پای درس استاد سلوک،آیت الله پهلوانی(ره)-منطق الطیر عطار

تب‌های اولیه

51 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

بسمه تعالی

بوتیمار خرامان به پیش آمد و گفت:خوشتر از لب دریا جایی نباشد،زیرا نه مرا کس آزار و نه کس را به من راهی،آرزوی آب مرا غمگین می دارد و قطره از آن مرا نصیب نباشد تا بیاشامم،عاقبت خشک لب و بدین آرزو جان دهم،آن دم که از دریا قطره ای کم گردد،مرا دل به جوش آید و بی تاب شوم،مرا عشق دریا بس است،چه کار مرا با سیمرغ؟!
کی مرا طاقت ملاقات او باشد،قطره آبی مرا بی تاب کند،کجا به وصل سیمرغ توانم رسید؟!

هدهد گفت:ای بی خبر از دریا،دریایی بینی و روشنی و زلال آبی،ولی از امواج بی کرانش تو را خبر نباشد،از نهنگ و جانورانش بی اطلاعی،شوری و تلخی اش ندانی،چه بسیار از سلاطین که در آن غرقه گشتند و خوراک حیواناتش گردیدند.
کسی از گرداب و موج هایش نجات یافت که بر شناگری و غواصی راه برد.
ای بوتیمار!از کنار دریا به کنار دیگر آی تا به کوی آن پادشاه رهسپار گردیم،وگرنه در آن کنار موج های دریا،تو را ناچار به هلاکت مبتلا سازد.
می دانی چرا آب را این گونه خروش و آرامش است،از شوق دوست است.و آن چون کامی از دوست نیافته،گاهی چنین و گاهی چنان می گردد.تو هم چنان چه اسیر آن شوی،به درد او مبتلا می گردی.این دریای با این عظمت که مشاهده می کنی،ذرّه ای است از آن آفتاب وجود،قانع مشو به ذرّه از آفتاب.

ادامه دارد. . . . .

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

بوف،دیوانه وار به پیش آمد و گفت:مرا خرابه مسکن است،چنان چه در کاخ ها برندم،مرا خوش نباشد،زیرا آن جا مکان زایش من است و مرا انسی به آن مکان است،چون آنجا گنج است و من عاشق آن،اگر مرا وصال آن حاصل شود،دگر چه غم دارم؟چرا خود را ویرانه ی کوه و صحرا کنم،به جهت سیمرغی که قصه ی آن جز افسانه نباشد،و عشقش کار هر دیوانه نیست،من مرد این راه نیستم،مرا عشق گنج و ویرانه بس است.

هدهدش گفت:ای مستِ گنج،تا به کی کُنج خرابه برای گنجی؟گمان کن که بر سر آن گنج مرده بودی و تو را حاصلی نبود!این گنج همان است که قارون ها را به قعر زمین کشیده و هنوز هم می کشد،این همان است که بر سر آن خون ها ریخته شده و هنوز هم آن گنج باقی است،و جمع آورندگانش را دچار سختی های عالم برزخ و قیامت کرده و می کند.عشق گنج از کافری است و کار موشان است.

یاری اندر کس نمی بینم،یاران را چه شد؟/دوستی کِی آخر آمد،دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد،خضر فرّخ پی کجاست؟/گل بگشت از رنگ خود،باد بهاران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست/عندلیبان را چه پیش آمد؟هزاران را چه شد؟
لعلی از کان مروّت بر نیامد،سالهاست/تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری،داشت حقّ دوستی/حق شناسان را چه حال افتاد و یاران را چه شد؟

ادامه دارد. . . . .[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

صعوه،با بدنی ضعیف به پیش آمد و گفت:من با این ضعف و ناتوانی و تپش دل،کجا توانم به سیمرغ عزیز رسید،او را بسی عاشق است، مرا کجا لیاقت دیدار او باشد؟!من چون موری ضعیفم،کی مرا بازوی کاری باشد!مرا پری نیست تا پرواز نمایم،وصال او مرا کاری محال است،و من اقدام به کار محال نکنم.مرا یوسفی است،در پی او روم تا شاید به وصالش نایل گردم.

یوسفی گم کرده ام در چاه سار/باز یابم آخرش در روزگار
گر بیابم یوسف خود را ز چاه/بر پرم با او من از ماهی به ماه

هدهد به او خطاب نمود که:ای راحت طلب و ای خوش گذران،تو را در این افتادگی،هزاران سرکشی است.من،به سالوسیِ تو نمی نگرم،این قدر دم از ضعف و ناتوانی مزن،چنان چه همه سوختند،توام بسوزی چه شود؟!
اگر فی المثل تو یعقوبی،کس به تو یوسف ندهد،حیله و مکر را به کناری گذار و سیمرغ عزیز را از دست مده،برای خیالات باطل خود.

