جمع بندی پرسش هایی در مورد روح

تب‌های اولیه

57 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

قول سدید;976729 نوشت:

2. به همین جهت، این اشکال پیش می آید که اگر نفس آدمی مجرد است، نباید متکثر باشد بلکه باید واحد باشد.

3. اما از سوی دیگر می دانیم که هر کسی وجدانا خودش و حالات خودش را می یابد و احوال درونی دیگران برایش حاضر نیست. اگر نفس آدمی واحد بود باید همانطور که خودش و احوال دورنی خودش را در می یابد، به دیگران و احوال درونی آنها نیز آگاهی می یافت. اما می دانیم که چنین نیست. بنابراین، نفس آدمی واحد نیست.



با سلام و عرض ادب

از نظر بنده روح واحد است و نفوس مادی و متکثر ...

روح (حتی گناه کار ترین افراد) می داند که بد ، بد است و خوب ، خوب است (گناه کاران با اختیار نفس بدی را انتخاب میکنند نه بالاجبار)

دلیل آگاه نشدن به احوالات عالم زندانی کردن خودمان در قفس من است (تفکر لیبرال)

این نشان آن است که هر موجودی که از روح الهی در آن دمیده شده باشد به یه منبع واحد متصل است (با علمی واحد)

برخی انسان ها به اختیار خود پرده ها را کنار می زنند و می توانند از تمام احوالات عالم با خبر شوند(مانند پیامبر(ص) و اولیاء و ... )

و برخی با انتخاب خود پرده ها را بیشتر می کنند ...

در واقع روح واحد است و کنار زدن پرده ها و یا بیشتر کردن پرده ها با اختیار نفس است

خداوند در قرآن به صراحت اعلام کرده که هر نیکی به تو رسد از جانب خداست! و هر شری از جانب خود توست ...

یعنی نتیجه نیک و خیر و ... از انتخاب روح است و شر و بدی از انتخاب جسم

به همین خاطر نیکوکار از فرشته برتر و بد کار از حیوان پست تر است ...


با سلام

برای درک روح و نفس بنده مثالی می زنم با توجه به تصورات شخصی خودم

فرض کنید در حیاتی هستید که به تعداد موجودات مختار اتاق داره و اتاق ها پرده داره

هوای اتاق ها با هوای حیات در ارتباط هست (هوای واحد یا روح واحد)

و تکثر اتاق ها باعث تکثر هوا نمی شه

حالا این موجودات مختار هستن پرده رو کنار بزنن و حیات رو ببینن

یا این که غرق اتاق بشن و از حیات غافل بشن

در پناه حق تعالی

[="3"]

قول سدید;976393 نوشت:
مجرد شدن نفس به معنای بی نیازی نفس در بقای خود از ماده است؛ نه به معنای قطع ارتباط تدبیری نفس با ماده. اما بعد از مرگ، همین ارتباط تدبیری نفس نسبت به بدن مادی نیز قطع می شود اما چون نفس -حتی قبل از مرگ- واجد جسم مثالی است و نسبت به آن همچنان ارتباط تدبیری دارد، نفس بودن نفس از بین نمی رود (چرا که قوام نفس به ارتباط تدبیری نسبت به بدن است؛ خواه بدن مادی خواه بدن مثالی).

سلام مجدد
استاد چرا اگر بعد مرگ ارتباط تدبیری نفس به بدن مادی قطع میشود باز در قیامت که مردگان زنده میشوند همین نفس به بدن مادی برمیگردد؟ اگر قرار است بنفس پس از مجرد شدن بی نیاز از بدن مادی شود پس بازگشت نفس به بدن مادی در قیامت دیگر هیچ توجیهی ندارد؟[/]

صمیمی;977234 نوشت:

سلام مجدد
استاد چرا اگر بعد مرگ ارتباط تدبیری نفس به بدن مادی قطع میشود باز در قیامت که مردگان زنده میشوند همین نفس به بدن مادی برمیگردد؟ اگر قرار است بنفس پس از مجرد شدن بی نیاز از بدن مادی شود پس بازگشت نفس به بدن مادی در قیامت دیگر هیچ توجیهی ندارد؟

سلام و عرض ادب

متفکران مسلمان با قبول اصل معاد، در توضیح کیفیت معاد اختلاف نظر دارند. آنچه که درباره بدن مثالی گفته شد یکی از این نظریات است که توسط صدرالمتالهین مطرح شده است. از این منظر، نفس آدمی در آخرت از بدن مثالی برخوردار است که جسمانی است اما مادی و عنصری و خاکی نیست. از این منظر، در معاد، روح آدمی همراه با بدن است اما منظور از بدن، بدن مادی نیست بلکه بدن مثالی است.

