٭٭٭٭٭ نکته ها + برداشت ها = برداشت شما چیست ؟ ٭٭٭٭٭

تب‌های اولیه

458 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

این شعر از کیست ؟
مرادش چیست ؟
بر داشت شما چیست ؟


هلا ای عندلیب کوثر ناز !
ستیغ آسمانت اوج پرواز
بگو از ناز مندی های طاها
که تا آرام گیرد قلب زهرا

صادق;748353 نوشت:
این شعر از کیست ؟
مرادش چیست ؟
بر داشت شما چیست ؟


هلا ای عندلیب کوثر ناز !
ستیغ آسمانت اوج پرواز
بگو از ناز مندی های طاها
که تا آرام گیرد قلب زهرا

بسمه السبحان

سلام و عرض ادب

این شعر از آن جناب صادق استاد گرامی ماست.

به گمانم در خواست ذکر اوصاف پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله را کرده اند تا قلب بانوی اسلام

زهرای اطهر سلام الله علیها به آن آرام گیرد.

اگر صحیح است بفرمائید تا ادامه دهیم ان شاالله.

بسمه البصیر

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص) / سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)

قدر فلک را کمال و منزلتى نیست / در نظر قدر با کمال محمد (ص)

وعده دیدار هر کسى به قیامت / لیله اسرى شب وصال محمد (ص)

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى / آمده مجموع در ظلال محمد(ص)

عرصه گیتى مجال همت او نیست / روز قیامت نگر مجال محمد (ص)

شعر:سعدی

این شعر از کسیت ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

مر مرا باور نمی آید ز روی اعتقاد
حق زهرا بردن ودین پیامبر داشتن

صادق;748708 نوشت:
این شعر از کسیت ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

مر مرا باور نمی آید ز روی اعتقاد
حق زهرا بردن ودین پیامبر داشتن


با سلام و احترام
شاعر: سنایی
شاعر در پاسخ سلطان سنجر ، مذهب خود را بیان می کند و دلایل خود را در شیعه بودن و عدم تبعیت از خلفای سه گانه ، ذکر می نماید.
شاعر بر مذهب خود اینگونه دلیل می آورد که چگونه می توان اعتقاد داشت ( تصدیق نمود ) که کسی بر دین پیامبر (ص) باشد اما دستورات او را ( در خصوص بخشیدن فدک به دخترش ) ، نفی کند؟ این دو مطلب منطقاً با هم قابل جمع نیستند و با هم در تضادند. یعنی از حیث منطقی ، هر دو گزاره فوق نمی توانند با هم صادق باشند و یکی از آنها کاذب است. و وقتی بنا به شواهد تاریخی میدانیم که "حق زهرا بردن" صادق است ، لذا آنچه کاذب است ، قضیه "دین پیامبر داشتن" است.

شاعر در بیت بعدی چه زیبا حق مطلب را ادا نموده است:
آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر
کافرم گر می‌تواند کفش قنبر داشتن

این بیت ، آنقدر شیرین ، پر محتوا و عزیز است که به گمانم بتوانیم بگوییم که محتواهایی این چنینی و کلام هایی چنین ، به دنیا و مافیها که ذاتاً ارزشی ندارند ، ارزش می دهد. به نظرم این بیت ، از مصادیق والای "عمل صالح" است و محتوای آن ، خلاصه و عصاره کل مباحث فلسفی و بلکه همه علوم است.

این شعر از کیست ؟
مرادش چیست ؟
وبرداشت شما چیست ؟

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد ذولیخا را

يوسف كه در دربار عزيز مصر جزو غلامان بود، به سبب حسن و زيبايي بي حد مورد توجه و علاقه زليخا زوجه پوطيفار قرار مي گيرد، زليخا حيا و شرم را كنار مي گذارد و بي پروا به او اظهار عشق مي كند، و چون يوسف از پذيرفتن اين رابطه عشقي ابا مي كند بر او تهمت نهاده و او را به زندان مي افكند،حاصل معني اينكه از آنچه در آغاز داستان يوسف ، در شرح زيبايي او خواندم ، يقين داشتم كه زليخا در مقابل جمال او نمي تواند پرهيزگاري خود را محفوظ دارد ــ جلوه جمال بر شرم و حيا غلبه مي كند، **

صادق;750256 نوشت:
این شعر از کیست ؟
مرادش چیست ؟
وبرداشت شما چیست ؟

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد ذولیخا را

با سلام و احترام
اشاره به ربط بین "حادث" و "قدیم" ... آفرینش ماسوا الله و خروج موجودات از عدم....
اشاره دارد به این نکته فلسفی – عرفانی که "عشق" موجب آغاز جهان و انجام خلقت شد.
اشاره به حدیث شریف قدسی: كنت كنزاً مخفيا فاحببت ان اُعرف فخلقت الخلق لكي اُعرف

ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

لسان الغیب در بیت دیگری می فرماید:

رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

(بلا تشبیه ، ابیات حافظ هم یفسر بعضه بعضه است)

عشق ، با "وجود" و "خیر" مساوق است... هر جا یکی از این مفاهیم بود ، آن دو مفهوم دیگر هم هست...

عشق مانند وجود، دارای معنا و حقیقتی واحد است که در تمام اشیاء ساری است؛ اما عامه مردم ( به دلیل عادت یا مخفی بودن معنا ) اشیا را به این اسامی نمی‌نامند. بنابراین می‌توان بر خداوند لفظ عشق و عاشق و معشوق اطلاق کرد. زیرا همانطور که وجود او از نظر شدت و کمال نامتناهی است؛ عشق و عاشقیت و معشوقیت او نیز چنین است.

