هورقلیایی در روایات ؟؟؟؟؟؟

تب‌های اولیه

23 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

با سلام به شما دوست عزیز

عبد آل محمد;285553 نوشت:
من راجع به اعتقادات شیخیه (شاگران احسائی ) بسیار تحقیق کردم تا انجاکه با تنی چند از ان ها ارتباط برقرار کردم .
انها اعتقاد دارند که قضیه هورقلیایی کاملا روایی است و مورد تایید اهل بیت
خواهش می کنم بگویید که ایا واقعا این حدیث ها واقعیت دارد؟؟؟؟؟

شیخیه معتقدند: هور قلیا به معنای سرشتی است که آدمی از آن آفریده شده و زمانی نیست از عالَم هورقلیا است و در گور باقی می ماند، این عالَم بدون هیچ گونه عرض از اعراض دنیوی است، قوانین ماده بر او جاری نیست.

محمدكريم خان كرماني می نویسد:
بماند در قبر بدن اصلي انساني هورقليائي و آن هم جسم است كه صاحب درازي و پهنائي و گردي است مثل ساير جسمها و آن اجزاي اصلي بدن انسان است و عرَض نيست بلكه جوهر حقيقي است و ثبات و قرارش بيش از اين اعراض است و آن بدن اصلي هورقليائي در عالم خود در غيب اين قبر مي ماند.(1)

جالب اینجاست که شیخیه برای این ادعای خود هیچ مستند روائی قابل ارائه ای را مطرح نساختند، بررسی روایات نیز خالی از هرگونه تصریح یا اشاره ای به این معناست،‌ حال سؤال اینجاست که چرا شیخیه (که خود را پیرو اهل بیت علیهم السلام می داند) از چنین عالَمی دفاع می کند؟ آنها خواستند جوابی برای حل معمای معراج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حیات امام زمان (علیه السلام) و معاد جسمانی داشته باشند، اما آیا در این مهم موفق شدند؟

محمد باقر کمره ای در ترجمه کتاب شریف کافی، ذیل معنای چهارم معراج پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می نویسد:
معراج هورقليائى كه از شيخ احمد احسائى نقل شده و گفته كه چون تن پيغمبر ممزوجى از عناصر و آثار افلاك بوده در مقام عروج از هر كُره‏اى آنچه در وجودش از آنِ آن كُره بوده گذاشته و بالا رفته و در هر آسمانى هم آنچه اثر از آن آسمان در وجودش بوده گذاشته و گذشته و بهمين ترتيب پوست انداخته تا بمقام قرب خداوند شتافته(2)

درباره امام زمان علیه السلام نیز، معتقدند ایشان در هورقلیا بوده و هرگاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند صورتی از صورتهای این اقالیم را می پوشد و کسی ایشان را نمی شناسد!!

به هر حال از دوستانی که معتقد به شیخیه هستند درخواست کردم مستندات روائی خود (هرچند روایات مجعول و ضعیف) را درباره هورقلیا ارائه کنند اما هنوز خبری نشده و همچنان منتظریم.

موفق باشید.
ـــــــــــــ
1.ارشاد العوام ج 2 ص 151.
2.الروضه من الکافی ج 2 ص 319.

با سلام

شيخ احمد وشاگردش سید کاظم با برداشت غلطی که از بعضی روایات داشتند دروادی خطرناکی افتادند اخبار زیادی بعضا با سند صحیح از خاصه و عامه به مضمون این خبر داریم :

أحمد بن محمد ومحمد بن يحيى، عن محمد بن الحسن، عن يعقوب بن يزيد، عن ابن أبي عمير، عن رجاله، عن أبي عبدالله عليه السلام قال: إن الحسن عليه السلام قال: إن لله مدينتين إحداهما بالمشرق والاخرى بالمغرب، عليهما سور من حديد وعلى كل واحد منهما ألف ألف مصراع وفيها سبعون ألف ألف لغة، يتكلم كل لغة بخلاف لغة صاحبها وأنا أعرف جميع اللغات وما فيهما وما بينهما، وما عليهما حجة غيري وغير الحسين أخي.

عن أحمد بن محمد، عن أبي يحيى الواسطي، عن عجلان أبي صالح قال: دخل رجل على أبي عبدالله (ع) فقال له: جعلت فداك هذه قبة آدم (ع)؟ قال: نعم ولله قباب كثيرة، ألا إن خلف مغربكم هذا تسعة وثلاثون مغربا أرضا بيضاء مملوة خلقا يستضيئون بنوره لم يعصوا الله عزوجل طرفة عين ما يدرون خلق آدم أم لم يخلق، يبرؤون من فلان وفلان.اصول کافی

عن ابن عباس قال: دخل علينا رسول الله صلى الله عليه وآله ونحن في المسجد حلق حلق، فقال لنا: فيم أنتم ؟ قلنا: نتفكر في الشمس كيف طلعت وكيف غربت، قال: أحسنتم كونوا هكذا تفكروا في المخلوق ولا تفكروا في الخالق، فإن الله خلق ما شاء لما شاء وتعجبون من ذلك، إن من وراء قاف سبع بحار كل بحار خمسمأة عام ومن وراء ذلك سبع أرضين يضئ نورها لاهلها ومن وراء ذلك سبعين ألف امة خلقوا على أمثال الطير هو وفرخه في الهواء لا يفترون عن تسبيحة واحدة ومن وراء ذلك سبعين ألف امة خلقوا من ريح، فطعامهم ريح، وشرابهم ريح، وثيابهم من ريح، و آنيتهم من ريح، ودوابهم من ريح، لا تستقر حوافر دوابهم إلى الارض إلى قيام الساعة، أعينهم في صدورهم، ينام أحدهم نومة واحدة ينتبه ورزقه عند رأسه، ومن وراء ذلك ظل العرش، وفي ظل العرش سبعون ألف امة ما يعلمون أن الله خلق آدم ولا ولد آدم، ولا إبليس ولا ولد إبليس، وهو قوله (ويخلق ما لا تعلمون .

علامه مجلسی رحمه الله بعد از این خبر فرموده :

اعلم أن الاخبار الواردة في هذا الباب غريبة وبعضها غير معتبرة الاسانيد كروايات البرسي وجامع الاخبار، والمأخوذ من الكتاب القديم، وبعضها معتبرة مأخوذة من اصول القدماء، وليس ما تتضمنها بعيدا من قدرة الله تعالى

از امام حسن مجتبى عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
((خدا را دو شهر است ، يكى در مشرق (جابلقا)و ديگرى در مغرب (جابرصا) . {شیخ احمد محیط این دو شهر را هور قلیاء میداند ) ديوارى از آهن دارند، و شهرى هفتاد هزار هزار در زرين دارد، و در آن هفتاد هزار هزار زبان گوناگون است كه هركس به زبان خاص خود سخن مى گويد، و من همه آن زبانها را مى دانم ، و در آن دو شهر و ميان آنها و بر آنها حجتى جز من و برادرم حسين وجود ندارد)).
و باز به سند خود از امام صادق ، از پدرش ، از امام سجاد، از اميرمؤ منان عليه السلام روايت نموده كه فرمود:
((خدا را در پس مغرب شهرى است به نام جابلقا؛ در جابلقا هفتاد هزار امت زندگى مى كنند كه هر امتى به اندازه همين امت است ، و هرگز يك چشم به هم زدن خدا را نافرمانى نكرده اند، و كار و سختى جز نفرين بر اولى و دومى و بيزارى از آنها و دوستى با خاندان رسول خدا ندارند.))
و به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
((وراى اين زمين شما زيرزمينى است سفيد كه روشنى آن از خودش است ، در آن خلقى زندگى مى كنند كه به پرستش خدا مشغولند و هيچ شركى به خدا نمى آورند، و از فلانى و فلانى (اولى و دومى ) بيزارى مى جويند)).

((در وراى اين چشمه خورشيد شما چهل چشمه خورشيد ديگر هست كه آفريدگان بسيارى در آنها زندگى مى كنند، و در وراى اين ماه شما نيز چهل ماه ديگر هست كه آفريدگان بسيارى در آنها زندگى مى كنند كه اصلا نمى دانند كه آيا خداوند آدم را آفريده يا نه ، و به آنها الهام شده كه فلانى و فلانى را لعن كنند.

و در كتاب ((كافى )) با سند خود از ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليه السلام روايت كرده :

((شبى در خدمت آن حضرت بودم كه نگاهى به آسمان افكند و فرمود: اى اباحمزه ، اين قبه پدرمان آدم عليه السلام است ، و خداى متعال را غير آن سى و نه قبه ديگر هست و در آنها خلقى زندگى مى كنند كه يك چشم بر هم زدن خدا را نافرمانى نكرده اند.))

و عامه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايات بسيارى قريب به همين مضامين را در اين گونه موارد روات كرده اند.

يكى از اهل معرفت (پس از آنكه يكى از زمين ها را توصيف مى كند) گويد: ((در هر نفسى (؟) كه خداوند در آن زمين آفريده عوالمى از موجودات هست كه شب و روز بدون خستگى خدا را تسبيح مى گويند، و از جمله آن عوالم عالمى را به شكل و شمايل ما آفريده كه هرگاه عارف آن را ببيند خود را در آن مشاهده مى كند. و عبدالله ابن عباس در روايتى كه از او نقل شده به همين مطلب اشاره نموده كه گويد: ((اين خانه كعبه يكى از چهارده خانه است ، و در هر يك از زمينهاى هفتگانه آفريدگانى مثل ما زندگى مى كنند، حتى در ميان آنان ابن عباسى مثل من هست )).

اين روايت نزد اهل كشف به صدق پيوسته است ، و هر چه در آن عوالم هست زنده و گويا و باقى است و فنا و دگرگونى نمى پذيرد. و عارفان هرگاه به آن عوالم درآيند با ارواح خود در مى آيند نه با اجسام خود، جسمهاى خود را در اين زمين دنيا وا نمى نهند و مجرد مى روند. و در آن زمين شهرهاى بى شمارى است ، برخى از آنها شهرهاى نور ناميده مى شوند كه جز عارفان برجسته و برگزيده به آنها درنمى آيند. و هر حديث و آيه اى كه به ما رسيد و عقل آنها را تاءويل كرد و از ظاهر خود منصرف ساخت آنها را به همين صورت ظاهرشان در آن زمين يافتيم ؛ و هر جسدى كه موجودات روحانى از جن و ملك درمى آيند و هر صورتى كه انسان خود را در آن مى بيند از جسد آن زمين است ))

نام كتاب : علم اليقين ، جلد اول

مؤ لف :حكيم ، مولى محسن فيض كاشانى

سلام
اینکه عوالمی دیگر در طول این عالم باشند و ساکنانی با ویژگیهای متفات باشند هیچ بعدی ندارد
والله الموفق

با سلام به همه دوستان و شرکت کنندگان در بحث

ایمیل یکی از پیروان مکتب شیخیه را در وبلاگی که به همین منظور تأسیس شده بود یافتم و مکاتبه ای با مدیر آن داشتم، ایشان پاسخ سؤال بنده:

صالح;290032 نوشت:
از دوستانی که معتقد به شیخیه هستند درخواست کردم مستندات روائی خود (هرچند روایات مجعول و ضعیف) را درباره هورقلیا ارائه کنند

را چنین دادند:
لغت هور قلیا در روایات وقرآن نیامده است مانند لغت تاریخ که در قرآن وروایات نیامده اما معنا ومراد از تاریخ فراوان است که ما در مقاله تاریخ مختصری بحث داشتیم و اما لغت هورقلیا هم عربی نیست سریانی است ومعنای آن ملک آخر است ومراد ومعنای آن در قرآن وروایات فراوانست مانند یوم تبدل الارض غیر الارض وشیخ احمد احسائی می فرماید این لغت از انبیاأ سلف باقی مانده است ومراد ملک آخر است.

پس صحبت از مراد و معناست که خود دلیل بر عدم تصریح در روایات اهل بیت پیامبر (سلام الله علیهم اجمعین) است، و فقط ادعا شده که از انبیای سلف رسیده در حالی که مدرکی برای اینکه این لغت از انبیاء سلف مانده در دست نیست.

اما اینکه معنای آن در قرآن و روایات فراوان است، این نیاز به توضیح و تفسیر دارد که شاید مصداق
هر كسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من
باشد به هرحال تبیین و تفسیر و انطباق هورقلیا بر روایات خارج از سؤال پرسشگر است، زیرا ایشان از قول پیروان شیخیه مدعی اند هورقلیا مستند کاملا روائی دارد:

عبد آل محمد;285553 نوشت:
انها اعتقاد دارند که قضیه هورقلیایی کاملا روایی است و مورد تایید اهل بیت

موفق باشید.

با سلام به شما همکار محترم

حامد;290184 نوشت:
اینکه عوالمی دیگر در طول این عالم باشند و ساکنانی با ویژگیهای متفات باشند هیچ بعدی ندارد

البته که هیچ بُعدی ندارد، بلکه آیات و روایاتی به آن تصریح دارد، اما ما ملتزم به کتاب و سنت بوده و وظیفه داریم دقیقا گوش به فرمان اهل بیت پیامبر(سلام الله علیهم اجمعین) داده و کلام آنها را میزانی برای تشخیص حق و باطل سخن دیگران قرار دهیم، آیا در کلام آن بزرگواران مطلبی در تأیید هورقلیا و اینکه امام زمان اکنون در آن عالم است و هر وقت بخواهد به این دنیا بیاید به صورتی مناسب این دنیا درخواهد آمد؟

یا معراج پیامبر.... وجود دارد؟

به نظر می رسد هورقلیا و امثال آن جزء مطالبی است که مستندات روائی آن ارائه نگشته و نمی تواند برای ما که قرآن و عترت را تنها پاسخگوی مسائل دینی می دانیم حجت باشد.
موفق باشید.

صالح;290212 نوشت:
البته که هیچ بُعدی ندارد، بلکه آیات و روایاتی به آن تصریح دارد، اما ما ملتزم به کتاب و سنت بوده و وظیفه داریم دقیقا قدم در جای پای اهل بیت پیامبر(سلام الله علیهم اجمعین) بگذاریم، آیا در کلام آن بزرگواران مطلبی در تأیید هورقلیا و اینکه امام زمان اکنون در آن عالم است و هر وقت بخواهد به این دنیا بیاید به صورتی مناسب این دنیا درخواهد آمد، یا معراج پیامبر.... مطالبی است که مستندات روائی آن ارائه نگشته و نمی توانند برای ما که قرآن و عترت را تنها پاسخگوی مسائل دینی می دانیم حجت باشد.

سلام
1- مطلب ما در تایید هورقلیا نیست بلکه بر اساس اعتقاد به مراتب مختلف برای عالم است که قرآن و سنت هم فی الجمله آنرا تایید می فرماید
2- روایت است که بعضی از قرآن مفسر بعض دیگر است . برخی مفسرین مثل جناب علامه هم از آن استفاده کردند اما کسی هست که مدعی شود همه این تفسیر بعض به بعض را عالم باشد ؟ مطمئنا خیر چه اینکه قرآن دریای علم ذخار است و به عمقش کس نرسد حال چه بعدی دارد کس یا کسانی در باب روایات یا آیات به انضمام تحقیقات سایر علما مطلبی را استخراج کند که ما در ظاهر روایات معروفه سراغ نداریم ؟
والله الموفق

این بحثی یکی از کارشناسان رشته فرق انحرافی مهدویت در یکی از کلاس ها با یکی از شاگردانش در رابطه با شیخیه داشته است

و به صورت مکتوب درآمده |:

متن گفت و گو

اما متأسفانه شيخ احمد احسايي و پيروان او با ناديده انگاشتن اين دست از روايات معتقدند که امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در زمان غيبتشان به عالم ديگري ـ که از آن با عنوان «عالم هورقليا» ياد مي‌کنند ـ رفته و در قريه‌اي به نام «کرعه» ـ که در يکي از وادي‌هاي اين عالم، به نام وادي شمروخ است ـ زندگي مي‌کند و اگر بخواهد به زمين تشريف بياورد، به شکل يکي از مردم در مي‌آيد، بدون اين که زمينيان او را بشناسند کارش را انجام مي‌دهد و دوباره به همان عالم برمي‌گردد».5
آقاي انديشه‌ور گفت: «استاد! ممکن است کمي درباره عالم هورقليا توضيح دهيد؟»
استاد گفت: «بله؛ تذکر به جايي بود. واژه «هور قليا» ـ چنان که خود شيخ احمد معتقد است ـ لغتي سرياني است که از زبان صائبيان گرفته شده6 و مرحوم دهخدا آن را برگرفته شده از دو کلمه مرکب «هبل قونيم» مي‌داند که در لغت به معني تشعشع بخار است.7 اما اين که مقصود از اين اصطلاح، در اينجا چيست؟ خود شيخ احسايي آن را عالمي بين عالم مُلک (مادي) و عالم ملکوت (غيرمادي) که در اقليم هشتم (خارج از اقاليم هفتگانه) قرار دارد، مي‌داند».8
خانم اصغري گفت: «استاد ببخشيد؛ همان طور که شما هم فرموديد، طبق روايات متعدد، هميشه بايد حجت خدا در زمين، وجود داشته باشد؛ اما بنا به اعتقاد شيخ و پيروانش، اکنون حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در عالم هورقليا زندگي مي‌کند و فقط گاهي به زمين تشريف مي‌آورد. حال سؤالي که پيش مي‌آيد اين است که آيا شيخيه به مضمون آن روايات معتقد نيستند؟ و اگر معتقدند چگونه اين دو مطلب را جمع مي‌کنند؟»
آقاي حقيقت‌گو در حالي که از صندلي بلند مي‌شد، گفت: «بله! شيخ احمد و پيروانش به مضمون آن روايات معتقدند و براي جمع بين مضمون آن روايات و اعتقادشان در خصوص زندگاني حضرت در عالم هورقليا، معتقد به لزوم وجود واسطه‌اي بين حضرت و مردم شده‌اند؛ که آن واسطه به لحاظ معنوي، فرد والامقام و شيعه کاملي است که مي‌تواند جاي خالي حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را در زمين پرکند و مصداق حجت خدا در زمين باشد. شيخ احمد، نام اين واسطه را «قريه ظاهره» گذاشته است. هم‌چنين، گويا تمايل داشته خود را همان واسطه و قريه ظاهره بداند؛9 چرا که سيد کاظم رشتي ـ که جانشين او بود ـ شيخ را قريه ظاهره دانسته است».10
آقاي جليلي گفت: «پس احتمالاً اين «قريه ظاهره» ـ که در نزد شيخيه مقام بسيار بالايي دارد ـ مانند نائب خاص است؟!» استاد گفت: « تحقيقاً و يقيناً به نظر وي، قريه ظاهره مقام بسيار والايي دارد؛ به حدي که بعدها توسط پيروان شيخ به اين مسأله، اهميت فوق العاده‌اي داده شد و اسامي متعددي بر آن گذاشتند؛ که از جمله آنها، «نائب خاص»،«ناطق»، «حاکم»، «نائب کل»، «امام زمان»، «باب امام»11 و... است. اين اهتمام به حدي زياد است که شيخيه کرمان ـ همان طور که قبلاً عرض کردم ـ آن را «رکن رابع» (اصل چهارم) از اصول دين، مي‌شمارند و بلکه آن را از بقيه اصول دين، مهم‌تر مي‌دانند! چنان که حاج محمد کريم‌خان کرماني مي‌نويسد: «رکن رابع، اصل غرض است و اين اسم اعظم است و ساير شروط ايمان، از فروع و اصول، همه متفرع بر همين است. پس علت غائي ملک همين است و لاغير».12
آقاي رضايي که گويا خيلي تعجب کرده بود گفت: «استاد معذرت مي‌خواهم؛ يعني آنها رکن رابع را امام زمان هم مي‌دانند؟!» استاد گفت: «متأسفانه همين طور است. آقاي حاج محمد کريم خان کرماني مي‌نويسد: «امام غائب مثل امام مرده است. کفايت نمي‌کند. حيّ حاضر، ضرور است».13 او با اين بهانه که ائمه اطهار عليهم السلام امام تمام جهانيان مي‌باشند و اختصاص به زمان خاصي ندارند، نقباء (رکن رابع‌ها) را امام زمان دانسته و اظهار مي‌دارد که منظور از روايتي که مي‌فرمايد: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»14 اين است که هر کس نقبا را نشناسد و بميرد، مرگش مرگ جاهليت است و صراحتاً مي‌گويد: « امام زمان، همان نقيبي است که در عصر خود ولايت دارد».15
نتيجه بحث
استاد احساس کرد که ممکن است سؤال‌ها و جواب‌هاي مطرح شده، ذهن‌ها را از مطلب اصلي دور کرده باشد. به همين دليل گفت: «نتيجة بحث ما تا اين جا اين شد که آقاي شيخ احمد احسايي و پيروان او به لزوم وجود «باب» و «نائب خاص» براي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در عصر غيبت معتقد شدند. حال ببينيم اين اعتقاد، چگونه منجر به پديدار شدن فرقه «بابيه» گرديد».
آتش تهيه پيدايش بابيت
بعد از مرگ احسايي، فردي به نام سيد کاظم رشتي ـ که از شاگردان برجسته شيخ احسايي بود ـ با توصيه خود شيخ، جانشيني او را عهده‌دار شد و خواسته يا ناخواسته، گام بعدي را به سمت پديدار شدن فرقه بابيت برداشت؛ چرا که او به پيروي از استادش، ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را بسيار نزديک معرفي مي‌نمود و در کلاس درس به شاگردانش مي‌گفت: « زود است که پس از من، امام غائب، آشکار شود» و بارها مي‌گفت: «شايد امام غائب در ميان شماها باشد».16 او همچنين مي‌گفت: «ظهور امام غائب بسيار نزديک است؛ احتياجي به تعيين جانشين نيست»؛17 به همين خاطر، در اثر عدم تعيين جانشين، بعد از مرگ او در سال 1295 هـ ق، 38 مدعي از بين شاگردانش، ادعاي جانشيني وي را نمودند؛ يکي از آنها سيد علي‌محمد شيرازي(باب) بود18 که چند ماه بعد از مرگ استادش، در تاريخ پنجم جمادي الاول سال 1260 هـ ق، با ادعاي جانشيني سيد کاظم و ادعاهاي گزاف، ناهمگون و عجيب و غريب ديگر، بابيت را به وجود آورد؛ که از جلسه بعد، ان‌شاء‌الله، پيرامون آن بحث خواهيم کرد.
آقاي انديشه‌ور گفت: «استاد ببخشيد! سؤالي به نظرم رسيد که ممکن است تا جلسه بعد فراموشش کنم و آن اين است که آيا کسي از علماي شيعه به رکن رابع اعتقاد داشته يا دارد؟» استاد گفت: «چون بايد براي نمازجمعه آماده شويم، اجمالاً خدمتتان عرض مي‌کنم که هيچ کدام از علماي شيعه به آن اعتقاد نداشته و ندارند، بلکه بسياري از آنها آن را از بدعت‌هاي شيخيه دانسته‌اند».19
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*. کارشناس فرقه‌هاي انحرافي مهدويت.
‏۱‏. در اصول کافي، ج1، ص251-254، در 2 باب مجموعاً 18 روايت به اين مضمون نقل شده و نيز در «الغيبة» مرحوم نعماني، باب 8و9 از صفحه 136 تا صفحه 142 رواياتي در اين زمينه آمده است.
2. اصول کافي، ج1، ص251، ج4.
3. همان، ص253، ج12.
4. معجم احاديث الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، ج5، ص483، ح1241.
5. رک: اسرار الامام المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، ص109، از رساله توبليه شيخ احسائي و نيز رک: جوامع الکلم شيخ احسائي، رساله رشتيه، قسمت سوم، ص100.
6. جوامع الکلم، شيخ احمد احسائي، رساله در پاسخ سؤالات ملاحسين اناري.
7. لغت نامه دهخدا، نسخه ديجيتالي، ذيل واژه هورقليا.
8. رک: جوامع الکلم، شيخ احمد احسايي، رساله در پاسخ سؤالات ملا حسين اناري و نيز رک: رساله شرح السمات، ص71.
9. رک: همان.
10. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص150، از رساله شرح آية الکرسي، سيد کاظم رشتي.
11. همان، ص129 و احقاق الحق، موسي اسکويي حايري با ترجمه محمد عيدي خسرو شاهي، ص283.
12. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص123، از مجمع الرسائل فارسي، ص11.
13. احقاق الحق، ص297، از ارشاد العوام، ج4، ص11و21.
14. «هرکه بميرد در حالي که امام زمانش را نشناخته باشد به مرگ جاهلي مرده است».
15. احقاق الحق، پيشين، ص295-296، از مجموعه رسائل، ص 23و86.
16. تحقيق در تاريخ و فلسفه، يوسف فضائي، ص84.
17. تاريخ جامع بهائيت، بهرام افراسيايي، ص48 از تاريخ بديع، نبيل زرندي، ص44.
18. بهائيان، سيد محمد باقر نجفي، ص153.
19. رک: رهبران ضلالت، علي امير مستوفيان، ص463-471.

. شیخ احمد زمانی که به قزوین وارد شده بود دیداری با حاجی ملا تقی (شهید ثالث) داشت که برای اولین بار مورد سؤال قرار گرفت. جناب شهید از او پرسیدند که: نظر تو درباره معاد چیست؟ شیخ احمد جواب داد: معاد را جسم هور قلیایی می‌دانم که آن در همین بدن عنصری است مانند شیشه در سنگ. شرح این مناظره در کتاب گران سنگ قصص علما آمده است حاجی ملا محمد تقی فرمود: بدن هور قلیایی غیر عنصری است و ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین بدن عنصری عود کند نه بدن هور قلیایی، این مناظره در نهایت منتهی به تکفیر شیخ احمد از جانب شهید ثالث شد و همچنین طرد او از جانب مسلمین بعد از این قضیه اتفاق افتاد. (4) شیخ در کتاب جامع الکلم در رساله‌ی عرشیه می‌گوید: در اقلیم هشتم عالمی است به نام هور قلیا که در این عالم دو شهر به نام‌های جابلقا و جابلسا در مشرق و مغرب دیده می‌شود. چهار نهر در این عالم هستند که به حوضی می‌ریزند. برای شنیدن صدای ریزش آب‌ها در حوض باید باد و انگشت گوش‌هایت را محکم بگیری تا صداهای خارجی به گوش تو نرسد آنگاه صدای مخصوصی را خواهی شنید که همان صدای ریزش آب‌هاست. مردم این دو شهر به زبان‌های گوناگون سخن می‌گویند و چون در آسمان‌ها به همدیگر می‌رسند با هم صحبت می‌دارند و اگر نیمه‌های شب در مکانی خلوت و بی سر و صدا بایستی و گوش فرا بدهی صدای وزوزی می‌شنوی که همان طنین گفتگوی مردم جابلقا و جابلسا است. در کتاب شرح الزیاره معاد را هور قلیایی می‌داند؛ و می‌نویسد: من نمی‌گویم مگر به قول اهل ‌بیت و خودشان به من آموختند مقصودشان را و می‌گوید علی (ع) به شکل مروان در آمده و طلحه را کشته است. جسم انسان از اجزایی تشکیل پیدا کرده است که هر یک از افلاک سعه جزئی اخذ کرده است و همچنین از عناصر اربعه نیز از هر یک جزئی بر داشته اند و چون روح از بدن مفارقت کند.

اجزاء عنصری هر یک به مرکز خود روند و از آنها چیزی نماند. آنچه یافتید همان اجزاء فلکیه است و همان در محشر محشور نیست. (5) در کتاب برهان القاطع چنین گوید: هور قلیا ظاهراًَََ از کلمه عبری (هُبَل) به معنای هوای گرم تنفّس و بخار گرفته شده است؛ و از قرنئیم به معنای درخشش و شعاع است و کلمه مرکب به معنای تشعشُع بخار است. (6) شیخ احمد در جوامع الکلم می‌گوید: هور قلیایی واژه‌ای سریانی است و از زبان صابئین گرفته شده است (7).در کتاب مهدویت و فرقه‌های انحرافی از قول کتاب فرهنگ فِرق اسلامی می‌گوید: به احتمال قوی شیخ احمد سه واژه‌ی هور قلیایی، جابلقا و جابلسا را از شیخ اشراق گرفته باشد. در فلسفه اشراق در بحث از احوال السالکین، پس از توضیح انوار معلّقه می‌گوید: آنچه ذکر شد احکام اقلیم هشتم است که جابلق و جابلس و هور قلیای شگفت در آن قرار دارد. (8) در کتاب شیخی گری تا بابی گری نیز نویسنده این گونه بیان می‌دارد که: اعتقاد شیخ بر این بود که امام زمان در عالم موهومی به نام هور قلیا زیست می‌کند و آنگاه که پروردگار اراده می‌فرماید از آنجا نزول می‌کند و به وظیفه اصلاح عالم از مفاسد قیام می‌کند. در جوامع الکلم، رساله رشتیه، می‌گوید: امام زمان{عج} در هنگام غیبت در عالم هور قلیا است و هرگاه بخواهد به اقالیم سبعه تشریف ببرد صورتی از صورت‌های اهل این اقالیم را می‌پوشد و کسی او را نمی‌شناسد. جسم و زمان و مکان ایشان لطیف‌تر از عالم اجسام بوده و از عالم مثال است. در جواب ملا محمد حسین اناری که از لفظ هور قلیا سؤال کرده است می‌گوید: هور قلیا به معنای ملک دیگر است که حد وسط بین عالم دنیا و ملکوت است، و در اقلیم هشتم قرار دارد و دارای افلاک و کواکب مخصوصی است که به آنها جابلقا و جابلسا می‌گویند. (9) چگونگی به دنیا آمدن حضرت عیسی و ارتباط آن با علم هور قلیا: در رساله قطیفیه در پاسخ از اینکه چگونه حضرت عیسی بدون پدر به دنیا آمده می‌گوید: منی نطفه مولد فرزند نیست بلکه نطفه مولد روح حیاتی است که رایحه یابوی منی می‌نامند و این همان بویی است که از درخت مزن ریزش می‌کند. شاهد بر این مدعا وجود شهر زنان می‌باشد، که در آنجا هیچ مردی وجود ندارد و در این شهر درختی است که از کنار ریشه‌ی او شاخه‌ای روییده است به شکل آلت تناسلی و بوی منی می‌دهد. زن‌های آنجا نزد آن درخت می‌روند و با آن شاخه در می‌آمیزند و به دختر حامله می‌شوند و از آن شاخه پسر به عمل نمی‌آید و خداوند چون خواست قدرت نمایی کند جبرائیل را نزد حضرت مریم روانه کرد و او مقداری از آن بوی را به وسیله هوا در دهان یا گریبان مریم دمید و او به قدرت الهی آبستن شد ولکن پسر زایید و عیسی متولد گردید. (10) در شرح سلاله النبیین می‌نویسد سلاله یعنی نطفه و نطفه بر دو قسم است و از دو چیز ترکیب یافته است: نطفه ملکوتی و نطفه هیولانی جسمی، نطفه ملکوتی قطره قطره از درخت مزن می‌چکد. (11) به واسطه اثبات این عالم شیخ چنین ادعا می‌کند: این تنهای ما نیز از امامان است، از این رو هرگاه امامی بخواهد او حلول نماید امری شدنی است و امامان می‌توانند در صورتی که شرایط یک نفر مساعد باشد در جسم او حلول نمایند و دلیل خود را این گونه ارائه می‌نماید: از این راه بود که امیر المومنین توانست در یک شب میهمان چهل نفر باشد و در یک زمان در چهل محل حضور یابد.


منشأ اعتقاد به هور قلیا:

در کتاب تاریخ جامع بهائیت درباره منشأ این اعتقاد می‌گوید: شیخ احمد این اصطلاح هور قلیایی را از صائبین در خلال اقامتش در بصره فرا گرفت. این ادعا دلیل قابل قبولی دارد: شیخ احمد احسایی پس از شیوع طاعون در عراق به موطن خود باز گشت و مریم بنت خمیس آل عصری را به نکاح خود در آورد. سپس چهار سال در بحرین منزل گزید. شیخ بعد از این مدت عزم عتبات نمود و پس از بازگشت از عتبات در محله جرّالعبید بصره توقف کرد؛ و از آنجا به زورق رفت و بعد از یک توقف سه ساله هنگامی که وهابیان در کربلا قتل و غارت می‌کردند به بصره بازگشت. در سال 1216 شیخ در آنجا به یکی از قریه‌های بصره به نام جبارات پناه برد، ولی بعد از این دوباره به بصره برگشت و به قریة صفاوه و از صفاوه به قریه‌ای که در کنار شعبه‌ای که از بصره می‌گذرد قرار داشت به نام شطّ الکار معروف است میرود و از آنجا که صابئین در آن نواحی به سر می‌بردند و شیخ احمد هم با ایشان حشر و نشر پیدا می‌کند. اطلاعاتی نیز از ایشان به دست می‌آورد. این تماس‌ها باعث شد اطلاعات تازه‌ای به دست بیاورد از جمله آنها همین اصطلاح معروف هور قلیا است. (12) اما آنچه که از لسان روایات و آیات قرآنی برداشت می‌شود امری غیر از آن چیزی است که شیخ بدان اذعان داشته است. در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که آیا از ظاهر قرآن و روایات می‌توان واژه علمی و عالمی به نام هور قلیا را برداشت کرد؟ عالمی که انسان‌ها در آن با بدنی غیر عنصری با این تعابیر خاصی که شیخ از آنها سخن گفته است زندگی می‌کنند. آیا این مطالب انسان را نسبت به وجود قیامت، عذاب‌های برزخی، نعمات بهشتی و هزاران مطلب دیگری که لسان روایات بالکنایه یا صراحتاً بدانها اشاره داشته اند دلسرد سر خورده و نا امید نمی‌کنند. البته این مطلب باعث شد که شیخ اعتبار اولیه خود را از دست بدهد و از جانب چندی از علما تکفیر شود.

تکفیر شیخ احمد توسط علمای شیعه:

متن ذیل اقتباسی است از شرح حال تکفیر شیخ که از کتاب قصص العلما مرحوم تنکابنی اقتباس شده است. بنا به رسم و عادت، شیخ احمد به بازدید علمای قزوین می‌رفت. بعضی از علما هم همراه او بودند. روزی به باز دید ملا محمد تقی که در واقعه قره‌العین کشته شد و معروف به شهید ثالث بود رفت. (قره‌العین با واسطه سید کاظم رشتی شاگرد شیخ احمد احسایی بوده است که بعداً در وقایعی متعدد بی دینی بی عفتی و بی شرافتی خود را ثابت می‌کند وی در جریان فتنه باب در ایران نقش به سزایی داشته است و آمر به قتل شهید ثالث که از نزدیکان او به شمار می‌رفته بوده است) پس از تعارف‌های رسمی شهید از شیخ پرسید: در مسأله معاد مذهب شما و صدر الدین شیرازی یکی نیست؟ شهید به برادر خود ملا علی گفت که برود و در کتابخانه‌اش کتاب شواهد الربوبیه‌ی صدر الدین شیرازی را که در آنجا بود بیاورد. ملاعلی چون از شاگردان شیخ بود در آوردن کتاب کوتاهی کرد. شهید ثالث به شیخ گفت: اکنون جنگ نمی‌کنم که مذهب شما و ملا صدرای شیرازی یکی است، اما شما بگویید که درباره‌ی معاد نظر و مذهب شما چیست؟ شیخ گفت من معاد را جسم هور قلیایی می‌دانم. آن هم در همین بدن عنصری است. مانند شیشه در سنگ. شهید گفت: بدن هور قلیایی به جز بدن عنصری است؛ ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین عنصری است که باز گشت می‌کند نه هور قلیایی. شیخ گفت مراد من هم همین است. خلاصه هنگامه مناظره در ایشان گرم شد. ناگهان یکی از شاگردان شیخ که از مردم ترکستان بود؛ با شهید جدل کرد البته معلوم بود که قصد او جدل است نه کشف حقیقت. شهید خاموش شد و جماعت برخاستند. اجتماع مبدل به دوستی و دوستی مبدل به کدورت شد. در همان روز چون شیخ برای نماز به مسجد رفت کسی از علما با وی همراه نشد.


در مکان دیگری از کتاب می‌نویسد:

سید کاظم یکی از بزرگ‌ترین شاگردان شیخ احمد بود این شخص مقیم کربلا بود. چون خبر تکفیر شیخ احمد انتشار یافت شیخ هم وفات یافته بود. در آن زمان آقا سید مهدی فرزند آقا سید علی صاحب ریاض از شدت پاکدامنی فتوا نمی‌داد. پس مردم از او در خواست کردند که شیخ را شهید ثالث تکفیر کرده اند؛ پس وظیفه‌ی ما با پیروان شیخ چیست؟ چون اصرار کردند به ناچار آقا سید مهدی مجلس بیا راست. شریف العلما و ملا محمد جعفر استر آبادی را به همراه سید کاظم رشتی دعوت کرد چند مورد از کتاب شیخ را خواندند. اظهار داشتند ظاهر این عبارات کفر است. اما سید کاظم گفت: منظور شیخ ظاهر عبارات نیست. ظاهر آنها را اراده نکرده است. کلمات شیخ را تأویلی است که آن تأویلات مراد شیخ است. آنها گفتند ما اجازه نداریم تأویل کنیم مگر در آیات قرآن و کلمات پروردگار و زبان پیامبر و ائمه. کسی که به کلمه‌ی کفری سخن بگوید آیا راه تأویلی هم دارد. آنگاه به سید کاظم گفتند که بنویسد که این عبارت‌های شیخ کفر است. ناچار سید کاظم نوشت که ظاهراً این عبارت‌ها کفر است و مهر کرد. سپس آقا سید مهدی به گواهی شریف العلما و ملا محمد جعفر استر آبادی حکم تکفیر شیخ و پیروان او را داده و از آن پس به مسجد رفته، مردم را موعظه کردند: که در این زمانه گرگان چندی به لباس میش در آمده اند و دین مردم را تباه کرده اند. اینان شیخ احمد احسایی و پیروان او هستند. کافر اند و تکفیر شیخ و پیروانش منتشر شد. علمایی که شیخ احمد و پیروانش را تکفیر کرده اند:

1:ملا محمد تقی قزوینی مشهور به شهید ثالث

2:آقا سید مهدی فرزند آقا سید علی (صاحب ریاض)

3:ملا محمد جعفر استر آبادی

4:ملا آقای در بندی مؤلف کتاب اسرار الشهاده

5:شریف العلما مازندرانی استاد شیخ اعظم انصاری

6:آقا سید ابراهیم قزوینی مؤلف کتاب ظوابط الأصول

7:شیخ محمد حسن صاحب جواهر

8:شیخ محمد حسین مؤلف کتاب فصول در اصول فقه


معراج هور قلیایی:

اما یکی دیگر از اعتقادات شیخ اعتقاد او در رابطه با معراج پیامبر است که می‌توان آن را یکی از شقوق عالم هور قلیایی دانست. در کتاب جوامع الکلم در رابطه با معراج پیامبر می‌گوید: پیغمبر ما چون به معراج می‌رفتند در گذشتن از کره خاک، عنصر خاکی خود را و در گذشتن از کره آب، عنصر آبی خود را و در گذشتن از کره‌ی آتش عنصر آتش خود را انداخته از این رو تن مادی رها گردیده و توانست از کره‌های آسمان درگذرد. این عقیده‌ی او در کتاب‌های دیگری نیز از او آمده است.

عقیده شیعه در رابطه با معراج:

اما آنچه که مسلم است آنست که این چنین عقیده‌ای از جانب فحول شیعه قابل قبول نبوده و نخواهد بود. در کتاب روضه‌ی کافی داستان معراج پیامبر را این گونه بیان می‌کند: چون پیامبر اکرم به معراج رفت، جبرئیل براق را برای او آورد و ایشان سوار بر آن شدند و به بیت‌المقدس رفتند. در آنجا پیامبران قبل از خود را دیدار کردند، سپس بازگشتند و به اصحاب خود فرمودند که من دیشب به بیت‌المقدس رفتم جبرئیل برای من براق را آورد و من سوار بر آن شدم و نشانه‌ی درستی حرف من این است که من به کاروان ابوسفیان بر خوردم که بر سر آب گاه فلان قبیله بودند و شتر سرخ مویی از آنها گم شده بود و در پی یافتن آن بودند. آنها که سخنان حضرت را شنیدند با یکدیگر گفتند:او سوار تند رویی بوده که به شام رفته و شما به شام رفته او را می‌شناسید. (13) در کتاب پرتوی درخشان از اصول کافی در ذیل تفسیر آیه شریفه‌ی سوره اسراء می‌گوید: بیان معراج رسول صادع (ص) بدیهی است. ظاهر از لفظ به عبده همانا روح مقدس رسول صادع (ص) است و توأم با بدن نورانی عنصری وی بوده است نه روح مجرد و یا وجود مثالی؛ و نیز با توجه به اینکه عروج به آسمان و سماء مراد از آن کرات فوقانی اعتباری نیست چه آنکه همه‌ی آنها کرات مادی ظلمانی و از خود بی خبرند به طور محسوس. همچنان که کره‌ی زمین این گونه است. لا محاله عروج حقیقی و حضور و دعوت فی مقعد صدق خواهد بود و لازم آن غور در ماوراء عالم طبع (طبیعت) است؛ و نیز با توجه به اینکه بر حسب برهان بدن نورانی رسول (ص) مرکز دایره‌ی افلاک بوده عالی‌تر و لطیف‌تر از آنها خواهد بود بر تقدیر صحت خرق و التیام کرات بالا که بر خلاف حقیقت و محسوس است بدن نورانی وی که یری من خلفه کما یری من قدامه ولا ظلَّ له لطیفتر از آنها بوده است و به طور حتم سبب خرق آنها نبوده است چه رسد به التیام افلاک پس از خرق آنها با این مقدمات می‌توان استفاده نمود که معراج رسول خدا به روح مقدس توأم با بدن شریف نورانی در حال یقظه و بیداری بوده است. نه به نحو وجود مثالی و پیامبر به قرب حریم کبریایی بار یافته بودند و بدن نورانی ایشان نیز همچون سایه‌ای بیش نبوده است. (14) آنچه از متن کافی نیز بر می‌آید باز گوی معراج به نحو جسمانی است توجه به این نکته لازم است که اگر این گونه وارد بحث با شیخیه بشویم دیگر راهی برای استدلال کردن آنها باز نخواهیم گذاشت چرا که شبهه‌ی آنها مبتنی بر خرق و التیام است در حالی که ما می‌گوییم اصلاً خرقی صورت نگرفته است و بدن پیامبر لطیف‌تر از آن است که بخواهد خرقی را در افلاک ایجاد کند. در کتاب الروضه من الکافی یا گلستان آل محمد ترجمه‌ی کمره‌ای چنین می‌گوید: فلسفه‌ی یونان قدیم عالم جسمانی را بسیار تنگ و محدود تفسیر می‌کرد و می‌گفت همه‌ی عالم ماده و جسم از سیزده کره است که از مرکز زمین و کره‌ی خاکی درون دارد و بر روی. تطبیق معراج جسمانی پیامبر با اصول فلسفه‌ی یونانی طبیعتاً بسیار سخت خواهد بود. (15) ذکر این نکته خالی از لطف نیست که شیخ نیز تحت تأثیر فلسفه‌ی یونانی و به خاطر شدت علاقه‌ی به آن برای تطبیق بین فلسفه و اسلام قائل به چنین مهملاتی شده است.



اعتقاد شیخ به رکن رابع:

یکی دیگر از اعتقادات شیخ اعتقاد داشتن به رکن رابع است. در ذیل به پاره‌ای از سخنان او در رابطه با این ادعایش و علل گرایش به این مطلب از جانب او می‌پردازیم. این اعتقاد شیخ نیز یکی از زیر مجموعه‌های اعتقاد او به عالم هور قلیایی است. در کتاب خارج شدگان از صراط مستقیم از قول احسایی چنین می‌نویسد: المعرفه فرع الإدراک (ادراک المعبود) و العباده فرع ادراک المعبود. فیجب أن یکون المعروف فی صقع العارف و العابد حتی یعبد بجسمه جسم المعبود و بنفسه نفس المعبود و بعقله عقل المعبود و بفؤاده فؤاد المعبود. (16) یعنی معرفت از فروع ادراک است و تا معرفت برایت حاصل نشود نمی‌توانی به ادراک معبود دست پیدا کنی. عبادت نیز فرع ادراک معبود است یعنی چنانچه بتوانی معبود را درک بکنی می‌توانی عبادت او را بکنی و تا معبود را درک نکرده‌ای چگونه چیزی را که درک نکرده‌ای عبادت کنی. پس واجب است و لزوماً باید این گونه باشد که معروف (آنچه که می‌خواهی آن را بشناسی) در وجود تو باشد تا آن را بشناسی و آن را عبادت کنی تا اینکه عابد با جسم خود جسم معبود را بپرستد و با نفس خود نفس معبود را بشناسد و با عقل خود عقل معبود را عبادت کند و با قلب خود قلب معبود را عبادت کند. سپس می‌گوید: فهناک ذات ظاهره معرفتها تسمی بمعرفه البیان پس ذاتی وجود دارد که به آن معرفه البیان گفته می‌شود؛ و هی المتعلقه بها المعرفه و العباده که باید آن ذات را بشناسی و همان است که متعلق است به معرفت و عبادت؛ و هی فی مقام النبوه نبی و فی مقام الإمامه امام و فی مقام الرکن الرابع رکن رابع در مقام پیامبری پیامبر است و در مقام امامت امام است و در مقام رکن رابع رکن رابع است؛ و سپس در ادامه به این مطلب خود این نکته را می‌افزاید که: إن الخطاب فی ایاک نعبد و ایاک نستعین الی النبی و الإمام و الرکن الرابع خطاب در این آیه به نبی و امام و رکن رابع است یعنی باید رکن رابع، امام و پیامبر را بپرستیم.

