جمع بندی چرا منصور حلاج کشته شد؟

تب‌های اولیه

53 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

حافظ;1014187 نوشت:
اگر ادعای نیابت کرده، پس چرا در آن توقیع شریفی که از سوی امام زمان صادر شده و مدعیان نیابت را ملعون شمرده است، نام حلاج نیست؟!

امام زمان (ع): من الشریعی و النمیری و الهلالی و البلالی و غیرهم

اینکه نام حلاج نیامده دلیل بر این نیست که ادعا نیابت نکرده، خب نام باقطانی و اسحاق احمر هم نیامده ولی آنها ادعا نیابت کرده بودند.

____________________________________________________________


أَخْبَرَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي اَلْعَبَّاسِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ نُوحٍ عَنْ أَبِي نَصْرٍ هِبَةِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْكَاتِبِ اِبْنِ بِنْتِ أُمِّ كُلْثُومٍ بِنْتِ أَبِي جَعْفَرٍ اَلْعَمْرِيِّ قَالَ: لَمَّا أَرَادَ اَللَّهُ تَعَالَى أَنْ يَكْشِفَ أَمْرَ اَلْحَلاَّجِ وَ يُظْهِرَ فَضِيحَتَهُ وَ يُخْزِيَهُ وَقَعَ لَهُ أَنَّ أَبَا سَهْلٍ إِسْمَاعِيلَ بْنَ عَلِيٍّ اَلنَّوْبَخْتِيَّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ مِمَّنْ تُجَوَّزُ عَلَيْهِ مَخْرَقَتُهُ وَ تَتِمُّ عَلَيْهِ حِيلَتُهُ فَوَجَّهَ إِلَيْهِ يَسْتَدْعِيهِ وَ ظَنَّ أَنَّ أَبَا سَهْلٍ كَغَيْرِهِ مِنَ اَلضُّعَفَاءِ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ بِفَرْطِ جَهْلِهِ وَ قَدَرَ أَنْ يَسْتَجِرَّهُ إِلَيْهِ فَيَتَمَخْرَقَ [بِهِ] وَ يَتَسَوَّفَ بِانْقِيَادِهِ عَلَى غَيْرِهِ فَيَسْتَتِبَّ لَهُ مَا قَصَدَ إِلَيْهِ مِنَ اَلْحِيلَةِ وَ اَلْبَهْرَجَةِ عَلَى اَلضَّعَفَةِ لِقَدْرِ أَبِي سَهْلٍ فِي أَنْفُسِ اَلنَّاسِ وَ مَحَلِّهِ مِنَ اَلْعِلْمِ وَ اَلْأَدَبِ أَيْضاً عِنْدَهُمْ وَ يَقُولُ لَهُ فِي مُرَاسَلَتِهِ إِيَّاهُ. إِنِّي وَكِيلُ صَاحِبِ اَلزَّمَانِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ بِهَذَا أَوَّلاً كَانَ يَسْتَجِرُّ اَلْجُهَّالَ ثُمَّ يَعْلُو مِنْهُ إِلَى غَيْرِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُ بِمُرَاسَلَتِكَ وَ إِظْهَارِ مَا تُرِيدُهُ مِنَ اَلنُّصْرَةِ لَكَ لِتُقَوِّيَ نَفْسَكَ وَ لاَ تَرْتَابَ بِهَذَا اَلْأَمْرِ. فَأَرْسَلَ إِلَيْهِ أَبُو سَهْلٍ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ يَقُولُ لَهُ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَمْراً يَسِيراً يَخِفُّ مِثْلُهُ عَلَيْكَ فِي جَنْبِ مَا ظَهَرَ عَلَى يَدَيْكَ مِنَ اَلدَّلاَئِلِ وَ اَلْبَرَاهِينِ وَ هُوَ أَنِّي رَجُلٌ أُحِبُّ اَلْجَوَارِيَ وَ أَصْبُو إِلَيْهِنَّ وَ لِي مِنْهُنَّ عِدَّةٌ أَتَحَظَّاهُنَّ وَ اَلشَّيْبُ يُبْعِدُنِي عَنْهُنَّ [وَ يُبْغِضُنِي إِلَيْهِنَّ] وَ أَحْتَاجُ أَنْ أَخْضِبَهُ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ وَ أَتَحَمَّلُ مِنْهُ مَشَقَّةً شَدِيدَةً لِأَسْتُرَ عَنْهُنَّ ذَلِكَ وَ إِلاَّ اِنْكَشَفَ أَمْرِي عِنْدَهُنَّ فَصَارَ اَلْقُرْبُ بُعْداً وَ اَلْوِصَالُ هَجْراً وَ أُرِيدُ أَنْ تُغْنِيَنِي عَنِ اَلْخِضَابِ وَ تَكْفِيَنِي مَؤُنَتَهُ وَ تَجْعَلَ لِحْيَتِي سَوْدَاءَ فَإِنِّي طَوْعُ يَدَيْكَ وَ صَائِرٌ إِلَيْكَ وَ قَائِلٌ بِقَوْلِكَ وَ دَاعٍ إِلَى مَذْهَبِكَ مَعَ مَا لِي فِي ذَلِكَ مِنَ اَلْبَصِيرَةِ وَ لَكَ مِنَ اَلْمَعُونَةِ. فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ اَلْحَلاَّجُ مِنْ قَوْلِهِ وَ جَوَابِهِ عَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أَخْطَأَ فِي مُرَاسَلَتِهِ وَ جَهِلَ فِي اَلْخُرُوجِ إِلَيْهِ بِمَذْهَبِهِ وَ أَمْسَكَ عَنْهُ وَ لَمْ يَرُدَّ إِلَيْهِ جَوَاباً وَ لَمْ يُرْسِلْ إِلَيْهِ رَسُولاً وَ صَيَّرَهُ أَبُو سَهْلٍ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ أُحْدُوثَةً وَ ضُحْكَةً وَ يَطْنِزُ بِهِ عِنْدَ كُلِّ أَحَدٍ وَ شَهَّرَ أَمْرَهُ عِنْدَ اَلصَّغِيرِ وَ اَلْكَبِيرِ وَ كَانَ هَذَا اَلْفِعْلُ سَبَباً لِكَشْفِ أَمْرِهِ وَ تَنْفِيرِ اَلْجَمَاعَةِ عَنْهُ .