عشق و اشتیاق موجودات به خدا - بنابر اینکه موجودات، تجلیات گوناگون خداوند هستند - در واقع عشق خدا به خویشتن خویش است؛ چون خدا کمال مطلق و هم عاشق و هم معشوق است... پس عشق خدا به ظهور در موجودات و عشق موجودات و گرایش‌ آنها به یگانه شدن با اسما که خود مظهر تجلی آنهایند، با دو قوس نزول و عروج که یکی از آنها مثال فیضان پایدار وجود و دیگری مظهر بازگشت به­ سوی ربوبیت است، تطبیق می‌کند...

پس اصل ، عشق است و مقصد ، معشوق است و برای رسیدن به معشوق تبارک و تعالی ، باید از عشقهای مجازی عبور کرد: فلما بلغ معه السعی قال یا بنی إنی أری فی المنام أنی أذبحک...

در بین انسانها ، کسی که به مرتبه "ولایت" (آخرین مرتبه عرفان) رسیده باشد ، به مقام "محبوبی" رسیده است. این را شاید بتوان مقصد همان قول کریم دانست که شاخص حرکت را تبیین می کند: ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن وداً.

عشق ، شدت محبت است و محبت ، بدون معرفت (اُعرف) نه تنها قابل تحقق نیست ، که قابل تصور نیست ، و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

باز عشق باز جهان باز موجودات باز غزلهای عرفانی
اما من به فکر روپوش مدرسه کهنه دختر همسایه مان هستم.
کاری نمی توانم بکنم اما در خانه که هستم غمش نمیگذاره غذای راحتی بخورم. اصلاً آرامش ندارم. همش صورت ناراحت این گل نوشکفته جلوی رومه.
کدوم بیت میتونه روپوش کهنه او رو به یک روپوش نو تبدیل کنه؟
کدوم شعر می تونه خنده روی لبای دخترک دانش آموزی که با حسرت به جامدادی رنگی همکلاسی اش نگاه می کنه بیاره؟

یا حسین (ع) ، اگر تو اینجا بودی چه می کردی؟ شعر می خواندی؟ با خدا مناجات میکردی؟ یا دست کریمانه ات حرکت می کرد؟

بازم خطابم به خودم بود.

شمس الضحی;750403 نوشت:
با سلام و احترام
اشاره به ربط بین "حادث" و "قدیم" ... آفرینش ماسوا الله و خروج موجودات از عدم....
اشاره دارد به این نکته فلسفی – عرفانی که "عشق" موجب آغاز جهان و انجام خلقت شد.
اشاره به حدیث شریف قدسی: كنت كنزاً مخفيا فاحببت ان اُعرف فخلقت الخلق لكي اُعرف

آفرین بر مرد اهواز و دمشق
آفرین بر نکته های پاک عشق
آفرین بر شمس اهواز وزمین
آفرین بر آن ضحای اسکدین

نام تان چون نام دقیانوس شد
علم تان صد جلوه ی فانوس شد

یاقوت احمر;750523 نوشت:
باز عشق باز جهان باز موجودات باز غزلهای عرفانی
اما من به فکر روپوش مدرسه کهنه دختر همسایه مان هستم.
کاری نمی توانم بکنم اما در خانه که هستم غمش نمیگذاره غذای راحتی بخورم. اصلاً آرامش ندارم. همش صورت ناراحت این گل نوشکفته جلوی رومه.
کدوم بیت میتونه روپوش کهنه او رو به یک روپوش نو تبدیل کنه؟
کدوم شعر می تونه خنده روی لبای دخترک دانش آموزی که با حسرت به جامدادی رنگی همکلاسی اش نگاه می کنه بیاره؟

یا حسین (ع) ، اگر تو اینجا بودی چه می کردی؟ شعر می خواندی؟ با خدا مناجات میکردی؟ یا دست کریمانه ات حرکت می کرد؟

بازم خطابم به خودم بود.

یاقوت احمر سلامت می کند
این سخن را هم پیامت می کند
آفرین بر فکر نیکت ای کریم
قلب تو از بهر همسایه دو نیم
یک سری در دفتر امداد زن
گر نشد بار دیگر فریاد زن
هی بگو وهی بخوان ای مرد شیر
تا شوی در گفتنت قدری دلیر
ما کجا و شعر گفتن ای عزیز
بهر ناچاری بود این اشک بیز

این شعر از کیست ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

جلوه ی کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین غیرت شد از این جلوه و بر آدم زد

صادق;750888 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

جلوه ی کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین غیرت شد از این جلوه و بر آدم زد

هو المحبوب

با سلام و عرض ادب

شعر از آن جناب حافظ است

ذات اقدس اله کمال مطلق است و به دلیل اطلاق و صرافت و سعه ی ذات، فقط در صورتی که در یک مظهر کامل تجلی کند

قابل شهود و درک است لذا این تجلی در صادر نخستین شد و به جهت اوست که کمالات خداوندی تجلی کرد

به واسطه ی وجه الله اعظم(رخ) و در ظرف وجود انسان کامل تجلی نمود.

هر کسی را انسان با ملاحظه رخ و چهره اش می شناسد و خداوند را نیز به واسطه ی تجلی او

در وجود انسان کامل که وجه الله است می توان شناخت:"اللهم انبی اسئلک بوجهک الکریم و اسمک العظیم"

این وجه کریم و اسم عظیم همان حقیقت محمدیه(ص) است که سرسلسله ی تجلیات الهی و ربانی است.

اما دید ملک عشق نداشت به این معنا نیست که ملک با عشق بیگانه است که سراسر عالم وجود طفیل عشق است:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

چگونه می توان گفت که جبرئیل عشق نداشت؟!

