پای درس «جهاد با نفس» شیخ حر عاملی

تب‌های اولیه

224 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
پای درس «جهاد با نفس» شیخ حر عاملی

بسمه تعالی

توصیه ای از مرحوم آیت الله العظمی بهجت (ره):

هر روز سعی کنید یک حدیث از کتاب «جهاد با نفس وسایل الشیعه» را مطالعه کنید.
وسعی نمایید به آن عمل کنید.
بعد از یک سال خواهید دید که حتما عوض شده اید. مانند دارویی که انسان مصرف کند و بعد از مدتی احساس بهبودی می کند.

در این تاپیک به لطف الهی احادیث این کتاب شریف را از ابتدا برای سروران و علاقه مندان تهذیب نفس و خودسازی قرار خواهم داد.
امیدوارم گامی مفید باشد در راستای تربیت و سلوک الهی.الهی آمین

بسمه تعالی

1-باب وجوب جهاد با نفس

1:از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله عده ای را به جنگ فرستاد چون از جنگ بازگشتند فرمود: آفرین به گروهی که پیکار کوچکتر را سپری کردند و پیکار بزرگتر بر عهده ی آنان به جا مانده است،گفته شد :ای فرستاده خدا پیکار بزرگتر چیست ؟فرمود: پیکار با نفس.

2:امام صادق علیه السلام فرمود :
نفست را به خاطر خودت به زحمت و مشقت بیانداز زیرا اگر چنین نکنی دیگری خودش را برای تو به زحمت نمی افکند.

3:امام صادق علیه السلام به مردی فرمود :
تو طبیب خود هستی و بیماری برای تو روشن و آشکار گردیده است و نشانه ی تندرستی و سلامت را دانسته ای و بر داروی دردت نیز راهنمایی شده ای ،پس بنگر که چگونه به کار نفس خویشی می پردازی.

4:امام صادق علیه السلام به مردی فرمود :
قلبت را برای خودت به مثابه همدمی مهربان و به منزله فرزندی که با تو دوستی خالصانه دارد قرار ده و دانشت را همچون پدری که از او پیروی میکنی و نفست را همانند دشمنی که با او به پیکار برخاسته ای و مال و دارایی ات را امانت و عاریتی بدان که آن را باید به صاحبش برگردانی.

5:از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و اله است که فرمود :
توانمند کسی است که بر نفس خویش چیره شده باشد.

6:امام صادق علیه السلام فرمود:
کسی که اندرز دهنده ای از درون قلب خود و باز دارنده ای از درون جان خود نداشته باشد و همدمی ارشادگر با او نباشد ،دشمنش که همان های نفس و شیطان است بر گردن او چیره می گردد .

7:از امام صادق علیه السلام و از پدرانش –که بر همگی درود باد-روایت است که فرمود:
در سفارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام آمده است که فرمود :ای علی! برترین جهاد آن است که کسی صبح کند در حالی که تصمیم ستم نمودن به احدی را نداشته باشد.

8:از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
کسی که در هنگام فریفته شدن به چیزی و هنگام ترس و زمانی که میل به چیزی پیذا میکند و یا خشمگین و یا خشنود می گردد مالک نفس خویش باشد خود را نگاه دارد خداوند بدن او را بر آتش حرام می گرداند.

9:در روایت دیگری از امیر المؤمنین علیه السلام پس از نقل روایتی شبیه به روایت اول این باب آمده است که:
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود :برترین جهاد،جهاد کسی است که با نفس درون خویش مجاهده می کند.

10:و از امیر المؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود :
مجاهد کسی است که با نفس خویش مجاهده و مبارزه کند.

سلام
با اجازهء شما با ذگرلینگ ، این مطلب را در انجمن دیکری کپی کردم واحتمالا دیکر مطالب مفید را برای جاهای دیکر کپی کنم و لینگ مطلب را حتما ذکر میکنم
ارادت

استاد;714927 نوشت:
بسمه تعالی

توصیه ای از مرحوم آیت الله العظمی بهجت (ره):

هر روز سعی کنید یک حدیث از کتاب «جهاد با نفس وسایل الشیعه» را مطالعه کنید.
وسعی نمایید به آن عمل کنید.
بعد از یک سال خواهید دید که حتما عوض شده اید. مانند دارویی که انسان مصرف کند و بعد از مدتی احساس بهبودی می کند.

در این تاپیک به لطف الهی احادیث این کتاب شریف را از ابتدا برای سروران و علاقه مندان تهذیب نفس و خودسازی قرار خواهم داد.
امیدوارم گامی مفید باشد در راستای تربیت و سلوک الهی.الهی آمین


آیا این مطلب ادامه خواهد داشت؟؟؟

حسنعلی ابراهیمی سعید;715296 نوشت:
آیا این مطلب ادامه خواهد داشت؟؟؟

سلام علیکم
بله ان شاء الله تا پایان کتاب ادامه خواهد داشت.
سفر اورژانسی برایم پیش آمده،إن شاء الله برگردم قم ادامه میدهم.
سپاس از توجه و همراهی دوستان:Gol:

استاد;715646 نوشت:
سلام علیکم
بله ان شاء الله تا پایان کتاب ادامه خواهد داشت.
سفر اورژانسی برایم پیش آمده،إن شاء الله برگردم قم ادامه میدهم.
سپاس از توجه و همراهی دوستان:Gol:

انشاالله خیر پیش
التماس دعا

بسمه تعالی

2-باب آنچه که بر هر عضوی از اعضای آدمی واجب گشته و وجوب قیام نمودن در ادای آن واجبات

11:از امام صادق علیه السلام در حدیثی طولانی روایت است که فرمود :
خداوند ایمان را بر تمامی اعضای فرزند آدم واجب ساخت و آن را بر اعضای او تقسیم و در تمامی آنها پخش نمود . پس هیچ عضوی از اعضای وی نیست جز اینکه ایمانی بر عهده ی او نهاده شده که آن ایمان غیر از ایمانی است که بر عهده عضو دیگر قرار داده شده است. – سخن امام ادامه دارد تا آنجا که می فرماید: -اما آن ایمانی که بر قلب واجب گشته ،اقرار نمودن و معرفت یافتن و پیمان بستن و خوشنودی و تسلیم در برابر اینکه هیچ معبودی جز الله نیست او یگانه است و شریکی ندارد معبودی یکتا که مصاحب و فرزندی ندارد و اینکه محمد صلی الله علیه و اله بنده و فرستاده اوست ،و اقرار نمودن به هر پیامبر با کتابی از جانب خداوند آمده است و این همان اقرار و معرفتی است که خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همین است و گفتار خداوند عزوجل که کافران را کاذب می شمرد (مگر کسی که به زور و اجبار اظهار کفر نموده در حالی که دلش به ایمان آرمیده است )و فرمود : (هان آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام می گیرد) و فرمود : ( ای پیامبر اندوهناک مباش از آنانی که دهانهاشان اظهار ایمان میکند ولی دلشان ایمان نیاورده است ) و فرمود Sad اگر آنچه را که در درونتان است آشکار یا نهان کنید خداوند به سبب آن شما را به پای حساب می کشد. پس هر که بخواهد می بخشاید و هر که را بخواهد عذاب می کند )پس این همان اعتراف و معرفتی است که خداوند بر قلب واجب ساخته و کار قلب همین است و این اقرار و معرفت ، به منزله سر ایمان است.
و خداوند بر زبان گفتن و اقرار نمودن به ایمانی را که قلب بر آن پیمان بسته است را واجب نمود، خداوند تبارک و تعالی گوید (و به مردمان نیکی را بگویید )و فرمود (بگویید ایمان آوردیم به آنکه بر ما وشما فرستاده شد و معبود ما و شما یکی است و ما مطیع فرمانبر او هستیم )پس این گفتن و اقرار نمودن همان چیزی است که خداوند بر زبان واجب ساخته است و عمل زبان همین است .
و خداوند بر گوش واجب ساخت که از گوش فرا دادن به چیزی که خداوند آن را حرام نموده است دوری کند و از شنیدن آنچه که شنیدنش بر او حلال نیست و مورد نهی خداوند عزوجل است خودداری نماید و به آنچهکه شنیدنش خدای را خشمگین میکند گوش مسپارد خدای عزوجل در این باره فرموده است : (وبه تحقیق در کتاب بر شما چنین فرستاد که هر گاه شنیدید که به آیات خدا کفر ورزیده می شود و آیات الهی به استهزا گرفته می شود پس با آن کافران منشینید تا اینکه به سخن دیگری بپردازند)سپس موردی را که مؤمن از روی فراموشی در چنین مجلسی نشسته است را استثنا نموده و فرمود: ( واگر شیطان فراموشت ساخت، پس از یاد آمدنت با چنین گروه ستمکاری منشین) و فرمود : (پس بشارت ده بندگان مرا آنانی که به سخن گوش فرا می دهند و از سخن نیکوتر پیروی می کنند اینان کسانی هستند که خداوند آنان را هدایت فرموده و اینان همان خردمندانند) و فرمود : (به حقیقت که مؤمنان رستگارند همانها که در نمازشان فروتن و همواره از گفتار و کردار بیهوده گریزانند و زکات مال خویش را می ردازند) و فرمود : (آنان هر گاه بیهوده ای را بشنوند از آن دوری می گزینند) و فرمود : ( و هر گاه بر بیهوده ای گذر کنند از کنار آن بیهوده می گذرند.) پس این همان ایمانی است که خداوند بر گوش واجب ساخته است که به آنچه که بر او حلال نیست گوش ندهد و عمل گوش همین است و این از ایمان است.
و بر چشم واجب ساخت که به آنچه که خداوند بر او حرام نموده نظر نکند و از دیدن آنچه که مورد نهی الهی است خودداری کند و عمل چشم این است و این از ایمان است.
خداوند تبارک و تعالی فرمود: (ای پیامبر به مؤمنین بگو که دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ کنند) یعنی دیدگان خود را از دیدن عورتهای دیگران حفظ کند و به عورت برادر خود نظر نکند و عورت خود را نیز از دید دیگران محفوظ دارد .
و فرمود : ( به زنان مؤمن بگو دیدگان خود را از دیدن حرام بر بندند و عورتهایشان را حفظ کنند.)یعنی دیدگان خود را نگه دارند از اینکه یکی به عورت دیگری نظر کند و عورت خود را از تیر رس دید دیگران دور نگه دارد .
راوی گوید : حضرت فرمود : هر جایی در قرآن کریم سخن از حفظ نمودن عورت آمده است مراد حفظ نمودن عورت از زنا است مگر این آیه که مراد،حفظ نمودن از نظر است ، سپس آنچه را که خداوند بر قلب و دیده و زبان واجب نموده در آیه دیگری به رشته کشیده است و فرموده : ( نمی توانید نهان دارید شهادتی را که گوشهایتان و دیدگانتان و پوسهایتان بر علیه شما می دهند) مراد از جلود (پوستها) در این آیه عورتها و رانها است .
و فرمود : ( از آنچه که به آن علم و آگاهی نداری پیروی مکن زیرا از هریک از گوش و دیده و دل پرسیده می شود) این آن چیزی است که خداوند بر چشمان واجب ساخته که این فرو بستن چشم از حرام ، عمل چشم است و این از ایمان است .
و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آدمی با دو دست خود به سوی حرام روی نیاوردو به وسیله ی آن دو در به جای آوردن دستور الهی بکوشد که خداوند بر آن دو اموری را واجب ساخته است از قبیل پرداخت صدقه و ارتباط با خویشاوندان و جهاد در راه خدا و تهیه و استعمال طهور برای نمازها، پس فرمود : (ای ایمان آورندگان هر گاه برای نماز بپا خواستید رویها و دستهایتان را تا مرفقها بشویید و مسح بر سر بکشید و پاهایتان را تا بر آمدگی روی پا مسح کنید)
و فرمود : (پس هر گاه در میدان کار زار با کافران روبرو شدید گردنهایشان را بزنید تا آنگاه که زمین گیرشان سازید آنگاه بندهای اسیرانشان را محکم ببندید پس در برابر آزادی آنان یا منتی بر آنان می نهید و یا فدیه از ایشان می ستانید تا زمانی که جنگ بارهای خود را بر زمین نهد) این آن چیزی است که خداوند بر دو دست واجب نموده زیرا زدن کار دستهاست . و خداوند بر دو پا واجب ساخت که به وسیله ی آن دو به سوی هیچ یک از معاصی نشتابی و واجب کرد که به سوی آنچه که مورد رضایت الهی است گام برداری پس فرمود : ( بر روی زمین خرامان و با تکبر گام بر ندار زیرا تو هرگز نمی توانی زمین را بشکافی و در بلندی به کوهها نخواهی رسید ) و فرمود: ( و در راه رفتنت میانه رو باش و آوازت را فرو کش که نا خوش ترین آواز ها آواز خران است ) و درباره شهادت دادن دستها و اها بر علیه خود و صاحب خود که چگونه دستور الهی و واجبات او را ضایع کرده اند فرمود: (امروز بر دهانهاشان مهر می نهیم و دستان آنها با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه که کسب کرده اند گواهی می دهند ) پس آنچه که گفته شد چیزهایی است که خداوند بر دستها و پاها واجب ساخته و عمل دست پا همین است و آن از ایمان است .
و خداوند بر چهره واجب ساخت که در شب و روز در هنگامه نماز برای او به خاک افتد پس فرمود: (ای ایمان آورندگان رکوع کنید و سجده کنی و پرودگارتان را عبادت کنید و کار خیر انجام دهید باشد که به رستگاری برسید)
اینها که گفته شد واجبات چهره و دستان و پاهاست و خداوند در جای دیگری فرموده است که: (سجده گاهها از آن خداست پس با او کس دیگری را نخوانید )راوی گوید :حضرت در ادامه فرمود: پس کسی که خداوند را در حالتی ملاقات کند که اعضای خود را حفظ نموده وبه واجبات الهی در مورد هر عضوی از اعضایش وفا کرده خداوند عزوجل را با ایمان کامل ملاقات کرده است و او اهل بهشت است اما کسی که در مورد واجبی از واجبات خیانت کرده یا از دستور الهی سر باز زده خداوند را با ایمان ناقص دیدار خواهد کرد و بدانید که مؤمنان با ایمان کامل به بهشت داخل می شوند و کسانی که در انجام واجبات کوتاهی نموده اند با ایمان ناقص به دوزخ وارد می گردند.

12:حسن بن هارون گوید :
امام صادق علیه السلام به من فرمود : اینکه خداوند فرموده است : (همانا از گوش و چشم و دل سؤال می شود )یعنی از گوش درباره ی آنچه که شنیده است و از چشم درباره ی آنچه که دیده است و از دل در مورد ایمانی که بر آن پیمان بسته است پرسیده می شود.

13:امام صادق علیه السلام فرمود :
ایمان نمی باشد مگر همراه با عمل و عمل نیز بر خاسته از ایمان است و ایمان فقط با عمل ثابت می شود.

14:امام صادق علیه السلام فرمود:
کسی که به دین خداوند اقرار و اعتراف کند مسلمان است و کسی که به آنچه که خداوند به آن امر نموده است عمل کند مؤمن است.

15:ابی بصیر گوید:به امام باقر علیه السلام عرض کردم :
خیثمه به ما خبر داد که از شما درباره ی ایمان پرسیده است و شما پاسخ داده اید که : ایمان عبارت است از : اعتقاد به خدا و تصدیق نمودن به کتاب خدا و نافرمانی نکردن خدا،حضرت فرمود: آری خیثمه درست گفته است .

16: جمیل بن دراج گوید : از امام صادق علیه السلام درباره ی ایمان پرسیدم حضرت فرمود:
ایمان عبارت است از گواهی دادن به اینکه هیچ معبودی جز خدا نیست و اینکه محمد صلی الله علیه و اله فرستاده اوست .جمیل گوید : عرض کردم: آیا این گواهی دادن ، عمل شمرده میشود ؟حضرت فرمود :آری ،دوباره عرض کردم پس عمل از ایمان است؟ حضرت فرمود: ایمان جز به وسیله عمل برای شخص ثابت نمی گردد و عمل نیز بر خاسته از ایمان است.

17:در وصیت امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه آمده است که حضرت فرمود:
ای پسر دلبندم چیزی را که نمیدانی مگو بلکه هر چیزی را هم که می دانی بر زبان میاور زیرا خداوند بر تمامی اعضای تو اموری را واجب ساخته که بوسیله آنها در روز قیامت بر علیه تو حجت و دلیلی می آورد و از تو درباره آنها می رسد و آنها را پند و نصیحت نموده و بیم داده و ادب آموخته و رها وا نگذارده
پس فرموده است: (از آنچه که به آن علم آگاهی نداری پیروی مکن زیرا از گوش و چشم و دل سؤال می شود.)و فرمود : (هنگامی که آن را با زبانهای خود فرا می گرفتید و آنچه را که به آن علم آگاهی نداشتید با دهانهاتان می گفتید و این را سهل می شمردید در حالی که نزد خدا بسی بزرگ است )سپس اعضا و جوارح را به عبادت و فرمانبرداری خود فرا خوانده و فرموده : (ای ایمان آورندگان رکوع و سجده کنید و پروردگارتان را بپرستید و عمل خیر انجام دهید امید است که به رستگاری برسید)این پرستش خداوند و انجام خیر فریضه ای است که بر تمامی اعضا واجب گشته است.
و فرمود: (سجده گاهها از آن خداست پس همراه با خدا ،هیچ کس دیگری را نخوانید)مراد از سجده گاهها ،صورت و دو دست و زانوها و دو انگشت بزرگ ا است و فرمود: (و نمی توانید شهادتی را که گوشهاتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما میدهند را نهان سازید) مراد از پوستها در این آیه عورتها است.
سپس خداوند بر هر عضوی از اعضای تو واجبی را اختصاص داده و بر آن تصریح نموده است س بر گوش واجب ساخت کهبه معاصی گوش فرا ندهد س فرمود: (و محققا خداوند در کتاب بر شما چنین فرستاد که هر گاه بشنوید که به آیات الهی کفر ئرزیده می شود و آیات خدا به مسخره گرفته می شود در اینگونه مجلسی با کافران منشینید تا در سخن دیگری وارد شوند اگر چنین نکنید همانند آنان می باشید)و فرمود : (هر گاه دیدی کسانی در مورد آیات ما به انکار و استهزا غرق در گفتگو شده اند از آنان دوری کن تا درباره سخنی دیگر به گفتگو بنشینند)سپس خداون عزوجل جایی را که مؤمن از روی فراموشی در چنین مجلسی نشسته است را استثنا نموده و فرموده است: ( و اگر شیطان فراموشت ساخت پس بعد از یادآوری با چنین گروه ستمکاری منشین) و فرمود : (پس بشارت ده بندگان مرا،همان بندگانی که سخن را می شنوند و از نیکو ترین سخن پیروی می کنند آنان کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرد و آنان خردمندانند) و فرمود : (مؤمنان هر گاه به امری بیخورد کنند کریمانه از کنار آن می گزرند) و فرمود : (و هر گاه سخنی بیهوده بشنوند از آن دوری می گزینند) پس این همان چیزی است که خداوند بر گوش واجب ساخته و عمل گوش همین است و خداوند بر چشم نیز واجب نمود که به چیزی که بر او حرام ساخته نظر نیفکند
پس فرمود : (به مؤمنان بگو دیدگانشان رااز دیدن حرام فرو بندند و عورتهاشان را حفظ کنند) پس حرام نمود کسی به عورت دیگری نگاه کند.
و بر زبان واجب نمود که به آنچه که قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر کند پس فرمود: (و بگویید ایمان آوردیم به آنچه که برما فرو فرستاده شد) و فرمود: (و به مردم نیکویی را بگویید)و بر قلب که امیر اعضا است و عضوی است که به وسیله آن تعقل و فهم صورت میگیرد و از امر و رأی او نتیجه گیری حاصل می شود نیز واجب ساخت و فرمود : (کافران دروغگویند مگر کسی که به اجبار اظهار کفر نموده در حالی که دلش به ایمان آرمیده است)و در آنجا که خبر از گروهی می ده که ایمان زبانی دارند نه قلبی فرمود : (آنانکه گفتند ایمان آوردیم در حالی که دلهایشان ایمان نیاورده بود)
و فرمود : (آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام می گیرد) و فرمود : (اگر آنچه را که در درون دارید آشکار یا پنهان کنید خداوند به سبب آن از شما حساب میکشد پس هر که را بخواهد می بخشاید و هر که را بخواهد عذاب می کند)و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آن دو را بسوی آنچه که خداوند بر تو حرام نموده دراز نکنی و دو دست را در راه طاعت خدا به کار گیری پس فرمود : ( ای ایمان آورندگان هر گاه برای نماز بر می خیزید رویهایتان و دستهایتان را تا آرنج بشویید و به سرهاتان مسح بکشید و پاهایتان را تا بر آمدگی روی پا مسح کنید)و فرمود : (هر گاه در میدان کارزار با کافران رو برو شدید گردانهاشان را بزنید)و خداوند بر پاها واجب ساخت که آن دو را در راه طاعتش به حرکت درآوری و به وسیله آن دو همچون گام زدن شخص عصیانکار گام بر نداری پس فرمود : (با تکبر و خرامان بر روی زمین گام بر ندار زیرا هرگز زمین را نمی توانی بشکافی و در بلندی به کوهها نخواهی رسید همه اینها زشتش در نزد پروردگارت ناپسند است)
و فرمود : (امروز بر دهانهاشان مهر می نهیم و دستانشان با ما سخن می گویند و پایهاشان به آنچه که کسب کرده اند گواهی خواهند داد )پس خداوند خبر داده است که پایها در روز قیامت بر علیه صاحب خود گواهی خواهند داد .
پس اینها که گفته شد چیزهایی است که خداوند بر اعضای تو واجب ساخته است پس از خدا بترس ای فرزندم و اعضای خود را در راه طاعت و خوشنودی او به کار گیر و بر حذر باش از اینکه خدای تعالی تو را در حال انجام معصیتش ببیند یا تو رادر طاعتئ خویش نیابد پس در نتیجه از زیانکاران باشی و بر تو باد که به خواندن قرآن بپردازی و به آنچه در قرآن است عمل کنی و واجبات و قوانین و حلال و حرام و امر و نهی آن را لازم شمری و با قرآن به شب زنده داری بپردازی و در شب و روزت آن را تلاوت کنی زیرا قرآن عهد و پیمانی است از جانب خدای تبارک و تعالی با بندگانش پس بر هر مسلمانی واجب است که در هر روز نظر به این پیمان الهی بیفکند اگر چه به پنجاه آیه آن و بدان که درجات بهشت به عدد آیات قرآن است پس زمانی که روز قیامت شود به قاری قرآن گفته خواهد شد بخوان و بالا رو پس در بهشت بعد از پیامبران و صدیقان کسی درجه اش بالاتر از درجه قاری نیست.
(مرحوم شیخ حر عاملی گوید : این وصیتنامه طولانی است که ما موضع حاجت از آن را انتخاب نمودیم).

