پای درس«منازل السائرین» خواجه عبدالله انصاری

تب‌های اولیه

65 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
پای درس«منازل السائرین» خواجه عبدالله انصاری

بسم الله الرحمن الرحیم


کتاب منازل السائرین از نوشته های خواجه عبدالله انصاری ست.وی ابتدا کتابی به زبان فارسی با نام صد میدان در مقامات سیر و سلوک می نگارد و پس از بیست و هفت سال تجربه ی علمی و عملی،منازل السائرین را تألیف کرده که در عرفان عملی اثری ممتاز و بی نظیر است.
به صورتی که به طور تقریبی محور همه ی تحقیقات پسین در عرفان عملی قرار گرفت و به ویژه چهارچوب اصلی آن،نظم و ترتیب بین مقامات مورد تایید و تأکید عرفای پس از وی واقع شد و به درستی می توان این اثر را آینه ی تمام نمای عرفان عملی اسلامی دانست.(1)
منازل السائرین از بهترین کتابها در زمینه عرفان عملى وسیر وسلوک است و مدتها در حوزه هاى علمیه تدریس مى شده است. حضرت امام خمینى ـ رضوان الله تعالى علیه ـ منازل السائرین را در محضر آیت الله شاه آبادى اعلی الله مقامه الشریف فراگرفت و سالها درس اخلاق خود را در حوزه علمیّه بر پایه آن کتاب ایراد فرمود.(2)
خواجه عبدالله انصارى این کتاب را بر سه شاگردِ خود, ابوالوقت سجزى, عبدالملک کروخى و محمد صیدالانى املا کرده است.
در این کتاب پیرامون صد مقام که فراروى سالک الى الله قرار دارد, بحث شده است.
قطب عارفان, حضرت امام صادق ـ صلوات الله علیه ـ طبق روایتى فرموده: (
الایمان حالات و درجات و طبقات و منازل)(3) و علامه مجلسى ـ رحمة الله علیه ـ در شرح آن مى گوید: (…اشارة إلى أنّ للایمان مراتب متکثرة و هى حالات الانسان باعتبار قیامها به, و درجات باعتبار ترقیه من بعضها إلى بعض, و طبقات باعتبار تفاوت مراتبها فى نفسها و کون بعضها فوق بعض, و منازل باعتبار أنّ الانسان ینزل فیها و یأوى إلیها).(4)
[حدیث, اشاره به مرتبه هاى فراوان ایمان دارد که چون قائم به انسانند, آنها را (حالاتِ) انسان گویند. و از آنجا که انسان از برخى به برخى دیگر از آنها ترقى مى کند, به (درجات) معروفند و چون این مراتب متفاوتند و بعضى از دیگرى بالاتر, به (طبقات) مشهورند و به آنها منازل نیز گویند, چرا که انسان در آنها منزل مى گزیند.]
بنابراین حضرت امام صادق ـ صلوات الله علیه ـ براى نخستین بار به عارفان آموخت که از منازل و حالات سالک الى الله سخن گویند و آن امام همام خود آن گونه که در مصباح الشریعه آمده, از صد درجه صحبت کرده است.

امیدوارم کاربران فرهیخته و محترم اسک دین از این تاپیک و مباحث آن استقبال کرده و برای ایشان مفید باشد.

پی نوشت ها:
1-آشنایی با مجموعه عرفان اسلامی/علی امینی نژاد/ص428
2-سیماى فرزانگان, ص87 و 50.
3-اصول کافى, کتاب الایمان و الکفر, بابُ اَنّ الایمان مبثوث لجوارح البدن کلها, ج2, ص34 و 39.
4-مراة العقول, ج7, ص217.

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه
الحمدلله، الواحد، الاحد، القیوم، الصمد، اللطیف، القریب، الذی امطر سرائر العارفین کرائم الکلم من غمائم الحکم، و الاح لهم لوائح القدم فی صفائح العدم، و دلهم علی اقرب السبل الی المنهاج الاول و ردهم من تفرق العلل الی عین الازل، و بث فیهم ذخائره ، و اودعهم سرائره .
و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، الاول ، الآخر، الظاهر، الباطن، الذی مد ظل التلوین علی الخلیقه مدا طویلا ؛ثم جعل شمس التمکین لصوته و سلامه علی صفیه، الذی اقسم به فی اقامه حقه ، محمد و آله ، کثیرا .
سپاس از آن خدایی است که واحد ، احد، قیوم ، صمد، لطیف و قریب است؛ خدایی که بر (سرزمین ) دلها و جانهای عارفان از ابرهای حکمت( = خزائن اسماء الهی) ، گرانمایه ترین سخنان ( = معارف و حقایق الهی ) را نازل نمود و برای آنان ، انوار قدم در صفحه های عدم را آشکار و ظاهر ساخت و ایشان را به نزدیکترین راهها ، که به شاهراه نخستین می انجامد ، هدایت کرد و از تفرق و پراکندگی علل و وسایط ( = تعینات مترتبه) به عین ازل ( = عین ذات احدی و ازلی) بازگرداند و در ایشان گنجهای خود را منتشر ساخت و اسرار خود را به ودیعت نهاد .
و گواهی می دهم که جز خدای یگانه و بی انباز کسی سزاوار پرستش نیست، خدایی که هم آغاز است و هم انجام ، هم ظاهر است و هم باطن؛ خدایی که سایه رنگین ساز خود را بر آفرینش به بلندی گستراند و آنگاه خورشید تمکین را برای برگزیدگان خود، دلیل بر آن قرار داد ؛ سپس سایه پراکندگی را از ایشان به آسانی برگرفت .
و درود و سلام فراوان خداوند بر برگزیده وی ، محمد – که خداوند به او قسم یاد کرده است که او حق خدای تعالی را ( در تبلیغ رسالت و انجام وظیفه نبوت ) به پا داشته است – و بر آل محمد.
و بعد ، فان جماعه من الراغبین فی الوقوف علی منازل السائرین الی الحق عز اسمه ، من الفقراء من اهل هرات و الغرباء ، طال علی مسالتهم ایای زمانا، ان ابین لهم فی معرفتها بیانا ، یکون علی معالمها عنوانا . فاجبتهم بذلک ، بعد استخارتی الله ، و استعانتی به . و سالونی ان ارتبها لهم ترتیبا، یشیر الی توالیها ، و یدل علی الفروع التی تلیها ؛ و ان اخلیه من کلام غیری ، و اختصره ؛ لیکون الطف فی اللفظ و اخف للحفظ.
اما بعد ، گروهی از راغبان و علاقه مندان به آشنایی با منازل کسانی که راه حق – عز اسمه- را می پیمایند ، از فقیران اهل هرات و مناطق دیگر ، مدتهاست از من می خواهند که در شناخت این منازل ، تبیین و روشنگریی به ایشان ارائه دهم تا عنوانی باشد برای مقامات و معالم( = نشانه های ) آن منازل. و من ، پس از استخاره و طلب یاری از خدای متعال ، خواسته ایشان را پاسخ مثبت دادم.
آنان از من خواستند آن منازل را به گونه ای مرتب سازم که توالی (و تقدم و تاخر ) آنها را نشان دهد و بیانگر فروعی باشد که در پی آن منازل است . و نیز از من خواستند آن نوشتار را از کلام دیگران تهی سازم و ( آن را با نقل قولهای فراوان طولانی نسازم بلکه) مختصر و کوتاهش کنم تا در لفظ ، لطیف تر و برای به خاطر سپردن ، آسان تر باشد.
و انی خفت انی ان اخذت فی شرح قول ابی بکر الکتانی : ( ان بین العبد و الحق الف مقام من نور و ظلمه ) طولت علی و علیهم . فذکرت ابنیه تلک المقامات ، التی تشیر الی تمامها ، و تدل علی مرامها . و ارجو لهم ، بعد صدق قصدهم ، ما قال ابو عبید البسری: ( ان الله عبادا، یریهم فی بدایاتهم ما فی نهایاتهم.) ثم انی رتبته لهم فصولا و ابوابا، یغنی ذلک الترتیب عن التطویل المؤدی الی الملال ، و یکون مندوحه عن التسال. فجعلته ماءه مقام، مقسومه علی عشره اقسام .
من ترسیدم اگر شرح این سخن ابی بکر کتانی را آغاز کنم که : ( میان بنده و حق ، هزار مقام از نور و ظلمت است ) سخن بر من و بر آنان ( = متقاضیان نوشتار) طولانی شود . از این رو ، بناهای آن مقامات ( و اصول و ارکان آن) را ذکر کردم ، که همانها به تمام آنها اشارت ، و بر مرام و مقصود آنها دلالت دارد. ( از خدای متعال ) برای درخواست کنندگان این نوشتار ، امید صدق نیت دارم و اینکه گفته ابوعبید بسری که (خداوند را بندگانی است که به ایشان در آغازهایشان آنچه را در پایانهایشان است، نشان می دهد ) درباره ایشان تحقق یابد .
پس این مکتوب را برای ایشان در ضمن چند فصل و چند باب مرتب ساختم . و این چینش خاص مطالب ، از طولانی ساختن سخن ، که ملال آور و کسل کننده است ، بی نیاز می سازد و ( در عین حال ) نقطه ابهامی باقی نمی گذارد و از سؤال و پرسش کفایت می کند . پس این نوشته را درصد مقام تنظیم کردم ، که در ده بخش جای می گیرد .

و قد قال الجنید : ( قد ینقل العبد من حال الی حال ارفع منها، و قد بقی علیه من التی نقل عنها بقیه ، فیشرف علیها من الحاله الثانیه فیصلحها.)و عندی ان العبد لا یصح له مقام ، حتی یرتفع عنه، ثم یشرف علیه، فیصححه.
جنید می گوید : ( گاهی بنده از حالی به حال بالاتری منتقل می شود و هنوز از حال نخست ، که از آن گذشته است، بقیتی مانده است . پس از حال دوم بر حال نخست اشراف می یابد ( و از بالا بدان می نگرد) و آن را اصلاح (و درست) می کند . ( جنید این امر را جایز و روا دانسته و آن را لازم و ضروری نشمرده است ) اما نزد من هیچ مقامی برای بنده درست ( و کامل و صحیح ) نمی شود ، مگر انکه از آن بالا آید و سپس ( از مقام بالاتر ) بر آن اشراف یابد و آنگاه آن را درست ( و صحیح و کامل ) گرداند.
(زیرا هر مقامی را فروع و رتبه هایی در سایر مقامات است ، و تا وقتی سالک در آن مقام متوقف است و از آن بالا نرفته است ، از آن فروع و رتبه ها محجوب بوده و اصل مقام متوقف است و از آن بالا نرفته است ، از آن فروع و رتبه ها محجوب بوده و اصل مقام، غالب و حاکم بر او می باشد ؛ و آنگاه که از آن مقام به مقام بالاتر ارتقا می یابد ، بر آن فروع و رتبه ها ، که در مقام بالاتر برای مقام زیرین است ، اطلاع می یابد و در نتیجه ، آن را به حکم مقام بالاتر منصرف می سازد، و به گونه ای که مناسب با مقام بالاتر شود ، در آن تصرف می کند.
فی المثل، اصل توبه در بدایات عبارت است از بازگشت از معاصی با ترک گناه و اعراض از آن .
و در ابواب عبارت است از ترک گفتار و کردار مباحی که زاید است و لغو به شمار می رود؛ و نیز تهی ساختن نفس از هیاتهای میل به چنین گفتارها و رفتارهایی ، و مجرد ساختن آن از هیاتهای میل به این گونه گفتارها و رفتارها ، و از گرایش به شهوتهایی که انسان را از توجه به حق تعالی باز می دارد.
و در معاملات عبارت است از آنکه بنده با مشاهده افعال حق ، از دیدن فعل غیر اعراض کند و از دواعی و افعال نفس بپرهیزد.
و در اخلاق عبارت است از توبه از اراده و حول و قوه خود.
و در اصول عبارت است از بازگشت از توجه به غیر و سستی در عزم.
و در وادیها عبارت است از آنکه سالک ، با محو کردن علم خود در علم حق تعالی ، از علم خود کنده شود و از غفلت کردن از حق در حضور او ، اگر چه این غفلت لحظه ای بیش نباشد ، توبه کند .
و در احوال عبارت است از بازگشت از فراموش کردن محبوب و رجوع از پرداختن به غیر محبوب.
و در ولایات عبارت است از رجوع از تکدر به تکوین و محروم ماندن از نور کشف .
و در حقایق عبارت است از رجوع از مشاهده غیر و بقای انیت .
و در نهایات عبارت است از بازگشت از ظهور بقیت. )

و اعلم ان السائرین فی هذه المقامات علی اختلاف مفظع ، لا یجمعهم ترتیب قاطع، و لا یقفهم منتهی جامع.
وقد صنف جماعه من المتقدمین و المتاخرین فی هذا الباب تصانیف، عساک لا تراها- او اکثرها علی حسنها، مغنیه کافیه. منهم من اشار الی الاصول ، و لم یف بالتفصیل ؛ و منهم من جمع الحکایات ، و لم یلخصهاتلخیصا، و لم یخصص النکه تخصیصا؛ و منهم من لم یمیز بین مقامات الخاصه و ضرورات العامه؛ و منهم من عد شطح المغلوب مقاما، و جعل بوح الواجد و رمز المتمکنشیئا عاما؛ و اکثرهم لم ینطق عن الدرجات.
بدان کسانی که در این مقامات سیر می کنند، بسیار گوناگونند و ترتیب قاطعی برای همه آنان وجود ندارد و هیچ منتهای جاکعی ایشان را نیاستاند. ( زیرا استعدادهای ایشان مختلف است و در نتیجه، سلوک آنان نیز متفاوت می گردد. مثلا محبوب مراد ، پیش از آنکه قدم در راه سلوک بردارد ، با جذبه ربوده می شود و در نتیجه ، نهایات او پیش از بدایاتش خواهد بود ؛ به عکس محب مرید. و برخی ، به خاطر ویژگی خاصی که در اوست، به بعضی از مقامات نمی پردازد و یا در آن توقف نمی کند ؛ و هکذا . اما ترتیبی که در این نوشتار ذکر می شود، متناسب با حال محبی است که استعدادی میانه و متوسط دارد و بر حسب فطرت، تام و کامل است.)
البته گروهی از متقدمان و متاخران در این باب، نوشتارهایی تنظیم کرده اند، که با همه حسن و نیکویی، شاید آنها را کافی و بی نیاز کننده( از نوشتاری دیگر) نیابی.
برخی از ایشان به اصول ( و کلیات) اشاره کرده و به تفصیل کامل مطلب نپرداخته است؛( و از این رو ، نقاط ابهام فراوانی را باقی گذارده است .)
و برخی از ایشان حکایتها ( و داستانها)یی را فراهم آورده است اما آنها را ( به گونه ای در خور و مناسب با حوصله خواننده ) تلخیص نکرده و نکات ( و دقایق و نتیجه آن حکایات ) را بیان نکرده است .
بعضی دیگر مقامات خاصه را از ضرورتهای عامه تفکیک نکرده ( و آن دو را از هم جدا نساخته) است. ( تفاوت میان ضرورتهای عامه و مقامات خاصه آ« است که مثلا زهد، نسبت به عامی مبتدی ، ضروری است . و زهد او همان دوری از لذایذ دنیوی است، اما زهد خاصه همان زهد در زهد است، که مقامی عالی و والا به شمار می رود . در این مقام ، بنده اساسا برای دنیا ، وزن و قدر و ارزشی نمی بیند تا پرهیز از لذایذ آن ، مقامی برای او به شمار آید. نزد چنین بنده ای ، دارایی و ناداری، بیماری و صحت یکسان است. )
و بعضی از ایشان شطح بنده مغلوب را مقام به شمار آورده و بوح (= ظهور) واجد و رمز متمکن را چیزی عمومی قرار داده است . ( مقصود از شطح ، کلامی است که بوی ادعا و انانیت می دهد، مانند اینکه بگوید : ( من خالق جهان هستم) یا ( در آستین من جز خدا نیست.) و ظهور واجد، مانند گفتن ( اناالحق) است که حلاج بر زبان آورد. و رمز متمکن مانند آنکه بگوید : ( منم که باقی به بقای حق هستم) یا ( منم که موجود به وجود حق هستم.) )
و غالب ایشان اساسا از درجات ، سخنی به میان نیاورده اند.