پی‌نوشت‌ها:

1. دایره المعارف تشیع ج 1 - ص 448 و 449


2. فرهنگ معین جلد 5 – ص 949

3. دانشنامه قرآن جلد دوم ص 1347

4. قصص العلما ص 42

5. شرح الزیاره ص 365 و 327

6. برهان القاطع ج 4 ص 2391

7. جوامع الکلم قسمت 30 رساله 9 ص 1

8. مجموعه مصنفات شیخ اشراق ج 2 ص 254

9. جوامع الکلم رساله رشتیه قسمت 3 ص 100

10. رساله قطیفه ص 151

11. شرح سلاله النبیین ص 29 و 30

12. روضه الصفا ناصری ج 9 ص 381

13. روضه کافی ص 415

14. پرتوی درخشان از اصول کافی ج 5 ص 116

15. الروضه من الکافی یا گلستان آل محمد ترجمه ملا محمد کوه کمره‌ای ج2 ص 315

1. دایرهالمعارفتشیع: صدر،حاجسیدجوادی،احمد،۱۲۹6،ویراستار، 1375،تهران


2. فرهنگمعین: معین،محمد،۱۳۵۰ - ۱۲۹۱،۱۳۸۴،تهران

3. دانشنامهقرآن:خرمشاهی،بهاءالدین،۱۳۷۷،تهران

4. قصصالعلما: تنکابنی،محمد،۱۳۱۸ - ۱۲۳۹بیتا،بیجا

5. جامعالکلمرسالهعرشیه:احسایی،شیخاحمد،بیتا،بیجا

6. شرحالزیاره: زیارهالجامعهالکبیر. شرح 1۳۵۵ (کرمان‌: سعادت).

7. برهانالقاطع: ابنوزیر،محمدبنابراهیم،ق۸۴۰ - ۷۷۵،بیتا،بیجا

8. فرهنگفرقاسلامی: مشکور،محمدجواد،۱۲۹۷ - ۱۳۴۷،۱۳۷5. بیجا

9. مجموعهمصنفاتشیخاشراق: سهروردی،یحییبنحبش،ق۵۸۷۵۴۹بیتا،بیجا

10. جوامعالکلمرسالهرشتیهچاپسنگی،احمدبنزینالدینالاحسائی؛مصححمحمدتقیالنخجوانی؛کاتبعبدالحمیدروضهخوانتبریزیالاصلوضعیتنشر،تبریز،دارالطباعهمشهدیحاجیآقا،۱۲۷۶ق.

11. رسالهقطیفه: احسایی،شیخاحمد،بیچا،بیتا،بیجا

12. شرحسلالهالنبیین: احسایی،شیخاحمد،بیتا،بیجا

13. تاریخجامعبهاییت،کالبدشکافیبهائیت،بهرامافراسیابی،تهران،مهرفام‌‏‫،۱۳۸۲.

14. روضهالصفایناصریمیرخواند،محمدبنخاوندشاه،۸۳۷ - ۹۰۳ق. بیتا،بیجا

15. روضهکافی: کلینی،محمدبنیعقوب، 1067،بیتا،بیجا

16. پرتویدرخشانازاصولکافی: حسینیهمدانی،محمد،قم،۱۳۶۷

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین


تا جایی که بنده می دانم اصطلاح هورقلیا قبلا توسط سهروردی هم مورد استفاده قرار گرفته بود . و چیزی که خود مشایخ شیخیه می گویند که شیخ احمد هم در جواب آنها به اصطلاح خودشان سخن گفته و اگر هم الان این کلمه مورد استفاده می شود بخاطر این است که این کلمه کلمه ای درستی است که توضیحش می دهم
و جناب ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامه در کتاب شرح احوال مشایخ شیخیه در جلد اول صفحه آخر می فرمایند :
شيخ مرحوم تمام علم و حكمت خود را از آل‌محمد (ع‌) گرفته است و از غير ايشان حتي يك كلمه هم نميگيرد مگر در موقعي لغتي يا اصطلاحي را از آنها ميگيرد براي اينكه باصطلاح خودشان با آنها رد و بحث فرمايد مثل كلمه ( هورقليا ) مثلا كه حكماي ديگر هم مانند شيخ اشراق استعمال ميكرده‌اند

و همین طور ما معتقدیم نه این که سهروردی از این عالم اسم برده و توصیف قالی اش کرده بلکه این عالم را بجسم اصلی اش می دیده و او در این مورد راستگو بوده ولی ما در کشف ها و شهود های اوابدا ایرادی نداریم بلکه ایراد ما بر اوست که در بعضی بحثهای توحیدی دچار اشتباهات است که اینها هم ربطی به هورقلیا ندارد چون یک آدم کافر هم می تواند وارد آن عالم شود و همینطور ملاصدرا و سبزواری این عالم را قبول داشتند و به همین اسم هورقلیا از آن اسم می بردند و همین الان هم استاد دینانی این عالم را قبول دارد و فقط بحث ما با ایشان این است که برای این عالم زمانی مخصوص به خودش است و قوانین ماده هم البته در آن صادق است و جناب استاد دینانی می فرمایند این عالم بالای عالم مثال است که ما می گوییم اگر این طور است پس چرا شهرها در آن است و اشخاص و مردمان و اجنه در آن است ؟ این ها نشان می دهد در این عالم صورت های حقیقی است و اینها اعتباری نیست که فعلا این مورد از بحث خارج است
می گویند هورقلیا به معنای ملک دیگر است و آنرا به اقلیم هشتم هم اسم می برند که ایرادی نیست مثلا همه شیعه به این عالم عالم مثال می گویند که از این قصد بر عالمی دیگر می کنیم و در هیچ روایتی هم نیامده که عالمی به اسم عالم مثال وجود دارد پس لفظ عالم مثال با لفظ هورقلیا زیاد فرقی ندارد زیرا هیچ کدام در روایتی نیامده است مگز این که حکمایی چون شیخ اشراق و هرمس نبی این لفظ ها یا مشابهش را آورده بودند ولی در قرآن این عالم را به اسم دخان هم آمده زیرا در عالم اجساد دخان یا گاز چیزی است که بین فروسرخ و عالم اجساد واسطه می شود و از این گاز بی رنگ وقتی گرم می شود اثرات فروسرخ که گرما و نور باشد آشکار می شود و این گاز قابل اشتعال است. و منظور از دخان در اینجا راه ارتباطی بین آسمان ( یا عوالم لطیف) با زمین (یا عوالم متجسد) است .و دخان و آسمان و زمین تنها واژه هایی هستند که بهترین کلمات برای بیان این حقیقت ها هستند یعنی ماده لطیف قابل اشتعال (یا آشکار ساز لطیف )و عوالم لطیف و عوالم متجسد است پس از همین دخان آسمانها ظاهر می شود و بین آسمان و زمین چیزی است که آنرا هورقلیا یا اگر به دو جزء شرقی و غربی در نظرش بگیریم به آن جابرسا و جابلقا می گویند یا شمروخ و شمریخ که قوم یاجوج و ماجوج در همین عالم هستند و همینطور اقوام خوبی هم هستند که آنها هم در این عالم هستند . و همینطور اجنه در همین عالم هستند و همینطور این همان بهشت آدم و حوا بود ابتدا آنها آنجا بودند بعد از آنجا هبوط کردند و همینطور می دانید این بهشت که آدم و حوا در آن بودند بایستی در روز زمین باشد طبق احادیث . و اینجا همانجایی است که ذو القرنین و خضر به اینجا رسیدند که توضیحش خیلی زیاد است و همه این مثال ها برای این بود که کمی نگاهتان را باز تر کنم که بروید به احادیث مربوط به به این مثال ها رجوع کنید تا حق و حقیقت را بیابید.

پس اگر کسی ایراد دارد باید اول از سهروردی و ملاصدرا ایراد بگیرد زیرا اول آنها از این عالم به اسم هورقلیا اسم برده اند و همینطوری که میدانید علامه مجلسی معتقد است که حضرت صاحب الامر در ماورای اقلیم که خودشان فرمودند یعنی جابرسا و جابلقا زندگی می کند ولی مشایخ شیخیه می گویند اینطور نیست بلکه حضرت صاحب الامر و همه انسانها صاحب جسمهای زیادی هستند که حداقل هر انسانی دو جسم دارد که وقتی مثلا عارفی چشم برزخی اش باز می شد مردم را به جسم برزخی می دید و همینطور است این برای حضرت صاحب الامر که هم جسم جسمانی جسدانی دارد که همان جسمی است که بر روی همین زمین است که می خورد و می آشامد و نکاح می کند و ... و همینطور جسمی هورقلیایی دارد که لطیف تر این عالم است و منظور از این که می گوییم حضرت صاحب الامر الان در هورقلیا است به این معنی است که آنجا شناخته می شود و اینجا شناخته نمی شود و فقط و فقط منظور همین است نه این که حضرت صاحب الامر جسم جسمانی جسدانی در همین عالم ندارند . مثل اینکه ائمه فرمودند هزار عالم و هزار آدم داریم و در هر عالمی ما حجت هستیم پس باید فهمید که آنها آنجا حجت ظاهر هستند و اینجا امام بر ما پنهان است و این صریح جملات شیخ احمد و دیگر مشایخ شیخیه است و هر کس جز این فهمیده باشد کلام مشایخ شیخیه را نفهمیده یا این که بعناد جملات آنها را تحریف و تکه تکه می کند که آنها را طرد کند.
پس دوباره تاکید می کنم اگر کسی ایرادی دارد ابتدا باید به سهروردی و ملاصدرا بگیرد که آنها قبل از شیخ احمد چنین استفاده ای داشتند و همینطور علامه مجلسی به صراحت گفته که امام زمان در ماوراء اقلیم است و در نامه به شیخ مفید آمده است که امام زمان فرمودند در شمریخ و شمروخ قرار دارند که معنی اینها جابرسا و جابلقا است . و مراد از اصطلاح یمن این است که یمین ماورائی را یمن گویند.
یک خواهش دیگری از دوستان دارم این است که کپی از از سخن دیگران نکنند و تنها منبع از خود مشایخ شیخیه بیاورند آنهم فقط شیخیه کرمان یا بصره چون اینها تنها کسانی هستند که این علم را میدانند و مراجعه به دیگر فرقه هایش شیخیه سودی ندارد
و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

کلامی از مشایخ شیخیه می آورم که جناب ابوالقاسم بن زین العابدین اعلی مقامهم نوشته در کتاب تنزیه الاولیا جواب سوال 59 :

و قاعده در ميان علما اين بوده است كه هيچوقت بحثي بر سر الفاظ و اصطلاحات نداشته‌اند و هميشه ناظر بمطلب و معني بوده‌اند و نقلي نيست كه هر كسي معني حقي را بزبان و اصطلاح خود بگويد و گفته‌اند كه لا مشاحة في الاصطلاح بلي لفظ هورقليا اصلا يوناني است يعني عالم ديگر و اصطلاح حكماي قديم است و در كلمات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در چندين جا هست و اين لفظ را از آنها گرفته‌اند و مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه هم از آن بزرگوار گرفته و استعمال فرموده است و هورقليا هم عالمي است از عوالم كه خداوند خلق فرموده است و آنچه بر ما است آن است كه بيان مختصري  در باب هورقليا و صفت آن عالم و رتبه آن در اين مقام بنمائيم و رفع اشكال از بعض اخوان از اهل عرفان كه خوب ملتفت نشده باشند بنمائيم ان شاء الله و اما تفصيل بيان ظهور و رجعت را در محل خود از كتاب ارشاد يا ساير تأليفات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم خواهند ملاحظه كرد پس در بيان هورقليا آنچه بعقل ناقص از ظواهر اخبار و بيانات مشايخ كبار اعلي الله مقامهم فهميده‌ام و باقتضاي اين مقام اختصارا و با زبان ساده عاميانه عرض ميشود اين است كه مراد از آن عالم اجمالا عالم مثال است يعني عالم صور اگر چه در مقام تفصيل سموات آن عالم را هورقليا و ارض آن عالم را جابلقا و جابرسا ميگوئيم ولي گاه در كلام حكما كل آن عالم را با جميع مراتب عالم هورقليا ميگويند و گاه اقليم هشتم ميگويند باين مناسبت كه حكما و علماي قديم اين زمين را بر هفت اقليم و هفت قسمت قرار داده‌اند و عالم هورقليا چون فوق اين اقاليم است و از حدود ظاهر اين اقاليم خارج است اقليم ثامنش ميگويند و اين تقسيم هفت اقليم هم از حكماي قديم البته بي مأخذ نيست و مأخذش از انبياء سلف است و صحيح است زيرا در اخبار ائمه اطهار هم مي‌بينيم كه بر اين اصطلاح جاري شده‌اند و ذكر اقاليم سبعه در فرمايشات حضرت امير مكرر ديده ميشود و در حديثي حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد دنيا بر هفت اقليم است و مقصودم اين است كه هورقليا را اقليم هشتم خوانده‌اند كه وراي اين دنيا است و صحيح است ولي در غيب همين دنيا است خلاصه آنكه اولا از كتاب خدا و اخبار ائمه اطياب صلوات الله عليهم ظاهر است كه خلق خدا منحصر بهمين عالم دنيا كه ما در آن راه ميرويم و ظاهر آن را مي‌بينيم نيست و عالمهاي متعدده هست و خداوند ميفرمايد الحمد لله رب العالمين و ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا پس شبهه نيست كه عوالم متعدد است و ميگوئيم كه در آيه ديگر  خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر يعني براي خداست خلق و امر پس معلوم شد دو چيز است عالم خلقي است و عالم امري و هر يك از اين دو عالم در مقام تفصيل مشتمل بر عوالم بسياري است ولي قصد ما در اين مقام بيان كليات است اما عالم امر همان مشيت خداست كه بيانش در اخبار شده است و اينجا تفصيل نميدهيم و جميع عوالم و جميع چيزها را خداوند با مشيت خود و امر خود ايجاد فرموده است پس معلوم است كه حقيقت همه اشياء در مشيت خدا هست منتهي اين است كه بنحو اجمال و امكان نه تعين و تشخص و اين حقايق در اسفل عالم امر است كه زمين آن عالم باشد و اينجا را هم عالم امر ميخوانند منتهي امر مفعولي خوانده ميشود و گاه ارض جرز و گاه عالم سرمدش ميخوانند و گاه بحر صاد خوانده ميشود و گاه مقام نون گفته ميشود و گاه عالم فؤاد گفته ميشود و اسامي ديگر نيز دارد كه موقع بيانش نيست و براي هر يك وجهي است كه ذكرش طولاني است و براي اهلش در جاي خود بيان شده است خلاصه كه عالم سرمد يعني عالم حقيقت چيزها و اصل اشياء در اين مقام است و متصل بكليه عالم امر است و اين عالم از عوالم غيبيه است و بعد از اين عالم عالم خلق است بطور كلي و عالم خلق نيز مراتب بسيار دارد كه هر مرتبه در حد خودش عالم مستقلي است و همه را رويهم‌رفته عالم خلق ميگوئيم و اول آن عوالم عالم عقل است كه در اخبار متعدده فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است و اختصارا اخبار را روايت نكرديم و عالم عقل عالم مواد است و ماده جميع كاينات از آن عالم گرفته شده و در اخبار اينطور تعريف فرموده‌اند و فرموده‌اند عقل محيط بهمه اشياء و علت همه موجودات است و اين احاطه و عليت صفت ماده است و جميع موجودات خلقيه صورت و صفت عقلند و عقل احاطه بجميع صور خود دارد پس معلوم است كه ماده آنها است مثل اينكه گل احاطه بجميع كوزه‌ها و كاسه‌ها و  آنچه از گل ساخته ميشود دارد و در حديث است كه خداوند عقل را خلقت فرمود و براي او رأوسي قرار داد بعدد جميع خلق پس هر خلقي را كه مشاهده بكني رأسي از رأوس عقل است يعني صورتي از صورتهاي او است پس معلوم شد كه براي عقل صورتهاي بسيار است و جميع خلق خدا صور عقلند و باين لحاظ است كه ميگوئيم جميع خلق خدا عقل و ادراك و شعور دارند و همه تسبيح و بندگي خدا ميكنند و يسبح لله ما في السموات و ما في الارض و اصل تسبيح و بندگي از عقل است كه فرمودند عقل آن است كه بندگي خدا بآن ميشود و فرمودند عقل مطيعترين بندگان خداست براي خدا ، پس همه چيز كه تسبيح خدا ميكند معلوم است عقل دارد كه تسبيح ميكند خلاصه پس جميع خلق صور عقل هستند و رأوسي هستند كه خدا براي عقل خلق فرموده پس همه اين صورتها از براي عقل ثابت است و منفك از او نميشود زيرا كه ماده بي صورت نميشود و صورت بي ماده هم نيست و ماده و صورت را خداوند با هم خلقت ميفرمايد و هيچيك از آن دو مقدم و مؤخر نيستند و با هم هستند منتهي اين است كه براي هر يك از اين دو مقام و مرتبه‌ايست كه بايد مقام را محفوظ بداري و مقام ماده بالاتر است و مقام صورت پائين‌تر زيرا كه مراد از صورت نهايات و اطراف ماده است پس باين نظر ميگوئيم ماده اول است و صورت دويم زيرا ماده بايد باشد تا طرفي براي او اثبات شود و اين بالا و پائيني را بايد رعايت كرد پس مقام صورتها در اسفل مقام عقل است و اينجا را در اصطلاح حكمت عالم نفوس و عالم مجردات ميخوانيم و عالم صور ميگوئيم و عالم دهر ميگوئيم و متصل بعالم عقل است و در لسان اخبار گاه اين عالم و اين مقام را ملكوت ميفرمايند و عالم عقل را جبروت ميخوانند و عالم امر و عالم فؤاد را لاهوت ميخوانند و نيز اين عالم را عالم نفس قدسيه ميخوانند و اينجا مقامي است كه نفوس اناسي را خداوند  از اينجا گرفته و قدسيه‌اش ميگويند براي اينكه از آلايش‌ها و اعراض اين عالم كه فعلا ما در آن هستيم مقدس و مبري است و اين عالم را عالم ذر و عالم اظله نيز ميگويند و بيان عالم ذر سابقا در همين كتاب گذشت كه خداوند نفوس اناسي را در اين مقام خلق كرده و در همينجا پيغمبر (ص‌) را براي دعوت آنها فرستاده و با همه در اين مقام سؤال و جواب فرموده و عهد و ميثاق ولايت و ايمان از همه گرفته و در همين مقام هر كس خواسته مؤمن شده و هر كس خواسته كافر شده و همين عالم را عالم قيامت و محشر ميخوانيم كه همه اناسي در عود خودشان باينجا برميگردند زيرا معاد هر كسي بآنجا است كه از آنجا خلق شده نه بالاتر از آن خلاصه پس اين مقام هم اسامي بسيار دارد كه حكما در هر موقعي بمناسبتي باسمي ميخوانند و شواهد اين مراتب در اخبار است و اينجا جاي بيانش نيست و زيادي است زيرا ابناء حكمت خودشان ميدانند و ديگران نه بيان مجمل ما را ميفهمند و نه بيان مفصل بلكه بيان مفصل بيشتر بر اشكال مطلب مي‌افزايد باري اين عالم كه عالم صور است عالم نفس قدسيه‌اش ميخوانند و اما آنكه شنيده گاه در بيانات حكما نفس كليه ميفرمايند مرادشان روي‌هم‌رفته عالم عقل و عالم نفس است كه ماده و صورت را با هم منظور دارند و نفس ميگويند اشاره بمقام صورت است و كليه ميگويند اشاره بمعنويت و كليت عقل است پس ملتفت باش و قدر اين عرايض را بدان كه در جاي ديگر باين سادگي نخواهي ديد اگر چه من حكيم نيستم اما از اولاد حكما هستم و اصطلاح آنها را اولادشان بهتر ميدانند و اين جمله را هم بطور معترضه عرض ميكنم كه مقام انبياء خدا فوق اين مقام است كه عالم نفوس اناسي باشد و از عالم عقل صرف هم نيستند زيرا مواليد آن عالم منحصر بچهارده نفس مقدس است صلوات الله عليهم بلكه مقام انبيا را عالم روح ميخوانند و روح ملكوتي ميگويند كه آن عالم برزخ ميانه عالم عقل و عالم  نفس است زيرا نه جوهريت عقل را دارد و نه صوريت و شخصيت نفس را دارد بلكه برزخ ميانه دو عالم است و بيانش در اين مقام مشكل است و مورد حاجت ما هم نيست و مقصودم بهمين اندازه بود كه عرض كنم در ميانه هر دو عالمي برزخي هم هست زيرا خداوند اينطور قرار داده و در حكمت ثابت است كه طفره در ملك خدا نيست و جميع عوالم مربوط بهم و متصل بيكديگر است پس ميانه هر دو عالم برزخي است و خداوند ميفرمايد مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان خلاصه سخن در عالم نفس بود كه بيك نظر عالم صور است كه صورتهاي اوليه عالم عقل هستند و مقدس از آلايش‌هاي اين عالمند و بر خودشان مستقل هستند و باين لحاظ عالم نفوس قدسيه است و از اعراض و كثافات اين عالم پاك هستند و ربطي بمواد و صور كثيفه عرضيه اين عالم ندارند و نيز آن عالم را نسبت باين عالم ما عالم علوي ميخوانند و حضرت امير عليه السلام در صفت آن عالم ميفرمايد صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد و در نسخه ديگر است صور عالية عن المواد و بهر دو لفظ معني صحيح است و مقصود اين است كه صوري هستند عاري از اين مواد دنيويه عرضيه يا بالاتر از اينها است و بقرينه تمام همين حديث و تصريحات ساير اخبار پيداست كه مراد از مواد يعني اين مواد عرضيه عالم ما نه اينكه آن نفوس صوري باشند بدون ماده زيرا صورت بدون ماده وجود ندارد و ماده و صورت دو جزء جوهريه هر چيزي است كه قابل انفكاك نيستند و هر يك از آن دو كه نباشند شئ موجود نيست بلكه معدوم است ولي مراد از اين مواد كه در اين حديث ميفرمايند مواد عرضيه زمانيه است و منظور اين است كه نفوس قدسيه از اين مواد عرضيه دنيويه گرفته نشده است و بر خودشان مستقلند و قول آخوند ملاصدرا كه خيال ميكند نفوس انسانيه مأخوذ از اين مواد جسمانيه زمانيه است و همين جماد است كه نبات ميشود و نبات است كه  حيوان ميشود و حيوان است كه انسان ميشود غلط است و بر خلاف كتاب خدا و اخبار ائمه اطهار است و همچنين قول آخوندهاي قشري كه انسان را عبارت از همين ابدان عنصريه ميدانند و همين ابدان كثيفه عرضيه را ميخواهند بآخرت برگردانند باين دليل كه معاد جسماني است اينهم غلط است و جسم منحصر باجسام عرضيه دنيويه نيست بلكه مراد خدا و رسول اجسام اصليه اناسي است كه از عالم خودشان گرفته شده كه عالم نفس است و ماده آن جسم از عالم عقل است چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديث كميل در صفت نفوس انسانيه ميفرمايد كه مواد آن نفوس از تأييدات عقل است و در همان حديث است كه نفس انسان از اين بدنهاي ظاهريه گرفته نشده پس عصاره و شيره اينها و لطيفه اين ابدان نيست و مثل گلابي يا عطري و جوهري كه از اين گل بيرون ميآيد نيست بلكه آن نفوس صوري هستند كه عاري از اين مواد هستند و در عالم خودشان هستند و اما كيفيت آمدن آنها باين عالم در مثل آمدن عكس انسان است در اين آئينه يا نور آفتاب كه از آسمان در اين آئينه ميافتد يا در آب ميافتد و اين عكس را كه در آئينه مي‌بيني نه ماده‌اش از سنگ است نه صورتش بلكه بر خودش ماده و صورتي علي‌حده دارد كه از اين سنگ گرفته نشده و دخلي باين ندارد بلكه بر خودش مستقل است و خدا او را جدا خلق كرده اگر اين آئينه باشد عكس مياندازد در آن اگر هم نباشد بر خودش موجود است و در عالم خودش قائم بماده و صورت خودش است و گفته ميشود كه از اين عالم رفت و مرد نه اينكه در عالم خودش مرده باشد بلكه آنجا زنده است و نزد خدا و روزي داده ميشود و مرگ را خداوند در اين دنيا خلقت كرده نه در عالم آخرت بلي بعد از مرگ آن شخص در اين دنيا مظهري ندارد مگر اينكه خدا خواسته باشد دو مرتبه مظهري در دنيا بگيرد و اينجا زنده و ظاهر شود و اين امر ممكني است و مكرر هم اتفاق  افتاده است و حكايات احياء عيسي (ع‌) اموات را يا زنده شدن عزير پيغمبر را در قرآن يا اخبار احياء سام بن نوح يا ديگري را بر دست ائمه اطهار (ص‌) البته ديده‌ايد خلاصه اينها مطالبي است كه براي تماميت مطلبي كه منظور نظر است عرض ميشود و مراد ما بيان بعض از كليات عوالم بود براي تمهيد مقدمه كه بفهمي عالم هورقليا كجا است پس گفتيم كه اول عوالم عالم امر است كه عالم سرمد و عالم حقايق باشد و بعد از آن عالم عقل است كه مقام مواد كاينات است و بعد از آن عالم نفس است كه عالم صور كاينات باشد و عالم روح برزخ ميانه عقل و نفس است و بعد از عالم نفس اين عالم زمان محسوس و مشهود ما است و همين عالمي است كه فعلا ما و تو در آن هستيم كه منتهي اليه همه عوالم است و صور عاليه دهريه نفسانيه همه باينجا منتهي شده و در خاك اين عالم پنهان شده و بقوه رفته است و اين عالم قبر عوالم عاليه است و جميع اهل آن عوالم را در اينجا بخاك سپرده‌اند و بر حسب امر پروردگار بايد از اينجا سر از خاك بيرون بياورند و خود را مستخلص نمايند و هر كسي بمنزل خود برگردد و عود نمايد و مقصود ما فعلا شرح اين عالم هم نيست مگر بهمين اندازه كه در تعريف اين عالم زمان ميگوئيم كه اينجا محلي است كه نفوس و صور عاليه دهريه باين مواد جسمانيه عرضيه تعلق ميگيرد و آن صور باين مواد منسوب و مربوط ميشود و چون جميع اين مواد زمانيه عالم ما نسبت بآن صور دهريه عرض است پس اين نسبت و ارتباطي كه با آن صور پيدا كرده‌اند دائمي نيست و موقتي است و هر وقت باشد بايد از يكديگر منفك و زايل شوند و آن صور بدهر خودشان برگردند و اين مواد زمانيه در عالم خودشان بمانند و باين جهت است كه هر نفسي كه باين عالم بيايد ولو اينكه نفس اول ما خلق اللهي باشد بايد آخر بميرد يعني از اين مواد عرضيه منفك و جدا بشود و خداوند ميفرمايد كل نفس  ذائقة الموت و انك ميت و انهم ميتون پس هر صورتي در مدت معيني بر روي اين ماده عرضي ميماند و آن مدت را زمان ميگويند يا وقت ميگويند و اين شب و روزها و ساعت‌ها و دقيقه‌ها اسبابي است كه كيل زمان را معين ميكند نه اينكه خود زمان باشد و خود زمان همان مدت بقاء صورت دهري است بر روي ماده عرضي حال اين مطلب را هم اگر فهميدي عرض ميكنم كيفيت آمدن آن صورتهاي دهريه نفسانيه بر روي اين مواد عرضيه مثل كيفيت آمدن نور آفتاب است در اين زمين يا در اين آئينه‌ها يا مثل آمدن عكس انسان و شبح و مثال انسان است در آئينه‌ها و خود آن صور دهريه از عالم خود هيچوقت پائين نميآيند مثل اينكه خود انسان در آئينه نميرود يا خود جرم آفتاب از آسمان بزمين نميآيد پس خود نفس انسان دهري كه در عالم ذر خدا خلق فرموده و با او سؤال و جواب فرموده و انسان در آنجا استنطاق شده و عقايد خود را بخداوند عرض كرده و باين لحاظ مسمي بنفس ناطقه شده او باين عالم مواد عرضيه زمانيه شخصا نميآيد اما شبح او و مثال او و ظل او ميآيد همانطور كه در مثل دانستي و امر خدا در همه جا يكسان است و ظاهر عنوان باطن است و در خلق خدا تفاوت نيست حال اين مطلب را هم اگر ملتفت شدي عرض ميكنم مراد ما از اين عكس يا شبح يا مثال يا ظل كه ميگوئيم و همه اين اصطلاحات را هم از اخبار و كتاب خدا برداشته‌ايم يا آنكه گاهي نور ميگوئيم مراد ما از همه اينها همان فعل نفس انسانيه است كه از براي هر ذاتي و جوهري فعلي البته هست و البته آن ذات و جوهر صاحب كمال و صفتي هست زيرا هر چيزي مخلوق بمشيت است و مشيت خدا صاحب كمال است پس همه مشاءات صاحب كمال هستند و كمال هر چيزي است كه از خود او تجاوز ميكند و سرايت و نفوذ در جاهاي ديگر ميكند مثل اينكه اين شعله چراغ صاحب فضل وجود و كمال است و كمال او نور او است و همين نور فعل شعله است كه گفته ميشود  شعله نورافشاني ميكند پس همه چيز صاحب كمال و فعلي شد منتهي ضعف و شدتي در كمال هر چيزي هست كه هر چيزي بخدا نزديكتر است كه مبدء و منشأ همه كمالات است كمالش بيشتر و قويتر است و نفوذ و سريان و جريانش در ساير چيزها بيشتر است و هر چه از خدا و مبادي عاليه دورتر است كمالش كمتر و فعلش ضعيفتر است و نفوذ و سريان و جريان و فعاليت كم دارد و اهل حكمت دانستند كه چه عرض كردم ولي براي اشخاص مبتدي باز بايد مثل عرض كنم فرضا آتش غيبي جوهري است دهري و صورتي از صور علويه است همينكه بر روي ماده زماني واقع شد و قرين با اين دخان شعله شد صفت آتش بروز ميكند و از اين ماده عرضيه دودي هم تجاوز ميكند و شروع بسير ميكند و تا آنجا كه قوه دارد كار ميكند و ميرود حال تا چه آتشي باشد و چه ماده باشد آتش روغن كرچك باشد يا نفت باشد يا مواد و ادويه و فلزاتي باشد كه آتش برق از آنها استخراج ميشود يا ماده فلكي باشد مثل ماه و ساير كواكب يا ماده آفتاب باشد هر يك علي قدر مراتبهم نورافشاني ميكنند و در جاي خود نمي‌ايستند و تجاوز ميكنند و كمال و فعل خود را تحميل بر ديگران ميكنند اين صفت آتش بود كه يكي از صور دهريه است اما بعض از صور دهريه هست كه اين درجه كمال و فعاليت ندارد فرضا مثل رنگ سياه يا سفيد يا قرمز يا رنگ ديگر كه همه اين الوان از صور دهريه است و از خزائن عوالم بالا پائين آمده و اين رنگها ماده زماني نيستند بلكه صورت دهري هستند كه بر روي ماده زماني ظاهر شده‌اند اما بعد از ظهور بر روي ماده همينجا ثابت ميمانند و ديگر نفوذ و جريان و فعاليت ندارند زيرا ضعيف و ناقص هستند و اين رنگ خاص از روي اين ماده تجاوز نميكند مگر اينكه صاحب كمالي اين صورت را تكميل كند و صاحب نفوذ نمايد مثل اينكه نوري بيفتد بر روي اين رنگ مثلا اين شيشه قرمز نوري بر اين بيفتد و اين قرمزي را بردارد و تا هر جا خودش  ميرود ببرد اين ممكن است ولي خود رنگ قرمز از جائي بجائي نميرود و بر روي اين ماده قرمز ميماند حال از اين امثال هم تا درجه مطلب توضيح شد حال از جمله صور ملكوتيه دهريه يكي هم نفس انسان است كه از بزرگترين و عاليترين و كاملترين صور دهري است و حجت خداست بر ساير صور كه ناقصند و دون درجه او هستند و حضرت امير عليه السلام فرمود الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و او حجت خداست يعني مبلغ از جانب خداست و مكمل ساير صور است و منتهاي فعليت و فعاليت و كمال را دارد و بسيار قوي است خلاصه كه مطلب اين بود كه نفوس و صور دهري هر يك در حد خود صاحب كمال و فعلي هستند پس نفس كليه الهيه دهريه صاحب فعل مطلق كلي است كه همه افعال اين نفوس جزئيه دهريه از اثر آن فعل است و آن فعل مطلق را در اصطلاح حكمت عالمي خوانده‌اند فوق اين عالم مواد عرضيه زمانيه و دون عالم نفس قدسيه بلكه برزخ ميانه اين دو عالم است و امري است بين دو امر و عالم مستقلي نيست براي اينكه جوهري نيست بلكه قائم بنفس قدسيه است مثل اينكه فعل شخص زيد قائم بخودش نيست بلكه قائم بشخص زيد است و نور چراغ قائم بخودش نيست بلكه قائم بچراغ است و از اين عالم مواد هم شمرده نميشود براي اينكه نسبت باين مواد عرضيه تذوت و اصالت و جوهريت دارد و از اين مواد بيرون نيامده منتهي اين است كه اين مواد عرضيه مركبي و مظهري براي او هستند و او خودش وجود ثابتي است فوق اينها همانطور كه در مثل دانستي عكسي كه در آئينه است غير از آئينه است و ماده و صورتش جداست اگر اين آئينه اينجا بود در آن ظاهر ميشد اگر نبود شبح و عكس تو قائم بشخص تو است و دخل بآئينه ندارد حال همچنين است عالم برزخ بر خودش عالمي است اگر اين مواد شخصيه عرضيه دنيويه باشند عكس او در اينها ظاهر ميشود اگر نباشند او در جاي خودش ثابت  است و قائم بنفس است منتهي اين است كه مظهري در اين عالم مواد دنيويه ندارد پس عالم برزخ هست و موجود و ثابت است و در غيب اين عالم است و بر طبق همين عالم است و جميع عوالم بر طبق يكديگرند و عينا در عالم برزخ آسمانهائي است و زمينهائي و عناصري و بري و بحري و مواليدي و اناسي و حيواناتي و نباتات و جماداتي مانند آنچه در اين دنيا مي‌بيني و دليلش اين است كه همه اينها را در اين دنيا مي‌بيني زيرا آنچه اينجا مي‌بيني از آن عالم آمده و خدا ميفرمايد ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني هيچ چيز نيست مگر اينكه خزائن آن در نزد ما است و باندازه معلوم نازل ميكنيم و خزائن خدا همان عوالم عاليه است كه عرض كردم و خزانه اول همان عالم امر است كه امرش كن فيكون است و همه چيز از امر پروردگار ميآيد و خزانه دويم عالم عقل است كه عالم ماده است و خدا اول ماده چيزي را خلق ميكند بعد از آن صورت آن را و خزانه سيم عالم نفس است كه صور چيزها در آنجا است و عرض شد كه نفس مطلقه است كه اشراق مينمايد باين عالم و اين عالم زمان ايجاد ميشود و همان اشراق نفس و فعل او را كه تنها ملاحظه كني آن عالم برزخ است كه آن را هم گاهي عالم نفس ميخوانيم بواسطه كمال شباهتي كه بعالم دهر دارد منتهي نفس ظليه‌اش ميخوانيم يعني ظل عالم نفس است و فعل او است كه كمال شباهت باو دارد كه حتي اسم خود را هم باين داده است و باين عالم هم نفس ظليه ميگويند و جميع آنچه در نفس دهري خدا قرار داده ظل او و شبح او در عالم برزخ موجود است بدون هيچ تفاوت الا اينكه برزخ تذوت و استقلال ندارد بلكه قائم بنفس ملكوتي دهري است پس معلوم شد كه اين برزخ موجود است و همه چيز هم در او هست و فوق اين دنيا و در غيب اين دنيا است و بآن اندازه كه از صور برزخيه كه در حقيقت صور دهريه است بر روي اين مواد عرضيه ظاهر شده  است من و تو هم آنها را مي‌بينيم و آنچه بر روي اين مواد ظاهر نيست از چشم من و تو غايب است و ممكن است غير از من و تو كسي باشد كه چشمش باز است و بهتر مي‌بيند او مي‌بيند صور آن عالم را بجهت اينكه واجب نيست هميشه و در جميع اوقات صور برزخيه بر روي اين مواد جسمانيه عرضيه ظاهر باشند بلكه ممكن است آئينه عرضيه آنها شكسته باشد اما آن اشباح و اظلال قائم بصورت و ماده برزخيه خودشان هستند و مربوط بآئينه‌هاي زماني نبودند مثل اينكه اگر كاغذ عكس تو پاره شد شبح تو در هوا هست و تا تو زنده باشي شبح تو در همه جا هست و دخلي بآن كاغذ مخصوص نداشت پس صور آن عالم تا مدت بقاء عمر عالم برزخ از صفحه روزگار برداشته نميشوند بلي ممكن است من و تو كه چشم برزخي نداريم آنها را نبينيم اما اين دليل نبودن آنها نيست مثل اينكه حضرت امير (ع‌) در وادي‌السلام ايستاد و مدتي با اشخاصي تكلم ميفرمود و از آن حضرت سؤال كردند با كه صحبت ميكنيد فرمود جماعتي از ارواح مؤمنين بودند و در اخبار زيادي ديده‌ايد كه سؤال ميكنند ارواح مؤمنين بعد از مردن كجا است ميفرمايند در ابداني مثل ابدان خودشان پس هستند و از ميان نميروند منتهي ما نمي‌بينيم و همچنين جن و ملائكه هستند و راه ميروند در همين دنيا و از اهل آن عالمند و ما و تو آنها را نمي‌بينيم اما وجودشان بنص قرآن ثابت است و آنها اصلا اهل عالم برزخند كه عالم مثالش ميگوئيم و در همين دنيا هم راه ميروند منتهي ما نمي‌بينيم اما پيغمبر و امام كه مي‌بينند و مخبر صادق هستند وجود آنها را بما خبر دادند و جبرئيل در همين دنيا بر پيغمبران نازل ميشد و پيغمبر (ص‌) گاهي جبرئيل را در همينجا بصورت دحيه كلبي يا صورت ديگر نشان ميداد و همچنين وجود جن را كه بما خبر داده‌اند در همين دنيا هستند و در اخبار ديده كه مكرر نشان اشخاص داده‌اند يا صداي آنها را باشخاصي شنوانيده‌اند  و اخبار اينها را اگر بخواهي در مدينة‌المعاجز رجوع كن و همچنين بفرمايش خدا و رسول و مخبرين صادق ميگوئيم كه در آن عالم يعني عالم مثال حيوانات دارد بلكه نباتات و عناصر و درياها و خشكي‌ها و شهرها دارد بلكه بهشت و جهنم دارد و جنتان مدهامتان كه در قرآن است در همان عالم مثال است نه عالم آخرت و بهشت آدم كه خدا آدم را در آنجا خلق فرمود و از آنجا بيرون فرستاد و باين عالم فرستاد در همان عالم مثال است و اين آن بهشت اصلي اخروي نيست زيرا از آن بهشت كسي را بيرون نميكنند و در آنجا مؤمنين مخلد هستند
ادامه دارد ...