18: از امام سجاد علیه السلام روایت است که فرمود :
بر تو روا نیست که هر آنچه خواهی بگویی زیرا خداوند می فرماید: (از آنچه که به آن علم نداری پیروی مکن ) و بر تو روا نیست که هر آنچه خواهی بشنوی زیرا خدای عزوجل می فرماید : ( همانا گوش و چشم و دل همه مورد پرستش واقع خواهند شد).

بسمه تعالی

3-باب حقوق واجب و مستحبی که قیام به آنها سزاوار است.

19:از امام سجاد علیه السلام روایت است که فرمود :
حق خدای بزرگ بر تو این است که تنها او را پرستش کنی و چیزی را شریک او به شمار نیاوری پس هر گاه از روی اخلاص و صفای باطن چنین کنی و چیزی را شریک او به شمار نیاوری پس هر گاه از روی اخلاص و صفای باطن چنین کنی خدای سبحان بر خود لازم می داند که امر دنیا و آخرتت را کفایت کند. و حق نفست بر تو این است که آن را در راه فرمانبرداری از خدای عزوجل به کار واداری.وحق زبان این است که او را بزرگتر و شریف تر از آن بدانی که ناسزا گوید و او را به خیر و ترک سخنان زائد و بی فائده و نیکی به مردم و گفتار نیک درباره مردم عادت دهی .
وحق گوش آن است که او را از شنیدن غیبت و هر آنچه شنیدنش جایز نیست،پاک سازی.وحق چشم آن است که آن را از دیدن هر آنچه دیدنش بر تو حرام است بر بندی و از راه نر با دیدگانت عبرت گیری . و حق دستانت این است که آنها را به سوی چیزی که بر تو حلال نیست نگشایی.و حق پایهایت آن است که به وسیله آنها به سوی چیزی که بر تو روا نیست گام بر نداری پس تو با این دو پا بر صراط می ایستی پس بنگر تا نلغزی و در آتش فرو نیفتی .
و حق شکم بر تو این است که آن را ظرف و جایگاه حرام قرار ندهی و اضافه بر سیری نخوری . وحق عورت تو بر تو این است که آن را از زنا نگه داری و از اینکه کسی به آن نظر افکند آن را حفظ کنی. و حق نماز این است که بدانی نماز ورود بر خدای عزوجل است و تو در نماز در پیشگاه او ایستادی پس اگر این را از صمیم جان دریابی ایستادنت در برابر او ایستادن بنده ای خوار و کوچک و آرزومند وترسان و امیدوار وبیمناک و بی چسز و زار خواهد بود و در این حال خداوندی را که در برابرش با آرامش و وقار ایستاده ای بزرگ می شمری و با تمامی قلبت به نماز روی می آوری و حقوق و حدود آن را به پای می داری . و حق حج این است ک بدانی حج وارد شدن بر پروردگار و گریختن از گناهانت به سوی خدایت است و در حج توبه ات پذیرفته است.
و با به جای آوردن حج یکی از واجباتی را که خداوند بر تو واجب ساخته است ادا نموده ای. و حق روزه آن است که بدانی روزه حجابی است که خداوند عزوجل بر زبان و گوش و چشم و شکم و فرج تو نهاده است که با این حجاب تو را از گزند آتش دوزخ می پوشاند پس اگر روزه را ترک کنی گویی پوششی را که خدا بر تو گذارده است پاره کرده ای. و حق صدقه این است که بدانی که صدقه ذخیره توست که در نزد پروردگارت می نهی و ودیعه و امانتی است که به او سپرده ای ، امانتی که نیازی به شاهد طلبیدن برای آن نداری و در ودیعه گذاردن آن در پنهانی اعتماد و اطمینان بیشتری داری تا اینکه آن را آشکارا به ودیعت گذاری و باید بدانی که صدقه بلاها و دردها را در دنیا و آتش دوزخ را در آخرت از تو دفع می کند.
و حق قربانی آن است که در قربانی نمودن آن تنها رضای خدای عزوجل را قصد کنی نه مردمان را و از آن جز در مسیر رحمت الهی قرار گرفتن و رهایی رحمت را در روز ملاقات پروردگار قصد نکنی. و حق سلطان این است که بدانی که تو مایه ی آزمایش و امتحان او قرار داده شده ای و او نیز به خاطر سلطنتی که بر تو یافته گرفتار توست و نبیاد در معرض خشم او قرار گیری و با دست خود به هلاکت بیفتی و در نتیجه با او در بدی رساندن به خودت شریک شوی .
و حق آن کس که در علم تو را راهبری نموده این است که او را بزرگ شماری و جایگاه نشستنش را نیک سامان دهی و خوب به سخنانش گوش فرا دهی و رو به او داشته باشی و صدایت را بلندتر از صدای او نکنی و به کسی که از او پرسش می کند پاسخ نگویی تا خود او پاسخش را دهد ، در مجلس درس او با کسی سخن نگویی و در نزد او غیبت هیچ کس را نکنی ، اگر در نزد تو از بدی اش گویند از او دفاع کنی و عیبهایش را بپوشانی و فضیلت هایش را آشکار سازی و با دشمن او نشست و برخاست نداشته باشی و با دوستدار او دشمنی نکنی پس اگر چنین کنی فرشتگان الهی به نفع تو گواهی دهند که تو خواهان دانشی و علم را به خاطر خدا آموخته ای نه به خاطر مردم .

و اما حق کسی که مالک توست این است که دستور هایش را اطاعت کنی و نافرمانیش نکنی مگر در مواردی که باعث خشم خدای عزوجل است زیرا فرمانبرداری از مخلوق در نافرمانی خالق سزاوار نیست.
و اما حق زیر دستان تو این است که بدانی آنها به خاطر ناتوانی خود و توانایی تو رعیت تو گشته اند پس واجب است که در بین آنان به عدل رفتار کنی و برای آنان چون پدری مهربان باشی و نادانی آنان را ببخشایی و در کیفر نمودن آنان شتاب نکنی و خدای عزوجل را بر قدرت و تسلطی که بر ایشان به تو داده سپاسگذار باشی. و اما حق آنانکه سرپرستی علمی ایشان را به عهده داری این است که بدانی خدای عزوجل تو را در آموختن دانشی که به تو عطا فرموده متولی و سرپرست آنان قرار داده و از خزانه علم دری بر تو گشوده پس اگر د رتعلیم و آموزش آنان نیک بکوشی و برای آنان دروغ نبافی و از قدر ناشناسی آنان ملول و دلتنگ نگردی خداوند از فضل خود بر تو زیادتی از علم و ایمان را عطا می فرماید و اما اگر دانشت را از مردمان دریغ داشتی یا آنگاه که آنان خواهان دانش تو هستند با دروغ بافی آنان را متحیر و سرگردان سازی بر خدای عزوجل سزاوار است که دانش و درخشندگی آن را از تو بگیرد و جایگاهت را در دلها بی اعتبار سازد.
و اما حق همسرت این است که بدانی خداوند عزوجل او را مایه ی آسایش و آرامش تو قرار داده او نعمتی از جانب خدای عزوجل برای توست پس او را گرامی بداری و با او مدارا کنی اگر چه حقی که تو بر او داری بسی لازم تر است پس بر توست که با او به مهربانی رفتار کنی زیرا او اسیر توست و باید اورا اطعام نموده و جامه بپوشانی و هرگاه نادانی نمود مورد بخشش قرارش دهی .
واما حق مملوک تو این است که بدانی او نیز آفریده ی روردگار توست و فرزند پدر و مادر تو یعنی فرزند حضرت آدم و حوا است و گوشت و خون تو است تو مالکش نیستی به این دلیل که تو اورا آفریده باشی نه خدا و تو هیچ یک از اعضای او را نیافریده ای و روزی او را از دل طبیعت تو بیرون نیاورده ای ولی خداوند عزوجل کار او را به تو واگذاشت سپس او را مسخر تو گرداند و تو را بر او امین قرار داد و او را به امانت نزد تو نهاد تا او آنچه از مال و دارایی که تو به او می دهی برایت نگهداری کند، پس تو نیز به او نیکی کن چنانکه خداوند به تو نیکی نموده است و اگر د نظر تو ناپسند است به جای او مملوک دیگری بگیر و مخلوق خدای عزوجل را عذاب مده و هیچ نیرویی نیست مگر به یاری خدا . واما حق مادرت این است که بدانی او زمانی تو را حمل کرد که با آن وضعیت کسی دیگری را حمل نمی کند و به تو از میوه ی قلب خود چیزی را که هیچ کس به کسی دیگر نمی بخشد عطا کرد و با تمامی اعضای خود تو را نگهداری نمود و باکی نداشت از اینکه تو گرسنه شوی و غذایت دهد و تشنه شوی و سیرآبت کند و عریان باشی و تورا بپوشاند و آفتاب بر تو بتابد و او سایه بر تو افکند،و به خاطر تو از خواب کناره گرفت.
و تو را از گرما و سرما نگاهداشت تا برای او باشی و تو توانایی سپاسگذاری از او را نداری مگر به کمک و توفیق الهی . و اما حق پدزت این است که بدانی او اصل و ریشه ی توست زیرا اگر او نبود تو نیز نبودی پس هرگاه در خود چیزی دیدی که مایه ی خود پسندی تو شد بدان که پدرت در آن صفت اصل و ریشه ی توست پس خدای را سپاس گو و شکرش را به حای آور که هیچ نیرو و جنبشی نیست مگر به اراده الهی.
و اما حق فرزندت این است که بدانی او از توست و در این دنیا خیر و شرش منسوب به توست و تو در برابر ادب نیکوی او و راهنمایی او به سوی خدای عزوجل و یاری او بر طاعت پروردگار مسئول هستی، پس در مورد او همانند کسی که میداند بر احسان به فرزند ثواب خواهد برد و بر بدی نمودن به او کیفر خواهد دید عمل کن.
و اما حق برادرت این است که بدانی او به منزله ی دست تو و مایه ی عزت و قدرت توست بنابراین از او به عنوان اسلحه و وسیله ای برای معصیت خداوند و همچنین شتیبان و ساز و برگ برای ستم به خلق خدا استفادهمکن،در مقابل دشمنش او را تنها مگذار و از نصیحت نمودن و خیر خواهی او کوتاهی مکن،و اینها در صورتی است که او مطیع خداوند باشد و گرنه باید خداوند در نزد تو ارجمندتر از او باشد و هیچ جنبش و قدرتی نیست مگر به کمک خداوند، و اما حق آقایی که تو را آزاد کرده این است که بدانی او مالش را در راه تو خرج کرده و تو را از ذلت و وحشت بندگی به عزت و آرامش آزادی رسانده است و از اسیری ملکیت تو را رها نموده و بند بندگی را از تو گشوده و تو را از زندان بیرون آورده و تو را مالک خود نموده و به تو برای عبادت پروردگارت فراغت بخشیده و باید بدانی که او در زندگی و رگت سزاوارترین و نزدیکترین مردمان به توست و یاری رساندن به او بر تو واجب است حال چه خودت به یاریش بشتابی و چه آنچه را که از تو احتیاج دارد در اختیارش قرار دهی و هیچ قدرتی نیست مگر به کمک خداوند. واما حق بنده ای که تو بر او انعام نموده و آزادش ساخته ای این است که بدانی خداوند عزوجل آزادی او را به دست تو وسیله ای به سوی خودش قرار داده و آن را برای تو مایه حجاب گشتن از آتش دوزخ نموده و ثواب این کار تو در دنیا این است که اگر او خویشاوندی نداشته باشد ارث او به خاطر انفاقی که بر او نموده ای به تو می رسد ودر آخرت نیز بهشت نصیبت خواهد شد.

و اما حق کسی که به تو احسان و نیکی نموده این است که او را سپاس گویی و نیکی اش را یاد کنی و گفتار نیکو را در مورد او به گوش دیگران برسانی و بین خود و خدای عزیز و جلیل برای او خالصانه دعا کنی اگر چنین کنی از او در نهان و آشکار قدردانی کرده ای.سپس اگر روزی توان عوض دادن و جبران خوبی اش را یافتی چنین کن. و اما حق اذان گو این است که بدانی او پروردگار عزیز و جلیل را به یاد تو می آورد و تو را به سوی بهره ات دعوت می کند و تو را بر انجام فریضه ای که خدای عزوجل بر واجب ساخته یاری می کند پس بر این کار از او همانند کسی که به تو نیکی روا داشته قدردانی کن.
و اما حق کسی که پیشنماز توست این است که بدانی او سفیر بودن بین تو و پروردگارت را به عهده گرفته و سخنگوی توست و تو از جانب او سخن نمی گویی و دعا گوی توست و تو دعایش نمی کنی و تو را از هول و هراس ایستادن در پیشگاه پروردگارت کفایت کرده است، اگر نقصی باشد به گردن اوست نه تو و اگر نمازش کامل و تمام باشد تو نیز با او شریک هستی و بر تو برتری ندارد با سپر خود تو را نگاه داشته و با نماز خود نمازت را حافظ گشته پس باید به اندازه خوبی و خدمتی که به تو دارد قدردان و سپاسگوی وی باشی.واما حق همنشینت این است که با نرمی پذیرای او باشی و در گفتگو با وی انصاف را رعایت کنی و جز با اجازه او از جایت بر نخیزی و او می تواند بدون اجازه ی تو برخیزد ،لغزشهایش را به فراموشی سپار و خوبیهایش را حفظ کن و جز خوبی را به گوش او مرسان. و اما حق همسایه ات این است که در نبود او حفظش کنی و در هنگام حضور اکرامش نمایی و زمانی که مورد ستم قرار می گیرد به یاری اش بشتابی،عیب او را پیگیری مکن و اگر دانستی که بدی ای دارد بدی اش را بپوشان و اگر دانستی که نصیحت را می پذیرد بین خود و او نصیحتش کن و به هنگام سختی او را وا مگذار و از لغزشش در گذر و گناهش را ببخش و با او به بزرگواری معاشرت کن و هیچ نیرویی نیست جز به کمک خدا.
و اما حق همدم و همصحبت این است که با او به مهربانی و انصاف مصاحبت کنی و چنانکه گرامی ات می دارد گرامی اش داری و او را مگذار که در کرم نمودن بر تو پیشی گیرد و اگر پیشی گرفت پاداشش را ده و دوستش بدار چنانکه دوستت می دارد و اگر همت به ارتکاب معصیت خدا گماشت بازش دار و برای او مایه رحمت باش نه عذاب و هیچ نیرو و قدرتی نیست جز به کمک خدا . و اما حق شریک این است که اگر غایب شد کارش را تو انجام ده و اگر حاضر باشد رعایت حالش را کن و بدون نظر او تصمیم مگیر (یا در مقابل حکم او حکم مده)و بدون مشورت او به رأی خود عمل مکن و مالش را نگهداری کن و در کار او چه با ارزش باشد و چه بی ارزش خیانت روا مدار زیرا دست خداوند تبارک و تعالی تا زمانی که دو شریک به یکدیگر خیانت نکرده اند بر سر آنان است و هیچ نیرویی نیست جز به کمک خدا. و اما حق مال و دارائی ات این است که آن را جز از راه حلال به دست نیاوری و جز در جای صحیح خرج نکنی و به کسی که از تو قدردانی نمی کند در صورتی که خود نیاز به مالت داری ندهی و او را بر خویشتن مقدم نداری پس به وسیله دارائی ات به طاعت پروردگارت بپرداز و درباره مالت بخل نورز که اگر چنین کنی با حسرت و پشیمانی قرین شوی بعلاوه اینکه عقوبت آن بر گردن تو می ماند و هیچ نیرویی نیست جز به نیروی الهی.
و اما حق بستانکار تو این است که اگر داری به او پرداخت کنی و اگر در سختی او را با سخن خوش راضی کنی و با لطافت و نرمی از پیش خود برگردانی. و حق شریک در حقوق ملک آن است که او را فریب ندهی و خلاف آنچه در دل داری با او ظاهر نسازی و به او خیانت روا نداری و در مورد او از خدا بترسی. واما حق طرفی که بر علیه تو ادعایی نموده است این است که اگر ادعای او حق است تو خود نیز باید به نفع او و بر علیه خودت شاهد او باشی و به او ستم نکنی و حق او را به طور کامل به او بدهی و اگر ادعای او باطل است با او مدارا کنی و در مورد او جز مدارا کار دیگری نکنی و پروردگارت را به خشم نیاوری و هیچ نیرویی جز به نیروی الهی نیست.
و حق طرفی که ادعایی بر او داری این است که اگر در ادعایت حق با تو باشد در گفتگو با وی آرامش را رعایت کن و حق او را انکار مکن و اگر در ادعایت بر حق نیستی،از خدای عزوجل بترس و به سوی او توبه کن و دعوا را ترک کن. و حق کسی که با تو مشورت می کند این است که اگر دانستی که او رأی نیکویی دارد او را به صواب رهنمون باش و اگر نظر او را نیک ندانستی او را به سوی آنچه که می دانی ارشاد کن. و حق کسی که در مشورت تو را راهنمایی می کند این است که او را در نظری که موافق نظر تو نیست متهم نسازی و اگر هم رأی تو بود خدای عزوجل را سپاس گویی . و حق کسی که از تو طلب نصیحت کند این است که اندرزش دهی و باید روش تو مهربانی و مدارای با او باشد. و حق نصیحت کننده تو این است که در برابر او متواضع و نرم باشی و به سخنش گوش فرا دهی اگر سخن صوابی با تو گفت ، خدای عزوجل را سپاس گوی و اگر سخنش موافق صواب نبود با او مهربان باش و او را متهم نساز و او را بر خطایش مواخذه نکن مگر اینکه مستحق تهمت باشد به هر حال به سخنش اعتنا مکن و هیچ نیرویی نیست جز به نیروی خدا.
و حق آنکه بزرگتر است که او را به خاطر سنش احترام کنی و او را به خاطر اینکه بر تو در مسلمانی پیشی داشته بزرگ شمری و در هنگام مرافعه و مجادله ، مقابله نمودن با او را ترک نمایی و در راه ،در راه رفتن بر او پیشی نگیری و جلو نیفتی و با او نادانی نکنی و اگر با تو نادانی کرد تحملش کنی و او را به خاطر حق مسلمانیش و حرمتش اکرام نمایی. و حق خردسال این است که آن کس که می خواهد آموزشش دهد با او مهر ورزد و از خطایش در گذرد و چشم پوشی کند و با او مدارا کند و یاری اش سازد.
و حق سائل این است که به قدر نیازش به او عطا کنی و حق کسی که از او چیزی در خواست نموده ای این است که اگر عطا کرد از او با سپاس و قدردانی بذیر و اگر خودداری کرد عذرش را پذیرا باش. وحق کسی که به خاطر خدای تعالی تو را شادمان نموده این است که اولا خدای عزوجل را سپاس گویی و سپس از او تشکر کنی. و حق کسی که به تو بدی نموده این است که از او در گذری و اگر دانستی که عفو نمودن او ضرر دارد از او انتقام بگیر خدای تعالی فرموده : (کسی که انتقام گیرد بعد از ستمی که بر او شده مسئولیتی ندارد)و حق همکیشان تو به طور عموم این است که نسبت به آنان حسن نیت و مهربانی داشته باشی و با خطا کارشان مدارا کنی و او را با مهربانی به خویش متمایل سازی و به راه صلاح در آوری و از نیکو کارشان قدردانی کنی و گنه کارشان را آزار ندهی و آنچه را که برای خود دوست داری برای آنان دوست بداری و آنچه را که برای خود ناپسند می شمری برای آنان نیز ناپسند بشمری و پیر مردانشان به منزله پدر تو و جوانشان به منزله برادرت و پیرزنانشان به منزله مادرت و کودکانشان به منزله فرزندانت باشند. و حق اهل ذمه این است که آنچه را که خدای عزوجل از آنان پذیرفته تو نیز از آنان بپذیری و تا زمانی که به عهد و پیمان خود وفا دارند به خاطر خدای عزوجل به آنان ستم روا مداری.