اما چرا صدرالمتالهین به بازگشت بدن عنصری قائل نیست؟ مشکل اینجا است که صدرالمتالهین و عموم فلاسفه مسلمان، تناسخ را محال می دانند. در توضیح استحاله تناسخ به این نکته اشاره می کنند که بازگشت روح به بدن مادی محال است چرا که مستلزم تعلق دو نفس به یک بدن است و ....

از آن جایی که معاد جسمانی (به معنای بازگشت روح به بدن مادی)، مشمول همین ادله است، پس آن را نیز محال دانسته اند.

از این رو، فلاسفه مسلمان برای توضیح معاد جسمانی در قرآن، راهکارهایی را مطرح کردند که یکی از آنها معاد جسمانی به جسم مثالی است. جسم مثالی از سنخ بدن مادی نیست تا مشمول ادله استحاله تناسخ باشد.

اما با این حال، برخی از فلاسفه مسلمان، بازگشت روح به بدن مادی را محال نمی دانند اگرچه معتقدند که تناسخ رخ نداده است و به جای آن، معاد جسمانی رخ داده است. در این صورت، محال نیست که معاد جسمانی را به معنای بازگشت نفس به بدن مادی بدانیم.

اما مجددا این سخن مطرح می شود که این بدن، همان بدن مادی است یا مثل آن بدن مادی است که به خاطر وحدت روح و هویت، اینهمانی آنها حفظ شده است؛ و این که آیا حقیقتا روح به بدن باز می گردد یا بدن به روح.

برای نمونه مرحوم زنوزی از فلاسفه معاصر، تعلق روح به بدن مادی دنیوی را محال نمی داند و به عینیت بدن مادی دنیوی با بدن مادی اخروی معتقد است: «نفس پس از مفارقت از بدن دنیوي و قطع رابطۀ تدبیري اش نسبت به بدن، فاعلیت خود نسبت به بدن را از دست نمیدهد و این به علت وجود آثاري است که نفس در بدن به جاي میگذارد و موجب تمایز بدنها از یکدیگر میشود. بنابراین بدن، حتی پس از مفارقت نفس از آن، به دلیل فاعلیت نفسْ نسبت به آن، همچنان به حرکت خود ادامه میدهد؛ تا آنجا که شایستگی وصول مجدد به نفس را در دار آخرت بیابد. بنابراین در معاد، نفس نیست که به سوي بدن دنیوي تنزل یا عود میکند، بلکه بدن است که به سوي نفس مجرد صعود میکند و دوباره به آن تعلق میگیرد».[1]

کوتاه سخن این که بحث از کیفیت معاد جسمانی یکی از مباحث دشوار فلسفی است که چون و چرا درباره آن، خللی در اصل اعتقاد به معاد وارد نمی سازد.



[/HR][1] برای مطالعه بیشتر و آگاهی از سایر نظرات فلسفی،رک: خوش صحبت، معاد جسمانی از منظر علّامه طباطبائی، با تأکید بر تفسیر المیزان، مجله معرفت کلامی، 1393.

باسمه العلیم

با سلام و احترام

مهرشاد فراهانی;975543 نوشت:
بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟

آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟

اگر نحوه ی تعلق روح یا نفس به بدن بطور صحیح تبیین گردد اغلب این نوع سؤالات پاسخ داده می شود

لذا بهتر است ابتدا بدانیم که روح یک حقیقت بسیط و ذو مراتب است و این تصور که روح داخل بدن و یا

خارج از آن است تصور صحیحی نیست.

مهرشاد فراهانی;975543 نوشت:
در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد.