ادامه کلام ابوالقاسم سالار از کتاب تنزیه الاولیا: ( این قسمت در مورد دلایل قرآن و احادیث و سخنان حکمای بزرگ پیشین است )

حال تفصيل اين مطالب زياد است و اينجا جاي تفصيل نيست خواستيم بعضي از مراتب عالم برزخ و مثال را بگوئيم و بگوئيم كه مراد شيخ اوحد (اع‌) و مراد مؤلف ارشاد (اع‌) از عالم هورقليا كه فرموده‌اند مردم بايد ترقي نمايند و بآن عالم برسند و نور امام خود را و درجه فعاليت و ظهور امر او را ببينند و معرفت پيدا كنند مرادشان اين عالم است و در اخبار ظهور و كيفيات آن مثل حديث مفضل و غيره ديده‌ايد كه مردم در آن دوره با جن و ملك محشور ميشوند و آنها را مي‌بينند و با هم صحبت ميكنند و اما لفظ هورقليا يعني عالم ديگر و همين عالم است كه بعض از صفات آن را در ضمن اين عرايض گنگانه شرح داديم و مرتبه آن در مقام تفصيل در اسفل عالم مثال و متصل باين دنيا و عالم ماديات است و باقي ماند كه بعض از آيات و اخبار وارده در صفت اين عالم را هم روايت كنيم كه بدانند مشايخ ما از خود چيزي نميفرمايند در سوره كهف است كه ميفرمايد و يسألونك عن ذي‌القرنين تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة و وجد عندها قوما قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علي قوم لم‌نجعل لهم من دونها سترا تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ بين  السدين وجد من دونهما قوما لايكادون يفقهون قولا قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض الي آخر الآيات عرض ميكنم اخبار بسيار در تفسير اين آيات و غير اينها از آيات در صفت آن عوالم و اقوام و مللي كه در آنها زندگاني ميكنند و كيفيت زندگي آنها و عبادات آنها و علوم آنها و اعتقادات آنها و درجه ايمان آنها و اطاعت آنها براي ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه حجتهاي خدا هستند بر آنها و بر جميع عوالم و اينكه اغلب از آنها از ياوران امام عليه السلام هستند كه با آنها كار خواهد كرد و تمام دنيا را متصرف خواهد گرديد و همچنين بعض تفصيل طعام آنها و شراب آنها و آدابي كه در ميانه خود دارند و احتراماتي كه نسبت به بزرگان خود منظور ميدارند و بعضي از شهرها و بناها و دور و قصور آنها را بتفصيل بيان فرموده‌اند و اخباري داريم كه بعضي از اوضاع آن عالم و بر و بحرها و كوهها و عمارات و خيمه‌ها و خود آن اقوام را بامثال سلمان و ابوذر و جابر و غير آنها از اصحاب حضرت امير عليه السلام نشان داده است و شرح حال آنها را بيان فرموده‌اند و اينكه اين جماعت حجتي براي خود غير از ائمه اطهار صلوات الله عليهم نمي‌شناسند و هميشه فلان و فلان را لعن مينمايند كه اگر خواسته باشيم آن اخبار را از كتب تفاسير و ساير كتب حديث استخراج نمائيم و بنويسيم كتاب حجيمي خواهد شد ولي بحمد الله مسأله در ميانه علماء مسلمين محل انكار نيست و اخبار و آيات را رد نميكنند منتهي اين است كه مشكلاتي هم در آن اخبار هست كه علم آنها در نزد اهلش مخزون است و واجب نيست كه جميع جزئيات را ما بدانيم ولي بآنچه فرموده‌اند ظاهرا و باطنا اقرار داريم و دو سه حديثي را تيمنا روايت مينمائيم دركتاب‌المبين است از بحار از حضرت ابي‌عبدالله از پدر بزرگوارش از حضرت علي بن الحسين از اميرالمؤمنين عليهم السلام كه فرمود براي خداوند بلده‌ايست  پشت مغرب كه گفته ميشود بآن جابلقا و در جابلقا هفتادهزار امت است نيست از آنها امتي مگر اينكه مثل اين امت هستند و عصيان نكرده‌اند خدا را يك طرفة العين هيچ عملي نميكنند و هيچ نميگويند مگر نفرين بر اولين و برائت از آنها ميجويند و ولايت اهل بيت رسول خدا را دارند و از حضرت حسن بن علي عليهما السلام است كه فرمود براي خدا دو مدينه است يكي بمشرق و يكي بمغرب كه بر آنها دو حصار از آهن است و بر هر شهري هزارهزار مصراع است از ذهب و در آنها هفتادهزار هزار لغت است كه هر يك بر خلاف ديگري است و من جميع آن لغات را ميدانم و آنچه در آن شهرها است و آنچه در ميانه آن دو شهر است و حجتي براي آنها نيست مگر من و برادرم حسين ، عرض ميكنم و حديث مفصلي است كه مولاي من (اع‌) در رساله جواب مرحوم ميرزا صادق خان پيرنيا روايت ميفرمايد كه بسياري از صفات آن عالم و آن شهرها در آن حديث ذكر شده اگر چه قدري طولاني است ولي چون مشتمل بر بسياري از خصوصيات آن عوالم است و براي اخوان مفيد است تبركا روايت ميكنم از محمد بن مسلم روايت شده است كه گفت سؤال كردم از ابي‌عبدالله عليه السلام از ميراث علم كه مبلغ آن چيست آيا جوامع آنچه از اين علم است يا تفسير هر چيزي از اين امور كه ما در آنها تكلم ميكنيم فرمود بدرستيكه براي خداي عز و جل دو مدينه است مدينه بمشرق و مدينه بمغرب در آن دو قومي هستند كه ابليس را نميشناسند و نميدانند كه خلقت شده ما هر وقتي آنها را ملاقات ميكنيم پس سؤال ميكنند از ما از آنچه بآن محتاجند و سؤال ميكنند از دعا پس تعليمشان ميكنيم و سؤال ميكنند از قائم ما كه كي ظاهر ميشود و در ايشان عبادت و اجتهاد شديدي است و براي شهر ايشان ابوابي است ميان مصراع تا مصراع صد فرسخ است براي ايشان تقديس و تمجيد و دعاء و اجتهاد شديدي است كه اگر آنها را به‌بينيد عمل خود را  كوچك ميشمريد نماز ميكند مردي از ايشان يك ماه كه سر خود را بالا نميكند از سجده خود طعام ايشان تسبيح است و لباس ايشان ورق و روهاي ايشان مشرق است بنور و هر گاه يكي از ما را به‌بينند مي‌ليسند او را و جمع ميشوند بسوي او و از رد پاي او از زمين ميگيرند و تبرك ميجويند براي ايشان دويي است هر گاه نماز بكند مثل سخت‌تر از صداي باد وزنده از ايشان هستند جماعتي كه هرگز سلاح بزمين نگذاشته‌اند از وقتيكه منتظر قائم ما هستند و ميخوانند خداي عز و جل را كه بنمايد بايشان قائم را و عمر يكي از ايشان هزار سال است هر گاه به‌بيني ايشان را مي‌بيني خشوع و استكانت و طلب آنچه را كه بخداوند عز و جل نزديك ميكند ايشان را و همينكه نزد ايشان نرويم گمان ميكنند كه اين از سخطي است تعاهد اوقات ما را كه نزد ايشان ميرويم دارند نه ملول ميشوند و نه فتور پيدا ميكنند ميخوانند كتاب خداي عز و جل را همچنانكه تعليمشان كرده‌ايم و بدرستيكه در آنچه تعليمشان ميكنيم چيزي است كه اگر بر اين مردم خوانده شود كافر بآن ميشوند و انكار آن را ميكنند سؤال ميكنند از ما از هر چيزي كه وارد شود بر ايشان از قرآن كه نميدانند پس همينكه خبر داديم بايشان منشرح ميشود سينه‌هاي ايشان براي آنچه از ما ميشنوند و سؤال ميكنند از خدا براي ما طول بقاء را و اينكه نيايد وقتيكه ما را نيابند و ميدانند كه منت از خداوند بر ايشان در آنچه تعليمشان ميكنيم عظيم است و براي ايشان است خروجي با امام هر گاه برخيزد كه سبقت ميگيرند در آن خروج بر اصحاب سلاح و ميخوانند خداي عز و جل را كه قرار بدهد ايشان را از كساني كه بآنها نصرت ميجويد براي دينش در ايشان كهول هستند و شبان هر گاه جواني از ايشان كهل را به‌بيند پيش روي او مثل بنده مي‌نشيند برنميخيزد تا امر كند او را براي ايشان طريقي است كه خود ايشان اعلم بآن هستند از خلق بآنجا كه امام عليه السلام اراده دارد پس همينكه امر كرد  بايشان امام بامري قيام ميكنند بآن امر ابدا تا او باشد كه امر كند ايشان را بغير آن كار اگر ايشان وارد شوند بر مابين مشرق و مغرب از خلق هرائينه فاني ميكنند ايشان را در يك ساعت آهن در ايشان فرونميرود براي ايشان شمشيرها است از آهن غير اين آهن اگر بزند يكي از ايشان شمشير خودش را بكوهي آن را قد ميكند تا جدا كند جنگ ميكند بايشان امام عليه السلام هند و ديلم و كرد و روم و بربر و فارس و مابين جابرسا تا جابلقا را و اين دو تا دو مدينه هستند يكي بمشرق و يكي بمغرب رو باهل ديني نميروند مگر اينكه ميخوانند ايشان را بسوي خداي عز و جل و بسوي اسلام و اقرار بمحمد (ص‌) و توحيد و ولايت ما اهل بيت پس هر كه اجابت كند از ايشان و داخل در اسلام شود او را ترك ميكنند و امير ميكنند بر او اميري از خودشان و هر كه اجابت نكند و اقرار بمحمد (ص‌) و باسلام ننمايد و تسليم نكند او را ميكشند تا اينكه باقي نماند بين مشرق و مغرب و مادون جبل قاف مگر اينكه ايمان بياورد ، عرض ميكنم اخبار بسيار بطوريكه عرض كردم وارد شده است الا اينكه تفصيل زياد نميخواهيم بدهيم و در سدد شرح مفصل هم نيستيم مقصود بهمين اندازه بود كه عرض كنيم فوق اين عالم محسوس و دون عالم نفس قدسيه عوالمي است كه در لسان اخبار گاهي همه آنها را روي‌هم‌رفته عالم برزخ و عالم رجعت ميگويند و اسافل آن عوالم را كه متصل باين عالم ماده است عالم امثله ميخوانند عالم اشباح ميگويند و در اصطلاح حكمت قدما هورقليا گفته‌اند يعني عالم ديگر و آن عالم هم بعينه مثل اين عالم است بدون تفاوت بدليل تصريحات اخبار و با ادله كليه عقليه كه حكما و مخصوصا مشايخ ما اعلي الله مقامهم از كليات آيات و اخبار و تصريحات آنها اثبات فرموده‌اند كه آن عوالم هم بر سبك و حذو همين عالم شهاده است مگر اينكه اينجا عالم اعراض است و تغيير صور و مواد در اينجا زياد است و هر روز و هر ساعت بلكه در هر آن  تغييري روي ميدهد و چه خوب گفته است شاعر در وصف اين عالم كه ما در آن هستيم كه ،
ما فات مضي و ما سيأتيك فاين ** * ** قم فاغتنم الفرصة بين العدمين
و لازمه عالم اعراض همين است ولي در عوالم دهريه عاليه چون مواد و صور آنها ذاتي است و عرض آنجا نيست ديگر تغيير روي نميدهد و ماده و صورت ذاتي هميشه با هم است و قابل انفكاك نيست و وقت گذشته و آينده مثل اين دنيا و صبح و عصر اينجا را ندارد و بهمين لحاظ مرگ هم آنجا نيست و هر كسي و هر چيزي بصورت خودش مخلد است و بهشت و اهل بهشت مخلدند و هميشه زنده‌اند و همچنين اهل جهنم در جهنم مخلدند و خلاصه آنكه هميشه بر يك صورتند و شخص مؤمن در آخرت هيچوقت كافر نميشود و كافر در آخرت هيچوقت مؤمن نميشود و باين جهت تكليف و عمل و اكتساب هم از آنها برداشته شده بخلاف دنيا كه ممكن است مؤمن كافر شود و كافر مؤمن شود و سياه سفيد شود و سفيد سبز شود و هكذا و اما در عوالم برزخيه هورقلياويه امر متوسط است نه مثل اين دنيا است كه باين زودي در هر آن صورتها و مواد تغيير نمايند نه مثل عوالم بالا ثابت و دائم است بلكه امري بين امرين است و ادراك آن براي آنها كه صاحب اين مشعر نباشند مشكل است ولي عمر آن عوالم برزخيه بمراتب بي‌نهايت از اين دنيا بيشتر است و در اخبار بسيار ديده‌ايد كه تعبير از عمر آنها بهزار سال ميآورند يا آنكه ميفرمايند مؤمن در آن عالم هزار اولاد از نسل خود مي‌بيند و در بعض اخبار خيلي بيش از اينها فرموده‌اند و مراد از همه اينها بيان تكثير است و آن ايام و سنين هم غير از ايام و سنين متداول عرضي ما است و اسباب اشتباه نشود و همه اينها در ايام ظهور امام عليه السلام خواهد شد كه اهل دنيا ترقي ميكنند و بالا ميروند و هورقلياوي ميشوند و معرفت بآن عالم و اهل آن  عالم پيدا ميكنند و امام عليه السلام براي آنها پنجاه‌هزار سال سلطنت ميفرمايد و از اين قبيل كيفيات آن عالم را كه در شرح كيفيات ظهور در اخبار بسيار ديده‌ايد و ما در سدد تفصيل نيستيم و منظور از اين بالا رفتن و هورقلياوي شدن كه در كتاب مبارك ارشاد اشاره شده اين نيست كه حكما دنيا و بدن دنيوي و عنصري را ترك ميكنند بلكه در همين دنيا كه راه ميروند بآنجا ميرسند مثل اينكه از اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند بعضي كه بآنجا رسيدند و حديث زيد بن حارثه معروف است كه خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله در مسجد عرض ميكند كه بهشت و اهل بهشت را مي‌بينم و جهنم و اهل جهنم را مي‌بينم و زفير جهنم را با گوش خود ميشنوم و پيغمبر صلي الله عليه و آله تصديق او را فرمود و فرمود بر يقين خود ثابت باش و بجهت اختصار عين حديث را روايت نكردم و اخبار بسيار دليل بر اين مطلب داريم و از آن جمله است كه حضرت امام حسن عسكري (ع‌) را در خان صعاليك حبس كرده بودند كه منزل فقرا و مساكين بود و يكي از اصحاب خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد تو حجت خدائي در زمين و در خان صعاليك محبوس شده و حضرت بدست خود اشاره فرمود و فرمود نظر كن پس در اين هنگام حوالي خود روضات و بساتين و انهار جاريه ديد و تعجب كرد و حضرت فرمود هر جا باشيم ما چنين است ما در خان صعاليك نيستيم ، و مولاي من اعلي الله مقامه در همان رساله بعد از روايت اين حديث ميفرمايد عرض ميكنم از اين حديث بخوبي معني فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه ميفرمايد امام (ع‌) در هورقليا است با اينكه در دنيا است ظاهر ميشود و مقصود اين نيست كه بدن دنيوي ندارد بلكه از باب شدت اعراض از دنيا و اقبال بسوي عالم بالا اينطور ميفرمايد كه ما در خان صعاليك نيستيم عرض ميكنم اما ائمه اطهار صلوات الله عليهم و حضرت صاحب‌الامر عجل الله  فرجه كه امرشان فوق سايرين است و هميشه در عوالم بالا هستند چه در حياتشان كه در دنيا راه ميروند و چه در ممات بلكه حجت بر اهل آن عالم‌ها هستند و اهل آن عوالم حجتي غير از ايشان نمي‌شناسند ولي موضوع اين است كه ساير امت هم ماحضين آنها اعم از اينكه مؤمن باشند يا كافر محض بايد باين مقام برسند و معني بالا رفتن همين است و مطلب اين نيست كه پرواز ميكنند و بآسمان ميروند و همچنين مطلب اين نيست كه بايد از اين دنيا و عالم محسوس عنصري بميرند و بعالم ديگر بروند بلكه با موت اختياري ميميرند و در همينجا كه هستند بايد بآنجا برسند كه چشمشان بآن عالم باز شود و اگر تعبير از اين حالت و اين معرفت بموت بياورند مانعي نيست و اين موتي است كه منافات با حيوة دنيا ندارد چنانكه اين مضمون در اخبار بسيار است كه موتوا قبل ان تموتوا و حاسبوا قبل ان تحاسبوا و اين موتي است كه معني آن اعراض از اين دنيا و اقبال بآخرت است كه با زندگي دنيوي منافي نيست و ائمه اطهار صلوات الله عليهم هميشه اينطورند و دوستان و شيعيان كامل ايشان هم علي قدر مراتبهم اين حالت در آنها بطور دوام يا موقت پيدا ميشود و امرشان در دست امام است و هر حالت كه امام خواسته باشد در آنها ايجاد ميفرمايد و قلب آنها در دست امام است و در نزديكي ايام ظهور بايستي استعدادها بجائي برسد كه حالت عمومي تقريبا باينطورها بشود و چشم مردم بعالم هورقليا باز شود و نور امام و سيطره و سلطنت او را به‌بينند و ظهور امام معنيش اين است و كدام شيعه است كه گمان ميكند امام زمان عجل الله فرجه امروز از ولايت كليه و سلطنت عامه بر جميع ذرات ملك و از مقام خلافت الهي العياذ بالله معزول است و امر در دست ديگران است بلكه همه ميدانند كه امروز هم امام امام است با جميع مختصات امامت اما من و تو آن سلطنت و قدرت و تصرف را نمي‌بينيم و ظهور امام (ع‌)  بر ما آنوقتي است كه چشممان باز شود و ظهور سلطنت امام را در جميع عوالم به‌بينيم و اينكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و مشايخ (اع‌) فرموده‌اند كه امام عليه السلام امروز در هورقليا است منظورشان بيان اين معني است كه در آنجا براي اهل آن عالم امام معروف بامامت و قدرت و سلطنت است و مي‌شناسند و اطاعت ميكنند اما در اين عالم فعلا محسوس امثال ما نيست و نمي‌بينيم نه اينكه امام (ع‌) در دنيا نباشد البته هست و مثل بودن امام (ع‌) در دنيا مثل بودن حضرت يوسف است در نزد برادران و معذلك او را نمي‌شناختند چنانكه در حديث شريف امام (ع‌) بيان فرمود و تا وقتيكه خود يوسف معرفي خود را نكرد آنها نشناختند حال همچنين است تا وقتيكه امام (ع‌) معرفي خود را نفرمايد ما نمي‌شناسيم و جاهليم و وقتي معرفي خواهد فرمود كه ما بتوانيم بشناسيم و اسباب و استعداد آن را داشته باشيم و چشم امام‌شناس يا مدرك هورقلياوي پيدا كرده باشيم آنوقت است كه مي‌بينيم كه اين ملك ملك امامت و رسالت است و قدرت و سلطنت و ظهور براي امام است عليه السلام و در همان حال مي‌بينيم كه آفتاب وجود مقدس او صلوات الله عليه از مغرب طلوع ميكند يعني آنجا كه دنيا غروب ميكند و هيچوقت حقيقت را نبايد فراموش كني و بايد بداني كه دنيا طلوع و غروبي ندارد همچنانكه آفتاب هم طلوع و غروبي ندارد و در دايره خود دور ميزند حال ما هر وقت از دنيا اعراض نمائيم و بآخرت اقبال نمائيم دنيا غروب كرده و روشني آخرت طالع شده و منظور از اين مغرب و مشرق مغرب و مشرق حقيقي است كه من جميع الجهات باشد نه مغرب و مشرق مجازي عرضي دنيوي پس آفتابي كه از مغرب طلوع ميكند مغرب تمام دنيا است و روشني آن روشني وجود مقدس امام است عليه السلام ملتفت باش معاني فرمايشات را اهل تأويل نيستم و لكن الفاظ خدا و رسول و ائمه اطهار را بمعاني حقيقيه معني ميكنم  و ايشان اجل از اين هستند كه فرمايشي بفرمايند و اراده غير ظاهر بفرمايند خلاصه هورقليا يعني عالم مثال و صورت و اگر بتواني كه از اين مواد زمانيه عنصريه كه دائما در تغيير است قطع نظر نمائي و نفس صورت را مشاهده كني كه قائم بماده و صورت خودش است مانند مثال زيد در آئينه آنوقت است كه باندازه خود مشاهده هورقليا را نموده و از اين دنيا بالاتر رفته و مثال و نور امام خود را ادراك كرده كه تمام دنيا و مابين جابلقا و جابرسا را احاطه كرده است و حاكم و فرمانفرمائي بجز او نيست و همه را مي‌بيني كه مطيع امامند عليه السلام و همه افعال مي‌بيني كه بر دست امام جاري ميشود و مي‌بيني كه اگر مروان حكم تير ميزند و طلحه را ميكشد امام است كه تير زده و طلحه را كشته است و ادراك اين معاني براي غير اهل معرفت بسيار مشكل است و من هم بيش از اين در سدد توضيح نيستم و قصد بيان مختصري از عالم هورقليا بود .
و دوست ميدارم بعضي از عبارات حكما و متألهين قدما را كه مولاي من (اع‌) در آن رساله نقل فرموده است نقل نمايم تا به‌بيني كه اخبار ما هم بر طبق آنها است و فرمايش مشايخ ما هم بر طبق آنها است و صادر از مأخذ حقيقي است و بعد از روايت بعض اخبار در اين باب و بعض اخبار در صفت جبل قاف كه فعلا مورد ملاحظه ما نيست ميفرمايد و بدانكه اشاره باين عوالم از آنچه از انبيا نقل شده و بعض حكماي قديم كه از انبيا اخذ نموده‌اند ذكر كرده‌اند هست چنانكه در بحار نقل ميكند از شارح مقاصد كه بعض از متألهين از حكما گفته‌اند و نسبت بقدماء داده‌اند كه ميان دو عالم محسوس و معقول واسطه‌ايست كه اسم آن عالم مثل است كه نه بتجرد مجردات است و نه بمخالطه ماديات و در آن عالم براي هر موجودي از مجردات و اجسام و اعراض و حركات و سكنات و اوضاع و هيئات و طعوم و روايح مثالي است قائم بذات خود كه معلق است نه در ماده و محلي ظاهر  ميشود براي حس بمعونه مظهري مثل مرآت و خيال و آب و هوا و نحو اين و گاه منتقل ميشود از مظهري بمظهري و گاه باطل ميشود چنانكه هر گاه فاسد شود مرآت و خيال يا زايل شود مقابله يا تخيل بالجمله كه آن عالمي عظيم الفسحه است كه تابع عالم حسي است در دوام حركت افلاك مثاليه و قبول عناصر آن و مركبات آن آثار حركات افلاكش را و اشراقات عالم عقلي را و اين آن چيزي است كه پيشينيان گفته‌اند كه در وجود عالم مقداري هست غير اين عالم حسي كه عجائب آن نهايت ندارد و مدن آن احصا كرده نميشود و از جمله آن مدن است جابلقا و جابرسا و آن دو دو شهر عظيمند كه براي هر يك هزار باب است كه احصا كرده نميشود آنچه در آن دو از خلايق است و از آن است عالمي كه در آن ملائكه و جن و شياطين و غيلان هستند بجهت اينكه اينها هم از قبيل مثل هستند يا نفوس ناطقه مفارقه كه ظاهر در آن عالمند و بآن ظاهر ميشوند و مجردات در صور مختلفه بحسن و قبح و لطافت و كثافت و غير اينها بحسب استعداد قابل و فاعل و بر آن بنا گذارده‌اند امر معاد جسماني را بجهت اينكه بدن مثالي كه نفس در آن تصرف ميكند حكم آن حكم بدن حسي است در اينكه براي آن هم جميع حواس ظاهره و باطنه است پس لذت ميبرد و متألم ميشود بلذات و آلام جسمانيه و نيز بعضي از آن صور معلقه نوراني هستند كه در آنها نعيم سعداست و بعضي ظلماني هستند كه در آنها عذاب اشقيا است و همچنين است امر منامات و بسياري از ادراكات بجهت اينكه جميع آنچه ديده ميشود در منام يا تخيل در يقظه بلكه آنچه مشاهده ميكني در امراض و غلبه خوف و نحو آن از صور مقداريه كه تحققي در عالم حس ندارد كل اينها از عالم مثل است و همچنين از غرايب و خوارق عادات همچنانكه حكايت ميشود از بعض اولياء كه با اينكه در بلد خود اقامت داشت از حاضرين مسجد الحرام بود در ايام حج و اينكه ظاهر شد از  بعض جدران بيت يا بيرون رفت از حجره كه ابواب و روزنهاي آن مسدود بود و اينكه بعض اشخاص و بعض ثمار را يا غير آنها را از مسافت بعيده حاضر كرد در زمان قريبي و غير اينها و قائلين باين عالم بعضي ادعاي ثبوت آن را بمكاشفه و تجربهاي صحيح نموده‌اند و بعضي احتجاج نموده‌اند باينكه آنچه مشاهده ميشود از اين صور جزئيه عدم صرف نيست و از عالم ماديات هم نيست و اين ظاهر است و از عالم عقل هم نيست بجهت اينكه صاحب مقادير هستند و نقش در اجزاء دماغيه هم نيست بدليل امتناع ارتسام كبير در صغير و شارح مقاصد در آخر گفته است كه چون دعوي عاليه‌ايست و شبه واهيه همچنانكه پيش گذشت اين است كه محققون از حكما و متكلمين ملتفت آن نشده‌اند عرض ميكنم چنين نيست بلكه چون گرفتار عالم مواد بوده‌اند ملتفت آن نشده‌اند و الا كه اصل اين مطالب از معادن وحي و تنزيل است چنانكه شواهد آنها را در اخبار ملاحظه كردي و اخبار بسيار در شرح عالم رجعت و عالم برزخ وارد شده است كه همه شاهد صحت و تحقق اين مطالب است الا اينكه ما چون گرفتار دنيائيم از مشاهده آن عوالم بطور كشف محروم مانده‌ايم و آنچه در خيال و در رؤيا ملاحظه ميكنيم همه آيات همين عوالم است كه خداوند محض اتمام حجت بما و تو نشان داده است نهايت چون گرفتار دنيائيم آنطور كه بايد و شايد براي ما كشف نميشود و باز نقل نموده است مرحوم مجلسي از بعضي كه از معلم اول نقل كرده‌اند در رد كساني كه گفته‌اند كه عالم جسماني بيشتر از يك عالم است كه بتحقيق گفته‌اند متألهون حكما مثل هرمس و انبازقلس و فيثاغورث و افلاطن و غير ايشان از افاضل قدماء كه در وجود عوالم ديگر هست صاحبان مقادير غير اين عالم كه ما در آن هستيم و غير از نفس و عقل و در آن عوالم عجايب و غرايبي است و در آنها است از بلاد و عباد و انهار و بحار و اشجار و  صور مليحه و قبيحه كه نهايت ندارد و واقع ميشود آن عالم در اقليم ثامن كه در آن عالم است جابلقا و جابرسا و آن اقليم صاحب عجائبي است و آن در وسط ترتيب عوالم است و براي آن دو افق است افق اول و آن لطيفتر است از فلك اقصي كه ما در آن هستيم و اين افق بادراك حواس واقع ميشود و افق اعلي كه تالي نفس ناطقه است و از نفس ناطقه كثيفتر است و طبقات مختلف الانواع از لطيفه و كثيفه و ملتذه و مبهجه و مؤلمه و مزعجه دارد كه نهايت ندارد و ناچار تو بايد بر آنها مرور كني و گاه مشاهده آن عالم را كهنه و سحره و اهل علوم روحانيه ميكنند پس بر تو باد بايمان بآنها و بپرهيز از اينكه انكار كني عرض ميكنم همه كلمات صحيحه حكيمانه است و كهنه و روحانيين هم گاهي از آن عوالم خبردار ميشوند الا اينكه شياطين يك كلمه صحيح و كلماتي غير صحيح را بهم ممزوج كرده و ميگويند و عباراتشان غالبا مركب از صدق و كذب است چنانكه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام شاهد اين معني را هم داريم چنانكه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد در حديث طويلي در بيان اصل كهانت : و كان الشيطان يسترق الكلمة الواحدة من خبر السماء بما يحدث من الله في خلقه فيقتطفها ثم يهبط بها الي الارض فيقذفها الي الكاهن فاذا قد زاد كلمات من عنده فيختلط الحق بالباطل فما اصاب الكاهن من خبر مما كان يخبر به فهو ما ادي اليه شيطانه مما سمعه و ما اخطأه فيه فهو من باطل ما زاد فيه فمذ منعت الشياطين عن استراق السمع انقطعت الكهانة و اليوم انما تؤدي الشياطين الي كهانها اخبار الناس مما يتحدثون به و ما يحدثونه و الشياطين تؤدي الي الشياطين ما يحدث في البعد من الحوادث من سارق سرق و من قاتل قتل و غائب غاب و هم بمنزلة الناس ايضا صدوق و كذوب . عرض ميكنم ملاحظه كن كه شايد اكثر اين مطالب كه حكما پي برده‌اند مأخوذ از اخبار خودمان باشد و از ارسطو نقل شده  است در اتولژيا كه از وراء اين عالم آسماني است و زميني و بحري و حيواني و نباتي و مردمي كه همه آسماني هستند و هر كه در اين عالم جسماني هست و در آن عالم ارضي نيست و روحانييني كه در آن عالمند ملايم با انسي كه در آن مقامند هستند و بعضي از بعض نفرت نميكنند و هر يكي از صاحب خود نفرت نميكند بلكه استراحت ميكند بسوي او و نيز از محيي‌الدين بن عربي در فتوحات از اين قبيل نقل كرده الا اينكه دوست نداشتم نقل نمايم و مجلسي مرحوم نيز تضعيف و توهين اين مطالب را نموده با اينكه تصريح بثبوت اجساد مثاليه ميكند الا اينكه ميفرمايد آنها از اين قبيل نيست عرض ميكنم بعد از آنكه بعضي اين عبارات منقول از حكماي بزرگ بلكه انبياء خداست مثل هرمس عليه السلام و شواهد بسياري از آن را هم در اخبار آل‌محمد عليهم السلام و معجزات و خوارق عاداتي كه از آن بزرگواران نقل شده ملاحظه ميكنيم ديگر جهت ندارد كه انكار كنيم ولو آنكه خودمان از مشاهده آنها عاجز باشيم و همه اخباري كه از غيب داده‌اند از مشاهده ما بيرون است و انكار آنها را نميتوان كرد و اما مشايخ ما رضوان الله عليهم منكر اين مطالب نيستند نهايت بيان هر چيزي را بر وجه حكمت ميفرمايند و اي بسا بسياري از آنها با آنچه متبادر باذهان عوام و جهال است تفاوت كند ولي نوع اين مطالب صحيح است و چقدر بيان حكيمانه‌ايست آنچه از هرمس عليه السلام و بعض حكماي ديگر نقل كرديم و دو افقي كه براي آن عالم ذكر فرمود كه اين همان افق شرقي و غربي است كه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام مشاهده كردي كه موافق بيان هرمس اين دو در طول يكديگر افتاده‌اند و يكي پائين و مقترن بمواد دنيويه است كه آن را مشرق ميخوانيم و ديگري بالا است و دون عالم نفس و عالم ملكوت واقع است كه مغرب طبايع باشد و مثل آفاق اين دنيا نيست كه در عرض يكديگر باشند بلكه اگر نظر واقعي باشد چنانكه از بيانات  مشايخ (اع‌) ظاهر است در همين عالم هم مغرب را فوق مشرق خواهي ديد باين معني كه آفتاب سير خود را در مشرق بايد بكند و بعد از آن منتهي بمغرب شود و اين است كه طرف مغرب بالا ميافتد و اين است كه مكرر در بيانات خود ميفرمايند كه اگر چشم داشته باشي و نظر باوقات گذشته خود كني همه را پشت سر و زير پاي خود مي‌بيني آيا نمي‌بيني كه هر مسافتي را سير ميكني و چيزهائي چند را مي‌بيني واجد آنها ميشوي و از آنها تجاوز ميكني خلاصه كه بيانات علميه پيچيده‌ايست و در سدد تفصيل نيستم و اين است كه در اخبار هم بهشت آن عالم را طرف مغرب شمرده‌اند كه مغرب طبيعت باشد و بهشت البته در آسمان است و جهنم در زمين خلاصه كه كمتر در سدد نقل اقوال ديگران هستيم اما اين عبارات چون حكيمانه بود نقل كرديم و بهمينجا كلام را ختم ميكنيم ، عرض ميكنم عبارات مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه بهمينجا ختم شد و همانطور كه فرموده‌اند بيانات پيچيده‌ايست كه شرح بسيار لازم دارد ولي اقرار بنوع آنها چون در كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام تصريح زياد شده البته داريم و براي امثال ما كه اهل تسليم هستيم مشكل نيست كه بدون استكبار قبول نمائيم منتهي اين است كه فهميدن اين مراتب هم بسته بتحصيل مقدمات علميه و تصفيه‌هاي شرعي است كه لابد بايد در سدد برآيد انسان و صرف اظهار تعجب و انكار هيچوقت براي انسان اشكالي را حل نخواهد كرد ولي الحمد لله همانطور كه مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه اشاره فرموده است روايح آن عوالم منتشر شده و نزديك بنظر ميآيد و محسوس است كه اذهان و حواس اهل فهم و بصيرت متوجه ميشود كه وراي اين محسوسات هم اموري هست و بايد خواهي نخواهي بفهمند بلي جعل طبعان هم همانطور كه فرموده‌اند اهل اين معقولات نيستند و بكار طبيعي خود مشغولند و توقعي از آنها نيست ،
 خلق الله للحروب رجالا ** * ** و رجالا لقصعة من ثريد .
هر کس از دوستان اسکدین جایی عبارتی را نفهمید بپرسد تا برایش توضیح بدهم چون این کتاب در جواب چند تن از طلاب نوشته شده و برای هر کسی که درس حوزه نخوانده زیاد قابل فهم نیست پس هر کسی سوالی داشت بپرسد تا بیشتر توضیح برایش بدهم.

بسم الله الرحمن الرحیم

در این پست سعی دارم با چند حدیث نشان بدهم که بین جسم و جسد انسان تفاوت است که وقتی این تفاوت فهمیده شود بسیار چیزها هم فهمیده می شود

در دعای زیارت حضرت فاطمه در روز یکشنبه می خوانیم اَلسَّلٰامُ عَلَيْكُمْ وَ عَلٰي اَرْوٰاحِكُمْ وَ اَجْسٰادِكُمْ وَ اَجْسٰامِكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ. پس از این دعا مشخص است که جسد غیر جسم است زیرا روح و جسد و جسم در این زیارت از هم تفکیک شده اند .

اما جسم اصلی ائمه علیه السلام و ابواب و مومنین کامل مثل انبیاء بمانند طلا در خاک است یعنی بمانند جسم آسمانی در جسد است چنانچه حدیث است از حضرت صادق که فرمودند بحار، ج‏58، ص: 36قَالَ إِنَّ الرُّوحَ مُقِيمَةٌ فِي مَكَانِهَا رُوحُ الْمُحْسِنِ فِي ضِيَاءٍ وَ فُسْحَةٍ وَ رُوحُ الْمُسِي‏ءِ فِي ضِيقٍ وَ ظُلْمَةٍ وَ الْبَدَنُ يَصِيرُ تُرَاباً كَمَا مِنْهُ خُلِقَ وَ مَا تَقْذِفُ بِهِ السِّبَاعُ وَ الْهَوَامُّ مِنْ أَجْوَافِهَا مِمَّا أَكَلَتْهُ وَ مَزَّقَتْهُ كُلُّ ذَلِكَ فِي التُّرَابِ مَحْفُوظٌ عِنْدَ مَنْ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ عَدَدَ الْأَشْيَاءِ وَ وَزْنَهَا وَ إِنَّ تُرَابَ الرُّوحَانِيِّينَ بِمَنْزِلَةِ الذَّهَبِ فِي التُّرَابِ فَإِذَا كَانَ حِينَ الْبَعْثِ مُطِرَتِ الْأَرْضُ مَطَرَ النُّشُورِ فَتَرْبُو الْأَرْضُ ثُمَّ تُمْخَضُ مَخْضَ السِّقَاءِ فَيَصِيرُ تُرَابُ الْبَشَرِ كَمَصِيرِ الذَّهَبِ مِنَ التُّرَابِ إِذَا غُسِلَ بِالْمَاءِ وَ الزَّبَدِ مِنَ اللَّبَنِ إِذَا مُخِضَ فَيَجْتَمِعُ تُرَابُ كُلِّ قَالَبٍ فَيُنْقَلُ بِإِذْنِ اللَّهِ الْقَادِرِ إِلَى حَيْثُ الرُّوحِ فَتَعُودُ الصُّوَرُ بِإِذْنِ الْمُصَوِّرِ كَهَيْئَتِهَا وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيهَا فَإِذَا قَدِ اسْتَوَى لَا يُنْكِرُ مِنْ نَفْسِهِ شَيْئا

و همینطور حقیقت ابدان ائمه بسوی آن بازگشت می کنند غیر از این جسد ظاهری است
(منتخب البصائر /تاویل آیات ظاهره/کنز جامع الفوائد/مشارق الانوار و .../ بحار ، ج‏54، ص: 193) إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَحَدٌ وَاحِدٌ تَفَرَّدَ فِي وَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ نُوراً ثُمَّ خَلَقَ مِنْ ذَلِكَ النُّورِ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنِي وَ ذُرِّيَّتِي ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ فَصَارَتْ رُوحاً فَأَسْكَنَهُ اللَّهُ فِي ذَلِكَ النُّورِ وَ أَسْكَنَهُ فِي أَبْدَانِنَا فَنَحْنُ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَاتُهُ وَ بِنَا احْتَجَبَ عَنْ خَلْقِهِ فَمَا زِلْنَا فِي ظُلَّةٍ خَضْرَاءَ حَيْثُ لَا شَمْسَ وَ لَا قَمَرَ وَ لَا لَيْلَ وَ لَا نَهَارَ وَ لَا عَيْنَ تَطْرِفُ نَعْبُدُهُ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نُسَبِّحُهُ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ خَلْقَه یعنی خدای تبارک و تعالی یگانه ای یکتا است که در وحدانیتش فرد (بیهمتا و تنها) بود سپس تکلم کرد بکلمه ای پس شد نوری سپس خلق کرد از آن نور محمد را و خلق کرد مرا و فرزندان مرا سپس تکلم کرد به کلمه ای پس شد روحی پس ساکن کرد او را در آن نور و ساکن کرد او را در بدنهای ما پس ما روح خدا و کلمات او هستیم و بما محجوب شد از خلقش پس پیوسته در سایه سبز بودیم زمانی که نه خورشیدی نه ماهی و نه شبی و نه روزی و نه چشمی بهم می خورد می پرستیدیم او را و مقدسش می داشتیم و تسبیحش می کردیم قبل از اینکه خلق شود خلقش. عرض می کنم از حدیث قبل واضح است که نوری ابتدا خلق شد سپس از آن نور نبی و علی و دیگر ائمه خلق شدند(در احادیث از طریق سنی و شیعه آمده که نبی فرمودند من و علی نور واحدی بودیم پس آن به دو تکه شد یکی شد محمد و دیگری علی بنابراین این نور نوریست که نبی و علی در آن واحد هستند ) سپس بعد از آنها روح خلق شد و روح به آن نور اول و بدنهایی که از آن نور خلق شده بودند می رود . بنابر این حدیث مشخص شد باید بدنهایی باشد که از نور خلق شده باشد و سپس بعد از این بدن ها روحی در آن برود و همه اینها قبل از خلق آسمان و زمین بوده است . و احادیث در این مورد از روات سنی و شیعه بالغ بر هزاران حدیث است که انکار نمی کند آنرا جز کافر . مثلا در تایید همین حدیث حدیث زیرا را می آورم (الكافي، ج‏1، ص: 442) الْحُسَيْنُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ ع يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِينَ فَكَانُوا أَشْبَاحَ نُورٍ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ قُلْتُ وَ مَا الْأَشْبَاحُ قَالَ ظِلُّ النُّورِ أَبْدَانٌ نُورَانِيَّةٌ بِلَا أَرْوَاحٍ وَ كَانَ مُؤَيَّداً بِرُوحٍ وَاحِدَةٍ وَ هِيَ رُوحُ الْقُدُسِیعنی ای جابر قطعا خدا آنچه اول خلق کرد خلق محمد و عترتش هدایتگران هدایت شده است پس بودند اشباح نور در نزد خدا گفتم و چه چیز است اشباح نور ؟ فرمودند سایه نور(شبیه نیم سایه که هر نیم سایه ای نور دارد) بدنهای نورانی بدون ارواح و تایید شده بروح واحدی بودند و آن روح القدس است . عرض می کنم پس معلوم شد بدنهای نورانی آل محمد قبل از خلق روح ایجاد شدند و سپس روح که همان روح القدس است در آنها ساکن و تایید شد با توجه به دو حدیث قبل که کاملا دارند یک حقیقت را توضیح میدهند
اگر کسی کل روایات را نگاه کند می فهمد که ظل النور مربوط به عالم اظله یا عالم ذر است که تفسیرش را بهتر است از حدیث حضرت صادق به مفضل بیاورم که در کتاب هدایه الکبری باب 14 قرار دارد.
قال المفضل نعم يا مولاي قد فهمت و علمت فكيف كانت الاظلة قال قول الله عز و جل ألم‌تر الي ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا يا مفضل ان الله امر الاظلة و لا ظل و لا ظلال غيرها فاخذ بقدرته من بني ادم من ظهورهم ذرياتهم و اشهدهم علي انفسهم ألست بربكم قالوا بلي اقررنا قال المفضل و كانوا ذرّ ذووا اجسام و صور و بصر و سمع و نطق و عقل قال الصادق عليه السلام نعم يا مفضل و لو لم‌يكن لهم سمع و ابصار و عقول لماخاطبهم و اجابوه قال المفضل فقلت يا مولاي أكانوا كذا فكيف ( ام كيف خ‌ل ) كنا قال كنتم اشباحا و ارواحا بابصار و سمع و عقول و نطق ثم اخذ عليكم العهد ان الله ربكم وحده قال المفضل يا مولاي فلما اخذ علينا العهد بما اقررنا به له كيف كنا الي ان ظهرنا قال كنتم في علم الله معدودين منسوبين معروفين شخصا شخصا نفسا نفسا منذ وقت الاظلة الي يوم القيمة فلما خلق الله ادم و نفخ فيه من روحه و خلق منه حواء و هو قوله عز و جل خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها اسكنكم جميعا صلب ادم و اخرجكم منه و من حواء تظهرون في اوان ظهوركم و تبلغون الي اجالكم و يقبضكم الله اليه قال المفضل فاين كنتم يا ابن رسول الله من العرش في وقت الاظلة قال كنا بين العرش و شيعتنا معنا و اضدادنا و اندادنا عن يسار العرش فلما نادانا ربنا ألست بربكم قلنا بلي اقررنا و قالت شيعتنا مثل قولنا و قال اضدادنا بلي بافواههم و قالوا بقلوبهم لا فاخذ الله العهد علي جميع الذراري بذلك الاقرار و استن البيت بمكة و هو الذي قال الله عز و جل ان اول بيت وضع للناس للذي ببكة مباركا و هدي للعالمين و انزل الحجر من الجنة ابيضا (كذا) ناصعا يوري ما وراه و ما قدامه فاودع الله فيه ذلك العهد و فرض علي الناس الحج الي البيت فاذا كان يوم القيمة اتي الله بذلك الحجر سميعا بصيرا بلسان عربي مبين يشهد لمن وفد اليه بذلك الاقرار الذي في العهد و يشهد علي من تخلف عنه ممن استطاع اليه سبيلا بخلاف الوفاء و نقض العهد و قد كان هذا الخبر بالحجر مع عمر بن الخطاب و قد استسلم الحجر في الحج و اميرالمؤمنين صلوات الله عليه حاضر و قال عمر يا حجر اني لاشهد عليك انك لاتسمع و لاتبصر و لاتنفع و لاتضر و لاتغني عنا من الله شيئا و لكنا رأينا رسول الله صلي الله عليه و اله يستلمك فاستلمناك تأسيا برسول الله و اتباعا له في فعله و قبض اميرالمؤمنين عليه السلام  علي عضده و هزه و قال له اخطأت يا اباحفص في خطابك للحجر فانثني اليه عمر فقال له يا اخا رسول الله فيما اخطأت فقال له يا عمر ان الله عز و جل لما اخذ من بني ادم من ظهورهم ذرياتهم و اشهدهم علي انفسهم قال ألست بربكم قالوا بلي و اخذ العهد علي جميعهم و الميثاق و استودعه الحجر و فرض الله علي الناس الحج فاذا كان يوم القيمة اتي الله بذلك الحجر سميعا بصيرا بلسان عربي مبين يشهد لمن وفد اليه بالوفاء و لمن تخلف عنه بالغدر فبكي عمر و استلم صدر اميرالمؤمنين (ع‌) و قال فديتك يا اباالحسن لاعشت في بلدة ما (ظ) كنت فيها فرجع عنه و هو يقول لولا علي لهلك عمر قال المفضل فكيف كان تقلبكم من ( في خ‌ل ) النورانية الي ادم ( و من ادم خ ) الي عبدالله و ابي‌طالب قال عليه السلام يا مفضل اسكننا صلب ادم نورا نسبح الله و نمجده و يسمع تسبيحنا في ظهره و في ظهور ابائنا و جنوب امهاتنا ابا فابا امّا فامّا طاهرين معصومين محفوظة اسماؤنا في اصلاب الرجال و وجوه النساء و لقد نزلت الملائكة جميعا و النون و القلم و اللوح المحفوظ علي ادم و حواء فاخذ عليهما العهد و الميثاق لما استودعنا الله اياهما و شهدت الملائكة عليهما بقبولهما و اخذ ذلك العهد و الميثاق علي سائر ابائنا و امهاتنا الي عبدالله بن عبدالمطلب و ابي‌طالب بن عبدالمطلب فان نورنا انقسم فيهما نصفين فنصف في عبدالله جدي و نصف في جدي ابي‌طالب ابي اميرالمؤمنين عليّ ثم زوّج الله امّنا فاطمة عليها السلام بجدنا اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما فكنا كما قال الله تعالي ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم قال الصادق عليه السلام يا مفضل لاتخرج بما نلقيه اليك من علم ما فضلك الله به الا الي مستحقه فانه علم لايحتمله الا من انعم الله عليه به و طهره من الشكوك و كتب الايمان في قلبه

همانطوری که میدانید همه اشخاص در عالم ذر یا اظله دارای جسم و چشم و گوش و ... بودند و جسم اصلی انسانها همین است که قبل از ایجاد جسد عنصری موجود بوده و معاد هم یعنی بازگشت پس هر کس از هر جایی آمده به همانجا بر می گردد و ما ز بالاییم و بالا می رویم
ان کتاب الابرار لفی علیین
ای برادر تو همان اندیشه ای (یعنی ذاتی از عالم لاهوت داری که حضرت علی آنرا نفس لاهوتی می گویند )/مابقی تو استخوان و ریشه ای
و توضیح بیش از این اگر نیازی بود در خدمتم البته بیشتر بنده معتقدم که نبود نگاهی توحیدی باعث می شود چنین نگرشی به معاد هم نداشته باشیم پس برای مقدمه ای نیاز میبینم دوستان را به لینک زیر رجوع دهم ، آخرین پست را حتما بخوانید که مربوط به رکن رابع است
http://www.askdin.com/thread30042.html

و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

بسم الله الرحمن الرحیم
متاسفانه بر خلاف دروغهایی که بر شیخ احمد احسائی می بندند ایشان هیچ گاه معاد یا معراج یا حیات حضرت صاحب الامر را غیر جسمانی نمی دانند و همین مساله ضرورت اسلام است اما در مورد کیفیت انها مخصوصا معاد جسمانی بین خود شیعه بالغ بر چهارده نظر متفاوت است و در این مورد هیچ اجماعی نداریم
اما مستندات روایی که از ما می خواهید راستش هنوز سوال شما را نفهمیدم چون شما هنوز نمی دانید شیخ احمد احسائی چه تفسیری از حیات حضرت صاحب الامر و چه تفسیری از معراج دارند پس چه چیزی باید به شما دلیل آورد؟؟
شما بگویید دقیقا منظور ما چیست تا ما هم از قرآن و هم از روایت دلیل بیاوریم .
سخن ما اینست امام زمان هم در این دنیا و هم در هورقلیا حضور دارند در این دنیا با جسم جسدی جسمانی هستند و فوت نکردند و زنده هستند و در آن عالم هم با جسم هورقلیایی هستند منتهی در این دنیا غایب هستند و در آن دنیا ظاهر هستند . به گفته بالا از شیخ ابوالقاسم سالار دقت کنید که چه فرمودند
و از آن جمله است كه حضرت امام حسن عسكري (ع‌) را در خان صعاليك حبس كرده بودند كه منزل فقرا و مساكين بود و يكي از اصحاب خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد تو حجت خدائي در زمين و در خان صعاليك محبوس شده و حضرت بدست خود اشاره فرمود و فرمود نظر كن پس در اين هنگام حوالي خود روضات و بساتين و انهار جاريه ديد و تعجب كرد و حضرت فرمود هر جا باشيم ما چنين است ما در خان صعاليك نيستيم ، و مولاي من اعلي الله مقامه در همان رساله بعد از روايت اين حديث ميفرمايد عرض ميكنم از اين حديث بخوبي معني فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه ميفرمايد امام (ع‌) در هورقليا است با اينكه در دنيا است ظاهر ميشود و مقصود اين نيست كه بدن دنيوي ندارد بلكه از باب شدت اعراض از دنيا و اقبال بسوي عالم بالا اينطور ميفرمايد كه ما در خان صعاليك نيستيم

در مورد معراج و معاد هم دقیقا نفهمیدم اشکال در کجاست ؟؟ ما که گفتیم جسمانی است و همین مطابق ضرورت اسلام است و مطابق احادیثی که در پست قبل در مورد معاد آوردم ولی در مورد معراج جای چه اشکالی است؟ پیغمبر که محو نشدند این جسد به منزله لباسی برای ایشان است و جایی نیامده ضرورت اسلام است که معاد جسدانی عنصری است و آنچه بر روی آن اجماع است معاد جسمانی است که قرار نیست حتما کیفیت آنرا همه کس بدانند . اگر معراج عنصری است سوالی می کنم جسم عنصری که مشخص است که صاحب طول و عرض و جهت است و اگر بخواهد حرکتی کند باید در جهت شش گانه حرکت کند . آیا این تفسیر قشری و متحجرانه نیست که بگوییم پیغمبر مثل موشکی به فضا پرتاب شدند و در جهتی از جهات به سوی خدا رفتند ؟ خداوند که در همه جهات است و جهتی ندارد که جسم عنصری به آن سمت برود ، ما می گوییم درست این است که بگوییم پیغمبر به سوی نفس خودشان که وجه الله است حرکت کنند و وجه الله در همه جهت از جهات است و برای اینکه بخواهیم در تمام جهات حرکتی کنیم باید جسمی داشته باشیم که چنین قابلیتی داشته باشد و آن جسم اصلی ایشان است که از ظاهر به سوی باطن که عمود بر تمام جهات عالم ظاهر است حرکت می کند و پیغمبر در هر مرحله ای عالمی از عوالم را با جسم اصلیشان که غیر جسد عرضی و عنصری شان است طی طریق می کردند یعنی از این عالم عنصری با جسم اصلی یشان به عوالم نفسانی و روحانی و عقلانی رفتند و ملکوت و جبروت و لاهوت را با این جسم طی کردند که همیشه راهش به سمت ظاهر به باطن است و در جهتی از جهات حرکت نمی کند و همین طی طریق از عالم ظاهر به باطن را معراج می گوییم و چون در هر مرحله ای عالم لطیف می شود لا محاله باید لباس آن عالم را پیغمبر بکنند ولی همیشه جسم اصلی پیغمبر وجود دارد و از آن کم و کاستی نمی شود
امیدوارم که با یک نگرش توحیدی به معراج نگاه کنید
در ضمن پیغمبر چندین معراج داشتند یک سفر خلق به خلق است که این معراج در جهتی از جهات است و با جسم عنصری و اصلی هر دو بوده و یک سفر خلق به حق است که این در تمام جهات است و آنجایی که می گوییم پیغمبر خدا در هر عالمی لباس آن عالم را می کند و لباس عالم بالاتر را می پوشیدند مربوط به این معراج است
وصلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

چند حدیث که دلالت بر وجود حضرت صاحب الامر در هورقلیا و هم در این دنیا دارد را می آورم و در سایت قرار می دهم چون سوال یکی از دوستان است البته باید عرض کنم بنده ابدا آقای انوشه را نمی شناسم و زیاد هم قبولش ندارم.

