب الوجود را با یک صفتش تعریف می کنید به همین خاطر به اثبات صفات دیگر نمی رسید. چون میخواهید از یک صفت به صفت دیگر برسید و این مسیر شدنی نیست. شما اگر واجب الوجود را به خودیِ خود تصور کنید هم ازلی و ابدی بودن، و هم سایر اوصاف اثبات خواهد شد.

واجب الوجود موجودی است که هستی عین ذات اوست، اگر این را دقت بفرمایید متوجه میشوید که این موجود نمیتواند فاقد علم باشد، چون جهل یعنی نیستی، و این نیستی در موجودی که هستی عین ذات اوست و هیچ نیستی ای در او راه ندارد نمیتواند وارد شود. اگر به این مسئله توجه بفرمایید دیگر این فرمایش ها را مطرح نمی فرمایید:

واجب الوجود یعنی چیزی که همیشه بوده و همیشه خواهد بود اما این تعریف که میان ما و شما یکسانه چه ربطی به این داره که واجب حتما باید علم و قدرت داشته باشه و یا حیات و ... داشته باشه یا غیر مادی باشه؟ (تا نتیجه بگیریم این واجب همون خداست؟)

تعریف واجب الوجودی  که عرض کردم فقط میگه واجب باید باشهو سابقه نیستی نداشته باشه . ولی دیگه ازین تعریف نمیشه برداشت کرد باید این صفاتی که شما میفرمایید رو هم داشته باشه.یعنی ازین تعریف این موارد بدست نمیاد.

 

حرف من این است که آنچه برهان صدیقین وجودش را ثابت میکند و عقل، هستیش را ضروری میداند، وجود ازلی است
وجود با صفات دیگر ثابت نشده.
صفات دیگری که برای این وجود ادعا میشود از کجا آمده؟

ببینید برادر عزیز، چرا یک وجود باید ازلی باشد؟ چرا من و شما ازلی نیستیم؟

چون واجب الوجود هستی و وجود عین ذاتش است، وقتی موجودی وجود و هستی عین ذاتش باشد، مخالف ذاتش که در او راه ندارد!

او هر چه هست هستی و وجود است و هیچ نیستی ای در او راه ندارد. چون معنا ندارد یک موجودی عین هستی باشد آن وقت در عین حال نیستی هم در او راه داشته باشد!!

مثلا در تعریف سفیدی بگوییم بخشی از آن سیاه است!!

صفات هم در دایره هست و نیست هستند، مثلا در مورد علم یا وجودِ علم در اوست، یا نبودِ علم. و از آنجا که هیچ نیستی ای در آن راه ندارد پس علم هم در او هست. وگرنه باید بگوییم موجودی که هستی عین ذات اوست، در برخی جهات نیستی دارد! توجه می فرمایید؟

مثل این است که موجودی که سفیدی عین ذات اوست را در مقام تعریف بگوییم در برخی جهات سیاه است!!

بنابراین ازلی و ابدی بودن یک صفت واجب الوجود است، نه تعریف واجب الوجود. منشأ اشتباه شما این. است که این ازلی و ابدی بودن را تعریف واجب الوجود میدانید، نه صفت واجب الوجود

 

 

بله ولی عقل، هستی عین وجود را ضروری نمی داند.

هستی وجود ازلی را ضروری می داند.

اینکه بگیم واجب الوجود موجودی هست که هستی عینه ذات اوست از تعریفی که در مورد سه مقوله واجب و ممکن و ممتنع ارائه شده بدست نمیاد.

من مقدمات و فرض برهان وجوب و امکان رو در کتاب معرف دانشگاهی خوندم. ولی این چیزی که شما میفرمایید نبود.

تعریفی که در مقدمات این برهان بوده چنین بوده:

ممتنع: چیزی که هرگز سابقه هستی نداشته هیچوقت هم نمیتونه بوجود بیاد مثل شیری که همزمان سفید و سیاه باشه یا عددی که از سه بزرگتر و از دو کوچیکتر باشه.

ممکن: چیزی که سابقه نیستی داشته و توسط امری دیگه بوجود میاد.مثل ما انسانها که زمانی وجود نداتشیم ولی مواد سازنده ما همیشه بودن و از جایی خلق نشدن.

واجب: موجودی که همیشه بوده و سابقه نیستی نداشته نه اینکه هستی عینه ذاتش باشه. مثل ماده اولیه جهان که همیشه بوده و با مه بانگ جهان رو شکل داده اما خودش از جایی نیومده.

هستی عینه ذاتش باشه جمله مبهم آمیزه.اصلا یعنی چی هستی عینه ذاتش باشه؟ مگه هستی مثل مفاهیمی مانند آب یا آتشه که عینه ذات چیزی باشه؟ مثلا ما میتونیم بگیم آب عینه ذات برف یا یخ هست. و یا آتش در ذات خودش آتشه .و اینجا هم آب وجود خارجی داره هم آتش اما هستی یا وجود که چیزی نیست که در جایی باشه و بگیم کسی مثل خدا وجود داره که هستی عینه ذاتشه.پس اینجوری خدا یعنی هستی!  کسی که چنین تعریفی از واجب رو بشنوه اگه بخواد دقیق باشه نمیتونه قبولش کنه.درستش همونه که بگیم واجب یعنی موجودی که همیشه وجود داشته و کسی دیگه بوجودش نیورده.نه اینکه  هستی عینه ذاتش باشه.چون هستی بخودی خود در جایی نیست مثل مثلا آب یا اتش و ...

هستی که در مقابل نیستی قرار داره یک توصیف هستش نه یک موجود تا بعدش تازه بگیم هستی عینه ذاتش باشه.مثل این میمونه که بگیم سفیدی عینه ذات شیره.ولی این حرف اشتباس چون سفیدی بخودی خود وجود نداره و باید عارض بر یک پدیده مثل شیر بشه تا معنی پیدا کنه.

 

حالا با این توضحیات شما چطور میگید واجب یعنی چیزی که وجود عینه ذاتشه؟ این حرف رو فقط شما طلبه هایی که فلسفه اسلامی خوندین زدین و این با منطق جور در نمیاد که هستی خودش در خارج چیزی باشه.هستی یا وجود چیزی نیست و اصولا هستی به خودی خود قابل تصور نیست.هستی از نظر من صفته نه شیء .و باید عارض بر یک  شیء بشه تا معنی پیدا کنه.همانند سفیدی ویا قرمزی یا برزگی یا کوچکی که به خودی خود معنایی ندارن و باید عارض بر چییزی باشن تا معنا پیدا کنن .مثل گل قرمز یا شیر سفید یا سنگ بزرگ و ...

 

اینکه فرمودید واجب نمیتونه فاقد علم و حیات و .. باشه ناشی از همین تعریف نادرستی بود که از کلمه واجب زدین.چون علم و قدرت و حیات از مقوله صفات هستن دلیلی نداره موجودی که وجودش رو از جایی نگرفته حتما باید علم و حیات داشته باشه  که چون علم حیات مربوط به هستی هستن؟؟  علم و حیات هستی نیستن بلکه صفاتی هستن که عارض بر چیزی میشن.پس وقتی واجب اثبات شد باید صفاتش جداگانه از راههای دیگه اثبات بشن تا ما سرانجام به اثبات خدا برسیم.

 

به همین دلیل برهان وجوب و امکان فقط میاد میگه یک موجودی بنام واجب الوجودی در دنیا هست که همه پدیده های دیگه رو بوجود اورده و دیگه نمیتونه بگه این واجب چیست یا کیست.

بله ولی عقل، هستی عین وجود را ضروری نمی داند.

هستی وجود ازلی را ضروری می داند.

قطعا اینطور نیست...

هرگز برهان امکان و وجوب در گام اول ما را به یک موجود ازلی و ابدی نمیرساند بلکه به یک موجودی که هستی برایش ضرورت دارد می رساند.

برهان امکان و وجب میگوید موجوداتی که می بینیم هستی برایشان امکان دارد، بنابراین باید این سلسله به موجودی ختم شود که هستی برایش ضرورت دارد.

اصلا عقل وجود ازلی و ابدی واجب الوجود را همینگونه توجیه می کند که این موجود چون واجب الوجود است پس ازلی و ابدی است.

شما در تمام کتاب های کلامی و فلسفی ادله اثبات ازلیت و ابدیت خداوند را بخوانید، همگی بالاتفاق نوشته اند از آنجا که خداوند واجب الوجود بوده و هستی برای او ضرورت دارد پس ازلی و ابدی است.

 

اینکه بگیم واجب الوجود موجودی هست که هستی عینه ذات اوست از تعریفی که در مورد سه مقوله واجب و ممکن و ممتنع ارائه شده بدست نمیاد.

من مقدمات و فرض برهان وجوب و امکان رو در کتاب معرف دانشگاهی خوندم. ولی این چیزی که شما میفرمایید نبود.

تعریفی که در مقدمات این برهان بوده چنین بوده:

ممتنع: چیزی که هرگز سابقه هستی نداشته هیچوقت هم نمیتونه بوجود بیاد مثل شیری که همزمان سفید و سیاه باشه یا عددی که از سه بزرگتر و از دو کوچیکتر باشه.

ممکن: چیزی که سابقه نیستی داشته و توسط امری دیگه بوجود میاد.مثل ما انسانها که زمانی وجود نداتشیم ولی مواد سازنده ما همیشه بودن و از جایی خلق نشدن.

واجب: موجودی که همیشه بوده و سابقه نیستی نداشته نه اینکه هستی عینه ذاتش باشه. مثل ماده اولیه جهان که همیشه بوده و با مه بانگ جهان رو شکل داده اما خودش از جایی نیومده.

در خصوص فرمایش شما دو نکته باید عرض کنم:

نکته اول: بنده خودم مدرس دروس معارف اسلامی در دانشگاه هستم، در کتاب اندیشه اسلامی نوشته آیت الله سبحانی و دکتر محمدرضایی که اساسا به برهان امکان و وجوب اشاره ای نشده و برهان علیّت جایگزین آن شده است. در کتاب معارف اسلامی  نوشته دکتر سعیدی مهر و دکتر دیوانی هم دقیقا چنین آمده: «هر موجودی که نسبت آن با وجود (هستی داشتن و مووجد بودن) در نظر گرفته شود از دو حال خارج نیست: 1: آن شیء به گونه ای است که موجود بودن برای آن ضروری استبه نحوی که جدا شدن آن از وجود (و وجود نبودن آن) قابل تصور نیست. 2. موجود بودن آن شیء ضرورتی ندارد...»

نکته دوم: حتی اگر بر فرض در کتاب ها معارف مطلبی که بیان فرمودید آمده باشد از باب آسان گویی برای فهم مخاطب است، وگرنه اگر شما بروید سراغ کتاب های اصیل فلسفه مثل اشارات ابن سینا، اسفار ملاصدرا، منظومه حکیم سبزواری، و آثار علامه طباطبایی. آنجا می بینید که اساسا ممکن الوجود ما را به واجب الوجودی میرساند که هستی اش عین ذاتش باشد وگرنه ازلی و ابدی بودن چنین موجودی توجیه پذیر نخواهد بود.