روح یا نفس دارای قوای نباتی،حیوانی و قوه ی نطق است و در عین وحدت خود در تمامی این مراتب

حضور دارد،در پدیده ی مرگ گاهی دفعة همه ی این قوا از جسم منصرف می شود و گاهی به تدریج تا

اینکه قطع علاقه روح از جسم یا ماده ی خویش کامل شود،در مانند مرگ مغزی هنوز مرتبه نباتی روح

باقی است کمااینکه در قران هم تعبیر قبض روح داریم نه ترک روح.


پرسش:
معمولا عنوان میشود که روح عامل حیات است . منظور از حیات دقیقا چیست ؟! آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند؟یا در زمانی که مغز انسان از کار بایستد؟ بسیار پیش آمده است که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا در چنین شرایطی روح از بدن خارج شده است یا نه؟ آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا در آن زمان بدن را ترک کند؟ در برخی از مواقع افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود به سرعت تمامی اعضای بدنشان از کار خواهد افتاد، آیا روح نشسته است تا ببیند کی سرم از بدن این انسان قطع میشود تا بعد از بدن او مهاجرت کند؟ تنها مشکل بدن او مغز او است. اما اگر این مشکل حل نشود او بلافاصله بعد از قطع شدن منبع تغذیه بدنش خواهد مرد. تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ اگر مغز انسانی از کالبدی به کالبد دیگر وارد شود آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها در صورتیکه جراحی موفقیت آمیز باشد چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ آیا این روح نیز جراحی خواهد شد؟ و اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث بیرون رفتن روح دیگری نیز میشود؟ آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟

پاسخ:
برای پاسخ به پرسش مذکور، توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. به باور فلاسفه مسلمان، اجسام دارای آثار گوناگونی هستند که برآمده از جسمانیت آنها نیست چرا که اگر ناشی از جسمانیت آنها بود، نباید گوناگون می شد. بنابراین، این آثار ناشی از چیزی است که همراه با اجسام است که به آن نفس یا صورت می گویند. زمانی که این آثار، آثار حیاتی باشند، به آن منشا آثار، نفس گفته می شود و زمانی که این آثار، آثار غیرحیاتی باشند، به آن منشا آثار، صورت گفته می شود.

2. بنابراین، تفاوت نفس و صورت، در آثاری است که به دنبال دارند. نفس آثار حیاتی دارد ولی صورت چنین آثاری ندارد. مهمترین آثار حیاتی، از این قبیل است: تغذیه، رشد، تولید مثل، ادراک حسی، حرکت ارادی، تفکر یا ادراک کلی. هر نفسی واجد برخی از این آثار است؛ مثلا نفس نباتی تغذیه و رشد دارد؛ اما نفس انسانی افزون بر این دو، حرکت و تفکر نیز دارد؛ اما سنگ و آب و آتش، واجد هیچ یک از این آثار نیستند و به همین جهت، نفس ندارند بلکه صورت دارند. تفاوت دیگری که نفس با صورت دارد در این است که نفس، برخلاف صورت، به صورت یکنواخت عمل نمی کند (مثلا حرکت کبوتر گاهی به سمت راست است و گاهی به سمت چپ) و همچنین، آثار متنافی دارد (گاهی نفس آدمی منفعل می شود و ادراک می کند و گاهی فعال می شود و حرکت می کند).

3. کوتاه سخن این که از منظر فلسفی، اجسام آثار گوناگونی دارند که این آثار ناشی از جسمانیت آنها نیست بلکه ناشی از چیزی است که با جسم همراه است. آن چیز اگر منشا آثار حیاتی و نایکنواخت و متنافی باشد، نفس است و اگر منشا آثار غیرحیاتی و یکنواخت و نامتنافی باشد، صورت است. بر همین اساس، گیاه و حیوان و انسان دارای نفس هستند چرا که واجد چنین آثاری هستند؛ اما سنگ و آب و آتش دارای صورت هستند چرا که فاقد این آثارند.

4. همراهی نفس و صورت با جسم مادی به دو صورت است: یا منطبع در ماده است و یا غیرمنطبع است. صورت همواره منطبع در ماده است، اما نفس دو گونه است: نفس نباتی منطبع در ماده است اما نفس ناطقه انسانی غیرمنطبع در ماده است و مجرد می باشد اما بواسطه علاقه تدبیری به بدن، بر آن سلطه دارد و با آن همراهی می کند. البته درباره تجرد و عدم انطباع نفس انسانی در ماده، دو دیدگاه وجود دارد: فلاسفه مشاء، نفس انسانی را روحانیه الحدوث می دانند (یعنی نفس انسانی مجرد از ماده ایجاد شده است)(1) اما فلاسفه صدرائی نفس انسانی را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء می دانند (یعنی نفس انسانی مجرد از ماده ایجاد نشده است اما با تکامل و حرکت جوهری، به مرتبه تجرد نائل می شود)(2).

