جمع بندی ورود فلسفه و کلام به حیطه ی مباحث كلام و عقايد

تب‌های اولیه

12 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
ورود فلسفه و کلام به حیطه ی مباحث كلام و عقايد

نظرتان در مورد ورود فلسفه هاي مشاء و اشراق و صدرا به مباحث كلام و عقايدچه بوده و آيا اين سخن درست است كه فلسفه هاي مشاء و اشراق و صدرا و علي الخصوص فلسفه صدرا به مباحث و مسائل كلام و عقايد كمك شاياني كرده و آن را از ركود و تحجر نجات داده؟

width: 700 align: center

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]

[TD="align: center"]
[/TD]


کارشناس بحث: استاد صدیق

[TD][/TD]

Sjstan;1024399 نوشت:
نظرتان در مورد ورود فلسفه هاي مشاء و اشراق و صدرا به مباحث كلام و عقايدچه بوده و آيا اين سخن درست است كه فلسفه هاي مشاء و اشراق و صدرا و علي الخصوص فلسفه صدرا به مباحث و مسائل كلام و عقايد كمك شاياني كرده و آن را از ركود و تحجر نجات داده؟

باسلام وعرض ادب
ایام سوگواری اول مظلوم عالم، حضرت علی بن ابیطالبی علیه السلام بر شما و همه پیروان حضرتش تسلیت باد.

کمک و خدمات فلسفه به کلام و مباحث اعتقادی، چه اسلامی و چه غیر اسلامی، و نیز چه شیعی و چه در بین اهل سنت، مسئله ای بسیار مهمی است که روندی تاریخی داشته است.
در طول تاریخ، همواره این دو علم با یکدیگر ارتباط داشته اند و کم و بیش در هم تاثیراتی داشته اند.

اما از انجا که در سوال مطرح شده، به کمک های فلسفه به کلام اشاره شده است، به این بخش از تاثیرگذاری میپدازیم.

برای شناخت بهتر تاثیرگذاری فلسفه در مباحث کلامی، لازم است بین دو گروه متکلمان شیعی و اهل سنت تفکیک قائل شویم:



الف. تاثیر گذاری فلسفه بر متکلمان اهل سنت:
در بین متکلمان مسلمان، تاثیر فلسفه مشائی یونانی بر معتزله بسیار پررنگ بوده است.

در فاصله بین قرن دوم تا چهارم، با ترجمة کتب فلسفی از سریانی و یونانی به عربی، علم کلام سخت تحت تأثیر، و بلکه نفوذ فلسفة یونانی قرار گرفت.
البته نمی‌توان کلام اسلامی را زاییدة فلسفة یونانی و اسکندرانی دانست؛ زیرا کلام اسلامی به منزلة یک جریان فکری و فلسفیِ برگرفته از قرآن و سنت، به دورة پیش از ترجمه باز می‌گردد، ولی پس از عصر ترجمه، این دو جریان در هم آمیخت و مذاهب مختلف را با تغییراتی روبه‌رو ساخت. البته خود این جریان خاستگاه رویش فلسفة اسلامی شد و زمینه‌ساز تعالی و تکامل علم کلام گشت، تا جایی که سرانجام با تلاش محقق طوسی،کلام فلسفی شکل گرفت و از روش جدلی به صبغة برهانی روی آورد.

دوره فلسفی شدن علم کلام و حضور روش عقلگرایی فلسفی یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین دورههای کلام اسلامی بهویژه کلام امامی است. مقصود از فلسفی شدن کلام آن است که متکلم ابزارهای لازم را برای انجام وظایف خود از فلسفه وام بگیرد و با مبنای صحیح فلسفی به بررسی و تبیین گزاره‌های کلامی بپردازد و به تعبیر دیگر، به روش فیلسوفان مدعای متکلمان را اثبات کند. معتزله در اثر آشنائی با فلسفه و جریانهای فلسفی، به فلسفه گرایش پیدا نموده و اصطلاحات فلسفی نیز در آثار کلامی آنها کاملاً مشهود بود. ابوالهذیل علاف مسائل فراوانی را از فلسفه اقتباس نمود. محقق لاهیجی نیز یادآور میشود که آمیختن کلام با فلسفه در میان معتزلیان، ناشی از استمداد آنها از فلسفه است (1)

معتزله بیش از هر چیز از فلسفة یونانی تأثیر پذیرفتند و در آرای نظّام (231 ق) و ابو هذیل علاف (232 ق) صبغه فلسفه یونانی مشهودتر است، و همین اثرپذیری از فلسفه موجب شد تا برخی محدثان و متعصبان، معتزله را کافر بخوانند. معتزله در این جریان به افراط گرایید وهمین امر موجب انشعاب برخی از معتزله شد و در نهایت اشاعره شکل گرفتند.