 

 

هستی عینه ذاتش باشه جمله مبهم آمیزه.اصلا یعنی چی هستی عینه ذاتش باشه؟ مگه هستی مثل مفاهیمی مانند آب یا آتشه که عینه ذات چیزی باشه؟ مثلا ما میتونیم بگیم آب عینه ذات برف یا یخ هست. و یا آتش در ذات خودش آتشه .و اینجا هم آب وجود خارجی داره هم آتش اما هستی یا وجود که چیزی نیست که در جایی باشه و بگیم کسی مثل خدا وجود داره که هستی عینه ذاتشه.پس اینجوری خدا یعنی هستی!  کسی که چنین تعریفی از واجب رو بشنوه اگه بخواد دقیق باشه نمیتونه قبولش کنه.درستش همونه که بگیم واجب یعنی موجودی که همیشه وجود داشته و کسی دیگه بوجودش نیورده.نه اینکه  هستی عینه ذاتش باشه.چون هستی بخودی خود در جایی نیست مثل مثلا آب یا اتش و ...

هستی که در مقابل نیستی قرار داره یک توصیف هستش نه یک موجود تا بعدش تازه بگیم هستی عینه ذاتش باشه.مثل این میمونه که بگیم سفیدی عینه ذات شیره.ولی این حرف اشتباس چون سفیدی بخودی خود وجود نداره و باید عارض بر یک پدیده مثل شیر بشه تا معنی پیدا کنه.

حالا با این توضحیات شما چطور میگید واجب یعنی چیزی که وجود عینه ذاتشه؟ این حرف رو فقط شما طلبه هایی که فلسفه اسلامی خوندین زدین و این با منطق جور در نمیاد که هستی خودش در خارج چیزی باشه.هستی یا وجود چیزی نیست و اصولا هستی به خودی خود قابل تصور نیست.هستی از نظر من صفته نه شیء .و باید عارض بر یک  شیء بشه تا معنی پیدا کنه.همانند سفیدی ویا قرمزی یا برزگی یا کوچکی که به خودی خود معنایی ندارن و باید عارض بر چییزی باشن تا معنا پیدا کنن .مثل گل قرمز یا شیر سفید یا سنگ بزرگ و ...

اینکه فرمودید واجب نمیتونه فاقد علم و حیات و .. باشه ناشی از همین تعریف نادرستی بود که از کلمه واجب زدین.چون علم و قدرت و حیات از مقوله صفات هستن دلیلی نداره موجودی که وجودش رو از جایی نگرفته حتما باید علم و حیات داشته باشه  که چون علم حیات مربوط به هستی هستن؟؟  علم و حیات هستی نیستن بلکه صفاتی هستن که عارض بر چیزی میشن.پس وقتی واجب اثبات شد باید صفاتش جداگانه از راههای دیگه اثبات بشن تا ما سرانجام به اثبات خدا برسیم.

به همین دلیل برهان وجوب و امکان فقط میاد میگه یک موجودی بنام واجب الوجودی در دنیا هست که همه پدیده های دیگه رو بوجود اورده و دیگه نمیتونه بگه این واجب چیست یا کیست.

 

تک تک مباحثی که فرمودید در جای خود در فلسفه مفصل بحث شده است و ادله متعدد عقلی و برهانی برای نها اقامه شده است.

از اینکه اصالت با وجود و هستی است، از اینکه اهیت حد وجود است و موجود نامحدود بدون ماهیت است، از اینکه کمالات وجودی با کمالات ماهوی متفاوت هستند و... که ورود به این مباحث نه به تاپیک مرتبط هست، و نه با توجه به مقدماتی که لازم دارند فهم عمومی آنها مقدور است.

 

فقط سه نکته در مورد فرمایش پایانی شما عرض می کنم:

اولا: اساسا ممکن الوجود یعنی موجودی که وجود برایش ضروری نیست، بلکه امکان دارد، و طبیعتا در برابرش واجب الوجودی است که یعنی موجودی که وجود برایش ضرورت دارد. اگر شما یک کتاب فلسفی پیدا کردید که واجب الوجود را (در مقام معنا کردن، نه وصف کردن) به ازلی و ابدی معنا کند من حرف شما را می پذیرم. چون در تقسیم موجودات به واجب و امکان اصلا بحث ازلی بودن و نبودن آنها نیست، بحث مقایسه وجود با آنهاست.

ثانیا: علاوه بر اینکه ازلی و ابدی بودن یک صفت ذاتی نیست، بلکه عارضی است و باید متکی به یک دلیل باشد.  اگر کسی از شما بپرسد که چرا خدا ازلی و ابدی است اما شما ازلی و ابدی نیستید چه پاسخی به او میدهید؟ چرا شما نتوانسته اید ازلی و ابدی باشید؟ چاره از این سوال نیست که بگویید ما ممکن الوجود هستیم و وجود برای ما ضرورت ندارد، اما خدا وجود برایش ضرورت دارد.

 ثالثا: آنچه ما در مقام بیان عرض کردی یک دلیل کاملا عقلی است، شما به جای استبعاد و بعید انگاری، باید آن را رد کنید، تمام آنچه که به عنوان ردیه فرمودید ترجمه اش این است که من نمی فهمم.

ببینید شما هر کدام از این مقدمات را نمی پذیرید بگویید نمی پذیرم و اشکالتان را بفرمایید و اگر نمی شود اشکالی گرفت پس باید مدلول آن را پذیرفت:

الف) ما وقتی وجود را که با یک موجود می سنجیم از سه حال خارج نیست، یا ممتنع است، یا ممکن است، یا واجب. اگر شق دیگری وجود دارد بفرمایید.

ب) وجود ممکن یعنی وجود برای آن ضرورت ندارد، و در برابر آن وجود واجب یعنی وجودی که هستی برای آن ضرورت دارد. چون بحث سنجش وجود با موجودات است.

ج) وقتی یک ممکن الوجود در خارج باشد، قطعا واجب الوجودی هم هست.

باشه قبول

موجودی که هستی برایش ضرورت دارد و عین ذاتش است، واجب الوجود است.

قطعا این وجود، ازلی است.

اما کامل بودنش ضرورتی ندارد.

درست است که نقص، چیز عدمی است و مرتبه ای از عدم محسوب میشود.

اما ما اینجا داریم میگیم هستی برایش ضرورت دارد.

همین که صرفا هست کافی است نیازی به کامل بودنش نیست.

ما نمیگیم کامل بودن برایش ضرورت دارد.

اشکال ندارد نقص داشته باشد همین که اولین مرحله کمال که وجود باشد را داراست کافیست برای اینکه هستی برایش ضرورت داشته باشد.

هیچ نیاز نیست در وجودش مرحله ۱۰۰ باشد و کامل کامل باشد.

میتوان به حداقل یعنی همین که صرفا هست هم اکتفا کرد.

چیزی که عقلا ثابت است ضرورت هستی از لحاظ کمّی است نه کیفی.

همین که از لحاظ کمّی ازلی است کافیست و هستی برایش ضروری است. نیاز نیست در کیفیت، وجودش کامل باشد.

 

ببینید شما هر کدام از این مقدمات را نمی پذیرید بگویید نمی پذیرم و اشکالتان را بفرمایید و اگر نمی شود اشکالی گرفت پس باید مدلول آن را پذیرفت:

 

الف) ما وقتی وجود را که با یک موجود می سنجیم از سه حال خارج نیست، یا ممتنع است، یا ممکن است، یا واجب. اگر شق دیگری وجود دارد بفرمایید.

ب) وجود ممکن یعنی وجود برای آن ضرورت ندارد، و در برابر آن وجود واجب یعنی وجودی که هستی برای آن ضرورت دارد. چون بحث سنجش وجود با موجودات است.

ج) وقتی یک ممکن الوجود در خارج باشد، قطعا واجب الوجودی هم هست.

خب شاید استفاده از کلمه وجود صحیح نباشه.مشکل من با کلمه وجوده

وجود یا هستی ایا میتونه بدون شی یا موجود قابل تصور باشه؟ مثال هم زدم آیا سفیدی میتونه بدون یک شی نظیر برف یا شیر و ... معنا داشته باشه؟

بهتره بجای وجود از موجود یا شیئ استفاده بشه.موجودات یا همیشه بوده اند یا قبلا نبوده اندو بعدا حاصل شده اند. یا هیچ وقت قرار نیست باشند.که هر کدوم به ترتیب از اصطلاحات فلسفی واجب و ممکن و ممتنع ازشون نام می بریم.

 

منتها اشکال بزرگ دیگه اینه که تا حالا دیده نشده علیت در وجود برقرار باشه.علیت فقط در ماهیت دیده شده.هرچیزی که ما در اطرافمون میبینیم فقط تغییر شکل هست نه از نیستی به هستی دراومدن.در صورتی که شالوده برهان وجوب و امکان بر  علیت وجودی بنا شده.

پس بنظر میاد اصلا اصطلاحات ممکن الوجود و واجب الوجود و ممتنع الوجود اصطلاحات درستی نباشن.راسل نیز همین اشکال رو داشت.در جریان که هستید.

 

وقتی فرضیات و تعاریف اشتباه باشند نتایج حاصل از اونها هم اشتباه میشود.در برهان مذکور از این سه اصطلاح در فرض استفاده میشه و با استدلال نتیجه گیری میشه که هر ممکنی به واجب نیازمنده و این واجب یکتاست پس وجود خدا ثابت میشه.

 

اما اینجا از اصطلاحاتی استفاده شده توی فرض که اصلا معلوم نیست مصداقی در خارج داشته باشن.ما حتی اول باید ثابت کنیم چیزی بنام ممکن الوجود هست تا بعدش بیایم از دو اصطلاح واجب و ممتنع هم استفاده کنیم و نتیجه شما رو بگیریم در صورتی که اشکال بزرگ ما اینه که علیت در وجود تا کنون دیده نشده هر پدیده ای اتفاق افتاده مروبط به تغییر ماهوی بوده.آب بخار شده دنبال آتش و حرارت میگردیم زمین دور خورشید گردیده دنبال گرانش میگردیم.درختی در جنگل سوخته دنبال اتش میگردیم ووو

خود ما هم افریده شدیم و ممکن هستیم اما مواد سازنده ما از کجا معلوم اونها هم از افریده شدن؟ شاید همیشه بوده ان.پس ما ممکن هستیم ولی ممکن الوجود نیستیم بلکه از نظر وجود داشتن واجبیم فقط تغییر شکل دادیم شدیم یک انسان..