5. از آن جایی که پرسش حاضر ناظر به نفس انسانی یا همان روح است، در ادامه، مباحث را ناظر به آن دنبال می کنیم. به باور فلاسفه مسلمان، نفس انسانی زمانی با ماده همراه می شود که جسم مادی مستعد دریافت آن باشد. اما چه زمانی جسم مادی مستعد دریافت نفس است؟ زمانی که ماده از جهت کیفی به مرتبه ای از تعادل مزاجی برسد. در این صورت، جسم با نفس انسانی همراه می شود و دارای حیات انسانی می گردد؛ یعنی هم تغذیه و رشد دارد و هم حرکت و اراده و فکر و تامل. بنابراین، تعادل مزاجی نقش مهمی در حدوث نفس انسانی و همراهی آن با بدن دارد.

6. بر همین اساس، روشن می شود که مرگ طبیعی انسان -که همان مفارقت روح از بدن مادی و قطع ارتباط تدبیری میان آن دو است- نیز ناشی از بر هم ریخته شدن تعادل مزاجی است. البته گاهی هم قطع ارتباط ناشی از تکامل نفس انسانی است بدین معنا که نفس انسانی به مرتبه ای از تجرد می رسد که برای تکامل و انجام کارهایش نیازی به بدن مادی ندارد؛ و یا گاهی هم ناشی از جذبه الهی است بدین معنا که نفس آدمی آنقدر متوجه و مشتاق به عوالم ملکوتی می شود که از این بدن مادی و حوادث پیرامونی آن منقطع می گردد و اصطلاحا به مرگ اختیاری می رسد.

7. تعادل مزاجی مربوط طب قدیم است و اظهار نظر درباره درستی یا نادرستی آن، خارج از محل بحث ما است. این که حقیقتا چه زمانی نفس از بدن جدا می گردد، دقیقا معلوم نیست. مثلا معلوم نیست که در مرگ طبیعی، روح بعد از ایستایی قلب، از بدن جدا می شود یا بعد از مرگ مغزی و یا بعد از زوال تعادل مزاجی. همین مقدار می دانیم که بعد از مرحله ای، روح از بدن جدا می شود به گونه ای که جسم مادی واجد هیچ یک از آثار حیاتی نیست. احراز این مطلب، در گرو تجارب علمی است و از عهده فلسفه خارج است. فلسفه همین مقدار ثابت می کند که جسم آدمی نفسی دارد که منشا آثار حیاتی است و همین که نفس از بدن خارج شود، این آثار نیز از بین می رود. اما این که چه زمانی نفس از بدن خارج می شود، فلسفه نمی تواند آن را مشخص کند. شاید برخی از تجارب به انضمام مبانی فلسفی راهگشا باشند. مثلا اگر کسی که قلبش از کار افتاده است و با تعویض قلب مجددا به زندگی عادی باز می گردد و در هویتی که خودش از خودش می شناسد، تغییری ایجاد نشده است و خودش را همان خود قبلی می داند، نشان می دهد که با جابجایی قلب، روح جابجا نمی شود. یا با عنایت به این که کسی که به مرگ مغزی مبتلا می شود، تا چند روز قلب و اعضای بدنش هنوز زنده اند. شاید این امر نیز نشانگر این واقعیت باشد که نفس هنوز با بدن مرتبط است اگرچه بواسطه مرگ مغزی نمی تواند از کارکردهای مغز بهره ببرد.