ملک عشق داشت اما درد نداشت،هجر نداشت،فغان از دوری و مهجوریت نداشت:

"الهی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک"

غیرت را در نسخه های دیگر "آتش " دیده ام که گویا مناسبتر باشد چرا که آتش هجر و دوری از

معشوق است که به جان آدم افتاده است همان که فرشته از آن بی خبر است.

بشنو این نی چون حکایت می کند// از جدائیها شکایت می کند

"سینه خواهم شرحه شرحه از فراق// تا بگویم شرح درد اشتیاق"

صادق;750888 نوشت:
این شعر از iکیست ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

جلوه ی کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین غیرت شد از این جلوه و بر آدم زد

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

این امانت الهی ، به تعبیر دیگری همان عشق است.

گرچه عشق ، علت ایجاد همه عالمیان از جمله ملک است ، اما ملایک به سبب تجردشان در مرتبه خود ثابتند. به عبارتی ، ملایک عاشق نمی شوند بلکه عاشق آفریده شده اند و عشقشان ، آنها را به حرکت به سوی معشوق و نزدیکتر شدن به او نمی انگیزاند.

در حالیکه عشق یک نیروست و باید موجب حرکت شود. و موجودی باید ، که اولا قادر به انتخاب باشد و عاشق بشود ، ثانیا عشق در او ایجاد حرکت به سمت معشوق کند... موجودی که بتواند در راه معشوق ، بلا بپذیرد و زیبایی بیافریند:
ان الله شاء ان یراک قتیلا.

انسان به دلیل ساختار خاص وجودی اش ، و کون جامع بودن (برخورداری از سه عالم طبیعت ، مثال و عقل) از پایین ترین مرتبه وجود تا بالاترین مرتبه آن امکان حرکت دارد.

گفت جبرئیلا بیا اندر پی ام
گفت رو رو من حریف تو نی ام

به سبب همین ساختار وجودی است که مظهریت تام برای جمیع اسماء و صفات الهی دارد اما ملک که فقط از عقل است ، فاقد این ظرفیت است.

این شعر از کیست ؟
مرداش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

صادق;751577 نوشت:
این شعر از کیست ؟
مرداش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

با سلام و احترام محضر استاد بزرگوار

شاعر: فقیه و عارف و فیلسوف بزرگ ، حضرت امام خمینی (ره)

شعر بیانگر دیدگاه وحدت وجود است که به دلیل تعارض با ظواهر شرعی ، سابقاً موجب تکفیر برخی از عرفا از سوی فقها می شد.

موارد زیر از این بیت قابل استفاده است:
- اهمیت و حجیت ظواهر شرعی: توضیح اینکه عرفا دین را دارای ظاهر (شرع) و باطن (طریقت) می دانند. عرفا گاهی در اثر حالات خاصی که در اسفار اربعه عرفانی خود دارند در حالت بیخودی و شور و مستی عرفانی سخنانی (شطحیات) می گویند که اغلب ناشی از دیدگاه وحدت وجود است و با ظواهر شرع ، ناسازگار و در تضاد است و از نظر فقها مستوجب تکفیر است. این بیت بیان می کند که چون حفظ دین ، که از طریق حفظ ظواهر آن صورت می گیرد ، در درجه نخست اهمیت قرار دارد لذا فقیهی که بر حسب موازین فقهی حکم تکفیر یک عارفی را ( به دلیل شطحیاتش) بدهد ، به وظیفه شرعی خود عمل کرده و مستوجب تکریم و تحسین است. زیرا اصل بقای دین ، مهمتر از سیر عرفانی یک یا چند نفر است.
همچنین حجیت ظواهر شرعی و آیات و روایات ، در برابر استفاده ذوقی از آنها ، قابل استفاده است.

- استقامت در راه اهداف والا و نهراسیدن از مشکلات و نیز استقبال از خطرات و مصائب با روی گشاده در این راه.

- انتقاد پذیر بودن. اگر کسی خطای فردی را به او گوشزد نمود یا به هر شکلی موجبات تنبه او را فراهم ساخت ، عقلاً باید از آن شخص قدردانی و تکریم به عمل آید.

صادق;751577 نوشت:
این شعر از کیست ؟
مرداش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

هو الله

با سلام و عرض ادب

با توضیحات جناب شمس الضحی مطلبی نمی ماند.

جز اینکه بنده استفاده ی دیگری از بوسیدن دست شیخ و نوازش محتسب کردم.

عارفی که کثرات را مضمحل و فانی در ذات حق می بیند،تکفیر و زنجیر را هم پرتوهای

جلالی حق دیده که ناشی از غیرت الهی بر افشاء رازهای مگو است.لذا عارفی که در اثر

غلبه جلوات جمالی شطحیات می گوید به توبیخ و توقیف جلوات جلالی حق گرفتار می آید.

"گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند//جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد"

لذا عارف تنبیه را از جانب محتسب و تکفیر را از جانب شیخ نمی بیند بلکه دست غیرت حق را

بر آمده از آستین آنان نظاره می کند:

"عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ// و این عجب من عاشق این هر دو ضدّ"

پس بر آن دست بوسه می زند.

صالح14;750263 نوشت:
يوسف كه در دربار عزيز مصر جزو غلامان بود، به سبب حسن و زيبايي بي حد مورد توجه و علاقه زليخا زوجه پوطيفار قرار مي گيرد، زليخا حيا و شرم را كنار مي گذارد و بي پروا به او اظهار عشق مي كند، و چون يوسف از پذيرفتن اين رابطه عشقي ابا مي كند بر او تهمت نهاده و او را به زندان مي افكند،حاصل معني اينكه از آنچه در آغاز داستان يوسف ، در شرح زيبايي او خواندم ، يقين داشتم كه زليخا در مقابل جمال او نمي تواند پرهيزگاري خود را محفوظ دارد ــ جلوه جمال بر شرم و حيا غلبه مي كند، **


سلام استاد شاعر میگه

حُسن روز افزون یوسف چون بر آمد از نقاب

نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن


باسلام وتقدیر از شما بزرگورارن نکته آموز .
داستانی هم در همین رابط ( مضمون شعر ) از حضرت امام نقل می شود آن را نیز مطرح نماید تا استفاده شود .