ادامه دارد. . . . . .
[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

مرغان دیگر هر یک از جهل خود سخن گفتند،ما را مجال ان گفتار نباشد.
هدهد ایشان را گفت:هر که عنقا را خوابِ تار است،مردانه باید از جان دست کشید.

به می سجاده رنگین کن،گرت پیر مغان گوید/که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

مرغان چون بر امر مطلع شدند،جملگی از هدهد سوال نمودند که:
ای مرشد و راهنمای ما،ما جمله ضعیفانیم و بی بال و پران،و وصل او ما را میسر نباشد،بگو بدانیم نسبت ما به او چیست؟
زیرا این راه پر خوف و خطر را کورکورانه نمی شود پیمود.اگر میان ما و او نسبتی بودی به وصالش،او سلیمان است و ما موریم،گدا را با پادشاه چه کار؟

هدهد جواب داد که: ای بی حاصلان،عاشقی و بد دلی نیکو نباشد،گر کسی قدم به راه عشق گذارد،در هر قدمی،جانی دهندش،آن زمانی که سیمرغ پرده از چهره بر افکند و آفتاب رویش تابش نمود،هزاران سایه از او به خاک افتاد،نظر بر ان انداخت و بر عالم نثارش کرد.
هر لحظه مرغی آشکار شد،مرغان عالم سایه ی اویند،این است نسبت شما به او.
آن جا گفتگوی حلول و اتحاد نباشد،زیرا این گفتگو تا زمانی است که استغراق حاصل نشده باشد،حال که برای شما معلوم شد سایه ی که هستید،شما را از مردن و زیست کردن چه باک؟

گر نگشتی هیچ مرغی آشکار/نیستی سیمرغ هرگز سایه دار
باز اگر سیمرغ می گشتی نهان/سایه ای هرگز نبودی در جهان

ادامه دارد. . . . . .[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

مرغان را از سخنان هدهد و فهمیدن نسبت خود با سیمرغ رغبت افتاد تا عزم کویش بنمایند،جملگی با شور و شعفی هر چه تمام تر،آماده و عازم برای رفتن شدند و سوالی از هدهد نمودند.

زو بپرسیدند کی استاد کار/چون دهیم آخر در این ره داد کار
ز آن که نبود در چنین عالی مقام/از ضعیفان این روش هرگز تمام

هدهد ایشان را جواب داد که:ای عاشقین سر منزل سیمرغ،آن را که عشق وی در سر افتد،از جان نیندیشد،عاشق آن است که جان به جانان تسلیم نماید و از هر چیزِ خود بگذرد.

عاشق آتش در همه خرمن زند/ارّه بر فرقش نهند او تن زند
ساقیا خون جگر در جام کن/گر نداری درد از ما وام کن
ذرّه ای عشق از همه آفاق بِه/ذرّه ای درد از همه عشاق بِه

پای به راه نهید و ترس و بیم از خود دور نمایید.ترسیدن از عادت طفلان است،نه عاشقان شیر دل.

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست/کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد؟

ادامه دارد. . . . . .[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

چون عازم شدند،همه را رأی بر آن شد که پیشوایی برای خود اتخاذ کنند،هر چه او گفت عمل نمایند.

به کوی عشق مَنِه بی دلیل راه،قدم/که گم شد آن که در این ره به رهبری نرسید

تا به کوه قاف رسند و سایه ی سیمرغ بر آنان افتد،گفتند:قرعه می زنیم،به هر کس افتد او پیشوا گردد.
چون قرعه افکندند،به نام هدهد عاشق افتاد.جمله ترک جان گفتند و قرار و صبر از ایشان ربوده شد.

ساقی!بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:/با درد صبر کن که دوا می فرستمت

در جانشان گر شوری بودی صد هزار شدی،تاج بر سر هدهد نهاده عازم راه شدند.

بازار شوق گرم شد،آن شمع رُخ کجاست/تا جان خود بر آتشِ رویش کنم سپند

چون چشم گشودند،بیابانی دیدند بی آب و علف و پر خوف و خظر،از جملگی نفیر برخاست و هیبتی بر جانشان افتاد،جملگی دست از جان شسته،سکوت و آرامش در میانشان بر قرار شد.