و اعلم ان العامه من علماء هذه الطائفه و المشیرین الی هذه الطریقه، اتفقو علی ان النهایات لا تصح الا بتصحیح البدایات؛ کما ان الابنیه لا تقوم الا علی الاساس.
و تصحیح البدایات هو اقامه الامر علی مشاهده الاخلاص و متابعه السنه، و تعظیم النهی علی مشاهده الخوف و رعایه الحرمه ، و الشفقه علی العالم ببذل النصیحه و کف المؤنه، و مجانبه کل صاحب یفسد الوقت و کل سبب یفتن القلب .
بدان عموم عالمان این طایفه ( = طایفه تصوف) و آنان که به این طریقت اشارت دارند، بر این امر متفقندکه نهایتها درست نمی گردد مگر با درست کردن بدایتها؛ ( چرا که تا نقطه های آغازین راست نیاید ، درجات پایانی به دست نمی آید.) چنان که ساختمانها جز بر پایه های استوار نمی ایستد .
و درست ساختن بدایتها عبارت است از امتثال امر الهی ( مطابق با شریعت محمدی صلی الله علیه و اله ) با مشاهده اخلاص( = بدون نظر به عمل و بدون هیچ توجهی به عوض و غرض، و همراه با اینکه عمل را لوجه الله ببیند) و پیروی از سنت و بزرگداشت نهی ( با ترک منهیات و اجتناب از آنها ) همراه با مشاهده ترس ( از کیفر الهی) و رعایت حرمت ( و قداست احکام شریعت و آنچه در کتاب و سنت وارد آمده است،) و مهربانی و شفقت با مردم، با بذل و دهش نصیحت و نگذاردن بار خود بر دوش ایشان، و دوری از هر همنشینی که وقت را بتاه می سازد، و اجتناب از هر سببی که دل را مفتون( = فریفته یا دچار فتنه) می گرداند.
علی ان الناس فی هذا الشان ثلاثه نفر: رجل یعمل بین الخوف و الرجا ، شاخصا الی الحب مع صحبه الحیاء . فهذا هو الذی یسمی المرید. و رجل مختطف من وادی التفرق الی وادی الجمع. و هو و جمیع هذه المقامات تجمعها رتب ثلاث: الرتبه الاولی ، اخذ القاصد فی السیر.
و الرتبه الثانیه ، دخوله فی الغربه.
و الرتبه الثلاثه، حصوله علی المشاهده الجاذبه الی عین التوحید فی طریق الفناء .
مردم در این امر بر سه دسته اند: برخی میان بیم و امید عمل می کند ، با توجه به محبت و همراه با حیاء. چنین کسی را مرید می نامند. برخی از وادی تفرق و پراکندگی به وادی جمع ربوده شده است؛ و او را مراد می خوانند . و غیر این دو ،( هر که هست) مدعیی است فریفته که دچار نیرنگ شده است .
همه این مقامات در سه رتبه گرد می آید :
رتبه نخست : آغاز کردن قاصد در سیر و سلوک.
رتبه دوم : داخل شدن در غربت.
رتبه سوم : دستیابی به مشاهده ای که بنده را به سوی عین توحید در طریق فنا، می کشاند و جذب می کند.
و قد اخبرنا فی معنی الرتبه الاولی، الحسین بن محمد بن علی بن الفرائضی، قال : اخبرنا احمد بن محمد بن حسنویه ، قال : اخبرنا الحسین بن ادریس الانصاری، قال : حدثنا عثمان بن ابی شیبه ، قال : حدثنا محمد بن بشر هو العبدی، قال : حدثنا عمر بن راشد ، عن یحیی بن ابی کثیر، عن ابی سلمه ، عن ابی هریره رضی الله عنه، قال : قال رسول الله صلی الله علیه و اله : ( سیرو سبق المفردون) قالوا : ( یا رسول الله و ما المفردون ؟) قال : ( المهترون، الذین یهترون فی ذکر الله عزوجل ، یضع الذکر عنهم اثقالهم فیاتون یوم القیامه خفافا.)
و هذا حدیث حسن ، لم یروه عن یحیی بن ابی کثیر الا عمر بن راشد الیمانی. و خالف محمد بن یوسف الفریابی فیه محمد بن بشر العبدی ، فرواه عن عمر بن راشد ، عن یحیی، عن ابی سلمه ، عن ابی الدرداءمرفوعا. و الحدیث انما هو لابی هریره. رواه بندار بن بشار ، عن ابی عبدالله بن عم ابی هریره، عن ابی هریره مرفوعا.
و احسنها طریقا ، و اجودها سنذا ، حدیث العلاء بن عبدالرحمن، عن ابیه ، عن ابی هریره ، عن النبی صلی الله علیه و اله و هو مخرج فی صحیح مسلم. و روی هذا الحدیث اهل الشام عن ابی امامه مرفوعا . قال فی کلها : ( سبق المفردون.)
در معنای رتبه نخست، حسین بن محمد بن علی فرائضی، از احمد بن محمد بن حسنویه ، از حسین بن ادریس انصاری، از عثمان بن ابی شبیه، از محمد بن بشر عبدی، از عمر بن راشد، از یحیی بن ابی کثیر، از ابی سلمه، از ابی هریره نقل کرده است که رسول گرامی صلی الله علیه و اله فرمود : ( سیر کنید که مفردون پیشی گرفتند.) مردم گفتند : ( ای رسول خدا ! مفردون کیانند؟) فرمود : ( متحیرین، آنان که در ذکر و یاد خداوند عزوجل سرگشته ( و پریشان و آشفته) اند ؛ یاد خداوند بارهای گران را از ایشان بر می دارد ، و از این روی ، روز قیامت سبک بال خواهند آمد . )
و این ، حدیثی نیکو ( و شریف) است که جز عمر بن راشد یمانی کسی آن را از یحیی بن ابی کثیر نقل نکرده است . و محمد بن یوسف فریابی با محمد بن بشر عبدی مخالفت کرده و آن را از عمر بن راشد ، از یحیی، از ابی سلمه ، از ابی الدرداء، به طور مرفوع نقل کرده است . و حدیث تنها از آن ابو هریره است؛ و آن را بندار بن بشار، از صفوان بن عیسی ، از بشر بن رافع یمانی، پیشوای اهل نجران و مفتی ایشان، از ابی عبدالله ، پسر عموی ابی هریره، از ابی هریره، به نحو مرفوع نقل کرده است .
اما نیکوترین طریق و بهترین سند، حدیث علاء بن عبدالرحمن، از پدرش، از ابی هریره، از پیامبر صلی الله علیه و اله است که در صحیح مسلم آمده است.
این حدیث را اهل شام از ابی امامه به نحو مرفوع ، نقل کرده اند و در همه آنها آمده است : ( مفردون پیشی گرفتند.)

و اخبرنا فی معنی الدخول فی الغربه، حمزه بن محمد بن عبدالله الحسینی، قال : حدثنا ابوالقاسم عبد الواحد بن احمد الهاشمی الصوفی، قال : سمعت ابا عبدالله علان بن زید الدینوری الصوفی بالبصره، قال : سمعت جعفر الخلدی الصوفی ف یقول : سمعت الجنید، قال : سمعت السری، عن معروف الکرخی، عن جعفر بن محمد ، عن ابیه ، عن جده، عن علی رضی الله عنه، عن رسول الله صلی الله علیه و اله ، قال : ( طلب الحق غربه) و هذا حدیث غریب ، ما کتبته الا من روایه علان.
درباره معنای (داخل شدن در غربت) حمزه بن محمد بن عبدالله حسینی، از ابوالقاسم عبدالواحد بن احمد هاشمی صوفی، از عبدالله علان بن زید دینوری - صوفی در بصره - از جعفر خلدی صوفی، از جنید، از سری، از معروف کرخی، از جعفر بن محمد علیه السلام، از پدرش علیه السلام، از جدش علیه السلام، از علی علیه السلام، از رسول خدا صلی الله علیه واله نقل می کند که آن حضرت فرمود : (طلب کردن و خواستن حق ، غربت است. ) و این روایتی غریب است که آن را جز روایت علان، ننوشته ام.
و اخبرنا فی معنی الحصول علی المشاهده، محمد بن علی بن الحسین الباشانی رحمه الله ، قال : حدثنا محمد بن اسحق القرشی، قال : حدثنا عثمان بن سعید الدرامی، قال : حدثنا سلیمان بن حرب ، عن حماد بن زید، عن مطر الوارق، عن ابی بریده ، عن یحیی بن یعمر، عن عبدالله بن عمر، عن عمر بن الخطاب، فی حدیث سؤال جبرئیل رسول الله صلی الله علیه و اله ، قال : ( ما الاحسان) قال : ( ان تعبد الله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک . )
و هذا حدیث صحیح غریب، اخرجه مسلم فی الصحاح.
و هذا الحدیث اشاره جامعه لمذهب هذه الطائفه.
در معنای ( دستیابی به مشاهده) محمد بن علی بن حسین باشانی رحمه الله، از محمد بن اسحاق قرشی ، از عثمان بن سعید دارمی، از سلیمان بن حرب، از حماد بن زید، از مطر وراق، از ابی بریده، از یحیی بن یعمر، از عبدالله بن عمر، از عمر بن خطاب در سؤال جبرائیل از رسول خدا صلی الله علیه و اله نقل می کند که جبرائیل پرسید: ( احسان چیست؟ ) حضرت فرمود : ( احسان آن است که خدا را به گونه ای عبادت کنی که گویا او را می بینی؛ و اگر ( نمی توانی خود را در این مقام قرار دهی و ) او را نمی بینی پس ( بدان که ) او تو را می بیند.) و این حدیث غریب است ( و تنها یک نفر آن را نقل کرده است ) و مسلم در صحاح آن را آورده است.
این حدیث اشاره جامعی به مذهب این طایفه ( =طایفه متصوفه) دارد.
و انی مفصل لک درجات کل مقام منها ، لتعرف درجه العامه منه، ثم درجه السالک، ثم درجه المحقق. و لکل منهم شرعه و منهاج ووجهه هو مولاها ؛ قد نصب له علم هو له مبعوث ؛ و اتیح له غایه هو الیها محثوث . و انی اسال الله ان یجعلنی فی قصدی مصحوبا، لا محجوبا، و ان یجعل لی سلطانا مبینا ، ( انه سمیع قریب)
و اعلم ان الاقسام العشره التی ذکرتها فی صدر هذا الکتاب، هی قسم البدایات، ثم قسم الابواب، ثم قسم المعاملات، ثم قسم الاخلاق، ثم قسم الاصول ، ثم قسم الاودیه، ثم قسم الاحوال ، ثم قسم الولایات، ثم قسم الحقائق، ثم قسم النهایات.
من درجات هر مقام را به تفصیل برایت باز می گویم ، تا درجه عامه و آنگاه درجه سالک و سپس درجه محقق را از آ« مقام بشناسی. و برای هر یک از ایشان راه و منهاجی است، و هر کدام را جانب و سویی است که بدان روی می آورد. و برای هر یک از آنان نشانی برافراشته شده که به سوی آن برانگیخته می گردد، و غایتی فراهم گشته که به سوی آن به حرکت در آورده می شود .
از خداوند می خواهم که مرا در قصد خود همراه باشد، و ( از خود ) محجوب و ( دور) نسازد، و برای من برهانی آشکار قرار دهد . که او شنوای نزدیک است.
و بدان بخشهای دهگانه ای که در آغاز این گتاب از آنها نام بردم، عبارتند از :
1 – بخش بدایات.2-بخش ابواب 3- بخش معاملات. 4- بخش اخلاق. 5 – بخش اصول . 6 – بخش اودیه 7 – بخش احوال . 8 – بخش ولایات . 9 – بخش حقائق. 10 – بخش نهایات.

منازل صدگانه:


بدایت‌ها: یقظه، توبه- محاسبه، إنابه، تفکر، تذکر، اعتصام، فرار، ریاضت و سماع

ابواب: حزن، خوف، اشفاق، خشوع، اخبات، زهد، ورع، تبتل، رجاء، رغبه

معاملات: رعایت، مراقبت، حرمت، اخلاص، تهذیب، استقامت، توکل، تفویض، ثقه و تسلیم

اخلاق: صبر، رضا، شک، حیاء، صدق، ایثار، خلق، تواضع، فتوت و انبساط

اصول: قصد، عزم، اراده، ادب، یقین، انس، ذکر، فقر، غنا و مراد

وادی‌ها: احسان، علم، حکمت، بصیرت، فراست، تعظیم، الهام، سکینه، طمأنینه و همت

احوال: محبت، غیرت، شوق، فلق، عطش، وجد، دهشت، هیمان، برق و ذوق

ولایات: لحظ، وقت، صفا، سرور، سر، نفس، غربت، غرق، غیبت و تمکن

حقایق: مکاشفه، مشاهده، معاینه، حیات، قبض، بسط، سکر، صحو، اتصال و انفصال

نهایات: معرفت، فناء، بقا، تحقیق، تلبیس، وجود، تجرید، تفرید، جمع، توحید

استاد;774969 نوشت:
الحمدلله، الواحد، الاحد، القیوم، الصمد، اللطیف، القریب،

بسمه الحکیم

سلام علیکم و رحمة الله

استاد گرامی ابتدا از ایجاد این موضوع شریف و ضروری تشکر می کنم.

و بعد اینکه:خواجه عبدالله انصاری قدّس سرّه عارف بوده اند و کاری را بدون حکمت انجام نمی داده اند.

حکمت تقدیم و تاخیر اسماء حسنای الهی در ابتدای نوشتار ایشان چیست؟

مقام احدیت از واحدیت در سلسله ی وجود بالاتر است و به آن تقدم دارد!

از یکسو فکر کردم شاید این مراتب را از پائین به بالا ذکر کرده اند:الله،واحد،احد.

امّا باز بعد از آن قیّوم،صمد وووو قرار دارد.

اگر امکان دارد لطفا تحلیل خویش را بر این معنا بفرمائید.

با تشکر

استاد;774969 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه
الحمدلله، الواحد، الاحد، القیوم، الصمد، اللطیف، القریب، الذی امطر سرائر العارفین کرائم الکلم من غمائم الحکم، و الاح لهم لوائح القدم فی صفائح العدم، و دلهم علی اقرب السبل الی المنهاج الاول و ردهم من تفرق العلل الی عین الازل، و بث فیهم ذخائره ، و اودعهم سرائره .
و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، الاول ، الآخر، الظاهر، الباطن، الذی مد ظل التلوین علی الخلیقه مدا طویلا ؛ثم جعل شمس التمکین لصوته و سلامه علی صفیه، الذی اقسم به فی اقامه حقه ، محمد و آله ، کثیرا .
سپاس از آن خدایی است که واحد ، احد، قیوم ، صمد، لطیف و قریب است؛ خدایی که بر (سرزمین ) دلها و جانهای عارفان از ابرهای حکمت( = خزائن اسماء الهی) ، گرانمایه ترین سخنان ( = معارف و حقایق الهی ) را نازل نمود و برای آنان ، انوار قدم در صفحه های عدم را آشکار و ظاهر ساخت و ایشان را به نزدیکترین راهها ، که به شاهراه نخستین می انجامد ، هدایت کرد و از تفرق و پراکندگی علل و وسایط ( = تعینات مترتبه) به عین ازل ( = عین ذات احدی و ازلی) بازگرداند و در ایشان گنجهای خود را منتشر ساخت و اسرار خود را به ودیعت نهاد .
و گواهی می دهم که جز خدای یگانه و بی انباز کسی سزاوار پرستش نیست، خدایی که هم آغاز است و هم انجام ، هم ظاهر است و هم باطن؛ خدایی که سایه رنگین ساز خود را بر آفرینش به بلندی گستراند و آنگاه خورشید تمکین را برای برگزیدگان خود، دلیل بر آن قرار داد ؛ سپس سایه پراکندگی را از ایشان به آسانی برگرفت .
و درود و سلام فراوان خداوند بر برگزیده وی ، محمد – که خداوند به او قسم یاد کرده است که او حق خدای تعالی را ( در تبلیغ رسالت و انجام وظیفه نبوت ) به پا داشته است – و بر آل محمد.
.

با سلام و عرض ادب
جسارتا در صورت امکان مطالب عربی و فارسی به دو رنگ متمایز نوشته بشن تا بتوان بهره ی بهتر برد
و باز هم جسارتا اگه فونت نوشته در حد همین نوشته های حقیر باشه هم قابل خوندن هست
فونت بزرگ و بُلد آزار دهنده هست

یک سوال.
مقام عرفا از شهید چمران ها هم بالاتره؟
مقام عرفا از زکزاکی ها و شیخ نمر ها هم بالاتره؟
چطور اینها در عرصه عمل و میدان جنگ عالی عمل کردند که اسمشان سر زبان ها افتاده ولی کسی اینها را به عنوان عارف نمیشناسد؟
مسیر عرفا یک مسیر جداگانه بوده؟

حبیبه;774988 نوشت:
سمه الحکیم

سلام علیکم و رحمة الله

استاد گرامی ابتدا از ایجاد این موضوع شریف و ضروری تشکر می کنم.

و بعد اینکه:خواجه عبدالله انصاری قدّس سرّه عارف بوده اند و کاری را بدون حکمت انجام نمی داده اند.

حکمت تقدیم و تاخیر اسماء حسنای الهی در ابتدای نوشتار ایشان چیست؟

مقام احدیت از واحدیت در سلسله ی وجود بالاتر است و به آن تقدم دارد!

از یکسو فکر کردم شاید این مراتب را از پائین به بالا ذکر کرده اند:الله،واحد،احد.

امّا باز بعد از آن قیّوم،صمد وووو قرار دارد.

اگر امکان دارد لطفا تحلیل خویش را بر این معنا بفرمائید.