 

می بینیم در تمام مثال های بالا نه چیزی بوجود اومده نه ازبین رفته بلکه فقط تغییرات ماهوی اتفاق افتاده.

 

در صورتی در برهان مورد نظر ما برای اثبات وجود خدا اصل حرف ما اینه که علیت در وجود برقراره یعنی منظور ما از اصل علیت در واقع علت هستی بخشه نه علت دیگه.درسته؟

ولی کو علت هستی بخش؟ شما یک مورد از مصادیق علل هستی بخش بمن نشون بدین .من هم قبول کنم علیت در وجود هم برقراره. بنده که دنبال اشکال تراشی نیستم.و یا اگر از براهین اثبات خدا ایراد میگیرم خدای ناکرده دنبال انکار خدا باشم.

منتها احساس میکنم این برهان بدرد اثبات خدا نمیخوره چون حتی در فرضیاتش هم اشکال هست و اصولا ریشه اشکال ما اینه که اصلا این سه تا اصطلاح درست نیستن چون اول باید مطمئن بشیم علیت در وجود برقراره. ما از کجا مشاهده کردیم که چیزی بوجود اومده تا بعدش بیاییم مقدمات این برهان رو تعریف کنیم و نتیجه بگیریم؟

 

ما هرچی از اصل علیت دیدیم همش راجع به تغییرات ماهوی بوده و براش میتونیم هزاران مثال بزینم.ولی کو یک مثال برای علیت هستی بخش؟

خوشحال میشوم یک مثال ازین نوع علیت برای ما بزنید و اینکه بگید از کجا مطمئنید چنین علیتی هست؟

باشه قبول
موجودی که هستی برایش ضرورت دارد و عین ذاتش است، واجب الوجود است.
قطعا این وجود، ازلی است.
اما کامل بودنش ضرورتی ندارد.
درست است که نقص، چیز عدمی است و مرتبه ای از عدم محسوب میشود.
اما ما اینجا داریم میگیم هستی برایش ضرورت دارد.
همین که صرفا هست کافی است نیازی به کامل بودنش نیست.
ما نمیگیم کامل بودن برایش ضرورت دارد.
اشکال ندارد نقص داشته باشد همین که اولین مرحله کمال که وجود باشد را داراست کافیست برای اینکه هستی برایش ضرورت داشته باشد.
هیچ نیاز نیست در وجودش مرحله ۱۰۰ باشد و کامل کامل باشد.
میتوان به حداقل یعنی همین که صرفا هست هم اکتفا کرد.
چیزی که عقلا ثابت است ضرورت هستی از لحاظ کمّی است نه کیفی.
همین که از لحاظ کمّی ازلی است کافیست و هستی برایش ضروری است. نیاز نیست در کیفیت، وجودش کامل باشد.

 یک جمله ی صحیحی که شما فرموده اید و بنده آن را به رنگ قرمز درآورده ام پاسخ بقیه متن شما را خود به خود میدهد.

نمیشود در موجودی که هستی عین ذاتش است عدم و نقص راه داشته باشد. خواهش می کنم با نگاه دقیق فلسفی نگاه کنید.

در این خطی که به رنگ قرمز درآورده ام به مطلب بسیار درستی اشاره فرمود اید و این نشان از آگاهی خوب شما، و البته عدم دقت شما دارد.

وقتی چیزی جزء ذات یک شیء باشد خلافش در ان راه ندارد. مثلا وقتی می گوییم نمک شور است و این شوری برای او واجب و ضروری است دیگر معنا ندارد شوری از این نمک جدا شود! اگر جدا شود این نمک دیگر نمک نیست.

وقتی می گوییم هستی برای موجودی ضرورت دارد یعنی از او جدا نمیشود و هیچ نیستی ای در او نیست.

متاسفانه باید بگم که شما، ما را دچار مغالطه کرده اید.

چگونه؟

به این صورت:

معنای وجود صرف چیست؟

چیزی که نهایت وجود است و همیشه وجود دارد و محال است وجود نداشته باشد.

بعد مثلا از ما می پرسید که آیا چیزی که نهایت وجود است و همیشه وجود دارد و محال است وجود نداشته باشد، وجود دارد؟

و اینجا ما مجبوریم به این که اعتراف کنیم بله چون فرض شما چنین جوابی را میطلبد.

و بعد میگویید خب خدا اثبات شد.

در حالیکه مغالطه شما این است که فرض شما ثابت نشده.

این که وجود صرف وجود دارد، ادّعای شماست و باید اثبات شود که حقیقتا هم وجود دارد.

به این مثال دقت کنید:

فرض کنید اینجا یک صندلی وجود دارد. خب حالا بگو اینجا صندلی وجود دارد یا نه؟

اگر بگید آره که خلاف حقیقت است.

اگر بگید نه که خلاف فرض است.

شما هم با فرض غلط ما را اینگونه دچار تناقض کردید

که وقتی میپرسید وجود صرف، وجود دارد یا نه؟

اگر بگیم آره که این اصلا فرض شما بوده و شاید در حقیقت اینگونه نباشد و من دارم فرض شما را تصدیق میکنم.

اگر بگیم نه که خلاف فرض است.

خب حالا میتونید حقیقتا وجودِ وجود صرف را اثبات کنید.

خواهشا سمت لفظ واجب الوجود نروید چون ما در آن دچار اشتراک لفظی هستیم و من واجب الوجود را وجود ازلی میدانم و شما وجود صرف.

آنچه که برهان صدیقین ثابت میکند و عقل، وجود آنرا ضروری میداند، وجود علت العلل یا همان وجود ازلی است نه وجود صرف.

چرا جواب نمیدید؟

 

واجب الوجود یعنی علت العلل

اینکه وجود صرف وجود دارد فرض شماست.

وجود وجود صرف را چگونه اثبات میکنید؟

خب شاید استفاده از کلمه وجود صحیح نباشه.مشکل من با کلمه وجوده

وجود یا هستی ایا میتونه بدون شی یا موجود قابل تصور باشه؟ مثال هم زدم آیا سفیدی میتونه بدون یک شی نظیر برف یا شیر و ... معنا داشته باشه؟

ببینید جناب بی ادعای عزیز اصلا تصو خدا نشدنی است، ما هم در مقام تصور خدا نیستیم، در مقام اثبات هستیم. خلط هستی و چیستی خدا همواره یکی از ادله انکار خداوند در طول تاریخ بوده است. البته شما این بحث را در ذیل «واجب الوجود» مطرح کرده اید، اما اساسا این مسیر (قضاوت در مورد هستی با توجه به چیستی) اشکال دارد و متاسفانه دانشمندان تجربه گرای بسیاری نیز هستند که به خاطر اینکه نمیتوانند وجود خدا را  تصور  کنند می گویند نیست! یعنی توصیفاتی که ادیان از خداوند آورده اند مثل عالم و قادر مطلق را زمینه انکار آن قلمداد کرده اند. نمونه بارزش آقای داوکینز در کتاب «توهم خدا» که چون خدا را بعید می شمارد می گوید پس نیست!

اما اساسا این مسیراشتباه است. اینکه مثلا من با کلمه «وجود» مشکل دارم، یا اساسا میشود وجود بدون ماهیت ر تصور کرد یا نه این ها هرگز دلیل محسوب نمیشود. صرفا استبعاد و بعید انگاری های ذهنی است نه دلیلی بر رد یا توصیف های دیگر ازواجب الوجود. شما باید ببینید دللی عقلی چه می گوید!

خلط وجود و سفیدی هم خودش یکی دیگر از مثال های انحرافی است که شما مطرح کرده اید، چون اولا سفیدی عرض است که برای وجود خارجی حتما به موضوع نیازمند است، و از اقسام ماهیت است، درحالی که وجود از اقسام ماهیت نیست، بلکه در برابر آن بوده و قسیم آن است.

من از شما خواهش می کنم استبعادات و بعیدانگاری های پیشینی خودتان را کنار بگذارید و تابع دلیل عقلی باشید. ببینید دلیل چه می گوید ولو آنکه نتوانید مدعای آن را تصور کنید.

 

 اشکال بزرگ دیگه اینه که تا حالا دیده نشده علیت در وجود برقرار باشه.علیت فقط در ماهیت دیده شده.هرچیزی که ما در اطرافمون میبینیم فقط تغییر شکل هست نه از نیستی به هستی دراومدن.در صورتی که شالوده برهان وجوب و امکان بر  علیت وجودی بنا شده.

پس بنظر میاد اصلا اصطلاحات ممکن الوجود و واجب الوجود و ممتنع الوجود اصطلاحات درستی نباشن.راسل نیز همین اشکال رو داشت.در جریان که هستید.

علیت یک اصل عقلی است که اصلا از نگاه های ما به دست نمی آید که بگوییم فقط در ماهیات دیده شده!! هیوم هم همین را می گوید در جریان که هستید؟ یعنی هرگز نمیشود علیّت را از طریق نگاه و مشاهده اثبات کرد چون ما فقط تقارن پدیده ها را می بینیم نه علیّت را. عقل در مقام تحلیل ذاتی معلول است که نیازمندی آن و رابطه علیّت را اثبات می کند، وگرنه از راه مشاهده مطلقا راهی برای اثبات اصل علیّت نیست.

بنابراین ما از طریق مشاهده نمی توانیم ارتبط بین ممکن الوجود و واجب الوجود را تبیین کنیم! حتی اگر یک معلول ازلی هم باشد باز عقل می گوید او نیازمند علت است. مثلا فلاسفه ی ما ملائکه بزرگ الهی چون جبرئیل و میکائیل و عزرائیل و اسرافیل را ازلی می دانند، یعنی هیچ زمانی نبوده که اینها نبوده باشند، و هیچ تغییر و حرکتی هم در آنها راه ندارد حتی اگر قابل رویت بودند، اما با این حال می گویند اینها معلول هستند. اصلا تجربه بُردش خیلی محدود است که شما بخواهید ملاک و معیار برای این مسائل قرار دهید. همانطور که کسانی که صادقانه پای تجربه گرایی ایستاده اند مانند دیوید هیوم گفته اند تجربه اصل علیت را هم نمیتواند تشخیص دهد آن وقت شما چطور توقع دارید بتواند ملاک نیازمندی معلول به علت را بفهمد؟

وقتی فرضیات و تعاریف اشتباه باشند نتایج حاصل از اونها هم اشتباه میشود.در برهان مذکور از این سه اصطلاح در فرض استفاده میشه و با استدلال نتیجه گیری میشه که هر ممکنی به واجب نیازمنده و این واجب یکتاست پس وجود خدا ثابت میشه.