چنانچه خود علامه مجلسی فرمودند که در کتاب

تذكرة الائمة به فارسی که : مكان آن حضرت در ايام غيبت بطريق مخالفان و در اكثر كتب ايشان است كه نام قريه كه صاحب الامر ساكن است كرعه است و بطريق ديگر (موافق ) دو شهر در مشرق و مغرب است كه ماوراء الاقليم(یعنی اقلیم هشتم زیرا اقلیم های ظاهره هفت تا است )است و نام يكي جابلسا است و نام ديگري جابلقا.

اما احادیث موافقین
هذه رسالة كتبها الامام الحجة مفترض الطاعة محمد بن الحسن صلوات الله عليه و علي ابائه الطاهرين للشيخ المفيد محمد بن محمد بن النعمان رحمه الله السلام عليك ايها الاخ السديد و الشيخ الرشيد المفيد قد امرنا بمكاتبتك و تشريفك و ان كنا نائين عن مواطن الظالمين فغير خاف عنا ما يكون من اعمالكم فاعينونا بعفة و سداد و ورع و اجتهاد فنحن مقيمون بارض اليمن بواد يقال له شمروخ و شمريخ و السلام

و شکی نیست که شمریخ و شمروخ همان جابرسا و جابلقا است که همان قریه بطور کلی به آن کرعه یا طیبه یا هورقلیا می گویند بدلیل همین حدیث است که علامه مجلسی چنین فرمودند که از طریق شیعه حضرت در جابرسا و جابلقا است البته حضرت در آنجا ظهور دارند و در این عالم هم به جسم جسدانی هستند اما غایب هستند و هیچ چشمی او را نمی بیند در این عالم مگر همه چشم ها او را ببینند. و اگر روایاتی دیدید که شیخ بحر العلوم حضرت صاحب الامر را دیدند این در هورقلیا بود زیرا همانجایی که او را دیدند که در هنگام تشهد نماز بود بقیه او را نمی دیدند و نماز معراج مومن است . پس شیخ مفید را هم حضرت در عالم هورقلیا یا شمروخ و شمریخ دیدند و مراد از یمن هم یعنی یمین ماورائی که در همین یمن است که ارواح مومنین و کافرین می رود .
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏54، ص: 328
از کتاب البصائر
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قَالَ فَكُنْتُ مُطْرِقاً إِلَى الْأَرْضِ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى فَوْقٍ ثُمَّ قَالَ لِيَ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي فَنَظَرْتُ إِلَى السَّقْفِ قَدِ انْفَجَرَ حَتَّى خَلَصَ بَصَرِي إِلَى نُورٍ سَاطِعٍ حَارَ بَصَرِي دُونَهُ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي رَأَى إِبْرَاهِيمُ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ هَكَذَا قَالَ لِي أَطْرِقْ فَأَطْرَقْتُ ثُمَّ قَالَ لِيَ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأْسِي فَإِذَا السَّقْفُ عَلَى حَالِهِ قَالَ ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِي وَ قَامَ وَ أَخْرَجَنِي مِنَ الْبَيْتِ الَّذِي كُنْتُ فِيهِ وَ أَدْخَلَنِي بَيْتاً آخَرَ فَخَلَعَ ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِ وَ لَبِسَ ثِيَاباً غَيْرَهَا ثُمَّ قَالَ لِي غُضَّ بَصَرَكَ فَغَضَضْتُ بَصَرِي وَ قَالَ لِي لَا تَفْتَحْ عَيْنَكَ فَلَبِثْتُ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ لِي أَ تَدْرِي أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ لَا جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ لِي فِي الظُّلْمَةِ الَّتِي سَلَكَهَا ذُو الْقَرْنَيْنِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ تَأْذَنُ لِي أَنْ أَفْتَحَ عَيْنِي فَقَالَ لِيَ افْتَحْ فَإِنَّكَ لَا تَرَى شَيْئاً فَفَتَحْتُ عَيْنِي فَإِذَا أَنَا فِي ظُلْمَةٍ لَا أُبْصِرُ فِيهَا مَوْضِعَ قَدَمِي ثُمَّ سَارَ قَلِيلًا وَ وَقَفَ فَقَالَ لِي هَلْ تَدْرِي أَيْنَ أَنْتَ قُلْتُ لَا قَالَ أَنْتَ وَاقِفٌ عَلَى عَيْنِ الْحَيَاةِ الَّتِي شَرِبَ مِنْهَا الْخَضِرُ وَ خَرَجْنَا مِنْ ذَلِكَ الْعَالَمِ إِلَى عَالَمٍ آخَرَ فَسَلَكْنَا فِيهِ فَرَأَيْنَا كَهَيْئَةِ عَالَمِنَا فِي بِنَائِهِ وَ مَسَاكِنِهِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ خَرَجْنَا إِلَى عَالَمٍ ثَالِثٍ كَهَيْئَةِ الْأَوَّلِ‏ وَ الثَّانِي حَتَّى وَرَدْنَا خَمْسَةَ عَوَالِمَ قَالَ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ مَلَكُوتُ الْأَرْضِ وَ لَمْ يَرَهَا إِبْرَاهِيمُ وَ إِنَّمَا رَأَى مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ هِيَ اثْنَا عَشَرَ عَالَماً كُلُّ عَالَمٍ كَهَيْئَةِ مَا رَأَيْتَ كُلَّمَا مَضَى مِنَّا إِمَامٌ سَكَنَ أَحَدَ هَذِهِ الْعَوَالِمَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمَ فِي عَالَمِنَا الَّذِي نَحْنُ سَاكِنُوهُ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي غُضَّ بَصَرَكَ فَغَضَضْتُ بَصَرِي ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِي فَإِذَا نَحْنُ فِي الْبَيْتِ الَّذِي خَرَجْنَا مِنْهُ فَنَزَعَ تِلْكَ الثِّيَابَ وَ لَبِسَ الثِّيَابَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِ وَ عُدْنَا إِلَى مَجْلِسِنَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَمْ مَضَى مِنَ النَّهَارِ قَالَ ثَلَاثُ سَاعَات‏

همینطور که میبینید که برای این که حضرت باقر و جابر به دیگر عوالم بروند باید لباسشان را در بیاوردند و لباس جدیدی می پوشند فَخَلَعَ ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِ وَ لَبِسَ ثِيَاباً غَيْرَهَاو این باید توضیح داده شود اول اینکه ذات یا جسم اصلی هیچ کم و کاستی نمی شود و فقط لباس عوض می شود خب بشود اشکالی ندارد و خداوند برای این که فرشتگان را به همین زمین بیاورد به آنها لباس می پوشاند و مراد همین است که لباسی از جسد عنصری برایشان می پوشاند تا بشکل مردی در بیایند.
وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُون‏
یعنی اگر فرشته ای را (برای رسالت )قرار بدهیم او را (بشکل )مردی قرار می دهیم می پوشانیم بر آنها آنچه می پوشند.
و همینطور است برای معراج پیغمبر که بایستی این عالم ها را طی می کردند و بایستی در هر عالمی لباس هر همان عالم را بپوشند ولی جسم اصلی یشان همیشه همان است که بود.
و اگر نگاه کنید به حدیث حضرت جای قائم را می گویند و می فرمایند حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمَ فِي عَالَمِنَا الَّذِي نَحْنُ سَاكِنُوهُ و اگر قبل از حدیث را دیده باشید می فرمایند که این عالم کجاست قَالَ هَذِهِ مَلَكُوتُ الْأَرْضِ . پس حضرت در ملکوت زمین است می روند . و مساله مهم این است که اگر چه ائمه در این دنیا فوت کرده اند ولی در آن عالم زنده هستند و نزد پروردگارشان روزی می خورند و اما حضرت قائم که اگر چه در این دنیا غایب است و زنده است ولی در آن عالم ظاهر است و زنده است ولی بودن او در آن عالم و نبودن او در این عالم اصطلاحی است که حضرت عسکری بیان کردند که فرمودند ما اینجا نیستیم و آنجاییم یعنی عالم ملکوت که حدیث زیر گواه است که پست قبل آوردم

و از آن جمله است كه حضرت امام حسن عسكري (ع‌) را در خان صعاليك حبس كرده بودند كه منزل فقرا و مساكين بود و يكي از اصحاب خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد تو حجت خدائي در زمين و در خان صعاليك محبوس شده و حضرت بدست خود اشاره فرمود و فرمود نظر كن پس در اين هنگام حوالي خود روضات و بساتين و انهار جاريه ديد و تعجب كرد و حضرت فرمود هر جا باشيم ما چنين است ما در خان صعاليك نيستيم .
پس همیشه ائمه در این دوازده عالم هستند و زمین و ملکوت زمین هیچ گاه از حجت خدا خالی نخواهد شد و آنها هم چون ما حجت دارند چنانچه ما داریم ولی حجت ما غایب است و حجت آنها ظاهر است .
آیا اشکالی دارد بگوییم حضرت عیسی هم در همینجاست ؟ نه اشکالی ندارد خداوند عیسی را بسوی خود به سمت آسمان برد و در همین ملکوت قرار داده و عیسی که کشته نشده و زنده است و منتهی همینجایی است که خضر هم اتفاقا همینجاهاست و چه اشکال دارد بگوییم که عیسی و خضر در اینجا هستند و بازمی گردند و خضر با بدن جسدانی هم بر روی زمین است همینطور حضرت صاحب الامر هم در این دنیا با بدن جسدانی هستند و در آن عالم هم با بدن هورقلیایی هستند پس خوش بحال آن مردمان که چه شهری خوبی است شمروخ و شمریخ و چه مردمانی خوبی آنجاهاست که لحظه نافرمانی خدا نکردند کاش ما هم از آنها می شدیم و مولایمان را ظاهر میدیدم و می شدیم از کسانی که اگر چه در این دنیا مولایشان غایب است ولی چون هورقلیایی شدند انگار مولایشان برایشان ظاهر است آنها کسانی هستند که چشم برزخی شان باز شد زیرا جسم برزخی شان که در قوه یشان بود به فعلیت در آمده و همه ما انسان ها این قوه را داریم پس کاش زحمتی به خود میدادیم و حقیقت و طریقت و شریعت را با دستورات حکما و علما و فقها انجام بدهیم. و بشویم مانند اویس که بدون این که در ظاهر پیغمبر را ببیند بهتر از همه چهره پیامبر را در خاطر داشته باشد و بشویم مانند زید بن حارثه که در همین جا این قوه را کسب کنیم و چشم برزخی و آخریتمان باز شود و البته دین جز این نیست و دین را آوردند که انسان بشویم و همین عبادت واقعی است و فعلیت این قوه را انسانیت می گویند وگرنه با حیوان چه فرقی می کنیم ؟ چه اهمیتی دارد حیوان زیباتر و باشعور تر از حیوانات دیگر باشیم متاسفانه ما نمی دانیم انسان از عالم علوی است و به این دنیا هبوط کرده و سوار بر حیوان نسناس شده . و شدیم مانند کسی که سوار بر خری شده و خر را خود می پنداشت و می گوید خر هم باید به معراج بیاید نه والله این خر تن تو که اسمش نسناس است چیزی جز حیوان و نبات و جماد عنصری نیست و انسانیت بر آن سوار است . و تفاوت ما با بقیه این است که می گوییم خاک بدن انسان هورقلیایی است و آن به قیامت بر می گردد و زنده می شود و جسم جسم اوست آیا نمیبینی در این دنیا از همین جسم عنصری چقدر کم و زیاد می شود ؟ نمیبینی قلب تو را می توان جای قلب دیگر گذاشت ؟ نمیبینی در بهشت پیر نیست و در این دنیا پیر هست ؟ نمیبینی که در جهنم مردم به شکل حیوان هستند ؟ نمی بینی آنچه باید ببینی که جسم اصلی تو در باطن همین جسم عنصری است و چون طلا در خاک است طبق فرمایش حضرت صادق و راه ارتباطی این باطن و ظاهر مغز توست که اعمالی را که بر اساس شعور و نیت انجام داده باشی اثراتش را به جسم هورقلیایی منتقل می کند پس اگر اینجا زنا کنی جسم هورقلیایی ات به شکل گاو می شود و اگر دزدی کنی آن جسم به شکل موش می شود و ترکیب این گناهان ترکیب صورتهای خبیثه می شود پس تا می توانی عمل خوب کن که چهره و وصف زیبا داشته باشی . والله باید گریه سر داد که این دوستان آل محمد خود را فراموش کردند ای دوست تو از عالم بالایی خود را فراموش نکن تو از خاک علیین هستی بازگرد تویی نفس لاهوتی بازگرد این دنیا را رها کن که آنچه در این دنیا است جز جماد نیست در این دنیا نبات سوار بر جماد شده و حیوان سوار بر نبات و جماد شده و انسان بر این سه سوار شده و این جسد نسناس به منزله لباس است بفهم چه می گویم برای تو حقیقت را بیان می کنم پس خوب گوش کن آن چه می گویم آن چیزی است که یاران سلیمان قبل از هورقلیایی شدن دنیا در زمان سلیمان گفتند و دنیا قبلا هورقلیایی شده بود زمان سلیمان و مردم از دوستان سلیمان نپذیرفتند جز معدودی همچون ما . ای دوستان بزودی اجنه ظاهر می شوند نمی خواهیم شما را بترسانیم ولی واقعیت است چه کنیم ؟ دجال می آید با جسم هورقلیایی و همه مردم را فریب می دهد و کوهی بزرگ هورقلیایی نشان می دهد و می گوید آن بهشت است و شما در آن طعامها می بینید ولی او دروغ می گوید . ای مردم شاهد باشید ما به شما گفتیم آنچه لازم بود گفته بشود بزودی دجال می گوید من خدایم ولی خدا نمی خورد و نمی آشامد و راه نمی رود پس همین گفته برای شما کافی است و همین را برای نجات خود همیشه یاد داشته باشید . براستی ما مردمان هورقلیا خبر دادیم شما را از جایی که آمدیم و شما هم مردمان هورقلیا هستید ولی این قوه در ذات شما بفعلیت در نیامده چون توحید را نیاموختید و طریقت و شریعت عمل نکردید و حقیقت توحید سری دارد که باعث فعلیت است بدان دخان هم با فروسرخ ارتباط دارد و هم با این عالم ظاهر جسدی و فرو سرخ در زبان حکمای پیشین به اصطلاح آتش پنهانی بود پس گاز است برای اینکه فروسرخ را در این عالم جسدانی نشان بدهد باید آتش ظاهری باشد که قوه گاز را فعلیت در بیاورد و این رکن رابع است که هم تو جزو رکن رابع هستی و هم آن آتش ظاهری و آتش ظاهری کوچک و بزرگش مهم نیست یعنی مهم نیست که نائب خاص باشد یا شخص خیلی بزرگی باشد تنها کافی است که حکیمی چون بلوهر باشد که قوه یوذاسیف را بفعلیت رساند و او را هورقلیایی کرد پس همه دوستان و شیعیان آل محمد جزو رکن رابع هستند و اختصاصی به نائب خاص ندارد . رکن رابع برادرم جز محبت به دوستان آل محمد و بعض به دشمان آل محمد چیزی نیست و این محبت است که همه راه ها به او ختم می شود رکن رابع یعنی محبت همه دوستان آل محمد زیرا این این دوستان آتشهای ظاهری هستند که تو را بفعلیت در می آورند ، پس بدان آنچه گفتند که ما رکن رابع را نائب خاص می دانیم دروغ است و می خواهند برای ما اشکال بتراشند و کسی که قبل از سفیانی و صیحه ادعای نیابت کند بر باطل است و نائب خاص را بنده که نمی شناسم و بیزارم از کسانی که ادعای نیابت قبل از صیحه و خروج سفیانی می کنند . ولی رکن رابع یعنی همان آتش ظاهری که با دوستی او ما رستگار می شویم دین جز محبت نیست . و هر کسی هم سنخش در او تاثیر می کند ولی آل محمد بمنزله آن آتش غیبی هستند که همه حرکات و اثرات آتش ظاهری از آنهاست و محمد و آل محمدند که اصل همه خیر و محبت ها هستند . و گاز یا دخان در اینجا منزله خود تو هست و تویی که هورقلیایی هستی ولی بالقوه نه بالفعل. بفهم چه می گویم که بدون تقیه آنچه بود گفتم تا نگویی نگفتم و این بود راه و فرمودند راه ما شیعیان ماست و از خانه از طریق درش وارد شو و از قریه ظاهره که فقهای شیعه و شیخیه بدون تفاوت و علمای شیعه و شیخیه بدون تفاوت هستند وارد شو و همه آنها که هیچ کدام ادعای نیابت ندارند با خیال راحت علم بگیر و خود را بشناس تا خدای خود را بشناسی و جن و انس برای عبادت و شناخت خدا خلق شده است.

و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین

شرح احوال واقعی شیخ احمد احسائی: ( متن زیر از یکی از دوستان خوبم است که از یکی از وبلاگ ها در زیر کپی اش کردم)

وي كه بنيان گذار مكتب شيخي است در سال ١١٦٦ قمري در منطقه الاحساء در عربستان متولد شده و در سال ١٢٤١ در نزديكي مدينه منوره دار فاني را وداع گفته و در بقيع در جوار ائمه اطهار عليهم السلام دفن گرديده است و ازعلماي بزرگ و معروف شيعه زمان فتحعلي‌ شاه‌ قاجار و دیگر شاهان قاجار از جمله ناصرالدین شاه قاجار است.نظريات او در مورد معاد و معراج با جسم لطيف تري موسوم به جسم هورقليائي معروف و باعث اظهار نظرهاي گوناگون شده ، هورقليا به معني ملك ديگر اشاره به عالمي است بالاتر و لطيف تر از عالم اعراض، شيخ در همه بيانات خود به فرمايشات و احاديث ائمه اطهار (ع) استناد ميكرد و حكمت او متكي به بيانات محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم بود.

شيخ مرحوم (اع) از بسياري علماي بزرگ امثال مرحوم آقا سيد مهدي بحر العلوم اجازه داشت و بسياري از علما مثل مرحوم صاحب جواهر از ايشان اجازه گرفته بودند.
صورة اجازة جناب العالم العامل و الفقيه الكامل
الآقا سيد مهدي الطباطبائي المشتهر ببحرالعلوم اعلي الله درجته
للشيخ الاوحد الشيخ احمد بن زين‌الدين الاحسائي اعلي الله مقامه
 بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي رفع درجات العلماء و جعلهم ورثة الانبياء و خلفاء الاوصياء و فضل مدادهم علي دماء الشهداء و الصلوة و السلام علي رسوله المبعوث بالشريعة الغراء و الحنيفية البيضاء محمد و آله الائمة الامناء و القادة الادلاء ما اظلت الخضراء و اقلت الغبراء و اينعت ثمار العلم في طروس العلماء و اترعت كؤس الفضل من دروس الفضلاء .
و بعد فلما كان من حكمة الله البالغة و نعمته السابغة ان جعل لحفظ دينه و احكامه علماء مستحفظين لشرايعه و احكامه صار يتلقف الخلف عن السلف ما استحفظوا من علوم اهل العصمة و الشرف فبلغوا بذلك اعلي المراتب و نالوا به اتم المواهب و كان ممن اخذ بالحظ الوافر الاسني و فاز بالنصيب المتكاثر الاهني زبدة العلماء العاملين و نخبة العرفاء الكاملين الاخ الاسعد الامجد الشيخ احمد بن الشيخ زين‌الدين الاحسائي زيد فضله و مجده و علا في طلب العلا جده و قد التمس مني ايده الله تعالي الاجازة في رواية الاخبار الواردة عن الائمة الاطهار عليهم سلام الله آناء الليل و النهار عني عن مشايخي الاعاظم الاجلة و وسائطي الي رؤساء المذهب و الملة فسارعت الي اجابته و قابلت التماسه بانجاح طلبته لما ظهر لي من ورعه و تقواه و فضله و نبله و علاه فاجزت له وفقه الله لسعادة الدارين و حباه بكل ما تقر به العين رواية الكتب التي عليها المدار في الاعصار و الامصار الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار و الكتب الثلاثة الجامعة لمتفرقات الاخبار و هي الوافي و  الوسائل و بحار الانوار و كذا سائر كتب الحديث و التفسير و الفقه و الاستدلال و كتب اللغة و العربية و الاصولين و الرجال و جميع ما صنف في الاسلام من العلوم العقلية و النقلية الفرعية منها و الاصلية لتكون اجازة عامة لمصنفات الخاصة و العامة و ما جري به قلمي من كتب و رسائل و تعليقات و مسائل و منها الدرة الفاخرة المنظومة في فقه العترة الطاهرة و انا اروي جميع كتبنا (كذا) الاعلام و غيرها من الكتب المصنفة في الاسلام بطرق متعددة عن جمع كثير من مشايخنا و جم غفير من نواميس عصرنا فمنها ما اخبرني به شيخنا العالم العلامة العلم و استادنا الفاضل الفاصل الفهامة المحقق النحرير و المدقق العديم النظير جم المناقب و المفاخر الشيخ محمدباقر عن شيخه و والده الاجل الاكمل المولي محمداكمل غمرهما الله برحمته الكاملة و الطافه الشاملة عن عدة من العلماء الاجلاء و الفضلاء النبلاء منهم الفاضل الامجد الاوحد الآميرزا محمد بن حسن الشيرواني المحقق المدقق المسدد جمال‌الدين محمد الخوانساري و الشيخ الفقيه الافخر الشيخ جعفر القاضي بحق رواياتهم عن الشيخ الاجل الورع الازهد و العالم العامل المؤيد مروج الشريعة و ممهد الطريقة و الحقيقة جدنا الامي التقي الزكي المولي محمدتقي المجلسي عن شيخه العلامة نقحة العلم و الادب و عيبة الفضل و الحسب مشكوة انوار التحقيق و مرآة اسرار التدقيق شيخ الاسلام و المسلمين بهاء الملة و الحق و الدين محمد عن والده الشيخ الفقيه النبيه الامجد الشيخ حسين بن عبدالصمد العاملي الحارثي عن شيخه الامام العلام الجامع لعلوم الاسلام و الموضح لمسالك الافهام عمدة العلماء المتبحرين الشيخ زين‌الدين الشهير بالشهيد الثاني قدس الله تربته و رفع في اعلي الجنان رتبته و ما اخبرنا به شيخنا الفقيه المحدث الكامل و استادنا الورع العالم العامل الكريم بن الكريم بن الكريم يوسف بن احمد بن ابراهيم  البحراني الحايري صاحب كتاب الحدائق و غيره من التصنيف الرائق عن شيخه العلامة الفهامة ذي العز المنيع و الشان الرفيع المولي محمدرفيع الجيلاني ثم المشهدي و شيخنا العلامة الفقيه النبيه الوجيه شيخ علماء عصره و مقدم فقهاء دهره الشيخ محمد المهدي الفتوني قدس الله نفسه و طيب رمسه عن شيخه رئيس المحدثين في زمانه و قدوة الفقهاء في اوانه المولي ابي‌الحسن العاملي الفتوني و شيخنا بالاجازة السيد العالم العامل الورع و الفقيه النبيه الخبير المطلع الآمير سيد حسين بن السيد الماجد الكريم العالم الفقيه المتكلم الحكيم السيد ابرهيم القزويني عن ابيه بحق رواياتهم عن مشايخهم المذكورين عن الشيخ الاجل الاعظم علامة علماء العالم خالفا غواص بحار الانوار و الفائض انواره في الاقطار المولي محمدباقر بن المولي التقي النقي المولي محمدتقي المجلسي عن ابيه عن الشيخ البهائي عن ابيه عن الشهيد الثاني رفع الله درجته كما احسن خاتمته و بما ذكرناه و ما لم‌نذكره عن شيخنا الشهيد الثاني رحمه الله نروي جميع مصنفاته و رواياته و مجازاته و كل من كان تقدمه من العلماء الاثبات في جميع الطبقات بما اشتملت عليه اجازته للشيخ حسين بن عبدالصمد و اجازة ولده المحقق الشيخ حسن رحمه الله و اجازة العلامة علي الاطلاق لابناء زهرة و غيرها من الاجازات المبسوطة فانها وافية بذلك فليرو عني دامت ايامه و سعدت اعوامه كيف شاء و احب لمن شاء و طلب ملتمسا منه دام مجده ان يذكرني بصالح الدعوات و يجريني علي خاطره في الحيوة و بعد الوفاة و ان لايترك طريق الاحتياط فان فيها النجاة يوم العبور علي الصراط ، و كتب ذلك فقير عفو ربه الغني محمد بن مرتضي بن محمد المدعو بمهدي الحسني الحسيني الطباطبي ضحوة يوم الجمعة الثاني و العشرين من ذي‌الحجة الحرام من سنة تسع و مأتين بعد الالف من هجرة سيد الانام حامدا مصليا مسلما

اجازه های علمای اعلام به ایشان :

اجازه جناب شيخ مرحوم شيخ حسين آل‌عصفور

قال الشيخ حسين آل عصفور البحراني: (التمس مني من له القدم الراسخ في علوم آل بيت محمد الأعلام، ومن كان حريصاً على التعلق بأذيال آثارهم، عليهم الصلاة والسلام). – إلى أن قال - : (وهو العالم الأمجد، ذو المقام الأنجد، الشيخ أحمد بن زين الدين الأحسائي – ذلل الله له شوامس المعاني، وشيد به قصور تلك المباني – وهو في الحقيقة، حقيق بأن يجيز لا يجاز، لعرافته في العلوم الإلهية على الحقيقة لا المجاز، ولسلوكه طريق أهل السلوك وأوضح المجاز ...).

اجازه شيخ احمد بحراني دمستاني
بخشی از متن اجازه :
قد استجازني الولد الأعز الأمجد الأسعد الشيخ احمد بن الشيخ زين الدين الاحسائي المطرفي وفقه الله لبلوغ الغاية في الرواية والدراية كما جرت به عادة السلف والخلف فاستخرت الله تعالى وأجزت له.

اجازه عالم فاضل مرحوم آقا ميرزا مهدي شهرستاني
بخشی از متن اجازه :
ان الشيخ الجليل والعمدة النبيل والمهذب الأصيل العالم الفاضل والباذل الكامل المؤيد المسدد الشيخ احمد الاحسائي أطال الله بقاه وأقام في معارج العز وأدام ارتقاه ممن رتع في رياض العلوم الدينية وكرع من حياض زلال سلسبيل الأخبار النبوية قد استجازني.... إلى قوله: فسارعت إلى إجابته وإنجاح طلبته لما كان إسعاف مأموله فرضا لفضله وجودة فطنته.

اجازه مرحوم عالم كامل افقه الفقهاء و المجتهدين آقا سيد علي طباطبائي صاحب رياض
بخشی از متن اجازه :
ان من أغلاط الزمان وحسنات الدهر الخوان اجتماعي بالأخ الروحاني والخل الصمداني العالم العامل والفاضل الكامل ذي الفهم الصائب والذهن الثاقب الراقي أعلى درجات الورع والتقوى والعلم واليقين مولانا الشيخ احمد بن الشيخ زين الدين الاحسائي دام ظله العالي.


اجازه عالم رباني و جامع جميع علوم و رسوم مرحوم آقا سيد مهدي بحرالعلوم طباطبائي

( که متن اجازه در بالا آورده شد )اجازه شيخ كامل مرحوم شيخ جعفر بن شيخ خضر إجازة الشيخ جعفر النجفي صاحب كتاب كشف الغطاء
وفيها: ان العالم العامل والفاضل الكامل زبدة العلماء العاملين وقدوة الفضلاء الصالحين الشيخ احمد بن المرحوم المبرور الشيخ زين الدين قد عرض علي نبذة من أوراق تعرض فيها لشرح بعض كتاب تبصرة المتعلمين لحجة الله على العالمين ورسالة صنفها في الرد على الجبريين مقويا فيها لرأي العدليين فرأيت تصنيفا رشيقا قد تضمن تحقيقا وتدقيقا قد دل على علو قدر مصنفه وجلالة شأن مؤلفه فلزمني ان أجيزه بعدما استجازني.إجازة الشيخ حسين الدرازيوفيها: وهو العالم الأمجد ذو المقام الانجد الشيخ احمد بن زين الدين الاحسائي ذلل الله له شوامس المعاني وشيد به قصور تلك المباني وهو في الحقيقة حقيق بان يجيز لا يجاز لعراقته في العلوم الإلهية على الحقيقة لا المجاز.



جمعی از علمای بزرگ که از شیخ احسایی(اع) اجازه گرفته اند :
1- الحاج محمد إبراهيم الكرباسي كانت له إجازة من الشيخ مذكورة في كتابه الإشارات.

2- الشيخ محمد حسن صاحب كتاب الجواهر، وإجازة روايته مثبتة في الجزء الثالث من الجواهر بخط الشيخ.

3- السيد عبد الله شبر.

4- الملا احمد النراقي في كاشان.

5- الشيخ اسد الله الكاظمي الأنصاري.

6- وقيل ان الشيخ مرتضى الأنصاري صاحب كتاب المكاسب كانت لديه إجازة منه

تصنيفات ايشان بسيار مفصل وبيشتر از يكصد وبيست رساله است.
در كتاب‌ فهرست‌ كُتب‌ مشايخ‌ عظام‌ صورت‌ منظم‌ آثار شيخ‌ در نُه‌ فصل‌ تقسيم‌ بندي‌ شده‌ است‌: حكمت‌ الهيه‌، اعتقادات‌ شيعه‌، سير و سلوك‌، اصول‌ فقه‌، كتب‌ فقهيه‌، تفسيرات‌ قرآني‌، فلسفه‌ و حكمت‌ عملي‌، كتب‌ ادبيه‌ و رسائل‌ متفرقه‌. اين‌ آثار به‌ زبان‌ عربي‌ است‌.
راجع‌ به‌ ارزش‌ آثار شيخ‌ احمد احسايي‌ ، هانري‌ كُربن‌ معتقد است‌: «تمام‌ آن‌، شاهكار فناناپذيري‌ است‌ كه‌ مطالعه‌ي‌ آن‌، بر همه‌ كس‌ كه‌ بخواهد به‌ رموز باطن‌ تشيع‌ وارد شود، لازم‌ است‌».

برخی اثار ایشان :

الرسالة الجعفرية في جواب الميرزا جعفر النواب
الرسالة الخطابية في جواب بعض العارفين
الفائدة في الوجودات الثلاثة
الفائدة في كيفية تنعم اهل الجنة و تألم اهل النار
حيوة النفس ، در اصول دين
ديوان مراثي مرحوم شيخ احمد احسائی (اع)، در رثاء حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه
رسالة العصمة و الرجعة
رسالة في اثبات المعاد الجسماني
رسالة في المعاد الجسماني
رسالة في جواب السيد ابي‌الحسن الجيلاني
رسالة في جواب السيد ابي‌الحسن الجيلاني في العلم
رسالة في جواب السيد ابي‌القاسم اللاهيجاني
رسالة في جواب السيد شريف
رسالة في جواب السيد محمد البكاء
رسالة في جواب الشاهزاده محمود ميرزا
رسالة في جواب الشيخ جعفر قراگوزلوي الهمداني
رسالة في جواب الشيخ رمضان بن ابرهيم
رسالة في جواب الملا كاظم بن علي‌نقي السمناني
رسالة في جواب الملا محمد الدامغاني
رسالة في جواب الملا محمدحسين الاناري
رسالة في جواب الملا محمدطاهر المسمي بالطاهرية
رسالة في جواب الميرزا محمدعلي المدرس
رسالة في جواب بعض الاجلاء
رسالة في جواب بعض الاخوان عن مسألتين
رسالة في جواب بعض الاخوان في الرؤيا
رسالة في جواب بعض الاخوان من اصفهان
رسالة في جواب بعض السادات في الرؤيا
رسالة في شرح حديث حدوث الاسماء
شرح الزيارة الجامعة الجزء 1
شرح الزيارة الجامعة الجزء 2
شرح الزيارة الجامعة الجزء 3
شرح الزيارة الجامعة الجزء 4
شرح العرشية الجزء 1
شرح العرشية الجزء 2
شرح العرشية الجزء 3
شرح الفوائد ، در حكمت الهي
شرح المشاعر ، شرح كتاب مشاعر مرحوم ملاصدراي شيرازي
مختصر الرسالة الحيدرية ، رساله در بعض احكام عبادات
مراسله مرحوم شيخ احمد احسائی (اع) در شرح حال خودشان در جواب ملا علي رشتي

در هر حال در حدود بيست  سالگي بعتبات عاليات مشرف شد و در ضمن زيارت و تشرف بعتبات مقدسه بمجامع و مدارس و محاضر علماء اعلام حاضر ميشد و در آن ايام مشاهير علماء عتبات عاليات جناب عالم فاضل آقا باقر بود و وحيد العصر آقا سيد مهدي طباطبائي و شيخ جعفر بن شيخ خضر و فقيه جامع آقا مير سيد علي طباطبائي اعلي الله درجاتهم و بعض ديگر بودند و در آن اوقات در يكي از ايام كه بمجلس مرحوم آقا سيد مهدي طباطبائي تشريف داشته است طلب اجازه از ايشان فرمود و چون سيد هنوز سابقه زياد بايشان پيدا نكرده و مراتب كمالات و فضايل آن بزرگوار را ندانسته بود از ايشان سؤال كرد كه از مصنفات چه داريد و ايشان اجزاء شرح تبصره علامه را ارائه فرمودند و سيد بعد از ملاحظه بشيخ فرمود كه : يا شيخ ينبغي لك ان تجيزني ، و همچنين در همان ايام رساله در قدر نوشته بودند كه بسيد ارائه فرمودند و از آن ببعد بي‌اندازه در تعظيم و تجليل و اكرام شيخ بزرگوار اصرار داشت و با اينكه خود از مشاهير و اعيان علما بود و مطاعيت تام داشت هر وقت كه شيخ بمجلسش وارد ميشد تمام توجهش بايشان بود و بي‌اندازه احترام مي‌نمود و پيوسته بتلامذه خود ميفرمود كه اين شيخ آيتي است از آيات خداوند و بسيار عجب است كه در جائي نشو و نما نموده كه عموما عاري از علم و حكمت بودند و جز بعض از مسائل نماز چيزي نميدانسته‌اند و ظهور چنين وجود جامعي كه جميع فضائل را جمع كرده است نيست جز از فضل خداوند و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء باري سيد كمال اكرام و اعظام از ايشان ميفرمود و مكرر ميفرمود كه من خود قادر بر فهميدن مطالب عاليه اين شخص نيستم و فن من جز فقه و اصول نيست خلاصه كه شيخ بزرگوار مدتي در آن  حدود مي‌زيست و در نزد علماء اعلام كمال احترام را داشت و تاريخ اجازه مرحوم سيد بحرالعلوم بيست و دويم ذي‌حجه سال هزار و دويست و نه است كه در آن موقع سن شريف شيخ بزرگوار چهل و سه سال بوده است.

مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام می نویسد :
دو طايفه «شيخيه و كريمخانيه» كه در دو قرن اخير در ميان شيعه دوازده امامى پيدا شده اند نظر به اينكه اختلافشان با ديگران در توجيه پاره اى از مسائل نظرى است نه در اثبات و نفى اصل مسائل، جدايى ايشان را انشعاب نشمرديم.

مرحوم شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان در کتاب الفوائد الرضویه فی احوال علماءالمذهب الجعفریه، سرگذشت عالمان شیعه مینویسد :
شیخ احمد احسائی بحرانی حکیم متأله فاضل عارف عالم عابد محدّث ماهر شاعر صاحب شرح الزیارة وشرح حکمت عرشیۀ ملاصدرا وشرح تبصره ورساله های بسیار است که دراوائل سنة 124 درسفرحج وفات کرد ودر ظَهر بقعۀ ائمۀ بقیع صلوات الله علیهم اجمعین بخاک رفت من برسر قبر ایشان رفته ام برلوح مزارش نوشته بود

لِزین الدّینِ احمد نورُ علم تضاء به القلوبَ المُدلهمِّة

یُریدُ الحاسدون لِیُطفِؤوه وَ یَأبی اللهُ الّا اَن یُتِمَّه

یعنی : از برای احمد بن زین الدّین نور علمی است که دل های تار و ظلمانی به آن روشن می گردد. حسد کنندگان می خواهند که آن نور را خاموش کنند
و خدا نمی خواهد مگر اتمام آن را.

حاج ملا هادی سبزواری که از حکمای بزرگ و صاحب عرفان است در کتاب محاکمات خود می نویسد وقتی که شیخ احمد احسائی به اصفهان آمد ، مقدمات علوم نقـلیّـه را می خواندم ، روزی خبر دادند که حوزه های درس همه جا تعطیل است و عموم طلبه ها به مجلس درس شیخ حاضر شوند، علمای بزرگ مانند مرحوم کلباسی و مدرسّین عالی قدر همه نیز حاضر می شدند ، موضوع درس فلسفه و حکمت الهی بود و من هنوز داخل این مراحل نشده بودم ، آنچه که همه ی علماء در آن باره هم عقیده بودند زهد و تقوای بی مانند شیخ بود

مرحوم سید محمد خوانساری نیز در کتاب روضات الجنات این چنین از مرحوم شیخ احمد احسایی تعریف و تجلیل میکند :
قال السيد محمد باقر الخونساري في كتابه روضات الجنات: ترجمان الحكماء المتألهين ولسان العرفاء والمتكلمين غرة الدهر وفيلسوف العصر العالم بأسرار المباني والمعاني شيخنا احمد بن زين الدين بن الشيخ إبراهيم الاحسائي البحراني لم يعهد في الأواخر مثله في المعرفة والفهم والمكرمة والحزم وجودة السليقة وحسن الطريقة وصفاء الحقيقة وكثرة المعنوية والعلم بالعربية والأخلاق السنية والشيم المرضية والحكم العلمية والعملية وحسن التعبير والفصاحة ولطف التقدير والملاحة وخلوص المحبة والوداد لأهل بيت الرسول الأمجاد بحيث يرمى عند بعض اهل الظاهر من علمائنا بالافراط والغلو مع انه لاشك من اهل الجلالة والعلو

شیخ عبدالله نعمت صاحب كتاب "فلاسفة الشيعة" نیز اینگونه مینویسد :
قال الشيخ عبد الله نعمة صاحب كتاب "فلاسفة الشيعة" تحت عنوان الاحسائي: كان من رجال الشيعة اللامعين الذين اخذوا بأسباب المعرفة والفكر والفلسفة والكلام والفقه والعرفان إلى جانب تمرسه بالطب والرياضيات والنجوم والكيمياء " الصنعة " وعلم الأعداد والكلمات والحديث والاصول وكانت حياته فريدة من نوعها فقد أنفقها على العلم والإنتاج

نظر الشيخ عبد الله السبيتي صاحب كتاب مشيخة الأزهر- قال الشيخ عبد الله السبيتي صاحب كتاب مشيخة الأزهر: ان الشيخ احمد كان من كبار الفلاسفة الإلهيين وضليعا بفلسفة ما وراء الطبيعة.... والحق انه كما يلوح في كتبه قد وقف حياته أو أكثر حياته على التعمق في العلوم الإسلامية واخصها الأحاديث الواردة في اصول الإسلام وأوشك ان يكون أخصائيا متفوقا كل التفوق

منابع :
1- مكتب شيخي ، از حكمت الهي شيعي ، بقلم هنري كربين - L'École Shaykhie - en Théologie Shi'ite - par Henry Corbin
2 - مقاله : شيخيه‌ به‌ (روايت‌ نصرالله‌ صالحي‌)
3- کتاب فهرست كتب مشايخ عظام
4- شیعه در اسلام علامه طباطبایی
5- فوائد الرضویه شیخ عباس قمی
6-(السيد محمد باقر الخونساري (روضات الجنات) الجزء الأول دار احياء التراث العربي بيروت لبنان ص 88)
7-(الشيخ عبد الله نعمة (فلاسفة الشيعة) حياتهم وارائهم مكتبة الحياة لبنان بيروت ص 113)
8-(السيد علي الموسوي (أحوال الشيخ احمد الاحسائي والشيخية)
1- سایت http://www.shaikhi.com
2- سایت ویکیپدیا http://fa.wikipedia.org عربی و فارسی

شرح احوال واقعی شیخ احمد احسائی نوشته ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامه : کتاب فهرست