عرض سلام و ادب به محضر استاد گرامی ...

ممنون از قرار دادن این مطالب ارزشمند ...

به نظر حقیر اگر حجم م طالب رو کم کنید و روی مطالب بحث و تفسیر شود و مصداقی روی اونها تحلیل و گفتگو شود نتیجه بهتری دربر خواهد داشت ...

در حد پیشنهاد بود ... خدا خیرتان دهد.

سلام استاد
ممنونم از مطالب مفید شما
ارادت

عبدالقائم;716878 نوشت:
عرض سلام و ادب به محضر استاد گرامی ...

ممنون از قرار دادن این مطالب ارزشمند ...

به نظر حقیر اگر حجم م طالب رو کم کنید و روی مطالب بحث و تفسیر شود و مصداقی روی اونها تحلیل و گفتگو شود نتیجه بهتری دربر خواهد داشت ...

در حد پیشنهاد بود ... خدا خیرتان دهد.


سلام علیکم
ممنون از توجه شما برادر گرامی:Gol:
برنامه تاپیک عمل به دستور آیت الله العظمی بهجت است لذا بحث های حاشیه ای صورت نگرفت،البته اگر عزیزی نیاز به توضیح در زمینه خاصی داشت می تواند سوال خود را بپرسد.
طولانی بودن مطالب نیز از آن باب است که هر بار مطلب گذاشته می شود احادیث یک باب از کتاب برای عزیزان مطرح شود تا همه احادیث آن باب را یکجا مطالعه کرده و استفاده ببرند.
إن شاء الله خداوند متعال به همه ما توفیق عمل به این احادیث ارزشمند و خودسازی را عنایت بفرماید.الهی آمین

باز هم از عزیزان درخواست می کنم لینک صفحه اول تاپیک را برای دوستان خود ارسال کنند و از ثواب نشر علوم آل محمد علیهم صلوات الله بهره مند گردند.:Gol:


4- باب استحباب کسب صفات پسندیده و به کار بردن آنها و ذکر تعدادی از آنها

20 : امام صادق علیه السلام فرمود :
همانا خداوند بزرگواری های اخلاقی را به رسول خود اختصاص داد پس خود را بیازمایید اگر آن مکارم در وجود شما باشد خدای را سپاس گویید و در طلب زیادی آنها به سوی خدا زاری کنید. پس عدد آنها را ده عدد ذکر کرده است : یقین و قناعت و صبر و شکر و بردباری و خوش خلقی و سخاوت و غیرت و شجاعت و مردانگی.

21 : امام باقر علیه السلام فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام فرمود : ای علی !تو را درباره ی خودت به داشتن چند خصلت سفارش می کنم اینها را حفظ کن،سپس فرمود : خداوندا او را یاری کن . اما خصلت اول راستگویی است مبادا هرگز دروغی از دهان تو بیرون آید، دوم پارسایی است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردی ، سوم ترس از خداست گوئیا تو او را می بینی ، چهارم زیاد گریستن از خوف خدای عزوجل که به خاطر هر قطره اشکی خانه ای در بهشت برایت ساخته می شود ،پنجم مال و جانت را در مقابل دینت عطا کنی، ششم در نماز و روزه و صدقه به سنت من رفتار کنی اما نمناز پنجاه رکعت در هر شبانه روز و اما روزه سه روز در هر ماه ، پنجشنبه اول هر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه و پنجشنبه آخر هر ماه ،و اما صدقه تا می توانی در پرداخت آن بکوش تا جایی که گفته شود زیاده روی می کنی و تو زیاده روی مکن. بر تو باد به نماز شب ، نماز شب ، نماز شب و بر تو باد به نماز ظهر اول وقت و بر تو باد به قرائت قرآن در هر حال و بر تو باد به بالا بردن دستانت در نماز و برگرداندن دو کف به ریقه دعا و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به دوری از اخلاق ناپسند، اگر این اموری را که بر تو بر شمردم به جای نیاوردی پس جز خودت کسی دیگر را سرزنش مکن.

22 : امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام روایت کند که در وصیت پیامبر صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام چنین آمده است :
ای علی ! سه خصلت است که در دنیا و آخرت از بزرگواری های اخلاقی شمرده می شود: اینکه از کسی که به تو ستم نموده در گذری و با کسی که از تو بریده پیوند برقرار کنی و در برابر کسی که با تو نادانی نموده بردباری به خرج دهی.


23 : امام صادق علیه السلام فرمود :
بزرگواری های اخلاقی ده چیز است ، پس اگر توانایی آن داری که این اخلاق در تو باشد پس اقدام کن زیرا این مکارم گاه باشد که در مرد هست ولی در فرزندش نیست و گاه در فرزند هست و در درش نیست و گاه در بنده هست ولی در فرزندش نیست و گاه در بنده هست و در آزاد نیست و آنها عبارتند از : راستی با مردمان و راستگویی زبان و امانتداری و پیوند با خویشان و مهمان دوستی و نیکویی نمودن با او و طعام دادن به سائل و پاداش دادن به خاطر انجام کارها و خودداری از سرزنش همسایه و همنشین ،و سر همه این بزرگواری ها حیا است.

24 : امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
جوهره و اصل اسلام را چنان ترسیم و بیان می کنم که کسی پیش از من چنین بیان ننموده و پس از من نیز جز به همین گونه ای که می گویم کسی (بهتر از )آن را بیان نخواهد کرد : همانا اسلام همان تسلیم ( در برابر حق تعالی) است و تسلیم همان باور داشتن است و باور همان تصدیق نمودن است و تصدیق،اقرار و اعتراف آوردن (به عبودیت وحقانیت رسول ) است و اقرار همان عمل و کردار است و عمل همان به جای آوردن (و به ظهور رسانیدن)است . به راستی که مؤمن دین خود را از رأی و اندیشه خود بر نمیگیرد بلکه به آنچه که از پروردگارش به او رسیده است تمسک جوید.

25 : امام صادق علیه السلام فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود : اسلام برهنه است و لباس و پوشش آن حیاست و زیور آن وفا و مردانگی آن کار شایسته نمودن و پایه و ستون آن پارسایی است و هر چیز بنیاد و ریشه ای دارد و ریشه اسلام دوستی ما اهل بیت است.

26 : امام جواد علیه السلام از پدر بزرگوارش و ایشان از جدش روایت کند که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود : همانا خداوند اسلام را آفرید و برای آن میدان و روشنایی و قلعه استوار و یاری کنندگانی قرار داد اما میدان آن قرآن و روشنایی آن حکمت و قلعه آن احسان است و یاری کنندگان اسلام ،من و اهل بیتم و شیعیان ما می باشیم.

27 : امام صادق علیه السلام فرمود :
شما نیکوکار نمی باشید مگر اینکه شناخت پیدا کنید و شناخت پیدا نمی کنید مگر اینکه تصدیق کنید و تصدیق نمی کنید مگر اینکه تسلیم شوید و اینها چهار باب است (صلاح و عرفان ،تصدیق و تسلیم)که اولین آنها به سامان نمی آید مگر به سبب آخرین آنها.


28 : امام صادق علیه السلام فرمود :
بر مؤمن سزاوار است که دارای هشت خصلت باشد :در هنگام فتنه ها با وقار و بردبار باشد،هنگام نزول بلا شکیبا باشد،در هنگام فراخی و ناز و نعمت شکرگزار باشد،به آنچه که خداوند به او روزی بخشیده قانع باشد ، به دشمنان ستم نکند و به دوستان جفا نکند،بدنش از او در سختی و مردم از او در آرامش باشند،همانا دانش دوست مؤمن و بردباریوزیر اوست و عقل فرمانده لشکریان او و مدارا برادر او و نیکی پدر اوست.

29 : امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
اسلام دارای چهار رکن است : توکل بر خدا و واگذاردن کار به خداوند و راضی بودن به قضای الهی و تسلیم بودن در مقابل امر خدای عزوجل.

30 : امام باقر علیه السلام فرمود :
از امیر المؤمنین درباره ایمان سؤال شد و حضرت پاسخ دادند : همانا خداوند عزوجل ایمان را بر چهار پایه نهاد: بر صبر و یقین و عدل و جهاد. اما صبر خود بر چهار شاخه است : بر شوق (به بهشت) و ترس (از جهنم) و بی رغبتی به دنیا و انتظار کسیدن (مرگ)-تاآنجا که فرمود :- و یقین نیز بر چهار شاخه است : بر بینا شدن در زیرکی و بازگردانیدن (امور به سوی)حکمت و شناخت عبرت و روش پیشینیان. وعدل نیز بر چهار شاخه است : بر فهم دشوار و فرو رفتن در علم و حکم نیکو و (وارد شدن در )سبزه زار بردباری – تا آنجا که فرمود :- و جهاد نیز بر چهر شاخه است : بر امر به معروف و نهی از منکر و صداقت و راستی در مواضع و دشمنی با نابکاران.

31 : امام سجاد علیه السلام فرمود:
مؤمن سکوت می کند تا سالم و سلامت بماند و سخن می گوید تا (از گفتگو با دیگران) غنیمت گیرد و شهادتش را از افراد دور ( وناآشنا)کتمان نمی کند و هیچ کار خیری را ریاکارانه انجام نمی دهد و هیچ کار خوبی را به خاطر حیا ترک نمی کند،اگر ستوده شود از آنچه که درباره اش می گویند بیمناک است و از خداوند به خاطر آنچه که درباره اش نمی دانند طلب مغفرت می کند،گفتار کسی که نسبت به او جاهل است او را نمی فریبد و از اینکه یکایک عملش حفظ و نگاهداری می شود بیمناک است.

32: هشام بن حکم از امام موسی بن جعفر علیه السلام در حدیثی طولانی روایت کند که فرمود:
ای هشام! ایمر المؤمنین علیه السلام فرمود : خداوند به هیچ چیز برتر از عقل پرستش نشده است و عقل کسی تمام . کمال نمی شود مگر اینکه در وی چند خصلت باشد : از کفر و بدی او ایمنی حاصل باشد و امید پایداری در راه راست و خیر از او می رود و زیادی مالش بذل و بخشش می شود و زیادی گفتارش باز داشته می شود ، بهره اش از دنیا همان طعامی است که می خورد،در تمام عمرش از علم سیر نمی شود ، ذلتی که در راه خدا باشد از عزتی که در راه غیر خدا باشد نزد او دوست داشتنی تر است و فروتنی در نزد او از بلند پایگی محبوبتر است ،احسان کمی را که دیگران انجام می دهند زیاد می شمرد و احسان زیاد خودش را کم به حساب می آورد و همه مردم را از خود بهتر می بیند و خودش را در نفس خود بدترین مردم میداند و اینها تمام آن خصال است.

33 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
مؤمن دارای توانایی در دینداری و ثبات در نرمی و ایمان در یقین و حرص در دریافت دانش و نشاط در هدایت و نیکی در پایداری و دانش در بردباری و زیرکی در مدارا و سخاوت در مسیر حق و میانه روی در هنگام ثروتمندی و تحمل در زمان نداری و عفو در وقت قدرت و فرمانبرداری خدا در پند و اندرز دادن و باز ایستادن از شهوترانی و پارسایی در هنگام خواهش نفس و حرص در جهاد و نماز در وقت گرفتاری و صبر در سختی است و در فتنه ها با وقار و در دشواری ها صبور و در فراخی شکرگزار است و غیبت نمی کند و تکبر نمی ورزد و از خویشاوندان نمی برد و سستی کننده نیست و درشتخوی و خشن نیست و چشمش بر او پیشی نمی گیرد (یعنی اینگونه نیست که ابتدا نگاه کند و سپس از نگاه خود پشیمان شود بلکه از آغاز نگاه نمی کند)و شکمش او را رسوا نمی کند و عورتش بر او چیره نمی شود و بر مردم حسد نمی ورزد،سرزنش می شود و سرزنش نمی کند و اهل اسراف نیست، ستمدیده را یاری می کند و بر بیچاره رحم می آورد ، نفس او از او در سختی است و مردم از او در راحتی اند ، میل به عزت و ارجمندی دنیا ندارد و از ذلت دنیا بی تابی نمی کند ،مردم می کوشند که روی آورند و کوشش او در این است که به کار خود (و تهذیب نفس خود)مشغول باشد،در بردباری اش کمبودی نیست و در رأی و نظرش سستی راه ندارد و در دینش زیان و خسارت نباشد،کسی را که از او مشورت خواهد راهنمایی می کند و کسی را که از او درخواست کمک کند کمک می کند و از فحش و نادانی ترسان است.

34 : در حدیثی از امیر المؤمنین علیه السلام روایت است که حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و اله در مورد اوصاف مؤمن سؤال کرد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمود :
بیست خصلت در مؤمن هست که اگر این خصلتها در او نباشد ایمانش کمل نیست. ای علی!از اخلاق مؤمنین این است :به نماز (جماعت)حاضر می شوند و به پرداخت زکات شتاب کننده اند و مسکین را طعام دهند، دست بر سر یتیم کشند ، جامه های کهنه خویش را پاکیزه می کنند ، ازار و پوششی بر میان خود می بندند،مؤمنان کسانی هستند که اگر سخن بگویند دروغ نمی گویند و اگر وعده دهند به وعده عمل می کنند و اگر در کاری آنان را امین شمرند خیانت نمی کنند و اگر سخن گویند راست خواهند گفت ، پارسایان شب و شیران روزاند، روز را به روزه و شب را به قیام می گذرانند، همسایه را آزار نمی دهند و همسایه ای از آنان رنجیده خاطر نمیشود ، به آرامی بر روی زمین قدم بر می دارند و برای کمک به زنان بی سرپرست و برای تشییع جنازه ها قدم پیش می گزارند. خداوند ما و شما را از پرهیزکاران قرار دهد.


35 : امام صادق علیه السلام فرمود :
همانا شیعیان علی علیه السلام شکمهاشان تهی و لبهاشان خشکیده بود ، اهل مهربانی و علم و بردباری بودند ، به پارسایی شناخته می شدند پس با پرهیزکاری و تلاش ما را بر شیعه بودنتان یاری کنید.

36 : امام صادق علیه السلام فرمود :
مؤمن بردباری است که بردباری اش از روی نادانی نیست و اگر با او از روی نادانی و حماقت رفتار شود او بردباری به خرج می دهد و به کسی ستم نمی کند و اگر به او ستمی شد می بخشاید و بخل نمی ورزد و اگر به او بخل ورزیده شد صبر پیشه می کند.

37 : امام صادق علیه السلام فرمود :
مؤمن کسی است که محل کسب روزی اش پاکیزه و خلق و خوی او نیکوست و درونش بی عیب و نقص است و زیادی دارایی اش را انفاق می کند و جلو زیاد سخن گفتن خود را می گیرد و شرش را از مردم باز می داد و در مورد خودش با مردم به انصاف و عدالت رفتار می کند.

38 : امام باقر علیه السلام فرمود :
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود : شیعیان ما کسانی هستند که در سایه ولایت ما به یکدیگر بذل و بخشش می کنند، یکدیگر را در راه دوستی ما دوست می دارند، در زنده نمودن امر ما با یکدیگر دید و بازدید می کنند، آنان زمانی که به خشم آیند ستم نمی کنند و اگر خشنود باشند زیاده روی نمی کنند، آنان مایه برکت برای همسایگانشان و مایه صلح و سلامت معاشران خود هستند.

39 : از فاطمه دختر حسین بن علی علیهاالسلام روایت است که فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود : سه خصلت است که کسی که این سه خصلت در او باشد خصلتهای ایمان را به طور کامل داراست : هنگامی که خشنود است خوشنودی اش او را در باطل داخل نمی کند و هنگامی که خشمگین است خشمش او را از راه حق بیرون نمی برد و هنگامی که قدرت و توانایی دارد آنچه را که از آن او نیست به نا حق نمی گیرد.

40 : امام صادق علیه السلام فرمود :
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود : همانا اهل دین نشانه هایی دارند که به آن نشانه ها شناخته می شوند : راستی در گفتار و امانتداری و وفای به پیمان و پیوند با خویشان و مهربانی با ناتوانان و کمی معاشرت و مخالطت با زنان (یا اینکه فرمود کمی جماع با زنان)و بذل احسان و حسن همسایگی و وسعت خلق و پیروی از علم و آنچه که به خدا نزدیک می کند تا اینکه فرمود : همانا مؤمن نفسش از دست او گرفتار است و مردم از او در راحتی اند، هنگامی که شب بر او می رسد صورتش را بر زمین می گذارد و برای خدا با گرامی ترین اعضای بدن خود به خاک می افتد و با پروردگاری که او را آفریده مناجات می کند که او را از آتش برهاند، آگاه باشید که چنین باشید.