این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

الف قدم که در الف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم

به هر الفِ الف قدی بر آید
الف قدم که در الف آمدستم

بسمه الحق

با سلام و عرض ادب

استاد معظم،ابیات تکراری هستند.(پست 77)

با تشکر

حبیبه;752540 نوشت:
بسمه الحق

با سلام و عرض ادب

استاد معظم،ابیات تکراری هستند.(پست 77)

با تشکر

باسلام وتشکر .
اصلاح شد .

صادق;752534 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

الف قدم که در الف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم

به هر الفِ الف قدی بر آید
الف قدم که در الف آمدستم

بسمه العلیم

با سلام و ادب

شعر به بابا طاهر تعلق دارد

دو وجه برای مفهوم شعر به نظر می رسد:

یکی اینکه منظور از الف به فتح همزه و کسر لام،خودش باشد

الف قد(شخص ممتاز و شاخص و سرشناس) و الف دوم به سکون لام یعنی هزاره.

با این وصف باباطاهر خودشان را یکی از اشخاص شاخص ابتدای هزاره می دانند چون نقطه به حروف

معنا می بخشد،یعنی او چیزهایی را می داند که دیگران نمی دانند و معانی را ادراک می کند که سایر

مردم قادر به ادراک آن نیستند.

شاید هم منظور از الف نوع انسان باشد و نقطه روح الهی انسان و سر آمد بودن انسان در هستی به

واسطه ی داشتن روح الهی.

صادق;752534 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

الف قدم که در الف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم

به هر الفِ الف قدی بر آید
الف قدم که در الف آمدستم

با سلام و احترام

اشاره دارد به مطلبی در فلسفه ایرانیان قدیم و نیز هند مبنی بر اینکه هر هزار سال یکبار شخص بزرگی ظهور می کند و دین را تجدید و احیاء خواهد ساخت. این فکر از طبیعیات قدیم استنتاج شده که معتقد بوده است هر هزار سال یکبار همه چیز در عالم ، تجدید و نو می شود. خود آن طبیعیات هم غلط بوده است به هر حال این فکر تحت عنوان "کور و دور" وارد فلسفه اسلامی شد و ...

"الف قد" ، به معنی شخص ممتاز است و همچنین "الف قد" و "طاهر" به حساب ابجد معادل همند. لذا بابا طاهر خود را ، آن شخص بزرگ معرفی میکند که در هزار ( = الف ) سال یکبار ظاهر می شود.

تعبیر نقطه در عرفان:

روایتی هست که امیر المومنین (ع) می فرماید:
«ان کل ما فی العالم فی القرآن و کل ما فی القرآن بأجمعه فی فاتحة الکتاب، و کل ما فی الفاتحة فی البسملة، و کل ما فی البسملة فی الباء، و أنا النقطة تحت الباء».
تمام آنچه در عالم است در قرآن است و تمام آنچه در قرآن است در سوره حمد و آنچه در سوره حمد است در بسم الله الرحمن الرحیم جمع شده است ، و آنچه در بسم الله الرحمن الرحیم است در باء آن است و من نقطه زیر باء هستم .

و عرفا هم فرموده اند: ظهر الوجود من باء بسم الله الرحمن الرحیم.

پس نقطه را باید در حکم تعبیری از "وحدت" ( در مقابل کثرت) دانست: وحدت حقیقی که مدار تمام کثرات و تعینات است .یک حقیقت بسیط که اصل و جامع همه اشیاء است و اشیاء ، جلوات و ظهورات "او"یند.... مرکز دایره هستی.

با تکمیل همین استدلال ، و نظر به اینکه انسان کامل ، قرآن به حسب تکوین است و کل عالم هستی ، تفصیل انسان کامل است ، نقطه ، معادل انسان کامل است که قلب عالم امکان است و همه اشیاء از او فیض وجود دریافت می کنند. لذا قلب انسان کامل ، دربردارنده کل قرآن ، و آینه منعکس کننده وحدت حقیقه ذات الهی است...

بنابراین ، "نقطه آمدن بر سر حرف" می تواند به موجودی تعبیر شود که معنی بخش و تعین دهنده سایر موجودات است ، و اگر نگوییم که او انسان کامل است ، لااقل، مرتبه ای نزدیک به او ( = الف قد) دارد. بابا طاهر خود را "آن شخص" معرفی می کند.

شمس الضحی;752648 نوشت:
اشاره دارد به مطلبی در فلسفه ایرانیان قدیم و نیز هند مبنی بر اینکه هر هزار سال یکبار شخص بزرگی ظهور می کند و دین را تجدید و احیاء خواهد ساخت. این فکر از طبیعیات قدیم استنتاج شده که معتقد بوده است هر هزار سال یکبار همه چیز در عالم ، تجدید و نو می شود. خود آن طبیعیات هم غلط بوده است به هر حال این فکر تحت عنوان "کور و دور" وارد فلسفه اسلامی شد و ...

"الف قد" ، به معنی شخص ممتاز است و همچنین "الف قد" و "طاهر" به حساب ابجد معادل همند. لذا بابا طاهر خود را ، آن شخص بزرگ معرفی میکند که در هزار ( = الف ) سال یکبار ظاهر می شود.