اما اینجا از اصطلاحاتی استفاده شده توی فرض که اصلا معلوم نیست مصداقی در خارج داشته باشن.ما حتی اول باید ثابت کنیم چیزی بنام ممکن الوجود هست تا بعدش بیایم از دو اصطلاح واجب و ممتنع هم استفاده کنیم و نتیجه شما رو بگیریم در صورتی که اشکال بزرگ ما اینه که علیت در وجود تا کنون دیده نشده هر پدیده ای اتفاق افتاده مروبط به تغییر ماهوی بوده.آب بخار شده دنبال آتش و حرارت میگردیم زمین دور خورشید گردیده دنبال گرانش میگردیم.درختی در جنگل سوخته دنبال اتش میگردیم ووو

خود ما هم افریده شدیم و ممکن هستیم اما مواد سازنده ما از کجا معلوم اونها هم از افریده شدن؟ شاید همیشه بوده ان.پس ما ممکن هستیم ولی ممکن الوجود نیستیم بلکه از نظر وجود داشتن واجبیم فقط تغییر شکل دادیم شدیم یک انسان..

اگر شما به متن خودتان که نوشته اید بازگردید می بینید که هرگز از اشتباه بودن تعریفات به اشتباه بودن نتایج نرسیده اید که چنین حرفی می زنید! بلکه بالعکس از اینکه نمیتوانید مسئله را تصور کنید، نتایج را اشتباه دانسته اید، و سپس از آنجا که نتایج را اشتباه دانسته اید، تعریفات را هم دچار اشکال دانسته اید.

اصلا بحث امکان و وجوب را بگذارید کار. مواد ثلاث یعنی «امکان»، «وجوب» و «امتناع» بین هر موضوع و محمولی در قضایا جاری است. مثلا «انسان ایستاده است» این ایستادن برای انسان از این سه حالتی که عرض شد خارج نیست. یا «گنجشک پرواز می کند» یا ... خلاصه هر قضیه ای شما در ذهن بگیرید ارتباط موضوع و محمول خارج از این سه حالت نیست.

در جایی که محمول ذاتیِ موضوع باشد ماده ی این ارتباط بین موضوع و محمول «ضرورت» است، و در جایی که عارضی باشد این ماده «امکان» است. بنابراین هر کجا که محمول برای موضوع «ممکن» باشد این اضافه شدن «عارضی» بوده و طبق قاعده شفاف عقلی باید دلیلی داشته باشد. قاعده فلسفی می گوید هر مابالعرضی به مابالذات برمی گردد. یعنی هر محمولی که از ذات موضوع نشأت نگرفته برای اضافه شدن به موضوع به چیزی برمی گردد که آن محمول جزء ذات اوست و آن را ذاتا دارد و سپس به موضوع مورد نظر ما داده است. مثلا شوری برای غذا ممکن است، بنابراین بالعرض است، چون ذات غذا شور یا بی نمک نیست و هر دو برایش ممکن است، بنابراین این شوری باید به چیزی برگردد که ذاتا شور است و سپس به نمک می رسیم که ذاتا شور است. در چربی هم خب ذات غذا چرب نیست بنابراین برای او امکان دارد، برای همین باید این چربی را از چیزی گرفته باشد که ذاتا چرب است یعنی روغن، و به روغن میرسیم.

در وجود هم همینطور است، مسئله پیچیده ای نیست، اینکه ما نمیتوانیم وجود بدون ماهیت را تصور کنیم مشکلی به این اصل عقلی وارد نمی سازد. شما در صورتی میتوانید اشکال بگیرید که به دلیل اشکال وارد کنید، وگرنه عدم تصور که به معنای عدم امکان نیست.

 

چرا جواب نمیدید؟

عذرخواهی می کنم برادر عزیز

من غیر از پاسخگویی آفلاین، در هفته شش، هفت تا کلاس تدریس دارم،  پاسخگویی آنلاین دارم و مشغله های علمی دیگر

گاهی حجم کاری موجب تاخیر در پاسخگویی ها میشود که از این بابت عذرخواهی میکنم

متاسفانه باید بگم که شما، ما را دچار مغالطه کرده اید.

چگونه؟

به این صورت:

معنای وجود صرف چیست؟

چیزی که نهایت وجود است و همیشه وجود دارد و محال است وجود نداشته باشد.

بعد مثلا از ما می پرسید که آیا چیزی که نهایت وجود است و همیشه وجود دارد و محال است وجود نداشته باشد، وجود دارد؟

و اینجا ما مجبوریم به این که اعتراف کنیم بله چون فرض شما چنین جوابی را میطلبد.

و بعد میگویید خب خدا اثبات شد.

در حالیکه مغالطه شما این است که فرض شما ثابت نشده.

این که وجود صرف وجود دارد، ادّعای شماست و باید اثبات شود که حقیقتا هم وجود دارد.

ببینید شما «برهان امکان و وجوب» را با «برهان وجودی آنسلم» خلط کرده اید!!! نمیدانم منشأ این اشتباه فاحش از کجاست و چه شد که یکدفعه چنین اشکالی به بنده گرفته اید اما شما برگردید و در پست های گذشته یک جا از بنده استناد بگیرید که اول صرف الوجود بودن را تعریف کرده باشم و سپس مستقیما با تبیین آن وجود خدا را اثبات کرده باشم. 

این برهانی که الان شما دارید بیان میکنید برهان وجودی است که اولین بار آنسلم در جهان فکری مسیحیت تقریر کرد و دچار اشکال است و خود بنده هم آن را قبول ندارم.

مشکلی که در این میان من احساس می کنم این است که شما دو بزرگوار اصلا به ادله عقلی که در بحث مطرح میشود کاری ندارید و آنها را نقد نمی کنید. و این نشان میدهد که پیش از ورود به بحث نتیجه را در درون خودتان گرفته اید. در حالی که ما باید بدون پیش داوری بیاییم تا با بررسی ادله عقلی حرف درست تر را بفهمیم

خواهشا سمت لفظ واجب الوجود نروید چون ما در آن دچار اشتراک لفظی هستیم و من واجب الوجود را وجود ازلی میدانم و شما وجود صرف

متاسفانه شما گمان می کنید که مشکل از لفظ «واجب الوجود است!! در حالی که آنچه که این مسئله را اثبات می کند محتوای استدلال است، نه لفظ واجب الوجود. من برای اینکه خدمت شما مسئله باز روشن تر بشود استدلال را بار دیگر بدون به کار بردن «واجل الوجود» بیان می کنم، شما روی آن هر اسمی می خواهید بگذارید.

مقدمه اول: رابطه بین هر موضوع و محمولی(1) از سه حال خارج نیست: یا محمول برای موضوع «ضرورت» دارد، یا «امکان» دارد، و یا «امتناع» دارد. مثلا «انسان ایستاده است» این ایستادن برای انسان از این سه حالتی که عرض شد خارج نیست. بنابراین یا «گنجشک پرواز می کند» یا ... خلاصه هر قضیه ای شما در ذهن بگیرید ارتباط موضوع و محمول خارج از این سه حالت نیست، این را «ماده» قضیه مینمامند. در جایی که محمول جزء ذات موضوع باشد ماده ی این ارتباط بین موضوع و محمول «ضرورت» است، و در جایی که عارضی باشد این ماده «امکان» است.

مقدمه دوم: هر کجا که محمول برای موضوع «ممکن» باشد این اضافه شدن «عارضی» بوده و طبق قاعده عقلی باید دلیلی داشته باشد. قاعده فلسفی می گوید هر مابالعرضی به مابالذات برمی گردد. یعنی هر محمولی که از ذات موضوع نشأت نگرفته باشد برای اضافه شدن به موضوع به چیزی برمی گردد که آن محمول جزء ذات اوست و آن را ذاتا دارد. مثلا شوری برای غذا ممکن است، بنابراین بالعرض است، چون ذات غذا شور یا بی نمک نیست و هر دو برایش ممکن است، بنابراین این شوری باید به چیزی برگردد که ذاتا شور است و سپس به نمک می رسیم که ذاتا شور است. در چربی هم خب ذات غذا چرب نیست بنابراین برای او امکان دارد، برای همین باید این چربی را از چیزی گرفته باشد که ذاتا چرب است یعنی روغن، و به روغن میرسیم.

در وجود هم همینطور است، وجود برای من  وشما ضرورت ندارد چون میتوانستیم نباشیم، بنابراین ما باید موجودی در خارج داشته باشیم که وجود ذاتیِ اوست، حالا شما اسمش را هر چه میخواهید بگذارید، بگذارید مثلا «ذاتی الوجود»، «موجودی که وجود ذاتی اوست»، «ذاتی که به ما وجود داده» یا هر چی که خواستید، اما بالاخره نیستی در او راه ندارد، چون ذاتش هستی است.

 

پی نوشت ها:

1. موضوع یعنی همان «نهاد» در ادبیات، و محمول یعنی همان «مسند»، یعنی آنچه که به آن موضوع نسبت داده میشود.

صغری و کبری شما درست است ولی نتیجه ای که میگیرید اشکال دارد و به نفع خودتان نتیجه میگیرید.

این ادعایتان باید ثابت شود که وجود برای من و شما ضرورت ندارد. چگونه اثبات میکنید که من ممکن الوجودم.

چرا ماده نمیتواند واجب الوجود باشد؟

به نظر خودم من واجب الوجود بالذاتم طبق همان سیری که در پست های قبل گفتم این محال نیست.

خب حالا آن واجب الوجودی که شما اثبات کردید خود ما هستیم.

با این دلیل شما معلوم شد که معنای واجب الوجود، وجود ضروری یا ازلی یا همان علت العلل است پس شما چگونه از واجب الوجود به وجود صرف رسیدید و یکسری صفاتی که ضرورتی ندارد آن وجود داشته باشد را به آن نسبت میدهید.

شما واجب الوجود را اثبات کردید.

قبول

حالا چگونه ادعا میکنید این واجب الوجود خداست؟

شاید این واجب الوجود ما باشیم این جهان باشد یا یک وجود فرازمینی.

هرچه باشد فقط ازلی بودنش با استدلال شما ثابت است نه کامل بودن و نامحدود بودن و ...

حرف اصلی من این است که شما با این استدلال خدا را نمیتوانید ثابت کنید. واجب الوجود را قبول دارم ولی از کجا معلوم آن خدا باشد؟

صغری و کبری شما درست است ولی نتیجه ای که میگیرید اشکال دارد و به نفع خودتان نتیجه میگیرید.

این ادعایتان باید ثابت شود که وجود برای من و شما ضرورت ندارد. چگونه اثبات میکنید که من ممکن الوجودم.

چرا ماده نمیتواند واجب الوجود باشد؟

برادر عزیز، من چندین بار توضیح دادم، خواهش می کنم برای یک لحظه پیش فرض هایتان را کنار بگذارید تا حرف بنده را متوجه شوید.

ما از ممکن الوجود که وجود و عدم برایش مساوی است به واجب الوجودی میرسیم که وجود برایش ضروری است. یعنی هستی برایش ضروری است. یعنی نیستی که مقابل هستی است برایش ممتنع است. خب چنین موجودی از هر نقص و نیستی مبرّاست. چون وقتی هستی برای او ضرورت دارد معنا ندارد که بگوییم نیستی هم در او راه دارد، هستی عین ذات اوست. اگر در هر کدام از این  عبارات یکبار دقت بفرمایید مسئله حل میشود.