http://lib.eshia.ir/15084/1/401

ابو نصر هبة اللّه بن محمّد كاتب،نوۀ امّ‌ كلثوم دختر ابو جعفر عمرىّ‌ گفته است:وقتى خداوند متعال اراده كرد كه حقيقت امر حلاج را معلوم فرمايد و او را رسوا و خوار كند،اين موضوع به ذهن حلاج آمد كه ابا سهل اسماعيل بن على نوبختى رضى اللّه عنه هم از جمله افرادى است كه زود فريب كلك او را مى‌خورد و فريفتۀ حيله و نيرنگ او مى‌شود.
بنابراين كسى را به سراغ او فرستاد و او را به خودش دعوت كرد و گمان مى‌كرد كه ابا سهل مانند ديگرانى كه ايمانشان ضعيف بود،جاهل و نادان است،ازاين‌رو دائما او را به سمت خودش مى‌كشيد،و با آرامى و حوصله،حيله‌هاى خودش را به او القا مى‌كرد.به دليل اين‌كه ابو سهل در نظر مردم داراى موقعيت خوب و ممتازى بود،و در ميان آن‌ها به علم و ادب،جايگاه خاصى داشت،بنابراين حيله را آرام و آرام بيان كرد، و در نامه‌اى كه براى ابا سهل نوشت،گفت:من وكيل صاحب الزمان عليه السّلام هستم-او نخست با همين ادّعا افراد كم‌اطلاع و جاهل را به سمت خودش مى‌كشاند-بعد از مدّتى ادّعا را بالاتر برد و در نامه به ابا سهل نوشت:من مأموريت دارم كه به تو پيغام دهم كه هر كمك و يارى كه مى‌خواهى برايت انجام دهم تا اين‌كه قلبت آرام گرفته و در نيابت من شكّ‌ و ترديد نداشته باشى.
ابو سهل به او پيغام داد كه من در مقابل كرامات و معجزاتى كه از تو ظاهر شده، استدعايى دارم كه براى تو بسيار آسان و سهل است و آن اين‌كه من به كنيزانم بسيار ميل و محبت دارم،و چند نفر از آن‌ها در كنار من هستند،امّا پيرى و سفيدى محاسنم مرا از معاشرت با آن‌ها دور كرده است،بنابراين بايد در هر جمعه خضاب كنم تا اين‌كه سفيدى محاسنم براى آن‌ها معلوم نشود،و در خصوص خضاب هم مشقت زيادى را متحمل مى‌شوم،به دليل اين‌كه بايد اين مسأله را از آن‌ها پنهان كنم،در غير اين صورت حقيقت امر من،آشكار مى‌شود و آن‌ها متوجّه موضوع مى‌شوند،و اين مسأله موجب مى‌شود كه نزديكى من نسبت به ايشان به دورى مبدل شود و وصالم به هجران.دلم مى‌خواهد كه مرا از خضاب كردن و اين مشقت و سختى بى‌نياز كرده و محاسنم را سياه كنى،آن‌وقت اطاعت تو را مى‌پذيرم و به اعتقاد تو قائل مى‌شوم،و مردم را هم به سمت تو دعوت مى‌كنم،علاوه بر اين اگر اين كار را انجام بدهى اين عمل براى من بصيرت و براى تو يارى به همراه دارد.
وقتى كه حلاج اين كلام را شنيد و جواب ابو سهل را شنيد،فهميد كه در نامه پراكنى و جذب ابا سهل خطا كرده و در اظهار اعتقادش به ابا سهل نادانى كرده است، بنابراين ديگر جواب او را نداد و دست طمع از او كشيد و ديگر هيچ پيكى به طرف او نفرستاد.بعد از اين ماجرا،ابو سهل اين حكايت را از او در مجالس نقل كرده و آن را بازگو مى‌كرد و موجب خنده ديگران مى‌شد.اين مسأله نزد بزرگ و كوچك شهرت پيدا كرد و همين امر باعث شد كه حقيقت امر حلاج معلوم شده و شيعه از او متنفر شدند.