با تشکر


با عرض سلام خدمت همه همراهان گرامی و با کسب اجازه از محضر استاد گرانقدر
حکمت تقدم و تاخر اسمای حسنای الهی در لسان عارف، سباحت و شناگری وی در دریای مواج و خروشان اسمالله است. کافی است عقل حد اندیش فیلسوف که متوغل در حدود و رسوم و قواعد و تقدم و تاخر ضابطه مند است برای لحظه ای در دریای مواج و خروشان اسمای جمال و جلال گرفتار آید آنگاه خواهد دید به آنی تمامی قوالب در هم آمیخته و همه حدود منقلب گشته و این حق صمدی و سرمدی است که در افق اعلای آنها متجلی می گردد.
آری اگر عشق طغیان کند اول و اخر و ظاهر و باطن محو گردیده و تقدم و تاخر و درون و بیرون غرق یک حقیقت می شود و این سر کلام مولوی است که می گوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

بسمه تعالی

از لطف استاد گرانقدر جناب اویس تشکر می کنم. امیدوارم در این تاپیک همراه بوده و از معارف الهی ما را بهره مند سازند.

آخرالزمون;775115 نوشت:
یک سوال.
مقام عرفا از شهید چمران ها هم بالاتره؟
مقام عرفا از زکزاکی ها و شیخ نمر ها هم بالاتره؟
چطور اینها در عرصه عمل و میدان جنگ عالی عمل کردند که اسمشان سر زبان ها افتاده ولی کسی اینها را به عنوان عارف نمیشناسد؟
مسیر عرفا یک مسیر جداگانه بوده؟

سلام علیکم
برای پاسخ کامل به سوال شما کاربر گرامی نخست باید عرفان و عارف تعریف شوند،لذا متن ذیل را به دقت مطالعه بفرمایید:
عرفان چيست و عارف حقيقي کيست؟



عرفای اولیه در تعریف عرفان جنبه های مختلفی را در نظر داشتند، برخی درتعریف عرفان به مسائل آن از قبیل خوف، توحید، فنا، عشق و محبت، اخلاص و... توجه بودند؛ بدین صورت که اگر یک زمان مسئله اساسی عرفان عشق و محبت بوده است، تعریف عرفان نیز برآن اساس بوده است. علاوه بر این شرایط زمانی و موقعیت خاص مخاطبان نیز در تعریف عرفان تأثیربسزاداشته است؛ مثلا در برابر ظالمان به مذمت ظلم و ستم، در برابرجاه طلبان به مذمت جاه و در برابرثروت اندوزی به مذمت مال تأکید کرده اند.
در مواردی نیز عرفا براساس مقام و موقعیت معرفتی و سلوکی خود از عرفان سخن گفته اند. و مقاماتی چون رضا، توکل، توبه، ورع و... رادر شناساندن عرفان مورد توجه قرار داده اند. بنابراین تعریف عرفا از عرفان متنوع و گوناگون است. علاوه بر این در دوره های اولیه عرفان، اصطلاحا فنی و عنوان های رسمی رایج و متداول نبود، اما بعدها درمراحل مختلف سیر تکاملی عرفان، تعاریفی با عناوین اساسی و مطابق با تعالیم عرفانی انتظام یافت. برای نمونه می توان به تعریف داودبن محمود قیصری از عرفای بنام و شاگرد ملاعبدالرزاق کاشانی اشاره کرد.
وی در رسله توحید و نبوت و ولایت می گوید:
«عرفان عبارت است از علم به حضرت حق سبحان از حیث اسماء و صفات و مظاهرش وعلم به احوال مبدأ و معاد و به حقایق عالم و چگونگی بازگشت آن حقایق به حقیقت واحدی که همان ذات احدی حق تعالی است و معرفت طریق سلوک و مجاهده برای رها ساختن نفس ازتنگناهای قید وبند جزئیات و پیوستن به مبدأ خویش و اتصاف وی به لغت اطلاق و کلیت». (یثربی، عرفان نظری، ص: 28-25).
بنابراین تعریف، محور اساسی در علم عرفان و معرفت، علم به خداوند متعال از حیث اسماء و صفات است. اگر بخواهیم عرفان را ریشه یابی کنیم، عرفان از عرف به معنای شناختن، باز شناختن و دانستن بعد از نادانی است. بنابراین وجه تسمیه عرفان از صراحت برخوردار است برخلاف وجه تسمیه واژه صوفی که اختلاف نظر وجود داشت.

«عرفان دراصطلاح یعنی خداشناسی و شناخت حضرت حق تعالی». (سعیدی، گل بابا، اصطلاحات ابن عرفانی، ص: 528).
درکتاب لغت، عرفان علمی از علوم الهی معرفی شده است: «نام علمی است ازعلوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء وصفات اوست. و بالجمله راه وروشی که اهل الله برای شناسائی حق انتخاب کرده اند عرفان مینامند». (دهخدا، لغت نامه، ج10، ص: 13592).

شناسایی حق به دو طریق امکان پذیر است؛
یکی از طریق استدلال از اثر به مؤثر که مخصوص علماء و حکماء است.
و دیگر از طریق تصفیه باطن و کشف و شهود که مخصوص انبیاء، اولیاء و عرفا است.
عرفا معتقدند که برای رسیدن به حق و حقیقت باید مراحلی را طی کرد تا نفس بتواند از این طریق بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل کند و تفاوت آنها با حکما دراین است که مبنای کار آنها براساس کشف و شهود است نه استدلال عقلی. در واقع عرفان معرفتی است مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالت برای انسان این احساس به وجود می آید که ارتباطی مستقیم و بی واسطه باحق تعالی یافته است، البته این احساس حالتی روحانی ومعنوی است، که قابل تعریف و توصیف نمی باشد؛ چرا که عارف ذات حق را نه با دلیل و استدلال، بلکه با ذوق و وجدان درک می نماید. لذا در چنین حالتی، عارف دارای حالی است که نمی تواند آن را بیان کند. پس کسی که بخواهد آن حالت را دریابد، باید به عرفان گراید و عارف شود. (زرین کوب، ارزش میراث صوفیه، ص: 10).

به طور کلی می توان گفت که عرفان دارای دومفهوم عام و خاص است:
1- مفهوم عام: «وقوف به دقایق و رموز چیزی است مقابل علم سطحی و قشری».
2- مفهوم خاص: «یافتن حقایق اشیاء بطریق کشف و شهود». (دهخدا، لغت نامه، ج10، ص: 13592).

عارف: با توجه به تعریف عرفان، عارف کسی است که خدارا به اسماء و صفات بشناسد وحقایق ورموز اشیاء را از طریق کشف و شهود دریابد.
عارف درلغت به دانا، شناسنده و واقف به دقایق و رموز معنا شده است. و در اصطلاح کسی است که حضرت حق او را به مرتبه شهود ذات واسماء و صفات خود رسانیده است. و این مقام نه از طریق علم ومعرفت، بلکه از طریق حال و مکاشفه براو ظاهر گشته است. (کاشانی، مصباح الهدایه، ص: 506).
در مورد معنای اصطلاحی عارف نیز تعابیر وتعاریف مختلف و گوناگونی ارائه شده است،
برخی از این تعاریف عبارتند از:
«عارف کسی است که از وجود مجازی خود محو و فانی گشته باشد». (سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص: 566).
«عارف کسی است که مراتب تزکیه و تصفیه نفس را طی کرده و اسرارحقیقت را دریافته باشد». (همان).
«عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام می دهد که او رامستحق عبادت می داند نه از جهت امید ثواب و خوف عقاب. در مقابل اهل معامله که عبادات حق را جهت ثواب اخروی انجام می دهد». (معصوم علیشاه، طرائق الحقایق، ص: 334).
«عارف صاحب نظری است که خدای بزرگ او را به ذات و صفات و اسماء و افعال خود بینا گرداند و معرفت او از دیده بود، چنانچه گفته اند: عارف از دیده گوید و عاقل از شنیده». (اصطلاحات کاشانی، ص: 106).
«ازبایزید علامت عارف را پرسیدند، گفت: او کسی است که از ذکر حق سستی نمی کند و ازحق کوتاهی نمی نماید و به غیر او انس نمی گیرد». (طبقات الصوفیه سلمی، ص: 64).
از نظرابوتراب نخشبی عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند. (سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص: 566).
شبستری عارف را کسی می داند که از هستی خود محو وفانی شده باشد. ودرجای دیگر با همین مضمون عارف حقیقی را انسان کامل می داند که از هستی خود محو فانی شده باشد. (گلشن راز، صص: 340، 64، 59).
سلمی نیز عارف را کسی می داند که فنای در حق یافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسیده و از مقام تقید به مقام اطلاق سیر نموده باشد. وی معروف را حق مطلق می داند که مبدأ ومعاد همه چیز است. (سلمی، طبقات الصوفیه، ص: 506).

اوحدی عارف را اینگونه تعریف کرده است: عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند و بالاخره از نظر ابن عربی عارف کسی است که خداوند خود را براو بنمایاند وحالاتی برای او ظاهر گردد که معرف حال اوست. وی معتقد است که حیرت، افتقار(فقرونیازمندی) وپیوستگی و اتصال به حق تعالی برترین درجات و مقاماتی است که عارف طی می کند.
نخستین حیرت وی در برابر نعمت های الهی است که شکر وسپاس خود را سزاوار نعمت های خداوند نمی داند. وآخرین حیرت مربوط به جایگاه توحید است که عارف در برابر عظمت قدرت وشکوه و جلال حق متحیر و سرگردان است ودرک وفهمش از آن قاصر و ناچیز است. و نهایت کار عارف، اتصال به خداوند است به طوریکه خدا و افعالش را بدون هیچ واسطه و شاهدی نظاره می کند. (سعیدی، گل بابا، فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی، ص: 508).

با توجه به مطالبی که عرض شد، چند نکته ی مهم خدمتتان تقدیم می شود:
1-عارف بودن امتیاز و بِرَند افراد خاصی نیست.شهدا و افرادی که نام بردید یقینا مقاماتی را طی کرده بودند و مقرب درگاه الهی هستند.
2-کسی از احوال دیگری اطلاع کامل دارد که در عالم معنا هم از وی بالاتر باشد و هم محاط به او،لذا ما نمی توانیم مقامات افراد را متوجه شده و با یکدیگر مقایسه کنیم. چه بسا فردی گمنام در مقامی باشد که یک عارف سرشناس در آن مقام نباشد. پس قیاس اینچنینی نه صحیح است نه مطابق با واقع.
3-عرفان راه جداگانه ای به سوی خدا نیست. راه یکیست و آنهم بندگی به معنای واقعی کلمه. حال اگر کسی در دایره ظاهری اصطلاحات عرفانی نبود اما طریق بندگی را طی می کرد، به واقع او نیز عارف است که توانسته از بند نفس و شیاطین انس و جن رهایی یابد. چه دیگران بدانند و چه ندانند.

ان شاء الله در طریق بندگی بوده و ثابت قدم باشیم. الهی آمین.




بخش اول
بدایتها(=آغازها)
فاما قسم البدایات فهو عشره ابواب و هی : الیقظه، و التوبه، و المحاسبه، و الانابه، و التفکر، و التذکر ، و الاعتصام، و الفرار، و الریاضه، و السماع.
بخش بدایتها مشتمل بر ده باب است :
1- یقظه (= بیداری.) 2 – توبه. 3- محاسبه. 4 – انابه(= بازگشت.) 5 – تفکر . 6- تذکر. 7 – اعتصام(=دست یازیدن) . 8- فرار. 9 – ریاضت. 10 – سماع.

باب اول : یقظه(=بیداری)
قال الله عزوجل : ( قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله.)
القومه لله هی الیقظه من سنه الغفله، و النهوض من ورطه الفتره. و هی اول ما یستنیر قلب العبد بالحیاه لرؤیه نور التنبیه.

خداوند عزوجل می فرماید : ( ای پیامبر بگو: من شما مردم را به یک چیز پند می دهم ، و آن اینکه برای خدا قیام کنیدو بپاخیزید.)
برخاستن و قیام برای خدا همان بیداری از خواب غفلت، و برجستن از ورطه سستی و تنبلی است. ( یعنی انسان، تن پروری و خمودی را کنار نهد و برخیزد و جنبش و حرکت و تلاش را آغاز نماید.) و این نخستین روشنایی قلب بنده به زندگانی (حقیقی) است که به سبب دیدن نور تنبیه و هوشیاری حاصل می شود.
و الیقظه هی ثلاثه اشیاء : الاول لحظ القلب الی النعمه، علی الایاس من عدها، و الوقوف علی حدها ، و التفرغ الی معرفه المنه بها، و العلم بالتقصیر فی حقها.
و الثانی مطالعه الجنایه، و الوقوف علی الخطر فیها، و التشمر لتدارکها، و التلخص من ربقها، و طلب النخاه بتمحیصها.
و الثالث الانتباه لمعرفه الزیاده و النقصان فی الایام، و التنصل عن تضییعها ، و النظر الی الضن بها، لیتدارک فایتها و یعمر باقیها.

یقظه سه چیز است :
اول : آنکه دل ، نعمت را ملاحظه کند در حالی که از ( توانایی بر) شمارش آن و آگاهی بر کرانه های آن ناامید است ( و خود را از شمارش نعمتهای الهی عاجز می بیند)؛ و خود را وقف شناسایی منت آن گرداند، ( یعنی تلاش کند به این معرفت دست یابد که این نعمتها همگی بر سبیل امتنان و موهبت از جانب خدای متعال اعطا شده است ، نه بر سبیل استحقاق و پاداش)؛ و اینکه بداند در ( ادای ) حق آن نعمتها تقصیر و کوتاهی کرده است .
دوم : مطالعه گناهکاری و آگاهی از خطر آن است ، و اینکه برای تدارک آن تلاش و کوشش کند، و خود را از بند آن برهاند ، و نفس خود را ( از زنگار گناهان) پالوده سازد، و بدین وسیله نجات و رستگاری بجوید.
سوم : آنکه از زیادت و نقصان در روزها آگاه شود، ( یعنی طاعت و خیراتی را که سبب فزونی حال و مرتبه او در ایام عمرش می شود ، و نیز آنچه را سبب کاهش و نقصان حال و مرتبه او می گردد، به خوبی بشناسد) ، و از ضایع ساختن ایام عمر بپرهیزد؛ و نسبت به آن بخل ورزد، تا روزهایی را که از دست داده جبران کند، و ساعاتی را که باقی مانده( با اطاعت و بندگی و عمل به وظیفه ) آباد گرداند.
فاما معرفه النعمه ، فانها تصفو بثلاثه اشیاء : بنور العقل ، و شیم برق المنه، و الاعتبار باهل البلاء.
و اما مطالعه الجنایه، فانها تصح بثلاثه اشیاء : بتعظیم الحق، و معرفه النفس، و تصدیق الوعید.
و اما معرفهالزیاده و النقصان فی الایام، فانها تستقیم بثلاثه اشیاء : بسماع العلم، و اجابه دواعی الحرمه ، و صحبه الصالحین.
و ملاک ذلک کله خلع العادات.

اما شناخت نعمت با سه چیز ( تحقق و ) صفا می یابد :
1 – نور عقل ( یعنی روشن شدن دل به نور هدایت ایمانی ، که واعظ خدا در دل هر مؤمنی است.) 2- پاییدن برق منت. 3- عبرت گرفتن از اهل بلا.

و اما مطالعه گناهکاری ( و تامل در خطاهایی که از او سر زده ) با سه چیز درست می شود :
1 – بزرگداشت حق . 2- شناخت ( حقارت و کوچکی ) نفس . 3 – باور به وعید ( و اذعان و اعتقاد راسخ به تهدیدهای الهی.)

و اما شناخت زیادت و نقصان در روزها (ی عمر) ، با سه چیز راست می آید ( و تامین می شود ) :
1- شنیدن علم ( و فراگیری دانش.) 2- پاسخ مثبت دادن به فراخوانهای حرمت.( یعنی تکالیف و احکام شرعی را ، که هتک حرمت آن روا نیست، بزرگ شمارد و به آن عمل نماید.) 3- مصاحبت ( و همراهی و همنشینی) با صالحان.
و ملاک و معیار تمام آنچه ذکر شد ، آن است که لباس عادات را ( و آنچه را به آن انس گرفته و با آن مالوف گشته) از خود بر کند ( و دور سازد.)


باب دوم: توبه ( = بازگشت به سوی خدا)

قال الله عزوجل : ( و من لم یتب فاولئک هم الظالمون ) ، فاسقط اسم الظلم عن التائب.
و التوبه لا تصح الا بعد معرفه الذنب. و هی ان تنظر فی الذنب الی ثلاثه اشیاء : الی انخلاعک من العصمه حین اتیانه، و فرحک عند الظفر به، و قعودک علی الاصرار عن تدارکه، مع یقینک بنظر الحق الیک.