اساسا به همین خاطر واجب الوجود همیشه هست و خواهد بود، چون هستی عین ذات اوست و نمیشود در زمانی در گذشته یا آینده از آن جدا شود. شما ضرورت هستی برای واجب الوجود را فقط کمّی معنا می کنید در حالی که وقتی ضرورت هستی برای یک موجود اثبات شد یعنی کمی و کیفی این وجود از آن جدا نخواهد شد. وقتی می گوییم شوری برای نمک واجب است هم کمّی و زمانی از آن جدا نمیشود و هم کیفی از آن جدا نمیشود.

 

طور دیگری هم میشود مسئله را تقریر کرد. وقتی هستی جزء ذات یک موجود باشد به خودی خود باید از هر جهت کامل باشد، چون وجود که به خودی خود مخالف خودش یعنی عدم و نیستی را نمی پذیرد، پس اگر موجودی محدود است این محدودیت از جانب علتش است. یعنی علتش او را اینچنین محدود آفریده است. بنابراین وقتی موجودی علت نداشته باشد و علة العلل باشد باید کامل ترین باشد، چون هیچ محدود کننده ای بالای سر او نیست که او را محدود کند.

 

وقتی واجب الوجود کامل ترین موجود و بدون نقص شد، دیگر اصلا تغییر و حرکت و تکامل در او راه ندارد. چون تغییر و تکامل یا از نقص به کمال است، یا از کمال به نقص. و وقتی واجب الوجود از هر جهت کامل باشد دیگر معا ندارد به مت کمال برود یا به سمت نقص برود! بنابراین ماده یا انسان و سایر موجوداتی که دارای حرکت و تکامل هستند نمیتواند واجب الوجود باشند.

شما ضرورت هستی برای واجب الوجود را فقط کمّی معنا می کنید در حالی که وقتی ضرورت هستی برای یک موجود اثبات شد یعنی کمی و کیفی این وجود از آن جدا نخواهد شد. وقتی می گوییم شوری برای نمک واجب است هم کمّی و زمانی از آن جدا نمیشود و هم کیفی از آن جدا نمیشود.

برادر عزیز، آنچه که از لحاظ عقل ضروری است هستی به لحاظ کمی ( علت العلل ) است.

چرا شما اصرار داری که وقتی ضرورت هستی به لحاظ کمی اثبات شد ضرورت هستی به لحاظ کیفی هم با آن تلازم دارد؟

این دو چه ربطی به هم دارند؟

الان مثلا شکر از لحاظ کمی همیشه شیرین بوده و هیچ وقت نبوده که شیرین نباشد، حالا شما به من بگو آیا شکر از لحاظ کیفی هم شیرینیش در حد کمال است و شکر در کمال شیرینی است؟

عصاره میوه ای بنام Monc حداقل 300 برابر شیرین تر از شکر می باشد که باز هم من اعتقاد دارم از آن شیرین تر هم داریم.

 این دو به هم ربطی ندارند و جداگانه باید ثابت شوند.

آنچه که عقلا ثابت است ازلی بودن یک وجود یا همان قضیه علت العلل است.

الان شما وجدانا بدون اینکه اصلا به واجب الوجود فکر کنی بگو وجود کامل هستیش ضرورت دارد یا نه؟

جواب همه نه است.

اما بگویی وجود ازلی هستیش ضرورت دارد؟ 

جواب همه بله است.

ادعایتان را اثبات کنید.

این دو نه با هم تلازم دارند و نه ربطی به هم دارند.

هرکدام جداگانه باید ثابت شود.

آنچه سابقه نیستی ندارد و ازلی است برای ما ثابت شده.

آنچه در حد کمال است ضرورتش اثبات نشده و عقل هم آن را ضروری نمیداند. 

الان شما وجدانا بدون اینکه اصلا به واجب الوجود فکر کنی بگو وجود کامل هستیش ضرورت دارد یا نه؟

شما وجدانا اگر یک لحظه به آنچه که بنده به صورت مکرر عرض کردم توجه می فرمودید که «هستی» برای واجب الوجود ضرورت دارد یعنی چه، تمام مسائل حل میشد.

ما در برهان امکان و وجوب هرگز به موجود ازلی نمیرسیم، به موجودی می رسیم که هستی برای او ضرورت دارد!! چون از ممکن الوجودی حرکت کرده ایم که وجود  و عدم یا هستی و نیستی برای او مساوی است، و طبیعتا به موجدی میرسیم که وجود برای او ضروری است، نه موجودی که ازلی است. (ازلی بودن لازمه واجب الوجود است، نه تعریف آن) شما را به خدا یک لحظه در این تفکر کنید!! موجودی که هستی برای اوضرورت دارد یعنی نیستی در آن راه ندارد!!

شما تا دو ماه دیگر هم بپرسید باز پاسخ همین است، مشکل در تصور شماست.

مسائل فلسفی دقیق و عمیق هستند، برای اینکه ملموس و عینی بشوند ما چاره ای داریم به مثال های عُرفی استناد کنیم!! شما به مطلب توجه کنید! رفته اید سراغ شکر و ترکیبات آن!! منظور من از شیرینی شکر فقط ضرورت شیرینی برای شکر بود اما طبیعی است که این شیرینی به همراه ذات هر دو معلول هستند و همانطورکه عرض کردم درجه هر معلولی متناسب با خواست و ارده علتش محدود است. اما چیزی که قرار است در ابتدای هستی قرار گرفته وعلة العلل باشد و هستی هم هین ذاتش است و اقتضای این را دارد که هرچ ه وجود است دارا باشد محدودیتش از کجاست؟ چه کسی او را محدود ساخته است؟!

به هر حال این پاسخ فلسفی در تمام کتاب های فلسفی آمده است، اگرچه تصور آن شاید کمی دشوار باشد اما یک تحلیل برهانی و قطعی است، هر کسی آن را تصور کند، بدون شک تصدیق خواهد کرد.

الان به این سوال جواب بدید:

فرض کنید وجودی هست که ازلی و ابدی است ولی کامل نیست.

شما به این وجود چه میگویید؟

واجب الوجود یا ممکن الوجود؟

میگم فرض کنید وجود داشته باشد یعنی در فرض ما ممتنع الوجود قطعا نیست.

اگر ممکن الوجود است. این خلاف تعریف است. چون ممکن الوجود تعریفش این است: وجودی که میتواند وجود داشته باشد یعنی میتواند وجود هم نداشته باشد در حالیکه وجود مفروض وجودش قطعی است چون ازلی و ابدی است.

 

من به این وجود مفروض میگویم واجب الوجود چون قطعا وجود دارد و محال است وجود نداشته باشد و سابقه نیستی هم ندارد. (در فرض) و اینگونه معلوم میشود کمال نقشی در واجب الوجود بودن ندارد. همین که صرفا هست و همیشه بوده یعنی واجب الوجود. در واقع همین که همیشه پله اول کمال که وجود باشد را داشته کافیست. کمالات بالاتر ضرورتی ندارند.

خب شما به این وجود چه میگویید؟

لطفا این را هم جواب دهید:

شما کمال را جزء اصل ذات میدانید یا صفت؟

 

وجود، ذات است.

ولی کمال صفت است.

وجود ذات ضروری است برای وجود ولی وجود صفت ضروری نیست.

نظر شما؟

فرض کنید وجودی هست که ازلی و ابدی است ولی کامل نیست.

شما به این وجود چه میگویید؟

واجب الوجود یا ممکن الوجود؟

میگم فرض کنید وجود داشته باشد یعنی در فرض ما ممتنع الوجود قطعا نیست

ما باز هم به چنین موجودی میگوییم ممکن الوجود، و اصلا معتقد به وجود چنین موجودی هم هستیم، مانند جبرئیل و میکائیل و...

باید دقت کنید که ممکن الوجود آن موجودی است که میتواند باشد و میتواند نباشد، نه اینکه حتما باید در یک زمانی نباشد! بنابراین ممکن الوجود ممکن است از ازل تا ابد وجود داشته باشد، اما به ذاتش که نگاه می کنیم می بینیم میتوانست نباشد.

فرض کنید یک آتش از ازل روشن است، خب حرارت او هم ازلی خواهد بود، اما این حرارت از همان ازل که در کنار آتش موجود بوده وابسته به آتش است. نباید گمان کنید ازلی بودن چیزی آن را بی نیاز از خالق ساخته و واجب الوجود می کند!

 

لطفا این را هم جواب دهید:

شما کمال را جزء اصل ذات میدانید یا صفت؟

وجود، ذات است.

ولی کمال صفت است.

وجود ذات ضروری است برای وجود ولی وجود صفت ضروری نیست.

نظر شما؟

کمال هم خارج از ذات نبوده و از آن جدا شدنی نیست. اینکه می گوییم فلانی کامل است یعنی ذاتش کامل است یا یک چیزی در کنار ذاتش است به نام کمال؟

کمال مرتبه وجودی شخص است، هر چه ذات کامل تر باشد می گوییم کمالاتش بیشتر است.

 بنابراین کمال همان ذات است منتهی از زاویه دیگری به آن ذات نگریسته شده است. 

چگونه اثبات میکنید وجود صرف، واجب الوجود است؟

من میگم وجود صرف، ممکن الوجود است.

ما اصلا از وجود صرف که شما میگید بی نیازیم و اصلا هیچ نیازی به وجود او در این دنیا نیست.

آنچه وجودش ضروری است و دنیا به آن نیاز دارد، علت العلل است مثلا یک انسان ازلی.

حالا با فرض این انسان ازلی، وجود صرف دیگر به هیچ دردی نمیخورد. آن وجود صرف هم میشود ممکن الوجود و میتواند نباشد. به خاطر همین تقسیمتان ایراد دارد و به نظر من همه چیز واجب الوجود بالذات است و ممکن الوجود نداریم. وجود صرف چون خصوصیت ازلی بودن را دارد واجب الوجود شده وگرنه به وجودش نیازی نیست.

وجود ازلی مفهومی بدیهی است که همه به آن اعتراف دارند ولی وجود صرف را یه عده فقط قبول دارند که معلوم میشود بدیهی و ضروری نیست.

پس اگر هم چیزی به نام وجود واجب وجود داشته باشد علت العلل است و وجود صرف وجود ندارد چون با فرض یک وجود ازلی غیر از وجود صرف دیگر نیازی به وجود وجود صرف نیست و وجود صرف میشود ممکن الوجود که میتواند وجود داشته باشد یا نداشته باشد و نبودش هم اصلا مهم نیست و خللی به جهان وارد نمیکند.

 

واجب الوجود هستیش ضروری است.