وَ أَخْبَرَنِي جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ : أَنَّ اِبْنَ اَلْحَلاَّجِ صَارَ إِلَى قُمَّ وَ كَاتَبَ قَرَابَةَ أَبِي اَلْحَسَنِ يَسْتَدْعِيهِ وَ يَسْتَدْعِي أَبَا اَلْحَسَنِ أَيْضاً وَ يَقُولُ أَنَا رَسُولُ اَلْإِمَامِ وَ وَكِيلُهُ قَالَ فَلَمَّا وَقَعَتِ اَلْمُكَاتَبَةُ فِي يَدِ أَبِي رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ خَرَقَهَا وَ قَالَ لِمُوصِلِهَا إِلَيْهِ مَا أَفْرَغَكَ لِلْجَهَالاَتِ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ وَ أَظُنُّ أَنَّهُ قَالَ إِنَّهُ اِبْنُ عَمَّتِهِ أَوِ اِبْنُ عَمِّهِ فَإِنَّ اَلرَّجُلَ قَدِ اِسْتَدْعَانَا فَلِمَ خَرَقْتَ مُكَاتَبَتَهُ وَ ضَحِكُوا مِنْهُ وَ هَزَءُوا بِهِ ثُمَّ نَهَضَ إِلَى دُكَّانِهِ وَ مَعَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ غِلْمَانِهِ. قَالَ فَلَمَّا دَخَلَ إِلَى اَلدَّارِ اَلَّتِي كَانَ فِيهَا دُكَّانُهُ نَهَضَ لَهُ مَنْ كَانَ هُنَاكَ جَالِساً غَيْرَ رَجُلٍ رَآهُ جَالِساً فِي اَلْمَوْضِعِ فَلَمْ يَنْهَضْ لَهُ وَ لَمْ يَعْرِفْهُ أَبِي فَلَمَّا جَلَسَ وَ أَخْرَجَ حِسَابَهُ وَ دَوَاتَهُ كَمَا يَكُونُ اَلتُّجَّارُ أَقْبَلَ عَلَى بَعْضِ مَنْ كَانَ حَاضِراً فَسَأَلَهُ عَنْهُ فَأَخْبَرَهُ فَسَمِعَهُ اَلرَّجُلُ يَسْأَلُ عَنْهُ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ وَ قَالَ لَهُ تَسْأَلُ عَنِّي وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ لَهُ أَبِي أَكْبَرْتُكَ أَيُّهَا اَلرَّجُلُ وَ أَعْظَمْتُ قَدْرَكَ أَنْ أَسْأَلَكَ فَقَالَ لَهُ تَخْرِقُ رُقْعَتِي وَ أَنَا أُشَاهِدُكَ تَخْرِقُهَا فَقَالَ لَهُ أَبِي فَأَنْتَ اَلرَّجُلُ إِذًا. ثُمَّ قَالَ يَا غُلاَمُ بِرِجْلِهِ وَ بِقَفَاهُ فَخَرَجَ مِنَ اَلدَّارِ اَلْعَدُوُّ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ تَدَّعِي اَلْمُعْجِزَاتِ عَلَيْكَ لَعْنَةُ اَللَّهِ أَوْ كَمَا قَالَ فَأُخْرِجَ بِقَفَاهُ فَمَا رَأَيْنَاهُ بَعْدَهَا بِقُمَّ .

http://lib.eshia.ir/15084/1/402

چندين نفر از ابى عبد اللّه حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه [برادر شيخ صدوق]،به من خبر دادند كه پسر حلاج به شهر قم آمد و به فاميل و نزديكان ابو الحسن[پدر شيخ صدوق]و خود ابو الحسن نامه نوشت و آن‌ها را به سمت خودش دعوت كرد[از خودش تبليغ كرد]و مى‌گفت:من فرستاده و وكيل امام عليه السّلام هستم.
وقتى نامه به دست پدرم[ابو الحسن]رسيد ضمن پاره كردن دعوت‌نامه،به آورنده نامه گفت:چه چيزى تو را به اين نادانى‌ها كشانده است‌؟فرستاده و آورنده نامه-كه من گمان مى‌كنم گفت كه پسرعمه يا پسرعموى اوست-گفت:اين مرد ما را دعوت كرده،پس چرا نامه را پاره مى‌كنى‌؟همه حاضرين در آنجا به حرف او خنديدند و او را مسخره كردند.
بعد از آن پدرم بلند شد و با چند تن از دوستان و غلامانش به دكان و تجارت‌خانه‌اش رفت.وقتى وارد ساختمانى شد كه تجارت‌خانه‌اش آنجا بود،همه كسانى كه در آنجا حضور داشتند،نسبت به پدرم تواضع كرده و از جايشان بلند شدند،بجز يك نفر كه سرجايش نشسته و بلند نشد،و پدرم او را نمى‌شناخت.همين‌كه نشست،طبق عادت و رسم تجّار،دفتر و مركّب را برداشت تا حساب‌وكتاب كند،در همين موقع رو به
طرف يكى از حضار كرده،در مورد آن مرد سؤال كرد و جوابش دادند.مرد متوجّه اين مسأله شد و رو به پدرم كرده و گفت:من خودم اينجا هستم،چرا درباره من از ديگران سؤال مى‌كنى‌؟پدرم متوجّه او شده و گفت:به جهت احترام و بزرگى كه براى شما در نظرم بود،از خودت سؤال نكردم.او گفت:[با اين حال]در حضور خودم نامه‌ام را پاره مى‌كنى‌؟پدرم به او گفت:پس آن مرد[حلاج]تويى‌؟سپس خطاب به غلامى گفت:او را با لگد و پس‌گردنى[بيرون كن]حلاج كه دشمن خدا و رسولش بود از خانه بيرون رفت،[در همين حين]پدرم به او گفت:خدا لعنتت كند،ادعاى معجزات مى‌كنى‌؟يا اين‌كه گفت:او خودش بيرون نرفت و وى را با پس‌گردنى بيرون انداخت،بعد از آن او را در شهر قم نديديم.