و ما اكنون بترجمه مختصري از احوال استاد بزرگوار آن سيد عالي‌مقدار يعني شيخ اجل اكرم اعظم اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه ميپردازيم و شرح احوال آن بزرگوار در بسياري از كتب رجال و تواريخ آن عصر و نوشتجات و جرايد عصر حاضر مسطور است و ما بتكرار و تحرير آنها نميپردازيم و البته هر چه كه از موثقين معتبر و رجال بي‌نظر روايت كرده باشند صحيح است اما معتبرترين مآخذي كه قدما يا معاصرين از نويسندگان در دست داشته‌اند البته رساله مرحوم مبرور عالم فاضل شيخ عبدالله رحمه الله نجل جليل آن شيخ بزرگوار است كه در شرح حالات شيخ بزرگوار نوشته كه در كمال صحت و وثاقت است و موافق است با آنچه مشافهة از مرحوم والد ماجد اعلي الله مقامه شنيدم كه ايشان هم مشافهة از مرحومين مبرورين عم اكرم و جد امجد اعلي الله مقامهما شنيده بودند كه آن بزرگوار هم از سيد مرحوم اعلي الله مقامهما شنيده بودند و اما سيد بزرگوار كه خود در همه جا حاضر و ناظر و شاهد بر جميع احوال شيخ بزرگوار بوده است و بهر حال كه شبهه و ترديدي در صحت و وثاقت رساله مرحوم شيخ عبدالله ندارم و ترجمه آن كتاب هم كه بقلم عالم فاضل و اديب كامل مرحوم آقاي محمدطاهر خان عم محترم اين ناچيز نگاشته شده و بطبع رسيده است البته در كمال صحت و متانت است و خاصة كه با نظر مرحوم مبرور آية الله في العالمين آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه مدون شده و بامر و دستور ايشان بطبع رسيده است و نيز دو رساله ديگر هم كه سابق بر اين اشاره نمودم از تأليف دو نفر از علماء بزرگ و تلامذه سيد مرحوم  اعلي الله مقامه يكي جناب عالم فاضل كامل متبحر آقا ميرزا علي‌نقي قمي مشهور بهندي رحمة الله عليه مسمي بنورالانوار كه در شرح حال شيخ بزرگوار و سيد عالي مقدار و مرحوم آقاي بزرگ جد امجد اعلي الله مقامهم نوشته و ديگري از تأليف عالم فاضل كامل جليل القدر عظيم الشأن آقا سيد هادي هندي رضوان الله عليه موسوم به تنبيه الغافلين و سرور الناظرين كه نيز موضوع در شرح حالات آن بزرگواران است اين دو رساله هم منطبق با رساله مرحوم شيخ عبدالله است و صحت اين رسائل مذكوره در نزد حقير محرز است و هيچگونه ترديدي در آنها ندارم .
و اما مراتب علميه عاليه آن بزرگوار كه مشهور همه آفاق و اقطار است و اين بي‌مقدار كمتر از آنم كه بتوانم عشري از اعشار يا اندكي از بسيار را شرح دهم و بهترين شارحش فعلا همان آثار قلمي ايشان و كتبي است كه باقي مانده و منتشر است و شمه هم از بعض علومي كه اظهار فرموده بود در كتاب دليل المتحيرين و هداية الطالبين ذكر فرموده‌اند و بتكرار نمي‌پردازيم و جميع علمش در هر باب مأخوذ از قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام بود و از اين رو ميتوانم عرض كنم كه شايد هيچ مجهول نداشت زيرا توجهي بغير ايشان نداشت .
و اما عقايد ايشان در اصول و فروع اسلام اعم از آنچه موافقت با علماء و حكماي سابق نموده يا مخالفت با بعضي فرموده است جميعا مأخوذ از كتاب و سنت و ضرورت بود بدون اينكه ذره تجاوز فرموده باشد و آنچه را كه شنيده شده يا گفته شده يا در كتابي نوشته شده از بعض عقايد فاسده باطله كه باين بزرگوار نسبت داده‌اند جميعا و بدون استثنا محمول بر اشتباه نويسندگان يا دروغ و بهتان است و از اين دو قسم خارج نيست و اما اشتباه  يك دسته غالبا از اين باب است كه مطالعه كنندگان كتب ايشان غالبا از اهل علم نبوده‌اند و از اصطلاحات حكمت و اصطلاحات خاصه ايشان بي‌اطلاع بوده‌اند و ممارست و تتبع در اخبار آل‌محمد عليهم السلام هم نداشته‌اند و با نظر سطحي كه نظر كرده‌اند فرمايش آن شيخ بزرگوار را مخالف با متفاهم خود يافته‌اند و غور و تعمق هم ننموده‌اند و يا همان قول مشهوري را كه اصل و مأخذ آن از سنيان بوده و در ميانه شيعه شهرتي پيدا كرده بود من حيث لايشعرون همان را صحيح پنداشته و قول شيخ را مخالف آن ديده است و انكار نموده و بيشتر نسبتهاي بي‌اصلي كه باين بزرگوار داده شده از اين باب است و يك دسته ديگر از تهمت زنندگان علم الله و كفي به شهيدا از باب حسد و عداوت و بدذاتي گفته‌اند آنچه گفته‌اند و فروگذار ننمودند و اينهم درد بي‌درماني است كه همه ميدانند كه جماعتي مبتلايند و دوائي براي اين درد خداوند قرار نداده مگر اينكه خداوند احقاق حق مظلوم را ميفرمايد و خودش فرموده است ليحق الله الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين آنچه عرض شد ادعا نيست بلكه شاهد و بينه عادله حاضر است و كتب و آثار باقيه آن بزرگوار گواه صادق است كه تكذيب جميع تهمتها و بهتانها در آنها است و اهل انصاف ميخوانند و تصديق ميكنند و علاوه بر آن شرح و تفسير و بيان تلامذه و تابعين آن بزرگوار از مشايخ عظام اعلي الله مقامهم حاضر است كه در بيان و توضيح كوتاهي نكرده‌اند و هر موضوع جزئي يا كلي را كه كسي اشكال يا شبهه نموده يا از اكاذيب مجعوله شنيده يا خود ساخته و سؤال از يكي از مشايخ و علماي ما شده است باوضح بيان جواب و استدلال و احقاق حق فرموده‌اند و راه عذري بر معتذري باقي نگذارده‌اند حال با اين تفصيل اگر جماعتي بودند يا باشند كه متمسك بهمان شكوك و شبهات  و اتهامات كه شنيده‌اند ميشوند و در صدد كشف حقيقت برنميآيند و بجوابهائيكه داده شده مراجعه نمي‌كنند و دوست ميدارند كه اختلاف را باقي بدارند يا زياد كنند اين قصور و تقصير از خود آنها است و بطوريكه عرض شد معالجه اين قبيل از مردم كه هميشه بوده‌اند و تا دنيا دنيا است خواهند بود با خداوند قادر قاهر است لاغير و آنچه هم كه تا كنون تجربه شده همين است كه مجعولات و اكاذيب تدريجا از ميان ميرود و حق خالص باقي ميماند همانطور كه خداوند ميفرمايد اما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض و خلاصه غرض اين است كه از شرح عقايد ايشان در اين مقام محتاج نيستيم كه شرح بدهيم و دين ايشان علي رغم موردين دين آل‌محمد است عليهم السلام بشرحي كه در كتب عقايد خود بيان فرموده‌اند و در دسترس عموم گذارده‌اند و مقصود ما در اين مختصر بيش از ذكر فهرست تصانيف و تأليفات اساتيد بزرگوار نبود و اين مقدمه را بجهة يادگار نوشتيم و غرض نقشي است كز ما باز ماند و عرض شد كه شرح احوال آن بزرگوار در رسائل نامبرده مدون شده است ولي حقير ناچيز هم رساله مختصره را كه بقلم خود آن يگانه آفاق در شرح بعض احوال خود نگاشته و عين نسخه خط آن بزرگوار اخيرا دست آمده است و رساله مزبوره را بخواهش فرزند ارجمند خود مرحوم عالم فاضل كامل شيخ محمدتقي رضوان الله عليه مرقوم داشته عينا براي تبرك و تيمن در اين رساله درج مينمايم و در نظرم بود كه آن رساله مباركه را لفظا بلفظ ترجمه بفارسي نمايم و گاهي خيال كردم كه ترجمه الفاظ عربي بفارسي سلاست ندارد و از اين لحاظ پسند طبع ارباب فصاحت و بلاغت نميشود بهتر است كه نقل بمعني نمايم و عين مطالب را بزبان فارسي ادا نمايم بعدا ملاحظه كردم  كه مناسب‌تر همان است كه عين رساله را بعربي نقل نمايم و كلام با نظام آن بزرگوار را تغيير ندهم و بكمال خود باقي باشد البته اهل عربيت استفاده ميكنند و آنها كه از فهم آن لغت هم محرومند بصاحب خبرتي رجوع ميكنند و از اين جهت رساله اين ناچيز معتبرترين مدارك خواهد شد و من الله التوفيق و عليه التكلان .
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
اما بعد فيقول العبد المسكين احمد بن زين‌الدين بن ابرهيم بن صقر بن ابرهيم بن داغر غفر الله لهم اجمعين براي چهار نفر اجداد خود رمضان و راشد و دهيم و شمروخ چون شيعه نبوده‌اند و از اهل سنت بوده‌اند بمتابعت قرآن و عمل ابرهيم عليه السلام طلب مغفرت نفرموده است . ( مؤلف ) .
بن رمضان بن راشد بن دهيم بن شمروخ آل‌صقر و هو كبير الطائفة المشهورة بالمهاشير و شيخهم و به يفتخرون و اليه ينتسبون قعد داغر في بلدنا المعروفة بالمطيرفي من الاحساء و ترك البادية و من الله عليه بالايمان و له الحمد و المنة ليستنقذنا من الضلالة و كانت اولاده كلهم من الشيعة الاثني‌عشرية الي ان اخرجني و خلصني من الارحام و الاصلاب حتي اخرجني الي الدنيا و له الفضل و الحمد و الشكر فخرجت في وقت قد انتشر الجهل و عم الناس خصوصا في بلدتنا لانها نائية عن المدن و ليس فيها احد ممن يدعوا الي الله و عبادته و لايعرف اهلها شيئا من الاحكام و لايفرقون بين الحلال و الحرام و كان مما تفضل علي عز و جل ان رزقني ذرية كرمهم الله بالعلم و كان كبيرهم سنا و علما و هو الابن الاعز محمدتقي اعزه الله و هداه و جعلني من  المنية فداه التمس مني ان اذكر بعض احوالي في حالة الصغر و في حال التعلم لتكون كالتاريخ فاجبته ما التمس مني و كانت ولادتي في السنة السادسة و الستين بعد المأة و الالف من الهجرة في شهر رجب المرجب و علي رأس السنتين من ولادتي جاء مطر شديد و اتت بلادنا سيول من الجبال حتي كان عمق الماء في المكان المرتفع من بلدنا ذراعين و نصفا تقريبا و في ذلك اليوم تولد المرحوم المبرور اخي الشيخ صالح تغمده الله برحمته و اسكنه بحبوحة جنته و في اليوم الثالث وقعت بيوت بلدنا كلها لم‌يبق فيها الا مسجدها و بيت لعمتي فاطمة الملقبة بحبابة رحمة الله عليها و كان حينئذ عمري سنتين و انا اذكر هذه الواقعة و علي مختصر القصة قرأت القرآن و عمري خمس سنين و كنت كثير التفكر في حالة طفوليتي حتي اني اذا كنت مع الصبيان العب اينكه مرحوم شيخ عبدالله فرزند مرحوم شيخ در شرح احوال ايشان نوشته كه آن بزرگوار در سن طفوليت با اطفال بازي نميكرد شايد اشتباه كرده زيرا خودشان ميفرمايند هر وقت با اطفال بودم مثل آنها بازي ميكردم و لكن در هر چيزي كه محتاج بنظر و فكر بود مقدم و سابق بر آنها بودم و در چند سطر بعد از اين هم باز تصريح ميفرمايد . ( مؤلف ) .
معهم كما يلعبون و لكن كل شئ يتوقف علي النظر اكون فيه مقدمهم و سابقهم و اذا لم‌يكن معي احد من الصبيان اخذت في النظر و التدبر و انظر في الاماكن الخربة و الجدران المنهدمة اتفكر فيها و اقول في نفسي هذه كانت عامرة ثم خربت و ابكي اذا تذكرت اهلها و عمرانها بوجودهم و ابكي بكاء كثيرا حتي انه لما كان حسين بن سياب الباشه حاكم الاحساء و تألبوا عليه العرب و اتي محمد آل‌غرير و حاصروا الباشه و قتلوا الروم و اخذوا الاحساء و حكم فيها محمد آل غرير و بعد ان مات حكم في الاحساء  ابنه علي آل‌محمد و قتله اخوه دجين ابوعرعر و كان مقتله قريب عين الحوار بالحاء المهملة و دفن هناك فاذا مررت و انا عمري خمس سنين تقريبا بقبره اقول في نفسي اين ملكك اين قوتك اين شجاعتك و كان في حيوته علي ما يذكرون اشجع اهل زمانه و اشدهم قوة في بدنه و اتذكر احواله و ابكي بكاءا شديدا علي تغير احوال الدنيا و تقلبها و تبدلها و كان هذه حالي ان كنت مع الصبيان في لعبهم فانا مشتغل باللعب معهم و ان كنت وحدي فانا اتفكر و اتدبر و كان اهل بلدنا في غفلة و جهل لايعرفون شيئا من احكام الدين بل كل اهل البلد صغيرهم و كبيرهم لهم مجامع يجتمعون فيها بالطبول و الزمور و الملاهي و الغنا و العود و الطنبور و كنت اينكه مرحوم شيخ عبدالله نوشته كه آن بزرگوار در طفوليت ميل بحضور در مجالس لهو و لعب اهل بلد خود نداشت و متنفر بود و بهمين طور هم در شرح حالات شيخ مرحوم آقاي محمدطاهر خان ترجمه كرده‌اند ظاهر اينست كه اشتباه باشد زيرا خود آن بزرگوار مينويسد نمي‌توانستم صبر كنم از مجالس آنها و شوق داشتم بحضور در آن مجالس و گريه ميكردم بدرجه‌اي كه نزديك بود خود را بكشم و بعد از چند سطر ميفرمايد و بر اين حال بودم تا چون خدا خواست نجات مرا از اين حالات تا آخر فرمايش . ( مؤلف ) .
مع صغري لااقدر اصبر عن الحضور معهم ساعة و عندي من الميل الي طرقهم ما لااكاد اصفه و ابكي وحدي شوقا الي ما اتخيله من افعالهم حتي اكاد اقتل نفسي و اذا خلوت وحدي اخذت في الفكر و التدبر و بقيت علي هذه الحال فلما اراد الله سبحانه انقاذي من تلك الحالات اجتمعت مع رجل من اقاربنا من المقدمين في طرق الضلالة المتوغلين في افعال الغواية و الجهالة و قال انا اريد انظم بعض ابيات الشعر و اريدك تعينني هذا و انا صغير ما بلغت الحلم فقلت له افعل فقعدنا في  خلوة فاخذ اوراقا صغارا عنده يقلب فيها و اذا فيها ابيات شعر منسوبة للشيخ علي بن حماد البحراني الاوالي تغمده الله برحمته و رضوانه في مدح الائمة عليهم السلام و هي :
لله قوم اذا ما الليل جنهم ** * ** قاموا من الفرش للرحمن عبادا
و يركبون مطايا لاتملهم ** * ** اذا هم بمنادي الصبح قد نادا
الارض تبكي عليهم حين تفقدهم ** * ** لانهم جعلوا للارض اوتادا
هم المطيعون في الدنيا لخالقهم ** * ** و في القيمة سادوا كل من سادا
محمد و علي خير من خلقوا ** * ** و خير من مسكت كفاه اعوادا
فلما قرأ هذه الابيات القاها و قال الحاصل ان الذي مايعرف النحو مايعرف الشعر فلما سمعت هذا الكلام منه و كان صبي امه بنت عم امي تغمدها الله برحمته اسمه الشيخ احمد بن محمد آل ابن حسن يقرأ في النحو في بلد قريبة من بلدنا بينهما قدر فرسخ عند المرحوم الشيخ محمد بن الشيخ محسن قدس الله روحه قلت للشيخ احمد ما اول شئ يقرأ فيه من النحو فقال عوامل الجرجاني فقلت له اعطني اكتبها فاخذتها و كتبتها و لكني استحيي ان اذكر لوالدي قدس الله روحه و نور ضريحه لانه كان عندي من الحياء شئ مايتصور حتي در اينجا تصريح فرموده‌اند كه در طفوليت اشتياق باعمال آن جماعت داشته‌اند . ( مؤلف ) .
ان ذلك الحال الذي اشرت اليه من الاشتياق الي افعال اولئك الفساق ما اطلع عليه احد الا الله سبحانه فمضيت الي موضع من بيتنا يقعد فيه والدي و والدتي و نمت فيه و بينت بعض الاوراق التي فيها العوامل و اتت والدتي و انا مغمض عيني كأني نائم ثم اتي والدي و قال لوالدتي ما هذه الاوراق التي عند احمد قالت مااعلم فقال ناولينيها  فاخذتها و انا ارخيت اصابعي من حيث لايشعر حتي تأخذ القرطاس فاخذتها و اعطت والدي رحمه الله فنظر فيها و قال هذه رسالة نحو من اين له هذه قالت ماادري فقال رديها مكانها فردتها و النت اصابعي من حيث لاتشعر فوضعتها في يدي و بقيت قليلا ثم تمطيت و انتبهت و اخفيت القرطاس كأني احب ان لايطلعا عليها فقال لي والدي من اين لك هذه الرسالة النحو قلت كتبتها فقال الي تحب ان تقرأ في النحو فقلت نعم و جرت نعم علي لساني من غير اختياري و انا في غاية الحياء كأن قولي نعم اقبح الاشياء و لكن الله و له الحمد و الشكر اجريها علي لساني من غير اختياري فلما كان من الغد ارسلني مع شئ من النفقة الي البلد التي فيها الرجل العالم اعني الشيخ محمد بن الشيخ محسن و اسمها القرين و وضعني مع ذلك الصبي الذي تقدم ذكره و هو الشيخ احمد رحمه الله فكان شريكي في الدرس عند الشيخ محمد و قرأت العوامل و الاجرومية عنده و رأيت في المنام رجلا كأنه من ابناء الخمس و العشرين سنة اتي الي و عنده كتاب فاخذ يعرف لي قوله تعالي الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي مثل خلق اصل الشئ يعني هيولاه فسوي صورته النوعية و قدر اسبابه فهداه الي طريق الخير و الشر يعني من هذا النوع و ان لم‌يكن خصوص ما ذكرته فانتبهت و انا منصرف الخاطر عن الدنيا و عن القراءة التي يعلمناها الشيخ لانه انما يعلمنا زيد قائم زيد مبتدأ و قائم خبره و بقيت احضر المشايخ و لااسمع لنوع ما سمعت في المنام من ذلك الرجل شيئا و بقيت مع الناس بجسدي و رأيت اشياء كثيرة لااقدر احصيها منها اني رأيت في المنام كأني اري جميع الناس صاعدين علي السطوح يتطلعون لشئ فصعدت انا سطح بيتنا و اذا انا اري شيئا اتي مما بين المغرب و الجنوب و هو معلق بالسماء بطرف منه و طرف آخر متدل  كالسرادق و هو مقبل الينا انا و الناس كلهم و كلما قرب منا انحط الي جهة السفل حتي وصل الينا و كان اسفل ما منه ماكان عندي و قبضته بيدي و اذا هو شئ لطيف لاتدركه حاسة اللمس بالجسم الا بالبصر و هو ابيض بلوري يكاد يخفي من شدة لطافته و هو حلق منسوجة علي هيئة نسج الدرع و لم‌يصل اليه احد من تلك الخلائق المتطلعين اليه غيري و رأيت ليلة اخري كان الناس كلهم يتطلعون علي السطوح كالرؤيا الاولي الي شئ نزل من السماء و قد سد جهة السماء الا ان جميع اطرافه متصلة بالسماء و وسطه منخفض و لم‌يصل من تلك الخلائق احد غيري لان اخفض ما في وسطه المتدلي هو الذي وصل الي فقبضته بيدي فاذا هو غليظ ثخين و رئي لي ايضا كأن جبلا عاليا الي عنان السماء و حوله من جميع جوانبه رمال منهالة و كل الخلائق يعالجون في صعوده و لم‌يقدر احد منهم ان يصعد منه قليلا و اتيت انا و صعدته كلمح البصر باسهل حركة الي اعلاه و امثال هذه من الامور الغريبة التي ربما اعجز عن احصائها ثم اني رأيت ليلة كأني دخلت مسجدا فوجدت فيه رجالا ثلثة و شخص آخر يقول لكبير الثلاثة يا سيدي كم اعيش فقلت من هؤلاء و من هذا الذي تسأله فقال هذا الحسن بن علي بن ابيطالب عليهما السلام فمضيت اليه و سلمت عليه و قبلت يده و توهمت ان الذين معه الحسين و علي بن الحسين عليهما السلام فقال عليه السلام هذا علي بن الحسين و الباقر عليهما السلام فقلت انا يا سيدي كم اعيش فقال خمس سنين او اربع سنين او قال خمس سنين و اربع سنين فقلت الحمد لله فلما علم مني الرضا بالقضاء قعد عند رأسي و ذلك كأني حين اظهاري للرضا بما قال نائم علي قفائي و رأسي الي جهة القطب الجنوبي و هم عليهم السلام قيام علي جانبي الايمن كالمصلين علي الميت الا ان الحسن عليه السلام مما يلي رأسي  فلما اظهرت الرضا بالقضاء قعد عند رأسي و وضع فمه علي فمي فقال له علي بن الحسين عليهما السلام اصلح ان كان في فرجه خراب فقال الحسن عليه السلام الفرج لايخاف منه و ان اعقمه الله و انما يخاف من القلب فتعلقت به فوضع يده علي وجهي و امرها الي صدري حتي وجدت برد يده الشريفة في قلبي ثم كأني انا و هم قيام فقلت له يا سيدي اخبرني بشئ اذا قرأته رأيتكم فقال لي :
كن عن امورك معرضا ** * ** و كل الامور الي القضا
فلربما اتسع المضيق ** * ** و ربما ضاق الفضا
و لرب امر متعب ** * ** لك في عواقبه رضا
الله يفعل ما يشاء ** * ** و لاتكن متعرضا
الله عودك الجميل ** * ** فقس علي ما قد مضا
ثم قال ايضا :
رب امر ضاقت النفس به ** * ** جاءها من قبل الله فرج
لاتكن من وجه روح آيسا ** * ** ربما قد فرجت تلك الرتج
بينما المرء كئيب دنف ** * ** جاءه الله بروح و فرج
و كان يقرأ من الاول فقرة و من الثاني فقرة فقلت كيف هذا فقال عليه السلام قد يستعمل في الشعر هكذا فقلت يا سيدي هل رأيت القصيدة التي اولها :
الا انظرن يا خليلي بين احوالي ** * ** في ايها هو احلي لي و احوي لي
فقال رأيتها و هي عجيبة الا انها ضائعة و ذلك انما قال عليه السلام ذلك لاني نظمتها في التغزل فقلت له ان شاء الله تعالي انظم في مدحكم قصيدة ثم اني احببت انصرافهم لئلاانسي تلك الابيات و ثقة مني بوعده عليه السلام  ثم اني ذات ليلة قعدت آخر الليل لصلوة الليل و كان قريب من بلدنا بلد اسمها البابة و فيها نخلة طويلة جدا مارأيت مذ خلقت نخلة طولها و عليها حمامة راعبية و هي تنوح فذكرتني تلك الرؤيا و من رأيت فنظمت القصيدة في مدحهم عليهم السلام التي اولها :
بي العزا عز و جل الوجل ** * ** و باح مدمعي بما احتمل
و هي موجودة و الحاصل ثم اني بقيت اقرأ الابيات كل ليلة و اكررها و لااريهم عليهم السلام كم شهر ثم اني استشعرت انه عليه السلام مايريد مني قراءة الابيات و انما يريد مني التخلق بمعانيها فتوجهت الي الاخلاص في العبادة و كثرة الفكر و النظر في العالم و كثرة قراءة القرآن و الاعتبار و الاستغفار في الاسحار فرأيت منامات غريبة عجيبة في السموات و في الجنات و في عالم الغيب و البرزخ و نقوشا و الوانا تبهر العقول ثم انفتح لي رؤيتهم عليهم السلام حتي اني اكثر الليالي و الايام اري من شئت منهم علي ما اختار منهم الذي اراه عليه السلام و اذا رأيت احدا منهم و انتبهت و انقطع كلامي قبل تمامه رجعت في النوم و رأيت ذلك الذي رأيته عند منقطع كلامي حتي اتممه و اذا ذكر لي احد من الناس ان اذا رأيتهم تسئل لي الدعاء رأيت كذلك و قد ذكر لي اخي الشيخ صالح ان اذا رأيت القائم عليه السلام فاسئله لي الدعاء فرأيت القائم عليه السلام عجل الله فرجه و قلت له يا سيدي ان اخي صالحا يسئلك الدعاء فدعا له و قال في زوجته ولد ثم حملت زوجته بزين‌الدين ابنه و كنت في اول انفتاح باب الرؤيا رأيت الحسن بن علي بن ابيطالب عليه السلام فسألته عن مسائل فاجابني ثم وضع فمه الشريف في فمي و بقي يمج علي من ريقه و انا اشرب و هو ساخن الا انه الذ من الشهد قدر نصف ساعة كل ذلك و انا اشرب من ريقه ثم بعد كم سنة رأيت  النبي صلي الله عليه و آله فقلت يا سيدي اريد منك ان اخلع الدنيا اصلا بحيث لااعرف فقال هذا اصلح فشددت عليه في الطلبة فتغافلني و مضي عني من حيث لااشعر ففتشت عنه ثم وجدته و قلت له انا اريد منك هذا المطلب فقال يمكن بعد حين فتغيب عني فطلبته فوجدته و شددت عليه مرارا فمرة يقول هذا اصلح و مرة يقول بعد حين فلما أيست من مطلبي قلت له اذا زودني فرفع يمينه الشريفة و اراد ان يمسح بها وجهي و صدري قلت له مااريد هذا فقال لي ما تريد قلت اريد تسقيني من ريقك فوضع فمه علي فمي و مج علي من ريقه ماء الذ من الشهد و ابرد من الثلج الا انه قليل و كنت انا و هو صلي الله عليه و آله قائمين فضعفت لشدة اللذة و برد الماء فقعدت ثم قمت و هو يضحك من قعودي و ضعفي و سقاني مرة اخري كالاولي ثم مضي و الحاصل اني رأيت اكثر الائمة عليهم السلام و ظني كلهم الا الجواد عليه السلام فاني متوهم في رؤيته و كل من رأيت منهم يجيبني في كل ما طلبت الا مسألة الانقطاع فان جوابهم لي فيه كجواب النبي صلي الله عليه و آله و كنت مدة اقبالي سنين متعددة مايشتبه علي شئ في اليقظة الا و اتاني بيانه في المنام في اشياء مااقدر اضبطها لكثرتها و اعجب من هذا اني مااري في المنام شيئا الا علي اكمل ما اريده في اليقظة بحيث ينفتح لي جميع ما يؤيد ادلته و يمنع ما يعارضه و بقيت سنين كثيرة علي هذه الحال حتي عرفني الناس و اشتغلت بهم عن ذلك الاقبال و انسد ذلك الباب المفتوح فكنت الآن مااريهم عليهم السلام الا نادرا من الاحوال و كان من جملة هذه الامور النادرة اني رأيت اميرالمؤمنين عليه السلام في مجلس مشحون من العلماء و الاجلاء فلما اقبلت قام عليه الصلوة و السلام فقعدت عند النعل فقال اقبل ما هذا مكانك فقمت ثم قعدت قريبا فقال اقبل و لم‌يزل عليه السلام يقربني حتي اقعدني في  جانبه فكان مما سألته هل يجوز بيع الصبرة فقال لا ثم ذكرت له حاجتي فقال انا ما في يدي شئ فقلت له نعم و لكني اتيت اليك من الذي بيني و بينك اريد مما اعرف من مقامك عند الله فلما قلت له ذلك قال ان شاء الله يكون بعد حين ه‍ ، و كنت في تلك الحال دائما اري منامات و هي الهامات فاني اذا خفي علي شئ رأيت بيانه ولو اجمالا و لكني اذا اتاني بيانه في الطيف و انتبهت ظهرت لي المسئلة بجميع ما تتوقف عليه من الادلة بحيث لايخفي علي من احوالها حتي انه لو اجتمعت الناس ماامكنهم يدخلون علي شبهة فيها و اطلع علي جميع ادلتها و لو اوردوا علي الف مناف و الف اعتراض ظهر لي محاملها و اجوبتها بغير تكلف و وجدت جميع الاحاديث كلها جارية علي طبق ما رأيت في الطيف لان الذي اراه في المنام معاينة لايقع فيه غلط و اذا اردت ان تعرف صدق كلامي فانظر في كتبي الحكمية فاني في اكثرها في اغلب المسائل خالفت جل الحكماء و المتكلمين فاذا تأملت في كلامي رأيته مطابقا لاحاديث ائمة الهدي عليهم السلام و لاتجد حديثا يخالف شيئا من كلامي و تري كلام اكثر الحكماء و المتكلمين مخالفا لكلامي و لاحاديث الائمة عليهم السلام حتي بلغ منهم الحال الي ان اكثرهم ما يعرفون كلام الامام عليه السلام و يفسره بغير مراد المتكلم عليه السلام و لكن اذا اردت البيان فانظر بعين الانصاف لتعرف صحة ما ذكرت فاني لااتكلم الا بدليل منهم عليهم السلام و لقد كان بيني و بين الشيخ محمد بن الشيخ حسين بن عصفور البحراني رحمهم الله بحث كثير و اكثر الانكار علي ثم انصرفنا فلما جاء الليل رأيت مولاي علي بن محمد الهادي عليه و علي آبائه الطيبين و ابنائه الطاهرين افضل الصلوة و ازكي السلام فشكوت اليه حال الناس فقال عليه السلام اتركهم و امض فيما انت فيه ثم اخرج الي اوراقا علي حجم الثمن و قال هذه اجازاتنا  الاثني‌عشر فاخذتها و فتحتها و اذا كل صفحة مصدرة ببسم الله الرحمن الرحيم و بعد البسملة اجازة واحد منهم عليهم السلام و كان مما امروني به و وعدوني به و وصفوني عليهم السلام به ما لايصدق به كل من سمع استعظاما له و اني لست اهلا له حتي اني قلت للنبي صلي الله عليه و آله من القائل بذلك فقال غيرانا انا القائل فقلت يا سيدي انت تعرفني و انا اعرف نفسي اني لست اهلا لذلك فلاي سبب قلت ذلك فقال بغير سبب فقلت بغير سبب فقال نعم امرت ان اقول كذا فقلت امرت ان تقول كذا فقال نعم و امرت ان اقول ان ابن ابي‌مدربس من اهل الجنة و كان رجلا من اهل بلدنا من جهال الشيعة و قال ايضا و امرت ان اقول ان عبدالله الغويدري من اهل الجنة فقلت عبدالله الغويدري من اهل الجنة فقال صلي الله عليه و آله لاتغتر بان ظاهره خبيث فانه يرجع الينا و لو عند خروج روحه و كان عبدالله الغويدري رجلا عشارا من اهل السنة و الجماعة و لم‌نسمع منه شيئا من فعل الخير الا انه كان يحب جماعة من السادة من اقاربنا و يخدمهم و يعظمهم و يكرمهم غاية الاكرام ثم بعد مدة تكلمت بهذا الكلام بمحضر جماعة من الشيعة فقال شخص منهم اسمه عبدالله ولد ناصر العطار و كان بينه و بين عبدالله الغويدري صداقة و مواخاة فقال عبدالله الغويدري شيعي فقلنا ليس بشيعي فقال انه شيعي و لايطلع عليه الا الله و انا و هو رفيقي و انا اعرفه و الحاصل من الاتفاق ان طوائف من البوادي اعتدوا علي طائفة من الشيعة من اهل القطيف و وقع بينهم حرب و استعان الشيعة باهل الاحساء و خرج من الاحساء عسكر لاعانة اهل القطيف علي البوادي و كان من جملة من خرج معهم عبدالله الغويدري فقتل في جملة من قتل فختم له بالشهادة في الدفاع عن المؤمنين و الحاصل ان من الامور الغريبة تعبير ما ذكرت من الرؤيا التي تقدم ذكرها فانه مما لايحسن بيانه  خصوصا للجهال و الحساد و اما انا فان افتريته فعلي اجرامي .
عرض ميكنم عبارات شيخ مرحوم بزرگوار تا همين جا تمام شد و صاحب تنبيه الغافلين مينويسد كه مراسله را از شيخ اوحد اعلي الله مقامه ديدم كه بيكي از دوستان مرقوم داشته و آن را نقل كرده دوست ميدارم آن مراسله را هم در اين مقام نقل نمايم زيرا كأنه خلاصه‌ايست از رساله فوق و زياداتي هم دارد كه ذكر آنها خالي از فايده نيست و معلوم است كه در جواب كسي مرقوم داشته كه سؤال از كيفيت امر ايشان نموده است و شايد دستوري هم خواسته و اين است آن مراسله :
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام الله عليكم و رحمة الله و بركاته اعلم اني كنت في اول عمري كثير التدبر و النظر في العالم و كان قلبي متعلقا باشياء لااعرف حقيقتها فرأيت ليلة في الطيف الحسن بن علي بن ابيطالب و علي بن الحسين و محمد بن علي الباقر عليهم السلام و كان بيننا احوال و مخاطبات عجيبة طويلة فقلت له يا سيدي اخبرني بشئ اذا قرأته رأيتكم فقال لي عليه السلام قل هذه الابيات و واظبها :
كن عن امورك معرضا ** * ** و كل الامور الي القضا
فلربما اتسع المضيق ** * ** و ربما ضاق القضا
و لرب امر متعب ** * ** لك في عواقبه رضا
الله يفعل ما يشاء ** * ** و لاتكن متعرضا
الله عودك الجميل ** * ** فقس علي ما قد مضي
ثم قرء :
 رب امر ضاقت النفس به ** * ** جائها من قبل الله فرج
لاتكن من وجه روح آيسا ** * ** ربما قد فرجت تلك الرتج
بينما المرء كئيب دنف ** * ** جائه الله بروح و فرج
فانتبهت فبقيت اقرء ذلك و لااري شيئا حتي تنبهت بانه لايريد مني مجرد قرائته و انما يريد ان اتخلق بمعني ذلك فتوجهت الي اصلاح النية و العمل و الانقطاع بالقلب الي الله و الي ما يرضيه لا غير و لم‌يكن لي مقصود غير رضي الله فلما استمر لي الحال علي هذه الطريق انفتح لي باب المنام بانواع العجايب فلاتمر بي مسألة في اليقظة الا و رأيت بيانها في المنام و كل حين ذكرت الائمة عليهم السلام في الطيف رأيتهم فان رأيت واحدا معينا رأيته و ان ذكرتهم مطلقا كان لي الخيار فيمن اريد و هكذا حتي وقفت علي باب مأخذ ادعية اهل البيت عليهم السلام من القرآن و سمعت الخطاب من بعض الجمادات و لقد ورد عن الباقر عليه السلام انه قال ما من عبد احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سئل عن مسألة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسألة و لقد فتح لي اشياء مااعرف اصفها للناس و كل ذلك من التخلق بمعني تلك الابيات المتقدمة فانت وفقك الله اذا اردت شيئا فاقبل علي الله علي النحو الذي امر به الشارع عليه السلام و تفهم قول الله تعالي اذكروني اذكركم و قوله تعالي نسوا الله فنسيهم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته و كتب احمد بن زين‌الدين في بلدة الحسين علي ساكنها آلاف التحية .
عرض ميكنم همين است مختصر آنچه از كيفيت امر و ترقي خودشان در اين رساله و مراسله بر مطالعه كنندگان مكشوف ميشود و هر كس از كتب ايشان مطلع شده باشد البته تفصيل بيشتري را ميفهمد و ما هم در اين مقام  در صدد مطلبي جز بيان تاريخ مختصري نيستيم و آنچه بر ما در اين رساله لازم بود كه بنويسيم همانا ذكر اساتيد ايشان يا استاد خاص معيني را اگر دانسته باشيم و البته معتبرترين مدرك همان بود كه از تحرير و يادداشت خود ايشان نقل كنيم و بطوريكه مشاهده فرموديد در اين مقام مطلقا ذكري نفرموده‌اند جز همانچه در اول رساله فرموده‌اند كه در ايام طفوليت در نزد شيخ محمد بن شيخ محسن در قريه قرين اجروميه و عوامل را در نحو خوانده است و بعد از چند سطر ميفرمايد كه من حاضر ميشدم در نزد مشايخ و چيزي از آنچه در خواب شنيده بودم از مشايخ نمي‌شنيدم و همه تعلق خاطرش بآن منامات بوده و تدبر و نظر در اوضاع عالم و همه كوشش آن بزرگوار در توجه بخدا و انقطاع و عبادات و رياضات شرعيه بوده است تا بآن جا كه ميفرمايد بر باب ماخذ ادعيه ائمه عليهم السلام از قرآن واقف شدم و خطاب از بعض جمادات شنيدم و بهر حال كه ذكري از مشايخ خود در اين مقام نميفرمايد و بنده ناچيز هم با اطلاع ناقصي كه دارم واقف نشدم بر جائي كه خود ايشان يا ديگري ذكري از اساتيد معيني كه ايشان در نزد او درس خوانده باشند نموده باشد جز اينكه مشايخ اجازات خود را خودشان در بعض اجازت نوشته‌اند و علما و مطلعين ديگر هم نوشته‌اند و ما هم تيمنا بعد از اين ذكر خواهيم كرد ... ادامه دارد ....

ادامه کلام ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامه:
ولي صاحب تنبيه الغافلين روايتي را مي‌نويسد كه بخط مرحوم عالم فاضل حجة الاسلام معروف تبريزي رحمه الله ابن مرحوم مبرور عالم شهير و حجة الاسلام بزرگ مرحوم آخوند ملا محمد ممقاني كه از اجله تلامذه شيخ اوحد اعلي الله مقامه بوده است ديده و عين روايت اين است :