علت العلل که وجودش ثابت شده هستیش ضروری است.

وجود صرف که وجودش اثبات نشده هستیش ضروری است.

خب فعلا با توجه به جملات بالا واجب الوجودی که وجوب وجودش ثابت شده علت العلل است.

حالا شما باید ثابت کنید اصلا وجود صرف وجود دارد بعد بگید آن واجب الوجود است چون وجود وجود صرف اثبات نشده و وجود علت العلل ثابت شده پس فعلا واجب الوجود علت العلل است تا شما ثابت کنید اصلا وجود صرفی وجود دارد تا بتوانیم به آن بگوییم واجب الوجود.

شما میگید واجب الوجود، وجود صرف است.

اشکالی ندارد منم میگم واجب الوجود، علت العلل یا وجود ازلی است.

علت العلل ثابت شده پس به عنوان کاندیدای واجب الوجود بودن تایید صلاحیت شده.

اما وجود صرف، وجودش ثابت نشده و نمیتواند کاندیدای واجب الوجود بودن باشد.

 

چگونه اثبات میکنید وجود صرف، واجب الوجود است؟

من میگم وجود صرف، ممکن الوجود است.

اولا من اصلا از وجود صرف حرفی زدم؟ من کجا از صرف الوجود بودن به واجب الوجود بودن رسیدم؟

ثانیا با این حال اگر صرف الوجود را تحلیل کنید می فهمید که چنین موجودی یعنی هستی محض، وقتی چیزی وجود و هستی محض باشد یعنی هستی از ذات آن است، طبیعتا باید واجب الوجود باشد. 

آنچه وجودش ضروری است و دنیا به آن نیاز دارد، علت العلل است مثلا یک انسان ازلی.

برادر عزیز چرا اینقدر عُرفی به مسئله نگاه می کنید؟ خواهش می کنم این نگاه های سطح پایین را کنار بگذارید و با نگرش دقیق فلسفی به مسئله نگاه کنید. یک انسان حتی اگر ازلی باشد چطور می تواند جهان را خلق کند؟ مگر به صرف ازلی بودن میشود خلق کرد؟ و مگر یک مووجود به صرف ازلی بودن بی نیاز از علت می شود؟ مثلا اگر انسان از ازل موجود بوده باشد دیگر بی نیاز به علت میشود؟ یعنی این نیازمندی انسان در ذاتش نیست و وابسته به زمان است؟

 

وجود ازلی مفهومی بدیهی است که همه به آن اعتراف دارند ولی وجود صرف را یه عده فقط قبول دارند که معلوم میشود بدیهی و ضروری نیست.

پس اگر هم چیزی به نام وجود واجب وجود داشته باشد علت العلل است و وجود صرف وجود ندارد ...

واجب الوجود هستیش ضروری است.

علت العلل که وجودش ثابت شده هستیش ضروری است.

وجود صرف که وجودش اثبات نشده هستیش ضروری است.

خب فعلا با توجه به جملات بالا واجب الوجودی که وجوب وجودش ثابت شده علت العلل است.

من نمیدانم شما چرا بحث را می برید روی لفظ! ما می گوییم آنچه که برهان امکان و وجوب اثبات می کند یک موجودی است که هستی برای آن ضرورت دارد. اصلا تعصبی روی اسم «واجب الوجود»، یا «صرف الوجود» با مانند آن نداریم که شما هی مرتب این اسامی را طرح میکنید!! شما اسمش را هر چه میخواهید بگذارید. اما بالاخره این برهان یک موجودی را به عنوان علة العلل اثبات می کند که هستی عین ذاتش است، وگرنه اگر هستی جزء ذاتش نباشد خودش هم نیازکند علت خواهد بود. تنها جیزی که بی نیازیِ علة العلل را از علت ثبات می کند این است که هستی و وجود او از خودش است، نه از دیگران. خب وقتی هستی یک موجود از خودش باشد یعنی عین ذاتش است، و وقتی عین ذاتش است دیگر معنا ندارد که بگوییم عدم و نیستی هم در او راه دارد!!

خواهش می کنم با نگاه دقیق فلسفی توجه کنید 

واجب الوجود را در دو برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب اثبات میکنیم. برای اینکه سیر بحث پیش برود، من برهان صدیقین و برهان امکان و وجوب را رد میکنم تا واجب الوجودتان هم رد شود.

رد برهان صدیقین

یکی از تقریر های ساده شده این برهان:

عدم، وجود ندارد.

عدم، نقیض وجود است.

اجتماع نقیضین محال است.

پس وقتی عدم وجود ندارد لزوما باید وجود، وجود داشته باشد.

در نتیجه وجود، وجود دارد.

تا اینجا بدیهی بود و نیازی به اثبات هم نداشت اما برای اثبات واجب الوجود باید بگیم...

عدم صرف (نقص محض)، وجود ندارد.

عدم صرف، نقیض وجود صرف است.

اجتماع نقیضین محال است.

پس وجود صرف(کمال محض)، وجود دارد.

که ما به این وجود صرف و کمال محض میگوییم خدا.

رد این برهان:

در واقع در این برهان یک فرض قبلی به نام خدای کامل، قبل اثبات واجب الوجود، وجود دارد که نتیجه را مصادره به مطلوب میکند‌. این برهان در واقع، بیان بدیهی از یک چیزی که قبلا وجودش ثابت شده است.

به مثال زیر دقت کنید تا منظورم را متوجه شوید:

برای مثال از یک موجود خیالی مثلا دراکولا که مطمئنیم وجود ندارد استفاده میکنم تا اشتباه این برهان را متوجه شوید.

عدم دراکولا، وجود ندارد.

عدم، نقیض وجود است.

اجتماع نقیضین محال است.

پس وجود دراکولا وجود دارد!!!

 

دیدید که قبلا ما باید از وجود دراکولا با خبر میبودیم و وجودش به لحاظ قطعی برای ما ثابت شده باشد تا این تقریر بدیهی را برایش بنویسیم.

در نتیجه از وجود وجود چیزی میتوان عدم عدمش را نتیجه گرفت ولی از عدم عدم یک چیز لزوما نمیتوان وجودوجودش را ثابت کرد پس باید وجود آن جداگانه ثابت شود‌.

رد برهان امکان و وجوب و دیگر تقریر های برهان صدیقین

این برهان هم میگوید هر چیزی که وجود دارد یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود و ...

رد این برهان:

این تقسیم باطل است و آن را قبول ندارم.

اصلا اینجا تقسیم معنا ندارد. هر چیزی که وجود دارد، واجب الوجود بالذات است و ممکن الوجود هم نداریم.

ممکنه بپرسید مگر ماده میتواند واجب الوجود باشد؟

میگویم بله طبق تعریف من میتواند.

عدم وجود ندارد پس وقتی عدم وجود ندارد قطعا باید نقیضش که وجود است، وجود داشته باشد. عقلا ثابت کردم که حتی جهان، بدون خالق هم ضروری است که وجود داشته باشد پس جهان میتواند خالق نداشته باشد. جهان و مواد، معلول و پدیده نیستند و ازلی اند. واجب الوجود و وجود صرف، همین جهان است.

هرچه که وجود دارد ازلی و ابدی است چون محاله عدم، موجود شود و وجود، معدوم.

هرچه که وجود ندارد محال است دیگر وجود داشته باشد چون محاله عدم، موجود شود و وجود، معدوم.

وجود واجب الوجود را قبول دارم ولی نه آن واجب الوجودی که در ذهن شماست و آن را به نفع خود به کار میبرید. آنچه در این برهان ثابت شده است، علت العلل و وجود ازلی است که همه به آن معترفند. اما این برهان وجود کامل را اثبات نمیکند. (وجود کامل در صدیقین و بالا اثبات میشود که آن هم رد کردم.)

واجب الوجود به نظرم وجود ازلی و ابدی است و لزوما دارای کمال نیست پس میتواند ماده هم باشد.

قانون پایستگی مواد: مواد نه به وجود می آیند و نه از بین میروند بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر میکنند.

مواد هم ازلی و ابدی هستند و به خاطر همین همه مواد واجب الوجود بالذات هستند.

خب دیدید که ما در تقسیم و تعاریف گیر داشتیم هر کس تقسیم و تعریف خود را دارد.

شما میتوانید تقسیم خود را به من اثبات کنید و بگید لزوما باید اینگونه تقسیم شود. من میگم اینگونه نیست.

آن تقسیمی که شما میکنید، فرضش را مصادره به مطلوب کرده اید. مثل این تقسیم:

یا خدا وجود دارد یا ندارد.
اگر وجود داشته باشد قطعا ما که خدا نیستیم.
پس باید غیر ازما کسی باشد که خدا باشد.
در نتیجه خدا وجود دارد.
 
میبینید این مثل تقسیم شما دارای مغالطه است‌.
و نکته اش هم دقیقا روی همان (اگر) اثبات نشده است.
اگر خدا وجود داشته باشد.

اگر واجب الوجودی که شما میگید وجود داشته باشد.

باید تقسیم و تعریف مرا با دلیل رد کنید و برای خودتان را با دلیل اثبات کنید وگرنه خدا از این طریق ثابت نمیشود.

برهان صدیقین، وجود کامل را ثابت میکند که رد کردم و برهان امکان و وجوب، وجود ازلی را. خواهشا این دو را با هم قاتی نکنید.

اگر وجود کامل ثابت شود ، وجود ازلی هم ثابت میشه ولی اگر وجود ازلی ثابت شود لزوما وجود کامل اثبات نمیشه.

 یک انسان حتی اگر ازلی باشد چطور می تواند جهان را خلق کند؟ مگر به صرف ازلی بودن میشود خلق کرد؟ و مگر یک مووجود به صرف ازلی بودن بی نیاز از علت می شود؟ مثلا اگر انسان از ازل موجود بوده باشد دیگر بی نیاز به علت میشود؟ یعنی این نیازمندی انسان در ذاتش نیست و وابسته به زمان است؟

همان طور که در پست قبل هم گفتم، جهان و مواد ازلی اند و لزومی ندارد علت و خالق داشته باشند. پدیده و معلول نیستند که علت بخواهند مثل خدا.

وقتی واجب الوجود، جهان و مواد باشند دیگر نیازی به خالق نیست و خود به خود هستیشان ضروری است.

 اصلا تعصبی روی اسم «واجب الوجود»، یا «صرف الوجود» با مانند آن نداریم که شما هی مرتب این اسامی را طرح میکنید!! شما اسمش را هر چه میخواهید بگذارید. اما بالاخره این برهان یک موجودی را به عنوان علة العلل اثبات می کند که هستی عین ذاتش است، وگرنه اگر هستی جزء ذاتش نباشد خودش هم نیازکند علت خواهد بود. تنها جیزی که بی نیازیِ علة العلل را از علت ثبات می کند این است که هستی و وجود او از خودش است، نه از دیگران. خب وقتی هستی یک موجود از خودش باشد یعنی عین ذاتش است، و وقتی عین ذاتش است دیگر معنا ندارد که بگوییم عدم و نیستی هم در او راه دارد!!