ساغر شعر;1014193 نوشت:
زدن این کوس مجویز قتل حلاج شده . چرا این فقیه بزرگ آن تجربه را تجربه می کند ؟

دوست عزیز اول مدعا خود را ثابت بفرمایید. در کجا امده حلاج را فقط به خاطر گفتن اناالحق کشتن. من کلام ابو ریحان بیرونی را اوردم که ادعا خدایی می کرد.

بیت اقای خمینی را هم معنا نکردید

حافظ;1014192 نوشت:
ایشان بر این عقیده است که ادعای رؤیت و نیابت امام عصر از سوی حلاج فرع بر اعتقاد او به وجود و امامت مهدی اهل‌بیت است و بنابراین قتل حلاج به دست سنی‌های بغداد را باید به دلیل انتساب حلاج به شیعه و دعوت مردم به شورش بر ضد عباسیان دانست

خب مگر من گفتم شیعیان اعدامش کردند!!! شیعیان که قدرتی نداشتند

خب معلوم سنی ها کشتنش

من گفتم شیعیان با لگد از شهر قم بیرونش کردند

حافظ;1014192 نوشت:
در عین حال که شرح حال ستایش‌آمیزی از او و ماجرای قتل او به حکم قضات و فقهای وقت گزارش کرده است. (شوشتری، قاضی سیدنورالله (۱۳۵۴)، مجالس المؤمنین، تهران: کتاب‌فروشی اسلامیه، ج۲، ص ۳۷ و ۳۸).

از چه کسی دلیل اوردید قاضی شوشتری ، ملقب به شیعه تراش. فکر نمی کنم هیچ صوفی در عالم هستی پیدا کنی و ان را به شوشتری بدهی و او آن را شیعه نکند.

حافظ;1014192 نوشت:
و اتهام کفر و زندقه بهانه‌ای بیش برای قتل حلاج نبوده است.

دیوار حاشا بلنده

قدیما;1014195 نوشت:
دوست عزیز اول مدعا خود را ثابت بفرمایید. در کجا امده حلاج را فقط به خاطر گفتن اناالحق کشتن. من کلام ابو ریحان بیرونی را اوردم که ادعا خدایی می کرد.

چرا دقت نمی فرمایید ؟
آنچه را شما و مخالفان حلاج دعوای خدایی می نامید همان حرف : انا الحق است .
و حرف های دیگر همه بهتان و برای توجیه قتل و حکم به صحت قتل اوست .
تا بتوانند در برابر قضاوت تاریخ را توجیه داشته باشند .
جرم اصلی حلاج ولایت مداری و شیعه خالص بودن اوست .

ساغر شعر;1014198 نوشت:
آنچه را شما و مخالفان حلاج دعوای خدایی می نامید همان حرف : انا الحق است .

اخه این جملات چه ربطی به انا الحق داره!!!!