خداوند عزوجل می فرماید: ( آنان که توبه نکرده اند همان ستمگرانند.)
خداوند در این آیه شریفه ، عنوان ظلم و ستمگری را از توبه کنندگان برداشته است، ( و این عنوان را به کسانی اختصاص داده است که از توبه سرباز زده اند.)
توبه تنها پس از معرفت و شناخت گناه امکان پذیر است. و شناسایی گناه تو آن است که در گناه به سه چیز نظر کنی ( و در آنها تامل نمایی) :
1- اینکه هنگام ارتکاب گناه از عصمت ( خدا) بر کنار شده ای ( و در نتیجه از راه مستقیم منحرف گشته ای ؛ زیرا خدای متعال می فرماید : ( و من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم) و هر کس به خدا تمسک جوید به راهی راست ، هدایت شده است. پس کسی که مرتکب گناه شده، چون به خدا تمسک نکرده است، گمراه و از راه مستقیم منحرف شده است؛ و اگر به خدا تمسک میکرد ، خداوند او را از انحراف و کجی نگاه می داشت. پس وقتی گمراهی انسان در اثر مخالفت با فرامین الهی برای گناهکار مسلم شد، به موافقت با تکالیف شرعی باز می گردد.)
2- اینکه هنگام دستیابی به گناه، شادمان و مسرور گشته ای.3- اینکه از پافشاری بر تدارک و جبران آن باز نشسته ای ، ( و هیچ تلاش و کوششی در این باره از خود نشان نمی دهی) با آنکه یقین داری حق تعالی به تو می نگرد( و از آلودگی تو آگاه است . و هنگامی که انسان متوجه شادمانی خود هنگام ارتکاب گناه می شود ، محزون و اندوهگین می گردد، و وقتی در عدم تلاش برای جبران آن تامل می کند ، پشیمان می شود و در تدارک آن جدیت می کند.)
و شرائط التوبه ثلاثه اشیاء : الندم، و الاعتذار، و الاقلاع.
و حقائق التوبه ثلاثه اشیاء : تعظیم الجنایه، و اتهام التوبه، و طلب اعذار الخلیقه.
و سرائر حقیقه التوبه ثلاثه اشیاء : تمییز التقیهمن العزه، و نسیان الجنایه، و التوبه من التوبه ابدا؛ لان التئب داخل فی (الجمیع) من قوله تعالی: ( و توبوا الی الله جمیعا ) ؛ فامر التائب بالتوبه.

توبه سه شرط دارد:
1- پشیمانی و ندامت. 2- عذر خواهی و پوزش طلبی. 3 – برکندن ( از مردم، و ترک ایشان. و این اصل بزرگی در این باب است.)

حقائق توبه سه چیز است:
1- بزرگ انگاشتن گناه.2- متهم ساختن توبه، (بدین معنا که معتقد باشد حق توبه را به جای نیاورده و آن را ناقص انجام داده است ، و لذا شاید مقبول حق واقع نشود.) 3 – همگان را ( جز خود ) معذور دیدن.

اسرار و بواطن حقیقت توبه سه چیز است :
1- آنکه بنده تقوی را از عزت (= مقام و منزلت والا در میان مردم) تفکیک کند ( و آن دو را از هم جدا سازد؛ چرا که بسیاری از مردم از روی ریا و برای کسب جاه و حشمت در میان مردم توبه می کنند . کار ایشان در ظاهر ، توبه است اما در حقیقت ، جاه طلبی است.)
2- فراموش کردن گناهی که از او سرزده است ، ( یعنی در وقت حضور در پیشگاه الهی با ذکر جفا ، صفای آن هنگام را مکدر نسازد. و یاد خداوند او را از یاد هر چیز دیگر ، از جمله گناهان ، باز دارد.)
3- همواره از توبه خود توبه نماید ؛ زیرا کسی که توبه می کند ( نیز مانند دیگران) در عموم(جمیع) (= همه) در آیه شریفه ( همگی توبه کنید) داخل می شود؛ و بنابراین ، خداوند به تائب نیز دستور توبه داده است.

و لطائف سرائر التوبه ثلاثه اشیاء :
اولها ان تنظر بین الجنایه و القضیه ، فتتعرف مراد الله فیها، اذ خلاک و اتیانها؛ فان الله عزوجل انما یخلی العبد و الذنب لاحد معنیین: احدهما ان تعرف عزته فی قضائه ، و بره فی ستره، و حلمه فی امهال راکبه، و کرمه فی قبول العذر منه، و فضله فی مغفرته . و الثانی لیقیم علی العبد حجه عدله، فیعاقبه علی ذنبه بحجته.
و اللطیفه الثانبه ان تعلم ان طلب البصیر الصادق سیئته لم یبق له حسنه بحال؛ لانه یسیر بین مشاهده المنه و تطلب عیب النفس و العمل . و اللطیفه الثالثه ان مشاهده العبد الحکم ، لم تدع له استحسان حسنه و لا استقباح سیئه؛ لصعوده من جمیع المعانی الی معنی الحکم.

لطایف و ظرایف اسرار توبه سه چیز است :
نخست آنکه میان ارتکاب گناه و قضاء الهی بنگری ( و تامل کنی)، تا مراد و مقصود خداوند را ، که تو را بر انجام گناه قادر ساخت ، دریابی؛ چرا که خدای عزوجل به خاطر یکی از دو امر است که بنده رارها می کند تا مرتکب گناه شود :
یکی آنکه بنده گناهکار عزت خداوند را در قضایش بشناسد، و نیکی و احسانش را در پرده پوشی ، و حلم و بردباریش را در فرصت داددن به مرتکب گناه، و کرم و بزرگواریش را در پذیرش عذر از او ، و فضلش را در بخشش و مغفرت او درک کند و بفهمد. و دیگر آنکه حجت عدل خود را بر بنده بپا دارد، تا با حجت خود او را بر گناهش کیفر دهد.
لطیفه دوم آن است که اگر انسان بصیر و صادق در صدد طلب و جستجوی گناه خود بر آید، هیچ گاه نیکی و حسنه ای برای او باقی نخواهد ماند؛ چرا که او یا منت ( و نعمت) خدای را مشاهده می کند و یادر پی عیب خود و نقص کار خویش است.
( یعنی اگر حسناتی داشته باشد که با اخلاص کامل آنها را انجام داده است ، آنها را نعمتهایی می داند که خداوند بر او منت نهاده و به او تفضل کرده است؛ و اگر آن حسنات آمیخته با ریا باشد، آن را از عیوب خود و سیئات اعمال خویش خواهد دانست .)
لطیفه سوم آن است که اگر بنده حکم را مشاهده کند ، هرگز مجالی برای نیکو شمردن حسنه و یا زشت شمردن سیئه برای او باقی نخواهد ماند، زیرا از تمام معانی به ( قله رفیع) معنای حکم صعود کرده است.
فتوبه العامه لاستکثار الطاعه؛ فانه یدعو الی ثلاثه اشیاء: الی جحود نعمه الستر و الامهال ، و رویه الحق علی الله ، و الاستغناء الذی هو عین الجبروت و التوثب علی الله.
و توبه الاوساط من استقلال المعصیه؛ و هو عین الجراه و المبارزه ، و محض التین بالحمیه، و الاسترسال للقطیعه.
و توبه الخاصه من تضییع الوقت ؛ فانه یدعو الی درک النقیصه ، و یطفیء نور المراقبه، و یکدر عین الصحبه.

توبه عامه (=مردم عادی) از فراوان شمردن و زیاد انگاشتن طاعت است ؛ چرا که این گمان و باور سه نتیجه به بار می آورد :
1- اینکه بنده نعمت پرده پوشی و مهلت دهی خداوند را منکر می شود .
2- اینکه بنده حقی ( برای خود) بر خداوند می بیند.
3- اینکه بنده خود را بی نیاز و غنی می شمارد ، که این حالت عین بزرگی و گردنکشی در برابر خداوند است.

توبه مردم متوسط و میانه از کوچک شمردن و اندک انگاشتن گناه است ؛ و این عین گستاخی و سرکشی است، و آراستن محض به حمیت ( = حمایت و پشتیبانی از خود ) ، و رها شدن با بریدن ( از بندگی خدا) است .
توبه خواص از ضایع کردن و هدر دادن وقت است ؛ چرا که ضایع کردن وقت باعث سقوط در درک نقصان گشته، نور مراقبت را خاموش ساخته و مصاحبت ( با خدا) را در مقام مشاهده مکدر می گرداند.
و لا یتم مقام التوبه الا بالانتهاء الی التوبه مما دون الحق ، ثم رؤیه عله تلک التوبه ، ثم التوبه من رؤیه تلک العله.
مقام توبه پایان نمی یابد مگر با رسیدن به توبه از هر چه غیر خداست؛ و سپس مشاهده ضعف و نقصان آن توبه ، و آنگاه توبه کردن از مشاهده آن نقصان . ( توبه از ماسوی الله ، تنها در مقام فنا رخ می دهد . و نقصان این توبه آن است که بنده خود را تائب ببیند . یعنی توجه کند به اینکه اوست که از ماسوی الله توبه کرده است . واین در واقع ظهور انیت بنده است ، و علت و نقص توبه از ماسوی الله می باشد. و آنگاه باید بنده این نقصان راببیند، نه آنکه با غفلت از کنار آن بگذرد. وسپس از همان دیدن نیز توبه کند که آن ، خود گناه دیگری است. و این تنها در صورتی است که در مقام تمکین به حق قرار گیرد و توبه خود را بالحق ببیند، که در این صورت او نه بیننده است و نه توبه کننده.)


باب سوم : محاسبه

قال الله عزوجل: (اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد.)
و انما یسلک طریق المحاسبه بعد العزیمه علی هقد التوبه. و العزیمه لها ثلاثه ارکان :
احدها ان تقیس بین نعمته و جنایتک. و هذا یشق علی من لیس له ثلاثه اشیاء : نور الحکمه ، و سوء الظن بالنفس ، و تمییز النعمه من الفتنه.
و الثانی تمییز ما للحق عما لک او منک ؛ فتعلم ان الجنایه علیک حجه ، و الطاعه علیک منه ، و الحکم علیک حجه ، ما هو لک معذره.
و الثالث ان تعرف ان کل طاعه رضیتها منک فهی علیک، و کل معصیه عیرت بها اخاک فهی الیک، و لا تضع میزان و قتک من یدیک.

خداوند عزوجل می فرماید : ( از خدا پروا کنید، و هر کس بنگرد برای فردا از پیش چه فرستاده است ؟ )
راه محاسبه تنها پس از عزم و تصمیم بر عقد و پیمان توبه است که پیموده می شود . و عزم بر توبه سه رکن دارد:
رکن نخست ، آنکه میان نعمت خدا و گناه خود مقایسه کنی ( و آن دو را با هم بسنجی .) و این امر تنها برای کسی آسان است که واجد سه امر باشد :
1 – نور حکمت ( = علم فقه)
2 – بدگمانی نسبت به خود .
3 – ( قدرت بر) تفکیک و تمیز نعمت از فتنه.( به این صورت که میان نعمتهایی که مقصود از آن ، احسان است و نعمتهایی که مراد از آن استدراج است ، فرق بگذارد و آن دو را از هم باز شناسد.)

رکن دوم ، آنکه آنچه را برای حق تعالی است از آنچه برای تو یا از توست بازشناسی و میان آنها تفکیک کنی، و بدانی که انجام گناه بر تو حجت است، و طاعت و بندگی بر تو منت است ، و حکم ( خداوند متعال در قضا و قدرش به انجام گناه نیز ( بر تو حجت است ، نه آنکه عذری برای تو باشد.

رکن سوم ، آنکه بدانی و بفهمی هر طاعت و بندگیی که موجب رضایت و خوشنودی تو از خودت گردد ، بر ضرر و زیان توست ؛ و هر گناهی که ( از برادر تو سرزند و ) تو برادرت را به واسطه آن سرزنش کنی، ( آن گناه) به سوی تو باز خواهد گشت . پس ترازو و میزان وقت خود را از دست مینداز.
( یعنی میزان محاسبه به عدل را در تمییز این اشیاء و سنجش شایسته آنها از دست مینداز تا وقتتو ضایع گردد؛ چرا که خلل در سنجش هنگام محاسبه تضییع وقت است .)


باب چهارم : انابه ( = بازگشت به سوی خدا )

قال الله عزوجل : ( و انیبوا الی ربکم.)
الانابه ثلاثه اشیاء : الرجوع الی الحق اصلاحا، کما رجع الیه اعتذارا؛ و الرجوع الیه و فاء، کما رجع الیه عهدا؛ و الرجوع الیه حالا، کما رجع الیه اجابه.
و انما یستقیم الرجوع الیه اصلاحا بثلاثه اشیاء : بالخروج من التبعات، و التوجع للعثرات، و استدراک الفائتات.
و انما یستقیم الرجوع الیه و فاء بثلاثه اشیاء : بالخلاص من لذه الذنب، و بترک استهانه اهل الغفله تخوفا علیهم مع الرجاء لنفسک، و بالاستقصاء فی رؤیه علل الخدمه .

و انما یستقیم الرجوع الیه حالا بثلاثه اشیاء : بالایاس من عملک ، و معاینه اضطرارک، و شیم برق لطفه بک.

خداوند عزوجل می فرماید : ( به سوی پروردگار خود بازگردید.)
انابه سه چیز است :
1- بازگشت به سوی حق تعالی در اصلاح عمل، چنان که ( بنده در مقام توبه ) با عذر خواهی از گناه به سوی خدا رجوع می کند .
2- بازگشت به سوی حق تعالی در وفای ( به عقد و پیمان توبه ) ، چنان که ( انسان در مقام توبه ) با عهد بستن به سوی او رجوع می کند.
3- بازگشت به سوی حق تعالی از جهت حال ( به این صورت که صحت و درستی حال او بر صدق سخن او در مقام توبه گواهی دهد) ؛ چنان که ( انسان در مقام توبه ) با اجابت ( این دعوت الهی که توبوا) به سوی او رجوع می نماید.

بازگشت به سوی حق تعالی در اصلاح عمل تنها با سه چیز راست می آید ( و استوار می شود) ؛
1- خارج شدن از پیامدها ( ی گناه)
2- دردمندی و رنجوری برای گناهان و لغزشها، ( با گریه و زاری فراوان و غم و اندوه درونی از گناهان خود .)
3- جبران کردن از دست رفته ها.

بازگشت به سوی حق تعالی در وفا(ی به عقد و پیمان توبه) تنها با سه چیز راست می آید( و استوار می شود) :
1- رهایی یافتن از لذت گناه .
2- کوچک نشماردن اهل غفلت، به این صورت که بر ایشان خوف و ترس ( از عذاب الهی) داشته باشد و برای خود امیدوار ( به بهره مندی از پاداش الهی ) باشد.
3- استقصاء در دیدن ضعفها و نقصانهای خدمت ( و طاعت و بندگی خود ، به گونه ای که تمام آفات و عیوب کارهای خود را بر شمارد و چیزی را واننهد.)

بازگشت به سوی حق تعالی از جهت حال با سه چیز راست می آید( و استوار می شود) :
1- ناامیدی از عمل خود
2- دیدن پریشانی و نیازمندی خود .
3- چشم داشتن به برق لطف الهی نسبت به خود ؛ ( چرا که هرگاه بنده از فعل خود منسلخ و جدا گردد، و فعل را از خدا بداند و پریشان و مضطر گردد، از لوامع لطف الهی و بارقه های تجلیات او با ده ها خواهد نوشید، و این سنت خداوند در مورد بندگانش است .)

با عرض سلام و ادب خدمت استاد گرامی

در پست 16 در لطلیف و ظرایف توبه آمده است:

استاد;775928 نوشت:
لطیفه سوم آن است که اگر بنده حکم را مشاهده کند ، هرگز مجالی برای نیکو شمردن حسنه و یا زشت شمردن سیئه برای او باقی نخواهد ماند، زیرا از تمام معانی به ( قله رفیع) معنای حکم صعود کرده است.

مجالی برای زشت شمردن سیئه هم باقی نمی ماند؟چون این سیئه حکم بوده است؟حکم قضا و قدر خداوند متعال که حکمتش این است؟؛

استاد;775928 نوشت:
چرا که خدای عزوجل به خاطر یکی از دو امر است که بنده رارها می کند تا مرتکب گناه شود :
یکی آنکه بنده گناهکار عزت خداوند را در قضایش بشناسد، و نیکی و احسانش را در پرده پوشی ، و حلم و بردباریش را در فرصت داددن به مرتکب گناه، و کرم و بزرگواریش را در پذیرش عذر از او ، و فضلش را در بخشش و مغفرت او درک کند و بفهمد. و دیگر آنکه حجت عدل خود را بر بنده بپا دارد، تا با حجت خود او را بر گناهش کیفر دهد.

استاد;776758 نوشت:
رکن دوم ، آنکه آنچه را برای حق تعالی است از آنچه برای تو یا از توست بازشناسی و میان آنها تفکیک کنی، و بدانی که انجام گناه بر تو حجت است، و طاعت و بندگی بر تو منت است ، و حکم ( خداوند متعال در قضا و قدرش به انجام گناه نیز ( بر تو حجت است ، نه آنکه عذری برای تو باشد.