اشاره به ظهر سوشیانت == امام غائب و منجی عالم بشریت ((عج))

این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم جمله بر هر چه که هست

صادق;752926 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم جمله بر هر چه که هست

با عرض سلام و احترام حضور استاد بزرگوار
شاعر: حافظ
چهار تکبیر ، مربوط به نماز میت است. و همانطور که میت ، پس از خواندن نماز میت ، به قبر سپرده می شود و برای همیشه از صحنه این جهان کنار می رود و با او قطع رابطه میشود ، منظور از چهار تکبیر زدن بر چیزی ، قطع رابطه کامل با آن چیز ( مانند مفهوم سه طلاقه کردن ، که دیگر رجوع امکانپذیر نیست) می باشد.

شاعر بیان می کند که از همان لحظه اول که به عشق ورود کرده است ، قلب خود را از ما سوا الله خالی نموده است:
القلب حرم الله ، فلا تسکن فی حرم الله غیر الله. ( الامام الصادق علیه السلام)

منظور از وضو ساختن از چشمه عشق این است که همانگونه که برای سخن گفتن با رب العالمین ( نماز) ابتدا با آب وضو میگیریم و خود را از آلودگی های ظاهری پاک می کنیم ، وضوی حقیقی را باید با عشق گرفت و این عشق بسان آب ، جوانح انسان را از ماسوالله ( = کثرت) پاک گرداند و طهارت حقیقی ، این است ، که وضو و طهارت ظاهری فقط نمودی و مظهر محسوس آن حقیقت والا است.
این ، همان است که گاهی "تخلیه سر و باطن از غیر" ، گفته می شود.

شمس الضحی;752965 نوشت:
با عرض سلام و احترام حضور استاد بزرگوار
شاعر: حافظ
چهار تکبیر ، مربوط به نماز میت است. و همانطور که میت ، پس از خواندن نماز میت ، به قبر سپرده می شود و برای همیشه از صحنه این جهان کنار می رود و با او قطع رابطه میشود ، منظور از چهار تکبیر زدن بر چیزی ، قطع رابطه کامل با آن چیز ( مانند مفهوم سه طلاقه کردن ، که دیگر رجوع امکانپذیر نیست) می باشد.

شاعر بیان می کند که از همان لحظه اول که به عشق ورود کرده است ، قلب خود را از ما سوا الله خالی نموده است:
القلب حرم الله ، فلا تسکن فی حرم الله غیر الله. ( الامام الصادق علیه السلام)

منظور از وضو ساختن از چشمه عشق این است که همانگونه که برای سخن گفتن با رب العالمین ( نماز) ابتدا با آب وضو میگیریم و خود را از آلودگی های ظاهری پاک می کنیم ، وضوی حقیقی را باید با عشق گرفت و این عشق بسان آب ، جوانح انسان را از ماسوالله ( = کثرت) پاک گرداند و طهارت حقیقی ، این است ، که وضو و طهارت ظاهری فقط نمودی و مظهر محسوس آن حقیقت والا است.
این ، همان است که گاهی "تخلیه سر و باطن از غیر" ، گفته می شود.

باسلام .
نماز میت پنج تکبیر دارد .

صادق;752967 نوشت:
باسلام .
نماز میت پنج تکبیر دارد .

در مذهب حقه شیعه بله. اما گویا خیلی از شعرا از جمله لسان الغیب ، نمی توانستند خلاف مذهب رسمی زمان خود که مذهب خلفاء ( سنت و جماعت ) بوده است سخن بگویند.

شمس الضحی;752971 نوشت:
در مذهب حقه شیعه بله. اما گویا خیلی از شعرا از جمله لسان الغیب ، نمی توانستند خلاف مذهب رسمی زمان خود که مذهب خلفاء ( سنت و جماعت ) بوده است سخن بگویند.

باسلام .
ببینم که نظر سایرین چیست ؟

صادق;752926 نوشت:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم جمله بر هر چه که هست

سلام و عرض ادب
من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

در اینکه حضرت حافظ شیعه بوده است یا سنی ،اختلاف نظرهایی وجود دارد اما بهر حال علاقه ی او به مذهب شیعه کاملا مشهود است.
با فرض شیعه بودن،شاید بتوان این شعر را اینگونه تفسیر کرد که آنگاه که پرتو عشق حضرت حق جل و علی بر جان آدمی میتابد،مانند میتی که دل از دنیا و ما فیها بر میکند ،دل از همه ی هستی بر خواهند کند مگر همان عشق.
اگر نماز میت انسانهای دیگر پنج تکبیر دارد،
او بر خود نماز میتی میخواند با چهار تکبیر.
یک تکبیر را وامیگذارد
چون چیزی هست برای مستغرق شدن. برای وابستگی به معنای اتم و اکمل آن.
چیزی که انسانهای دیگر شاید درک نکرده باشند.
آنهایی که عشق حضرتش جانشان را نسوزانده است،با رفتن از این دنیا دیگر نمی توانند هیچ وابستگی ای را با خود ببرند
اما عاشق،یک وابستگی و تنها وابستگی اش را با خود میبرد.

صادق;752926 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم جمله بر هر چه که هست

هو منتهی طلب الطالبین

با سلام و ادب

شعر از حافظ است

برداشت بنده از چهار تکبیر چهار مرحله ی سیر و سلوک و فناء فی الله است که اهل الله آن را "چهار مرحله فنا" گویند

یا همان اسفار اربعه :

class: wikitable

سفر من الخلق الی الحق
سفر دوم: سفر بالحق فی الحق
سفر سوم: سفر من الحق الی الخلق بالحق
[/TD]
[TD]سفر چهارم: سفر فی الخلق بالحق

این اسفار با جذبه ی عشق الهی به انجام می رسد و در هر مرحله عارف بالله یک مرحله از افناء و فنا را تجربه می کند

و به ماسوی الله پشت پا می زند.