حلاج در عنوان نامه می نوشت:

از هو هوی ازلی اول، فروغ درخشان لامع واصل اصیل و حجت تمام حجتها و رب ارباب و آفریننده سحاب و مشکات نور و رب طور که در هر صورتی متصور می‌شود به بنده‌ی خود فلان‌کس.

و یارانش در نامه به او در عنوانش می نوشتند:

خداوندا از هر عیبی پاک و منزه هستی، ای ذات هر ذات و منتهای آخرین لذات یا عظیم یا کبیر گواهی می دهیم که آفریدگار قدیم و منیر هستی و در هر زمان و اوانی بصورتی جلوه کرده ای و در زمان ما به صورت حسین بن منصور جلوه گر شده ای

ساغر شعر;1014198 نوشت:
جرم اصلی حلاج ولایت مداری و شیعه خالص بودن اوست .

:-o

شعر اقای خمینی را هم توضیح ندادید

قدیما;1014199 نوشت:
شعر اقای خمینی را هم توضیح ندادید

*******
در اشعار این فقیه عارف دقت نمایید :
دست آن شیخ ببوسیـــــد که تکفیرم کرد ** محتسب را بنوازیــــــــد کــــــــــــه زنجیرم کرد

معتکف گشتــم از این پس، به درِ پیر مغان ** که به یک جرعه مى از هر دو جهان سیرم کرد

آب کوثر نخــــــــــــــورم، منّت رضوان نبرم ** پرتــــــــــــوِ روى تو اى دوست، جهانگیرم کرد

دل درویش به دست آر کــه از سرّ اَلَست ** پـــــــــــــــــــــرده بـرداشته، آگاه ز تقدیرم کرد

پیر میخانه بنــــازم که به سر پنجه خویش ** فــــــــــانیـــم کرده، عدم کـرده و تسخیرم کرد

خادم درگه پیرم کـــــــــــه ز دلجویى خود ** غـــــافل از خـــــــویش نمــــود و زبر و زیرم کرد

قدیما;1014194 نوشت:
اینکه نام حلاج نیامده دلیل بر این نیست که ادعا نیابت نکرده، خب نام باقطانی و اسحاق احمر هم نیامده ولی آنها ادعا نیابت کرده بودند

بدعتهایی که به حلاج اتهام زده شده، بزرگتر از مواردی است که مربوط به شلمغانی است.

کمتر منبع تاریخی را می‌یابیم که از بدعتهای پدید‌آمده در اسلام سخن گفته باشد ولی به حلاج نپرداخته باشد.

جریان حلاج در تاریخ تحولات فکری اسلامی بسیار نمایان‌تر از جریان شلمغانی بوده از این رو این سخن که بدعتهای اتهامی به حلاج به اندازه‌ی شلمغانی نبوده و به خاطر همین، امام علیه‌السلام اسم حلاج را در کنار شلمغانی ذکر نکرده، ضعیف و مردود است.

موارد اتهامی به حلاج تا آنجاست که برخی می گویند ماندگاری جریان حلاج در تاریخ به سبب بدعتهای کفرآلودی وی بوده که عموم مسلمانان به خصوص اهل سنت پی‌گیر آن بوده‌اند.

احتمال دیگر این است که به علت رفع خطر حلاج با مردن وی و به سبب آن که نام حلاج و تفکر او زنده نشود و از باب آن که «یموت الباطل بترک ذکره» به نام او در توقیع اشاره نشده است.

اما جریان حلاج نه فقط با مرگ وی از بین نرفت بلکه بیش از پیش زنده شد.

اکنون کسی از شلمغانی، شریعی و نمیری در جامعه شیعی نامی نمی‌برد و خبری از آنها نیست اما نام حلاج را همگان می‌شناسند.

با توجه به علم امام و آینده نگری ایشان و آگاهی از آینده نمی‌توان چنین نظر داد که آن حضرت خطر حلاج را با مرگ او پایان‌یافته تصور کرده و با این توضیح این احتمال نیز نمی‌تواند توجیه درستی باشد.