کلام در جهان تسنن از عهد غزالی (505 ق) و پیش از او در دورة امام الحرمین عبدالملک جوینی (478 ق) به تدریج بیش از پیش به فلسفه نزدیک شده بود؛ چنان که شهرستانی (548 ق) در نهایهْْ‌‌ الاقدام فی علم الکلام، فخر رازی (606 ق) در المحصل و سیف‌الدین آمدی (631 ق) در ابکار الافکار کلام را به گونه‌ای با فلسفه آمیخته بودند که متشرعه و از جمله ذهبی و ابن‌حجر، آنها را به گرایش‌های فلسفی منسوب کردند. سرانجام نیز کلام در زمان قاضی‌عضدالدین‌ایجی (756 ق) و در کتاب المواقف فی علم الکلام کاملاً فلسفی شد (2)


[=&amp]
[/]

[=microsoft sans serif][=&amp]ب. تاثیرگذاری فلسفه بر متکلمان شیعی:
[/]
[=&amp]کلام شیعی، همچون کلام اهل سنت در ابتدا تحت تاثیر مستقیم آیات و روایات بوده است.
البته با این تفاوت که قبل از بروز عقل گرایی معتزلی در بین اهل سنت جریان غالب، جریان اهل حدیث بود که مکتبی ظاهر گرا و نص گرای متصلب و افراطی بود.
اما در بین شیعیان، تا قبل از بروز عقل گرایی فلسفی، جریانات عقلی دیگری نیز وجود داشت که کم و بیش از روایات اهل بیت متاثر بوده است ولی نه به نحو ظاهرگرایی صرف و افراطی.

[/][=&amp]با ظهور خواجه نصیرالدین طوسی (627 ق) کلام شیعی نیز بسیار فلسفی شد (3).[/]
[=&amp]برخی معتقدند که معیار زمانی فلسفی شدن کلام شیعی ـ و حتی کلام اهل‌سنت ـ خواجه [/][=&amp]نصیر الدین طوسی است چه بسا بتوان سیر تاریخی کلام اسلامی را به سه مرحله تبیین کرد:

[/][/]الف. کلام پیش از خواجه نصیر(تا قبل از قرن هفتم):
کلام پیش از خواجه نصیر کلام در این دوره گرچه نص گرایی صرف نبوده ودارای تحلیلهایی نیز هست ولی از نظر روشی ،بیشتر سبک جدلی داشت و در برابر فلسفه مطرح بود.
تا جائی که متکلمان اسلامی از بدو ورود فلسفه به عالم اسلام تا قرن‌ها با فلاسفه نبرد کردند و بر قواعد فلسفی خدشه‌هایی وارد ساختند و حتی در اصول مسلم و مبادی اولی فلسفه شک و تردید روا داشتند.
البته در این دوره نیز بودند متکلمانی که شیوه فلسفی داشتند. چنانکه ابو اسحاق نوبختی از خاندان نوبختیان که در قرن دوم و سوم میزیسته است، در کتاب «الیاقوت فی علم الکلام» استفاده شایانی از شیوه عقلی فلسفی برده است. این کتاب، جزء نخستین آثار کلامی امامیه است که به روش عقلگرایی فلسفی نگاشته شده است.
[=microsoft sans serif][=&amp]

[/][/]