صادق;752054 نوشت:
باسلام وتقدیر از شما بزرگورارن نکته آموز .
داستانی هم در همین رابط ( مضمون شعر ) از حضرت امام نقل می شود آن را نیز مطرح نماید تا استفاده شود .

سلام و عرض ادب استاد گرامی
اگر ممکن است این داستان را نقل بفرمایید.باید نکات جالبی داشته باشد.
سپاس از مرحمت تان:Gol:

با سلام وعرض ادب

من فکر میکنم چهار تکبیر زدن بر دنیا ونفس و شیطان وجهل میباشد

با سلام
شاید این اصطلاح ، یک لفظ مختص نباشد و مشترک باشد و در هر دو معنی به کار برود ( حقیقت و مجاز ، یا حتی مرتجل باشد).

یکی دیگه.;753051 نوشت:
سلام و عرض ادب استاد گرامی
اگر ممکن است این داستان را نقل بفرمایید.باید نکات جالبی داشته باشد.
سپاس از مرحمت تان:Gol:

باسلام وتشکر .
منشور روحانیت . به قلم حضرت امام روح الله را مطالعه نماید .


دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
معتکف گشتم از این پس به در پیر مغان
که به یک جرعه می از هر دو جهان سیرم کرد
آب کوثر نخورم ، منت رضوان نبرم
پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد
دل درویش به دست آر که از سّر الست
پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد
پیرمیخانه بنازم که به سر پنجه ی خویش
فانیم کرده ، عدم کرده و تسخیرم کرد
خادم درگه پیرم که ز دلجوئی خود
غافل از خویش نمود و زبر و زیرم کرد

این شعر از کیست ؟
منور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

از سخن پر در مکن همچون صدف هر گوش را
قفل گوهر ساز یاقوت زمرد پوش را
در جواب هر سوالی حاجت گفتا رنیست
چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را

خطبه فدکیه حضرت زهرا :
لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هَنیئَتی وَ دُونَ ذَلَّتی،
ای کاش قبل از این کار و قبل از اینکه چنین خوار شوم مرده بودم،

دلم از غصه ها دریای غم شد
کلامم بر تر از صد جام جم شد
بماند تا ابد این ناز نامه
خروش فاطمی واین چکامه
ببین آه دل زهرای اطهر
واین سیلاب اشک چشم مادر
بود در آرزوی مرگ ومردن
فغانش پر نموده کوی وبرزن
بگفتا کاش می مردم از این پیش
نمی دیدم جفای خلق بر خویش
نمی دیدم چنین ذلت از این جمع
همی سوزم به سان شعله ی شمع

صادق;754188 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

از سخن پر در مکن همچون صدف هر گوش را
قفل گوهر ساز یاقوت زمرد پوش را
در جواب هر سوالی حاجت گفتا رنیست
چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را

بسمه الحق

با سلام و ادب

متاسفانه نام شاعر را پیدا نکردم!

شاید مقصود شعر الهام از حدیث شریف باشد:

[h=3]حدثواالناس بمایعرفون ، ولاتحملوهم ما لایطیقون ، فتغرونهم بنا[/h]آنچه را که مردم توان فهمش را دارند، برایشان بگویید، و چیزی که تحمل آن را ندارند براندیشه ایشان بار نکنید.

کسی که نفسش فقط در مرتبه درک محسوسات و جهان ماده است، توان کشش و پذیرش مراتب و مطالب بلند سیر و سلوک را ندارد.

آن که اندیشه اش در ادراک بدیهیات می لنگد نیروی ادراک افکار بلند را ندارد.

روح آدمی ، تا به مرتبه بایسته از شناخت ، تعبد وادارک حقایق غیبی و نیروهای پنهان ملکوتی نرسیده است

عرضه مسائل سنگین ، دشوار، متشابه و پیچیده معنوی و مذهبی ، بر روی خطاست.چنانچه سعدی علیه الرحمه

می فرماید:

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز


هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد

باخرابات نشینان زکرامات مگوی


هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

چه بسا یک مطلب دشوار و سنگین (که در جای خود، شاید حق باشد و برای اهلش ، سزاوار هضم )اگر سنجیده عرضه نگردد

پیامدهای ناگواری را به دنبال آورد و دست آویزی به شبهه افکنان دهد و در اذهان غیر مستعد شبهه بیافریند.

حافظ در اشاره به همین نکته می فرماید:

نکته ها چون تیغ پولاد است تیز


گر نداری تو سپر واپس گریز


پیش این الماس بی اسپر میا


کز بریدن تیغ را نبود حیا

زین سبب من تیغ کردم در غلاف


تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف

صادق;754188 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منور چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

از سخن پر در مکن همچون صدف هر گوش را
قفل گوهر ساز یاقوت زمرد پوش را
در جواب هر سوالی حاجت گفتا رنیست
چشم بینا عذر می خواهد لب خاموش را

سلام علیکم
نمیدونم شاعرش چه کسی است؟

برداشت بنده این بود که شاعر میخواسته بگه این همه علم آموزی و درس خوندن و برای عالم شدن کافی نیست و این همه بشینیم پای منبر درست نیست باید یه جاهایی عمل هم کرد و
.باید خیلی جاها سکوت کرد و هر سوالی رو جواب نداد و منتظر موند باقی افراد جواب بدن تا یادگیری هم باشه ...و از تجارب دیگران استفاده کرد ...شاید هم میخواسته بگه
کم گوی و گزیده گوی چون دُر....

حبیبه;755661 نوشت:
بسمه الحق

با سلام و ادب

متاسفانه نام شاعر را پیدا نکردم!