من علت العلل را قبول دارم.

گیرم رو اینا نیست.

من میخوام خدا ثابت بشه. گیرم رو وجود کامله.

یعنی فرق نمیکنه واجب الوجود، جهان و مواد باشند یا خدا؟

اینجوری خدا اثبات نمیشه

خلاصه حرفام اینه که شما ادعا میکنید، واجب الوجود، وجود کامل است و خدا.

 من هم ادعا میکنم که وجود ازلی و ابدی است و این جهان مواد میباشند.

ادعا کردن که کاری ندارد. اگر میتوانید وجود کامل یا خدا را اثبات کنید.

وجود صرف همین جهان است که اگر کامل نباشد هم اشکال ندارد چون آنچه که عدم نیست و وجود دارد صرفا همین دنیاست به همین دلیل وجود صرف است.

رد برهان صدیقین

...

در واقع در این برهان یک فرض قبلی به نام خدای کامل، قبل اثبات واجب الوجود، وجود دارد که نتیجه را مصادره به مطلوب میکند‌. این برهان در واقع، بیان بدیهی از یک چیزی که قبلا وجودش ثابت شده است.

به مثال زیر دقت کنید تا منظورم را متوجه شوید:
برای مثال از یک موجود خیالی مثلا دراکولا که مطمئنیم وجود ندارد استفاده میکنم تا اشتباه این برهان را متوجه شوید.
عدم دراکولا، وجود ندارد.
عدم، نقیض وجود است.
اجتماع نقیضین محال است.
پس وجود دراکولا وجود دارد!!!

متاسفانه شما برهان صدیقین را با برهان آنسلم اشتباه گرفته اید...

نقد شما نشأت گرفته ی از درک نادرست از برهان صدیقین است، مجال طرح این برهان نیست به تقریر علامه طباطبایی مراجعه بفرمایید. متوجه خواهید شد که از حقیقت وجود به واجب الوجود میرسند، نه یک وجود خاص! ما شما در کمال ناباوری از عدم مضاف! یعنی عدمی که به دراکولا اضافه شده به وجود آن رسیده اید!! احدی از فلاسفه اسلامی برهان شما را قبول ندارند! حتی یک نفر!

 

رد برهان امکان و وجوب و دیگر تقریر های برهان صدیقین

این برهان هم میگوید هر چیزی که وجود دارد یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود و ...

رد این برهان:

این تقسیم باطل است و آن را قبول ندارم.

اصلا اینجا تقسیم معنا ندارد. هر چیزی که وجود دارد، واجب الوجود بالذات است و ممکن الوجود هم نداریم.

متاسفانه اینجا هم مانند بخش پیشین اشکال شما در فهم نادرست از برهان امکان و وجوب است. در برهان امکان ووجوب طبق تقریر ماهوی، ما می گوییم هر موجودی که با «وجود» سنجیده میشود از سه حال خارج نیست، یا این «وجود» برای او ضرورت دارد، یا امتناع دارد، یا امکان.

تا اینجای کار و تقسیم ماده قضیه به «امکان»، «وجوب» و «امتناع» یک حصر عقلی است! قبول ندارم در اینجا اصلا معنا ندارد! ما تا اینجا واجب الوجود یا ممکن الوجود را اثبات نکرده ایم، فقط می گوییم هر چیزی که با وجود سنجیده شود خارج از این سه حال نیست، و این هم کاملا صحیح است. شما اگر خارج از این سه حال سراغ دارید بفرمایید.

اما در گام بعد:

 

واجب الوجود به نظرم وجود ازلی و ابدی است و لزوما دارای کمال نیست پس میتواند ماده هم باشد.

قانون پایستگی مواد: مواد نه به وجود می آیند و نه از بین میروند بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر میکنند.

مواد هم ازلی و ابدی هستند و به خاطر همین همه مواد واجب الوجود بالذات هستند.

بعد از حصر عقلی که اشاره شد، روشن میشود که موجوداتی که در بیرون می بینیم یا ممکن الوجود هستند یا واجب الوجود. خب واجب الوجود یعنی چه؟ 

متاسفانه شما بدون توجه به مقدمات پیشین واجب الوجود را به معنای وجود ازلی معنا می کنید در حالی که چنین تعریفی قابل دفاع نیست! من و شما نمیتوانیم تعریفی از جیب خودمان در بیاوریم و به برهان اضافه کنیم. معنای واجب الوجود آن چیزی است که مقدمات قبلی در برهان می گویند. شما باید ببینید استدلال چه می گوید... استدلال های پیشین در بیین مقدمات و آن مواد سه گانه که حصر عقلی بودند که عرض شد میگوید ممکن الوجود یعنی وجود برای او ضرورت ندارد، و واجب الوجود یعنی وجود برای آن ضرورت دارد.

و وقتی واجب الوجود یعنی موجودی که هستی و وجود برای او ضرورت دارد، دیگر شما نمیتوانید نیستی را به اجبار به خورد آن بدهید!! شما نمی توانید خلاف آن مقدمات پیشین رفتار کنید.

وقتی موجودی فقط هستی باشد و نیستی در او راه نداشته باشد طبیعتا تغییر در او راه ندارد، بنابراین ماده و انسان و مانند آن نمی تواند واجب الوجود باشد. اینکه یک موجود ازلی باشد موجب بی نیازی او از علت نمیشود. مثلا یک آتش اگر از ازل فرض کنید روشن باشد طبیعتا حرارت آن هم از ازل وجود خواهد داشت اما این ازلی بودن حرارت آن را بی نیاز از علت نمی سازد.

یکی از اشتباهات بزرگ شما این است که ازلی بودن را به معنای علة العلل بودن و واجب الوجود بودن می دانید در حالی که اساسا یک اشتباه فاحش فلسفی است.

 

بله تقسیم سه گانه شما حصر عقلی هست ولی اصلا اینجا تقسیم نباید صورت بگیرد.

وقتی چیزی جزء ذات یک شیء باشد خلافش در ان راه ندارد. مثلا وقتی می گوییم نمک شور است و این شوری برای او واجب و ضروری است دیگر معنا ندارد شوری از این نمک جدا شود! اگر جدا شود این نمک دیگر نمک نیست.

 

چیزی به اسم شوری وجود نداره مسلم گرامی. ما به تاثیری که از واکنش یون سدیم با گیرنده های چشایی و پردازش آن در مغز حاصل میشه گفته ایم «شوری». اگر گیرنده های چشایی نبودند، چیزی به اسم شوری هم قابل تعریف نبود.

 

صفتی مثل پردازشگری، نامی است که ما به حاصل عملکرد سلولهای مغز یا کامپیوترها و ... داده ایم و اینطور نیست که چیزی به اسم پردازشگری دارای وجود مستقل باشه.

 

در هنگام تعمیم چنین صفاتی به واجب الوجود بایستی احتیاط نمود.

 

شوری وجود ندارد پس نبود شوری عدم نیست، بنابراین واجب الوجود می تواند شور نباشد.

 

«پردازشگری» وجود ندارد پس نبودش عدم نیست، بنابراین واجب الوجود می تواند پردازشگر نباشد.

و ...

همه چیز ها واجب الوجود، وجود صرف، وجود کامل هستند.

این میشود نظریه وحدت وجود.

در واقع مسئله اینجاست که آیا اشیاء معلول واجب الوجودند یا جلوه ای از آن

این میشود نظریه وحدت وجود.

در واقع مسئله اینجاست که آیا اشیاء معلول واجب الوجودند یا جلوه ای از آن

مادیات، نه معلولند و نه جلوه بلکه خود واجب الوجودند.

مادیات، نه معلولند و نه جلوه بلکه خود واجب الوجودند.

 MHGM گرامی

 دو تا ذره را در نظر بگیر. آیا این دو موجودات مختلفی اند یا این که این دو ذره و فاصله بینشون دارای وجودی مشترک اند؟

این بحثیه بین فلاسفه که آیا وجود واحده یا متکثر، و آیا به وجود آمدن و از بین رفتن ممکنه یا خیر.

اما بحث کلیدی در اینجا، صفات واجب الوجود هست و این که کدام صفات اصلا وجود دارند که بخواهیم آنها را به واجب الوجود نسبت دهیم.

وحدت وجود اینجا میشه واحد بودن وجود ماده( یک جهان مادی)

وحدت وجود اینجا میشه واحد بودن وجود ماده( یک جهان مادی)

اینجا دو تا بحث داریم:

۱. آیا وجود واحده یا متکثر؟ آیا وحدت وجود داریم یا یک واجب الوجود هست و دیگران معلول آن اند؟

۲. آیا واجب الوجود یا وجود واحد (بسته به اینکه کدام دیدگاه را در نظر داشته باشیم) یک موجود فیزیکی خشک و خالی است یا موجودی است که برنامه ریزی می کند و پیامبر می فرستند و ... که اینجا می رسیم به بحث صفات

۱. بله تقسیم سه گانه شما حصر عقلی هست ولی اصلا اینجا تقسیم نباید صورت بگیرد. وجود ممکن و ممتنع نداریم و وجود فقط واجب است.

خب ما هم اصراری بر وجود ممکن الوجود نداریم...

به هر حال با حصر عقلی ای که پذیرفتید که نسبت وجود با موجودات خارج از این سه حال ضرورت، امتناع، و امکان نیست وقتی واجب الوجود اثبات شد یعنی هستی برای او ضرورت دارد. وقتی هستی برای یک موجود ضرورت داشته باشد معنا ندارد بگوییم عدم هم برای او امکان دارد! موجودی که وجود برای او ضرورت دارد عدم نمی پذیرد. چرا شما به این مسئله بدیهی توجه نمی فرمایید؟

وقتی هستی برای یک موجود ضرورت داشته باشد، مقابل آن یعنی «عدم» برای این موجود امتناع دارد. بنابراین هیچ عدمی در این موجود راه ندارد. او وجود محض است  و هیچ محدودیتی در چنین موجودی معنا ندارد، چون محدودیت یعی نقص، یعنی نیستی

مطلب خیلی واضح است، من واقعا بیان دیگری بلد نیستم!!

 

چیزی به اسم شوری وجود نداره مسلم گرامی. ما به تاثیری که از واکنش یون سدیم با گیرنده های چشایی و پردازش آن در مغز حاصل میشه گفته ایم «شوری». اگر گیرنده های چشایی نبودند، چیزی به اسم شوری هم قابل تعریف نبود.

صفتی مثل پردازشگری، نامی است که ما به حاصل عملکرد سلولهای مغز یا کامپیوترها و ... داده ایم و اینطور نیست که چیزی به اسم پردازشگری دارای وجود مستقل باشه.