ب. کلام در عصر خواجه نصیر(قرن هفتم و هشتم)
کلام در این دوره و مقداری بعد از آن، برهانی شد و صبغة فلسفی یافت(4). در این مرحله کلام افزون بر تکیه بر آیات و روایات، بر استدلال برهانی نیز استوار گشت.
به عنوان نمونه خواجه نصیرالدین، مباحثی مانند توحید و معاد را که موضوع آنها با فلسفه مشترک است با روش‌های برهانی اثبات کرد، و بدین ترتیب کلام شیعی، از کلام اهل‌سنت که استدلال عقلی در آن بسیار کمرنگ است، جدا می‌گردد؛ زیرا از این پس در کلام شیعی صرفاً به استشهادات روایی و قرآنی بسنده نشده و از براهین عقلی نیز بهره گرفته می‌شود.
می‌توان از خواجه نصیرالدین طوسی به منزلة ‌کسی یاد کرد که کلام و فلسفه را از جهاتی متحد ساخت. حوزه‌های این اتحاد و اشتراک را می‌توان در بسیاری مسائل در کتاب تجرید الاعتقاد مشاهده نمود. محقق طوسی کلام را فلسفی کرد به گونه‌ای که بدون آگاهی از اصول و قواعد فلسفی، فهم بسیاری از مباحث کلامی ممکن نیست.
خواجه با استفاده از روش عقلی و قواعد فلسفی به تبیین مسائل کلامی پرداخت، و روش او را پس از وی دیگر متکلمان ادامه دادند و سرانجام نیز اتحاد فلسفه و کلام در بیشتر حوزه‌ها تحقق یافت.
[=&amp] شیوه کار خواجه نصیر بدان جهت اهمیت داشت که کلام اسلامی را به دو بخش کلام سنتی(بیشتر نقلی) و کلام فلسفی تقسیم میکنند.[/]
چنانکه وی در کتاب تجرید الاعتقاد، نخست به تبیین و تقریر اصول و مبانی علم فلسفه پرداخته است آنگاه در خاتمه با اتکا به این مبانی، مباحث کلامی را تحت عنوان «الهیات بالمعنی‌الاخص» تدوین و تنسیق کرده است.

کمال الدین میثم بن علی بن میثم بحرانی (۶۳۶ - ۶۹۹ق) از دیگر پیروان روش عقلگرایی فلسفی در حوزه علم کلام است. وی با خواجه نصیرالدین طوسی معاصر بوده و گفته‌اند که خواجه نزد او فقه می‌خواند و او از خواجه کلام می‌آموخت. (5) شهرت عمده ابن میثم در کلام است و آثار زیادی در این زمینه و زمینه‌های دیگر به او نسبت داده‌ شده که «قواعد المرام فی علم الکلام» و «اختیار مصباح السالکین» از جمله آنهاست. کتاب قواعد المرام وی به سبک عقلگرایی فلسفی نگاشته شده است. ابن میثم بحرانی در طرح مسائل و سبک استدلال به روش خواجه نصیرالدین در تجرید الاعتقاد نظر داشته و مستند استدلال‌های او بیشتر عقل است نه نقل.

ج. کلام پس ا زخواجه نصیر(قرن نهم به بعد):
در این دوره، که با میرداماد و ملاصدرا (1050 ق) به اوج رسید، کلام به کلی برهانی شده است.
[=&amp]
محقق لاهیجی متخلص به فیاض (م۱۰۷۲ق) نیز در تحلیل مسائل کلامی، روش عقلگرایی فلسفی را در پیش گرفته است. لاهیجی با فلسفه مشاء آشنایی کامل داشته و اصول و قواعد این فلسفه را پذیرفته‌ و اندیشه‌های ابن سینا بر افکار وی احاطه دارد. او از مهمترین شارحان ابن سینا در میان متأخران است. آثار فلسفی ابن سینا از مهمترین منابع فیاض در نگاشته‌هایش است. حتی می‌توان آثار فیاض را شرحی بر حکمت مشاء و اندیشه سینوی به حساب آورد. این مسئله آنگاه در خور تأمل است که فیاض، مدت زیادی نزد ملاصدرا تلمذ کرده است و داماد وی بوده است، با این حال میزان تأثیرپذیری وی از افکار صدرا اندک است. در سراسر کتاب شوارق الالهام تنها هفت بار از او یاد می‌کند (6). لاهیجی گرچه از نگاشته‌ها و اندیشه‌های دیگر اندیشمندان، استفاده فراوان کرده است، اما استقلال رأی خود را حفظ کرده ‌است. وی در شوارق الالهام به انکار تمایز میان کلام شیعه و فلسفه پرداخته و مخالفت با فلسفه را به اشاعره نسبت می‏دهد.