شاید مقصود شعر الهام از حدیث شریف باشد:

حدثواالناس بمایعرفون ، ولاتحملوهم ما لایطیقون ، فتغرونهم بنا

آنچه را که مردم توان فهمش را دارند، برایشان بگویید، و چیزی که تحمل آن را ندارند براندیشه ایشان بار نکنید.

کسی که نفسش فقط در مرتبه درک محسوسات و جهان ماده است، توان کشش و پذیرش مراتب و مطالب بلند سیر و سلوک را ندارد.

آن که اندیشه اش در ادراک بدیهیات می لنگد نیروی ادراک افکار بلند را ندارد.

روح آدمی ، تا به مرتبه بایسته از شناخت ، تعبد وادارک حقایق غیبی و نیروهای پنهان ملکوتی نرسیده است

عرضه مسائل سنگین ، دشوار، متشابه و پیچیده معنوی و مذهبی ، بر روی خطاست.چنانچه سعدی علیه الرحمه

می فرماید:

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز


هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد

باخرابات نشینان زکرامات مگوی


هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

چه بسا یک مطلب دشوار و سنگین (که در جای خود، شاید حق باشد و برای اهلش ، سزاوار هضم )اگر سنجیده عرضه نگردد

پیامدهای ناگواری را به دنبال آورد و دست آویزی به شبهه افکنان دهد و در اذهان غیر مستعد شبهه بیافریند.

حافظ در اشاره به همین نکته می فرماید:

نکته ها چون تیغ پولاد است تیز


گر نداری تو سپر واپس گریز


پیش این الماس بی اسپر میا


کز بریدن تیغ را نبود حیا

زین سبب من تیغ کردم در غلاف


تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف

باسلام وتقدیر .
یکی از فلاسفه بزرگ این شعر را در اول کتابش آورده اگر آن را بفرماید نصف راز را کشف نموده اید .
بخصوص که رشته تان فلسفه است .

صادق;755892 نوشت:
باسلام وتقدیر .
یکی از فلاسفه بزرگ این شعر را در اول کتابش آورده اگر آن را بفرماید نصف راز را کشف نموده اید .
بخصوص که رشته تان فلسفه است .

بسمه العلیم

با سلام و ادب

استاد گرامی این ابیات را در آثار ملا صدرا دیده ام.اما مقصود از راز را درست متوجه نشدم.

شاید منظور این باشد که آن را که خبر شد خبری باز نیامد.

کسی که به مراتب شهود و علم حضوری می رسد از گفتن آن به نااهل پرهیز دارد،همانطور

که جناب ملا صدرا در ابتدای اغلب آثار خویش،تاکید می کند اینها معارفی است که به شهود

دریافته و نباید در اختیار نا اهل قرار گیرد.

امیدوارم مقصود حضرتعالی را درست درک کرده باشم.

با تشکر

حبیبه;755977 نوشت:
بسمه العلیم

با سلام و ادب

استاد گرامی این ابیات را در آثار ملا صدرا دیده ام.اما مقصود از راز را درست متوجه نشدم.

شاید منظور این باشد که آن را که خبر شد خبری باز نیامد.

کسی که به مراتب شهود و علم حضوری می رسد از گفتن آن به نااهل پرهیز دارد،همانطور

که جناب ملا صدرا در ابتدای اغلب آثار خویش،تاکید می کند اینها معارفی است که به شهود

دریافته و نباید در اختیار نا اهل قرار گیرد.

امیدوارم مقصود حضرتعالی را درست درک کرده باشم.

با تشکر

با سلام وتشکر .
بفرماید در کدام کتاب ایشان آمده ؟
مفردات شعر را شرح دهید تا مورد استفاده همگان قرار گیرد مثلا :
مراد از صدف .؟
یاقوت زمرد پوش ؟
...

صادق;755981 نوشت:
با سلام وتشکر .
بفرماید در کدام کتاب ایشان آمده ؟
مفردات شعر را شرح دهید تا مورد استفاده همگان قرار گیرد مثلا :
مراد از صدف .؟
یاقوت زمرد پوش ؟
...

بسمه المجیب

با سلام و ادب

در مقدمه کتاب اسفار.

شاید مقصود از صدف، صدر آدمی باشد چرا که در حکمت، صدر را محل تحمل اسرار حق می دانند.

" فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام"

"یاقوت زمرد پوش" گمان می کنم زبان باشد،که باید بر معانی و معارفی که در صندوقچه ی سینه عارف

پنهان شده است،قفل زده و از اظهار بیجای آن، جلوگیری کند. در واقع با سکوت، جلوی نشر علم مخزون در سینه

را برای نا اهلان بگیرد.اغلب اهل الله کتوم بوده و جز برای آنکه اهلیت دارد،علوم و حکم را نمی گویند.

حبیبه;755985 نوشت:
بسمه المجیب

با سلام و ادب

در مقدمه کتاب اسفار.

شاید مقصود از صدف، صدر آدمی باشد چرا که در حکمت، صدر را محل تحمل اسرار حق می دانند.

" فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام"

"یاقوت زمرد پوش" گمان می کنم زبان باشد،که باید بر معانی و معارفی که در صندوقچه ی سینه عارف

پنهان شده است،قفل زده و از اظهار بیجای آن، جلوگیری کند. در واقع با سکوت، جلوی نشر علم مخزون در سینه

را برای نا اهلان بگیرد.اغلب اهل الله کتوم بوده و جز برای آنکه اهلیت دارد،علوم و حکم را نمی گویند.

باسلام وتقدیر .
بارک الله بر فیلسوف صدرایی .
خوب است روی این شعر کمی بشتر دقت شود
اول مفردات شعری دقیقا بیان گردد ( مثلا دُر و صدف وگوش چه تناسبی دارد ؟ زبان چه تناسب با یاقوت زمرد دارد ؟
ومراد از زمرد چیست ....)
بعد تبیین عرفانی شود .