41 : امام باقر علیه السلام فرمود :
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله سؤال شد که بهترین بندگان چه کسانی هستند ؟فرمود : آنان کسانی هستندکه هرگاه نیکی کنند شاد می شوند و هنگامی که بدی کنند طلب مغفرت می کنند و هنگامی که به آنان عطا شود قدردانی می کنند و زمانی که به بلایی دچار شوند صبر پیشه کنند و هنگامی که خشمگین شوند ببخشایند.

42 : پیامبر صلی الله علیه و اله فرمود :
بهترین شما خردمندانند. گفته شد :ای رسول خدا چه کسانی خردمندانند ؟ فرمود : آنان صاحبان اخلاق نیکو و عقلهای گرانمایه و اهل پیوند با خویشاوندان و نیکی به مادران و پدران و رسیدگی کننده به همسایگان و یتیمان اند و (به مسکینان )طعام می خورانند و به صورت آشکار به همگان سلام می کنند و نماز می گذارند در حالی که مردم در خواب و غافلند.

43 : امام صادق علیه السلام می فرماید امام سجاد علیه السلام می فرمود :
همانا شناختن اینکه دین مسلمان به کمال رسیده است به چند امر است : ترک سخن نمودنش در امور بیهوده و بی مربوط و کم جدال نمودنش و بردباری اش و شکیبایی اش و خوش خلقی اش.

44 : امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام فرمود :
از اخلاق مؤمن انفاق نمودن به اندازه ی نیازمندی و توسعه دادن (به زندگی نیازمندان )به اندازه فراخی (زندگی خود )و رفتار عادلانه با مردم و آغاز نمودن به سلام بر مردم.

45 : امام باقر علیه السلام فرمود :
مؤمن کسی است که در هنگام خوشنودی ،خوشنودی اش او را در گناه و باطل داخل نکند و اگر به خشم آمد خشمش او را از گفتن حق بیرون نبرد و در زمانی که قدرت دارد قدرتش او را به تجاوز نمودن به سوی چیزی که حقی در آن ندارد نکشاند

46 : امام صادق علیه السلام فرمود :
ای مهزم! شیعه ما کسی است که صدایش از گوش خودش تجاوز نکند و کینه و دشمنی اش از دستانش تعدی نکند (کینه اش را عملا ابراز و اعمال نکند)و در زمان تقیه ما را آشکارا مدح ثنا نگوید، و در مجالست و همنشینی با ما زبان به عیبجویی نگشاید و با بی مهری و کینه با ما به مخاصمه و جدال بر نخیزد و اگر با مؤمنی دیدار کرد او را اکرام کند و اگر با نادانی برخورد نمود از او دوری کند – تا آنجا که فرمود : - شیعه ما کسی است که همچون بانگی که سگ از سوز سرما بر می آورد بانگ نزند و حرص و طمعی همچون حرص و طمع کلاغان نداشته باشد و از دشمن ما در خواست و گدایی نکند اگر چه از گرسنگی بمیرد.

47 : امام صادق علیه السلام فرمود :
پیامبر اکر صلی الله علیه و اله فرمود : آیا به شما در مورد کسی که شبیه ترین شما به من است خبر دهم ؟عرض کردند : آری ای رسول خدا!پیامبر فرمود : کسی که اخلاقش نیکوتر و نرمخوتر و نیکی کننده تر به خویشاوندانش باشد و دوستی اش نسبت به برادران دینی از همه بیشتر باشد و صبورترین شما بر حق و فرو خورنده ترین شما خشمش را و نیکو ترین شما از نظر عفو و بخشایش باشد و از همه شما در هنگام خوشنودی و خشم انصاف را بیشتر رعایت کند.

48 : امام صادق علیه السلام فرمود :
مؤمن یاری اش نیکو و روزی اش سبک و کم است ، تدبیرش برای زندگی نیکوست و از یک سوراخ دو مرتبه گزیده نمی شود .

49 : دلهاث غلام امام رضا علیه السلام روایت کند که از حضرت شنیدم که می فرمود :
مؤمن مؤمن نیست مگر اینکه در او سه خصلت باشد – سپس حدیث ما قبل را آورده است و در آن اضافه نموده است :رازش را می پوشاند و با مردمان مدارا می کند و در سختی ها و مشکلات صبر پیشه می سازد.

50 : در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله روایت شده است که :
جبرئیل علیه السلام نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله آمد و عرض کرد : ای رسول خدا ! خداوند مرا با هدیه ای نزد تو فرستاده که این چنین هدیه ای به هیچ کس یش از تو نداده است رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود :آن هدیه چیست ؟ عرض کرد : صبر و نیکوتر از صبر. فرمود : نیکوتر از صبر چیست؟ عرض کرد: رضا ونیکوتر از آن . فرمود : نیکوتر از رضا چیست؟ عرض کرد : زهد و نیکوتر از آن.فرمود : نیکوتر از زهد چیست؟عرض کرد: اخلاص و نیکوتر از آن.فرمود :نیکوتر از اخلاص چیست؟ عرض کرد: یقین و نیکوتر از یقین.پیامبر میفرماید گفتم:ای جبرئیل!نیکوتر از یقین چیست؟گفت: راه رفتن به آن توکل نمودن بر خدای عزوجلاست.گفتم:توکل بر خدا چیست ؟گفت آگاهی به اینکه ضرر و نفع و عطا و منع هیچ یک به دست مخلوق نیست و نومیدی از مخلوق را در عمل رعایت کند پس هرگاه بنده ای چنین باشد برای هیچکس غیر از خدا کار نمی کند و امید و بیم نداردجز از خدا و به هیچکس جز خدا چشم نمی دوزد س این معنای توکل است.گفتم: ای جبرئیل! تفسیر صبر چیست؟گفت : در سختی شکیبایی کند چنانکه در شادی و در تنگدستی شکیبایی کند چنانکه در ثروتمندی و در بلا شکیبایی کند چنانکه در وقت عافیت و تندرستی پس از بلایی که به او رسیده به نزد مخلوق شکوه و شکایت نبرد. گفتم: تفسیر قناعت چیست؟ گفت : به آنچه از دنیا نصیب او گردیده قانع باشد به کم قانع باشد و شکر آن را به جای آورد. گفتم : تفسیر رضا چیست؟ گفت : شخص رضایتمند بر مولای خود خشم نمی گیرد چه به دنیا رسیده باشد چه نرسیده باشد و بر نفس خود به عمل کم خوشنود نیست. گفتم: ای جبرئیل! تفسیر زهد چیست؟ گفت : اینکه دوست بدارد آن کس را که آفریننده اش را دوست دارد و دشمن بدارد آن کس را که آفریننده اش را دشمن می دارد و از حلال دنیا بر خود تنگ بگیرد و به حرام آن توجهی نکند زیرا حلال آن حساب دارد و حرامش موجب عقاب است و به همه مسلمانان مهربانی کند چنانکه نسبت به خود مهربان است و آنچنانکه از مرداری که بوی گندش زیاد شده است پرهیز می کند از سخن گفتن برهیزد و همچنانکه از آتشی که او را فرا گیرد دوری می کند از چیزهای پوچ و فانی دنیا و زینت دنیا پرهیز کند و آرزویش را کوتاه کند و اجلش را پیش رو داشته باشد. گفتم : ای جبرئیل ! تفسیر اخلاص چیست ؟ گفت : مخلس کسی است که هیچ را از مردم در خواست نکند تا خود بیابد و آنگاه که یافت خوشنود باشد و اگر چیزی در نزد او باقی ماند آن را در راه خدا عطا کند پس اگر از مخلوق در خواست نکند به عبودیت خداوند اقرار کرده است.و اگر خواسته س خود را یافت و خوشنود بود چنین کسی از خدا خوشنود است و خداوند تبارک و تعالی نیز از او خوشنود است و هنگامی که به خاطر خدای عزوجل عطا می کند چنین کسی در حد اعتماد به پروردگار خویش است.
گفتم : تفسیر یقین چیست؟ گفت : مؤمن برای خدا به گونه ای عمل کند گوئیا او را می بیند و اگر او خدا را نمی بیند خداوند او را می بیند و از روی یقین و باور بداند که آنچه به او رسیده است ممکن نبود که به او نرسد و به خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده استنمی شد که به او برسد. همه اینها که گفته شد شاخه های توکل و راه رفتن به سوی زهد است.

سلام
ممنونم استاد گرامی
خسته نباشید


5 – باب استحباب تفکر نمودن در چیزهایی که موجب عبرت و عمل است

51 : امام صادق علیه السلام فرمود :
امیر المؤمنین می فرمود: با تفکر نمودن قلب خود را آگاه کن و شبانگاه پهلوی خود را از بستر خواب دور گردان و تقوای خداوند که پروردگار توست را پیشه ساز.

52 : حسن صیقل گوید :
از امام صادق علیه السلام درباره آنچه که مردم روایت می کنند که (ساعتی تفکر از قیام یک شب بهتر است )پرسیدم که چگونه باید تفکر کند ؟فرمود : به ویرانه یا خانه گذر کند و بگوید :کجایند ساکنان تو؟ کجایند سازندگان تو؟ تو را چه شده چرا سخن نمی گویی؟

53: امام صادق علیه السلام فرمود :
برترین عبادت مداومت نمودن بر تفکر درباره خداوند و قدرت اوست.

54 : معمر بن خلاد گوید :
از امام رضا علیه السلام شنیدم که می فرمود : عبادت نماز و روزه زیاد نیست بلکه عبادت تفکر نمودن در کار خدای عزوجل است.

55 : امام صادق علیه السلام فرمود:
تفکر آدمی را به سوی نیکی و عمل به آن فرا می خواند.

56 : هارون الرشید به امام موسی بن جعفر علیه السلام نوشت که :
مرا موعظه کن و کوتاه سخن گو .-راوی گوید:- حضرت برای او نوشت : هیچ چیز نیست که چشم تو آن را ببیند جز اینکه در آن موعظه ای نهفته است .

57 : امام صادق علیه السلام فرمود :
بیشترین عبادت ابوذر –که خدایش رحمت کند- تفکر نمودن و عبرت گرفتن بود .

58 : از کتاب ابی عبدالله سیاری که مصاحب دو امام ، امام موسی کاظم و امام رضا علیهما السلام بود روایت است که گوید:
از امام معصوم شنیدم که فرمود : عبادت ،زیاد روزه گرفتن و خواندن نماز فراوان نیست بلکه عبادت تفکر نمودن درباره خدای تعالی است.

59 : حسین بن صیقل گوید:
به امام صادق علیه السلام عرض کردم : آیا ساعتی تفکر ،از برخواستن و عبادت یک شب با ارزش تر است؟ حضرت فرمود : آری رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود که : ساعتی تفکر نمودن از یک شب قیام نمودن برتر است عرض کردم :چگونه باید تفکرد کرد؟ فرمود : باید به خانه و ویرانه گذر کند و بگوید : سازندگان تو و ساکنان تو کجایند؟ تو را چه شده چرا سخن نمی گویی؟

استاد;716349 نوشت:
ما آن ایمانی که بر قلب واجب گشته ،اقرار نمودن و معرفت یافتن و پیمان بستن و خوشنودی و تسلیم در برابر اینکه هیچ معبودی جز الله نیست او یگانه است و شریکی ندارد معبودی یکتا که مصاحب و فرزندی ندارد و اینکه محمد صلی الله علیه و اله بنده و فرستاده اوست ،و اقرار نمودن به هر پیامبر با کتابی از جانب خداوند آمده است و این همان اقرار و معرفتی است که خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همین است

با سلام و عرض ادب و تشکر به خاطر ایجاد این تاپیک نورانی

جناب استاد گرامی:

چرا در حدیث امام علیه السلام قلب به عنوان یکی از اعضاء معرفی شده است؟

و اصولا مقصود از قلب در احادیث چیست؟

ایمان را حضرت علی علیه السلام اقرار به زبان و عمل به اعضاء بیان فرمودند.

و در آیه شریفه هم داریم:"قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (14/حجرات)

با این وصف کلیت ایمان مربوط به قلب و آثار و ظهورات آن در اعضاء به شکل اعمال مطابق با شرع ظاهر می گردد! این مطلب چگونه با حدیث تطبیق داده می شود؟

با سپاس

سلام
ممنونم

حبیبه;719832 نوشت:
با سلام و عرض ادب و تشکر به خاطر ایجاد این تاپیک نورانی

جناب استاد گرامی:

چرا در حدیث امام علیه السلام قلب به عنوان یکی از اعضاء معرفی شده است؟

و اصولا مقصود از قلب در احادیث چیست؟

ایمان را حضرت علی علیه السلام اقرار به زبان و عمل به اعضاء بیان فرمودند.

و در آیه شریفه هم داریم:"قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (14/حجرات)

با این وصف کلیت ایمان مربوط به قلب و آثار و ظهورات آن در اعضاء به شکل اعمال مطابق با شرع ظاهر می گردد! این مطلب چگونه با حدیث تطبیق داده می شود؟