[/]

بیان چند مورد کاربست
برخی از مهمترین کاربستهای فلسفه در کلام اسلامی در منابع متقدم کلامی شیعی وجود دارد عبارتند از:

الف. در کتاب یاقوت، نویسنده در راستای اثبات وجود خدا از برهان امکان و وجوب بهره برده است (7).

ب. ابن نوبخت برخی صفات الهی را با تکیه بر وجوب وجود اثبات مینماید که متأثر از روش فیلسوفان است (8).

ج. ابن نوبخت، در مسأله رابطه صفات با ذات الهی، دیدگاه عینیت صفات با ذات الهی را برگزیده و با بهرهگیری از قواعد فلسفی بر اثبات آن چنین استدلال مینماید که اگر صفات الهی زائد بر ذاتش باشند یا مقوم ذات اویند یا خیر؛ اگر مقوم ذات او باشند، ذات الهی نیازمند به آن صفات خواهد بود و نیاز همزاد با امکان است؛ اما اگر مقوم ذات نباشد، ممکن الوجود خواهد بود و علتش ذات الهی است، در این صورت ذات الهی هم فاعل آن صفات است
و هم قابل (9).

د. وی همچون فیلسوفان اراده الهی را به صفت علم الهی بر میگرداند (10).

ه. ابن هیثم، در باب اثبات صانع، برهان امکان و برهان حدوث را تقریر نموده است ( 11).

و. وی، در باب نبوت، سبک دقیق فلسفی در پیش گرفته و آن را به مطالب «‌ما، هل، لِمَ، کیف و من‌» تطبیق داده و بیان کرده است (12).
ز. خواجه نصیر با بهره گیری از وجوب وجود الهی به اثبات بسیاری از صفات الهی از قبیل سرمدیت، وحدت، نفی مثل، ترکیب، ضد، جسمیت، حلول، اتحاد، جهت، محل حوادث بودن، حاجت، دردمندی، زیادت صفات بر ذات، رؤیت و نیز اثبات صفت جود، ملک، تمامیت، حقّیت، خیریت، حکمت، تجبّر، قهاریت و قیومیت پرداخته است (13)

ح. محقق لاهیجی در مسأله اثبات واجب تعالی با بهرهگیری از قاعده «الواجب لا علة له فلا برهان علیه» که در مباحث فلسفی مطرح گردیده، به نفی برهان لمی بر ذات الهی میپردازد.

ط. ایشان همچنین در راستای تقریر برهان امکان و وجوب، از برخی قواعد فلسفی نظیر تقسیم وجود به واجب و ممکن، نیازمندی ممکن به علت، نیازمندی ممکن در حدوث و بقاء به علت، استحاله تسلسل و استحاله دور بهره برده است. در مباحث صفات الهی نیز به تبع خواجه طوسی از قواعد فلسفی بهره برده است.(14)

اینها تنها مواردی محدود از میزان کاربست فلسفه و مباحث فلسفی در کلام اسلامی بود.
بدین وسیله مشخص میشود که سوالی که مطرح شد، تا حدودی ناشی از کمبود اطلاع از تاثیرات فلسفه در کلام اسلامی و شیعی بوده است.

موفق باشید.