بعلاوه، در توقیع از حمد بن هلال نام برده شده که وی نیز مانند حلاج نزدیک به نیم قرن پیش از صدور توقیع، از دنیا رفته ؛ و اگر مردن شخص دلیل بر ذکر نشدن نام حلاج بوده باشد، از ابن‌هلال نیز نباید نامی به میان می‌آمد!

همانطور که در پستهای ابتدایی به عرض دوستان رسید، اگر نقصهای شطح‌گویی سخن حلاج (انا الله) را کنار بگذاریم؛ زبان هستی است.

اصولا زبان شطح از یک جهت زبان درستی است چون زبان هستی است نه زبان آن شخص. اما چون به خود نسبت داده می‌شود یک نوع رعونت در آن هست.

به تعبیر دیگر، شطح، خبر از مُرّ هستی می‌دهد.

شطح خبر بی‌واسطه از هستی است اما در عین حال که خود شطح نقص است چون نباید به خود نسبت می‌داد.

این نقص به دامن اهلبیت علیهم السلام نمی‌نشیند چون هیچ گونه انانیتی ندارند و لذا این شطحیات را نمی‌گویند.

قدیما;1014197 نوشت:
من گفتم شیعیان با لگد از شهر قم بیرونش کردند

از کی تا حالا؛ لگد شیعیان قمی ملاک حق و باطل شده؟!!

محال است یک شیعه کلام یک شخص را نفهمد!؟
شیعه قمی الا و لابد آخر فهم است!!!

چرا اینقدر بسته و دگم فکر می‌کنید!!!

حتی اگر این شیعه، نائب خاص امام زمان یا شیخ مفید باشد؛ این آقایان عقل کل که نیستند!! حتی شاید حرف عرفا را هم فهمیده باشند شاید به دلائلی با آن مخالفت کرده‌اند که به بطلان آن مربوط نمی‌شود. بالاخره اشتباه‌ حلاج، پرده برداشتن از اسرار هستی بوده است و این حضرات در مقابل این کشف القناع، احساس مسئولیت کرده‌اند.

به جای جوسازی، کمی در صدد فهم «قرب فرائض» شوید؛

از خدا بخواهید فهم وحدت شخصیه را برایتان آسان کند و بدون این فهم، از دنیا نروید

ساغر شعر;1014200 نوشت:
در اشعار این فقیه عارف دقت نمایید :
دست آن شیخ ببوسیـــــد که تکفیرم کرد ** محتسب را بنوازیــــــــد کــــــــــــه زنجیرم کرد

معتکف گشتــم از این پس، به درِ پیر مغان ** که به یک جرعه مى از هر دو جهان سیرم کرد

آب کوثر نخــــــــــــــورم، منّت رضوان نبرم ** پرتــــــــــــوِ روى تو اى دوست، جهانگیرم کرد

دل درویش به دست آر کــه از سرّ اَلَست ** پـــــــــــــــــــــرده بـرداشته، آگاه ز تقدیرم کرد

پیر میخانه بنــــازم که به سر پنجه خویش ** فــــــــــانیـــم کرده، عدم کـرده و تسخیرم کرد

خادم درگه پیرم کـــــــــــه ز دلجویى خود ** غـــــافل از خـــــــویش نمــــود و زبر و زیرم کرد

عرض کردم بیت زیر را توضیح دهید، نگفتم ابیات دیگر را بیاورید، اگر می خواهید این ابیات را هم توضیح دهید مشکلی نیست ولی این بیت را هم توضیح دهید. شما از من معنا یک بیت را خواستید من توضیح دادم، شما هم لطفا همین کار را بکنید.

تا منصوری، لاف انا الحق بزنی
نادیده جمال دوست، غوغا فکنی

موضوع قفل شده است