با سپاس


سلام علیکم
حدیثی که نقل فرمودید قلب را به معنای عضو بدن عنصری معرفی نکرده است.بلکه قلب به معنای شأنی از شئون نفس ناطقه انسانی که کارش پذیرش و پیاده سازی مُدرَکات عقل است می باشد.
توضیح بیشتر آنکه:
در موارد متعددی که کلمه قلب در قرآن به کار رفته، مفاهیمی؛ نظیر تفکر، ایمان، درک عواطف و احساسات به آن نسبت داده شده است. در این موارد شاید بتوان ادعا نمود که این مفاهیم هیچ سنخیتی با قلب جسمانی یعنی «قلب صنوبری که در گوشه چپ سینه قرار گرفته است»، ندارند. یا این‌که مدعی شویم، قرآن نیز به مانند بسیاری از رومیان و یونانیان قدیم، قلب جسمانی را قرارگاه تفکر، تعقل و مرکز عواطف و احساسات می‌شمرد. اثبات هر یک از این دو، نیازمند تحقیقی جامع در کتاب‌های لغت و استعمالات مختلف در قرآن و روایات است.
توجه به این نکته ضروری است که برای رسیدن به مفهوم دقیق قلب باید واژه‌هایی؛ مانند فؤاد، نفس و صدر را نیز مورد نظر داشت.
مفهوم شناسی واژه‌­ی «قلب» و «فؤاد»
از این جهت به قلب انسان قلب گفته می‌‏شود که تقلّب و دگرگونی آن بسیار است.[1] در لغت‌نامه‌­های معتبر «لسان العرب» و «المصباح المنیر» آمده است: واژه قلب همان‌طوری که در زبان عربی نام عضوی از بدن است، به معنای عقل نیز به کار می­رود.[2] ابن‎منظور در لسان العرب می­‌­گوید: فرّاء [لغت شناس معروف زبان عرب] در معنای آیه‌­ی «إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَذِکْرى‏ لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْب»،[3] می‌گوید: قلب در این آیه به معنای عقل است؛ فراء در توضیح این معنا می­‌گوید: در زبان عربی قلب به معنای عقل نیز به کار می‌­رود؛ مانند «ما لک قلبٌ»، «ما قلبُک معک»، «أین ذهب قلبک؟» که در تمام این مثال‌­ها قلب به معنای عقل است؛ یعنی «برای تو عقلی نیست»، «عقل تو با تو نیست»، «عقل تو کجا رفته است؟».[4]
ابن اثیر در «النهایة» و ابن فارس در «مقائیس اللغة» می‌گویند: به بُعد خالص و شریف هر چیزی، قلب آن چیز گفته می‌­شود.[5] پس به نفس و روح انسان هم که بُعد خالص، شریف و حقیقت انسان است، می‌توان قلب گفت.
در لغت‌نامه­ «مفردات الفاظ القرآن» آمده است: واژه قلب به معنای روح نیز به کار می‌رود.[6] همچنین علاّمه مصطفوی نیز در «التحقیق» می‌­گوید: هر انسانی دارای دو قلب است: 1. قلب مادّی ظاهری که همان قلب صنوبری است. 2. قلب روحانی باطنی که حقیقت انسان است.[7]
در مورد واژه «فؤاد» نیز اکثر عالمان لغت شناس بر این اعتقادند که معنایی مترادف با قلب دارد، با این تفاوت که در آن نوعی از سوختگی و دلسوزى نیز جای گرفته است.[8]
مفهوم شناسی واژه‌­ی «صدر»
در لغت‌نامه­های «لسان العرب»، «العین» و «تاج العروس» واژه صدر به معنای «أعلی مقدّم کل شیء» آمده است که به معنای قسمت بالا از قسمت جلوی هر چیزی است.[9] و از آن‌جا که سینه انسان نیز در قسمت بالای جلوی بدن است، به آن صدر گفته می­‌شود.[10]
از جمله کاربردهای دیگر واژه صدر در این معنا می­‌توان به این موارد اشاره نمود: «صدر القناة»؛ بالای نیزه، «صدر الأمر»؛ اوّل کار، «صدر النهار»؛ اوّل روز، «صدر المجلس»؛ قسمت بالای مجلس، و «صدر القدم» سینه پا.
پس با ملاحظه این موارد به خوبی می‌توان دریافت که صدر در هر چیزی متناسب با آن چیز است؛ بنابراین صدر در مورد قلب به معنای روح بایستی متناسب با آن و به معنای صدر روحانی باشد که در «التحقیق» آمده است: همان‌طوری که قلب مادّی، مرکز زندگی جسمانی است و صدر(سینه) مانند صندوقی آن‌را در بر می­‌گیرد، قلب روحانی نیز، مرکز زندگی روحانی است و صدر روحانی مرتبه‌­ای است که آن‌را در بر می­‌­گیرد.[11]
استعمال «قلب» در قرآن و روایات
واژه‌­ی قلب بیش از 100 بار در قرآن کریم ذکر شده است. در مفهوم شناسی واژه‌­ی قلب روشن شد که قلب در لغت و استعمال عرب هم به معنای قلب صنوبری و هم به معنای عقل(نفس مدرکه) و روح به کار می‌­رود.
این استعمال چه به نحو مشترک لفظی باشد و چه به نحو حقیقت و مجاز، در هر صورت مفهومی است که برای آشنایان به زبان عربی، حتی به هنگام نزول قرآن نیز شناخته شده بود و خطایی در استعمال این معانی وجود ندارد.
قبل از بررسی معنای قلب در آیات و روایات، باید به این نکته بسیار مهم توجّه کرد که در آیات و روایاتی که قلب و صدر کنار هم آمده‌­اند، اوّل باید معنای قلب را به کمک قرینه‌­ها تشخیص داد و سپس متناسب با معنای قلب، صدر را ترجمه نمود؛ چرا که در مفهوم‌­شناسی صدر ذکر شد که صدر در هر چیزی متناسب با آن چیز است، و این‌که صدر را قرینه‌­ای قرار داد برای این‌که قائل شد: منظور از قلب، قلب صنوبری است، کار اشتباه و نادرستی است.
استعمال مفهوم قلب در قرآن را می‌توان در این موارد دسته‌بندی نمود:
1. عضوی که در کنار اعضای دیگر؛ مانند گوش که وسیله شنیدن و چشم که وسیله دیدن و دهان که وسیله بیان است، به عنوان وسیله‌ای برای درک و فهم آمده است. گاه بر آن مهر زده می‌شود و گاه به وسیله آن تعقل می‌شود.[12] «آیا در زمین گردش نکرده‏‌اند، تا دل‌هایى داشته باشند که با آن بیندیشند...».[13]
2. به معناى عقل و درک، چنان‌که در آیه 37 سوره «ق» مى‌خوانیم: «إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَذِکْرى‏ لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْب»؛ در این مطالب تذکر و یادآورى است براى آنان‌که نیروى عقل و درک داشته باشند.
3. به معناى جان انسان، چنان‌که در سوره احزاب آیه 10 آمده است: «إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِر»؛ هنگامى که چشم‌ها از وحشت فرو مانده و جان‌ها به لب رسیده بود.[14]
4. به معنای نفس انسان که دارای قدرت عمل و آزادی انتخاب است.[15] گاه ایمان می‌آورد و گاه نیز از پرستش و بندگی سرباز زده، گنه‌کار می‌شود.[16] قرآن قلبی را که با ایمان و عمل صالح در نزد پروردگار خود حاضر می‌شود، به عنوان «قلب سلیم» و «قلب منیب» نام می‌برد.[17]
در این معنا قلب ظرفی است که نظر و اعتقاد انسان در آن استقرار یافته است.[18] خواه اعتقادی فاسد و انحرافی باشد و خواه اعتقادی صحیح و در راستای بندگی. در حقیقت قلب به عنوان محل اصلی استقرار ایمان و کفر شمرده شده است.[19]
5. محل نزول وحی؛ «چرا که او [جبرئیل] به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرده است».[20]
6. به معناى مرکز عواطف، چیزی که مریضی، قساوت، غفلت، کینه، رعب، حسرت، شک، آرامش، خضوع و خشوع و ... به آن نسبت داده می­‌شود. در سوره آل عمران آیه 159 مى‌خوانیم: «وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»؛... اگر سنگدل بودى از اطرافت پراکنده مى‌شدند.[21]
6. به معنای رأی و نظر: «تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى»؛ آنها را متّحد مى‌‏پندارى، در حالی‌که رأی و نظرهای آنها پراکنده است.[22]
با کنار هم قرار گرفتن برخی از این معانی در قرآن، در می‌یابیم که مقصود از قلب در تمامی موارد، قلب جسمانی نیست؛ زیرا در هر یک از مفاهیمِ «اختیار در عمل»، «بودن جایگاهی برای کفر و ایمان»، «محل نزول وحی» و «همچنین جان آدمی به هنگام مرگ»، نمی‌توان معنای قابل توجیهی را برای قلب جسمانی قرار گرفته در سمت چپ سینه تصور کرد. بنابراین، تنها مفهومی که بتواند جامع آنها باشد، همان «روح» انسان است؛ یعنی بی‌گمان قلب در قرآن، به معنای قلب باطنی و روح نیز به کار رفته است.
در سوره بقره قلب را عبارت از چیزى دانسته که می‌توان گناه و ثواب را به او استناد داد؛ و معلوم است که عضو صنوبرى شکل گناه نمى‌‏‌کند، پس مراد از آن همان جان و نفس آدمى است. در مورد جایگاه کفر و ایمان و آنچه که از اعتقاد و رفتار به آن تعلق می‌گیرد، واضح است که مقصود از قلب، نمی‌تواند قلب جسمانی باشد. اگر این‌گونه بود چنین لازم می‌آمد که با پیوند قلب یک مؤمن با کافر تمامی عقاید او نیز تغییر یابد. وجود یک «من» ثابت شخصیتی در انسان‌ها نشانگر آن است که جایگاه اصلی اعتقادات و اراده انسانی، روح انسان‌ها است.
رابطه بین بیماری و سلامت قلب جسمانی و روحانی «عموم و خصوص من وجه» است؛ زیرا ممکن است قلب جسمانی انسان در کمال سلامت باشد، ولی بر اثر کفر یا تبه‌کاری وی، قلب روحانی او بهره‌‏ای از سلامت نداشته باشد و ممکن است قلب جسمانی انسانِ مؤمن، بیمار باشد ولی قلب روحانی او سالم باشد: «هنگامى را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد».[23] چنان‌که گاهی هر دو قلب بیمار است؛ مانند کافری که به بیماری قلبی مبتلا است و یا هر دو قلب سالم؛ مانند مؤمنی که از سلامت قلب جسمی نیز بهره‌‏مند است.[24]
در مورد محل نزول وحی نیز، نمی‌توان قلب جسمانی پیامبر اکرم(ص) را محلی برای نزول وحی الهی دانست؛ زیرا قلب آنچه را که درک مى‏‌کند، به وسیله ادوات و اعضاى بدن، از چشم و گوش و غیره است. علامه طباطبایی در این مورد می‌گوید: «شاید وجه این‌که در جمله "نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى‏ قَلْبِکَ"،[25] پاى قلب را به میان آورد و نفرمود: "روح الامین آن‌را بر تو نازل کرد"، اشاره به این باشد که رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مى‌‏کرده؟ و از آن‌حضرت آن چیزى که وحى را از روح مى‌‏گرفته نفس او بوده، نه مثلاً دست او، یا سایر حواس ظاهرى‌‏اش، که در امور جزئى به کار بسته مى‌‏شود.
پس رسول خدا(ص) در هنگامی که به وى وحى مى‏‌شد، هم مى‌‏دید و هم مى‌‏شنید، اما بدون این‌که دو حس بینایى و شنوایى‏‌اش به کار بیفتد، همچنان‌که در روایت آمده که حالتى شبیه بیهوشى به آن‌حضرت دست مى‌‏داد که آن‌را به «رحاء الوحى» نام نهاده بودند. پس آن‌حضرت همان‌طور که ما شخصى را مى‌‏بینیم و صدایش را مى‌‏شنویم، فرشته وحى را مى‌‏دید و صدایش را مى‌‏شنید، اما بدون این‌که حواس بینایى و شنوایى مادى خود را چون ما به کار گیرد.
و اگر دیدن و شنیدنش در حال وحى عین دیدن و شنیدن ما مى‏‌بود، بایستى آنچه مى‌‏دیده و مى‌‏شنیده میان او و سایر مردم مشترک باشد و اصحابش هم فرشته وحى را ببینند و صدایش را بشنوند، حال آن‌که نقل قطعى، این معنا را تکذیب کرده و حالت وحى بسیارى از آن‌جناب سراغ داده که در بین جمعیت به وى دست داده و جمعیتى که پیرامونش بوده‌‏اند هیچ چیزى احساس نمى‌‏کردند، نه صداى پایى، نه شخصى و نه صداى سخنى که به وى القاء مى‌‏شده است».[26]
البته گاهی چنین تعبیر شده است که قرآن بر خود پیامبر نازل شده است: «او کسى است که این کتاب(آسمانى) را بر تو نازل کرد».[27] و گاه تعبیر شده است که بر قلب پیامبر انزال وحی صورت گرفته است. همان‌گونه که آرامش و سکینه نیز، گاه عنوان شده که بر خود انسان‌ها قرار داده شده است.[28] و گاه بر قلب آنها؛ و همه این موارد قرائنی است که روشن می‌سازد مقصود از قلب، «روح و جان» آدمی است. در مورد «صدر» نیز گاه معیار محاسبه انسان‌ها در ایمان و کفر آمده است؛ مانند: «اگر آنچه را در سینه‌‏هاى شما است، پنهان دارید یا آشکار کنید، خداوند آن‌را مى‌‏داند».[29] و گاه از این به عنوان نفس و جان آدمی تعبیر شده است: «اگر آنچه را در نفستان دارید، آشکار سازید یا پنهان، خداوند شما را بر طبق آن، محاسبه مى‏‌کند».[30]
در روایات نیز از همین روش استفاده می‌­کنیم و قلبی را که جایگاه تفکّر معرفی شده، به معنای روح در نظر می‌گیریم؛ علاوه بر این‌که بعضی از روایات به صراحت قلب را به معنای عقل(نفس مدرکه) گرفته‌­اند:
در اصول کافى، کتاب العقل و الجهل از حضرت موسى بن جعفر(ع) نقل شده است: «اى هشام به‌راستى خداى تعالى در کتاب خود مى‌‏فرماید: «به راستى در این قرآن یاد­آورى است براى کسى که دلى دارد، یعنى عقل دارد».[31]
امام باقر(ع) مى‌‏فرمود: «همانا خدا ما را از أعلى علیین آفرید و دل‌هاى شیعیان ما را از آنچه ما را آفریده، آفرید. و بدن‌هایشان را از درجه پائینش آفرید؛ از این رو دل‌هاى شیعیان بما متوجه است؛ زیرا از آنچه ما آفریده ‏شده‏‌ایم، آفریده شده‌‏اند».[32] در این روایت قلوب در نقطه مقابل بدن و جسم انسان‌ها قرار گرفته است. و بسیاری از احادیث مشابه دیگر که قلب کافران و مؤمنان و منافقان را متفاوت دانسته و به چند دسته مختلف تقسیم کرده است.[33]
از امام علی(ع) نیز سؤال شد که آیا تو خدایت را می‌بینی؟! امام(ع) در جواب فرمود: آیا چیزی را که نمی‌‏بینم پرستش نمایم. سپس این جمله ماندگار بر زبان مبارکش جاری شد که: «لَا تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِیَانِ وَ لَکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الایمان‏»؛[34] چشم به درک او نائل نمی‌‏شود؛ زیرا متعلّق ادراک بصری محسوس است و خدا چون ماده نیست به حس نمی‌‏آید. اما انسان راهی دیگر برای مواجه شدن با او دارد و آن راهِ دل و طریق ایمان حقیقی است.

آیا امکان دارد مقصود از قلب در قرآن و روایات، قلب جسمانی باشد؟
برخی اندیشمندان اسلامی به واسطه قرائنی که در اختیار داشته‌اند، چنین نتیجه گرفته‌اند که مقصود از قلب، در قرآن و روایات قلب جسمانی است؛ و به مانند برخی فلاسفه یونان و روم قدیم، قلب جسمانی را مرکز تعقل و تفکر و همچنین منبع عواطف انسانی دانسته‌اند.[35] آنها چنین ادعا نموده‌اند که طرح مغز به عنوان تعقل یا ابزار تعقل، ممکن است از طرف اندیشمندان علوم طبیعی به صحنه فرهنگ انسانی راه یافته باشد و مطرح بودن قلب به عنوان مرکزیت تعقل، از طرف ادیان الهی.[36]
البته همان‌گونه بیان شد نمی‌‌توان معنای قابل توجیهی را برای قلب جسمانی -در تمام مواردی که کلمه قلب در قرآن و روایات به کار رفته است- تصور نمود. بی‌گمان قلب در قرآن، به معنای قلب باطنی و روح نیز به کار رفته است. اما این‌که قلب با همان معنای جسمانی خود نیز به کار رفته باشد، نیازمند قرائن مختلفی است. از جمله آن قرائن می‌توان چنین نام برد:
1. قلب و فؤاد در برخی آیات در کنار اعضای حسی دیگر؛ مانند گوش و چشم آمده است و با بیان جایگاه آن در صدر و داخل بدن، تصریح می‌کند که مقصود قلب جسمانی است.[37]
البته در پاسخ می‌توان چنین گفت که در این موارد نیز، مقصود از گوش و چشم و صدر نیز، مفهوم جسمانی و حسی آنها نیست، بلکه مقصود، آن حواس و ابزاری است که برای ادراک روح و نفس استفاده می‌شود.[38] همان‏‌طور که در بین اعضای ادراکی ظاهری، عنوان سمع و بصر از عناوین دیگر بیشتر مطرح است، در بین اعضای ادراکی باطنی نیز، همین دو عنوان از دیگر عناوین مطرح‏‌تر است.[39]
2. در آیه 9 سوره سجده آمده است: «سپس (اندام) او را موزون ساخت و از روح خویش در وى دمید و براى شما گوش و چشم‌ها و دل‌ها قرار داد، امّا کمتر شکر نعمت‌هاى او را بجا مى‌‏آورید». در این‌جا کلمه «افئده» پس از نفخ روح آمده است، و این دو در عرض هم ذکر شده‌اند، پس نمی‌تواند مراد از آن خود روح باشد.
3. قرار گرفتن قلب در پوشش، که کنایه از عدم از تأثیر پذیری و فهم است، از زبان غیر مؤمنان نیز بیان شده است،[40] حال آن‌که اعتقاد آنها به این‌که مقصود از قلب، روح و نفس به عنوان مرکز تعقل و تفکر باشد، ثابت نیست.
البته باید توجه داشت که در آیه 155 سوره نساء چنین آمده است: «...گفتارشان که دل‏‌هاى ما در غلاف است (و سخنان تو را نمى‌‏فهمند، لکن چنین نیست)، بلکه خداوند به خاطر کفرشان بر آن مهر (شقاوت) زده، از این رو آنها ایمان نخواهند آورد». گویا یهود عصر نزول قرآن می‌خواستند بگویند: ما از این‌‏که سخنان شما را نمی‌‏فهمیم، گناهی نداریم؛ زیرا از آغاز با دل‌‏های بسته و غلاف شده خلق شده‌‏ایم و خداوند به آنان پاسخ می‌‏دهد که قلوب آنان در اصل آفرینش چنین نبوده، بلکه کفر آنان سبب لعن و طرد آنها است: «بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ» و تکذیب‌‏ها و پیمان شکنی‌‏ها آنان را به چنین روز سیاهی نشانده که آیات الهی را نمی‌‏فهمند و دل‌‏هایشان در ستر و حجاب قرار گرفته، به قساوت و سختی گرفتار شده است.[41]
4. حضرت علی(ع) در حکمتی از نهج البلاغه می‌فرمایند: «به شاهرگ انسان، قطعه گوشتى آویخته شده که عجیب‌‏ترین چیزى است که در وجود اوست و آن قلب است...».[42] امام(ع)در این سخن جسمانی بودن قلب را به خوبی به تصویر کشیده‌اند.[43]
5. در برخی احادیث بر این مطلب اشاره شده است. چنانچه در گوشه‌هایی از حدیث معروفی که مفضل بن عمر از امام صادق(ع) روایت می‌کند و به نام «توحید مفضل» شناخته می‌شود، قلب به عنوان عضوی بیان شده است که به وسیله عقلی که در آن است تفکر می‌کند؛ مدبر جسم انسان و مسلط بر اعضای حسی او است.[44]
نمونه مشابه آن حدیثی است که از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است: «نعمان بشیر می‌گوید: شنیدم از رسول خدا(ص) که می‌فرمود: در بدن آدمى پاره گوشتى است که اگر آن صحیح و سالم باشد سائر بدن نیز سالم و اگر آن بیمار باشد سائر بدن نیز بیمار و فاسد خواهد بود و آن قلب است‏‏».[45]
و ذیل آیه «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک» نیز حدیثی در تفاسیر اهل سنت نقل شده است که حاکی از جسمانی بودن صدر و مادی جلوه دادن شرح صدر است.[46]
تمام مفسران و اندیشمندانی که معتقدند، قلب در قرآن و روایات به معنای روح یا قلب روحانی به کار رفته است، این آیات و احادیث مشابه را مجاز می‌دانند؛ و تنها جهت تقریر بر مطلب و تأکید مجاز با قرائنی این چنینی همراه گشته‌اند. در تفسیر شریف المیزان ذیل آیه 4 سوره احزاب[47] اشاره شده است، که مقصود از قلب، نفس انسانی است و اما «این‌که خداوند فرموده است «در درونش» جهت تأکید و تقریر مطلب است، چنانچه در آیه «لیکن دل‌هایى که در سینه‌‏ها است کور است».[48] و قرار دادن سینه به عنوان جایگاهی برای قلب، از باب مجاز نسبت است؛ البته در کلام مجاز دیگری نیز به کار رفته است، و آن نسبت عقل به قلب یعنی همان نفس است».[49]
در مورد روایات نیز گاهی اشاراتی به جسمانی بودن شده است، حال آن‌که به وضوح مقصود روح و نفس انسانی است. امام باقر(ع) فرمود: «گاهى دل در آن (هیچ یک) از ایمان و کفر نیست، مانند یک قطعه گوشت؛ آیا هیچ‌یک از شما این‌را (که گفتم) نیافته (و درک نکرده است؟)».[50]

نتیجه
از آنچه بیان کردیم، روشن شد که بی‌گمان در برخی آیات قرآن، قلب به معنای روح و نفس انسان به کار رفته است. اما در مورد آیات دیگری که از قلب به عنوان محل تعقل و تفکر و همچنین جایگاهی برای عواطف و احساسات انسانی نام برده شده است، نمی‌توان با قاطعیت اثبات نمود که مقصود کدام‌یک از قلب روحانی یا قلب جسمانی است؛ از این‌رو، در این مورد دو دیدگاه متفاوت متصور است.
1. دیدگاه اول آن است که مدعی شویم «قلب» در تمامی قرآن به معنای قلب روحانی و نفس انسان به کار رفته است. چنانچه برخی مفسران و اندیشمندان بر این نظریه تصریح نموده‌اند و قرائنی را که مخالفان اقامه کرده‌اند، مجاز دانسته و تأویل برده‌اند.[51] آنان معتقدند: «مقصود از قلب در کلام خداى تعالى هر جا که به کار رفته، آن حقیقتى است از انسان که ادراک و شعور را به آن نسبت مى‏‌دهند، نه قلب صنوبرى شکل که در سمت چپ سینه قرار گرفته است، و یکى از اعضاى رئیسه بدن آدمى است».[52]
«مراد از قلب در قرآن، همان لطیفه الهی، یعنی روح است، نه عضو گرداننده خون در بدن. سلامت و بیماری قلب جسمانی انسان، در محدوده دانش پزشکی است و ارتباطی با سلامت و بیماری قلب روحانی ندارد؛ ممکن است انسانی از سلامت کامل قلب جسمانی برخودار باشد، اما نتواند نگاه خود را در برابر نامحرم مهار کند و در نتیجه قلب روحانی او بیمار باشد: «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی‏ قَلْبِهِ مَرَض».[53]، [54]
[پس به هر حال] انسان دارای دوگونه قلب است: قلب جسمانی صنوبری شکل، که یکی از اندام‌های بدن است، و قلب روحانی و معنوی. قرآن کریم در همه آیاتی که سخن از «مختوم» و «مطبوع» شدن قلب دارد، یا از «رین» و چرکی که قلب را می‌‏پوشاند و چهره شفاف و آیینه گونه آن‌را مستور می‌‏کند، سخن می‌‏گوید، یا درباره «قفل» و «غلاف» و «کنان» و «صرف» و «قساوت» آن معارفی را به بشر می‌‏آموزد، مراد، قلب روحانی است، نه جسمانی».[55]
2. دیدگاه دوم آن است که قلب را در مواردی که تعقل و تفکر به آن نسبت داده شده و مرکز عواطف و احساسات شمرده شده است، همین قلب جسمانی صنوبری شکل در نظر بگیریم. اگرچه پزشکی امروزه مغز و اعصاب را راهنمای کلی بدن می‌داند، ولی فلاسفه‌ای؛ نظیر ارسطو و بوعلی سینا قلب را مرکز هدایت و ادراک یافته‌های بیرونی دانسته‌اند[56] و شاید بعدها و با پیشرفت دانش، همین نتیجه مجددا به دست آید. البته حتی اگر مغز را نیز مرکز احساسات و عواطف بدانیم، بدیهی است که این مغز جز با پشتیبانی قلب، توانایی هیچ عمل و عکس العملی را نخواهد داشت و بر این اساس، قلب را حتی با دیدگاه پذیرفته شده امروز نیز به صورت غیر مستقیم می‌توان مرکز تصمیم گیری های انسان به شمار آورد.


