جمع بندی پارادوکسی که حقیقت دارد

تب‌های اولیه

22 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

صمیمی;971613 نوشت:
او عین هر موجودی در مقام ظهور است، نه این که عین موجودات در ذات آنها است، خداوند از این نسبت منزه و برتر است، بلکه او اوست و موجودات، موجودات ربطی

پس در ساحتی که مظهری مطرح نیست عارفان جز نامتناهی بودن و اطلاق مقسمی را در مورد ذات حق نمی‌پذیرند و تناقضی را معتقد نیستند و این به معنای این است که عقل منطق هم بدان ساحت راه دارد.
حال، همین حکم اطلاقی، در مورد دیگر احکام حق‌تعالی از قبیل «خارجیت اطلاقی» و «تشخص اطلاقی» نیز جاری است. یعنی همه احکام اطلاقی برای خداوند ثابت است و نقیضشان هرگز در آن مقام راه ندارد.
از طرفی، احکام اطلاقی در مقام ذات با احکام ذات در مقام تجلیات در ارتباط اند که منجر به متناقض‌نماهایی شده است مانند این جمله که «حق سبحانه عین اشیاء، و در عین حال غیر اشیاست» یا «نامتناهی عین متناهی است و در همان حال غیر اوست» و یا «واحد عین کثرات است در عینِ غیر آنها بودن». یا برخی مباحث دیگر که به پرسش حاضر مربوط نمیشود مانند «او هم ثابت است و هم متحرک، هم می‌پوید و هم نمی‌پوید، هم در متن حرکات عین آنهاست و در عین حال غیر حرکات، و یا عین متشخصات است و هم غیر آنهاست ... »
کلید حل این متناقض‌نما ها آن است که بگوییم ربط نامتناهی با متناهی چگونه است؟ به عبارتی، واحد به وحدت اطلاقی چگونه با کثرات و تجلیات مرتبط است؟
خصوصا آن که هر مرتبه‌ای برای خودش یک احکامی دارد که نمی‌توان این احکام را به مراتب دیگر سرایت داد مثلا وجود مادی زمان و مکان دارد که در یک وجود مجرد در جریان نیست. همچنین، یک هستی محدود احکامی دارد که نباید این احکام در نامتناهی راه یابد و بالعکس.
حل مشکل:
دو امر متناهی و محدود از یک دیگر متمایزند و یکی بر دیگری احاطه‌ی وجودی ندارد و یکی غیر از دیگری است و بالعکس (بدون هیچ عینیت خارجی (در خارج، عین هم نیستند). مثلا در مقام مقایسه‌ی «انسان و سنگ»، نمی‌توان گفت فلانی انسان است پس غیر سنگ است و نمی‌تواند هم انسان باشد و هم سنگ و نمی‌تواند هم غیر انسان باشد و هم غیر سنگ (تناقض).
اما یک موجود نامتناهی اینچنین نیست.
وجود نامتناهی موجودی است که همه هستی را پر کرده است و برای متناهی در ورای او جایی نمی‌ماند و الا نامتناهی نامتناهی نخواهد بود. پس وجود نامتناهی باید در همه ساحتهای هستیِ‌ متناهی باشد پس عین آنها هم خواهد شد.
پس حق‌تعالی، به نفس نامتناهی بودنش ضرورتا باید عین تجلیاتش باشد و باز از طرفی به نفس نامتناهی بودنش ضرورتا باید غیر تجلیاتش هم باشد زیرا اگر بخواهد در تمام جهات عین تجلیات و مخلوقات باشد، باید یا حق در حد مخلوقات شود در نتیجه متناهی شود یا مخلوقات در حد حق شوند در نتیجه متناهی‌ها، نامتناهی شوند.
و بدین صورت، این تناقض‌نما، صورت معقول و منطقی خود را پیدا کرد.
تمام

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

شروحیل;972382 نوشت:
اسلام

طبق گفته های شما ما دو ذات داریم

ذات حق تعالی و عدم یا غیره...

وقتی خداوند هم ظاهر است و هم باطن یعنی همه ، نه همه غیر از...

و او همه چیز است و هیچ چیز شبیه او نیست

چون او نا محدود است پس جمع همه ان چه می بینیم و نمی بینیم اوست

به همین خاطر او بلا تشبیه است


سلام
وجود دو ذات بلکه ذوات متعدده بلااشکال است اشکال وقتی است که آندو را مستقل بدانیم در حالیکه نسبت این دو ذات نسبت علت و معلول و ظاهر و مظهر است پس یکی نیازمند به دیگر است.
به حسب بیان اهل معرفت اعیان ثابته وجود علمی دارند نه عینی لذا مغایرت دو ذات از این جهت هم بلااشکال است هرچند که همین وجود علمی هم تجلی همان ذات باریتعالی است.
یا علیم[/][/][/]

[="3"]

حافظ;972346 نوشت:
ین جمله، خیلی مبهم و چند پهلو است و نیاز به تفسیر دارد. آیا معنای این سخن این است که ذات از ظهورِ ذات جدا باشد در صورتی که همانجا هم که ظهور و تجلی است، نباید آنجا را خالی از ذات بدانیم. ذات حق بینهایت است و همه مواطن و حضرات را پر کرده است. نمی‌توان گفت خداوند در موطنی حضور وجودی ندارد. یا اگر دارد، ذات حق چنین شمول و حضوری ندارد بلکه ظهور حق است که حاضر است اصلا فرق گذاری بین ذات و ظهور ذات به این صورت صحیح نیست.