صادق;755987 نوشت:
باسلام وتقدیر .
بارک الله بر فیلسوف صدرایی .
خوب است روی این شعر کمی بشتر دقت شود
اول مفردات شعری دقیقا بیان گردد ( مثلا دُر و صدف وگوش چه تناسبی دارد ؟ زبان چه تناسب با یاقوت زمرد دارد ؟
ومراد از زمرد چیست ....)
بعد تبیین عرفانی شود .

هو لا تأخذه سنة و لا نوم

عرض سلام و ادب مستمر.

متشکر استاد گرامی.

اگر اجازه دهید کمی در این ابیات تأمل کنم،تا بیهوده گویی نکرده باشم

و اوقات شریف شما را هم تضییع نکنم.

با سپاس

صادق;755987 نوشت:
اول مفردات شعری دقیقا بیان گردد ( مثلا دُر و صدف وگوش چه تناسبی دارد ؟ زبان چه تناسب با یاقوت زمرد دارد ؟
ومراد از زمرد چیست ....)
بعد تبیین عرفانی شود .

بسمه الحکیم

با سلام و ادب

درّ کلمات حکیمانه و معارف و علوم الهی است و صدف گوشهایی که لایق شنیدن آنند به تعبیر زیبای آیت الله جوادی آملی

گوش دهان جان است،این گوش باید پاک باشد تا مجرای رساندن کلمه ی طیبه ی معارف به جان پاک باشد.

شاعر می فرماید هر گوشی صدف نیست تا لایق شنیدن معارف الهی که چون درّ پر بها هستند باشد،پس زبانت(زبان به لحاظ سرخی آن به یاقوت تشبیه شده)

و (به لحاظ اینکه سخن از بیان معارف است به زمرد که سبز است و رمز حیات قلوب) را قفل این دررّ معنی بلند کن(زبان بربند)

لازم نیست هر سؤالی را پاسخ گویی چرا که بصیرت سکوت می آورد و تو را از سخن بسیار معذور می دارد.

پ.ن

استاد گرامی منتظر راهنمائیها و افاضات حضرتعالی هستیم.

با تشکر

این شعر از کیست ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

سلام. این شعر را صدرالمتألهین در مقدمه کتاب اسفار ، در شرح حال خود و شکایت از اوضاع زمانه اش ، از قول برخی از حکیمان پارسی گو ، بیان نمود.
گوهر = سخن حکمت آمیز
یاقوت= لب ( به حسب رنگ)
زمرد= دندان (شاید به حسب سختی و جنس)
یعنی لب که پوشاننده دندانها است ، را قفل زبان ( زبان: کنایه از سخن) قرار بده. ارزش سخن حکیمانه ، یا در اصل ، بیان ارزش حکمت را می رساند. چه اینکه "سخن" و "حکمت" ارتباطی تنگاتنگ با هم دارند (همچنانکه "معنا" با "لفظ") و "سخن" انسان عارف یا حکیم عین حکمت است. حال که سخن "ارزشمند" است ، حکم عقل و سیره مردم آن است که شیء ارزشمند را در هر ظرفی قرار نمی دهند. بلکه ظرفی باید که لایق آن باشد. همانگونه که همه صدفها ، مروارید در خود جای نمی دهند (تشبیه سخن حکمت آمیز به مروارید به لحاظ ارزش آنها ، تشبیه گوش به صدف به لحاظ ظرف بودن آنها برای اشیاء ارزشمند مذکور). قرار دادن هر شیء در محلی که جای آن نیست خلاف "عدالت" است (و بنابراین ، ظلم است) و در حقیقت ، ضایع ساختن آن شیء با ارزش است (زیرا قرار گرفتنش در آنجا مانند کاشتن دانه در زمین شوره زار است که باعث حیات و میوه آوری نمی شود و استعداد دانه هم هدر رفته است). از طرف دیگر ، هیچ شیء ارزشمندی به پای "حکمت" نمی رسد... هر چیزی دشمنی دارد و دشمن حکمت ، جهالند. مردم نادان حکمت را تاب نیارند و جهل آنها کوره عناد و دشمنی شان را با اهل حکمت شعله ور می سازد... در این ذمینه مطالب زیر برداشت میشن: ارزش سخن / اثر آن در داشتن یک زندگی آرام و رهایی از استرس و در امان ماندن از دشمنی مردم و رسیدن به عافیت/ اشاره ضمنی به حدیث شریف" الناس اعداء ما جهلوا"/ اشاره به حدیث شریف "انا معاشرالانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم" / اشاره به آیه "و اذا مروا باللغو مروا کراما" /اثر آن در کاسته شدن تدریجی از شیوع "لغو" در جامعه ، بر اثر بی اعتنایی به آن بر اساس "الباطل یموت بترک ذکره"/صحبت کردن در سطح درک شنونده

صادق;757015 نوشت:
این شعر از کیست ؟
منظورش چیست ؟
برداشت شما چیست ؟

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

بسمه الأحد

با سلام و ادب

شعر از آن امام خمینی رحمة الله علیه است.

مقصود از خال در این شعر نقطه وحدت حقه ی حقیقیه است.

لب اشاره به نفس الرحمان که حیات بخشی از آن مقام است و در اینجا کلام محبوب.

چشم بیمار عنایات حق تعالی به بنده اش.و بیمار شدن به وجد آمدن بعد از مشاهدات و معاینات رّبانی است.

حضرت امام(ره) در این بیت حالات عرفانی خویش را از درک وحدت و مقام حضور و فنا بیان می دارند.