این حجت بودن انجام گناه نیز به همان معناست؟و همان حکمت های بیان شده در اینجا هم صادق است؟

برای ایجاد این تاپیک ژرف و شیرین،بی نهایت سپاسگزارم.:Gol:
از محضر شریفتان التماس دعای خیر دارم.دعا بفرمایید لیاقت درک این مفاهیم نصیبمان شود.
با تقدیم احترام

با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان و با تشکر و کسب اجازه از استاد گرانقدر

پس از پاسخی که در چند پست گذشته به عرض محضر رساندم ممکن است کسی چنین بگوید:


پس حکم ترتیب صلوة عاشقان در معاینه ی سلطان جان چیست؟مگر نه این است که عاشق به تجلی "عظیم" به رکوع رود و به تجلی "اعلی" به سجده، بی اینکه وی را اختیاری باشد؟ چگونه است که در نماز عاشقان تجلیّات صفاتی و اسمائی در مملکت ظاهربه غالب قیام و رکوع و سجده در آیند؟ و مگر گفتِ عارف کتاب تدوین وجود او و مطابق کتاب تکوینش نیست؟گر آن مراتب در سیر نزول نباشند و از سرّ وجود عارف تا ظاهر حروفش مراتب طی نشوند،دایره ی وجود او چگونه کامل خواهد شد؟

در پاسخ به این سوال باید بگویم:

تلاطم و انقلاب قلبی عارف از خروش امواج اسماء الله و تقدم و تاخر اسمای الهی منافی با ترتیب صلوه عاشقان در معاینه سلطان جان نیست چرا که اساسا دو مقام و منزلت است و احکام و ضوابطی که در نماز حاکم بر مصلی است غیر از احکامی است که در غیر نماز عارف بدان پایبند است.
در نماز تجلیات صفاتی و اسمائی، مصلی را در گاه مخصوصی به رکوع و در گاهی دیگر به سجود وا می دارد اما همین اسماء و صفات در غیر حالت نماز اقتضائات دیگر دارند و متبوع احوال و مقتضیات جان عارفتند. یعنی همان اسمایی که مقتضی قیام عبد در صلوه اند همان اسماء الله در غیر نماز چه بسا مقتضی رکوع و سجود عارف به حسب انغمار و فنای وی در اسماء الله باشند و هکذا.

اویس;776823 نوشت:
با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان و با تشکر و کسب اجازه از استاد گرانقدر

پس از پاسخی که در چند پست گذشته به عرض محضر رساندم ممکن است کسی چنین بگوید:


پس حکم ترتیب صلوة عاشقان در معاینه ی سلطان جان چیست؟مگر نه این است که عاشق به تجلی "عظیم" به رکوع رود و به تجلی "اعلی" به سجده، بی اینکه وی را اختیاری باشد؟ چگونه است که در نماز عاشقان تجلیّات صفاتی و اسمائی در مملکت ظاهربه غالب قیام و رکوع و سجده در آیند؟ و مگر گفتِ عارف کتاب تدوین وجود او و مطابق کتاب تکوینش نیست؟گر آن مراتب در سیر نزول نباشند و از سرّ وجود عارف تا ظاهر حروفش مراتب طی نشوند،دایره ی وجود او چگونه کامل خواهد شد؟

در پاسخ به این سوال باید بگویم:

تلاطم و انقلاب قلبی عارف از خروش امواج اسماء الله و تقدم و تاخر اسمای الهی منافی با ترتیب صلوه عاشقان در معاینه سلطان جان نیست چرا که اساسا دو مقام و منزلت است و احکام و ضوابطی که در نماز حاکم بر مصلی است غیر از احکامی است که در غیر نماز عارف بدان پایبند است.
در نماز تجلیات صفاتی و اسمائی، مصلی را در گاه مخصوصی به رکوع و در گاهی دیگر به سجود وا می دارد اما همین اسماء و صفات در غیر حالت نماز اقتضائات دیگر دارند و متبوع احوال و مقتضیات جان عارفتند. یعنی همان اسمایی که مقتضی قیام عبد در صلوه اند همان اسماء الله در غیر نماز چه بسا مقتضی رکوع و سجود عارف به حسب انغمار و فنای وی در اسماء الله باشند و هکذا.


ای اویس نازمند انجمن
در زمستان گل نموده در چمن
عشق تو موج آفرید ای ویس ناز
قلب رامین را نمود از عصه باز
خوش بخوان ای بلبل سودای عشق
در خطر افتاده است شهر دمشق

اویس;776823 نوشت:
با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان و با تشکر و کسب اجازه از استاد گرانقدر

پس از پاسخی که در چند پست گذشته به عرض محضر رساندم ممکن است کسی چنین بگوید:


پس حکم ترتیب صلوة عاشقان در معاینه ی سلطان جان چیست؟مگر نه این است که عاشق به تجلی "عظیم" به رکوع رود و به تجلی "اعلی" به سجده، بی اینکه وی را اختیاری باشد؟ چگونه است که در نماز عاشقان تجلیّات صفاتی و اسمائی در مملکت ظاهربه غالب قیام و رکوع و سجده در آیند؟ و مگر گفتِ عارف کتاب تدوین وجود او و مطابق کتاب تکوینش نیست؟گر آن مراتب در سیر نزول نباشند و از سرّ وجود عارف تا ظاهر حروفش مراتب طی نشوند،دایره ی وجود او چگونه کامل خواهد شد؟

در پاسخ به این سوال باید بگویم:

تلاطم و انقلاب قلبی عارف از خروش امواج اسماء الله و تقدم و تاخر اسمای الهی منافی با ترتیب صلوه عاشقان در معاینه سلطان جان نیست چرا که اساسا دو مقام و منزلت است و احکام و ضوابطی که در نماز حاکم بر مصلی است غیر از احکامی است که در غیر نماز عارف بدان پایبند است.
در نماز تجلیات صفاتی و اسمائی، مصلی را در گاه مخصوصی به رکوع و در گاهی دیگر به سجود وا می دارد اما همین اسماء و صفات در غیر حالت نماز اقتضائات دیگر دارند و متبوع احوال و مقتضیات جان عارفتند. یعنی همان اسمایی که مقتضی قیام عبد در صلوه اند همان اسماء الله در غیر نماز چه بسا مقتضی رکوع و سجود عارف به حسب انغمار و فنای وی در اسماء الله باشند و هکذا.


بسمه علّام الغیوب

با سلام و ادب و تشکر از پاسخ بسیار خوب حضرتعالی

با اجازه از محضرتان نکته ای در پاسخ به سؤالِ سائل

به ذهن حقیر رسید،البته به نظم نوشته بودم که تقدیم

محضر می کنم ،لطف فرموده بررسی بفرمائید:

چون جان محمد(ص) نظری با هو کرد// اَلواحد و الله و أحد،همسو کرد(1)

وانگه نظری نمود خلق و کَثَرات//قیّوم و صمد شد و لطیفُ الأَثَرات

ای خواجه قریب است احد در این سو//از وجهِ یَلیِ الخلقیِ أحمد با او

با تشکر

پ.ن

1-وجه یلی الحقی صادر اول و سلسله ی طولی وجود

از مقام احدیت به واحدیت و اسم الله

(توضیح برای کاربران گرامی است)

[="Tahoma"][="Blue"][="3"]

حبیبه;776849 نوشت:
چون جان محمد(ص) نظری با هو کرد// اَلواحد و الله و أحد،همسو کرد(1)

وانگه نظری نمود خلق و کَثَرات//قیّوم و صمد شد و لطیفُ الأَثَرات

ای خواجه قریب است احد در این سو//از وجهِ یَلیِ الخلقیِ أحمد با او

با تشکر


حبیبه;776849 نوشت:
چون جان محمد(ص) نظری با هو کرد// اَلواحد و الله و أحد،همسو کرد(1)

وانگه نظری نمود خلق و کَثَرات//قیّوم و صمد شد و لطیفُ الأَثَرات

ای خواجه قریب است احد در این سو//از وجهِ یَلیِ الخلقیِ أحمد با او

با تشکر


با عرض سلام خدمت شما خواهر گرامی و با تشکر از شما بخاطر اشعار حکیمانه تان
لطف نمایید این سه بیت را در جهت پاسخ به سوال مذکور شرح فرمایید.
[/][/][/]

اویس;776888 نوشت:

با عرض سلام خدمت شما خواهر گرامی و با تشکر از شما بخاطر اشعار حکیمانه تان
لطف نمایید این سه بیت را در جهت پاسخ به سوال مذکور شرح فرمایید.

بسمه الحکیم

با سلام و ادب

در محضر اساتید حکمت و عرفان مجالی برای حقیر نیست،امّا از آنجایی که أمر حضرتعالی مطاع است

امتثال امر می شود:

به نظرم رسید جناب خواجه کلّ این منازل را در مطلع این رساله شریف در قالب اسماء الهی آورده اند.

(تمامی منازل برای رجوع از کثرت به وحدت است).

اسم احد را وسط قرار داده، سمت راست، واحد و الله است،جهت یلی الحقی وحدت تام دارد و در سمت چپِ اسم شریفِ احد،

اسماء تعین می یابند و جهت کثرت نمودار می شود،آن سوی احد وحدت (واحد-الله) این سوی احد:کثرت اسمائی.......

و حقیقت محمدیه صلی الله علیه و اله در احد فانی است لذا اثری از آن نمی یابی(الله اعلم)

متشکر از فرصتی که برای اظهار ما فی الضمیر عنایت فرمودید.

یکی دیگه.;776819 نوشت:
با عرض سلام و ادب خدمت استاد گرامی

در پست 16 در لطلیف و ظرایف توبه آمده است:

مجالی برای زشت شمردن سیئه هم باقی نمی ماند؟چون این سیئه حکم بوده است؟حکم قضا و قدر خداوند متعال که حکمتش این است؟؛

این حجت بودن انجام گناه نیز به همان معناست؟و همان حکمت های بیان شده در اینجا هم صادق است؟

برای ایجاد این تاپیک ژرف و شیرین،بی نهایت سپاسگزارم.:Gol:
از محضر شریفتان التماس دعای خیر دارم.دعا بفرمایید لیاقت درک این مفاهیم نصیبمان شود.
با تقدیم احترام

سلام علیکم
با نگاه توحیدی همه چیز حل می شود.چون که صد آید نود هم پیش ماست.
بله همان حکمتها اینجا هم صادق است.

باب پنجم : تفکر

قال الله عزوجل : ( و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون.)
اعلم ان التفکر تلمس البصیره لاستدراک البغیه. و هو ثلاثه انواع : فکره فی عین التوحید ، و فکره فی لطائف الصنعه، و فکره فی معانی الاعمال و الاحوال.
خداوند عزوجل می فرماید : ( قرآن را بر تو فرو فرستادیم ، تا بر مردم آنچه را به سوی ایشان نازل گشته ، آشکار سازی ، شاید که تفکر کنند.)
بدان که تفکر عبارت است از جستجو و طلب بصیرت برای دستیابی به مطلوب. ( یعنی آنکه عقل در پی تحصیل مطلوب خود ، که همان بصیرت است ، برود تا آن را به چنگ آورد.)
و آن بر سه نوع است :
1- تفکر در عین توحید (= تنزیه خدا از شریک.)
2- تفکر در لطایف آفرینش خدا
3- تفکر در معانی اعمال و احوال . ( معانی اعمال یعنی حقایق اعمال و شرایطی که صحت عمل متوقف بر آن است ، و موافق بودن آن با امر الهی . و معانی احوال یعنی حقایق واردات و یاتهای اضافه شده بر قلب، مانند محبت و شوق.)

فاما الفکره فی عین التوحید، فهی اقتحام بحر الجحود؛ لا ینجی منه الا الاعتصام بضیاء الکشف، و التمسک بالعلم الظاهر.
و اما الفکره فی لطائف الصنائع فهی ماء یسقی زرع الحکمه.
و اما الفکره فی معانی العمال و الاحوال ، فهی تسهل سلوک طریق الحقیقه.

اما تفکر در عین توحید ، فرو رفتن و غلطیدن در دریای جحود و انکار است، که جز با دست یازیدن به نور کشف و تمسک به علم ظاهر ( = اکتفا به همان ایمان تقلیدی و اقرار به وحدانیت) نمی توان از آن نجات و خلاصی یافت.
( زیرا تفکر همان استدلال به چیزی برای اثبات چیز دیگر است؛ و این مستلزم آن استکه متفکر و فکر و دلیل همگی غیر از مطلوب باشد . بنابراین، تفکر، وجودهایی را اثبات می کند که همگی حجابند و طالب را از مطلوب محجوب می سازند . پس تفکر ، عین فروغلطیدن در ورطه جحود و انکار است .)
اما تفکر در لطائف مخلوقات و آفریدگان ، آبی است که کشت حکمت را آبیاری می کند.
اما تفکر در معانی اعمال و احوال ، موجب آسانی و سهولت پیمودن راه حقیقت می گردد.

و انما یتلخص من الفکره فی عین التوحید بثلاثه اشیاء : بمعرفه عجز العقل، و بالایاس من الوقوف علی الغایه، و بالاعتصام بحبل التعظیم.
و انما تدرک لطائف الصنائع بثلاثه اشیاء : بحسن النظر فی مبادئ المنن،و الاجابه لدواعی الاشارات ،و بالخلاص من رق الشهوات.
و انما یوقف بالفکره علی مراتب الاعمال و الاحوال بثلاثه اشیاء :باستصحاب العلم، و اتهام المرسومات، و معرفه مواقع الغیر.

تنها با سه چیز می توان از تفکر در عین توحید خلاصی و رهایی یافت:
1- شناختن عجز و ناتوانی عقل.
2- ناامیدی از رسیدن و دستیابی به غایت (توحید)
3- دست یازیدن به ریسمان تعظیم ،( بدین صورت که بداند و بفهمد مقام حق تعالی عظیم تر و رفیع تر از آن است که مرغ عقل توان پرکشیدن به آن قله را داشته باشد.)

لطائف مخلوقات و آفریدگان با سه چیز درک می شود :
1- خوب نظر کردن در مبادی نعمتها ؛ ( به این صورت که انسان در اسباب و عللی که وجود او متوقف بر آن است، و اینکه خداوند او را از عدم به وجود آورده ، و اموری مانند آن تامل و اندیشه کند.)
2- پاسخ مثبت دادن به دعوتهای اشارتها (یی که حق نظر و تامل نیکو در مبادی نعمتها به دنبال دارد؛ اشارتهای لطیفی که بنده را به شکر منعم و بندگی او فرا می خواند.)
3- وارستن و رها شدن از بندگی شهوتها.

وقوف و آگاهی ، به وسیله تفکر ، بر مراتب اعمال و احوال با سه چیز حاصل می گردد:
1- همراهی با علم ( زیرا صحت و سقم عمل ، تنها با علم دانسته می شود .)
2 – متهم ساختن ( و حذر کردن از ) رسوم.( مقصود یا آداب و رسوم شرعی است ، زیرا هنگام غلبه حکم حال بر حکم علم ، بنده آداب شرعی را متهم می سازد؛ چرا که شهود مقتضی فناست، و عمل آداب مقتضی وچجود داشتن برای عبادت و طاعت است .
و یا مقصود رسوم بنده ، یعنی صفات و آثار و عادات اوست ؛ چون همه اینها علتها و نقصانهایی است که هنگام تجلی صفات الهی و پرتو های انوار توحید باید متهم بشود. چرا که این تجلی ، هر گونه رسم و اثری را محو می سازد.)
3- شناسایی مواقع غیرتها ، ( یعنی موقعیتهایی که غیرت سالک در آنها غلبه می کند، مانند تعلق گرفتن قلب به غیر در حال محبت.)

استاد;778570 نوشت:
- شناسایی مواقع غیرتها ، ( یعنی موقعیتهایی که غیرت سالک در آنها غلبه می کند، مانند تعلق گرفتن قلب به غیر در حال محبت.)

بسمه المانع

با سلام و ادب

استاد بزرگوار غیرت سالک یا غیرت الهی؟

از این جهت که سالک اگر توجه به غیر داشته باشد چه در

مبادی سیر و یا اواسط و غایات نامحرم محسوب شده

و دست غیرت الله او را ردّ و منع و زجر خواهد نمود:

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

با تشکر

حبیبه;778636 نوشت:
بسمه المانع

با سلام و ادب

استاد بزرگوار غیرت سالک یا غیرت الهی؟

از این جهت که سالک اگر توجه به غیر داشته باشد چه در

مبادی سیر و یا اواسط و غایات نامحرم محسوب شده

و دست غیرت الله او را ردّ و منع و زجر خواهد نمود:

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

با تشکر


سلام علیکم و رحمة الله
مقصود آنست که غیرت سالک که برگرفته از غیرت الهیست در مواقعی که سالک به اقتضای طبیعتش به غیر (غیر از اولیاء الله) محبتی پیدا می کند،به جوش آمده و محبت غیر محبوب حقیقی را از ساحت قدسی دل خارج می کند.
وفقکم الله لمرضاته


باب ششم: تذکر ( = یاد کردن)

قال الله عزوجل : ( و ما یتذکر الا من ینیب.)
التذکر فوق التفکر؛ فان التفکر طلب، و التذکر وجود.
و ابنیه التذکر ثلاثه اشیاء : الانتفاع بالعظه، و اسبصار العبره ، و الظفر بثمر الفکره.