سالکی گفتش که ره خالی چراست/هدهدش گفت این ز عزّ پادشاست

ادامه دارد . . . . . . .[/][/][/]

بسمه تعالی

هنوز قدری راه نپیموده بودند،فریاد از ایشان برخاست،از حیرت و هول راه،ترس و خوف ایشان را فرا گرفت،جملگی به پیش هدهد آمدند و با وی گفتند:
چون تو به وظایف بندگی ان پادشاه آشنایی،سالها خدمت سلیمان نموده ای،رسم خدمت دانسته و محل خوف و خطر پیموده ای،رأی ما بر آن است به منبر بر آیی و راه را به ما بنمایی و آداب محضر سلطان را بگویی.

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن/ظلمات است،بترس از خطر گمراهی

هدهد رأی آنان را قبول کرده به منبر شد و آغاز سخن نمود،مرغان به پیشش صف زده و در پیشاپیششان بلبل و قمری قرار گرفت.

بلبل و قمری چو همراز آمدند/چون دو مقری خوش آواز آمدند
هر دو الحان پر کشیدند آن زمان/غلغلی افتاد از ایشان در جهان

سپس هدهد،پرده از روی معانی برداشت و سخنانی بگفت.

ادامه دارد. . . . . .

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

مرغی گفت:ای گوی سبقت را از ما ربوده،و به پیش آن پادشاه ستوده،علّت سبقت خود را بیان کن،با این که تو چون مائی و ما چون تو.

هدهد گفت:بلی،این مقام را به ما،نه به سیم و زر و نه به طاعت ارزانی داشته اند.سلیمان را نظری بر ما افتاد،این همه،از آن یک نظر است.

به عنایت نظری کن،که من دلشده را/نرود بی مدد لطف تو،کاری از پیش

گر این مقام به طاعت به دست آمدی،شیطان را بیش از این طاعت بودی،لیک رها کردن طاعت هم غلط است.
باید عمر را به طاعت به سر برد تا او را نظری بر ما افتد،و چون مورد نظر او شوید،مقامی را دارا شوید که مرا بیان گفتار آن نباشد.

من کز وطن سفر نگزیدم به عمرِ خویش/در عشق دیدن تو هوا خواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف/ای خضر پی خجسته مدد کن به همتّم

ادامه دارد. . . . . .[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

مرغ دیگر گفت:چه کنم با ناتوانی و عجز خود؟راه بسی دشوار و دور است و کوه های آتشین در پیش است،نه هر کس تواند این راه پیمود،هزاران سر در این راه گوی شد،هزاران عقل واماند،مردان بی ریا در این ره،جامه بر سر کشیدند،گر عازم شوم یقین دانم در اولین منزل جان خویش تسلیم کنم.

منِ گدا و تمنای وصل او،هیهات!/مگر به خواب ببینم جمال و منظَر دوست

هدهد گفت:ای افسرده تا به کی این سخنان گویی،دنیا را قدری نباشد،دنیا چون نجاست است و خلقی دم به دم در آن می میرند،خواه ضعیف،خواه توانا،خواه پیر،خواه جوان،چنان چه در این راه خوار بمیریم،نیکوتر است از آن که در نجاست بمیریم.

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را/به عالمی نفروشیم مویی از سَرِ دوست

گر این طلب از من و تو خطا باشد،از غصه جان دهیم رواست،خطا بسیار است،این هم یکی از آنها.

گر کسی را عشق بدنامی بود/به ز کنّاسی و حَجّامی بود.

ادامه دارد. . . . . .[/][/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

آری،زمانی از این خیالات باطل رهایی یابی که دل به دریا زنی و به همه مصیبات بسازی،گر کسی با تو گوید این راه را کس نتواند پیمود،مغرور به خود مشو،با او بگو مغرور شدن در راه دوست و جان دادن نیکوتر است از آن که در راه دکان و خانه جان دهم،این همه که در راه دکان و خانه زحمت کشیدم چه شد؟
جز این که بر خودّیت من افزود و مرا اسیر آنان کرد،فایده ی دیگر هم داشت؟!تا به کی اسیر این و آن باشیم،تا ز خود و خلق نمیریم،کی محرم آن درگاه شویم؟

فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ!/که کار عشق ز ما،این قَدَر نمی آید

بیا پا به راه نِه و اسیر زر و زیور دنیا مشو،عاشق آن است که از هستی خود بگذرد تا به جانان و معشوقش برسد.

عشق چون در سینه ای منزل گرفت/جان آن کس را ز هستی دل گرفت
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور/عشق پیش آرد بدو هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطر/کی خورد یک لقمه بی خون جگر

ادامه دارد. . . . . .[/][/][/]

موضوع قفل شده است