[/HR] [1] . «ما سُمِّیَ‏ القَلْبُ‏ إِلَّا مِنْ تَقَلُّبه - و الرَّأْیُ یَصْرِفُ بالإِنْسان أَطْوارا». فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، ج 5، ص171، نشر هجرت، قم، 1409ق.
[2] . ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج 1، ص 687، دار الفکر، بیروت، 1404ق؛ فیومی، احمد بن محمد، المصباح المنیر، ج 2، ص 512، موسسه دار الهجره، قم، 1414ق.
[3] . ق، 37.
[4] . لسان العرب، همان؛ زبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج ‏2، ص 336، دار الفکر، بیروت، 1414ق.
[5] . احمد بن فارس، معجم المقاییس اللغة، ج ‏5، ص 17، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1404ق؛ ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ج ‏4، ص 96، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، 1367ش.
[6] . راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، ص 682، دار القلم – دار الشامیة، بیروت – دمشق، 1412ق.
[7] . مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج ‏9، ص 304، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1368ش.
[8] . مفردات الفاظ القرآن، ص 646؛ لسان العرب، ج ‏3، ص 328؛ تاج العروس ، ج 5، ص 155.
[9] . لسان العرب، ج 4، ص 445؛ کتاب العین، ج 7، ص 94؛ تاج العروس، ج 7، ص 180.
[10] . البته در مفردات آمده است که صدر به معنای مقدم هر چیز را، از همین صدر به معنای سینه استعاره گرفته‌اند؛ ص 477.
[11] . التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج ‏6، ص 20.
[12] . بقره، 7؛ انعام، 46؛ اعراف، 179: «به یقین، گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم، آنها دل‌‌هایى دارند که با آن (اندیشه نمى‌‏کنند، و) نمى‌‏فهمند و چشمانى که با آن نمى‏‌بینند و گوش‌هایى که با آن نمى‌‏شنوند آنها همچون چهارپایانند، بلکه گمراه‌تر! اینان همان غافلانند»؛ کنار هم قرار گرفتن قلب و دهان در (توبه، 8)؛ و مهر بر همه‌ی اعضا در نحل، 108؛ و به وجود پوششی بر قلب و سنگینی بر گوش و پرده و حجابی بر چشمان در (اسراء، 46 و جاثیه، 23) اشاره شده است.
[13] . حج، 46.
[14] . و در غافر، 18: «و آنها را از روز نزدیک بترسان، هنگامى که از شدّت وحشت دل‌ها به گلوگاه مى‌‏رسد و تمامى وجود آنها مملوّ از اندوه مى‌‏گردد».
[15] . بقره، 225: «ولى شما را بدانچه دل‌هایتان [از روى عمد] فراهم آورده است، مؤاخذه مى‌‏کند».
[16] . بقره، 283: «و شهادت را کتمان نکنید! و هر کس آن را کتمان کند، قلبش گناه‌کار است».
[17] . شعراء، 89: «مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید»؛ و مشابه آن در (صافات، 84)؛ ق، 33: «آن‌که در نهان از خداى بخشنده بترسد و با دلى توبه‏کار [باز] آید». چنانچه به غفلت و بی‌خبری در (مؤمنون، 63) و به رین و زنگار در (مطففین، 14) در مورد غیر مؤمنان اشاره شده است.
[18] . بقره، 204؛ آل عمران، 7؛ توبه، 64.
[19] . مجادله، 22؛ مائده، 41؛ حجرات، 14: «عرب‌هاى بادیه‌‏نشین گفتند: «ایمان آورده‌‏ایم» بگو: «شما ایمان نیاورده‌‏اید، ولى بگویید اسلام آورده‌‏ایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است».
[20] . بقره، 97؛ شعراء، 193-194.
[21] . مانند مرض در (بقره، 10 و مائده، 52)؛ قساوت در (بقره، 74)؛ آرامش و اطمینان در (رعد،28؛ بقره، 93 و 260؛ فتح، 4)؛ رعب و ترس در (آل عمران، 151؛ نازعات، 8)؛ حسرت در (آل عمران، 156)؛ قساوت و سنگ دلی در (آل عمران، 159 و مائده، 13)؛ الفت بین قلوب در (انفال، 63 و توبه، 60)؛ شک در (توبه، 45 و 110)؛ خضوع و خشوع در (حدید، 16 و حج، 54)؛ ترس و ورع از خداوند در (مومنون، 60)؛ اشمئزاز در (زمر، 45)؛ کینه در (محمد، 29).
[22] . حشر، 14؛ بقره، 118.
[23] . صافات، 84.
[24] . جوادی آملی، عبدالله، تسنیم تفسیر قرآن کریم، ج 2، ص 227، اسراء، قم، 1389ش.
[25] . شعراء، 193 و 194.
[26] . طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏15، ص 317 و 318، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417ق.
[27] . آل عمران، 7.
[28] . فتح، 4؛ فتح، 26؛ توبه، 26.
[29] . آل عمران، 29.
[30] . بقره، 284.
[31] . کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تحقیق، غفاری و آخوندی، ج ‏1، ص 16، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1407ق.
[32] . کافی، ج 1، ص 390.
[33] . کافی، ج 2، ص 422، ح 2، «إن القلوب اربعة ...».
[34] . نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص 258، خ 179، هجرت، قم، 1414ق.
[35] . آلوسی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، تحقیق، عطیه، عبدالباری، ج ‏1، ص 138، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق، قرشى، سید على اکبر، قاموس قرآن، ج ‏6، ص 30، ذیل ریشه "قلب"، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1412ق.
[36] . بلاغی نجفی، محمد جواد، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 48، بنیاد بعثت، قم، 1420ق؛ طباطبایی، سید حسن، مقاله «قلب در قرآن»، مجله بینات، بهار 1376، شماره 13.
البته ناگفته نماند که برخی خواسته‌اند با طرح این مسئله بر قرآن خدشه وارد کنند و چنین ادعا کرده‌اند که امروزه می‌دانیم انسان با مغز درک و احساس می‌کند؛ و قلب وظیفه و کاربردی در این میان ندارد. اما قرآن (که در زمانی نازل شده است که آن باور اشتباه وجود داشت) نیز به همان طریق قلب را جایگاه «تعقل» می‌پندارد (نه مغز را). پاسخ روشن است که قرآن به هیچ وجه نه باور غلطی را به وجود می‌آورد و نه بر باور غلطی اصرار می‌ورزد و از هرگونه خطا و اشتباه مصون است؛ و این مسئله در جای خود ثابت شده است. و اما این‌که امروزه تمامی درک و احساس با مغز باشد، امر ثابت شده‌ای در پزشکی نیز نمی‌باشد و نیازمند تحقیق عمیق‌تر و پیشرفت علوم پزشکی است.

[37] . «بلکه دل‌هایى که در سینه‌‏ها است کور مى‌‏شود»، (حج، 46)؛ «خداوند براى هیچ‌کس دو دل در درونش نیافریده»، (احزاب، 4).
[38] . چنانچه مقصود از صدر در آیه 1 سوره انشراح، سینه جسمانی پیامبر اکرم نیست: «آیا ما سینه‌‏ات را برایت نگشودیم؟»؛ و همچنین در زمر، 22 و شعراء، 13 و طه، 25 و مواردی دیگر. در مورد سمع و بصر نیز وقتی تعبیر به ختم و طبع (مهر زدن) بر آنها می‌شود، هیچ فرق ظاهری بین گوش و چشم کفار و مؤمنان وجود ندارد. مانند جاثیه، 23 و موارد مشابه آن که گذشت.
در قرآن کریم از هدایت ناپذیری و بسته بودن دل‌های کافران و معاندان، افزون بر «ختم» و «طبع»، تعبیرهای دیگری نیز شده است؛ «صَرْف»: (صرف الله قلوبهم)، «کَنان»: (إنّا جعلنا علی قلوبهم أکِنّة)، «غلاف»: (وقالوا قلوبنا غلف)، «رَیْن»: (کلّا بل ران علی قلوبهم)، «قفل»: (أم علی قلوب أقفالها)، «تقلیب»: (ونقلّب أفئدتهم وأبصارهم)، «قساوت»: (ثمّ قست قلوبکم)و «مرض»: (فی قلوبهم مرض).

[39] . تفسیر تسنیم، ج 2، ص 242.
[40] . بقره، 88؛ نساء، 153؛ فصلت، 5؛
[41] . تفسیر تسنیم، ج 5، ص 460.
[42] . نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص 488، حکمت 108.
[43] . البته مشابه این کلام حضرت در کتب معتبر روایی دیگر نیز آمده است و هیچ اشاره‌ای به نیاط (رگ‌ها) و مضغه(قطعه گوشت) نشده است. کافی، ج 8، ص 21؛ ابن بابویه، علی، علل الشرائع، ج 1، ص 109، کتابفروشی داوری، قم، 1385ش؛ مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 301، کنگره شیخ مفید، قم، 1413ق.
[44] . مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 3، ص 163 و 169، دار احیاء التراث، بیروت، 1403ق.
[45] . ابن بابویه، محمد بن علی، الخصال، تصحیح، غفاری، علی اکبر، ج 1، ص 31، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1362ش.
[46] . سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور، ج 6، ص 363، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404ق؛ علامه طباطبایی در مورد این روایت می‌گوید: «و به هر حال بدون اشکال این قصه جنبه تمثیل دارد، و دانشمندان اسلامى بحث‌‏هایى طولانى پیرامون مفاد این روایات کرده‌‏اند که همه این بحث‌‏ها بر اساس این پندار است که جریان یک جریان مادى و یک برخورد مادى بوده، و به همین جهت وجوهى را ذکر کرده‏‌اند که چون اصل و اساس بحث باطل بود از نقل آن وجوه خوددارى کردیم». المیزان، ج 20، ص 317 و 318.
[47] . «خداوند براى هیچ مردى دو تا دل در درونش قرار نداده است».
[48] . حج، 46.
[49] . المیزان، ج 16، ص 274.
[50]. کافی، ج 2، ص 420.
[51] . از مفسران اهل سنت نیز برخی همین نظر را اتخاذ نموده‌اند؛ ر.ک: درویش، محیی الدین، إعراب القرآن و بیانه، ج ‏7، ص 598 و 599، دار الارشاد، سوریه، 1415ق.
[52] . المیزان، ج 15، ص 317.
[53] . احزاب، 32.
[54] . تسنیم، ج 1، ص 251.

[55] . همان، ج 2، ص 227.
[56] . البته در تفسیر نمونه چنین آمده است که مغز مرکز ادراکات و قلب مرکز عواطف است و در نهایت چنین ادعا نموده‌اند: «اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص) مسائل عقلى به قلب (به معناى عقل یا مغز) نسبت داده شده، سخنى است که به گزاف نرفته است». مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 88 و 89، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1374ش.

با سلام و احترام و سپاس به خاطر پاسخ مبسوط و مشروحی که عنایت فرمودید.

با توجه به فرمایشات شما و تطبیق آن با حدیث،منظور نظر حدیث باید همان قلب صنوبری

باشد به قرینه ی ذکر آن در میان اعضائی مانند گوش و دست.صحیح است؟

حبیبه;720175 نوشت:
با سلام و احترام و سپاس به خاطر پاسخ مبسوط و مشروحی که عنایت فرمودید.

با توجه به فرمایشات شما و تطبیق آن با حدیث،منظور نظر حدیث باید همان قلب صنوبری

باشد به قرینه ی ذکر آن در میان اعضائی مانند گوش و دست.صحیح است؟


سلام علیکم
ذکر توضیح مبوسط برای آگاهی بیشتر عزیزان از اصل مطلب و همچنین نظریات مختلف در این باب است.
نظر این حقیر همان بود که در ابتدا عرض کردم:
حدیثی که نقل فرمودید قلب را به معنای عضو بدن عنصری معرفی نکرده است.بلکه قلب به معنای شأنی از شئون نفس ناطقه انسانی که کارش پذیرش و پیاده سازی مُدرَکات عقل است می باشد.
به قرینه آنکه بحث پذیرش و قبول مدرکات عقلی است و مشخص است که این کار یک عضو جسمانی نیست.حتی تعقل را که برخی به مغز نسبت می دهند کاملا غلط است زیرا مغزهای یکسان عقول کاملا متفاوتی دارند.مغز مانند همه ی اعضای بدن یک ابزار است برای نفس و جان آدمی.
نفس از این ابزار برای پیشبرد مقاصد و اهداف خود استفاده می کند.
لذا عمل پذیرش و قبول اعتقادات که از مدرکات عقل انسان است با قلب است که شأنی از شئون نفس ناطقه می باشد.

استاد;720183 نوشت:
حدیثی که نقل فرمودید قلب را به معنای عضو بدن عنصری معرفی نکرده است.بلکه قلب به معنای شأنی از شئون نفس ناطقه انسانی که کارش پذیرش و پیاده سازی مُدرَکات عقل است می باشد.

با سلام و ادب

حدیث را دو باره مرور کردم و همینطور توضیحات حضرتعالی را و متوجه شدم(ان شاالله) بسیار متشکرم.

6 – باب استحباب یافتن اخلاق نیکو و ذکر تعدادی از اخلاق نیکو

60 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
ما کسی را دوست می داریم که خردمند،فهمیده ، دارای فهم عمیق در دین ، بردبار ف مدارا کننده ، صبور ، راستگو و وفادار باشد ، خداوند عزوجل اخلاق نیکو را به پیامبران اختصاص داده پس کسی که دارای اخلاق پسندیده است خداوند رابر داشتن آن اخلاق سپاس گوید و کسی که چنین اخلاقی در وجودش نیست باید به درگاه خدای عزوجل تضرع و زاری کند و اخلاق نیکو را از خداوند در خواست کند، -راوی گوید – عرض کردم : فدایت شوم آن اخلاق نیک چیست ؟ حضرت فرمود : پارسایی ،قناعت ،صبر،شکر،بردباری،حیا،سخاوت،شجاعت،غیرت،نیکوکاری، راستگویی،امانتداری.

61 : رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود:
که آیا به شما خبر دهم که بهترین مردان شما چه کسانی هستند؟ گفتیم : آری ای رسول خدا ! حضرت فرمود : بهترین مردان شما کسانی هستند که پرهیزکار ،پاکیزه ،دارای دستانی بخشنده و با سخاوت ، از طرف پدر و مادر پاکیزه نژاد باشد ، نیکی کننده به پدر و مادرش باشد و خانواده اش را مجبور نکند که به دیگری پناه برد.

62 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
همانا خداوند عزوجل اسلام را به عنوان دین برای شماپسندید پس این دین را با سخاوت و خوش خلقی همراهی و یاری نیکو کنید .

63 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود : ایمان چهار رکن دارد : خوشنودی به قضای الهی و توکل بر خدا و سپردن امر زندگی به خداوند و تسلیم در برابر امر خدا.

64 : از مردی از بنی هاشم چنین روایت است که فرمود :
چهار چیز است که اگر در کسی باشد اسلامش کانل است و اگر چه از سر تا قدمش گناه باشد از قدر و منزلتش کاسته نمی شود : راستی و حیا و خوش خلقی وشکر.

65 : حماد بن عثمان گوید :
مردی نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد : ای فرزند رسول خدا !اخلاق نیک را به من خبر بده ،حضرت فرمود : چشم پوشی و گذشت از کسی که به تو ستم روا داشته و پیوند با کسی که از تو بریده و عطا کردن به کسی که تو را محروم داشته و حق گویی اگر چه بر علیه خودت باشد .

66 : جراح مدائنی گوید :
امام صادق علیه السلام به من فرمود : آیا جوانمردی ها و خوبی های اخلاقی را برایت بگویم ؟ چشم پوشی و در گذشتن از خطای مردمان و یاری دادن به برادر دینی از نظر مالی و یاد کردن زیاد از خداوند.

67 : امام جعفر صادق علیه السلام فرمود :
بر شما باد به بزرگواری های اخلاقی زیرا خداوند عزوجل اخلاق پسندیده را دوست دارد و از اخلاق نکوهیده بپرهیز زیرا خداوند عزوجل آنها را دشمن می دارد و بر شما باد به تلاوت قرآن – تا آنجا که فرمود : -بر شما باد به خوش خلقی زیرا خوش خلقی صاحب خود را به درجه روزه داری که شبها را به عبادت قیام می کند و می رساند و بر شما باد به نیکی با همسایگان زیرا خداوند به این امر نموده است و بر شما باد به مسواک زدن زیرا مسواک زدن پاکیزه کننده دهان و سنتی نیکو است و بر شما باد به انجام واجبات الهی و بر شما باد به اجتناب نمودن از حرامهای خداوند.

68 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
همانا برای خداوند بندگان برجسته و شایسته ای وجود دارد که خداوند آنها را از همین آفرینش و زمین خود آفریده است و آنان را برای بر طرف کردن نیاز های برادران دینی آفریده ، آنان حمد و سپاس را مایه مجد و بزرگی می دانند و خداوند سبحان بزرگواری های اخلاقی را دوست می دارد و در خطاب نمودن به پیامرش فرموده اس : ( همانا تو بر اخلاقی بزرگ هستی ) که این اخلاق بزرگ همان سخاوت و خوش خلقی است .

استاد;717966 نوشت:
دوم پارسایی است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردی

با عرض سلام و احترام و سپاس

استاد گرامی:

در این فراز از حدیث شریف،خیانت به چه معناست؟ و وجه قرار گرفتن آن در مقابل پارسایی چیست؟

استاد;717966 نوشت:
برگرداندن دو کف به ریقه دعا

در این قسمت کلمه"ریقه" اشتباه تایپی است و منظور"طریقه" است یا نوع خاصی از بلند کردن دست برای دعاست؟

با سپاس

سلام
خسته نباشید
ممنونم

حبیبه;720811 نوشت:
با عرض سلام و احترام و سپاس

استاد گرامی:

در این فراز از حدیث شریف،خیانت به چه معناست؟ و وجه قرار گرفتن آن در مقابل پارسایی چیست؟


سلام علیکم
سرور گرانقدر بهتر بود متن کامل حدیث را نقل می کردید،با توجه به تقابل خیانت با پارسایی به نظر می رسد که خیانت معنای عام خیانت در امانت و خیانت در امور زناشویی و کلا هر فعل مذمومی ست که خیانت بر آن صدق می کند و پارسایی بر آن لازم است.

حبیبه;720811 نوشت:
در این قسمت کلمه"ریقه" اشتباه تایپی است و منظور"طریقه" است یا نوع خاصی از بلند کردن دست برای دعاست؟

موردی که تذکر داده اید اشتباه تایپی بوده و عذر خواهی می کنم.کلمه طریقه درست است و مقصود مشخص است.

استاد;717966 نوشت:
21 : امام باقر علیه السلام فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام فرمود : ای علی !تو را درباره ی خودت به داشتن چند خصلت سفارش می کنم اینها را حفظ کن،سپس فرمود : خداوندا او را یاری کن . اما خصلت اول راستگویی است مبادا هرگز دروغی از دهان تو بیرون آید، دوم پارسایی است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردی ، سوم ترس از خداست گوئیا تو او را می بینی ، چهارم زیاد گریستن از خوف خدای عزوجل که به خاطر هر قطره اشکی خانه ای در بهشت برایت ساخته می شود ،پنجم مال و جانت را در مقابل دینت عطا کنی، ششم در نماز و روزه و صدقه به سنت من رفتار کنی اما نمناز پنجاه رکعت در هر شبانه روز و اما روزه سه روز در هر ماه ، پنجشنبه اول هر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه و پنجشنبه آخر هر ماه ،و اما صدقه تا می توانی در پرداخت آن بکوش تا جایی که گفته شود زیاده روی می کنی و تو زیاده روی مکن. بر تو باد به نماز شب ، نماز شب ، نماز شب و بر تو باد به نماز ظهر اول وقت و بر تو باد به قرائت قرآن در هر حال و بر تو باد به بالا بردن دستانت در نماز و برگرداندن دو کف به ریقه دعا و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به دوری از اخلاق ناپسند، اگر این اموری را که بر تو بر شمردم به جای نیاوردی پس جز خودت کسی دیگر را سرزنش مکن.

به نام خدا

با سلام و عرض ادب و احترام

جناب استاد بزرگوار:

فراز مورد سؤال بنده که زحمت پاسخش را کشیدید مربوط به حدیث شریف فوق است.

از عنایت حضرتعالی سپاسگزارم.


7 – باب وجوب یقین داشتن به خداوند در رساندن روزی و عمر و نفع و ضرر

69 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
امیر المؤمنین علیه السلام می فرمود : بنده ای مزه ایمان را نمی چشد مگر اینکه بداند که آنچه به او رسیده نمی توانست به او نرسد و خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده نمی شد که به او برسد و بداند ک زیان رساننده و سود دهنده فقط خدای عزوجل است .