خداوند عزوجل می فرماید :
( تنها کسانی که انابه می کنند ، متذکر می گردند.) تذکر برتر و بالاتر از تفکر است؛ چرا که تفکر طلب و جستن است و تذکر وجود ( و یافتن) است . ( به دلیل آنکه تذکر سالک در چیزی است که پیش از آن با تفکر حاصل شده ، و سپس فراموش گشته ، و آنگاه سالک آن را به یاد می آورد، و در ذهن خود آن را می یابد.)
اساس و پایه های تذکر سه چیز است :
1- بهره جستن از موعظه و پند.
2- عبرت را وسیله بینش یابی قرار دادن، ( یعنی انسان به دیده عبرت به حوادث نظر کند و از آنها بصیرت کسب نماید.)
3- دست یافتن به نتیجه تفکر .
( و این بر دو نوع است :
1- عمل کردن به علمی که از تفکر و اندیشه صائب حاصل آمده است . زیرا عمل صالح –که همان عمل مطابق با علم صائب است- چنان که در حدیث نبوی آمده است، علوم جدیدی در دل انسان به ارث می گذارد: (
من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم یعلم.)
2 – حصول معارف و حقایقی که در استعداد فطری انسان نهفته است. زیرا تفکر و اندیشه در واقع زمینه ساز قبول معنایی است که به تناسب استعداد آدمی از غیب بر سبیل تذکر ، فیضان می کند؛ و چنین نیست که تفکر ، معنای مطلوب را ایجاب کند.)

و انما ینتفع بالعظه بعد حصول ثلاثه اشیاء : بشده الافتقار الیها، و العمی عن عیب الواعظ ، و بذکر الوعد و الوعید.
و انما تستبصر العبره بثلاثه اشیاء : بحیاه العقل ، و معرفه الایام، و السلامه من الاغراض.
و انما تجنی ثمره الفکره بثلاثه اشیاء : بقصر الامل ، و التامل فی القرآن ، و قله الخلطه و التمنی و التعلق و الشبع و المنام.

تنها پس از حصول سه امر می توان از موعظه بهره مند شد :
1 – شدت نیازمندی به آن.
2- ندیدن ( و عدم توجه به ) عیب واعظ.
3- یادآوردن وعده و وعید( خدای متعال نسبت به نیکوکاران و بدکاران.)

بینش و بصیرت از عبرت به سه چیز حاصل می گردد:
1- حیات عقل (= قوت ادراک و تیزفهمی و تمییز میان منافع و مضار و نیکیها و بدیها به واسطه تجرد و صفای عقل .)
2- شناخت روزها ( که در باب یقظه توضیح آن گذشت.)
3- سلامت و برکناری از اغراض، ( با خالص کردن عمل برای خدا ، و دوری از ریا و نفاق و سایر اغراض دنیوی.)

تنها با سه امر است که می توان از ثمره و میوه تذکر بهره مند شد:
1- کوتاه کردن آرزو.
2- تامل و اندیشه در قرآن .
3- کم کردن آمیزش ( با مردم) و کاستن تمنی و وابستگی ( به غیر خدا) و کم کردن سیری و خواب.


باب هفتم : اعتصام (=دست یازیدن)

قال الله عزوجل : ( و اعتصموا بحبل الله جمیعا)،(و اعتصموا بالله هو مولاکم.)
الاعتصام بحبل الله هو المحافظه علی طاعته مراقبا لامره. و الاعتصام بالله هو الترقی عن کل موهوم و التخلص من کل تردد.

خداوند عزوجل می فرماید : ( همگی به ریسمان خدا چنگ زنید ) ، و ( به خدا تمسک جویید که اوست مولای شما.)
اعتصام و دست یازیدن به ریسمان خدا همان محافظت و پایداری بر طاعت خداوند با مراقبت کامل نسبت به امر و فرمان اوست. و اعتصام و چنگ زدن به خداوند متعال آن است که انسان از هر امر موهوم بالا رود ( و آن را پشت سر گذارد) و از هر ( شک و ) ترددی رهایی جوید.

و الاعتصام علی ثلاث درجات : اعتصام العامه بالخبر ، استسلاما و اذعانا، بتصدیق الوعد و الوعید، و تعظیم الامر و النهی، و تاسیس المعامله علی الیقین و الانصاف؛ و هو الاعتصام بحبل الله .
و اعتصام الخاصه بالانقطاع ؛ و هو صون الاراده قبضا ، و اسبال الخلق علی الخلق بسطا ، و رفض العلائق عزما ؛ و هو التمسک ( بالعروه الوثقی.)
و اعتصام خاصه الخاصه بالاتصال ؛ و هو شهود الحق تفریدا ، بعد الاستخذاء له تعظیما ، و الاشتغال به قربا ؛ و هو الاعتصام بالله.

اعتصام دارای سه درجه است :
1- اعتصام مردم عادی به خبر ( = اخبار کتاب و سنت به وعد و وعید) است ، از روی تسلیم و پذیرش خاضعانه با تصدیق به وعد و وعید و بزرگ شمردن امر و نهی و بنا گذاردن معامله بر یقین و انصاف . و این همان تمسک جستن و دست یازیدن به ریسمان خداست.
2- اعتصام خواص از مردم به انقطاع و بریدن است ؛ یعنی آنکه انسان اراده خود را ( از آنکه به غیر خدا تعلق بگیرد) با قبض و بازداشتن آن ، حفظ کند؛ و خلق خود را بر مردم باز و گشاده گرداندن( و با رویی گشاده با ایشان روبرو شود)؛ و با عزم ( استوار) علقه ها و وابستگی ها را فرو گذارد. و این همان چنگ زدن و اعتصام به ( عروه الوثقی) ( = دستاویز استوار) است.
3- اعتصام خواص از خواص به اتصال و پیوستن است؛ و آن عبارت است از شهود حق تعالی از راه تفرید؛ ( یعنی شهود حق به حق هنگام فنای شاهد در مشهود) ، پس از آنکه از روی تعظیم در برابر حق ، خضوع و کرنش نمود و از راه قرب ، به او پرداخت و به او اشتغال ورزید . و این همان دست یازیدن و اعتصام به خداست.

بسمه الوهّاب

با سلام و ادب

استاد گرامی،منتظر ادامه ی دروس حضرتعالی هستیم.

با تشکر از زحمات خالصانه ی جنابعالی.


باب هشتم : فرار ( = گریزی بسوی خدا)

قال الله عزوجل : (ففروا الی الله .)
الفرار هو الهرب مما لم یکن الی ما لم یزل. و هو علی ثلاث درجات : فرار العامه من الجهل الی العلم عقدا و سعیا، و من الکسل الی التشمیر حذرا و عزما، و من الضیق الی السعه ثقه و رجاء.
و فرار الخاصه من الخبر الی الشهود ، و من الرسوم الی الاصول، و من الحظوظ الی التجرید.
و فرار خاصه الخاصه مما دون الحق الی الحق ، ثم من شهود الفرار الی الحق ، ثم الفرار من الفرار الی الحق.

خداوند عزوجل می فرماید : ( پس به سوی خدا بگریزید.)
فرار آن است که انسان از آنچه نابود است ( = ما سوی الله) به آنچه همواره پا برجاست و هرگز زوالی ندارد( = حق تعالی) ، بگریزد .
سه درجه دارد:
1- فرار مردم عادی آن است که با اعتقاد و کوشش ، از نادانی به دانایی بگریزند؛ ( یعنی از عالمانی که آثار علم در اعضا و جوارح ایشان رسوخ کرده ، پیروی کنند و اعتقاد خود را بر عقیده ایشان منطبق سازند ، و همچون آنان در انجام اعمال صالح تلاش و کوشش نمایند.) و با پرهیز ( شدید از کسالت) و عزم و اراده ، از کسالت به تلاش و کوشش روی آورند ؛ و با اعتماد و امید ، از تنگنا ( = ضیق صدر) به سوی گشایش( = سعه صدر) روانه شوند.
( بدین معنا که نگرانی رزق و معیشت و تامین حوایج روزمره نگرانشان نسازد و همه هم و غم خود را تهیه لقمه نانی قرار ندهند؛ بلکه بر خدا توکل کنند و بدانند که اگر در صدد طلب علم برآیند، روزی آنها را خداوند عهده دار خواهد شد ، که رسول گرامی صلی الله علیه و اله فرموده است : ( من طلب العلم ، تکفل الله برزقه.)

2-فرار خواص از اخبار ( کتاب و سنت به آنچه از ایشان غایب است) به سوی شهود ، و از رسوم ( شریعت) به سوی اصول ، و از حظوظ ( یعنی اغراض نفس در حق ارباب عمل ، و شطحات توحید در حق ارباب حال) به سوی تجرید( و برکندن و رهایی از آن حظوظ ) است.

3-فرار خاصان از خواص از غیر الله به سوی الله ، و سپس گریز از شهود فرار به سوی حق است ، و سرانجام اینکه بنده از نفس فرار ، به سوی حق بگریزد. ( وقتی بنده از خلق به سوی حق می گریزد ، این فرار از خلق به سوی حق را مشاهده می کند؛ یعنی او مشاهده می کند که خلقی از مخلوقات خدا از دیگر مخلوقات به سوی خدا گریخته است ؛ و این مشاهده در واقع مشاهده مخلوق است؛ پس باید از آن نیز بگریزد و فرار کند . و آنگاه اگر ببیند اوست که دارد از این شهود فرار می کند ، باید بداند هنوز انانیت در او باقی مانده است ، و باید از آن فرار نیز به سوی حق بگریزد؛ و در این مقام است که هیچ فعل و وجودی نیست مگر برای حق تعالی.)

استاد;785993 نوشت:

باب هشتم : فرار ( = گریزی بسوی خدا)

قال الله عزوجل : (ففروا الی الله .)
الفرار هو الهرب مما لم یکن الی ما لم یزل. و هو علی ثلاث درجات : فرار العامه من الجهل الی العلم عقدا و سعیا، و من الکسل الی التشمیر حذرا و عزما، و من الضیق الی السعه ثقه و رجاء.
و فرار الخاصه من الخبر الی الشهود ، و من الرسوم الی الاصول، و من الحظوظ الی التجرید.
و فرار خاصه الخاصه مما دون الحق الی الحق ، ثم من شهود الفرار الی الحق ، ثم الفرار من الفرار الی الحق.

خداوند عزوجل می فرماید : ( پس به سوی خدا بگریزید.)
فرار آن است که انسان از آنچه نابود است ( = ما سوی الله) به آنچه همواره پا برجاست و هرگز زوالی ندارد( = حق تعالی) ، بگریزد .
سه درجه دارد:
1- فرار مردم عادی آن است که با اعتقاد و کوشش ، از نادانی به دانایی بگریزند؛ ( یعنی از عالمانی که آثار علم در اعضا و جوارح ایشان رسوخ کرده ، پیروی کنند و اعتقاد خود را بر عقیده ایشان منطبق سازند ، و همچون آنان در انجام اعمال صالح تلاش و کوشش نمایند.) و با پرهیز ( شدید از کسالت) و عزم و اراده ، از کسالت به تلاش و کوشش روی آورند ؛ و با اعتماد و امید ، از تنگنا ( = ضیق صدر) به سوی گشایش( = سعه صدر) روانه شوند.
( بدین معنا که نگرانی رزق و معیشت و تامین حوایج روزمره نگرانشان نسازد و همه هم و غم خود را تهیه لقمه نانی قرار ندهند؛ بلکه بر خدا توکل کنند و بدانند که اگر در صدد طلب علم برآیند، روزی آنها را خداوند عهده دار خواهد شد ، که رسول گرامی صلی الله علیه و اله فرموده است : ( من طلب العلم ، تکفل الله برزقه.)

2-فرار خواص از اخبار ( کتاب و سنت به آنچه از ایشان غایب است) به سوی شهود ، و از رسوم ( شریعت) به سوی اصول ، و از حظوظ ( یعنی اغراض نفس در حق ارباب عمل ، و شطحات توحید در حق ارباب حال) به سوی تجرید( و برکندن و رهایی از آن حظوظ ) است.

3-فرار خاصان از خواص از غیر الله به سوی الله ، و سپس گریز از شهود فرار به سوی حق است ، و سرانجام اینکه بنده از نفس فرار ، به سوی حق بگریزد. ( وقتی بنده از خلق به سوی حق می گریزد ، این فرار از خلق به سوی حق را مشاهده می کند؛ یعنی او مشاهده می کند که خلقی از مخلوقات خدا از دیگر مخلوقات به سوی خدا گریخته است ؛ و این مشاهده در واقع مشاهده مخلوق است؛ پس باید از آن نیز بگریزد و فرار کند . و آنگاه اگر ببیند اوست که دارد از این شهود فرار می کند ، باید بداند هنوز انانیت در او باقی مانده است ، و باید از آن فرار نیز به سوی حق بگریزد؛ و در این مقام است که هیچ فعل و وجودی نیست مگر برای حق تعالی.)

بسمه الوهّاب

با سلام و ادب

استاد گرامی به نظر می رسد،درجه اوّل همان تقویت توحید افعالی در عمل باشد

چرا که توکل و رضا از آثار عملی توحید افعالی و بسیار مشکل است،پس چطور عوام

در این درجه قرار می گیرند؟

مگر اینکه این عوام با عوامی که در ذهن است ماست متفاوت بوده و درجه ای برای

گروهی از عرفاء و اهل سلوک الی الله باشد نه عوام مشهور نزد ما،درست است؟

حبیبه;786185 نوشت:
بسمه الوهّاب

با سلام و ادب

مگر اینکه این عوام با عوامی که در ذهن است ماست متفاوت بوده و درجه ای برای

گروهی از عرفاء و اهل سلوک الی الله باشد نه عوام مشهور نزد ما،درست است؟

سلام علیکم و رحمة الله
بله این عوام معهود در ذهن ما مقصود نیست زیرا این عوام اصلا با سلوک کاری ندارند.
مقصود از عوام در اینجا مبتدیان در سلوک است.
موفق و موید باشید.


باب نهم : ریاضت (= رام کردن)

قال الله عزوجل ، ( و الذین یوتون ما اتوا و قلوبهم و جله )
الریاضه تمرین النفس علی قبول الصدق . و هی علی ثلاث درجات:
ریاضه العامه تهذیب الاخلاق بالعلم، و تصفیه الاعمال بالاخلاص، و توفیر الحقوق فی المعامله.
و ریاضه الخاصه حسم التفرق ، و قطع الالتفات الی المقام الذی جاوزه ، و ابقاء العلم یجری مجاریه.
و ریاضه خاصه الخاصه تجرید الشهود ، و الصعود الی الجمع ، و رفض المعارضات و المعاوضات.

خداوند عزوجل می فرماید :
( و آنهایی که همه آنچه را باید ادا کنند ، ادا می کنند و باز هم دلهایشان ترسان است .)

ریاضت ، تمرین دادن نفس است بر پذیرش صدق ؛ ( به اینکه در گفتار و کردار و نیت ، خود را تمرین دهد، و همه را خالصا لوجه الله گرداند و از هر گونه ریاء و نفاقی بپرهیزد تا دلش صاف و پاک شود و صدق اخبار و سنت را بپذیرد. و این همان ایمان به آنچه پیامبران آورده اند ، است .)

ریاضت سه درجه دارد:
ریاضت انسان عادی آن است که اخلاق خود را با علم ( شریعت ) تهذیب کند ( یعنی کردار خود را بر احکام شرع منطبق سازد)؛و اعمال خود را با اخلاص پاک کند؛ و حقوق دیگران را در معامله به طور کامل ادا نماید.

ریاضت خاصه آن است که ماده تفرقه ( و پراکنده دلی و توجه به غیر خدا) را از ریشه بر کند؛ و توجه خود را از مقامی که پشت سر گذاشته است ، قطع نماید، و علم را باقی گذارد تا از مجاریش جاری گردد.
( این ریاضت دشواری برای اهل احوال است . زیرا گاهی حال در ایشان بر علم غلبه می کند، و حکمی بر خلاف مقتضای حکم علم می کند. غلبه حال در این عده گاهی موجب می شود که اسرار مکتوم را فاش سازند، و آنچه را شارع اظهار نکرده ، آشکار گردانند. و چه بسا با احکام شریعت مخالفت کنند؛ چرا که مقصود شارع از احکام را مشاهده کرده اند و حقیقت بر ایشان چنان چیره گشته است که وجود خود را از یاد برده اند و خلق در شهودشان فانی گشته است .)