8. اما درباره جابجایی روح بعد از جابجایی مغز نیز امری علمی است که فلسفه و الهیات پاسخگوی آن نیستند. تنها نکته ای که فلسفه متذکر می شود این است که حقیقت آدمی به نفس و روح او است که نمی میرد و باقی می ماند حتی اگر اعضای بدنش تغییر کنند. از این رو، حتی اگر بعد از جابجایی مغز، روح ها نیز جابجا شوند (یعنی با بدن دیگر مرتبط گردند)، می آموزیم که مغز عامل ارتباط روح با بدن است. به هر حال، این مطلب، مطلب طبیعی و علمی است که خدشه ای به روح و ماندگاری و تجرد او وارد نمی سازد و اظهار نظر درباره مسائل آن، خارج از قلمرو معرفتی فلسفه است.(3)


پی نوشت ها:

1. فلاسفه مشاء معتقد بودند که نفوس انسانی در هنگام حدوث و پیدایش مجرد از ماده بوده است اگرچه ماده و استعدادی که ماده حاملش است، نقش مهمی در پیدایش نفوس ایفاء نموده اند. بر این اساس، نفوس انسانی ذاتا مجردند و با بدن مادی مرتبط می باشند و آن را تدبیر می کنند و از طریق آن، کارهایی که اراده کرده اند را انجام می دهند.

2. صدر المالهین معتقد است که واقعیت من، واقعیتی است که سیلان و حرکت دارد به گونه ای که وجودش وجودی پیوسته و متصل است که از مرتبه ای به مرتبه کاملتر می رسد (به همین جهت، در توضیح دیدگاه صدرالمتالهین، باید به اصالت و تشکیک وجود نیز توجه نمود تا فهم بهتری از دیدگاه او داشته باشیم). صدرالمتالهین، مرابت وجودی آدمی را چنین تقسیم کرده است: نفس در ابتدای پیدایش، نباتی محض است مانند جنین پس از چهارماهگی(ماده+ نفس نباتی منطبع در آن)؛ سپس با احساس و ادراک حسی، به نفس حیوانی و تجرد مثالی دست می یابد(ماده+ نفس نباتی+ نفس حیوانی). اما برخی از نفوس بواسطه تعقل و درک معقولات، به مرتبه انسانیت و تجرد عقلی می رسند(ماده+ نفس نباتی+ نفس حیوانی+ نفس انسانی).
زمانی که واقعیت من به مرتبه نفس ناطقه می رسد، آثار سابقش را از دست نمی دهد. به همین جهت، واقعیت من بعد از دستیابی به نفس ناطقه، آثار جسمانی سابقش را همچنان داراست. نهایتا چون آن مراتب سابق و یا همان حدّ وجودی سابق از بین رفته است، دیگر نمی توان واقعیت من را نبات یا حیوان به حساب آورد بلکه انسانی است که واجد قوا و آثار نباتی و حیوانی نیز هست. این قوا و آثار تا زمانی که نفس مجرد آدمی با بدن مادی همراه است، وجود دارند؛ اما بعد از ترک بدن مادی، این قوا و آثار نیز منتفی می شوند.
البته صدرالمتالهین چون افزون بر جسم عنصری و مادی، قائل به جسم مثالی است، معتقد است که بعد از مرگ نیز نفس بودن و ارتباط داشتن روح با بدن منتفی نمی شود چرا که نفس در زمان حیات واجد جسم عنصری و جسم مثالی بود؛ و بعد از مرگ، جسم عنصری را ترک کرد نه جسم مثالی را. بر همین اساس، وی معاد را هم روحانی می داند و هم جسمانی (جسم مثالی که از تجرد برخوردار است و می تواند همراه روح باقی بماند.) دقت کنیم که اساسا میان نفس و جسم عنصری (بدن خاکی) و جسم مثالی تثلیث برقرار نیست بلکه همه آنها یک واقعیت وجودی هستند (برخلاف دیدگاه فلاسفه غربی و فلاسفه مشاء که به ثنویت روح و جسم قائل بودند و در تبیین ارتباط این دو عاجز گشته بودند) که بعد از مرگ، همان واقعیت وجودی به زندگی خودش ادامه می دهد؛ تنها با این تفاوت که فاقد آثار جسم مادی است.

3. برای مطالعه بیشتر، رک:
عبودیت، عبدالرسول، درآمدی بر نظام حکمت صدرایی، ج3، انتشارات سمت؛
مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج5، انتشارات صدرا؛
فیاضی، غلامرضا، علم النفس فلسفی، به کوشش محمدتقی یوسفی، انتشارات موسسه امام خمینی.

موضوع قفل شده است