پی نوشتها:
1. لاهیجی، عبدالرزاق، شوارق الالهام فی شرح تجرید الکلام، قم، مؤسسه امام صادق، 1433،ج1، ص48
2. جبرئیلی، محمد صفر، «کلام شیعی؛ دوره‌های تاریخی، رویکردهای فکری»، مجله قبسات، شماره 38، 1385ش، ص 106-105
3.مطهری، مرتضی، مجموعه آثار, تهران, انتشارات صدرا, چاپ ششم، 1378ش، ج5، ص150 و 155
4. مطهری، مجموعه آثار، ج3، ص95
5 .ابن میثم بحرانی، قواعد المرام فی علم الکلام، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1406، مقدمه، ص8
6. لاهیجی، شوارق الالهام، ص342
7. ابن نوبخت، ابواسحاق ابراهیم، الیاقوت فی علم الکلام، قم، کتابخانه آیت الله مرعشى نجفى، 1413،ص 38، 43
8. ابن نوبخت، الیاقوت، ص43؛ علامه حلى، حسن بن یوسف بن مطهر، 1363ش، أنوار الملکوت فی شرح الیاقوت، قم، الشریف الرضی، 1363، ص100
9. ابن نوبخت، همان، ص43؛ علامه حلی، همان، ص 100-101
10. ابن نوبخت، همان، ص46
11. ابن میثم، قواعد المرام، ص 63
12. همان، ص121
13. طوسی، نصیرالدین، تجرید الاعتقاد، با تصحیح آیت الله حسن ‏زاده آملى (همراه با کشف المراد)، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، 1413ق، ص 290
14. برای مطالعه بیشتر ر.ک:
خراسانی، ابوالفضل، نسبت کلام اسلامی با فلسفه اسلامی، معارف عقلی، 1385، ش3
ربانی گلپایگانی، علی و اسماعیلی، محمد علی، روش شناسی عقل گرایی فلسفی در کلام اسلامی، کلام اسلامی، 1394، ش104

ممنون از توضحات خوبتان

به نظر شما خروجی تعامل فلسفه و کلام، خوب هست یا نه؛ یعنی به رشد معارف دینی رسیده یا نه؟

چون به نظر خیلیها فلسفه ما رو از معارف دینی دور کرده. مثلا خداوند در قرآن طوری از خودش صحبت میکنه که اصلا شکی در وجودش نیست و یا در روایات طینت به فطری بودن شناخت خدا اشاره میکنه و حتی اهل بیت نیز جز به ضرورت و برای نقد دیگران از استدلال و برهان استفاده میکردند

اما فلسفه با لازم دونستن تعقل درباره خدا، خیلیها رو دچار وسواس فکری و شک کرده و بعضیها رو هم به انکار رسونده.

بحث من دفع استدلال دشمن توسط فلسفه نیست که حتما کار خوبیه. مساله من ترویج فلسفه و لازم دونستن تعقل در حوزه عقاید دینی و مستقل فکر کردن از متون دینی و معارف اهل بیت هست.

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم

به نظر شما خروجی تعامل فلسفه و کلام، خوب هست یا نه؛ یعنی به رشد معارف دینی رسیده یا نه؟

باسلام 

فلسفه چه کارکردهایی دارد؟

یک نکته را توجه کنید.

مطالبی که در فلسفه بیان میشود، در بیشتر موارد به خودی خود در سایر علوم شاید کارکرد نداشته باشه ولی زیربنایی میشه برای مشارکت و همفکری در موضوعات و مباحث سایر علوم.

همچنین روشی که فلسفه به انسان می آموزد یک روش عقلی است.

کارکرد فلسفه میتواند سلبی باشه و یا ایجابی.

کارکرد سلبی آن که نقد شبهات و اشکالات مخالفان و شکاکان هست.

اما کارکرد ایجابی فلسفه، تعمیق باورهای دینی و فهم بهتر مباحث آن هست.

وقتی در قران کریم گفته میشود خداوند لطیف است؛

وقتی گفته میشود که او حتی از نگاه گوشه چشم شما نیز آگاه هست؛

وقتی گفته میشود که او نه در درون اشیاء هست و نه خارج از آنها؛

وقتی گفته میشه خداوند بر هر کاری قادر هست؛

وقتی گفته میشه خداوند علت همه موجودات است ولی خودش علت نداره.

وقتی گفته میشه که در قیامت خود عمل را انسان میبینه.

و....

اینها و مسائل بی شماری از این دست، که در متون دینی بیان شده و به عنوان اعتقاد انسان شمرده میشه، یک سری مباحث و مبانی فلسفی(وجود شناسی یا الاهیات) دارد که اگر آنها درست فهم نشه، این مباحث و اعتقادات دینی نیز فهمیده نمیشه.

به همین جهت فهمی که متکلمان غیر عقل گرا و بخصوص آنهایی که فلسفه نمیدانستند فهم درستی و دقیقی نبوده و با اشکالاتی روبرو بوده است.