70 : صفوان جمال گوید:
از امام صادق علیه السلام درباره قول خدای تعالی در داستان حضرت خضر علیه السلام پرسیدم که می فرماید : ( و اما آن دیوار [که تعمیر نمودم] متعلق به دو کودک یتیم در شهر بود و در زیر آن گنجی برای آنان نهفته بود ) حضرت فرمود : به راستی که آن گنج طلا و نقره نبود بلکه آن گنج چهار کلمه حکمت بود : هیچ معبودی جز من نیست ،کسی که مرگ را قبول داشته باشد در عمر خود نمی خندد، و کسی که حساب را باور داشته باشد دلش شادمان نخواهد بود ، و کسی که قضا و قدر الهی را باور کند جز خدا از هیچ چیز نمی ترسد.

71 : امام صادق علیه السلام فرمود :
امیر المؤمنین علیه السلام در زیر دیوار کجی نشسته بود و در بین مردمان حکم می فرمود ، پس برخی از مردم گفتند : در زیر این دیوار منشین که به خاطر رخنه ای که دارد ترسناک است . حضرت فرمود : مرد را اجلش حفظ و نگاهبانی می کند پس از آنجا برخاست و دیوار فرو ریخت .
امیر المؤمنین علیه السلام این کار و کارهایی شبیه به این را انجام می داد و این یقین و باور است .

72 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
هیچ چیزی نیست جز اینکه برای آن حدی است – راوی گوید :-عرض کردم فدایت شوم حد توکل چیست ؟ فرمود : یقین . عرض کردم : حد یقین چیست ؟ فرمود : حد یقین آن است که با وجود خداوند از هیچ چیز نترسی.

73 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
نشانه سالم بودن یقین شخص مسلمان این است که مردم را با به خشم آوردن خداوند خوشنود نسازد و آنان را بر آنچه که خداوند به آنان عطا نکرده است سرزنش نکند زیرا رزق و روزی را نه حرص حریص به سوی او میکشاند و نه ناخوش داشتن شخص از او باز می دارد و (بدانید که ) اگر کسی از شما از روزی خود بگریزد چنانکه از مرگ می گریزد روزی اش او را در می یابد چنانکه مرگ او را در می یابد – سپس فرمود – همانا خداوند به عدل و انصاف خود آرامش و راحتی را در یقین و رضا ( به داده الهی ) قرار داد و اندوه و حزن را در شک و ناخوشنودی ( از قضای الهی) قرار داد .

74 : هشام بن سالم گوید :
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : عمل اندک و بادوام که بر پایه یقین باشد در نزد خداوند از عمل زیاد که بدون یقین باشد برتر است .

75 : سعید بن قیس همدانی گوید :
روزی در هنگام جنگ چشمم به مردی افتاد که دو جامه در بر داشت ( و در هیئت جنگجویان زره بر تن نداشت ) اسبم را به سوی او راندم ناگاه دیدم که او امیر المؤمنین علیه السلام است عرض کردم : ای امیر مؤمنان ! آیا در مثل چنین مکانی ؟!(اینگونه حاضر می شوید) حضرت فرمود : آری ای سعید بن قیس ! هیچ بنده ای نیست جز اینکه برای او از جانب خدای عزوجل نگاهبان و نگاهداری هست ، همراه با او دو فرشته است که او را از فرو افتادن از کوه یا افتادن در چاه نگهداری می کنند پس زمانی که قضای الهی فرود می آید آن دو فرشته از بین او و هر چیز به کنار می روند.

76 : علی بن اسباط گوید :
از امام رضا علیه السلام شنیدم که می فرمود : در آن گنجی که خداوند در داستان حضرت خضر و موسی علیهم السلام در قرآن از زبان حضرت خضر بیان نمود که (در زیر آن دیوار گنجی بود متعلق به دو کودک یتیم) چنین آمده است : به نام خداوند مهرورز مهربان ، در شگفتم از کسی که مرگ را باور کرده است چگونه شادمانی می کند و در شگفتم از کسی که به قضا و قدر الهی یقین دارد چگونه غمگین می شود .

77 : به امام رضا علیه السلام گفته شد :
شما این سخن را می گویید در حالی که از شمشیر خون می چکد (یعنی مردم در طلب روزی سخت می کوشند)
حضرت فرمود : برای خداوند وادیی از طلاست که با ضعیف ترین آفریدگانش که مورچه است از آن نگاهبانی می کند که اگر شخص صاحب بخت و اقبال هم آن را طلب کند به آن نخواهد رسید.

78 : امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید :
اجل به عنوان نگاهبان برای آدمی بس است .


8 – باب وجوب فرمانبرداری از عقل و مخالفت نمودن با جهل و نادانی

79 : امام باقر علیه السلام فرمود :
چون خداوند عقل را آفرید از او خواست که سخن گوید ، سس به او فرمود : پیش آی ، پس عقل پیش آمد . سپس فرمود : برگرد،پس او پشت نمود و برگشت ،سپس خداوند فرمود : سوگند به عزت و جلالم که هیچ آفریده ای را نیافریدم که در نزد من از تو محبوبتر باشد و تو را به صورت کامل قرار نمیدهم مگر در وجود کسی که دوستش دارم. آگاه باش که من تو را امر و نهی می کنم و تو را کیفر و پاداش می دهم.

80 : از علی علیه السلام روایت است که فرمود :
جبرئیل علیه السلام بر حضرت آدم علیه السلام فرود آمد و عرض کرد : ای آدم!از جانب خدای به من دستور داده شده که تو را بین یکی از سه چیز مخیر گردانم آن را اختیار کن و آن دو دیگر را واگذار.
پس آدم علیه السلام به او گفت : ای جبرئیل !آن سه چیست ؟جبرئیل علیه السلام گفت : عقل ،حیا ،دین.آدم علیه اسلام فرمود : من عقل را انتخاب می کنم.پس جبرئیل علیه السلام به حیا و دین گفت : برگردید و او را واگذارید،آن دو گفتند : ای جبرئیل !به ما دستور داده شده که همواره هر جا که عقل هست همراه او باشیم .جبرئیل علیه السلام گفت : خودتان می دانید و عروج کرد وبه آسمان رفت.

81 : راوی گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم :
عقل چیست ؟ فرمود : آنچه که به سبب آن پروردگار مهربان عبادت می شود و به وسیله آن بهشت به دست می آید. عرض کردم : پس آنچه که در معاویه وجود داشت چه بود ؟ فرمود : آن زیرکی و شیطنت بود که به عقل شبیه است و عقل نیست.

82 : حسن بن جهم گوید از امام رضا علیه السلام شنیدم که فرمود :
دوست هر کسی عقل اوست و دشمن هر کس نادانی اوست.

83: امام صادق علیه السلام فرمود :
کسی که عاقل باشد دین دارد و کسی که دین دارد ورد بهشت خواهد شد .

84 : امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود :
ای هشام! خداوند در کتابش عاقلان و فهمیدگان را بشارت داد و فرمود : (پس بشارت ده بندگان مرا، آنان که سخن را می شنوند و از نیکو ترین آن پیروی می کنند آنان کسانی هستند که خداوند هدایتشان فرموده و آنان خردمندانند) ای هشام ! لقمان به پسرش گفت : در مقابل حق تواضع و فروتنی کن تا عاقل ترین مردمان باشی و همانا کسی که در برابر حق زیرک باشد کم است . ای پسرم !دنیا دریایی عمیق است که عالمی بسیار در آن غرق گشته اند پس باید در این دریای ژرف کشتی تو تقوای الهی و درون آن کشتی ایمان و بادبان آن توکل و متصدی و متولی آن عقل و راهنمای آن دانش و سکان آن شکیبایی می باشد .ای هشام! هر چیزی راهنمایی دارد و راهنمای عقل تفکر است و راهنمای تفکر سکوت است و هر چیزی مرکبی دارد و مرکب عقل تواضع و فروتنی است و برای نادانیت همین بس که بر چیزی سوار شوی که از سوار شدن بر آن نهی شده ای –تا آنجا که فرمود :- ای هشام ! خداوند بر مردمان دو حجت دارد یکی حجت ظاهری و دیگری حجت باطنی عقلهای مردمان است – تا انجا که فرمود :- ای هشام! چگونه عمل تو در نزد پروردگارت پاک می گردد رد حالی که تو قلبت را از (اجرای ) امر پروردگارت باز داشته ای و پیرو هوایت که بر عقلت چیره گشته است گردیده ای .ای هشام ! همانا خردمند به اندک از دنیا که همراه حکمت باشد خوشنود می گردد و به اندک از حکمت که همراه با دنیا باشد خوشنود نمی گردد پس به همین خاطر تجارت آنان سودمند است . همانا خردمندان زیادی های دنیا را ترک گفته اند تا چه رسد به گناهان و ترک دنیا ناشی از فضل و برتری است و ترک گناهانواجب است.
ای هشام! همانا شخص خردمند به دنیا و اهلش می نگرد پس در می یابد که جز با تحمل سختی به دنیا نمی توان رسید و به آخرت می نگرد باز می بیند که جز با تحمل سختی به آن نمیتوان رسید پس از بین این دو آن را که باقی تر و ماندگارتر است با مشقت طلب می کند.

85 : امیر المرمنین علیه السلام فرمود :
عقل پوششی پوشاننده است و شایستگی زیبایی ای آشکار است پس رخنه های طبیعی خودت را با شایستگی ات بپوشان و به کمک عقل خویش با هوای نفست مبارزه کن تا دوستی سالم و خالصانه برایت حاصل و محبت نیز برایت آشکار گردد.

86 : امام صادق علیه السلام فرمود :
عقل راهنمای مؤمن است.

87 : امام صادق علیه السلام فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرموده است : ای علی! هیچ فقری بدتر از نادانی نیست و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.

88 : امام صادق علیه السلام فرمود :
زمانی که خداوند عقل را آفرید از او خواست که سخن بگوید سپس به او فرمود : پیش آی، پس او پیش آمد پس فرمود ک برگرد و او پشت نموده و برگشت ، پس خداوند فرمود : سوگند به عزت و جلالم که هیچ آفریده ای را که در نزد من دوست داشتنی تر از تو باشد نیافریدم، به سبب تو می گیرم و به سبب تو عطا می کنم و بر اساس تو ثواب و پاداش می دهم.

89 : از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
پنج چیز هست که هر کس این پنج چیز در او نیست لذت برخورداری زیادی در وجودش نخواهد بود-راوی گوید-عرض کردم:آنها چه هستند؟حضرت فرمود : عقل و ادب و دین و بخشش و خوش خلقی.

سلام
خسته نباشید استاد گرام

9 – باب وجوب غلبه عقل بر شهوت و حرمت غلبه شهوت بر عقل

90 : از امام صادق علیه السلام و آن حضرت از پدران بزرگوارش علیهم السلام و آنان از رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث مناهی روایت کنند که فرمود :
هر کس که گناهی یا امر شهوانی بر او عرضه شود و او از ترس خدای عزوجل از ارتکاب آن خودداری کند خداوند آتش دوزخ را بر او حرام می گرداند و از بی تابی بزرگ روز قیامت او را ایمن می کند و در مورد او به آنچه که در کتابش وعده داده است وفا خواهد کرد خداوند در کتابش فرمود : (و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت باشد ) آگاه باشی کسی که دنیا و آخرت به او عرضه شود و دنیا را بر آخرت برگزیند در روز قیامت خدای عزوجل را در حالتی دیدار خواهد کرد که هیچ حسنه ای که به سبب آن از آتش محفوظ بماند ندارد و کسی که آخرت را برگزیند و دنیا را وا گذارد خداوند از او خوشنود خواهد شد و بدیهای کردارش را بر او ببخشاید.

91 : عبدالله بن سنان گوید :
از امام جعفر صادق علیه السلام پرسیدم:آیا فرشتگان برترند یا فرزندان آدم؟ حضرت فرمود :امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود : خداوند در وجود فرشتگان عقل بدون شهوت و در وجود حیوانات شهوتت بدون عقل و در وجود انسان هر دو را ترکیب نمود پس کسی که عقلش بر شهوتش چیره شود از فرشتگان برتر است و کسی که شهوتش بر عقلش غالب آید از حیوانات بدتر خواهد بود .

92 : امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش و او از پدرانش :
روایت کند که رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود : خوشا به حال کسی که خواهش نفسانی حاضر را به خاطر وعده گاه قیامت که آن را ندیده است ترک کند .

93 : امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
چه بسیار خواهش نفسانی لحظه ای که اندوه طولانی و درازی را در پی دارد.

94 : و نیز فرمود :
چه بسیار یک بار خوردن که آدمی را از خوردن ها باز می دارد.

95 " امام صادق علیه السلام فرمود :
خداوند تعالی فرموده است :من نماز را از کسی می پذیرم که در برابر عظمت من فروتنی کند و به خاطر من نفس خود را از شهوات باز دارد و روز خود را به یاد من سپری کند و بر خلق من خودنمایی و بزرگی نکند و گرسنه را طعام دهد و برهنه را بپوشاند و بر مصیبت زده ترحم آورد و غریب را جای دهد چنین کسی نورش همانند نور خورشید می تابد و من در تاریکی ها نور و در وقت نادانی حلم و بردباری برایش قرار می دهم ، به عزتم او را نگاهداری می نمایم و به وسیله فرشتگانم او را حفظ می کنم ، چنین بندگانی مرا می خوانند و من اجابت می کنم و از من در خواست می کنند و من عطا می کنم مثل آنان در نزد من مانند مثل بهشت جاودان است که میوه هایش علو و ارتفاع ندارد(اشاره است به تواضع و فروتنی آنان) و دگرگونی در حالت آن راه ندارد.


10 – باب وجوب چنگ زدن به ریسمان الهی

96 : امام صادق علیه السلام فرمود :
هر بنده ای که به سوی چیزی که خدای عزوجل دوست می دارد روی بیاورد خداوند نیز به سوی چیزی که او دوست می دارد روی می آورد و کسی که به خدا چنگ زند خداوند او را حفظ می کند و کسی که خداوند به سوی او روی آورد و او را نگاهداری کند باکی ندارد اگر آسمان بر زمین افتد یا بلای سختی بر اهل زمین فرود آید و همگی را در بر گیرد چنین کسی به سبب پرهیزگاری اش در حزب خدا جای دارد و از هر بلایی در امان است،آیا خداوند نمی گوید همانا پرهیزگاران در مقام امن الهی جای دارند).

97 : امام صادق علیه السلام فرمود خداوند عزوجل به سوی داوود علیه السلام وحی فرستاد که :
هیچ بنده ای از بندگان من به من چنگ نزده است که این را از نیتش دانسته باشم سپس تمامی آسمان ها و زمین و هر که در آنهاست به مکر و کید با او پردازد،جز اینکه راه خروج از کید و مکر آنها را برایش قرار می دهم و هیچ بنده ای از بندگان من به یکی از مخلوق من چنگ نزده است که این را از نیت او دانسته باشم جز اینکه همه وسیله های آسمانها را از پیش روی او قطع می کنم و زمین را از زیر پای او فرو می برم و باکی ندارم که او در چه دره ای هلاک گردد.

سلام
ممنونم از زحمات شما


11 – باب وجوب توکل بر خدا و سپردن امور به سوی او

98 : امام سجاد علیه السلام فرمود :
بیرون آمدم تا اینکه به این دیوار رسیدم پس بر آن تکیه زدم ناگاه مردی که دو جامه سفید در بر داشت در برابر روی من به من می نگریست . سپس گفت : ای علی بن حسین! چه شده است مرا که تو را افسرده و غمگین می بینم؟-تا آنجا که گفت :- ای علی بن حسین ! آیا کسی را دیده ای که خدای را بخواند و خدا او را اجابت نکند؟گفتم : نه گفت : آیا کسی را دیده ای که بر خدا توکل کند و خدا او را کفایت نکند؟گفتم : نه گفت: آیا کسی را دیده ای که از خدا درخواست کند و خداوند به او عطا نکند؟ گفتم :نه سپس از جلو چشمان من غائب شد.

99 : امام صادق علیه السلام فرمود :
ثروتمندی و عزت سیر و گردش می کنند پس هر گاه به موضع توکل دست یافتند در همانجا اقامت می گزینند.

100 : راوی گوید از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در مورد گفتار خدای عزوجل پرسیدم که می فرماید:
( و کسی که بر خدا توکل کند پس خدا او را بس است ) حضرت فرمود : توکل نمودن بر خدا دارای درجاتی است یکی از آنها این است که در تمامی کارهایت بر خداوند توکل کنی پس هر چه خداوند با تو کند از او خوشنودی زیرا می دانی که او در رساندن خیر و فضل بر تو کوتاهی نمی کند و می دانی که حکم در تمامی امور از آن اوست پس با سپردن تمامی کارهایت به خداوند بر او توکل کن و در همه امور به او اعتماد کن.

101 : امام صادق علیه السلام فرمود :
کسی که سه چیز به او داده شده از سه چیز بی بهره نمانده است : کسی که به دعا عطا شده اجابت هم به او عطا گردیده و کسی که به او شکر داده شده زیادت هم به او بخشیده شده و کسی که توکل به او عطا گردیده کفایت هم به او عطا شده . سپس فرمود : آیا کاتب خدای عزوجل را تلاوت کرده ای ؟ (و کسی که بر خدا توکل کند پس خداوند او را بس است ) [اشاره به فقره سوم ]و (اگر شکر کنید بر شما زیادتی می بخشیم ) [اشاره به فقره دوم ]و (مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم) [اشاره به فقره اول ]


12 – باب عدم جواز امید و آرزو داشتن به غیر خدا

102 : از امام صادق علیه السلام روایت است که حضرت در برخی از کتابها چنین خوانده است که خدای تبارک و تعالی می فرماید :
سوگند به عزت و جلالم و بزرگواری ام و بلندی من بر عرشم که آرزوی هر که را که چشم آرزویش به مردم است بانومید نمودنش قطع می کنم و در نزد مردمان جامه ذلت بر او می پوشانم و او را از نزدیکی خودم به کنار می زنم و از فضل خود او را دور می کنم. آیا در سختی ها چشم آرزویش به غیر من دوخته می شود در حالی که سختی ها به دست من است و آیا به غیر من امید دارد و با فکر خود در غیر مرا می کوبد در حالی که کلید درهای بسته به دست من است و درگاه من به روی هر که مرا بخواند باز است ؟پس کیست که در حادثه ای چشم آرزویش به من دوخته بوده و من او را از آرزویش جدا کرده ام ؟و کیست آنکه در بلای سختی به من امید بسته و من امیدش را از خودم بریده ام ؟من آرزوهای بندگانم را در نزد خود نگه داشته ام و آنان به نگهداری من راضی نیستند و آسمانهایم را از فرشتگانی که از تسبیح من خسته نمی شوند پر کرده ام و به آنان امر کرده ام که درهای بین من و بندگانم را نبندند با این وجود بندگانم به گفتار من اعتماد نمی کنند.
آیا کسی که مصیبتی از مصائب من بر او وارد شده نمی داند که هیچ کس غیر من نمی تواند آن را بر طرف کند مگر بعد از اینکه من اجازه دهم.؟
پس چه شده است که او را می بینم که از من غافل گشته است ؟ با جود و بخشش خودم چیزی را که از من درخواست نکرده به او عطا کرده ام سپس آن را از او گرفتم پس او بازگشت آن را از من نخواسته و از غیر من آن را در خواست می کند ، آیا در مورد من می پنداری که منی که پیش از در خواست عطا می کنم اگر از من در خواست شود سائل خود را اجابت نمی کنم؟ آیا من بخیل هستم که بنده ام مرا بخیل پندارد؟ آیا جود و کرم از آن من نیست ؟ آیا عفو و رحمت به دست من نیست؟ آیا من محل (بر آورده شدن)آرزوها نیستم؟پس چه کسی به جز من آرزوها را قطع می کند؟آیا آرزو کنندگان از اینکه به غیر من چشم آرزو بسته اند نمی ترسند؟پس اگر همه اهل آسمانها و زمین من آرزو کنند و من آرزوی همه را بر آورده سازم از ملک من به اندازه ذره ای کم نمی شود و چگونه ملکی که من متولی و متصدی آن هستم کم می شود؟ پس ای تیره بختی باد بر نومیدان از رحمت من و ای تیره بختی باد بر کسی که مرا عصیان کند و مراقب من نباشد.