سلام

با تشکر از توضیحات ارزشمند شما

با توجه به وحدت وجود و اینکه وجود حقیقی جز خدا نیست ایا جمله «خدا وجود دارد» اصولا صحیح است؟[/]

سلام علیکم

صمیمی;972626 نوشت:
با توجه به وحدت وجود و اینکه وجود حقیقی جز خدا نیست ایا جمله «خدا وجود دارد» اصولا صحیح است؟

مشکلی در این جمله نمی‌بینم. خداوند وجود دارد و این وجود، از ذات خود ناشی گشته و از جای دیگری نیامده.
من هم وجود دارم ولی وجودم عاریتی است از جای دیگری است.

صمیمی;972626 نوشت:

سلام

با تشکر از توضیحات ارزشمند شما

با توجه به وحدت وجود و اینکه وجود حقیقی جز خدا نیست ایا جمله «خدا وجود دارد» اصولا صحیح است؟

با سلام و عرض ادب و احترام

استفاده از توصیفات برای درک خداوند توسط عقل ناقص ما لازم است ...

تنها انسان های والا در استفاده از این توصیفات بی نیاز می شوند ، چرا که حقیقت او را درک می کنند ...

اللهم اغننا بحلالک عن حرامک و بفضلک عن من سواک ...

یا حق

[="3"]

حافظ;972628 نوشت:
مشکلی در این جمله نمی‌بینم. خداوند وجود دارد و این وجود، از ذات خود ناشی گشته و از جای دیگری نیامده.
من هم وجود دارم ولی وجودم عاریتی است از جای دیگری است.

سلام
این گفته استاد احد ایمانی از نظر شما اشکالی دارد؟:

"بر این اساس، لفظ ملک یا فرشته را بر موجود مجرّدی می توان اطلاق نمود. البته دقّت شود که خداوند متعال، مجرّد نیست. چون مجرّد و مادّی، هر دو اقسام ماهیّات می باشند؛ و خدا ماهیّت نیست؛ بلکه وجود محض است. لذا خدا نه مادّی است و نه مجرّد؛ بلکه وجود است. موجود مادّی، وجود نیست بلکه وجود دارد؛ موجود مجرّد نیز وجود نیست بلکه وجود دارد؛ امّا خدا، وجود ندارد بلکه خود وجود است. لذا وقتی گفته می شود: « موجودات مادّی و مجرّد، وجود دارند» یعنی « موجودات مادّی و مجرّد، خدا دارند»."[/]

صمیمی;972803 نوشت:
"بر این اساس، لفظ ملک یا فرشته را بر موجود مجرّدی می توان اطلاق نمود. البته دقّت شود که خداوند متعال، مجرّد نیست. چون مجرّد و مادّی، هر دو اقسام ماهیّات می باشند؛ و خدا ماهیّت نیست؛ بلکه وجود محض است. لذا خدا نه مادّی است و نه مجرّد؛ بلکه وجود است. موجود مادّی، وجود نیست بلکه وجود دارد؛ موجود مجرّد نیز وجود نیست بلکه وجود دارد؛ امّا خدا، وجود ندارد بلکه خود وجود است. لذا وقتی گفته می شود: « موجودات مادّی و مجرّد، وجود دارند» یعنی « موجودات مادّی و مجرّد، خدا دارند»."

نقدی که به این جمله دارم این است که بر این اساس که خداوند مطلق به اطلاق مقسمی است،‌ و اطلاق، به معنای نوعی تجرید از قید است، می‌توان گفت خداوند نیز مجرد است و لازمه‌اش ماهیت داشتن خداوند به معنای اراده شده نیست.

[="3"]

حافظ;972836 نوشت:
نقدی که به این جمله دارم این است که بر این اساس که خداوند مطلق به اطلاق مقسمی است،‌ و اطلاق، به معنای نوعی تجرید از قید است، می‌توان گفت خداوند نیز مجرد است و لازمه‌اش ماهیت داشتن خداوند به معنای اراده شده نیست.

البته اینکه گفته « خدا وجود ندارد بلکه خوده وجود است و موجودات مادی و مجرد وجود دارند دقیقا معادل این است که خدا دارند»» رو هم باید ایراد دانست.و یه جورایی بازی با کلمات است.چون خدا حقیقت وجود است نه اینکه دو کلمه خدا و وجود یکی اند.[/]

صمیمی;972937 نوشت:

البته اینکه گفته « خدا وجود ندارد بلکه خوده وجود است و موجودات مادی و مجرد وجود دارند دقیقا معادل این است که خدا دارند»» رو هم باید ایراد دانست.و یه جورایی بازی با کلمات است.چون خدا حقیقت وجود است نه اینکه دو کلمه خدا و وجود یکی اند.

با سلام

ان شاء الله وقتی به نگرش ایشون رسیدید منظور ایشون رو درک می کنید

در پناه حق تعالی

صمیمی;972937 نوشت:
البته اینکه گفته « خدا وجود ندارد بلکه خوده وجود است و موجودات مادی و مجرد وجود دارند دقیقا معادل این است که خدا دارند»» رو هم باید ایراد دانست.و یه جورایی بازی با کلمات است.چون خدا حقیقت وجود است نه اینکه دو کلمه خدا و وجود یکی اند.

موافقم. به نظر می‌رسد غرض اصلی، ذوق‌ورزی در تعبیر بوده.
موضوع قفل شده است