ریاضت خاصه خاصه آن است که شهود را ( از کثرت اسماء و صفات ) خالص کند، و به سوی مقام جمع ( با فنای ذات) فراز آید، و معارضه ها و معاوضه ها را ترک گوید. ( ترک معارضه ها به آن است که حضرت واحدیت را ، که در آن اسماء متقابل- مانند منعم و منتقم، معطی و مانع، باسط و قابض- معارضه می کنند، ترک گوید و به حضرت احدیت و عین جمع ذات صعود کند، و ترک معاوضه ها به آن است که در شهود ذات ببیند که فانی، از ازل فانی است و باقی همواره باقی است ؛ چنان که حق تعالی می فرماید : ( کل شیء هالک الا وجهه.) بنابراین ، چیزی از او موجود نبوده است تا آن را با فانی ساختنش به عنوان عوض عطا کرده باشد .)

استاد;785993 نوشت:
2-فرار خواص از اخبار ( کتاب و سنت به آنچه از ایشان غایب است) به سوی شهود ، و از رسوم ( شریعت) به سوی اصول ، و از حظوظ ( یعنی اغراض نفس در حق ارباب عمل ، و شطحات توحید در حق ارباب حال) به سوی تجرید( و برکندن و رهایی از آن حظوظ ) است.

سلام و عرض ادب

استاد;785993 نوشت:
اخبار ( کتاب و سنت به آنچه از ایشان غایب است)

منظور آن چیزی است که برایمان قابل درک نیست؟با توجه به اینکه به دستیابی به حقایق قرآن مراتبی دارد و شاید دستیابی به آن فراتر از یک حد خاص برایمان ممکن نباشد؟
یا در مورد سنت ،ممکن است در بعضی موضوعات حدیثی نداشته باشیم.
درست است؟

استاد;785993 نوشت:
و از رسوم ( شریعت) به سوی اصول

حدس میزنم منظور از رسوم،فروع دین باشد و اصول،اصول دین.
درست است؟

استاد;785993 نوشت:
از حظوظ ( یعنی اغراض نفس در حق ارباب عمل ، و شطحات توحید در حق ارباب حال) به سوی تجرید( و برکندن و رهایی از آن حظوظ )

ارباب عمل؟
ارباب حال؟

یعنی منظور اینست که ممکن است بعضی مقصودشان رسیدن به کرامات باشد یا کارهای خارق العاده انجام دادن؟
یا لذتی که به گاه یافتن حاصل میشود؟
کلمه ی ارباب یعنی چه؟

ممنونم

یکی دیگه.;787038 نوشت:
منظور آن چیزی است که برایمان قابل درک نیست؟با توجه به اینکه به دستیابی به حقایق قرآن مراتبی دارد و شاید دستیابی به آن فراتر از یک حد خاص برایمان ممکن نباشد؟
یا در مورد سنت ،ممکن است در بعضی موضوعات حدیثی نداشته باشیم.
درست است؟

سلام علیکم و رحمة الله
مقصود اینست که آنچه از روایات خوانده و شنیده به صورت شهود ببیند،زیرا در برخی روایات دست برده شده و برخی روایات ضد و نقیض اند و توسط علما مورد بررسی های خاص قرار می گیرند. در کل شهود یقینی بالاتر برای فرد می آورد ،البته شهود هم باید با محکمات آیات و روایات سنجیده شود.
بحث علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین و برد الیقین اینجا مطرح می شود و شهود حق الیقین و برد الیقین می آورد.

یکی دیگه.;787038 نوشت:
حدس میزنم منظور از رسوم،فروع دین باشد و اصول،اصول دین.
درست است؟

بله به تعبیری درست است.

یکی دیگه.;787038 نوشت:
ارباب عمل؟
ارباب حال؟

یعنی منظور اینست که ممکن است بعضی مقصودشان رسیدن به کرامات باشد یا کارهای خارق العاده انجام دادن؟
یا لذتی که به گاه یافتن حاصل میشود؟
کلمه ی ارباب یعنی چه؟

ممنونم


ارباب به تعبیری یعنی بزرگ و صاحب.
ارباب عمل و ارباب حال ممکن است یک نفر باشد و ممکن است دو نفر. بدین معنا که شخصی ممکن است در بعد عمل و نظر گرفتار دو آفت یاد شده باشد و ممکن است در یک بعد مشکل داشته باشد.
در بعد عمل آفاتی مثل خالص نبودن نیت و اغراضی مثل کرامات و مقامات و لذت بردن های معنوی وجود دارد و در بعد نظر آفاتی مثل شطحیات گفتن که از ضعف نفس سالک نشأت می گیرد ممکن است به وجود آید.
در هر حال خواجه اشاره به لزوم فرار و گذر از این نقائص به سوی کمال دارد


باب دهم : سماع(= شنیدن)

قال الله عزوجل : ( و لو علم الله فیهم خیرا لا سمعهم.)
نکته السماع حقیقه الانتباه. و هو علی ثلاث درجات :
سماع العامه ثلاثه اشیاء : اجابه زجر الوعید رعه ، و اجابه دعوه الوعد جهدا ، و بلوغ مشاهده المنه استبصارا.
و سماع الخاصه ثلاثه اشیاء: شهود المقصود فی کل رمز، و الوقوف علی الغایه فی کل حس ، و الخلاص من التلذذ بالتفرق.
و سماع خاصه الخاصه ، سماع یغسل العلل عن الکشف، و یصل الابد بالازل ، و یرد النهایات الی الاول.

خداوند عزوجل می فرماید :
( و اگر خدا خیری در آنان می یافت شنوایشان می ساخت.)
نکته ( و زبده) سماع، حقیقت انتباه ( و بیداری و هوشیاری) است .
و برای آن سه درجه است :
سماع انسان عادی سه چیز است :
آنکه از روی پرهیزگاری و تقوا ، نهی و منع وعید ( خداوند) را پاسخ مثبت دهد( و کاری را که نسبت به انجام آن ، وعید کیفر داده شده، ترک گوید؛ ) و با تلاش و سعی فراوان دعوت وعده ( الهی) را اجابت نماید، ( و تمام همت خویش را در انتثال اوامر الهی به کار گیرد؛) و از روی بصیرت و بینایی به مقام شهود منت برسد، ( یعنی به جایی برسد که هرچه بر او وارد می شود از رفاه یا سختی ، نعمت یا نقمت، راحت یا مشقت، همه را نعمتهای الهی ببیند.)

سماع خواص سه چیز است :
1- آنکه مقصود (= حق تعالی)را در هر رمز و اشاره ای مشاهده کند.
2- آنکه در هر صدای آهسته ای بر غایت ( و مطلوب نهایی که همان حق تعالی است) وقوف یابد.
3- آنکه از لذت بردن از تفرق و پراکندگی رها گردد.

سماع خواص از خاصان ، سماعی است که از کشف و شهود ، علتها ( و اسباب و وسائط) را می شوید ( و همه را زایل می سازد و کنار می نهد ) و ابد را با ازل پیوند می دهد ، و نهایتها را به اول باز می گرداند.


بخش دوم
ابواب
و اما قسم الابواب فهو عشره ابواب و هی :
الحزن ، و الخوف، و الاشفاق، و الخشوع، و الاخبات، و الزهد، و الورع، والتبتل، و الرجاء، و الرغبه.
بخش ابواب ، مشتمل بر ده باب است :
1- حزن(=اندوه) 2- خوف(=ترس) 3- اشفاق(= ترس همیشگی)4- خشوع(=ترس از روی حرمت) 5- اخبات(= نرم خویی) 6 – زهد(= پارسایی) 7 – ورع(= پرهیزگاری) 8- تبتل(= بازگشتن و بریدن از غیر حق) 9- رجاء(= امیدواری) 10 – رغبت(= خواهش و گرایش)

باب اول : باب حزن (= اندوه)

قال الله عزوجل : ( تولوا و اعینهم تفیض من الدمع حزنا.)
الحزن توجع لفائت او تاسف علی ممتنع. و له ثلاث درجات:
الدرجه الاولی حزن العامه؛ و هو حزن علی التفریط فی الخدمه، و علی التورط فی الجفاء، و علی ضیاع الایام.
و الدرجه الثانیه حزن اهل الاراده؛ و هو حزن علی تعلق الوقت بالتفرق، و علی اشتغال النفس عن الشهود ، و علی التسلی عن الحزن.
و لیست الخاصه من مقام الحزن فی شیء ؛ و لکن الدرجه الثالثه من الحزن، التحزن للعارضات دون الخواطر، و معارضات القصود ، و الاعتراضات علی الاحکام.

خداوند عزوجل می فرماید : ( اشک ریزان و محزون بازگشتند)
حزن آن است که ( بنده ) برای آنچه از دست رفته ، به درد آید و یا بر آنچه دست نیافتنی است، تاسف خورد؛ ( مانند تاسف خوردن بر کسی که مرده است و اینکه بخواهد او دوباره زنده شود . و مقصود در اینجا قسم نخست است .)
و برای آن سه درجه است:
درجه نخست، حزن انسان عادی است، به آنکه بر کوتاهی در خدمت ( = طاعت) ، و بر فرو غلطیدن در گرداب ستم(= گناه و معصیت) ، و بر تباه ساختن روزها(ی عمر) محزون و اندوهگین شود.

درجه دوم ، حزن اهل اراده است ؛ وآن حزن بر این است که وقت( یا قلب) به امور پراکنده ( = مخلوقات) تعلق گرفته است ، و حزن بر آنکه نفس ( به حیات دنیا و سرگرمیهای آن مشغول گشته و )از مشاهده بازمانده است ، و حزن بر آنکه از اندوه و حزن تسلی یافته است.
برای خواص از مقام حزن چیزی نیست؛ ( زیرا حزن در صورت تفرقه و فقدان است؛ در حالی که خواص، اهل جمعیت و وجدان هستند)

اما درجه سوم حزن آن است که ( سالک) اندوه بر اموری را که عارض می شود و از خواطر ( رحمانی) مانع می گردد، و همچنین اندوه بر تصمیمهایی را که خواست حق با آنها معارض بوده است، و اندوه بر اعتراض بر احکام را (= احکامی که از جانب حق بر ایشان وارد می شود) بر خود تحمیل کند.

سلام و ادب جناب استاد
در پست 38 فرمودید:

استاد;787896 نوشت:
سماع خواص از خاصان ، سماعی است که از کشف و شهود ، علتها ( و اسباب و وسائط) را می شوید ( و همه را زایل می سازد و کنار می نهد ) و ابد را با ازل پیوند می دهد ، و نهایتها را به اول باز می گرداند.

کمی مطلب را باز میفرمایید؟ دقیقا منظور از علل و وسایط چه چیزهایی است؟ استاد طریق؟
منظور از ابد با ازل پیوند زدن چیه؟
منظور از نهایت را به اول باز گرداندن؟یعنی مسیری را که طی کرده فراموش کند؟الطاف خدا را فراموش کند ؟ یا خود را این میان نبیند؟ نگوید این الطاف را خداوند به من عطا کرد.
خواهش میکنم کمی بیشتر توضیح بفرمایید.حیف است زود رد شویم.کمی من کوته فکر را یاری بفرمایید.صدف های کف دریا را نشانمان بدهید.بحداقل فقط نگاهشان کنیم.
سپاس

یکی دیگه.;788737 نوشت:
کمی مطلب را باز میفرمایید؟ دقیقا منظور از علل و وسایط چه چیزهایی است؟ استاد طریق؟
منظور از ابد با ازل پیوند زدن چیه؟
منظور از نهایت را به اول باز گرداندن؟یعنی مسیری را که طی کرده فراموش کند؟الطاف خدا را فراموش کند ؟ یا خود را این میان نبیند؟ نگوید این الطاف را خداوند به من عطا کرد.
خواهش میکنم کمی بیشتر توضیح بفرمایید.حیف است زود رد شویم.کمی من کوته فکر را یاری بفرمایید.صدف های کف دریا را نشانمان بدهید.بحداقل فقط نگاهشان کنیم.
سپاس

سلام علیکم و رحمة الله
از همراهی شما سپاسگزارم.
مقصود از این سماع دست دادن فنا البته به صورت حال است نه مقام. برای سالک خاص گاهی حالتی از فنا دست می دهد که غرق بحر توحید گشته و از اسباب عبور می کند.
دیده ای خواهم سبب سوراخ کن / تا سبب را برکند از بیخ و بن
لا مسبب بیند اندر لا مکان / هرزه بیند جهد و اسباب دکان

منظور از پیوند ازل و ابد هم طلوع سلطان وحدت است هر چند به صورت حال.

«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الاَخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِکلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ عَلِیمٌ».(حدید/3)


باب دوم : خوف (=ترس)

قال الله عزوجل : (یخافون ربهم من فوقهم.)
الخوف الاولی الخوف من العقوبه ؛ و هو الخوف الذی یصح به الایمان؛ و هو خوف العامه؛ و هو یتولد من تصدیق الوعید، و ذکر الجنایه، و مراقبه العاقبه.
و الدرجه الثانیه خوف المکر فی جریان الانفاس المستغرقه فی الیقظه، المشوبه بالحلاوه.
و لیس فی مقام اهل الخصوص وحشه الخوف الا هیبه الاجلال؛ و هی اقصی درجه یشار الیها فی غایه الخوف ؛ و هی هیبه تعارض المکاشف اوقات المناجاه، و تصون المشاهد احیان المسامره ، و تقصم المعاین بصدمه العزه.

خداوند عزوجل می فرماید : ( از پروردگارشان که فراز آنهاست می ترسند.)
خوف آن است که سالک در اثر مطالعه ( و استحضار و تامل در ) خبر ( وارد از جانب خدا بر زبان رسول که دال بر بیم و حذر است) ، آرامش و امنیت را از دست بدهد، ( و در حال اضطراب و نگرانی بسر برد.)
و برای آن سه درجه است :
درجه نخست ، ترس از عقوبت و کیفر است ؛ و آن خوفی است که ایمان ( و اعتقاد) با آن راست آید . و این همان ترس عامه است. این خوف ، از تصدیق ( و اذعان و اعتقاد) به وعید و یادآوری گناهان و مراقبت عاقبت ( = همواره به یاد آخرت بودن ) نشات می گیرد.

درجه دوم ، ترس و هراس از مکر (الهی) است در جریان نفسهایی که مستغرق در بیداری آمیخته با حلاوت و لذت می باشند.( ایشان در هراسند که مبادا شیرینی و لذت حضور با حق ، استدراج و مکر الهی نسبت به ایشان باشد.)

اما در مقام خصوص (= مقام سر و مشاهده ) وحشت خوف نیست مگر هیبت اجلال. ( یعنی خوف از عقوبت ، در مقام نفس و غیبت است؛ و خوف از مکر ، در مقام قلب و حضور است ؛ اما در مقام سر و مشاهده ، خوف ، بدل به هیبت اجلال می گردد) و این نهایت درجه ای است که در غایت خوف بدان اشاره می شود . و این خوف ، هیبتی است که در وقتهای مناجات (= زمانهای قربی که مقتضی وجود مناجات کننده است ) با کسی که کشف برای او حاصل شده معارضه می کند، و در هنگام مسامره(= سخن گفتن حق با بنده در سر بنده)، مشاهده کننده را مصون می دارد( و وی را از انبساط باز می دارد.) و با صدمه عزت ، معاین و بیننده را خرد می کند( و کسی را که به مقام معینه رسیده در شرف فنا قرار می دهد.چنان که خدای متعال می فرماید : ( فلما تجلی للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا.) چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ، کوه را خرد کرد و موسی بیهوش بیفتاد.)


باب سوم : اشفاق(=ترس همیشگی)

قال الله عزوجل : (قالوا انا کنا قبل فی اهلنا مشفقین.)
الاشفاق دوام الحذر مقرونا بالترحم. و هو علی ثلاث درجات:
الدرجه الاولی اشفاق علی النفس ان تجمح الی العناد، و اشفاق علی العمل ان یصیر الی الضیاع ، و اشفاق علی الخلیقه لمعرفه معاذیرها.
و الدرجه الثانیه اشفاق علی الوقت ان یشوبه تفرق ، و علی القلب ان یزاحمه عارض، و علی الیقین ان یداخله سبب.
و الدرجه الثالثه اشفاق یصون سعیه من العجب، و یکف صاحبه عن مخاصمه الخلق، و یحمل المرید علی حفظ الحد.

خداوند عزوجل می فرماید : ( می گویند : پیش از این در میان کسانمان تنها ما از خدا می ترسیدیم.)
اشفاق عبارت است از استمرار حذر و پرهیز همراه با ترحم ( و دلسوزی) و دارای سه درجه است:
درجه نخست ، اشفاق بر نفس است که مبادابه سوی عناد و دشمنی ( با حق تعالی) گرایش شدید یابد؛ و اشفاق بر عمل و کردار است که مبادا (اعمال ) به سوی تباهی رود ( و ضایع گردد)؛ و اشفاق بر خلق است ، چرا که از عذرهای ایشان آگاه است ، ( و می داند آنان هر چه می کنند به مشیت الهی است .)