در هنگام تعمیم چنین صفاتی به واجب الوجود بایستی احتیاط نمود.

در خصوص فرمایش شما دو نکته باید عرض کنم:

نکته اول اینکه بحث ما بر سر لفظ «شوری» که نیست، بلکه بر سر حقیقت آن است. به هر حال یک حقیقتی در این یون سدیم وجود دارد که ما آن را درک می کنیم و اسم آن را «شوری» گذاشته ایم.

نکته دوم: در اینکه این مسئله با واجب الوجود تفاوت هایی دارد شکی نیست، اما تمثیل فقط از یک جهات مقرب است و ممکن است از جهات دیگر مبعد باشد، با توجه به پیچیده بودن فهم واجب الوجود برای مخاطب ما چاره ای به استناد به این تمثیل ها نداریم تا کمی مطلب برای مخاطب واضح شود.

وگرنه قطعا این تفاوت ها را قبول داریم.

 

همان طور که گفتم، تقسیم سه گانه شما حصر عقلی هست ولی اینجا کاربردی ندارد و به نظرم اینجا تقسیم، اشتباه است چون:

اشکال اصلی برهان امکان و وجوب اینه که اصلا واجب الوجودی وجود نداره و ما از وجودش بی نیازیم.

یعنی همه موجودات ممکن الوجودند.

به این دلیل که

اگر وجودی ازلی و بدون علت را فرض کنیم مثلا یک انسان ازلی بدون علت و او را علت العلل بدانیم. با این مثال دیگر نیازی به وجود واجب الوجودی که شما میگید نیست و این تقسیم دیگر اینجا جایی ندارد و کاربردش اینجا نیست.

آیا با وجود این فرض، باز هم میتوانید ادعا کنید که این تقسیم لزوما باید صورت بگیرد؟

من میگم اینجا تقسیم نیاز نیست.

وجود اقسام ندارد. وجود، وجود است. یک وجود داریم یک عدم. اینم حصر عقلی است. نه؟

اثبات کنید لزوما باید اینجا تقسیم سه گانه صورت بگیرد.

چیزی به اسم شوری وجود نداره مسلم گرامی. ما به تاثیری که از واکنش یون سدیم با گیرنده های چشایی و پردازش آن در مغز حاصل میشه گفته ایم «شوری». اگر گیرنده های چشایی نبودند، چیزی به اسم شوری هم قابل تعریف نبود.

صفتی مثل پردازشگری، نامی است که ما به حاصل عملکرد سلولهای مغز یا کامپیوترها و ... داده ایم و اینطور نیست که چیزی به اسم پردازشگری دارای وجود مستقل باشه.

در هنگام تعمیم چنین صفاتی به واجب الوجود بایستی احتیاط نمود.

در خصوص فرمایش شما دو نکته باید عرض کنم:

نکته اول اینکه بحث ما بر سر لفظ «شوری» که نیست، بلکه بر سر حقیقت آن است. به هر حال یک حقیقتی در این یون سدیم وجود دارد که ما آن را درک می کنیم و اسم آن را «شوری» گذاشته ایم.

نکته دوم: در اینکه این مسئله با واجب الوجود تفاوت هایی دارد شکی نیست، اما تمثیل فقط از یک جهات مقرب است و ممکن است از جهات دیگر مبعد باشد، با توجه به پیچیده بودن فهم واجب الوجود برای مخاطب ما چاره ای به استناد به این تمثیل ها نداریم تا کمی مطلب برای مخاطب واضح شود.

وگرنه قطعا این تفاوت ها را قبول داریم.

بله مسلم گرامی، اما همین تمثیل به نوعی به استدلالهای ما هم راه پیدا می کنه. در واقع بعضی صفاتی که به واجب الوجود تعمیم داده میشن اصلأ وجود ندارند.

صفاتی مثل شوری یا پردازشگری حاصل کارکرد یک مجموعه از اجزاست. نمک شوره اما الکترونها و پروتونها و نوترونهاش شور نیستند.

صفتی میل پردازشگری هم ویژگی مشابهی داره. یک انسان عاقله، مغز پردازشگری داره، اما این مغز دارای اجزای عاقل نیست. کامپیوتر پردازشگره اما اتمهاش پردازشگر نیستند ... پس ما پردازشگری را هم نمی توانیم به سادگی تعمیم به واجب الوجود دهیم همچنان که شوری را تعمیم به واجب الوجود نمی دهیم.

 

هر چیزی که وجود دارد، واجب الوجود بالذات است و ممکن الوجود هم نداریم

  اصلا واجب الوجودی وجود نداره و ما از وجودش بی نیازیم.

یعنی همه موجودات ممکن الوجودند.

بالاخره همه ممکن الوجود هستند یا واجب الوجود؟

در هر دو صورت فرقی نمی کند. 

اگر واجب الوجود هستند که هیچ، اگر ممکن الوجود هم هستند باید به واجب الوجود ختم شود...

 

به این دلیل که اگر وجودی ازلی و بدون علت را فرض کنیم مثلا یک انسان ازلی بدون علت و او را علت العلل بدانیم

ببینید جناب MHGM عزیز، بحث ما روی اسم و اعتباریات که نیست! ما از حقیقت حرف می زنیم.

نیازمندی و عدم نیازمندی انسان اصلا ربطی به ازلی و حادث بودن ندارد، ذات انسان یا نیازمند است یا نیازمند نیست، اگر نیازمند است ازلی هم باشد فرقی نمی کند، و اگر نیازمند نیست فرقی نمی کند که در چه زمانی باشد.

باید منطقی نگاه کنید و ذات موجودات را نگاه کنید، این که نیازمندی موجودات را به اعتباریات گره بزنید عقلانی و قابل دفاع نیست.

بله مسلم گرامی، اما همین تمثیل به نوعی به استدلالهای ما هم راه پیدا می کنه. در واقع بعضی صفاتی که به واجب الوجود تعمیم داده میشن اصلأ وجود ندارند.

صفاتی مثل شوری یا پردازشگری حاصل کارکرد یک مجموعه از اجزاست. نمک شوره اما الکترونها و پروتونها و نوترونهاش شور نیستند.

صفتی میل پردازشگری هم ویژگی مشابهی داره. یک انسان عاقله، مغز پردازشگری داره، اما این مغز دارای اجزای عاقل نیست. کامپیوتر پردازشگره اما اتمهاش پردازشگر نیستند ... پس ما پردازشگری را هم نمی توانیم به سادگی تعمیم به واجب الوجود دهیم همچنان که شوری را تعمیم به واجب الوجود نمی دهیم.

ما در استدلال از تمثیل بهره نمی بریم. تمثیل فقط جهت تقریب مسئله به ذهن مخاطب است. وگرنه ما در تقریر برهان امکان و وجوب، و تبیین واجب الوجود اصلا نامی از شوری و پردازشگری و مانند آن نمی بریم. این مسئله شوری فقط جهت تقریب به ذهن مخاطب است

 

ببینید جناب MHGM عزیز، بحث ما روی اسم و اعتباریات که نیست! ما از حقیقت حرف می زنیم.

نیازمندی و عدم نیازمندی انسان اصلا ربطی به ازلی و حادث بودن ندارد، ذات انسان یا نیازمند است یا نیازمند نیست، اگر نیازمند است ازلی هم باشد فرقی نمی کند، و اگر نیازمند نیست فرقی نمی کند که در چه زمانی باشد.

باید منطقی نگاه کنید و ذات موجودات را نگاه کنید، این که نیازمندی موجودات را به اعتباریات گره بزنید عقلانی و قابل دفاع نیست.

خب وقتی ممکن الوجود ها، منشا وجودشان یک ممکن الوجود بدون علت باشد، دیگر نیازی به واجب الوجود و خلق اصطلاحات و موجودات عجیب نیست.

و دیگر وجود واجب و ممکن نداریم و همه موجودات میشوند وجود بدون هیچ پیشوند اضافه ای.

ما نیازی به وجود صرف و واجب الوجود نداریم.

نیاز ما علت العلل است که حتی یک ممکن الوجود هم میتواند علت العلل باشد‌.

خلاص

شما اول اثبات کنید که ممکن الوجود نمیتواند علت العلل باشد بعد برویم سراغ واجب الوجود.

اگر نتوانید اثبات کنید که لزوما علت العلل باید واجب الوجود باشد، وجود واجب الوجود میشود ادعای بیهوده.

خب وقتی ممکن الوجود ها، منشا وجودشان یک ممکن الوجود بدون علت باشد...

نیاز ما علت العلل است که حتی یک ممکن الوجود هم میتواند علت العلل باشد‌.

باور کنید این حرف شما روح تمام فلاسفه در طول تاریخ را به لرزه در آورد!! ممکن الوجود بدون علت یعنی کوسه ریش پهن!!

ممکن الوجود یعنی چه؟ یعنی وجود برایش ضرورت ندارد و ماهیتی است که متساوی النسبه است میان وجود و عدم! خب بعد می گویید بی نیاز از علت!! چه کسی او را از این حالت تساوی بین وجود و عدم خارج کرده است؟ اساسا نمیشود چنین موجودی بدون علت باشد.

به همان اندازه که من و شما امروز امکان دارد که بدون علت باشیم، هر ممکن الوجود دیگری هم به همین اندازه امکان دارد بدون علت باشد!!! آیا من و شما اگر ازلی بودیم دیگر بدون علت بوده و نیازی به علت نداشتیم؟!! ذات ممکن الوجود نیازمند علت است، بنابراین ازلی بودن یا ازلی نبودن اصلا در این مسئله دخالتی ندارد.

شما اول اثبات کنید که ممکن الوجود نمیتواند علت العلل باشد بعد برویم سراغ واجب الوجود.

اگر نتوانید اثبات کنید که لزوما علت العلل باید واجب الوجود باشد، وجود واجب الوجود میشود ادعای بیهوده

 خواهش می کنم با نگاه عُرفی به مسئله نگاه نکنید. این مباحث نگاه دقیق فلسفی می طلبد. موجودی که در هر خصوصیت یا ویژگی بخواهد بی نیاز از علت باشد یعنی باید آن خصوصیت در ذاتش باشد تا از غیر خودش بی نیاز باشد.. و وقتی که صحبت ما در مورد موجود و هستی است بنابراین موجودی که بخواهد در وجود و هستی داشتن از دیگران بی نیاز باشد یعنی این وجود و هستی باید عین ذاش باشد.

و وقتی موجدی هستی و وجود عین ذاتش باشد یعنی نیستی در او راه ندارد. چون مخالف ذات خودش را که نمی پذیرد. 

من کاملا استدلالی پیش رفتم، و اصلا اسمی از واجب الوجود و صرف الوجود و ممکن الوجود و مانند آن نیاوردم تا در این الفاظ گم نشوید. شما در حقیقت آنچه که عرض کردم توجه بفرمایید.

موضوع قفل شده است