103 : از امام صادق علیه السلام در مورد قول خدای عزوجل (و اکثر آنان به خداوند ایمان نمی آورند جز اینکه مشرکند)روایت است که فرمود:
مشرک بودن مؤمن به این است که مردی بگوید :اگر فلانی نبود من هلاک می شدم و اگر فلانی نبود به چنین و چنان نمی رسیدم و اگر فلانی نبود خانواده ام تلف می شد .آیا در این سخنان نمی نگری که برای خداوند شریک قرار داده است شریکی که به او روزی می دهد و از او دفع بلا می کند-راوی گوید:- عرض کردم : پس چه بگوید؟آیا بگوید :اگر خداوند به واسطه فلانی بر من منت نمی نهاد هلاک می شدم؟ حضرت فرمود : آری باکی نیست اگر اینگونه یا شبیه آن را بگوید.


13 – باب وجوب جمع بین خوف و رجا و عمل کردن برای آنچه که به آن امید یا از آن بیم دارد

104 : راوی گوید : به امام صادق علیه السلام عرض کردم :
در وصیت لقمان به فرزندش چه جملاتی هست ؟حضرت فرمود : در آن جمله های عجیب است و از همه عجیب تر آن است که ایشان به فرزندش سفارش کرده : از خداوند چنان بترس که اگر نیکی جن و انس را به پیشگاهش ببری عقوبتت می کند و به او چنان امیدوار باش که اگر گناهان جن و انس را نزدش بری بر تو رحم آورد. سپس امام صادق علیه السلام فرمود : پدرم می فرمود :هیچ بنده مؤمنی نیست جز اینکه در قلب او دو نور وجود دارد : نور بیم و نور امید ،به گونه ای که اگر این با آن و آن با این سنجیده شود هیچیک بر دیگری زیادتی ندارد.

105 : راوی گوید : به امام صادق علیه السلام عرض کردم :
گروهی هستند که گناه می کنند و می گویند : امید (به بخشش الهی )داریم ،پس اینان پیوسته چنین اند تا اینکه مرگ به سراغشان می آید . حضرت فرمود : اینها گروهی هستند که به آرزو ها گرایش درند ،دروغ می گویند، امیدوار به رحمت الهی نیستند زیرا کسی که به چیزی امید دارد آن را طلب می کند و کسی که از چیزی بیم دارد از آن می گریزد.

106 : امام صادق علیه السلام فرمود :
پدرم می فرمود : هیچ بنده مؤمنی نیست جز اینکه در قلب او دو نور وجود دارد : نور بیم و نور امید،به گونه ای که اگر این با آن و آن با این سنجیده شود هیچیک بر دیگری زیادتی ندارد.

107 : امام صادق علیه السلام می فرمود :
مؤمن مؤمن نیست مگر اینکه ترسان و امیدوار باشد و ترسان و امیدوار نمی باشد مگر اینکه آنچه را که از آن می ترسد و آنچه را که به آن امید دارد در عمل رعایت کند.

108: امام صادق علیه السلام فرمود :
در وصیت لقمان به پسرش آمده است که : ای پسرکم!از خداوند چنان بترس که اگر نیکی جن و انس را به پیشگاهش ببری عقوبتت می کند و به او چنان امیدوار باش که اگر گناهان جن و انس را نزدش بری تو را شامل مغفرت خود گرداند.

109 : امام صادق علیه السلام فرمود :
به خداوند امیدوارباش امیدی که تو را بر انجام معصیتش جرأت نبخشد و از خداوند بیم داشته باش بیمی که تو را از رحمتش ناامید نگرداند.

110 : امیر المؤمنین علیه السلام در خطبه ای فرمود :
کسی به گمان خود ادعا دارد که به خداوند امید دارد ، سوگند به خدای بزرگ که دروغ می گوید. او را چه شده که امیدواری اش در عملش آشکار نیست؟!هر امید دارنده ای اثر امیدش در عملش پیداست مگر امیدی که مردم به خدای تعالی دارند که این امید دارای عیب و نا خالص است ،و هر ترسی (اثرش)مسلم و ثابت است ممگر ترس از خدا که این ترس (در بیشتر مردم )ناقص و بیمار است ،در کار بزرگ (آخرت ) به خدا امید دارد و در کار کوچک (دنیا)به بندگان خدا امیدوار است،پس با بنده خدا به گونه ای رفتار می کند که با خداوند چنین رفتاری ندارد پس چگونه است شأن خداوند جل ثنائه که در حق او نسبت به آنچه که با بندگان رفتار می شود کوتاهی می گردد؟ آیا می ترسی که در امیدواریت به خدا دروغگو باشی یا اینکه او را شایسته امیدواری نمی بینی؟ همچنین اگر از بنده ای بترسد چنان از او می ترسد که از پروردگارش به این اندازه نمی ترسد. پس ترس از بندگان را نقد و ترس از آفریننده اش را به منزله وامی که امید برگشت آن نیست و وعده ای که به آن عمل نشود می پندارد.

ممنون از زحمات شمااستاد


14 – باب وجوب ترس از خدا

111 : حمزه بن حمران گوید :
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : بخشی از خطبه های رسول خدا صلی الله علیه و اله که حفظ شده است این است که حضرت فرمود : ای مردم! همانا برای شما نشانه هایی است پس از آن نشانه ها باخبر شوید و همانا برای شما نهایت و پایانی است پس آنجا باز ایستید(یا پس آن نهایت را بشناسید و از آن آگاه باشید)، آگاه باشید که مؤمن بین دو ترس عمل می کند : یکی بین زمانی که سپری شده و او نمی داند که خداوند درباره زمان گذشته با او چه می کند و دیگری بین زمانی که باقی مانده است و او نمی داند که خداوند چه حکمی در آن روا می دارد پس باید بنده مؤمن از نفس خود برای خود و از دنیای خود برای آخرتش (توشه ) گیرد و در جوانی پیش از پیری و در زندگانی پیش از مرگ (زاد و توشه فراهم کند).پس سوگند به آن کسی که جان محمد صلی الله علیه و اله در دست اوست بعد از این دنیا باز گشتنی نیست و خانه ای جز بهشت یا دوزخ پس از این وجود ندارد.

112: امام صادق علیه السلام فرمود :
مؤمن بین دو ترس گرفتار است : یکی گناهی که گذشته است و او نمی داند که خداوند در مورد آن گناه با او چه می کند و دیگری عمری که مانده است و او نمی داند که چه چیزی از مهالک را در آن کسب می کند پس مؤمن صبح نمی کند مگر با حالت خوف و جز خوف نیز او را اصلاح نخواهد کرد.

113 : در مورد قول خدای عزوجل (و برای آن کس که از مقام و مرتبه الهی ترسان است دو بهشت خواهد بود ).امام صادق علیه السلام فرمود :
کسی که بداند خداوند او را می بیند و سخن او را می شنود و اعمال خیر و ش او را می داند این آگاهی او را از ارتکاب اعمال زشت باز می دارد پس وی همان کسی است که از مقام پروردگارش ترسان است و نفس خود را از پیروی خواهش نفسانی باز داشته است.

114 : هیثم بن واقد گوید :
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : کسی که خدا ترس باشد خداوند خوف و هیبت او را در همه چیز می افکند و کسی که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز می ترساند.

115 : از امام صادق علیه السلام و ایشان از پدران بزرگوارش علیهم السلام شبیه حدیث گذشته در ضمن وصایای پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به علی علیه السلام روایت شده است با اضافه ای که عبارت است از :
ای علی! سه چیز نجات بخش است : ترس از خداوند در نهان و آشکار ،و میانه روی در هنگام ثروت و تنگدستی ،و سخن عادلانه در هنگام خوشنودی و خشم.

116 : امام صادق علیه السلام فرمود :
ای اسحاق ! از خدا چنان بترس که گوئیا او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او به طور حتم تو را می بیند،و اگر معتقدی که او تو را نمی بیند پس کافر گشته ای و اگر می دانی که تو را می بیند ولی با این وجود باز آشکارا معصیتش را مرتکب می شوی پس او را حقیر ترین و سبک ترین بیننده بر خود انگاشته ای.

117 : امام صادق علیه السلام فرمود :
هر که خدا را بشناسد ترس او در دلش می افتد و هر که خدا ترسان باشد نفسش از دنیا طلبی باز می ماند.

118 : امام صادق علیه السلام فرمود :
همانا ترس شدید از خدای عزوجل از عبادت شمرده می شود ،خدای عزوجل گوید : (به راستی که از بندگان خدا تنها دانشمندان از خدا خوف و خشیت دارند) و همچنین گوید : (از مردمان نترسید و از من بیم داشته باشید )و نیز گوید : ( هر که تقوای الهی را پیشه کند خداوند برای او راه خروج (از دشواریها را ) قرار می دهد) – راوی گوید – امام صادق علیه السلام فرمود : همانا حب و دوستی بلند پایگی و فخر در قلب شخص ترسان بیمناک راه ندارد.

119 : امام باقر علیه السلام فرمود :
یکی از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و اله این است که فرمود : ترس از خدای عزوجل سر حکمت و دانایی است .

120 : امام صادق علیه السلام فرمود :
کسی که در پنهانی مرتکب گناهی شود پس از خدای تعالی بترسد و از فرشتگان نگهبان و ثبت کننده اعمال شرم کند خداوند عزوجل تمامی گناهانش را می بخشاید اگر چه به اندازه گناهان جن و انس باشد .

121 : راوی گوید :
از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : ترسان کسی است که ترس برای او زبانی که با آن سخن گوید وا نگذارده است .

122 : امام باقر علیه السلام در ضمن حدیثی فرمود :
و اما چیزهایی که مایه نجات و رستگاری اند: ترس از خدا در نهان و آشکار ،و میانه روی در هنگام ثروت و تنگدستی و عادلانه رفتار نمودن در هنگام خوشنودی و خشم.

123 : امام صادق علیه السلام فرمود :
همانا گروهی مرتکب گناهانی شدند سپس از گناه خویش ترسیدند و بیمناک شدند پس از آن گروهی دیگر بر آنان وارد شدند و گفتند : شما را چه شده است که چنین بیمناکید؟گفتند : ما مرتکب گناهانی شدیم و از گناه خویش ترسانیم. گفتند : ما گناه شما را از شما بر می داریم و به دوش می گیریم. پس خدای تعالی فرمود : آیا می ترسند که شما بر من دلیر گردید؟! پس عذاب را بر آنان فرستاد.

124 : امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
مؤمن صبح نمی کند مگر با ترس و بیم اگر چه نیکوکار باشد و شب نمی کند مگر با ترس و بیم اگر چه نیکوکار باشد زیرا او همواره بین دو چیز است : بین زمانی که سری شده و او نمی داند که خدا با او چه می کند و بین مرگی که نزدیک است و نمی داند که چه خطراتی (پس از مرگ)متوجه او می شود، آگاه باشید و سخن خیر بگویید تا به خیر گویی شناخته شوید و کردار نیکو داشته باشید تا از اهل خیر شوید، با خویشاوندانتان پیوند برقرار کنید اگر چه آنان از شما ببرند، با کسی که شما را محروم ساخته با فضل و بزرگواری رفتار کنید و درباره کسی که شما را امین شمرده امانتدار باشید و به پیمان کسی که با شما پیمان بسته پایبند باشید و هر گاه حکم می کنید عادلانه قضاوت کنید.


15 – باب استحباب زیاد گریستن از خوف خدا

125 : امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش و آنان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله در حدیثی که مشتمل بر ذکر امور مورد نهی است روایت فرمود :
و کسی که اشک چشمانش از ترس خدا روان گردد در برابر هر قطره از قطرات اشکش قصری در بهشت نصیبش می گردد که با در و گوهر پوشانده شده است و در آن چیزهایی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بر قلب بشری خطور کرده.

126 : امام صادق علیه السلام فرمود :
در رازگویی خداوند با عیسی بن مریم علیه السلام آمده است که فرمود :ای عیسی! من پروردگار تو و پروردگار پیشینیان تو ام. ای عیسی! ای فرزند آن بانویی که باکره بود و میل و حاجتش را از مردان بریده بود، بر نفس خود گریان باش چونان کسی که با خانواده خود در حال وداع است و بی مهری دنیا را در دل دارد و آن را برای اهل دنیا واگذارده است و میل و رغبتش تنها به چیزی است که در نزد خداست.

127 : امام صادق علیه السلام فرمود :
نام حضرت نوح علیه السلام عبدالغفار بود ولی چون بسیار بر نفس خود نوحه و زاری داشت نوح نامیده شد.

128 : امام صادق علیه السلام فرمود :
نام حضرت نوح علیه السلام عبدالملک بود ولی چون پانصد سال را به نوحه و زاری گذراند نوح نامیده شد.

129 : امام صادق علیه السلام فرمود :
نام حضرت نوح علیه السلام عبدالاعلی بود ولی چون پانصد سال را به نوحه و زاری گذراند نوح نامیده شد.

130 : امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و اله روایت کند :
هیچ چیزی نیست جز اینکه معادلی دارد مگر خداوند که هیچ چیز معادل او نیست ،و هیچ سخنی معادل و برابر لا اله الا الله نیست، و اشکی که از خوف خدا ریخته شود هم وزنی ندارد پس اگر بر چهره شخص جاری گردد پس از آن هرگز آن روی را گرفتگی و تیرگی فرا نمی گیرد.

131 : امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که فرمود :
رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود : خوشا به حال چهره ای که خداوند به او نظر دارد، آن چهره ای که بر گناهی که هیچکس جز خدا بر آن اطلاعی ندارد از خوف خدا می گرید.

132 : رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود :
هر چشمی در روز قیامت گریان است مگر سه چشم :چشمی که از خوف خدا بگرید و چشمی که(از دیدن)حرامهای الهی فرو بسته شود و چشمی که در راه خدا شب زنده داری کند.

133 : امام رضا علیه السلام فرمود :
در ضمن راز گویی خداوند با حضرت موسی علیه السلام چنین آمده است : کسانی که به من نزدیک گشته اند به واسطه هیچ عملی همانند گریستن از خوف من به من نزدیک نشده اند و آنانکه طوق بندگی مرا در گردن دارند به واسطه هیچ عملی همانند باز ایستادن از ارتکاب حرامهای من مرا بندگی ننموده اند و آنانکه خود را آراسته اند به واسطه هیچ عملی همانند پیشه نمودن زهد و بی رغبتی نسبت به آنچه که بی نیازی از آن در دنیا مورد اهمیت است، خود را برای من نیاراسته اند. حضرت موسی علیه السلام عرض کرد : ای گرامی ترین گرامیان ! چه چیزی آنان را در این راه ثابت قدم و پا برجا نموده؟ خداوند فرمود : ای موسی! اما آنانکه به واسطه گریستن از خوف من به من نزدیک گشته اند آنان در مرتبه همجواری با رفیق اعلی(معشوق و دوست برتر) هستند و هیچکس در این مقام با آنان شریک نیست و اما آنانکه به واسطه باز ایستادن از ارتکاب حرامهای من مرا بندگی نموده اند من در قیامت از آنان شرم دارم که در مورد اعمالشان کنجکاوی و دقت به خرج دهم در حالی که اعمال همه مردمان را به دقت وارسی خواهم کرد و اما آنانکه خود را به واسطه بی رغبتی به دنیا برایم آراسته اند تمامی بهشت را برای آنان مباح و روا می سازم که در هر جای بهشت خواستند جای گیرند.

134 : امام صادق علیه السلام فرمود :
به درستی که (گاه باشد) بین آدمی و بهشت به خاطر گناهان زیادش فاصله ای بیش از فاصله زمین تا عرش باشد پس چنین کسی را چاره ای نیست جز اینکه از خوف خدای عزوجل بگرید و بر گناهان خویش اشک ندامت بریزد تا فاصله او و بهشت نزدیکتر از فاصله پلک چشم تا مردمک چشم شود.

135 : امام صادق علیه السلام فرمود :
هیچ چیزی نیست جز اینکه پیمانه و وزنی دارد مگر اشکها زیرا یک قطره اشک دریاهایی از آتش را خاموش می کند پس هر گاه چشم پر آب شد و در اشک خود غرق گشت چنین چهره ای را کدورت و تیرگی فرا نمی گیرد و هر گاه اشک آن جاری شود خداوند آن دیده را بر آتش حرام میگرداند و اگر در بین یک امت یک نفر (با اخلاص و از خوف خدا) بگرید آن امت همگی مورد رحمت الهی واقع می شوند.

136 : از امام صادق علیه السلام مانند حدیث گذشته روایت شده است با این تفاوت که در آغاز آن آمده است:
هیچ چشمی نیست مگر اینکه در روز قیامت گریان است به جز چشمی که از خوف خدا گریسته است و هیچ چشمی از خوف خدای عزوجل پر آب نشده است مگر اینکه خداوند سایر بدن او را بر آتش حرام می گرداند.

137 : امام باقر علیه السلام فرمود :
هیچ قطره ای در نزد خداوند عزوجل دوست داشتنی تر و محبوب تر از قطره اشکهایی که در تاریکی شب و از خوف خدا با اخلاص کامل ریخته می شود نیست.

138 : امام صادق علیه السلام فرمود :
هر چشمی در روز قیامت گریان است مگر سه چشم: یکی چشمی که از دیدن آنچه خداوند دیدنش را بر او حرام نموده فرو بسته شود و دیگری چشمی که در طاعت خدا بیدار بماند و دیگری چشمی که در دل شب از خوف خدا بگرید.

139 : امام صادق علیه السلام فرمود :
خداوند به موسی علیه السلام وحی فرستاد که بندگان من به سوی من تقرب نمی یابند به چیزی که در نزد من محبوبتر باشد از سه خصلت: حضرت موسی عرض کرد :ای پروردگار من آن سه چیست؟ فرمود :ای موسی!یکی بی رغبتی به دنیا و دیگری پرهیز از نافرمانی من و دیگری گریستن از خوف من .موسی عرض کرد ای پروردگار من کسی که چنین باشد چه چیزی نصیبش خواهد شد؟ خداوند وحی فرستاد که ای موسی! اما بی رغبتان به دنیا در بهشت جای خواهند گرفت و اما آنان که از خوف من گریانند در مقامی رفیع و برترند که هیچ کس با آنان در آن مقام شریک نیست و اما آنانکه از نا فرمانی من روا دارند من نیز مردمان را سخت بازرسی خواهم کرد ولی در کار آنان مو شکافی به خرج نمی دهم .

استاد;725538 نوشت:
همانا گروهی مرتکب گناهانی شدند سپس از گناه خویش ترسیدند و بیمناک شدند پس از آن گروهی دیگر بر آنان وارد شدند و گفتند : شما را چه شده است که چنین بیمناکید؟گفتند : ما مرتکب گناهانی شدیم و از گناه خویش ترسانیم. گفتند : ما گناه شما را از شما بر می داریم و به دوش می گیریم. پس خدای تعالی فرمود : آیا می ترسند که شما بر من دلیر گردید؟! پس عذاب را بر آنان فرستاد.

سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی
شک دارم که درست متوجه این قسمت شده باشم.
گروه دوم که گفتند ما گناه شما را از شما برمیداریم،به منظور تمسخر این جمله رو بیان کردند؟منظورشان این بودد که ترس از گناه را بی اهمیت جلوه بدهند؟
و خداوند با لحن کنایی پاسخ دادند ؟یعنی گروه دوم از سر خیرخواهی اینو نگفتند.و گروه دوم عذاب شدند.
آیا من درست متوجه شدم؟یا موضوع چیز دیگری است؟
با تقدیم احترام و سپاس فراوان بابت زحمات ارزشمندتان.