و رأيت بخط العالم العامل و الفاضل الكامل حجة الاسلام الميرزا اسمعيل  آقا التبريزي سلمه الله ما هذا لفظه :
عن الشيخ الاوحد الامجد الشيخ احمد الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه انه لقي في البصرة رجلا من اهل الكمال و كان حاكما في البصرة فالتمس الشيخ (ره‌) منه التدريس في الحكمة فامتنع من ذلك و اعتذر باشتغاله بامر الحكومة فالتمس الشيخ (ره‌) منه بعد ذلك ان يمنحه بكلمات كليات من الحكمة تكون وصلة الي المطالب الحكمية علي سبيل الاجمال فقال لاتنظر الي الحركات انظر الي المحركات لاتنظر الي الاسباب انظر الي المسببات ان الحيوانات تسير الي الله في سلسلة الطول و الجمادات تسير الي الله في سلسلة العرض و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب انتهي . قال الشيخ الاوحد رحمه الله فانحل بسماع تلك الكلمات من ذلك الرجل الكامل اكثر المشاكل التي كانت في بالي في المطالب الحكمية و انفتح لي ابواب من العلوم فسألته ان يرشدني الي طريق السلوك الي الله فقلت كيف الوصول الي الحق فقال الق الدنيا فخرجت من مجلسه و لم‌يبق في قلبي شئ من محبة الدنيا انتهي ، حرره اسماعيل بن محمد عفي عنهما .
عرض ميكنم مضمون اين جمله اخير را از مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه هم شنيدم كه ميفرمود شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در بصره شخص كاملي را ملاقات فرمود و از كيفيت وصول از او سؤال نمود او در جواب گفت الق نفسك و تعال عرض ميكنم اين روايات هم البته صحيح است ولي منظور نگارنده اين بود كه استاد معين معلوم و معروفي كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در نزد او تلمذ نموده و درس خوانده باشد و استنادش در علوم و روايات بشخص او باشد نمي‌شناسيم و در كلمات خود او يا ديگران نخوانده‌ام و نديده‌ام و آنچه از كلمات آن بزرگوار پيداست جز  اين نيست كه همه اعتماد و اتكاء و استناد او در جميع امور و علوم بائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده است و استفاضه و استزاده كه در خواب مشافهة از اين بزرگواران مينموده است و جميع مشكلات خود را از ايشان سؤال مي‌نموده و جواب مي‌شنيده و حتي پيغام ديگران را ميرسانيده و التماس دعا بر آنها مينموده و جواب ميفرموده‌اند و دعا ميكرده‌اند و مستجاب ميشده و يا آنچه را كه ابتداء ميفرموده‌اند دليلي و آيتي هم از خارج نشان ميدادند كه دليلي بر صحت باقي خواب ايشان باشد مثل اينكه در خواب فرمودند بايشان كه عبدالله غويدري از اهل بهشت است و حال اينكه در ظاهر از اهل سنت بود و بعدا معلوم شد كه شيعه بوده است در باطن و در آخر هم شهيد شد در حمايت شيعه كه شرح آنرا در آخر رساله ملاحظه فرموديد و بهر حال همه استناد و اعتماد خود را بآن منامات كه در حقيقت مكاشفه و الهام است نه اضغاث و احلام نسبت ميدهند و اطمينان تام باجازات ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم داشته‌اند و جاي عجب نيست و رؤياي مؤمن كامل مانند مشاهده است و شواهد اين مطلب در اخبار زياد است و ما در اين مقام در صدد اثبات و استدلال بر آن نيستيم و بزرگترين شاهد صدق فرمايش ايشان همان است كه خودش در رساله خود تصريح فرموده كه جميع آنچه در خواب از ائمه طاهرين سلام الله عليهم اخذ نمودم دليل صحت آنها همانا اخبار و احاديث ايشان است كه جميع گفته‌هاي من در هر باب مطابق با اخبار شده است و گفته ديگران از حكما و متكلمين از آنچه مخالف با فرمايش ايشان بوده با اخبار اهل بيت سلام الله عليهم مخالف شده است و چه دليلي از اين بالاتر است و در مراتب علم و فضل ايشان هم كه علماي معاصر و اخلاف آنها از موافق  و مخالف شبهه ننموده‌اند و بزرگان و مشاهيرشان اجازه دادند و بعضشان اجازه گرفتند باري مقصود از اين تفصيل اين بود كه شيخ بزرگوار در ميانه اساتيد و علما و مشايخي كه ملاقات فرموده و در مجالسشان حاضر شده است استناد بشخص معين و معروفي در جميع امور نفرموده مثل اينكه سيد مرحوم همه استنادش بشيخ مرحوم بود يا مولاي بزرگوار جد امجد همه اعتمادش بسيد جليل بود و جميع علم خود را از او اخذ نموده بود و هكذا ولي شيخ بزرگوار شخص معيني را ننوشته كه همه تلمذ و تحصيلش نزد او بوده جز اينكه باغلب از علماي معاصر اعتماد داشته و حشر و معاشرت داشته و سؤال و جواب فرموده و از مشاهير علماي معاصر اخذ حديث نموده و اجازه روايت و درايت دريافت فرموده و البته آن علماي اعلام هم بعد از تبين و تحقيق و امتحان و مطالعه تصنيفات ايشان در فنون مختلفه اجازه داده‌اند چنانچه در اجازاتشان مذكور است ، و هيچوقت درباره آن مشاهير اعلام احتمال نميرود كه اجازات و تصديقات و تمجيداتشان سرسري و بدون مطالعه بوده است بلكه امر شيخ بزرگوار از اين حدود كه بعض اشخاص بي‌اطلاع يا اهل غرض خيال ميكنند بالاتر بود و در زمان شيخ اعلي الله مقامه مخالف معين و معلومي از براي ايشان نبود و مراتب علم و فضل و تقوي و كمال ايشان اجماعي و مسلم كل بود بلكه منتهاي خوشوقتي همه علماء عظام و مخصوصا فقهاء ذوي الاحترام بوجود آن شيخ بزرگوار بود و شاكر بودند كه عالمي را خداوند برانگيخته كه جميع شبهات متكلمين و حكمائي را كه اصول عقايد اسلام را فاسد كرده‌اند و شبهاتي را كه از فلاسفه يونان آموخته‌اند و داخل در دين اسلام نموده‌اند جواب ميفرمايد و باطل ميكند زيرا خود آن علماء اعلام چون ربط از  حكمت نداشتند قادر بر جواب آنها نبودند و صرفا بلعن و تكفير و تحريم علم حكمت قانع ميشدند و آن شيخ بزرگوار بود كه عقدهاي آن قلوب منكسره را حل نمود و آنها را براحت انداخت و امر عجيب اين است كه مرحوم تنكابني مؤلف قصص العلماء با همه بي‌انصافي كه مخصوصا در حق شيخ بزرگوار نموده اين قسمت را تصديق كرده كه اگر علماي حكمت در ميانه نباشند اصول اسلام ما را اهل شبهه از ميان ميبرند و ديگر اصلي باقي نميماند كه ما فروعش را با اصل برائت و استصحاب اثبات نمائيم و لله دره و البته حرف حق را از همه كس ميتوان شنيد باري مقصودم اين است كه در زمان شيخ تا اواخر عصر آن بزرگوار صحبتي از اين اختلافات كه ميشنويد نبود و ايشان مسلم كل بودند و در مراتب كمالات و فضايل و اعتقادات ايشان شبهه بر احدي از علماء باقي نمانده بود و در هر يك از نقاط ايران كه تشريف داشتند مثل يزد و اصفهان كه مخصوصا در آن ايام مجمع علما و فضلا بود و مخصوصا اصفهان كه در حقيقت قبة الاسلام بود و همچنين در دارالخلافه طهران و خراسان و كرمانشاهان منكري براي ايشان نبود و همه علماء وقت كه اسامي اغلب مشاهير ايشان در كتاب دليل المتحيرين و هداية الطالبين مسطور است در هر جا خاضع بر ايشان بودند و بنماز و حوزه درس ايشان حاضر ميشدند بلكه عالم بزرگي مثل مرحوم مبرور حاجي كلباسي كه مرجع و مسلم كل ايران و عربستان و هندوستان بود هر وقت كه شيخ مرحوم باصفهان تشريف داشت بكلي حوزه درس خود را تعطيل ميكرد و نماز جماعت خود را موقوف مينمود و بنماز شيخ حاضر ميشد و همچنين مرحوم مبرور حجة الاسلام بزرگ حاجي سيد محمدباقر تجليل و تعظيم بسيار از ايشان مينمود و هكذا  ساير علماء اعلام و عموما كتب ايشان را ميگرفتند و نسخه ميكردند و هيچ اختلافي و صحبتي در اطراف ايشان نبود و آيا با وجود تصديق آن همه علما و بزرگان وقت كه هر يك سالها با آن بزرگوار محشور و معاشر بودند و هميشه بمجالس درس و بحث ايشان حاضر ميشدند و تأليفات ايشان را ميديدند و ميخواندند و مذاكرات در ميانه‌شان واقع ميشد و معذلك تصديق ميكردند و اجازات بآن تفصيل و تطويل ميدادند كه اگر همه را در يك جا جمع نمائيم كتاب بزرگي است ديگر در امر شيخ بزرگوار براي عاقلي شبهه خواهد ماند ؟ و عين نسخه شش فقره از آن اجازات فعلا در كتاب احوالات ايشان كه ترجمه و تأليف عم اكرم حقير است چاپ شده و آن اجازات بقرار ذيل است : اجازه جناب شيخ محقق و عالم رباني مرحوم شيخ حسين آل‌عصفور (اع‌) است و جناب عالم عامل كامل شيخ احمد بحراني دمستاني اعلي الله درجته و اجازه عالم فاضل محقق كامل مرحوم آقا ميرزا مهدي شهرستاني است و اجازه مرحوم عالم كامل افقه الفقهاء و المجتهدين آقا سيد علي طباطبائي صاحب رياض اعلي الله درجته و اجازه عالم رباني و جامع جميع علوم و رسوم مرحوم آقا سيد مهدي بحرالعلوم طباطبائي اعلي الله مقامه و اجازه شيخ كامل و عالم فاضل محقق مرحوم شيخ جعفر بن شيخ خضر اعلي الله مقامه كه هر يك از اين ذوات مقدسه مرجع عموم مسلمين بودند و رياست كل مذهب منتهي بايشان ميشد و شهرتشان بيش از آن است كه امرشان بر احدي مشتبه باشد و كتبشان تا الآن تدريس ميشود و همچنين اجازه مرحوم مقدس كامل حاجي كلباسي صاحب كتاب اشارات و امثال اين بزرگواران از علماء تابعين ايشان كه عددشان را خدا دانا است همه تصديق ايشان را داشتند و احترام  ميكردند و اجماع بر حقيت ايشان داشتند . و امر بر همين منوال جاري بود تا يكي دو سال بآخر حيات ايشان مانده بود و قضيه عجيبي پيش آمد كه از بزرگترين امتحانات خداوند عالم جل شأنه در اين آخرالزمان بود و ثلمه از آن قضيه بر اسلام وارد شد كه هيچ چيز سد آنرا نمي‌كند و لطمه جبران‌ناپذيري بود كه تا ظهور امام عليه السلام آثار آن باقي خواهد بود بلي خداوند بندگان خود را هيچوقت بدون امتحان ترك نميكند و هميشه راستگو و دروغگو بايد تميز داده شود و اهل تميز بشناسند و اما غير آنها كه همج رعاع هستند تكليفي بر آنها نيست تا وقتي كه اهل تميز و تشخيص شوند و آن قضيه حكايت تكفير شيخ بزرگوار بود كه در شهر قزوين حادث شد و من در صدد ذكر جزئيات قضيه نيستم و در تواريخ مختلفه باختلاف نوشته‌اند و صحيح و سقيم را هم ممزوج نموده‌اند و صاحب قصص‌العلماء هم شرحي از مسموعات خود در اين باره نوشته كه بر مطالعه‌كننده آن كتاب محقق ميشود كه اعتبار تام ندارد و بيشتر آنچه نوشته دروغ است و بيشتر نوشتهاي ايشان با اجتهاد و فكر خودشان است و قصدشان صحت روايت نبوده و من هم در صدد ذكر آنها باندازه كه اطلاع دارم نيستم زيرا تطويل بلاطائل است و فايده معتد بهي ندارد و فقط چيزي كه مسلم است و قابل انكار نيست و از مجموع روايات مختلفه پيدا است همانا مسأله تكفير است كه قطعا واقع شده و مرتكب اول آن مرحوم ملا محمدتقي برغاني معروف بشهيد ثالث بود كه اهل اطلاع ميدانند كه ايشان از علماء مسلم و معتبر هم نبودند بلكه واعظي بودند و خود را اعلم ميناميدند و سوادي هم نداشتند و حتي كتابي در مرثيه نوشته‌اند كه قصص و حكايات دروغي در آن جا روايت كرده و نفهميده و اهل علم هم كتابش را معتبر  نميدانند و در فضل ايشان كافي است كه خود را اعلم ميدانسته باري همين قدر معلوم است كه از علماي عجم كسي تكفير آن بزرگوار ننمود جز برغاني و موضوع بحث هم در مجلس او كه اتفاق افتاده مسأله معاد بوده است حالا جزئيات سؤال و جواب چه بوده علم قطعي از نوشتهاي نويسندگان حاصل نميشود چيزي كه هست اعتقاد قطعي مسلم شيخ بزرگوار كه در جميع كتب فني خود اظهار فرموده و مجمع عليه تلامذه او و علماي اصحاب و تابعين او است تا يومنا هذا معلوم و مقطوع ما است و يقين است كه در آن مجلس هم همان عقيده را اظهار فرموده و اعتقاد شيخ برغاني هم بطوريكه در قصص نوشته اگر راست باشد معين است و باز آنچه بطور قطع از اعتقاد طرفين معلوم است اين است كه هر دو معتقد بوده‌اند كه معاد جسماني است و هيچكدام شبهه در اين باب ننموده‌اند زيرا ضرورت شيعه قائم بر اين اعتقاد است و امر ضرورت بر هيچيك مشتبه نميشده و بنا بر اين مسلم است كه در كيفيت معاد اختلافشان شده است تا بآنجا كه منجر بتكفير شده و شيخ برغاني تكفير نموده است و علي التحقيق در آنموقع يكي از آن دو شيخ بزرگوار كافر بوده است و اين مضمون فرمايش امام است عليه السلام در چنين مقامي كه البته مكفر يا مكفر يكي بايد كافر باشد و الا تكفير واقع نميشد بنا بر اين بر اهل تحقيق است كه در آثار و عقايد طرفين تعمق و رسيدگي نمايند و حق مطلب را دريابند ، اما فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه موافق اخبار متعدده صريحه آل‌محمد عليهم السلام است و موافق قول علماي بزرگ محققين از شيعه مانند امثال مجلسي مرحوم و خواجه نصير طوسي و علامه حلي و غيرهم از اهل تحقيق و حكمت است همان فرمايشي كه همه معترضين و مكفرين همان را دست  گرفته‌اند و بر رخ هر عامي بي‌سواد در هر مجلس و محفل ميكشند و در هر كتابي مينويسند همانا اين كلمه است كه فرموده است الجسد العنصري لايعود و همين است كه ميگويند اين بر خلاف ضرورت اسلام است و عين همين عبارت است كه در كربلاي معلي در منزل مرحوم عالم فاضل آقا ميرزا محمدعلي شهرستاني نجل جليل مرحوم مبرور آية الله ميرزا مهدي شهرستاني با حضور دو سه‌هزار جمعيت بر سيد مرحوم اعلي الله مقامه عرضه كردند و در آن مجلس عجيب داستانهاي غريبي بوده كه تمام تفصيل را سيد مرحوم در كتاب دليل المتحيرين نگاشته است و در آن مجلس تكلف نمودند سيد بزرگوار را كه بنويسد آن عبارت العياذ بالله كفر است و سيد بزرگوار براي اسكات آن جماعت نوشت آنچه خلاصه آن اين است كه اگر اين عبارت پيش و پسي نداشته باشد و تفسير صحيحي متكلم آن اراده نكرده باشد بر حسب متفاهم عوام مردم اين كفر است مثل قول خداي تعالي وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة زيرا نظر بپروردگار خلايق نميكنند و ظاهر اين آيه بر خلاف ضرورت اسلام است ، ملاحظه فرمائيد كه شيطان چه اسبابها فراهم ميكند و امتحان پروردگار چه اندازه شديد است و عبارتي را كه از كتاب شرح زيارت از اوايل جلد چهارم در ذيل اين فقره از زيارت جامعه و اجسادكم في الاجساد نقل ميكنند و در همان صفحه و هم ما قبل و ما بعد آن تفسير كلام خود را باوضح بيان فرموده و در كتاب معاديه خود و ساير كتب بتفصيل نگاشته كه مرادش از اين جسد عنصري همين كثافات و زوائد و فواضل است كه بمنزله لباسي است براي انسان و اجماعي مسلمين هم هست كه بدن انسان بعد از تصفيه بعالم آخرت ميرود و منظور از تصفيه پاك شدن همين كثافات است و آنچه  از خارج ملحق بانسان ميشود و زائل ميشود و از عناصر همين دنيا است بايد تصفيه شود و از او گرفته شود و مقصود من از جسد عنصري همين كثافات و زوايد و فواضل است و در حقيقت شايد بيش از صد جا از كتاب شرح زيارت و ساير كتب آن بزرگوار تصريح باين مطلب شده است و براي اهل مطالعه و تتبع مكشوف است الحمد لله حال چرا پيش و پس كلمات آن بزرگوار را مياندازند و جلوه بر عوام مردم ميدهند نميدانم چه غرضي دارند و اگر ضرورت اسلام اين است كه انساني كه در اين دنيا است بعد از تصفيه بآن دنيا و بآخرت ميرود كه اعتقاد شيخ بزرگوار هم بدون كم و زياد همين است و كجا خلاف ضرورت شده و خداوند بجميع لعنتهاي خود لعنت كند كسي را كه عقيده او غير اين باشد و اگر فرض كرده‌اند كه انسان بدون تصفيه و با همين زوائد و فواضل و كثافات و همين عناصر زايله كه همه روزه متغير و متبدل ميشود با او هستند و با اينها بآخرت ميرود مثاب يا معاقب ميشود و اين ظلم را بر خداوند روا داشته‌اند و اين را ضرورت اسلام پنداشته‌اند بطوريكه عقيده پيرزنها و بسياري از عوام است كه اين اشتباه است و ضرورت اسلام اين نيست بلكه ضرورت اسلام اين است كه زيد با جسم خودش بعالم آخرت ميرود نه جسم ديگري و جسم بره و گندم و سبزي و غيرها جسم انسان نيست و اگر احيانا از فقهاي اسلام هم كسي اينطور فهميده اشتباه كرده و چون اهل فن نبوده ندانسته و علم كتاب و حكمتي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بامت خود آموخته است هنوز نخوانده بوده و با دانستن بعضي از احكام شرعيه حقيقت اين معني كشف نميشود و چنين شخصي هنوز از مسلماني خود خيري نديده زيرا خداوند ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يعني خدا بهر كه حكمت  داد خير بسياري باو داده باري باعتقاد من و همه عقلا بهتر است كه حرف را از روي تحقيق بزنند و خاصة براي عالم شايسته نيست كه نسنجيده تكلم بكلمه كفر نمايد و اگر عالمي نسنجيده باشتباه يا عمد كلمه كفري را گفت ديگران بايستي او را منع كنند و يا حد اقل ديگر پيروي و تكرار حرف او را ننمايند و الا حقيقت بحمد الله هميشه مكشوف است و روز بروز هم مكشوف‌تر ميشود و بزودي بيايد روزي ان شاء الله كه همه مسلمين بدانند و بفهمند كه شيخ بزرگوار چه حق بزرگي بر همه دارد و از چه خواب غفلتي آنها را بيدار كرد و متوجه بچه امر بزرگي نمود و چه افكار و اوهامي را از مغز عوام بيچاره بيرون آورد و معني معاد جسماني و ضرورت اسلام را كه عموما بصرف لفظ قناعت كرده بودند و از كيفيت و چگونگي آن بيخبر بودند بآنها فهمانيد و با صرف نظر از اغراض و حسدهاي يك عده جاه‌طلب و خودخواه كه شايد فهميده و سنجيده انكار بديهي ميكردند و بيداري مردم را ضرر خود مي‌پنداشتند ساير مردم حتي اهل علمشان متوجه بحقيقت مطلب نبودند و ميتوانيم بگوييم كه اگر بعضشان بشبهه افتادند و وحشت و هيجاني نمودند حق داشتند و تمام گناه اين مطلب باعتقاد نگارنده بگردن آن اولي است كه مردم را بشبهه انداخت و ندانست كه چه فسادي را باعث شد و رنجش ابتدائي ايشان ارزش باين حركات نداشت و حقيقت امر اين بود كه برغاني دعوي اعلميت بلد را داشت و متوقع بود كه شيخ بزرگوار در ورود بقزوين كه همه اهل بلد و علماي محل و محترمين و حاكم و رعيت استقبال كرده بودند بمنزل آقاي برغاني وارد بشوند درحاليكه دعوت خاصي هم نكرده بود و مرحوم عالم فاضل كامل آقا ميرزا عبدالوهاب قزويني كه از اجله علماي آن جا بود از مرحوم شيخ دعوت كرده بود  و ايشان هم اجابت نموده بودند و البته مؤمن خلف وعده نميفرمايد و معهود هم نبود كه بين علماء متقين اين نوع حسد و استكبار باشد و ميبايستي در كرم اخلاق مربي سايرين باشند و حتي بعرض شيخ بزرگوار هم رسانده بودند كه آقاي برغاني از شما مكدر شده‌اند كه چرا بمنزل ميرزا عبدالوهاب وارد شده‌ايد و بمنزل ايشان نرفته‌ايد شيخ جواب فرموده بودند كه من چاره نداشتم و من بمنزل عالمي كه از من دعوت كرده بود ميبايست وارد شوم نه اعلمي كه از من دعوت نكرده بود خلاصه كه بر روي اين كدورت آن بيچاره ميزبان هم تكفير شد و الآن كه همه اين داستانها گذشته ولي خدا دانا است كه حقيقت امر ابتداء جز آنچه عرض شد نبوده و فقط جاه‌طلبي آن ملا امر را باينجا رسانيد و اين جمله را كه عرض شد مرحوم مبرور عالم فاضل كامل رباني و حكيم صمداني مرحوم شيخ جعفر قزويني فرزند ارجمند محترم آخوند ملا محمدتقي برغاني اعلي الله درجته كه سالها در كرمان تشريف داشت و از محضر شريفش عموما استفاضه و استفاده ميكردند شهادت داشت و از معامله پدر بزرگوارش بي‌اندازه انفعال داشت رحمة الله عليه كه مصداق يخرج الحي من الميت بود و در بعض جزوات يادداشتهاي مرحوم عالم فاضل حاج سيد حسين يزدي (ره‌) ديدم كه بروايت از مرحوم شيخ جعفر نوشته بود كه مرحوم برغاني در آخر عمر از تكفير خود بسيار پشيمان بود باري چون بناي اين مختصر بر تاريخ‌نگاري بود و كتاب رد و بحث نيست ولي نسخه يك مراسله از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بمرحوم ملا عبدالوهاب قزويني (ره‌) در نزد ما است كه از كربلا بايشان نوشته‌اند بي‌مزه و بي‌جا نيست كه در اين جا نقل نمائيم زيرا مورخ و محقق هر دو از آن استفاده ميكنند و آن اين است :
 بسم الله الرحمن الرحيم
الي جناب عالي الجناب و لب الالباب الداخل في الخيرات من كل باب اهدي جميل التحية و السلام اصلح الله احواله و بلغه آماله في مبدئه و مآله بحرمة محمد و آله آمين رب العالمين .
اما بعد فان سألتم عن محبكم و داعيكم فانا احمد الله اليكم اما انا من جهة نفسي ظاهري و باطني ففي راحة و اما الناس من جهتي فقد اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر و لو شاء الله مااختلفوا و لكن الله يفعل ما يريد جاء الورع الزاهد الشيخ شفي و اراد ان يطعن علي جنابك فلم‌يجد انه نظر في بعض كتبي في قولي ان للانسان جسدين الاول يعاد يوم القيمة و هو الجسد الاصلي و الثاني اعني العارضي الذي ليس من الانسان و انما هو عرض لحق المكلف من الاكل و الشرب و ليس من حقيقته و انما هو في نفس الامر جسد تعليمي او بحكمه و ان قلت انه من العناصر فان كل ما تحت فلك القمر من العناصر الجواهر و الاعراض و نفخ الشيطان في قلبه فقال انه كفر و هذا كافر و الآخوند الملا عبدالوهاب صلي خلف الكافر و اعانه عليه قوم آخرون فقد جاؤا ظلما و زورا و الذي تولي كبره منهم له عذاب عظيم خوفا علي دراهم العجم و الهند حتي قالوا انك تقول ان الذي خلق السموات و الارض علي بن ابي‌طالب و حكموا بنجاسة الارض التي اطؤها و بنجاسة حضرة الحسين (ع‌) لاني ادخل عليه للزيارة و الامر اعظم مما تسمع و بذلوا الاموال علي ذلك للقريب و البعيد تشييدا لتكفيري و لاتحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون و قلت هذا كلام خواجه نصيرالدين في التجريد و العلامة في شرح التجريد و المجلسي في كتابه المسمي بحق اليقين قال في التجريد و لايجب اعادة فواضل الانسان و بينه العلامة في الشرح  انه لايحشر الا الطينة الاصلية و قال المجلسي كلاما طويلا من جملته قال : دويم آنكه در بدن اجزاء اصليه هست كه باقي است از اول عمر تا آخر عمر و اجزاي فضليه مي‌باشد زياده و كم و متغير و متبدل ميشود و انسان كه مشار اليه است بانا و من آن اجزاء اصليه است كه مدار حشر و نشر و ثواب و عقاب بر آن است و في هذا الكتاب مثل هذا الكلام كثير و الصادق (ع‌) كما في الكافي سئل عن الميت يبلي جسده قال نعم حتي لايبقي لحم و لا عظم الا الطينة التي خلق منها فانها لاتبلي تبقي في قبره مستديرة حتي يخلق منها كما خلق اول مرةه‍ ، و كل العلماء علي هذا فان جعلوا هذا الجسد الثاني الذي لايعود كما هو رأيي هو الجسد التعليمي اعني العارض او العرض حتي اني صرحت في بعض كتبي بان الجسد الذي يعاد لو وزن لمازاد عليه هذا الذي في الدنيا المرئي مقدار ذرة لانه هو هو بعينه مايزاد فيه ذرة و لاينقص منه ذرة فان الله يقول و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفي بنا حاسبين فقوله اتينا بها اي بعينها و لكن متي كنت كافرا جاهلا بالمعاد و انا ادعي بانه ما احد عرف ذلك مثلي و قد وقف علماء العجم كلهم عليها ما طعن فيها الا جاهل بمعني قولي او معاند منكر للحق و قد قال اميرالمؤمنين عليه السلام اذا قال احدكم لاخيه يا كافر كفر احدهما الحديث ، لكن يا شيخ حسبي الله و كفي به شهيدا ان الله يقول في كتابه الحق مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد و الحاصل انا اقول حسبي الله و كفي ليس وراء الله منتهي و السلام عليك و رحمة الله و بركاته و سلام علي من يعز لديك و خص نفسك بالسلام .
تمام شد تعليقه شريفه ايشان كه در واقع تمام مسأله را در اين كلمات مختصره بيان فرموده و اعتراضات را هم جواب فرموده و عمده دليل كسي كه تكفير كرده همان است كه در اين مقام فرموده و بر دراهم ايران و هند  ترسيدند و فكر كردند رياستي متزلزل شود و الا كفر و خلاف ضرورتي صادر نشده بود و همان ترسشان هم بيجا بود و شيخ بزرگوار طالب دنياي ديگران نبودند و خود هر چه داشت مي‌بخشيد و در مدت عمر دو مرتبه جميع مايملك خود را بخشيد و باز اسباب دنيا برايشان جمع شد و در صدد بود كه باز هم همه را ببخشد و شب حضرت فاطمه (ع‌) را در خواب ديدند و بايشان فرمودند كه يا شيخ چرا اينكار ميكنيد ما اسباب دنيا را مخصوصا بر شما جمع ميكنيم و مصلحت در اين است اين بود كه شيخ اعلي الله مقامه بعد از آن خودداري فرمود از اين كه جميع مال خود را يكدفعه ببخشد ، باري كلام ما در اين مقام در ذكر حادثه تكفير بود و بيان اينكه از حوادث عجيبه اسلام بعد از هزار و دويست سال اين قضيه بود و بناي رد و بحث و تشخيص محق و مبطل را منظور نداشتيم زيرا در اين ايام بحمد الله افهام ترقي كرده و نوعا بنا بر تحقيق است و بآثار سابقين مراجعه ميكنند و قضاوت محققانه خواهند كرد و بمصداق آيه كريمه لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي اكراه و الزامي هم بر كسي نيست و امروز هيچكس بصرف شنيدن تكفير قانع نميشود و خود را كافر نميداند و مردم هم او را كافر نميدانند و در صدد تفحص و تحقيق برميآيند بلكه شنيدن اين قضيه بيشتر اسباب تحريك اذهان ميشود كه پي جوئي نمايند و حقيقت را دست بياورند و بنا بر اين ما شكايتي نداريم و ضرري در اين ميانه نبرده‌ايم و تكذيبها و تكفيرهائي كه شد ظلمي بود كه بنفس خود نمودند و قصد ما در اين مقام جز ذكر تاريخ چيزي نبود و از جمله مكفرين آن شيخ بزرگوار موافق شهادت صاحب قصص العلماء سيد ابرهيم قزويني صاحب ضوابط و نتايج است كه بهترين معرف ايشان هم در مراتب علم و ادب و كمال و معرفت همين دو  كتاب ايشان است و ما تسويد اوراق نمي‌نمائيم و عقايد سخيفه او را در هر باب هر كس ميخواند ميفهمد و ديگر شريف‌العلماء مازندراني و شيخ محمدحسين صاحب فصول است كه همانچه خود صاحب قصص در مكارم اخلاق و رقابتهائي كه بين اين دو عالم بوده كه حتي نماز جماعت پشت سر يكديگر را جايز نميدانستند بلكه هيچ يك آن يكي را مجتهد نميدانست و همانچه صاحب قصص نوشته است در معرفي آنها كافي است و اين شريف علي المنقول همان است كه عبارت زيارت حضرت امير را حك كرد و معروف بحكاك شد و عداوت باطني خود را با آقا و مولا و امام خويش و شيخ هر دو اظهار كرد و بطوريكه نظرم ميآيد كه همان صاحب قصص مينويسد يا در كتاب ديگر خواندم كه بعد از چندي باز از بسكه حرف مردم را شنيد و بر رياست خود ترسيد عبارت زيارت را بجاي خود نوشت و عذر بدتر از گناهي آورده كه من تكرار نميكنم و هر كه خوانده ميداند و شنيده شد كه يك روز كه عبارتي از زيارت جامعه كبيره خوانده ميشده است طأطأ كل شريف لشرفكم گفته است الا الشريف المازندراني و چون در قواعد اصول هم تبحر داشته معروف است كه مدعي بوده كه اگر تمام اخبار آل‌محمد عليهم السلام از ميان برود و نباشد من تمام احكام شرع را از روي قواعد عقليه كه در دست دارم مي‌نويسم و اين منتهاي فضيلت ايشان است و فوق مقام نبوتي است كه مسلمين اعتقاد دارند و ضرورت اسلام است كه حتي پيغمبر آخرالزمان صلي الله عليه و آله كه عقل كل بود چنين ادعائي نفرموده و در بيان جزئي و كلي احكام شرع منتظر وحي پروردگار ميشد بلي اين است فضيلت جناب شريف كه از مكفرين شيخ مرحوم بودند و يكي دو نفر ديگر هم صاحب قصص مي‌نويسد كه ما اطاله كلام نميكنيم  و با وجود همه اينها باز از خود صاحب قصص امتنان داريم كه بر خلاف استاد خود سيد ابرهيم و چند نفر مكفرين ديگر را كه شمرده انصاف داده و تكفير را جايز ندانسته و احتياط كرده و نوشته است كه با نوشته نمي‌توان كسي را تكفير كرد و كلمه حقي است و موافق اجماع علما است .

ادامه کلام شیخ ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامهم
باري
بگذريم از اين مراحل و چند سطري در بعض اسفار آن بزرگوار و انتشار امر او مي‌نويسيم و از قرار نوشتهاي مرحوم شيخ عبدالله رحمة الله عليه و مرحوم مبرور آقا سيد هادي هندي رضوان الله عليه صاحب تنبيه الغافلين شيخ بزرگوار تا حدود بيست سالگي كه سال هزار و صد و هفتاد و شش بوده است در همان حدود مسقط الرأس شريف خود و نواحي بحرين و احسا تشريف داشت و باعتقاد نگارنده سال صد و هفتاد و شش اشتباه است زيرا در آن سال ده سال از سن شريفش ميگذشت و سال هشتاد و شش بوده است و بهمان طور كه در رساله خود مرقوم داشته در آن اوقات جميعش را بعبادت و ذكر و فكر ميگذرانيد تا بدرجات عاليه علمي و عملي نايل گرديد و نوبت تراوش و ابراز آن مراتب و تعليم ديگران رسيد و دور نيست كه بر حسب اوامر و اجازات ائمه اطهار صلوات الله عليهم بوده است كه خود را مأمور ميدانست و اگر چه طبيعتا مايل نبود و بيشتر راغب بانزوا و عبادت بود و از مجامع و معاشرت فرار داشت و در اشارات و تصريحات خودش هم ملاحظه كرديد كه پيوسته استدعايش در خواب از موالي و سادات خودش همين بود كه اجازه انقطاع فرمايند و ايشان اجازه نميفرمودند و ميفرمودند همين طور اصلح است و اهالي آن حدود هم عموما سني بودند و از شيعه معدودي بيش نبودند و بعض از علماي قشري ظاهري هم در ميانه آنها بودند و اهل حكمت الهي و فهميدن مسائل مبدء و معاد نبودند و در هر حال در حدود بيست  سالگي بعتبات عاليات مشرف شد و در ضمن زيارت و تشرف بعتبات مقدسه بمجامع و مدارس و محاضر علماء اعلام حاضر ميشد و در آن ايام مشاهير علماء عتبات عاليات جناب عالم فاضل كامل آقا باقر بود و جناب عالم كامل وحيد العصر آقا سيد مهدي طباطبائي و جناب عالم عامل شيخ جعفر بن شيخ خضر و جناب عالم كامل و فقيه جامع آقا مير سيد علي طباطبائي اعلي الله درجاتهم و بعض ديگر بودند و در آن اوقات در يكي از ايام كه بمجلس مرحوم آقا سيد مهدي طباطبائي تشريف داشته است طلب اجازه از ايشان فرمود و چون سيد هنوز سابقه زياد بايشان پيدا نكرده و مراتب كمالات و فضايل آن بزرگوار را ندانسته بود از ايشان سؤال كرد كه از مصنفات چه داريد و ايشان اجزاء شرح تبصره علامه را ارائه فرمودند و سيد بعد از ملاحظه بشيخ فرمود كه : يا شيخ ينبغي لك ان تجيزني ، و همچنين در همان ايام رساله در قدر نوشته بودند كه بسيد ارائه فرمودند و از آن ببعد بي‌اندازه در تعظيم و تجليل و اكرام شيخ بزرگوار اصرار داشت و با اينكه خود از مشاهير و اعيان علما بود و مطاعيت تام داشت هر وقت كه شيخ بمجلسش وارد ميشد تمام توجهش بايشان بود و بي‌اندازه احترام مي‌نمود و پيوسته بتلامذه خود ميفرمود كه اين شيخ آيتي است از آيات خداوند و بسيار عجب است كه در جائي نشو و نما نموده كه عموما عاري از علم و حكمت بودند و جز بعض از مسائل نماز چيزي نميدانسته‌اند و ظهور چنين وجود جامعي كه جميع فضائل را جمع كرده است نيست جز از فضل خداوند و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء باري سيد كمال اكرام و اعظام از ايشان ميفرمود و مكرر ميفرمود كه من خود قادر بر فهميدن مطالب عاليه اين شخص نيستم و فن من جز فقه و اصول نيست خلاصه كه شيخ بزرگوار مدتي در آن  حدود مي‌زيست و در نزد علماء اعلام كمال احترام را داشت و اينكه بعضي نوشته‌اند كه مرحوم سيد در سن بيست سالگي بايشان اجازه داد بنظر نگارنده درست نيست زيرا تاريخ اجازه مرحوم سيد بحرالعلوم بيست و دويم ذي‌حجه سال هزار و دويست و نه است كه در آن موقع سن شريف شيخ بزرگوار چهل و سه سال بوده است و بهر حال كه مدت متمادي در عتبات مقدسه امرار اوقات فرمود تا اينكه مرض طاعون در آنجا بروز كرد و اغلب اهالي كه ميتوانستند فراري و متواري شدند و شيخ بزرگوار هم بوطن مألوف مراجعت فرمود و توطن نمود و متأهل شد و از بلده خودش ببحرين انتقال فرمود و امر آن بزرگوار اشتهار يافت و ملجأ و مرجع عام و خاص گرديد و پس از چهار سال تقريبا در سال هزار و دويست و دوازده مجددا متوجه عتبات عاليات گرديد و بعد از انجام زيارت ببصره مراجعت فرمود و اهل و عيال را بآنجا انتقال داد و چند روز در منزل حاج ابرهيم عطار ملقب بابي‌جله اقامت فرمود و پس از آن متوجه بذورق گرديد و در آن ايام حاكم ذورق شيخ علوان بن شيخ شاوه بود و كمال حسن سلوك و تعظيم از شيخ بزرگوار مينمود و دو سال در آنجا اقامت فرمود و پس از آن شيخ محمد بن شيخ مبارك ذورق را محاصره نمود و علوان را بيرون كرد و خود حكومت مينمود يك سال هم در ايام شيخ محمد توقف فرمود تا اينكه وهابي در اوايل سال هزار و دويست و شانزده در آن حدود خروج نمود و تا كربلا آمد و در آنجا قتل فجيعي كرد و بي‌ادبيها نسبت بآستانه مقدسه نمود و ميانه شيخ بزرگوار هم در آن اوقات با شيخ محمد حاكم ذورق اختلافي بهم رسيد و ببصره تشريف آورد و در محله جسرالعبيد در منزل ابن‌بدران منزل فرمود و اين اوقات شهرت ايشان زياد شد و جمعيت بسيار بر گردش اجتماع  مينمودند و از هجوم مردم متنفر شد و از آن جا بحبارات كه يكي از قراي بصره بود انتقال فرمود و پس از چندي باز ببصره برگشت و باز انتقال فرمود و چندي در تنومه و چندي در نشوه توقف فرمود و چون از معاشرت زياد و اجتماع مردم تنفر داشت غالبا از قريه بقريه انتقال ميفرمود و در سال هزار و دويست و نوزده باشاره يكي از دوستان بصفاوه تشريف برد و يك سال هم در قريه صفاوه توقف فرمود كه جاي خوش آب و هوائي بوده و از آن جا هم خوشش نيامد و قصيده در مذمت آنجا انشاد فرمود كه مطلع آن اين است :
داهر هذا الدهر ليس يسعد ** * ** و هو لما نجمعه مبدد
و از آنجا هم حركت فرمود و بر يكي از شعب فرات در قريه كه مسمي بشط الكار بود منزل فرمود و از آنجا بسوق الشيوخ تشريف برد و در آن وقت فرزندش شيخ محمدتقي در آنجا مشغول تحصيل بود و فرزند ديگر شيخ عبدالله را هم نزد او گذاشت براي تحصيل و خود ببصره تشريف آورد و عيالات را بآن جا طلبيد و منزل و مسكني بر آنها معين فرمود و خود عازم عتبات عاليات گرديد و نيت زيارت حضرت ثامن الائمه را داشت و با صحابت فرزندش شيخ علي و بعض اصحاب و بعض زوجات و عيالات در سال هزار و دويست و بيست و يك از بصره حركت فرمود و از راه سوق الشيوخ و سماوه بنجف اشرف مشرف شد و پس از چندي بكربلا و كاظمين عليهما السلام مشرف شد و بعد از آن عزم زيارت حضرت ثامن الائمه فرمود و بطوريكه نوشته‌اند در عبور خود ببلده يزد رسيد و در آن عصر شهر يزد مجمع علما و فضلا بود و مرحوم عالم فاضل شيخ جعفر نجفي هم در آن ايام آنجا بودند و بي‌نهايت از آن بزرگوار اعزاز و احترام نمودند و همه روزه بمحضر  ايشان حاضر ميشدند و استفاده و استفاضه ميكردند و حل مشكلات مينمودند و مخصوصا مرحوم شيخ جعفر بي‌اندازه احترام ميكرد و بهر مجلس ميهماني كه دعوت ميشد ميفرمود كه بايد شيخ هم تشريف داشته باشد و اگر احيانا شيخ مرحوم در مجلسي حاضر نبودند مرحوم شيخ جعفر از سر سفره ناهار ايشان را برميداشت و در برگشتن در منزل ايشان ميداد و شيخ در آن بلده طيبه منكري نداشتند و در نمازهاي جمعه و اعياد و جنائز كه گاهي همه علما جمع بودند اين بزرگوار را مقدم ميداشتند و اگر اختلافي در مسأله پيدا ميكردند ايشان را حكم قرار ميدادند و اسامي شريفه ايشان را در هداية الطالبين و دليل المتحيرين ذكر فرموده‌اند از امثال مرحوم عالم كامل فقيه حاج ملا اسمعيل عقدائي بود كه مسلم كل بود و اجراي حدود مينمود و هم چنين مرحوم مبرور عالم كامل جامع معقول و منقول حاج رجبعلي قدس الله روحه و عالم فاضل محقق آقا ميرزا علي‌رضا رحمه الله و غير ايشان كه بدون استثنا جميعا تصديق امر شيخ را داشتند و اصرار زياد نمودند بر اقامت شيخ بزرگوار در يزد و در آن موقع قبول نفرمود و وعده فرمود كه بعد از زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام مراجعت فرمايد و بصوب مشهد مقدس حركت فرمود و در آن جا هم علماي محل كه اسامي شريفشان در آن دو كتاب مذكور است احترام و تكريم زياد فرمودند و بعد از انجام زيارت بشهر يزد بر حسب وعده مراجعت فرمودند و مدتي تشريف داشت و بهمان طور كه عرض شد در جميع امور مقدم بر جميع علماء بود و حتي دو نفر درباره آن بزرگوار اختلاف نكردند تا پس از چندي عزم حركت فرمود يك مرتبه همه علما و اعيان و اهالي در صدد منع برآمدند و گريه و استغاثه را از حد گذراندند و ايشان اجابت فرمودند و عزم رحيل را باقامت تبديل فرمود و چندي باز  تشريف داشت و امر آن بزرگوار در همه بلاد ايران منتشر شد تا اينكه خاقان مغفور فتحعلي‌شاه مشتاق زيارت ايشان گرديد و دعوت نمود و شيخ امتناع فرمود و شاه بر اصرار افزود تا بالاخره قبول نمود و تشريف برد و چندي در طهران تشريف داشت و مورد احترام شاه و جميع اعيان و علماء و وزراء بود و شاه اصرار بر توقف ايشان در طهران داشت و ايشان قبول نفرمودند و ببلده يزد معاودت نمودند و شرح اين موضوع را بتفصيل نوشته‌اند و ما بتكرار نپرداختيم و يكي از مرقومات مرحوم خاقان مغفور فتحعلي‌شاه قاجار كه خدمت شيخ مرحوم اعلي الله مقامه عرض كرده است از كشكول مرحوم مبرور محدث كامل آقا سيد حسين يزدي رضوان الله عليه در اينجا نقل ميشود :
الحمد لله الذي شوقنا بلقاء الشيخ الجليل و الحبر النبيل قطب الاقطاب و لب الالباب حجة الله البالغة و نعمته السابغة اضحت بدوحة العلوم غصنها سمقا و اميط عن صباحها من الجهل عنقا علامة العلماء اعرف العرفاء افقه الفقهاء ادام الله بقاءه و يسر لنا لقائه و بعد لايخفي عليك يا بدر اهل الدين و بحر ملة اليقين كعبة الفضايل و نقاوة الخصايل انا نشتاق اليك شوق الصائم الي الهلال و العطشان الي الزلال و المحرم الي الحرم و المعدم الي الدرهم و نرجو منك بعد وصول هذه الورقة ان تقدم بالعطف و الشفقة و توجه الينا و توقف برهة من الزمان لدينا حتي نستفيض منك و انت السحاب المطير و نقتبس و انت السراج المنير و نقتطف و انت الروض الظاهر و نجتني و انت الشجر الباهر و اذا دعيتم فاجيبوا فان منزلكم عندنا لرحيب و السلام عليكم و رحمة لله و بركاته .
باري و اين اوقات حدود سال هزار و دويست و بيست و سه و بيست چهار بود  كه در يزد اقامت فرمود و مشغول درس و نشر علوم و فضايل آل‌محمد عليهم السلام بود و بجواب سؤالات غامضه و تأليفات مشغول بود و بطوري كه در هداية الطالبين مرقوم داشته‌اند پنج سال در يزد اقامت داشت و در همان اوقات بزيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام مجددا مشرف شد و مراجعت فرمود و از قرار شرحي كه مرحوم شيخ عبدالله مي‌نويسد از اين سفر زيارت كه به يزد مراجعت فرمود باز عزم اقامت فرمود و منزلي ابتياع فرمود و باز منزلي در جنب آن خانه بنا نهاد معذلك چيزي نگذشت كه عزم رحيل فرمود و مجدد اهالي يزد بناي اصرار گذاردند و التماس توقف داشتند ولي اين دفعه ديگر اجابت نفرمود و عزم مجاورت عتبات عاليات فرمود و بطرف اصفهان حركت نمود و بطوريكه در هداية الطالبين مرقوم ميدارند سبب حركت ايشان از يزد دلگراني بود كه از بعض اكابر يزد پيدا كردند و رنجيده خاطر شدند و در خواب خدمت حضرت امير عليه السلام رسيدند كه امر بحركت بسوي عتبات عاليات فرمودند پس امتثال نمود و حركت فرمود و در ورود اصفهان كه در حقيقت سره ايران و قبة الاسلام بود و علماء اعلام و رؤساء مذهب در آن ايام متمركز در اصفهان بودند و معدن علم و منبع فضيلت آنجا بود جميع علما منتهاي احترام را مرعي داشتند و با كمال حسن سلوك و ادب رفتار فرمودند و نشر فضل و علم او را نمودند و كتب آنجناب را گرفتند و نسخه نمودند و چهل روز در اصفهان توقف فرمود و حركت نمود تا نزديكي كرمانشاه كه شاهزاده محمدعلي ميرزا دولتشاه با جميع علماء و اعيان استقبال نمودند و در چهار فرسخي كرمانشاه در قريه تاج‌آباد خدمت آن بزرگوار رسيدند و در همانجا شاهزاده از ايشان استدعاي توقف در كرمانشاهان نمود  و شيخ در جواب فرمودند كه بيرون آمدن از باب تنگي معاش يا اشكال ديگري نبوده و اهالي يزد هم اصرار بسيار در توقف داشتند و لكن شوق مجاورت در عتبات مقدسه داعي بر حركت شد و عازم آن صوب هستم و شاهزاده قانع نشد و بر اصرار افزود تا آنجا كه قبول فرمودند كه بعتبات عاليات مشرف شوند و مراجعت فرمايند و دويم ماه رجب از سال دويست و بيست و نه بود كه وارد كرمانشاه شدند و حدود دو سال توقف فرمودند و در آنجا هم مرجع و ملجأ بودند و نشر علم ميفرمودند تا در سال سيم عازم بيت الله الحرام شدند كه سال دويست و سي و دو بود و با عده از اصحاب حركت فرمود و ماه رمضان آن سال تا نيمه شوال را در شام توقف فرمودند و از آنجا عازم مدينه طيبه شدند و بيست و دويم ذيقعده وارد مدينه شدند و پس از دو روز زيارت بصوب مكه معظمه حركت فرمودند و از مسجد شجره محرم شدند و پس از ورود مكه و قضاء مناسك از راه نجد و جبل عازم نجف اشرف گرديد و از جبل با عده معدودي از قافله حاج جدا شد و راه نزديكتري را بنجف اشرف پيش گرفت و در عرض راه قطاع الطريق متعرض شدند و مقاتله شديدي با آنها فرمود و آنها را متفرق نمود و عبور نمود و در غره ربيع‌الثاني وارد نجف اشرف گرديد و پس از آن بكربلا مشرف شد و اهل و عيال را بكرمانشاه فرستاد و خود تا اواخر سال توقف فرمود و پس از آن حركت نمود و در چهارم محرم دويست و سي و چهار وارد كرمانشاه گرديد و شاهزاده محمدعلي ميرزا و جميع اهل بلد استقبال نمودند و مدتي در آنجا معززا متوقف و مشغول نشر فضايل و تدريس بود و چون كرمانشاه محل عبور زائرين عتبات مقدسه بود همواره اهل علم و كمال در عبورشان بخدمتش ميرسيدند و كسب فيض مينمودند تا اينكه شاهزاده دولتشاه مرحوم  شد و سختي و تنگي هم در آن حدود بهم رسيد و قحطي شد و سيل عظيمي هم بكرمانشاه آمد و قريب يك ربع شهر را خراب كرد و متعاقب آن وباي شديدي در كرمانشاه و سرتاسر ايران بروز كرد و شيخ جليل با اهل و عيال از كرمانشاه حركت فرمود و از شهر قم و قزوين عبور فرمود و طهران تشريف آورد و در حضرت عبدالعظيم چهار روز توقف فرمود و بسمت شاهرود حركت فرمود و وبا در همه جا و جميع قراي عرض راه را فراگرفته بود و عده از اصحاب و همراهان و يكي از زوجات ايشان در عرض راه مبتلا و مرحوم شدند تا بارض طوس رسيدند و مرض همه روزه در اشتداد بود و پس از بيست روز بصوب تربت حركت فرمود و حاكم آن محل محمد خان بن اسحق خان بود و مشار اليه استقبال از شيخ بزرگوار نمود و منتهاي اكرام و اعزاز نمود و از آنجا شيخ بزرگوار متوجه طبس گرديد و حاكم آنجا علي‌نقي خان بن مير حسين خان بود و كمال تجليل از آن بزرگوار نمود و در حركت از طبس چون راه مغشوش بود و بلوچ سر راه را گرفته بود مشار اليه صد سوار و دويست پياده بمصاحبت مرادعلي پسر عموي خود كه مرد رشيدي بود مصحوب موكب شيخ بزرگوار نمود تا وارد شهر يزد شدند و عموم اهالي با منتهاي خوشوقتي از ايشان استقبال نمودند و پس از سه ماه توقف از يزد متوجه اصفهان گرديد و در اين سفر اهالي اصفهان حسن استقبال عجيبي نمودند كه جميع اهل بلد از صغير و كبير و مرد و زن بيرون رفتند و با تجليل و احترام تمام ايشان را وارد شهر نمودند و در منزل مرحوم عبدالله خان امين‌الدوله ابن محمدحسين خان صدرالدوله نزول اجلال فرمود و چندي در اين سفر با منتهاي احترام توقف فرمود تا اينكه عزم حركت نمود و نزديك ماه مبارك بود و عده از علماء عظام و رؤساء با احترام اصرار و ابرام نمودند كه ماه مبارك را براي  استفاضه عموم توقف فرمايند و ايشان ابتداء قبول نميفرمودند تا بعد از اصرار زياد قبول فرمودند و اهل و عيال را بكرمانشاه روانه نمودند و خود ماه رمضان را تا دوازدهم شوال در اصفهان توقف فرمود و همه روزه مسجد تشريف ميبرد و معروف است كه در مسجد شاه تشريف مي‌برده و گاهي باندازه جمعيت براي نماز جماعت حاضر ميشدند كه تا قسمتي از ميدان شاه صفوف جماعت بسته ميشد و در يكي از ايام كه شخصي جمعيت را بشماره آورد شانزده‌هزار نفر برآمد .
خلاصه اين بود وضع سلوك علما و امرا و اهالي اصفهان بلكه تمام ايران و منكري براي ايشان نبود جز آنچه در سينه‌هائي پنهان مانده بود و جناب شهيد ثالث در قزوين ابراز آن نمود كه سابقا اشاره بآن نموديم و تا آن بزرگوار در ايران تشريف داشت و بعد از اين سفر آخر اصفهان هم باز يك سال در كرمانشاه توقف فرمود قضيه كسب اهميتي ننمود تا اينكه بكربلاي معلي مشرف شد و در آنجا رحل اقامت انداخت و در نظر داشت كه بقيه عمر را در مجاورت آن سده سنيه مشغول خدمت و نشر علم و بيان فضايل آل‌محمد عليهم السلام باشد و در اين موقع بعضي باقتضاي فطرت متحمل نشدند و بر علم و حكمت و فضيلت آن جناب حسد بردند و جناب شهيد هم در تعقيب تكفير خود تأكيدات زياد ببعض علماء آنجا نوشت كه ما اكفار شيخ نموديم شما هم اعانت نمائيد و جمعي كه در قلوبشان ميل از حق بود تبعيت نمودند و بر گاو و گوسفند خود ترسيدند و در كربلاي معلي هم اين زمزمه را بلند كردند و تدريجا بغوغا رسانيدند و تشكيل مجالس دادند و معاندين بعد از آني كه از هر نوع دروغ و بهتان و اشتباه‌كاري بر عوام مردم كوتاهي ننمودند متوسل باولياء حكومت عثماني و پاشاي بغداد كه دشمن جان شيعيان بود شدند و بعضي از  اوراق كتب و نوشتجات شيخ بزرگوار را كه در مطاعن خلفاء ثلثه روايت فرموده بود مثل حديث ديك‌الجن و غيره را بپاشاي بغداد ارائه نمودند و علاوه بر اين اوراق ديگري ساختند و بداود پاشا ارائه نمودند و نوشته بودند كه شيخ ميگويد كه علي خالق و رازق و محيي و مميت است و از اين قبيل هر چه از دستشان برميآمد كوتاهي ننمودند و در اين موقع شيخ بزرگوار كه بر همه مصائب و واردات بتفصيلي كه در كتاب دليل المتحيرين و كتاب هداية الطالبين شرح داده شده صبر ميفرمود ملاحظه فرمود كه صبر بر عداوت و مخالفت شديد داود پاشا با عموم شيعه و اهل كربلا و مخصوصا با آن بزرگوار بسيار مشكل است و خون آن بزرگوار را خواهد ريخت اين بود كه بر سنت انبياء صلوات الله عليهم فرار را بر قرار اختيار فرمود و با اهل و عيال و اولاد بسوي مكه معظمه از طريق شام حركت فرمود و بسوي خدا فرار كرد و در نزديكي مدينه طيبه در سه منزلي در منزلي كه آن را هديه ميگفتند بواسطه باد سام روح پر فتوحش بعالم باقي پرواز نمود و از اين عالم رحلت فرمود و آن روز روز يكشنبه بيست و يكم شهر ذي‌قعدة الحرام از سال يك‌هزار و دويست و چهل و يك قمري بود و جسد مقدسش را بمدينه طيبه حمل نمودند و در بقيع رفيع پشت ديوار قبه مطهره حرم مطهره ائمه اربعه صلوات الله عليهم طرف جنوب زير ميزاب محراب كه علي قول قبر مطهر حضرت فاطمه آنجا است مقابل بيت الاحزان دفن نمودند اعلي الله مقامه و رفع في جنان الخلد اعلامه و تمامي عمر مقدسش هفتاد و پنج سال بود و تمام روزگار خويش را بعبادت پروردگار و نشر اخبار و فضايل آل اطهار صلوات الله عليهم بسر برد و چنان در عبادت حريص بود كه از ايام تمرين تا آخر عمر يك نافله از او فوت نشد بلكه نافله نشسته نفرمود و بسا مبتلا  بامراض سخت بود و مدهوش افتاده بود چون هنگام نماز ميرسيد بي‌اختيار برميخواست مثل اينكه كسي او را بلند ميكند و پس از انجام نماز كالميت ميفتاد و در تمام عمر چنان اهتمام باوقات صلوات داشت كه يك فضيلت از او فوت نشد و سلوكش با خلق چنان بود كه اولاد خويش را بر مماليك و عبيد ترجيح نميداد و با آنها هم‌خوراك و هم‌نشين بود و كسي را بر كسي تفضيل ندادي مگر بايمان سكوتش فكرت بود و نظرش عبرت و تكلم نمي‌فرمود مگر وقت ضرورت و بقدر كفايت و در تمام رفتار و كردار تأسي بآل‌محمد عليهم السلام داشت اللهم احشره معهم و احشرنا في زمرته بحق محمد و آله .