درجه دوم ، اشفاق بر وقت است که مبادا تفرق ( و پراکندگی که در اثر نظر و التفات به غیر حق حاصل می شود ) آن را مشوب گرداند؛( در حالی که حضور با حق ، مقام جمع است )؛ و اشفاق بر قلب است که مبادا چیزی که معارض با آن است ( و مانع از ترقی آن می شود ، مانند ملالت و سستی) با آن مزاحمت کند؛ و اشفاق بر یقین است که مبادا سببی در آن مداخله نماید ؛ ( چه ، صاحب یقین کسی است که در رزق و روزی و حوایج خود بر خدا توکل کرده ، و چشم به اسباب و وسایط ندوخته است .)

درجه سوم، اشفاقی است که سعی و تلاش بنده را از عجب حفظ می کند ؛ ( بدین صورت که بنده تمام سعی و تلاش خود را نشات یافته از توفیق الهی می انگارد، و برای خود در آن نقشی نمی بیند)؛ و شخص مشفق را از دشمنی و خصومت با مردم (=اهل معاصی) باز می دارد، ( چرا که ایشان را معذور می انگارد؛ ) و مرید را بر حفظ حد وا می دارد( و او را از طغیان و سرکشی و تجاوز از حدود منع می کند.)

استاد;794533 نوشت:
و اشفاق بر خلق است ، چرا که از عذرهای ایشان آگاه است ، ( و می داند آنان هر چه می کنند به مشیت الهی است .)

استاد;794533 نوشت:
اشفاق بر وقت است که مبادا تفرق ( و پراکندگی که در اثر نظر و التفات به غیر حق حاصل می شود ) آن را مشوب گرداند؛( در حالی که حضور با حق ، مقام جمع است )؛

استاد;794533 نوشت:
و شخص مشفق را از دشمنی و خصومت با مردم (=اهل معاصی) باز می دارد، ( چرا که ایشان را معذور می انگارد؛ )

بسمه الأحد

عرض سلام و ادب

جمله ی اول و سوم اشاره به توحید افعالی حق تعالی است که به نظر می رسد

اگر تبیین بفرمائید،در ذهن کاربران گرامی شبهه ی جبر و نسبت نواقص و عیوب و حدود

به حضرت حق پیش نخواهد آمد،اگر عنایت بفرمائید متشکر خواهم شد.

و کلام دوّم،استاد گرامی مقصود از "وقت" همان اصطلاح رایج بین عرفا است و یا ساعت؟

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق//نیست فردا گفتن از شرط طریق

با تشکر

استاد;794533 نوشت:
و اشفاق بر خلق است ، چرا که از عذرهای ایشان آگاه است ، ( و می داند آنان هر چه می کنند به مشیت الهی است .)

سلام علیکم و رحمة الله
مقصود از انتساب اعمال مردم به مشیت خداوند اینست که در اعمال بندگان هم جنبه اختیار خود ایشان لحاظ شده است و هم اراده الهی ، یعنی این اختیار باید به امضای خداوند برسد و خداوند به اقتضای حکمتش جهت امتحان بندگان ، اگر مانعی مانند مصالح عباد در میان نباشد ، آنچه را که بندگان اختیار کرده اند را امضاء می کند.
در عین حال همین اعمال اختیار شده توسط بندگان برای دیگران زمینه آزمایش است ، یعنی خداوند آن اعمال را برای دیگران وسیله آزمایش قرار می دهد ، چه گناه باشد چه ثواب بنا بر مشیت الهی برای دیگران محل امتحانند.
حال سالک باید در رابطه با خلق خود را در معرض آزمایش ببیند و طوری رفتار کند که مورد رضای الهی باشد. اگر گناه می کنند از جهل ایشان دیده و در مقام شفقت و دلسوزی ایشان را به طریق ممکن به سبیل نجات رهنمون شود و اگر ثواب می کنند نه ایشان را مستقل در ثواب ببیند و نه اینکه در صورت امکان رهایشان کند و به سوی کمال رهنمونشان نشود.
این می شود اشفاق بر خلق.

استاد;794533 نوشت:
و شخص مشفق را از دشمنی و خصومت با مردم (=اهل معاصی) باز می دارد، ( چرا که ایشان را معذور می انگارد؛ )


سالک گنهکاران را افرادی اسیر جهلشان می بیند که لازم است یاری شوند و در مسیر قرب قرار گیرند لذا معذور می انگارد بدین معناست.

استاد;794533 نوشت:
اشفاق بر وقت است که مبادا تفرق ( و پراکندگی که در اثر نظر و التفات به غیر حق حاصل می شود ) آن را مشوب گرداند؛( در حالی که حضور با حق ، مقام جمع است )


در اینجا به نظر می رسد مقصود همان وقت در اصطلاح عرفاست نه لحظه و ساعت ، زیرا سالک هنوز به آن مقام حضور تام نرسیده است و فعلا باید از غلبه تفرق غفلت مراقبت کند.


باب چهارم : خشوع(= ترس از روی حرمت)


قال الله عزوجل : ( الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله و ما نزل من الحق .)
الخشوع خمود النفس و همود الطباع لمتعاظم او مفزع. و هو علی ثلاث درجات:
الدرجه الاولی التذلل للامر، و الاستسلام للحکم، و الاتضاع لنظر الحق.
و الدرجه الثانیه ترقب آفات النفس و العمل ، و رویه فضل کل ذی فضل علیک ، و تنسم نسیم الفناء.
و الدرجه الثالثه حفظ الحرمه عند المکاشفه ، و تصفیه الوقت من مرایاه الخلق، و تجرید رویه الفضل.

خداوند عزوجل می فرماید : ( آیا مومنان را وقت آن نرسیده است که دلهایشان در برابر یاد خدا و آن سخن حق که نازل شده است ، خاشع شود .)
خشوع آن است که نفس ، به واسطه ( رویارویی با ) وجودی بس عظیم و بلند پایه یا هراس آور ، از جوش و خروش فرو نشیند و قوای طبیعی از جهش باز ایستد. ( خشوع در حقیقت خضوعی است که آمیخته با ترس یا محبت است.) و دارای سه درجه است :

درجه نخست ، عبارت است از گردن نهادن به فرمان (= تعبد کاملا خاضعانه به امر الهی) ، و تسلیم و انقیاد در برابر حکم( همراه با اظهار عجز و مسکنت) ، و کوچکی به خاطر باور داشتن به اینکه حق او را می بیند؛ ( یعنی چون معتقد است حق تعالی به او نظر می کند ، حالت شرمساری و تذلل کامل به او دست می دهد.)

درجه دوم ، آن است که بنده بر آفات نفس و عمل ، ( سخت) مراقب باشد ، ( و هر آن در انتظار ورود آفت و نقصی در نفس و یا عمل خود باشد) ، و فضل هر که را بر او فضلی دارد، ببیند، ( یعنی حقوق مردم را به طور کامل ادا کند و حقوق خود را رها سازد و به فضل دیگران بر خود معترف باشد و فضل خود را فراموش نماید.) و خود را در معرض ورزش نسیم فنا قرار دهد.

درجه سوم ، آن است که هنگام مکاشفه ، حرمت را حفظ کند ( = شطح و ادلال را هنگام مکاشفه ترک گوید ) ، و وقت را از دید مردم، صاف و پاک سازد(= احوال و کرامات خود را مخفی دارد و اظهار ضعف و ناتوانی و مسکنت نماید) ، و فضل را مجرد و خالص گرداند ( از اینکه آن را به خود و یا به غیر حق تعالی نسبت دهد ؛ بلکه آنها را تنها از حق تعالی ببیند.)


باب پنجم : اخبات(= فروتنی و نرم خویی)

قال الله عزوجل : ( و بشر المخبتین.)
الاخبات من اوائل مقام الطمانینه غ و هو ورود المامن من الرجوع و التردد. و هو علی ثلاث درجات:
الدرجه الاولی ان تستغرق العصمه الشهوه ، و تستدرک الاراده الغفله ، و یستهوی الطلب السلوه.
و الدرجه الثانیه ان لا ینقص ارادته سبب، و لا یوحش قلبه عارض ، و لا تقطع الطریق علیه فتنه.
و الدرجه الثالثه ان یستوی عنده المدح و الذم ، و تدوم لائمته لنفسه ، و یعمی عن نقصان الخلق عن درجته.

خداوند عزوجل می فرماید : ( و فروتنان را بشارت ده .)
اخبات از مراحل نخستین مقام طمانینه است. و آن عبارت است از اینکه سالک از بازگشت ( به موطن نفس و پراکندگی ) و تردد( در قصد و سیر) به جایگاه امن وارد شود . و برای آن سه درجه است :

درجه نخست ، آن است که عصمت ، شهوت را فراگیرد و آن را در خود غرقه سازد و اراده، غفلت را چاره و جبران کند و طلب( و شوق به حق تعالی) ، اعراض ( از حق تعالی و فراموش کردن او را ) نابود و مقهور سازد.

درجه دوم ، آن است که سبب و عاملی اراده سالک را کاهش ندهد ( و فرو نکاهد)، و قلب او را هیچ عارضه ای به وحشت نیندازد(= هیچ امر عارضی انس او با حق تعالی را باطل نکند)، و فتنه ای ( از قبیل تعلق به مال و فرزند و جاه) راه ( سلوک به سوی حق تعالی) را بر او نبندد.

درجه سوم ، آن است که ( به هیچ روی به گفتار مردم توجه نداشته باشد ، به گونه ای که ) مدح و ذم نزد او یکسان باشد ، و همواره نفس خود را سرزنش و ملامت کند، و نقصان خلق ( و پایین بودن آنها) از مقام و منزلت خود را نبیند.


باب ششم : زهد (= پارسایی)

قال الله عزوجل : ( بقیه الله خیر لکم.)
الزهد اسقاط الرغبه عن الشی ء بالکلیه؛ و هو للعامه قربه، و للمرید ضروره و للخاصه خسه .

خداوند عزوجل می فرماید : ( آنچه خدا باقی می گذارد برایتان بهتر است .)
زهد آن است که (سالک) رغبت در شیء ( و میل به آن را) به طور کامل (=با ترک هر گونه گرایشی به آن ) از شیء ساقط کند.
زهد برای عامه قربت و نزدیکی ( به سوی خدا ) است ؛ ( زیرا که ایشان به واسطه آن به سوی خدا تقرب می جویند.) و برای مرید ضرورت است ؛ ( زیرا که او قلب خود را با خدا جمع کرده ، و همت و رغبت خود را یکی ساخته است ؛ و اگر نسبت به دنیا و آنچه در آن است زهد نورزد، پراکنده دل خواهد شد ، و مقام جمع را از دست خواهد داد .) و برای خاصه خست ( و پستی) است؛ ( چرا که ایشان برای ماسوی الله قدر و منزلت ، و حتی وجودی ، نمی بینند؛ در حالی که قرار گرفتن در مقام زهد ، مستلزم آن است که برای دنیا ارزش و وزنی قایل باشند.)

و هو علی ثلاث درجات : الدرجه الاولی الزهد فی الشبهه بعد ترک الحرام ، بالحذر من المتعبه ، و الانفه من المنصه ، و کراهه مشارکه الفساق.
و الدرجه الثانیه الزهد فی الفضول و مازاد علی المسکه و البلاغ من القوت ، باغتنام التفرغ الی عماره الوقت، و حسم الجاش ، و التحلی بحلیه الانبیاء و الصدیقین .
و الدرجه الثالثه الزهد فی الزهد بثلاثه اشیاء : باستحقار ما زهدت فیه ، و استوا ء الحالات عندک ، و الذهاب عن شهود الاکتساب ناظرا الی وادی الحقائق.

زهد دارای سه درجه است :
درجه نخست زهد ، آن است که بنده پس از ترک حرام ، از شبهه (= اموری که احتمال حرمت در آنها می رود ) دوری جوید ، ( و این دوری از شبهه) به خاطر پرهیز از خشم و عتاب الهی ، و بالا بردن خود از منقضت ( نزد خدای تعالی ) ، و کراهت از مشارکت با فساق ( می باشد ؛ چرا که اهل فسق گرد شیرینی ها و حطام دنیا جمعند ، و اگر سالک نیز رغبت در دنیا داشته باشد ، با ایشان آمیخته خواهد شد و فساد ایشان به او نیز سرایت خواهد کرد .)

درجه دوم زهد، آن است که از معاش و خوراک زاید بر نیاز و فراتر از مقدار کفاف(= مقداری که او را ضعیف نسازد و از رمق نیندازد) دروی جوید ، و بدین وسیله فراغتی برای آبادانی وقت ( با پرداختن به حضور و مراقبت ) و ریشه کن کردن آشفتگی ( و اضطراب از قلب) و آراستن خود به زیور انبیاء و صدیقین(= شبیه کردن خود به ایشان در وصف) فراهم آورد.

درجه سوم ، زهد ( و دوری) از زاهد است ، که با سه چیز حاصل می شود : 1- کوچک شمردن آنچه نسبت به آن زهد ورزیده ای . 2- یکسان بودن حالات نزد تو . 3- گذر از شهود اکتساب ( و بهره گیری ) با نظر به وادی حقایق.

( توضیح اینکه : سالک بدین سبب زهد خود را در نظر می آورد و بدان توجه می کند که در قلب او میل به دنیاست و در عین حال نعمتهای اخروی را بزرگ می شمارد؛ و از این رو خواسته های دنیوی خود را برای کسب نعمتهای اخروی ترک می گوید . اما هنگامی که بنده عظمت حق تعالی را با نور تجلی در می یابد ، آخرت و آنچه در آن است ، در نظرش کوچک می گردد ، چه رسد به دنیای فانی . و در نتیجه دنیا در نظر او کوچک تر از آن خواهد بود که از آن دوری شود ؛ و همچنین آخرت؛ چرا که او در این مقام به ما سوی الله به دیده فنا می نگرد ، و در نتیجه فقر و غنی نزد او یکسان می گردد، و هیچ رغبت و میل و حب و بغضی در دل او باقی نمی ماند، بلکه اساسا به وجود و عدم دنیا توجهی ندارد. و این است حقیقت زهد در زهد.)

استاد;825884 نوشت:
خشوع(= ترس از روی حرمت)
درجه سوم ، آن است که هنگام مکاشفه ، حرمت را حفظ کند ( = شطح و ادلال را هنگام مکاشفه ترک گوید )

سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی
چگونه حالتی را هنگام مکاشفه شطح و ادلال میگویند؟
آیا فقط بیان مکاشفات را شامل میشود؟ یا غرور و خود بینی ای که ممکن است دست دهد؟
یکی از معانی ادلال ناز کردن است.ممکن است این معنا ،در اصطلاح عرفانی هم بگنجد؟
با سپاس فراوان از زحمات شما

یکی دیگه.;825982 نوشت:
سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی
چگونه حالتی را هنگام مکاشفه شطح و ادلال میگویند؟
آیا فقط بیان مکاشفات را شامل میشود؟ یا غرور و خود بینی ای که ممکن است دست دهد؟
یکی از معانی ادلال ناز کردن است.ممکن است این معنا ،در اصطلاح عرفانی هم بگنجد؟
با سپاس فراوان از زحمات شما

سلام علیکم و رحمة الله
نخست باید معنای شطح و ادلال روشن شود:
"شطح"، در اصطلاح سخنانی است که عرفا در هنگام وجد و بی خود شدن از خود، بر زبان می آورند که چه بسا در ظاهر، مخالف عقل، شرع و یا عرف باشد.

ادلال، حالتی از عُجب است با خصوصیتی اضافه، که آن هم این است که پای طرف دیگری هم به میان می آید؛ مثلا در حق فردی عمل خیری کرده ای و در مقابل انتظار داری، حال چه انتظار تشکر داشته باشی، چه منت بگذاری، چه انتظار جبران داشته باشی. در واقع چون به عملت تکیه کرده ای خود را حتی از خدا هم ممکن است طلبکار بدانی. وقتی که تکیه گاه فقط عمل باشد، فرد خود را از خدا هم طلبکار میبیند، که این از نگاه مکاتب الهی نوعی بیماری روانی است.
در روایت از امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) است که 2 فرد وارد مسجد شدند در حالی که یکی عابد بود و دیگری فاسق و این دو خارج شدند درحالی که عابد، گنهکار بود و فاسق، صدیق؛ از آن جهت که عابد با حالت ادلال بر عبادتش وارد مسجد شد و به عبادتهایش تکیه داشت و فکرش حول عمل عبادت خودش، بدون توجه به منبع عمل یعنی باری تعالی، بود؛ و فکر فاسق حول گناهان خویش و پشیمانی از آنها و طلب مغفرت از خداوند.
پس ایراد در خرسندی از انجام عمل خیر نیست، بلکه ایراد آنجایی خواهد بود که در این خرسندی، یاد منبع که از طریق شکر باری تعالی است، بجا آورده نشود (البته در حدّ وسع)؛ و آنجاییست که گناهان، و ضعف و نقصها فراموش شده و بیم از دست دادن لیاقت تکرار عمل نباشد، و عملاً اظهار نیاز به خداوند کمتر شود.

لذا در این درجه بحث بر سر مراقبت از نگفتن شطحیات و بروز حالت ادلال در نفس است.
موفق باشید.