و اما از اولاد و احفاد ايشان فعلا كسي معروف ما نيست و نميشناسيم و حدود بيست سال قبل در يكي از مسافرتها كه بمشهد مقدس مشرف شدم و عده زيادي هم از زوار عرب مشرف بودند يكي دو نفر از اهل بحرين را ملاقات كردم كه اسماء آنها هم الآن در نظرم نمانده و اهل علم و معرفتي هم نبودند و اظهار ميكردند كه از اولاد دختري شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هستند و العلم عند الله .
و اما پيروان و مقلدين آن شيخ اجل در غالب اماكن از ايران و عربستان زيادند و در عراق عرب زيادتر از ايران هستند و عده هم در حدود كويت و بعض قراي آذربايجان مثل اسكو و غيره هستند كه خود را نسبت بآن شيخ بزرگوار ميدهند و گاهي هم اسم شيخي را از خود نفي ميكنند و تبعيتي هم از ايشان ندارند جز اينكه اسمي از شيخ مرحوم و سيد مرحوم مي‌برند و طوايف متعدده پيدا شده‌اند كه اسما خود را منسوب ميدانند ولي عملشان شباهتي بآن شيخ بزرگوار ندارد و از آثار و علم و تقواي آن بزرگوار هم چيزي در نزدشان نيست و جز ادعاي بدون بينه شاهدي بر قولشان ندارند ،
 و كل يدعي وصلا بليلي ** * ** و ليلي لاتقر لهم بذاكا
و بآنها گفته ميشود :
اذا انبجست دموع من خدود ** * ** تبين من بكي ممن تباكي
و صاحب روضات هم در ضمن شرح احوال آن جناب يا مرحوم شيخ رجب برسي يا بعض مقامات ديگر بمناسبت ذكري و مذمتي از پيروان شيخ نموده است نه خود آن بزرگوار بلكه از خود آن بزرگوار تمجيد بسيار نموده و اينكه در بعض انتشارات اخيره در احوال شيخ بزرگوار ديده شده كه نوشته‌اند صاحب روضات حكم بغلو ايشان نموده و بعض اشباه علماء هم كه تكفير نمودند بتبعيت از صاحب روضات است اشتباه محض است و او هر چه نوشته از پيروان شيخ است نه خود شيخ و خود صاحب روضات هم اشتباهي كرده كه حتي فرقه بابيه را هم از پيروان شيخ فرض كرده است و منشأ اشتباهش هم از اينجا است كه در اول كه عده از طلاب علوم تبعيت آن مبدع را نمودند چند نفر از طلاب شيخيه هم كه در مجلس درس سيد مرحوم مثل خود ميرزا علي‌محمد حاضر ميشده‌اند و بنفاق اسلامي اظهار ميكرده‌اند پيروي باب را نمودند و بعض آيات و اخبار را كه از درس سيد مرحوم شنيده بودند تأويلات ميكردند كه صاحب روضات مينويسد آلت امرهم الي التأويل يعني امر ايشان منتهي شد بتأويل نمودن ولي مترجمين هم چون عربي نميدانسته‌اند عبارت صاحب روضات را نفهميده‌اند و ترجمه چنين كردند كه پيروان شيخ آلت تأويل شدند آري از آنها كه دعوي تبعيت از شيخ اعلي الله مقامه داشتند عده از آنها كه كافر محض شدند و پيغمبري و امامي و قرآني غير از آنچه مسلمانان دارند بر خود قرار دادند كه فرقه بابيه باشند و فرق ديگر هم هستند كه اسما خود را نسبت ميدهند و در عمل  و اعتقاد تبعيتي ندارند ، و از جمله فرق منسوبه بآن شيخ بزرگوار ماها هستيم كه چون جميع اعتقادات آن شيخ بزرگوار را موافق كتاب و سنت و ضرورت و اجماع مسلمين يافتيم از آن بزرگوار پيروي كرديم الحمد لله و ملاك عمل ما كتاب و سنت و ضرورت اسلام است و اسم شيخي هم الحمد لله براي ما زينتي فوق زينت شده است و باين اسمي كه بما داده‌اند راضي شده‌ايم و در معني و حقيقت اين اسم غير از معني مسلماني واقعي چيزي نيست و چون بلحاظ اين اسم و نسبت تمايزي پيدا كرده‌ايم و از بركت اسم آن شيخ اجل معروفيتي پيدا كرده‌ايم گاهي هم اين اوقات مي‌شنوم كه بنام اقليت ميخوانند ما را و از اين اسم و صفت هم راضي و خوشنوديم و افتخار داريم زيرا در عهد ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم خودشان و اصحابشان در اقليت بودند و كمي از مسلمانان از روي حقيقت عارف بحق ايشان بودند و عامه مسلمين از فرط گرفتاري بدنياي خودشان شايد اصلا ائمه اطهار را نمي‌شناختند و نميدانستند كه بايد امام منصوبي از طرف پيغمبر صلي الله عليه و آله داشته باشند و بعضي كه بخيال خود چيزي ميدانستند قائل باولي الامر بودند و اولي الامر كسي را ميدانستند كه قائم بسيف باشد و بعضي قائل بودند كه بايد از بني‌هاشم هم باشد و در ميانه آنها هم كه معرفتي داشتند بعضي آن قدر ضعيف بودند و ميترسيدند كه اظهار آشنائي نميكردند و دور و بر ائمه اطهار (ص‌) نمي‌آمدند و يك عده سواد اعظم هم بودند كه صريحا دشمن بودند و در كربلا جمع شدند و كردند آنچه كردند و آنها هم كه ابراز دشمني بآن شدت نكردند در هيچ امري تأسي بآن بزرگواران از ناداني يا از دشمني نميكردند و مطيع صرف خلفا بودند و اين مراتب براي اهل  حديث و اهل تاريخ روشن است و خلاصه آنكه در آن ايام هم اقليتي هميشه بود و غالبا همان اقليت‌ها بنام شيعه خوانده ميشدند حتي از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله اسم شيعه و اين اقليت مصطلح بود و علماي رجال حتي اسامي آن اشخاص را بنام شيعه و بنام اركان در كتب خود ثبت و ضبط كردند و بنده نيت تفصيل در اين مقام ندارم الا اينكه دوست ميدارم حديثي را در اين مقام از كتاب‌المبين از قرة‌العيون نقل نمايم از حضرت عسكري عليه السلام كه گفت مردي برسول خدا صلي الله عليه و آله يا رسول الله فلان نظر بحرم همسايه خودش ميكند و اگر ممكنش بشود كه مواقعه حرامي بكند باك ندارد پس غضب فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرمود او را نزد من بياوريد مرد ديگري عرض كرد يا رسول الله آن شخص از شيعيان شماست از آنها كه معتقد است بدوستي تو و دوستي علي عليه السلام و تبري دارد از دشمنان شما دو نفر پس فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مگو كه او از شيعه ماست زيرا اين دروغ است بدرستيكه شيعه ما كسي است كه مشايعت ما را نمايد و پيروي نمايد ما را در اعمال ما و اين عملي كه ذكر كردي او را از اعمال ما نيست ، عرض ميكنم قصدم استفاده از حديث شريف بود در چند مورد يكي آنكه لفظ شيعه الحمد لله از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله مصطلح بوده و ديگر آنكه شيعه كسي بوده كه معتقد بدوستي اميرالمؤمنين عليه السلام و دشمني دشمنان آن حضرت بوده و بهمين سمت شناخته ميشده نه اينكه همان نماز ميكرده و روزه ميگرفته و خمس و زكوة ميداده و ديگر آنكه كساني كه باين صفت بودند در همان زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله هم انگشت‌شمار و در اقليت بوده‌اند باري در نظر ندارم در اين مقام اخبار و آيات و ادله را  كه در مدح اقليت و ذم اكثريت رسيده است ذكر نمايم و قصدم اشاره است و اهل علم و كمال متوجهند و براي تسليت برادران و پيروان آن شيخ جليل مرحوم اعلي الله مقامه از بعض خطابها و عتابهاي عوام مردم و آن نادان‌ها كه در اثر تبليغات سوء اهل غرض و دشمنان فهميده يا نفهميده نسبت‌ها باين سلسله جليله ميدهند و تهمتها ميزنند يا زشت‌گوئي‌ها ميكنند همان طور كه در زمان ائمه اطهار (ص‌) با اصحابشان مردم سلوك ميكردند و مكرر بيچارگان ميآمدند و خدمت امام عليه السلام شكايت ميكردند كه مردم بما رافضي ميگويند يا جعفري خبيث ميگويند و امام عليه السلام تسكينشان ميدادند عرض ميكنم كه غم نخورند و صبر داشته باشند كه هميشه از وقتي كه دنيا دنيا است نسبت باهل حق از طرف عوام الناس اين شيوه مسلوك بوده و من بعد هم خواهد بود و اين كمال افتخار آنها است و نسبت بخود ائمه اطهار صلوات الله عليهم و انبياء خدا صلوات الله عليهم بلكه خود پيغمبر آخرالزمان صلي الله عليه و آله كه شخص اول عالم است مردم چيزها گفته‌اند و تهمتها زده‌اند و نسبت‌ها داده‌اند كه فوق آن متصور نيست پس بدانند كه علامت حقيت آن نيست كه هيچوقت تهمت بانسان نزده باشند بلكه قضيه بعكس است و مناسب است در اين مقام براي روشني چشم دوستان و برادران حديثي را از كتاب امالي مرحوم شيخ صدوق عليه الرحمة نقل نمايم
...

ادامه دارد...

ادامه کلام ابوالقاسم سالار اعلی مقامهم:

و حديث را از بعض يادداشتهاي جناب عالم فاضل بارع آقاي حاج شيخ حسن سردرودي دامت افاضاته كه براي حقير فرستاده‌اند نقل ميكنم :
در مجلس بيست و دويم روز عيد غره ماه شوال سال سيصد و شصت و هفت صفحه ٦٣ طبع طهران كه شيخ صدوق فرمود حديث كرد ما را پدرم كه
 گفت حديث كرد ما را علي بن محمد قتيبه از حمدان بن سليمان از نوح بن شعيب از محمد بن اسمعيل از صالح از علقمه گفت كه فرمود حضرت صادق جعفر بن محمد عليهما السلام و عرض كردم باو يا بن رسول الله خبر بده بمن از كسي كه شهادت او قبول ميشود و كسي كه قبول نميشود فرمود اي علقمه هر كس بر فطرت اسلام باشد جايز است شهادت او گفت پس عرض كردم باو آيا قبول ميشود شهادت گناهكار فرمود اي علقمه اگر شهادت گناه‌كاران قبول نشود قبول نميشود مگر شهادت انبياء و اوصياء زيرا آنها معصومند دون ساير خلق پس هر كس را نديدي بچشم خودت كه مرتكب گناهي ميشود يا شهادت نداده است بر آن گناه دو شاهد پس او از اهل عدالت و ستر است و شهادت او قبول است و اگر چه في نفسه گناهكار باشد و هر كس غيبت نمايد از او بآنچه در او است پس او خارج از ولايت خداي عزوجل است و داخل در ولايت شيطان است و بتحقيق كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از پدرانش عليهم السلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود هر كس غيبت نمايد مؤمني را بآنچه در او است جمع نمي‌فرمايد خدا ميانه آن دو را در بهشت ابدا و هر كس غيبت نمايد مؤمني را بآنچه در او نيست عصمت ميانه آنها منقطع ميشود و غيبت‌كننده مخلد در آتش ميشود و بازگشت بدي است گفت علقمه پس گفتم براي صادق يا بن رسول الله بدرستيكه مردم نسبت ميدهند ما را بامور بزرگ و سينه‌هاي ما تنگ شده از اين نسبتها پس فرمود اي علقمه بدرستيكه رضاي مردم دست نمي‌آيد و زبانهاي آنها ضبط نميشود و چگونه سالم ميمانيد از آنچه سالم نماندند از آن انبياء خدا و رسل او و حجتهاي خدا عليهم السلام آيا نسبت ندادند يوسف را كه قصد زنا كرده است آيا نسبت ندادند ايوب را كه مبتلا بگناهان  خود شده آيا نسبت ندادند داود را كه از پي مرغ رفت تا وقتي كه چشمش بر زن اوريا افتاد پس شيفته او شد و مقدم داشت شوهر او را در جلو تابوت تا كشته شد پس تزويج كرد زن او را آيا نسبت ندادند بموسي كه عنين است و اذيت كردند او را تا خداوند برائت او را ظاهر فرمود از آنچه گفتند و كان عند الله وجيها آيا نسبت ندادند جميع انبياء خدا را كه ساحر و طالب دنيا هستند آيا نسبت ندادند مريم بنت عمران را كه حامل بعيسي شده است از مرد نجاري كه اسم او يوسف است آيا نسبت ندادند پيغمبر ما محمد را كه شاعري مجنون است آيا نسبت ندادند باو كه عاشق شده است بر زن زيد بن حارثه و عاشق بود بر او تا وقتي كه او را خالصه خود قرار داد آيا نسبت ندادند باو در روز بدر كه قطيفه قرمز را از غنيمت براي خود برداشته تا ظاهر كرد آن را خداي عزوجل بر قطيفه و تبرئه نمود پيغمبر خود را از خيانت و در اين باب در كتاب نازل شد و ماكان لنبي ان يغل و من يغلليأت بما غل يوم القيمة ، آيا نسبت ندادند او را باينكه از هواي خودش در پسر عمش علي عليه السلام حرف ميزند تا تكذيب فرمود خداي عزوجل آنها را پس فرمود خداي سبحانه و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ، آيا نسبت ندادند او را بدروغ در قول خودش كه او رسول خداست بسوي ايشان تا نازل فرمود خداي عزوجل بر او و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا علي ما كذبوا و اوذوا حتي اتاهم نصرنا و بتحقيق در روزي فرمود در شب گذشته مرا بآسمان بردند پس گفته شد قسم بخدا در تمام شب از رختخواب خود جدا نشد و آنچه در اوصياء گفته‌اند بيش از اينها است آيا نسبت ندادند سيد اوصياء را كه طالب دنيا و ملك است و فتنه را بر سكون ترجيح ميدهد و خونهاي مسلمين را ميريزد در غير حلال و اگر در  او خيري بود مامور نميشد خالد بن وليد كه گردن او را بزند آيا نسبت ندادند باو كه ميخواهد دختر ابي‌جهل را تزويج نمايد بر فاطمه عليها السلام و بدرستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله شكايت او را بر منبر بمسلمين فرمود و فرمود كه علي عليه السلام ميخواهد تزويج نمايد دختر دشمن خدا را بر دختر پيغمبر خدا آگاه باشيد كه فاطمه پاره تن من است هر كس اذيت كند او را بتحقيق مرا اذيت كرده است و هر كس خوشوقت كند او را مرا خوشوقت كرده است و هر كس او را خشمناك نمايد مرا خشمناك نموده پس فرمود صادق عليه السلام اي علقمه چقدر عجيب است گفتهاي مردم در علي عليه السلام چقدر فاصله است ميانه كسي كه ميگويد كه او رب معبود است و ميانه كسي كه ميگويد او بنده گناهكار معبود است و قول آن كسي كه او را نسبت بعصيان ميدهد آسان‌تر است بر او از قول كسي كه او را نسبت بربوبيت ميدهد اي علقمه آيا نگفتند كه خداي عزوجل ثالث ثلثه است آيا تشبيه نكردند او را بخلق خودش آيا نگفتند كه او دهر است آيا نگفتند كه او فلك است آيا نگفتند كه او جسم است آيا نگفتند كه او صورت است تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا اي علقمه زبانهائي كه درباره ذات خداي عز ذكره آنچه لايق او نيست ميگويند چه طور از شما بسته ميشود و نميگويد چيزي را كه شما مكروه ميداريد پس استعانت بخدا بجوئيد و صبر كنيد كه زمين مال خداست و ارث ميدهد او را بهر كه خواسته باشد از بندگان خودش و عاقبت براي پرهيزگاران است بدرستي كه بني‌اسرائيل گفتند بموسي كه قبل از آمدن تو اذيت شديم و بعد از آمدنت هم اذيت شديم پس فرمود خداي عزوجل بگو بآنها اي موسي كه شايد پرورنده شما هلاك بكند دشمن شما را و شما  را در زمين جانشين قرار بدهد پس به‌بيند چطور عمل ميكنيد . عرض ميكنم ترجمه روايت تمام شد و حديث ديگر از امالي شيخ طوسي عليه الرحمة نقل كرده‌اند مناسب است آن را هم نقل نمايم كه داخل شد سماعة بن مهران بر صادق عليه السلام پس فرمود اي سماعه بدترين مردم كيانند عرض كرد مائيم يا بن رسول الله پس غضب فرمود تا اينكه دو گونه آن حضرت قرمز شد و راست نشست و قبل از آن تكيه فرموده بود و فرمود اي سماعه كيانند بدترين مردم پيش مردم عرض كردم والله دروغ نگفتم يا بن رسول الله ما بدترين مردم هستيم نزد مردم زيرا آنها ما را كافر ناميده‌اند و رافضي ناميده‌اند پس نظر كرد بمن و فرمود چگونه هستند هر گاه شما را بسوي بهشت ببرند و آنها را بسوي جهنم و نگاه ميكنند و ميگويند چه شده است نمي‌بينيم آنهائي را كه از اشرار ميشمرديم اي سماعة بن مهران هر كس از شما كار بدي بكند روز قيامت ميرويم نزد خداي تعالي با قدمهاي خودمان و شفاعت ميكنيم از او پس قبول ميشود والله داخل نميشود از شما در آتش ده نفر والله داخل نميشود از شما در جهنم پنج نفر والله داخل نميشود از شما در آتش سه نفر والله داخل نميشود از شما در آتش يك نفر پس سعي كنيد در درجات و ناخوش نمائيد دشمن را بتقوي قسم بخدا كه اراده نكرده است خدا غير شما را و شما در نزد اهل اين عالم بدترين مردميد و شما قسم بخدا در بهشت گرامي داشته ميشويد و آنها در آتش شما را طلب ميكنند . عرض ميكنم تمام شد حديث شريف و اسباب روشني چشم برادران شد الحمد لله و دانستند كه اين نسبتها كه از ناحيه يك عده اهل غرض و جمعي اشخاص طماع و حسود داده ميشود و عوام نادان هم باور ميكنند و تكرار  ميكنند غمي ندارد زيرا ما الحمد لله در دين خود بر يقين هستيم و بعلاوه ما كه ميدانيم اين نسبتها بحمد الله واقعيت ندارد بگذار هر چه ميخواهند بگويند تا خسته شوند مثلا ميگويند معتقد بمعاد نيستند ما كه ميدانيم معتقديم ميگويند قائل بمعاد جسماني نيستند ما كه ميدانيم الحمد لله معتقد بمعاد جسماني هستيم بلكه معاد غير جسماني را محال ميدانيم و آن بدبختان كه اين نسبتها را ميدهند خودشان معتقد نيستند بلكه اصلا از مسأله معاد جز لفظي كه معني نداشته باشد نفهميده‌اند ميگويند معتقد بمعراج جسماني پيغمبر صلي الله عليه و آله نيستند ما كه الحمد لله معتقديم و ميدانيم كه معراج معجز پيغمبر است صلي الله عليه و آله و اقرار بآن داريم اما ميدانيم كه كيفيت معجز پيغمبر صلي الله عليه و آله را هم امثال ما نمي‌فهمند ولي مكلفيم اقرار بآن داشته باشيم مثل ساير معجزات كه كيفيتش را پيغمبران ميدانند ما همين قدر ميدانيم كه معراج جسماني فرمود حتي با عبا و نعلين خودش هم بود و معذلك خيالات بي‌معني نادانان و عوام مردم را هم نميكنيم كه فرض كنيم مانند شاهين پرواز كرد يا مانند طياره اوج گرفت و آن قدر رفت تا بقاب قوسين نزد پروردگار رسيد ولي آنقدري هم كه از فرمايشات خود پيغمبر صلي الله عليه و آله بما رسيده و براي علما ممكن بوده است بيان آن همان است كه در كتاب ارشادالعوام في الجمله تفصيلي داده‌اند و در كتاب ديگر از كتب ديگران نظير آن بيان نيست و ميگويند ما درباره اميرالمؤمنين و ائمه اطهار صلوات الله عليهم غلو كرده‌ايم ما كه ميدانيم الحمد لله غلوي نيست و آن بيچارگان نميدانند غلو كدام است ما كه از حد بندگي ايشان را بالا نبرده‌ايم و العياذ بالله خدا ندانسته‌ايم منتهي آنچه اجماعي و ضروري جميع شيعه است و عده هم از  اهل تسنن نسبت به پيغمبر (ص‌) معتقدند كه پيغمبر و آل‌محمد صلوات الله عليهم اول ما خلق الله‌اند و قرآن و اخبار متواتره شاهد آنها است ما هم الحمد لله گفته‌ايم حالا نادانها چه ميگويند آيا ميگويند اين خلق خدا اولي و ابتدائي ندارد و همه مساوي و در صف واحد و جلو و عقب و اعلي و ادني و اشرف و اخسي ندارند اينكه مزخرف است بر خلاف قرآن و ضرورت اسلام هم هست يا ميگويند اولي دارد كه غير پيغمبر و آل‌محمد صلوات الله عليهم است و نزديكتر بخداست يعني شبيه‌تر بصفت خداست و آيات و علامات خدائي در او بيشتر بروز دارد پس كيست و كجا است و ادعايش چيست و دلائلش كدام است ما كه نشنيده‌ايم باري الحمد لله منكرين ما انكارشان بر خدا و رسول است و خودشان هم نميدانند چه ميگويند فقط سينه پر كينه دارند و آتشي در دل دارند كه تا باشند خواموش نميشود ميگويند علي را خالق و رازق دانسته‌اند ما كه ميدانيم الحمد لله اينها دروغ است و علي و فرزندانش بندگان فرمانبردار خدايند كه خدا آنها را بازوي خود گرفته و دشمنان و منكرين فضايل و ناصبين ايشان و گمراهان و ستمكاران را بازوي خود نگرفته است كه در كتاب مجيد فرمود و ماكنت متخذ المضلين عضدا و اين ستم‌كاراني كه عهد خدا بآنها نرسيد كه ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين بر آنها كه عهد خدا بآنها رسيده و آنها را بازوي خود و امام و پيشواي خلق قرار داده حسد بردند و انكار فضل آنها را نمودند و خداوند فرمود ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما پس خداوند بر رغم دشمنان آل‌محمد عليهم السلام كتاب و حكمت را به بندگان و دوستان آل‌محمد عليهم السلام داده كه هر چه ميگويند موافق كتاب و سنت است و دشمنان هر چه را كه  انكار ميكنند كتاب و سنت را انكار ميكنند پس ظلم بخود ميكنند و دودش بچشم خودشان ميرود و بس است براي ما كه پيروي پيغمبر و آل‌محمد و كتاب و سنت را نموده باشيم و اما غير ما بيشتر اعتماد و اعتقادشان بعقل ناموزون خودشان است و مهمل‌تر از اين هم حرفي در دنيا نيست و بزرگترين حربه‌ايست كه شيطان دست اهل دنيا و پيروان خود داده است كه عوام مردم را با همين حربه فريب ميدهند كه ميگويند همه چيز را بايد با عقل سنجيد و خدا عقل را براي تميز حق و باطل و خوب و بد و صحيح و ناصحيح بانسان داده و اين حرف صحيح است و كلمه حقي است كه اراده باطل از آن ميكنند زيرا اولا معني عقل را نميدانند و مورد استعمال آن را هم نميدانند و نميخواهند كه بدانند پس اگر منظور از عقل آن است كه خداوند داده و پيغمبر صلي الله عليه و آله تعريف آن را فرموده آن عقل چيزي است كه عبادت پروردگار با آن ميشود يعني انسان ميشناسد كه خداي توانائي براي اين ملك هست و بايد بندگي او را نمود و بندگي كردن تا انسان معبود را نشناسد و راه بندگي و رضا و غضب او را نداند ميسر نيست و دانستن اينها بدون راهنمائي و دانائي ممكن نيست و عقل ميفهمد كه ما خود ابتداء نادانيم و نميدانيم مگر اينكه رجوع بدانايان نمائيم و دانايي هم بصرف ادعا نيست و بايد بداند آنچه را كه ما نميدانيم و علاماتي دارد كه با آن علامات بايد شناخته شود كه از جمله آن علامات يكي معجزات و خوارق عادات است كه خداوند آنها را به پيغمبران خود داده است و كرامات و معجزات از آنها لاتعد و لاتحصي بروز كرده و روات و ناقلين بر ما نقل كرده‌اند و نميتوان گفت كه همه اينها العياذ بالله دروغ است زيرا اگر بناي عقيده را بر اين بگذاريم بايد جميع كتب و رسل را انكار نمائيم و اين انكار هم  منجر بانكار پروردگار ميشود زيرا خدائي كه هيچكس را نفرستاده و خبري از وجود خود نداده خدا نيست و اگر هم فرستاده و فرستادگانش هيچ فرقي با منكرينشان ندارند و علامت خاصي ندارند و علمي و كمالي كه منكرين نداشته باشند ندارند و همه هم مثل ساير خلق دروغگويند معلوم است كه العياذ بالله خداي عاجز و جاهل و لغوكاري است و اين خداي ما نيست و عقل هيچكدام از اينها را يقينا تصديق نميكند و اگر ميگويند عقل همين طور حكم ميكند كه تو گفتي پس چرا فرمايشات ايشان را قبول نميكنند و مستبد برأي ناموزون و بي‌اساس خود ميشوند و چرا در آنچه نميدانند رجوع بكتاب و سنت و آل‌محمد عليهم السلام نميكنند اگر ميكنند كه ان شاء الله هيچ وقت نزاعي و اختلافي نيست زيرا عموما مستند بكتاب خدا و سنت پيغمبريم و اگر گاهي در يك مسأله اصلي يا فرعي شكي و شبهه درباره يكديگر پيدا كرديم يا اعتراضي داشتيم قاعده عقل و برادري و مسلماني اين است كه آن اعتراض را بگويد و آن ديگري هم اگر باشتباه خود پي برد تسليم شود و اگر بر مطلب خود دليلي دارد بياورد و دليل شخص مسلم و مؤمن امروز كتاب و سنت است مثلا اگر كسي خواست ببرادر خود بگويد فلان عقيده غلو است بايد اول معني غلو را از كتاب و سنت بفهمد و بداند آنوقت كلام برادر را بسنجد كه غلو است آنوقت بگويد غلو است نه آنكه اگر معني حرف را نفهميد منكر بشود زيرا بنا نيست معاني جميع آنچه پيغمبران فرموده‌اند جميع امت بفهمند بلكه فهميدن همه چيز مخصوص بعلما است بلكه بعضي از اعمال و علوم و اقوال پيغمبران و امامان را علما هم نميفهمند و فهمش مخصوص بخودشان است و شأن ما جز اقرار بآن چيزي نيست زيرا ما نميدانيم معراج بچه نحو صورت گرفت ولي اقرار داريم ما نميدانيم  ماه چطور منشق شد ولو اينكه جلوي چشم خودمان باشد ولي اقرار داريم ما نميدانيم پيغمبر چطور ميفهمد كه ما در خانه چه خورده‌ايم و چه ذخيره كرده‌ايم اما اقرار داريم ما نميدانيم پيغمبر چطور مرده را زنده ميكند اما اقرار داريم و هكذا معجزات لاتحصي كه در فهميدن كيفيت اين معجزات علما و غير علما يكسانند مگر خصيصين كه آنها غير از مردمان ظاهرند و هيچ وقت تصور مكن و مگو مثل بعض جهال كه بنا بر قول تو همه چيز تعبدي است و هيچ چيز را با عقل نبايد فهميد زيرا عرض ميكنم كه من اينطور عرض نكردم بلكه من ميگويم كه كليات امور را بايد با عقل فهميد و مشعرش عقل است مثل همان امور كه اول عرض كردم اثبات صانع با عقل ميشود صانع بايد عالم باشد قادر باشد زنده باشد حكيم باشد بي‌نياز از خلق باشد محتاج بخلق خود نباشد اينها را بايد با عقل فهميد و اينكه خدا بايد پيغمبران دانا بسوي خلق بفرستد عقل ميفهمد و آنچه خدا از خلق خود خواسته بايد بوسائلي كه خلق بفهمند و اختيارشان هم محفوظ بماند بآنها برساند و ميزاني براي آنها قرار بدهد كه در اختلافات رجوع بآن نمايند و آنها را بطبايع مختلفه كه اسباب نزاع و جدال است وانگذارد و تكليف مالايطاق باين خلق نفرمايد و فرستادگان خود را راستگو قرار بدهد كه مردم اطمينان بآنها حاصل نمايند و هكذا از اين قبيل كليات كه بسيار است و فعلا همين كلمات بر قلم من جاري شد اينها اموري است كه عقل عموم مردم ميفهمد و انبياء و اولياء هم بتفصيل بيان فرموده‌اند و فرمايش آنها هم موافق عقل ما شده است و دانستيم كه درست فرموده‌اند اما از اين كليات كه گذشتي ما ديگر ساير جزئيات را نمي‌توانيم بعقل ناقص خود بفهميم زيرا اگر آن جزئيات را هم ما مي‌فهميديم پس همه پيغمبر بوديم و احتياجي به پيغمبران نداشتيم  و اگر كسي بگويد و قبول داشته باشد و بعقل خود هم فهميده باشد كه ما محتاج به پيغمبران هستيم باو ميگوئيم كه در فرمايشات ايشان آنچه را كه صحت آنرا بعقل خودمان هم ميفهميم كه شبهه در آن نيست و بايد بپذيريم و اما آنچه را كه نمي‌فهميم پس آنها را هم ابتداء بايد قبول كرد و انكار ننمود زيرا اگر انكار كنيم از پي فهميدنش بلند نميشويم و هيچوقت نخواهيم فهميد پس بايد بهمين اندازه كه راستگوئي پيغمبران در آنچه ميفهميم بر ما ثابت شد ديگر در آنچه نميفهميم چون و چرا نكنيم و انكار ننمائيم و در همان فرمايشات آنها غور نمائيم تا تدريجا بفهميم زيرا مبلغ از جانب پروردگار غير از رسولان بشر كسي نيست و انكار فرمايش پيغمبران بطور قطع اسباب هلاكت است مثل اينكه اگر انكار دستور دكتر را بكني باين بهانه كه ميخواهم با عقل بفهمم بچه دليل اين دوا را ميدهي خواهي مرد و آنرا هم نخواهي فهميد زيرا علم طبابت نداري و اي كاش آن جماعتي كه بمحض اينكه حديث فضيلتي يا معجزه بر ايشان روايت ميكني انكار ميكنند و ميگويند بعقل درست نميآيد بر ما تشريح ميكردند كه آن امور عادي كه جميعش محسوس و مشهود است كدامش با عقل اثبات شده و چه دليل عقلي بر آنها اقامه ميكنند بته خربوزه چرا بعد از سه ماه ميوه ميدهد درخت زردآلو بعد از پنج سال بچه انسان بچه دليل نه ماه در شكم ميماند بچه الاغ چرا بعد از يك سال متولد ميشود آفتاب چرا سالي يك مرتبه دوازده برج را طي ميكند ماه ماهي يك مرتبه طي ميكند چرا آفتاب چندين برابر ماه است چرا زحل باين دوري است و ماه باين نزديكي و هكذا جميع امور عادي مشهود بهمين طور است و دليل كوچكي يا بزرگي يا گرمي يا سردي يا تندي يا كندي حركات هر يك يا سكون ديگري را نميدانند و دليل عقلي  كه احتمال خلاف آن نرود بر آن ندارند و معذلك قبول دارند فقط دليل عقلي را بر همان فرمايش پيغمبر و امام ميخواهند كه بهانه براي انكار داشته باشند و چرا از همان راه كه فرموده‌اند نميروند تا بفهمند و فقط از راه انكار ميخواهند بفهمند و چرا وقتي كه راستگوئي آنها را دانستند تكذيب فرمايشاتشان را ميكنند آيا نميدانند كه تكذيب فرمايشات ائمه اطهار صلوات الله عليهم با اسلام و تشيع وفق نميدهد بلي مكرر شنيده ميشود و حتي از اهل علم هم شنيده ميشود كه شيخيه در عقايدشان متمسك باخبار ضعاف ميشوند كه اغلب مجعول و ساخته ديگران است و اين حرفها در درجه اول محمول بر بي‌اطلاعي از كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام و كتب علماي شيخيه است و نميدانند كه علماي شيخي بهيچ مطلب و اعتقاد كلي يا جزئي كه مأخوذ از كتاب خدا و سنت رسول و ضرورت شيعه نباشد معتقد نميشوند و مثل بعض علماي اخباري ساده‌لوح نيستند و متمسك باخبار صعاف بدون استناد بادله فوق نميشوند و بغير از فرمايش خدا و رسول و ائمه بچيزي معتقد نميشوند و گمان ميكنم عيب بزرگشان در نظر جماعتي همين باشد زيرا ما اول سؤال ميكنيم كه اخبار ضعاف كدام است اما در كتاب خدا و سنت جامعه كه ذكري از اخبار ضعاف باين اصطلاح خاص نيست كما اينكه ذكري از حسن و موثق و غيره هم نيست اينها اصطلاحاتي است كه بعض علما در ششصد سال قبل گذارده‌اند جزاهم الله خيرا و مي‌پرسيم تا آنوقت كه آنها اين اسماء و اصطلاحات را وضع كردند ملاكي و ميزاني براي قبول يا رد اخبار در دست بود يا نبود ؟ البته نميتوانند بگويند كه نبود زيرا دين پيغمبر بدون ميزان نميشود باشد و اگر ميگويند يك ميزاني داشته است پس الآن هم آن ميزان برجا است و نميتواند كسي بگويد كه ميزاني كه پيغمبر  و امام زمان قرار داده بود تا آن روز بقوت خود بود و از آن روز كه اين اصطلاحات وضع شد بايد آن ميزان قويم را ترك كرد زيرا آن علماي اعلام هم هيچ يك ادعاي پيغمبري نكردند و نفرمودند كه آن قاعده كه پيغمبر صلي الله عليه و آله گذارده از اين ببعد نسخ ميشود بلكه خود معتقد بودند و عمل ميكردند و اسوه و قدوه ما هم بوده‌اند و هستند اصطلاحاتي هم گذارده‌اند اما قاعده مسلم پيغمبر را بهم‌نزده‌اند و نميتوانند بهم‌بزنند و ملاك كلي كه تخلف از آن ممكن نيست و جايز نيست و از اول اسلام تا كنون معمول بوده و خواهد بود همانا تطبيق حديث است با كتاب خدا و سنت جامعه كه در اين دو شك و شبهه نيست و اجماع و ضرورت قائم بر صحت اين دو است هر حديثي كه مخالف با اين دو شد البته رد ميكنيم بگوينده‌اش و بآن نميگيريم و عمل نميكنيم اما هر حديثي كه موافق شد ديگر چه عذري بر ترك آن هست البته ترك نميكنيم ولو باصطلاح جديد ضعيف باشد چه خواهد شد البته ضعفش منجبر با تطابق با اخبار صحيحه و آيات يا احيانا عمومات كتاب و سنت است چرا بايد انكار شود آيا با اين بهانه كه بعقل من اين حديث درست نميآيد ميتوان رد كرد حديث آل‌محمد را يا بگوئيم اين حديث ضعيف است و ما اصطلاحي گذارده‌ايم و بر خود حتم كرده‌ايم كه بآن اصطلاح عمل كنيم و آيا آنهائي را كه قبول كرده‌ايم با همين دليل است كه با عقل ما درست آمده كه قبول كرده‌ايم آيا بعقل ما درست آمده كه نماز ظهر چهار ركعت است و مغرب سه ركعت و روزه سي روز است و مخصوص در ماه رمضان است و زكوة فقط در نه چيز است و طواف هفت شوط است آيا با همان دليلي كه اينها را فهميديم حديث فضيلت كوچكي از آل‌محمد را نميتوان فهميد كه حكما بايد با عقل بفهميم آن هم چه عقل  عقلي كه حتي بديهيات را از كمال حسد و شقاوت انكار ميكند و باك ندارد آيا از انصاف است كه با علم رجالي كه واضع اول آن شخص زيدي و فطحي است و بعد از آن هم علماء آن با هم اختلاف درباره روات دارند و تاريخهاي غير معتبري جمع كرده‌اند و نوشته‌اند ما حديث فضيلت آل‌محمد عليهم السلام را كه با كتاب خدا و سنت رسول و ضرورت مسلمين و جميع عقول سليمه موافق است رد نمائيم سلمنا در آحادي از اخبار توانستي بگوئي اين حديث موافق اصطلاح صحيح است يا موثق است آيا در مقام استدلال ميتوان بهمين قناعت كرد كهكش نوشته صحيح است جش گفته موثق است آيا كش و جش پيغمبرانند كه تصديق يا تكذيبشان را در موردي كه عقل تو حتي هزار احتمال ديگر مي‌دهد اين را اساس دين قرار ميدهي ؟ والله كه اين از انصاف و دينداري نيست كه اساس دين پيغمبر را كه تا قيامت بايد بماند بر تصديق يا تكذيب يا تعديل يا جرح صاحبان كتب مختلفه كه بر خلاف يكديگر هم نوشته‌اند و هيچ كدام هم علم قطعي نداشته‌اند تصديق يكديگر را هم نداشته‌اند پانصد سال قبل از اين هم بوده‌اند كه ما هيچ يك را هم نديده‌ايم و نمي‌شناسيم تو اساس دين خود و تصديق يا تكذيب فرمايش پيغمبر يا امام خود را كه خود عالم الغيبند مبتني بر تصديق يا تكذيب همچنين جماعتي ميكني و تاريخهاي غير معتبره آنها را كه از زمين تا آسمان هم اختلاف دارند تو ملاك امر قرار ميدهي اگر كار باين سستي است چرا ديگر اينقدر زحمت ميكشي چرا بهمان فرمايش امام قانع نميشوي آن را هم كه مرد ملائي در كتابي نوشته و زحمتي كشيده اگر بروايت آن عالم علم حاصل نميكني چرا بجماعتي جاهل ديگر رجوع ميكني چرا بامام خودت حسن ظن نداري اما حسن ظن داري كه جش نوشته فلان شيعي كش نوشته  فلان ثقة جش كه بيش از اين ننوشته كه فلاني شيعه است شيعه دوازده قسم است كه يازده قسمش را من و تو قبول نداريم جش هم ديگر توضيحي نداده‌اند و اگر داده بودند چه ميشد آن هم خبري بود از مرد بي‌اطلاعي او از جاهلي ديگر نقل كرده او از يك نفر ديگر كه گمان كرده فلان شخص شيعه بود يا سني بود آيا بناي دين را ميتوان روي پايه باين سستي قرار داد تازه اگر همه اين قواعد سست را بپذيريم بقدر ذره اسباب يقين نميشود زيرا همه اين زحمات كه متمسك بحشيش و اين مباني بي‌اساس ميشويم براي اين است كه علم درباره آن روات پيدا كنيم كه ضعيف نباشند و حديث جعل نكرده باشند آيا احتمال نميدهيد كه آن كسي كه دروغ ساخته و متن حديث را جعل كرده سندي هم جعل كرده است مركب از جميع رجال معتبر و موثق آيا بر جعل‌كننده چه فرق ميكند كه متن حديثي را بسازد يا سند آن را بسازد و چرا بايد علماي اصول ما با آن همه احتياط باين درجه بكتب رجال خوش‌بين و بكتب علماي محدثين قديم بدبين باشند ولي عرض نميكنم كه فقط ملاك عمل همان كتب بايد باشد بلكه عرض ميكنم كه ادله محكمه ما وراي اين خيالات واهيه است كه بعضي ميكنند و براي ما ادله‌ايست كه لو وضعناها علي جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله ولي اينجا محل ذكر و تفصيلش نيست همين قدر اختصارا عرض ميكنم كه ما خود را امروز در مرأي و منظر حضرت امام عصر عجل الله فرجه ميدانيم كه او عالم السر و الخفيات است و متصرف در جميع كون و امكان و دلها و دستها و زبانها و قلمها در دست او است و از جانب پروردگار مأمور بحفظ دين پيغمبر هم هست و باجماع و ضرورت همه مسلمين و بجميع ادله عقليه هم يقين كرده‌ايم كه خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم امروز همين  كتاب و سنت را براي ما ميزان و حجت قرار داده‌اند و اخبار صحيحه يا ضعيفه را هم باين دو ميزان قويم بايد بسنجيم هر چه موافق است مي‌پذيريم هر چه مخالف است رد ميكنيم و دستور امام زمان همين است كه بروات همين اخبار رجوع كنيم متمسك بتواريخ غير معتبره هم نمي‌شويم ولي البته براي تكميل دلايل غالبا بآنها هم رجوع ميكنيم اما نه اينكه تمام دليل آنها باشند دليل منحصرا كتاب و سنت است اجماع و ضرورت هم هيچ وقت در هيچ مسأله اصلي يا فرعي بر خلاف كتاب و سنت قائم نشده اما ادله عقليه هم اگر با اين سه دليل مطابق است چه بهتر اگر مطابق نيست دور ميندازيم و عقل را حجت ميدانيم تا آنجا كه موافق فرمايش خدا و رسول باشد و اگر مخالف شد اين جنون است و عقل نيست پس ما بدليل عقل ناقص مانند ديگران اخبار ضعاف را ترك نميكنيم و انكار خدا و رسول نميكنيم بلكه اخبار را عرضه بر كتاب و سنت جامعه يقينيه مي‌كنيم كه ميزان قويم است و باين لحاظ مورد استهزاي منتحلين علم و منتسبين بائمه اطهار هم گاه ميشويم فاعتبروا يا اولي الابصار و چقدر تعجب است از اهل علم و ادب و سيادت و رياست و سياست كه احترام اهل علم و آنانكه عمري را صرف خدمت باسلام و ديانت نمودند و قلوب مردم را نگاه داشتند نگاه ندارند و استهزاء بآنها نمايند و نسبتهاي ناروا بدهند و خود را بي‌احترام و مغرض نشان دهند و چون اين كتاب بعنوان تاريخ است در اين باب تاريخي ديده‌ام كه خودداري از ذكر آن و ذكر بي‌اعتباري آن نميكنم و اگر سبب كدورتي هم بشود اميد عفو است و خداوند ميفرمايد و السن بالسن و الجروح قصاص و چون من شخصا مورخ نيستم گاهي از تاريخ‌نگاري خارج ميشوم و به بيان عقايد مي‌پردازم بطور اشاره و اختصار و غرضم اين است كه مورخين محترم كه شايد بر اين اوراق ميگذرند بر عقايد  ما اطلاعي حاصل كنند و غرض خود حقير حاصل شود و ضمانت اينكه اين تاريخ بكلي خالي از اغراض ديگر باشد مانند ساير مورخين ندارم بلكه غرضم نشر عقايد است و مورخين اغلب بكتب ديني كمتر مراجعه ميكنند مگر بعنوان اطلاع بر تاريخ مذاهب لذا در اينجا اشاره مختصري شده باشد ، باري آن حكايت را اجمالا از تاريخ علوم اسلام تأليف جناب آقاي تقي‌زاده نقل ميكنم و چون خود كتاب را نداشتم بروايت از بعض نشريات جناب آقاي مرتضي مدرسي چهاردهي روايت ميكنم كه در ضمن نقلهاي مختلفه كه هر كسي بذوق خود يا غرض خود از احوال و اخلاق شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه نموده‌اند اين حكايت را هم در صفحه ٩٠ از تاريخ فلاسفه اسلام نقل از صفحات ٢١ و ٢٢ از انتشارات دانشكده علوم معقول و منقول مي‌نويسند :

ادامه دارد ...

ادمه کلام شیخ ابوالقاسم سالار اعلی الله مقامهم Sad با بعضی تغییرات برای خلاصه شدن )
چهارم در كتاب قصص‌العلماء درباره فهم حديث شيخ داستاني نقل شده است كه دقيق‌تر از آنرا آقاي سيد حسن تقي‌زاده در رساله تاريخ علوم در اسلام چنين نوشته‌اند : اعتقاد باحاديث ضعيف بقدري رايج شد كه بنا بر معروف در نيمه اول قرن سيزدهم يكي از علماي مؤسس يكي از طريقه‌هاي معروف متوفي در سنه ١٢٤٢ كه ( اين عبارت ظاهرا كلمه‌اي از آن افتاده ) ظاهرا معتقد بقبول و در صحت احاديث بر حسب شم خود بود در اين باب با شيخ محمدحسن معروف صاحب جواهرالكلام بحث شديدي داشت و شيخ باطاق ديگر رفته و روايتي جعل نمود با عربي خيلي فصيح و در كاغذ كهنه نوشت و كاغذ را خيلي مندرس و كهنه‌تر كرد و پيش آن عالم آورد و گفت لطف فرموده دقت بفرمائيد اين حديث صحيح است يا ضعيف و وي پس از دقت و باصطلاح خود رجوع بشم خود گفت اين حديث كاملا صحيح و معتبر است و همين شخص
 در كتب عظيم و جسيم خود كه در ايران طبع شده و در حوزهاي خاصي تدريس ميشود با آنكه اتباع وي او را بزرگترين علماي شيعه ميدانند خرافاتي مضحك بجاي حقايق دينيه يا علوم مثبته درج كرده كه بقول عاميانه آدم شاخ درميآورد و از آن ( اين كلمات هم افتادگي دارد ) جمله براي مثال اسامي كه ملائكه درج ميكند كافي است مانند ملكي كه اسم او داراي حروف را و نون و را و ده غين متوالي و در آخر ئيل است و ملائكه ديگر مانند ظلمظعائيل و حصدغائيلا و هكثائيل و هكخائيل و هكذا كه از تركيب حروف جعل و موهومات جعفري ساخته است و خلف معروف او در كتاب بزرگ ديگري كه بعنوان شرح بر قصيده عبدالباقي افندي موصلي نوشت و در سنه ١٢٧٠ قمري در طهران بطبع رسيده براي مدينه علم كه لابد در آسمان است بيست و دو محله شمرده و در وسط محله بيست و دويم ١٦٠ كوچه باصطلاح او بند ذكر كرده با نام و نشان و صاحب هر يك از آن بندها را با اسمي عجيب كه شبيه بكلمات مهمل و هذيان و مركبات جعلي از حروف تهجي است ياد كرده است .
عرض ميكنم چندي قبل كه بر اين عبارات گذشتم بي‌اندازه متأثر شدم زيرا نوشتجات اشخاصي كه اعتراض يا ايراد بر آن شيخ بزرگوار داشته باشند زياد ديده بودم يا شنيده بودم ولي اغلب آنها اهل علم و ادب و كمال نبودند و معذلك شاخ درنياوردند و حقير در نظر داشتم كه بعض توضيحات بر عبارات مورخ محترم عرض كنم كه در اين هنگام مراسله رسيد از جناب عالم فاضل كامل متقي آقاي حاج شيخ حسن سردرودي دامت افاضاته از تبريز كه آن شخصيت معظم هم بهمان عبارات برخورده بودند
و در مراسله خود متذكر آيه شريفه شده‌اند كه ميفرمايد بل كذبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه و اذ لم‌يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم بعد از آن عبارتي را كه نقل كرديم ذكر ميكنند و بعد از آن مي‌نويسند تمام شد كلام او و اين از چند جهت فاسد است و شأن او نبود دخالت در اين امور جهة اولي گويد اعتقاد باحاديث ضعيف بقدري رايج شد الخ ، مي‌پرسيم از او ميزان در حكم بضعف احاديث چيست كه شما با آن ميزان همه احاديث شيعه را موازنه نمودي و دانستي كه رايج اعتقاد باخبار ضعيفه است اگر نظريه شما است بحكم كدام دليل بايد تحميل بديگران نمائيد چه شما يك مردي و غير شما مردي ديگر پس ميزان بايد چيزي باشد كه بحكم خدا و رسول بهر كس تحميل توان كرد جهة دويمي آن عالم مؤسس يك طريقه نبوده بلكه در همه علوم بآل‌محمد عليهم السلام رجوع ميكرد چنانكه خودش در اول شرح فوايد فرموده است اين است عين عبارتشان : و اخذت تحقيقات ما علمت من ائمة الهدي لم‌يتطرق علي كلماتي الخطاء لاني ما اثبت في كتبي فهو عنهم و هم معصومون من الخطاء و الغفلة و الزلل و من اخذ عنهم لايخطي من حيث هو تابع و هو تأويل قوله تعالي سيروا فيها ليالي و اياما آمنين ، پس آن مؤسس طريقه آل‌محمد بود صلوات الله عليهم جهة سيمي تاريخ وفات او سنه ١٢٤١ بوده نه آنچه او نوشته جهة چهارمي آنكه گويد در صحت احاديث بر حسب شم خود بود هم مي‌پرسيم در كدام كتاب يا رساله‌اش اين فرمايش را فرموده و بدون مدرك صحيح سخن راندن در شماره دروغها است آري هيچ مانع شرعي و طبيعي ندارد كه شخصي از كثرت مؤانست  با اخبار و ممارست در آنها در مدت عمرش يك آشنائي بچگونگي فرمايشات آل‌محمد عليهم السلام براي او حاصل شود كه اجمالا بشناسد حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد و الله انا لانعد الرجل من شيعتنا فقيها حتي يلحن له فيعرف اللحن . ( مؤلف ) . كه اين كلام معصوم است چه در حكمت ثابت شده است كه صاحب كلام در كلامش تجلي دارد و امام عليه السلام فرموده ان علي كل حق حقيقة و لكل صواب نور و شايد روايت بمعني كردم جهة پنجمي آنكه گويد با صاحب جواهر بحث شديدي داشت الخ ، اولا صاحب جواهر از فقها بود و شم فقاهتي در ميان فقها يك اصطلاح شايعي است هرگز در اين موضوع بحث نميكند و ثانيا شيخ مرحوم از مشايخ اجازه صاحب جواهر است و اجازه روايتي او در جزء سيم جواهر بخط مبارك شيخ ثبت است پس بسيار بعيد است كه با شيخ روايت در مقام بحث ايستد جهة ششمي آنكه گويد شيخ باطاق ديگر رفت و روايتي جعل نمود الخ ، اولا اين قضيه را از قصص العلماء برداشته و قدري تصرف نموده كه مدرك ديگر بشمار آيد در قصص العلما صفحه ٥٠ طبع هند گويد وقتي از اوقات شيخ احمد بنجف رفت شيخ محمد حسن صاحب جواهرالكلام اگر چه فن او منحصر بفقه بود  لكن در محاجه و مجادله يد طولي داشت بنحوي كه غلبه بر او در غايت اشكال بود پس شيخ محمدحسن خواست كه اين سخن را مكشوف كند كه شيخ احمد از نفس عبارت ميتواند كه قطع كند كه اين كلام امام است يا نه پس شيخ محمدحسن رحمه الله حديثي جعل كرد و كلمات مغلقه در آن مندرج ساخت كه مفردات آن در نهايت حسن و مركبات آن بي‌حاصل بود و آن حديث مجعول را در كاغذي نوشت و آن ورق را كهنه كرد از ماليدن و بالاي دود و غبار نگه داشتن پس آن را بنزد شيخ احمد برد و گفت كه حديثي پيدا كرده‌ام شما به‌بينيد كه آن حديث است يا نه و آيا معني آن چيست شيخ احمد آن را گرفت و مطالعه نمود و بشيخ محمدحسن گفت اين حديث و كلام امام است پس آن را توجيهات بسيار كرد پس شيخ محمدحسن آن ورقه را گرفت و بيرون رفت و آن را پاره كرد تمام شد . پس واضح شد كه آقاي تقي‌زاده از آن كتاب برداشته و اساتيد علما قصص‌العلما را رد و طعن زده‌اند مرحوم حاج ميرزا حسين نوري در كتاب فيض‌القدسي در مقام رد كردن دعائي كه بمجلسي نسبت داده‌اند گويد فما في ملفقات بعض المعاصرين من عد ذلك اي الدعاء في مناقبه بل ذكر السند له لايخرجه عن الضعف بل يقربه الي الاختلاف لكثرة ما في هذا الكتاب من الاكاذيب الصريحة التي لاتخفي علي من له انس و اطلاع باحوال العلما و سيرتهم و اطوارهم انتهي ، كه مرادش قصص‌العلما است و در خاتمه فيض‌القدسي باز محدث نوري گويد ان بعض المتكلفين كه مرادش قصص‌العلما است الذي احب ان يعد من المؤلفين ذكر في ترجمة صاحب العنوان كه مراد مجلسي مرحوم است طاب الله ثراه اشياء منكرة و اكاذيب صريحة ليس لها في كتب الاصحاب و ارباب التراجم اثر و لا عند العلماء منها خبر كدأبه  في اكثر التراجم بل ذكر في حق كثير من اعيان العلما و اساطين الفقها ما لايليق نسبته الي ادني المتعلمين ثم ذكر بعض منكراته الي ان قال و قد ذكر في عداد كراماته ايضا منامين اعرضت عن نقلهما لعدم الوثوق بنقله كما لايخفي علي من راجع ساير منقولاته ، و سيد مرتضي چهاردهي گويد كه آن كتاب فضايح العلما است و ارزش تاريخي ندارد و حدسم اين است كه يكي از آنچه در حق اعيان علما ذكر كرده كه از اكاذيب است و لايق نيست نسبت آن بادني متعلم همانا نسبت حديث جعل كردن به صاحب الجواهر براي امتحان شيخ مرحوم و حال آنكه در كافي از امام محمد باقر عليه السلام مرويست كه بابي‌النعمان فرمود يا اباالنعمان دروغ مبند بر ما كه مبادا بر طرف شود از تو ملت اسلام يعني اين دروغ صاحبش را از حريم اسلام بيرون برد و در خصال صدوق از امام جعفر صادق عليه السلام مرويست كه پنج چيز است روزه روزه‌دار را گشايد و چهار از آنها را شمرد و فرمود و دروغ بستن بر خداوند و بر رسولش و بر ائمه صلوات الله عليهم و آنها ميخواهند صاحب جواهر را از اسلام بيرون برند تا سخنشان را در حق شيخ مرحوم ثابت نمايند و اگر صاحب جواهر روزه بود با جعل اين حديث روزه‌اش باطل ميشد چنانكه خودش در جواهر تحقيق فرموده و اين از اكاذيب قصص‌العلما است در حق اعيان علما ، تمام شد عبارات جناب حاج شيخ سردرودي كه در نهايت متانت بود .
عرض ميكنم مراد جناب آقاي تقي‌زاده از جمله ( اعتقاد باحاديث ضعيف ) كه خيال كرده‌اند رايج شده اگر اصطلاح علماي درايت و رجال باشد منظور حديثي است كه روات آن كلا او بعضا شيعه نباشند و از طرف علماي رجال هم توثيق نشده باشند اين نسبت را اگر بعلماي اعلام و خاصة مثل شيخ
 مرحوم اعلي الله مقامه ميدهند كه العياذ بالله حديثي را كه لفظا يا معني صحيح نباشد روايت فرمايند كه كسي از مردمان مطلع يا متقي از مورخ محترم نمي‌پذيرد ولي اين نوع روايت كردن در نزد خود مورخ محترم معلوم است كه جايز و رايج بوده است زيرا اولا روايت خود را نسبت بمعروف ميدهند و معروف لامحاله آن چيزي است كه اقلا در كتب مربوطه بآن زياد باشد و در نزد اهلش مشهور باشد و همچو حكايتي معروف نيست جز در كتاب قصص‌العلما كه حالش معروف است و هر كس كتابش را ديده است معرفت كامل بخود او و روايات و درايات او پيدا ميكند و معذلك جناب مورخ محترم عبارت او را هم كه مربوطتر و معني‌دارتر بود نقل نفرموده‌اند و بقول آقاي چهاردهي ( دقيق‌تر از او نوشته‌اند ) و بايد حقير توضيح بدهم كه ملاحظه فرمائيد كه چه دقتي فرموده‌اند و مطالعه كنندگان متوجه شدند كه موضوعي را كه خواسته‌اند استهزاء نمايند آن بوده كه شيخ مرحوم مدعي بوده‌اند كه شم حديث را دارند و فرمايش امام را از غير آن تميز ميدهند و اين مطلب مربوط بمتن حديث است و معني آن و ربطي بسند حديث ندارد كه صحيح باشد يا ضعيف و آنچه را هم كه صاحب قصص نوشته كه شيخ محمدحسن جعل نمود متن حديثي است بدون سند كه ميخواست امتحان كند آيا مرحوم شيخ ميشناسد فرمايش امام را يا نمي‌شناسد و بهمين طور هم سؤال كرد و گفت ( حديثي پيدا كرده‌ام شما به‌بينيد كه آن حديث است يا نه و آيا معني آن چيست ) و اگر آنچه جعل كرد حديث مسندي از كتاب معيني بود كه اسمش جعل نميشد و باين طور سؤال نميكرد ولي روايت جناب تقي‌زاده باين عبارت نيست و باين طور است ( لطف فرموده دقت بفرمائيد اين حديث صحيح است يا ضعيف ) و قطعا  عبارت سؤال اينطور نبوده و چيزي را كه مرحوم شيخ با شم خود مي‌بايست امتحان بدهد كه ميفهمد معني حديث بوده است نه سند آن زيرا سند صحيح يا ضعيف اصطلاحي است كه گذارده‌اند براي احاديث از حيث روات آن و رجوع بكتب رجال ميكنند و محتاج بشمي نيست پس شيخ محمدحسن سؤال نكرد كه اين حديث صحيح است يا ضعيف زيرا ادني طلبه هم اين نوع سؤال نميكند و مورخ محترم بشم خود از كمال سوء ظني كه نسبت بعلماء اعلام دارند اين طور نوشته‌اند و بي‌سوادي هم شده است و اعتماد بكتاب غير معتبر هم نموده‌اند كه شايسته مثل ايشان نبود و اگر منظورشان از ( احاديث ضعيف ) اصطلاح علماي درايت و رجال نيست و خود اصطلاحي وضع فرموده‌اند و مرادشان از حديث ضعيف آن است كه معني آن قابل قبول ايشان نباشد پس لابد ميزاني براي اين عدم قبول بايد دست بدهند كه همگي قبول داشته باشند و آن ميزان را در اينجا ذكر نفرموده‌اند و آنچه معمول و مصطلح بين علماء شيعه است كه ما هم پيروي ميكنيم دو راه است يكي ملاحظه احوال روات همان طور كه مسلك عموم اصحاب اصوليين ما است در تصحيح يا توثيق يا تضعيف يا تقويت احاديث كه اساسش تواريخ صاحبان كتب رجال است و اين يك راه ظاهري است و قرينه‌ايست كه براي صحت يا سقم حديث دست ميآورند و كمكي براي شخص فقيه و محدث ميشود و از اين راه ظني بصحت يا سقم حديث پيدا ميكنند و اما راه ديگر كه راه حقيقي و واقعي است تطبيق حديث با مضمون كتاب خدا و سنت جامعه است و از اين راه ممكن است يقين بصحت و سقم حديث پيدا شود و اگر چه راه بسيار مشكلي هم هست و كار هر فقيهي هم نيست مگر كسي كه صاحب قوه قدسيه بمعني حقيقي باشد و كلام امام را بشناسد  كه فرمودند در اخبار كه ما يكي از شما را فقيه نمي‌شماريم تا وقتي كه حديثي كه بر او عرضه شد بشناسد آن را و اين همان شم فقاهتي است كه عموما مدعي آن هستند و در فهم همه احاديث خواه باصطلاح درايت صحيح باشد يا ضعيف بايد بكار رود و از اين راه صحت معني حديث معلوم ميشود خواه علي الظاهر هم بلفظه صادر از امام شده باشد يا نشده باشد زيرا اگر از عبارتي معلوم شد كه اين موافق كتاب و سنت است پس معني آن يقينا فرمايش امام است و صحيح است و آن كسي كه شم اخبار آل‌محمد را داشته باشد اين معاني را ميفهمد و پيغمبر (ص‌) فرمود دروغ‌گويان بر من زياد شدند و هر چه مطابق با كتاب خداست من گفته‌ام و اگر مطابق نباشد من نگفته‌ام و اگر كسي قادر بر اين نوع تطبيق باشد معلوم است كه شم حديث را دارد و همه فقها اين دعوي را دارند منتهي در بعضي صرف ادعا است و در بعضي حقيقت دارد و اگر يك چيزي از آن حكايت منقوله معقول باشد همين قسمت است كه مثلا فرموده باشند بر حسب فرمايش امام عليه السلام كه فقيه چنين كسي است يا فرموده‌اند من لحن اخبار را مي‌فهمم و آن چيزي را هم كه بقول ايشان شيخ جعل كرده اگر واقعيت داشته باشد البته معني صحيحي بوده كه الفاظش از خود شيخ بوده مثل اينكه خبري يا اخباري را نقل بمعني كرده باشد و شيخ مرحوم هم فرموده باشد كه صحيح است زيرا صحيح باين معني كه عرض كردم آن چيزي است كه معني آن با فرمايش خدا و رسول و ائمه عليهم السلام موافق باشد و آن عبارت هم موافق بوده و غير از اين درباره علماء اعلام و اساطين اسلام نميتوان تصور كرد كه العياذ بالله جعلي بكنند و عبارتي كه بر خلاف فرمايش خدا و رسول باشد بسازند و يكديگر را امتحان نمايند و عوام از برادران ما اگر عبور باين  قبيل عبارات نمايند نبايد باور كنند و پيداست كه نويسندگان اغراض ديگر داشته‌اند اصلحهم الله انشاء الله

و اما قول ايشان ( آن خرافات مضحك كه بجاي حقايق دينيه يا علوم مثبته كه در آن كتب عظيم و جسيم درج شده ) كه جناب تقي‌زاده متوجه شده‌اند و با اين عبارات تعجب و توهين نموده‌اند بيشتر اسباب تعجب حقير شد كه چطور آن حقايق را خرافه پنداشته‌اند و مثال آورده‌اند ببعضي از اسماء ملائكه مثل هكثائيل و هكخائيل و حصدغائيلا و چند اسم ديگر از اين قبيل كه آن بزرگوار از اساتيد فن روايت فرموده باشند يا خود استخراج فرموده باشند و براي اهل علمش ذكر فرموده‌اند و مورخ محترم فرض كرده‌اند همه علم همين علوم مادي است و ديگر علمي نيست ولي اين طور نيست اين مطالب هم علمي است و علم استخراج اسماء ملائكه كه جميع امور اين عالم بر دست آنها جاري ميشود كه يك طريقش هم از راه علم جفر است و گاهي اين علم بنام علم سيميا خوانده ميشود علم بزرگي است كه مأخذش از انبياء سلف است و در كتب قديم حكما مذكور است و اهلي دارد و هزار گونه معرفت از اين راه باسماء الله حسني و كيفيت تأثير آن اسماء پيدا ميكنند حالا من و شما اهل اين علم نباشيم و بدرد ما نخورد آن مطلب ديگر است ولي عالم علم خود را اظهار ميكند و اهلش بآن برميخورند و استفاده ميكنند آيا خوب است وقتي كه شما بعضي اصطلاحات هيوي را كه فرنگيان اصطلاح كرده‌اند و اسم گذارده‌اند مينويسيد كسي كه وارد بر اين اصطلاحات نيست بشما بگويد اينها خرافه است حال چه طور علمي را كه مأخذش از انبياء و حكماء قديم است و آل‌محمد عليهم السلام در اخبارشان تأييد فرموده‌اند شما خرافه ميگوئيد و اصلا ندانستم كه در عرف شما آيا همه حقايق خرافه است يا همين اسماء  ملائكه و آيا وجود خود ملائكه را منكر هستيد و دشمن ميداريد يا وجود ملائكه را قبول داريد و ميگوئيد اسم ندارند و بي‌اسمند يا اسماء ديگر دارند كه شما ميدانيد اما وجود ملائكه كه در قرآن است و هر مسلمان قرآن را قبول دارد آيا نخوانده‌ايد تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر پس ملائكه هستند و پائين هم مي‌آيند در نزد من و شما و هر چه هم بگوئيم مي‌نويسند و يك روزي هم مي‌آيد كه سؤال ميشويم آيا نخوانده‌ايد مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد و آيا اين آيه را نخوانده‌ايد من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل و ميكال فان الله عدو للكافرينپس ملائكه وجود دارد و بايد آنها را دوست داشت و نبايد آنها را دشمن داشت و استهزاء نمود زيرا آنها بندگان مطيع خدايند و لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون و آنقدر ملائكه مطيع پروردگارند كه آن وقتي كه امر ميشود بآنها خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ثم في سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه آني مهلت بانسان نميدهند و رعايت شأن و مقامي نميكنند پناه مي‌بريم بخدا پس ذكر ملائكه خرافه نيست و البته جميعشان هم اسم دارند بعضي حروف اسمشان كم است بعضي زياد و مخلوق بي‌اسم نيست و معني ندارد و اسم آن چيزي است كه خبر از مسمي ميدهد و براي هر مخلوقي و هر چيزي اسمي و صفتي است كه با همان اسم و صفت از ديگري جدا ميشود باري براي جميع افراد ملائكه خداوند اسمائي قرار داده و همه را بآدم (ع‌) آموخت و علم آدم الاسماء كلها و در جاي ديگر فرمود يا آدم انبئهم باسمائهمپس آدم همه اسمها و اسماء ملائكه را ميدانست و پيغمبران ديگر هم مي‌دانستند و بعضي از آنها را تعليم فرمودند و در قرآن و در اخبار اسم آنها را ذكر كردند و چه ضرري بجائي دارد كه  حروف اسم بعضي از آنها بيشتر از حروف اسمهاي ماها باشد و بعضي را كه ضرورتي نداشت و بدرد ما نمي‌خورد تعليم نفرمودند ولي بعلما و حكماي امت تعليم فرمودند و طريقه استخراج همه اسماءشان را تعليم فرمودند كه اهل آن علوم آن اسماء را از علم جفر كه اصل آن از تعليم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است استخراج ميكنند بلكه خود آن ملائكه را باذن پروردگار و بقوت اسماء الله عظام استخدام ميكنند و اگر خواسته باشند تصرفات در ملك ميكنند باري پس نميدانم ذكر اسماء ملائكه چه تعجبي دارد و چه خرافه‌ايست و آيا از اسامي جبرئيل و عزرائيل و اسرافيل و ميكائيل و دردائيل و صلصائيل و غيرهم كه زياد هم شنيده‌اند تعجب ميكنند يا نميكنند خلاصه كه اين اسامي بكار ما و شما زياد نمي‌آيد اما اهل جفر و طلسمات و علماي حروف و تكسيرات بكارشان مي‌آيد و آن بزرگوار براي آنها كه سؤال ميكرده‌اند نوشته‌اند و البته غايات ديگر هم ملاحظه ميفرموده‌اند.
 و همچنين از لفظ مدينه علم تعجب كرده‌اند و استهزا نموده‌اند و نوشته‌اند ( لابد در آسمان است ) و معلوم است كه العياذ بالله مقصودشان استهزا بفرمايشات جد بزرگوارشان است نه تنها شيخ و سيد كه دو نفر از بندگان كوچك جد بزرگوارشان و ائمه اطهارند تعجب است ايشان كه اهل علم و مطالعه هستند آيا اين همه اخبار كه در آسمان و در غيب اين دنيا خداوند شهرها خلق فرموده و چه جمعيتها و بهشت‌ها و قصرها و دروازها و لشكرها در آنها قرار داده نديده‌اند آيا حديث مشهور پيغمبر صلي الله عليه و آله كه شيعه و سني همه روايت كرده‌اند انا مدينة العلم و علي بابها نشنيده‌اند بلكه در اخباري اين نجوم و كواكب را مداين دانسته‌اند كه از آن جمله است اين حديث شريف كه در فصل‌الخطاب است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام اين ستارگاني كه در آسمانند شهرهائي هستند مثل شهرهائي كه در زمين هستند كه هر شهري مربوط بعمودي از نور است كه طول آن عمود در آسمان باندازه مسير دويست و پنجاه سال است آيا اسامي شهرهاي جابلقا و جابرصا كه در هورقليا هستند و انبياء و حكماء قديم خبر از وجود آنها داده‌اند و آل‌محمد عليهم السلام در اخبار خودشان تأييد فرموده‌اند نشنيده‌اند پس اشكالي ندارد كه شهر در آسمان هم باشد و شهر هر جا باشد خانها دارد پس محله‌ها دارد و محله‌ها راهها بهم دارد كه كوچها خواهد بود و البته هر محله سرپرست و كدخدا دارد و شهر حاكم دارد و شهرها پادشاه دارند و پادشاه عساكر و خدم دارد و ملك خدا در همه جا بر نظم و نسق واحد است كه در كتاب خود فرموده و ما امرنا الا واحدة و فرمودماتري في خلق الرحمن من تفاوت هزار افسوس كه نسبت بآيات قرآن و اخبار آل‌محمد آن قدر بي‌اعتنائي ميكنند جماعتي از ناداني كه حتي قابل تدبر هم نميدانند  و خداوند ميفرمايد افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها آيا نمي‌خوانند كه خداوند در كتاب مجيد پيغمبر خود را بيت خوانده است آل‌محمد عليهم السلام را بيوت خوانده است و گاهي باسم قريه خوانده پس معلوم است كه شهر و قريه و خانه واجب نيست از خشت و گل يا آجر و آهن باشد و واجب نيست كه بشكل و صورت شهرها و محلات ما باشد بلكه ممكن است بصورت آدمي باشد و بندها و رباطها هم داشته باشد و آدم اصلش از آسمان است و همچنين شهر يا قريه يا محله آن جائي است كه عده در آنجا مجتمع باشند و حوائج يكديگر را برآورند بيت آن است كه در آن از حوادث پناه برند و از سرما و گرما انسان را حفظ بكند و انسان در آنجا روزها و شبها ايمن باشد پس در هر جا اين خواص پيدا شد آنجا شهر است يا قريه است يا بيت است بهر صورت كه ميخواهد باشد يا از هر ماده ميخواهد ساخته شده باشد باري در اينجا محل اين بيانات نيست و اگر كسي خواسته باشد در همان كتابهاي جسيم و عظيم بيان اين مطالب را بر وجه اتم و اكمل فرموده‌اند و بيان مقامات و شهرها و نعمتهاي آسمان و عالم آخرت را فرموده‌اند كه شايد ما متذكر شويم و مطالبي را با لغتها و اصطلاحات ما كه اهل دنيائيم بيان فرموده‌اند كه بلكه بتوانيم يك چيزي بفهميم و خداوند فرمود و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون و فرمود تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون حال آقاي من آن عبارات كه ديديد امثالي است كه بر من و شما زده‌اند و تعبيراتي است از آسمان و آنجا كه روزي ما و شما را قرار داده‌اند و زندگاني ابدي ما در آن مداين و قري است و خداوند قسم ياد فرموده كه و في السماء رزقكم و ما توعدون فورب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون روزي انسان در آسمان  و در شهر علم است چه خوب ميگويد شاعر شيرين زبان :
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود ** * ** آدم آورد در اين دير خراب آبادم
نميدانم شما چرا وطن خود را دوست نميداريد و ميخواهيد اهل وطن ديگران باشيد و مدن ديگران را آباد ميكنيد با اينهمه كه شما را ميخوانند و دعوت ميكنند و از خود ميخوانند و ميدانند نشنيديد فرمايش پيغمبر را كه خداوند گوشت ذريه فاطمه زهرا عليها السلام را بر آتش حرام كرده است و اينهمه شما را تشويق و دعوت ميكنند :
تو را ز كنگره عرش ميزنند صفير ** * ** ندانمت كه در اين خاكدان چه افتاده است
چرا با اين اصرار ترك وطن آسمان را ميكنيد نخوانده‌ايد كه خداوند چه مذمت و تشبيهي فرموده است و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه بلي آن شهرها و آن محلات كه آنجا نوشتند در آسمان است و آن ملائكه كه اسامي‌شان را نپسنديده‌ايد جنود پروردگارند كه عددشان را جز خداوند نميداند و در آنجا امور و احوال و اشخاصي است كه بايد رفت و ديد و الآن هم كه ما را متذكر ميكنند نبايد اعراض و استكبار و استهزا نمائيم فما لهم عن التذكرة معرضين الآن هنوز وقت داريم اگر با اين حال و با همين شك و ترديد يا انكار تا فردا بمانيم و آن وقت كه مرديم يقين كنيم ديگر العياذ بالله شفاعت هم نميشويم همان طور كه خدا ميفرمايد و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين حتي اتانا اليقين فماتنفعهم شفاعة الشافعين و چقدر مناسب است اين داستان را با اين آيه مباركه كه مثل اين است كه تمام بحث ما را از اول تا آخر بيان فرموده است تمام كنم كه خدا ميفرمايد  براي تذكر منكرين ملائكه و ماجعلنا اصحاب النار الا ملائكة و ماجعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين آمنوا ايمانا و لايرتاب الذين اوتوا الكتاب و المؤمنون و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا كذلك يضل الله من يشاء و يهدي من يشاء و مايعلم جنود ربك الا هو و ما هي الا ذكري للبشر و مراد از نار وجود مبارك حضرت قائم عليه السلام است چنانچه در تفسير فرموده‌اند .
و در خاتمه بطور اختصار بعضي جوابها ببعض مطالبي كه درباره شيخ نوشته شده عرض ميكنم : مثلا در ضمن حكاياتي كه جناب آقاي مدرسي چهاردهي نوشته‌اند از آن جمله است كه مي‌نويسند مؤلف روضات الجنات از مشهورترين دانشمندان روحاني جهان اسلامي است نوشته‌اش درباره شيخ مورد استناد علماء ديگر شد و در حقيقت فتوي در خصوص شيخ داده و او را از جرگه ساير شيعيان مرتضي علي جدا ساخته و در رديف غلاة قرار داد عرض ميكنم چون ايشان ظاهرا جز تاريخ‌نگاري منظوري نداشته‌اند در اين قسمت بايد اشتباه ايشان را عرض كنم كه مؤلف روضات آنچه در ظاهر عبارات او است نسبت بخود شيخ مرحوم اين عقيده را نداشته بلكه نسبت به پيروان شيخ آنچه گفته گفته است و درباره خود شيخ بعكس آنچه آقاي چهاردهي تصور كرده‌اند اظهار عقيده كرده و در اول ترجمه خود آن بزرگوار اين طور مي‌نويسد : ترجمان الحكماء المتألهين و لسان العرفاء  و المتكلمين غرة الدهر و فيلسوف العصر العالم باسرار المباني و المعاني شيخنا احمد بن الشيخ زين‌الدين بن الشيخ ابرهيم الاحسائي البحراني لم‌يعهد مثله في هذه الاواخر في المعرفة و الفهم و المكرمة و الحزم و جودة السليقة و حسن الطريقة و صفاء الحقيقة و كثرة المعنوية و العلم بالعربية و الاخلاق السنية و الشيم المرضية و الحكم العلمية و العملية و حسن التعبير و الفصاحة و لطف التقرير و الملاحة و خلوص المحبة و الوداد لاهل بيت الرسول الامجاد بحيث يرمي عند بعض اهل الظاهر من علمائنا بالافراط و الغلو مع انه لا شك من اهل الجلالة و العلو و قد رأيت صورة اجازة سيدنا صاحب الدرة اجزل الله تعالي له بره لاجله مفصحة عن غاية جلالته و فضله و نبله تا آخر عبارات كه جميعش تمجيد فوق العاده نموده و عبارات ساير علما و مشايخ آن جناب را نوشته است و ابراز كمال حسن ظن بحسن طريقه ايشان نموده و نسبت غلو را از اهل ظاهر دانسته و خودش انكار اين معني را داشته .
و اما گفته‌هاي بعض مستشرقين اروپائي كه با كمال بي‌اطلاعي چيز نوشته‌اند بنده اگر بجاي آقاي چهاردهي بودم هيچ كدام را نقل نميكردم زيرا نه فايده دنيوي دارد نه اخروي بلكه ضرر اخروي دارد و اما آنچه هم دشمنان نوشته‌اند و ايشان نقل كرده‌اند نوشتهاي مغرضانه كه البته باوركردني نيست و آن اندازه‌اش هم كه اعتراضات و انتقادات علمي باشد كه بسا اكثر جواب داده شده و بنده هم فرمايش خود شيخ بزرگوار را كه در اول شرح فوايد است و در همين كتاب هم ذكر شد تكرار ميكنم كه ميفرمايد در كلمات من از اين حيث كه تابع اخبار آل‌محمد عليهم السلام هستم خطا راهبر نيست ،  عرض ميكنم چون آل‌محمد عليهم السلام معصومند و سهو و نسيان و خطا ندارند و واقف بر حقايق همه چيز هستند اين فرمايش شيخ مرحوم را هم مي‌پذيريم ولي غير از ايشان از علما و مخصوصا حكما نديده‌ام چنين التزامي بكنند بلكه اغلب تصريح ميكنند كه بعقل خود اين طور ميگوئيم پس جاي شك و ترديد يا انكار در كلمات ديگران باقي ميماند زيرا نه خودشان دعوي عصمت دارند نه ديگران دعوي عصمت در حقشان نموده‌اند و نه تبعيتي از معصوم دارند و مطلبشان هم در بسياري از جاها بر خلاف فرمايش امام شده مخصوصا علماي حكمت كه در تعريف علم حكمت مي‌نويسند كه آن علم بحقايق اشياء است خواه موافق با شرع باشد خواه نباشد و يقين است كه مرادشان از شرع فرمايش پيغمبر و امام و مضمون قرآن است پس چه اعتباري بر مطلبشان باقي ماند و براي شيخ مرحوم يا مسلمان ديگر چه الزامي است كه پيروي آنها را نمايد پس حاج ملا هادي سبزواري بطوري كه آقاي چهاردهي نقل كرده‌اند حق ايرادي بر شيخ نداشته كه معتقد باصالت وجود و ماهيت هر دو بوده‌اند و دليل سبزواري اين بوده كه هيچيك از حكما اين طور نگفته‌اند زيرا حكمائي كه منظور سبزواري است از انبياء خدا نبوده‌اند چه مانعي است كه حقيقتي را نفهمند در علمشان هم كه شرط نميدانند رجوع بشرع نمايند ولي شيخ مرحوم مقيد بشرع است يعني كتاب خدا و سنت رسول و آن بزرگوار مقيد است كه راست بگويد نه دروغ يعني حقيقتي را بيان كند كه در خارج هم خداوند همان طور قرار داده باشد نه بر خلاف آن و اين را جز خدا كه همه چيز را خودش خلق كرده و رسول او كسي نميداند و حكمت را بايد خدا و رسول تعليم فرمايد و سايرين نميدانند هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو  عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين پس آنچه حكما غير از تعليمات پيغمبر (ص‌) بگويند ضلال مبين است پس سبزواري حكمت خدا و رسول را در آنچه بر خلاف فرمايش ايشان نوشته يا معتقد شده نميداند و آنچه از مرحوم شيرازي يا ابن‌سينا يا محيي‌الدين هم گرفته‌اند اغلبش از يونانيان است كه با حقايق خارجيه منطبق نيست و حتي معلوم نيست كه آنچه اينان از آنان گرفته‌اند عين مطالب آنها باشد و ترجمهائي كه بيشتر در زمان بني‌عباس شد كه حتي سعي هم داشتند كه بر خلاف آل‌محمد عليهم السلام در هر باب قواعد و اصولي مدون نمايند و مترجمين هم اغلب يهودي يا شاگرد آنها بودند محل اعتبار نيست و هر چه باشد براي شخص مسلمان كه ضرورت ندارد بلكه جايز هم نيست كه علم خود را از آنها بگيرد آنوقت جزو علوم دينيه و فلسفه اسلام نمايد ، باري پس اشكالي ندارد كه شيخ مرحوم مخالفت حكما را نمايد زيرا آنها خودشان هم بحرفهاشان اعتقادي ندارند زيرا ميدانند مأخذي ندارد و يك سلسله اصطلاحات غليظ و عجيبي است كه يك عمر خود را مشغول ميكنند و بقول خودشان امور اعتباريه كه وجود خارجي ندارد و كسي نبايد سؤال كند كه چيزي كه وجود خارجي ندارد چرا اين قدر سخن بيهوده در اطراف آن گفته شود باري آقاي چهاردهي حكايت نموده‌اند كه شيخ مرحوم معتقدند كه وجود و ماهيت با همند همين طور است زيرا هيچكدام بتنهائي اصالتي ندارند و هر دو خلق خدايند و خلق هر چه باشد مركب است و اقل تركيب همان وجود و ماهيت است كه اصطلاح كرده‌اند كه جهت خدائي باشد و جهت خلقي يا باصطلاحي ديگر ماده و صورت كه هيچكدام بدون يكديگر نميشود كه باشند و خداوند خلق مفرد كه مركب نباشد خلق  نفرموده و بسيط الحقيقة هم حرفي است بقول خودشان اعتباري و وجود خارجي ندارد و تعريفي هم كه كرده‌اند بسيط الحقيقة كل الاشياء نه وجود دارد و نه تعقل ميشود زيرا اگر بسيط است كل الاشياء كدام است و اگر كل الاشياء است بسيط نيست خلاصه حرفهائي است بقول خودشان اعتباري و عاقل عمري را صرف اين نوع اعتبارات نميكند زيرا نه دنيا ميشود نه آخرت و اين قول را هم آنطور كه گمان كرده‌اند از زردشت نگرفته‌اند و از جاي معتبرتري است بلكه از قرآن و فرمايش امام است و شيخ مرحوم تمام علم و حكمت خود را از آل‌محمد (ع‌) گرفته است و از غير ايشان حتي يك كلمه هم نميگيرد مگر در موقعي لغتي يا اصطلاحي را از آنها ميگيرد براي اينكه باصطلاح خودشان با آنها رد و بحث فرمايد مثل كلمه ( هورقليا ) مثلا كه حكماي ديگر هم مانند شيخ اشراق استعمال ميكرده‌اند باري دليل شيخ در اين باره قول خداست كه ميفرمايد و من كل شئ خلقنا زوجين...
پایان

اما اگر به کتاب دلیل متحیرین از شیخ کاظم رشتی رجوع کنید می بینید که چه دروغی بر ایشان بستند ایشان خود می فرمایند که در جلسه ای دعوتشان می کنند که بسیاری از اشخاص شمشیر در دست داشتند که یعنی اگر شیخ مرحوم را تکفیر نکنی سرت را میزنیم و ایشان نوشت اگر جمله شیخ مرحوم همینی هست که می گویید ( که نیست ) و اگر از آن کم و زیاد نشده ( که کم و زیاد شده بود ) این عبارت کفر است مثل اینکه اگر از لا اله الا الله ، الا الله را بر دارید این کفر است . بلی این است ماجرا خلاصه باید آن کسانی که چنین جلسه ای تشکیل دارند بروند خجالت بکشند اما برای زندگی نامه ایشان قسمتی از کلام ابولقاسم سالار را برای پایان می آوریم
علماء بزرگ معاصر مانند مرحوم آقا سيد  علي طباطبائي صاحب رياض و مرحوم آقا شيخ خلف بن عسكر و مرحوم آقا سيد عبدالله شبر صاحب فقه‌الاماميه و مرحوم آقا سيد جعفر شبر و آقا سيد حسن خراساني و آقا شيخ نوح نجفي و عالم شهير آقا ميرزا محمدحسين شهرستاني رضوان الله عليهم تصديق بزرگواري و علم و فضل و زهد و تقوي و صبر و شجاعت و سخاوت و كرامت او را نمودند و چون نور علم او براي ظلمت جهل دواي نافعي بود مرضاي جهال در خيال افتادند كه با او صرافت كنند چنانچه در كتاب دليل المتحيرين بيان فرموده است صدماتي بر او وارد كردند كه بتأييد جد بزرگوارش تأثيري در عزم راسخ او نكرد و بكار خود مشغول بود و شماره كتب و رسائلي كه تصنيف و تأليف فرموده است و در دست است متجاوز از يكصد مجلد ميباشد كه بعض  آنها بچاپ رسيده است و در دسترس طالبين ميباشد باري سيد بزرگوار بقسمي در عراق عرب با همه طبقات سلوك فرمود كه حاكم و رعيت و رئيس و مرأوس باستثناي عده معدودي از مغرضين و حاسدين همگي مجذوب و پيرو و ارادتمند او بودند حتي از مرحوم سيد محمود آلوسي مفتي بغداد صاحب المقامات الآلوسية منقول است كه گفته بود اگر سيد در زماني بود كه ممكن بود نبيي مبعوث شود و ادعاي نبوت ميكرد من اول من آمن بودم زيرا شرط آن كه علم و عمل و تقوي و  كرامت است در او موجود است و تا كنون در عتبات عاليات و در عراق عرب كرامات و خوارق عاداتي كه از سيد مرحوم بروز كرده است در السنه و افواه خاص و عام مشهور و مسموع است ولي بقول شاعر عرب :
قد تنكر العين ضوء الشمس من رمد ** * ** و ينكر الفم طعم الماء من سقم
باري در سال هزار و دويست و پنجاه و هشت كه اهالي كربلا انقلاب و شورشي در برابر اولياء دولت عثماني نمودند و منجر بقتل و غارت قواي دولتي و كشته شدن جماعتي از مؤمنين و مؤمنات و اطفال و سادات و طلاب از زوار و مجاورين آن  آستانه شريفه گرديد باوجوديكه حرمين مطهرين و خانه سيد از قتل عام محفوظ و ملجأ اهالي بود معذلك از اين واقعه هايله صدمه زيادي بوجود مباركش وارد آمد و قصد زيارت عتبات مقدسه كاظمين و سامره را فرمود و در سال هزار دويست و پنجاه و نه هجري يعني در يك سال بعد از وقوع اين قضيه حركت فرمود و باصحاب دوستان خود فرمود كه دوست ميدارم كه در اين سفر زيارت شماها هم با من باشيد و از مرحوم آقا ميرزا حسن طبيب كه از علماء و تلاميذ ايشان بود نقل شده است كه در آن سفر سيد مرحوم مرا طلبيدند و فرمودند كه جناب ميرزا شما كه همراه من بزيارت ميآئيد  گفتم معلوم نيست چند نفر مريض دارم كه مشغول مداوا هستم فرمودند باينها دستور العمل بدهيد و البته با من بيائيد گويا اين سفر آخر من باشد عرض كردم آقا فدايت شوم خدا نكند سركار كه از فضل الهي صحيح و سالم ميباشيد ان شاء الله بعد از اين مكرر بسلامتي و عافيت مشرف ميشويد فرمودند جناب ميرزا من ميدانم چيزي كه شما نميدانيد اين گفته من در نظر شما باشد بكسي نگوئيد بالجمله چون جناب سيد مرحوم از زيارت عسكريين و صاحب الامر صلوات الله عليهم برگشتند و وارد كاظمين شريفين شدند نجيب پاشا والي بغداد كه متصدي قتل و غارت كربلاي معلي شده بود  جناب سيد را ببغداد طلبيد و در ظاهر تعظيم و تكريم و تمجيد بسيار نمود ولي در قهوه زهر بايشان خورانيد چون از نزد والي مذكور مراجعت كردند خون قي كردند و بي‌حال شدند و ايشان را بتعجيل در تخت روان از كاظمين بكربلاي معلي حركت دادند بعد از دو سه روز در شب يازدهم ذي‌الحجة الحرام سال هزار و دويست و پنجاه و نه هجري وفات نمودند

بسم الله الرحمن الرحیم

صالح;290032 نوشت:
شیخیه معتقدند: هور قلیا به معنای سرشتی است که آدمی از آن آفریده شده و زمانی نیست از عالَم هورقلیا است و در گور باقی می ماند، این عالَم بدون هیچ گونه عرض از اعراض دنیوی است، قوانین ماده بر او جاری نیست.

البته اینطوری هم که شما می فرمایید نیست جسد هورقلیایی دهری است و نسبت به عالم خود نوعی زمان و ماده بخصوص دارد ، تا حالا هم هیچ کس هورقلیا را اینطور که شما تعریف کرده اید نه از مشایخ شیخیه و نه از حکمای پیشین تعریف نکرده . بله شاید ما گفته باشیم جسد اول دارای زمان است و از عناصر زمانی تشکیل شده ولی هیچ گاه نگفتیم جسد دوم اصلا زمان ندارد ، بلکه جسد دوم نوعی زمان دارد که آن را دهر می گوییم که گذشت زمانش نسبت به این دنیا متفاوت است یعنی اگر مثلا آنجا چند روز زندگی کنیم شاید در این دنیا سه ساعت هم نگذشته باشد .

صالح;290032 نوشت:
درباره امام زمان علیه السلام نیز، معتقدند ایشان در هورقلیا بوده و هرگاه بخواهند به اقالیم سبعه تشریف بیاورند صورتی از صورتهای این اقالیم را می پوشد و کسی ایشان را نمی شناسد!!

این چنین نیست که می فرمایید منظور ما اینست اگر حضرت در هورقلیا است یعنی آنجا ظهور دارد و اگر به این دنیا می آید یعنی با جسم هورقلیایی به دنیا می آیند و لباس این عالم که جسد عنصریشان هست همیشه وجود دارد و تعلق و توجه جسم هورقلیایی را به جسد عنصری را چنین بیان می کنیم که لباسی از این عالم می پوشند که قبلا توضیح دادیمش . مثلا وقتی امام رضا از مامون جام زهر را می گیرند توجهشان به عالم بالا بود و متوجه زهر خوردن نبودند طبق حدیث یعنی جسم هورقلیاییشان لباس عنصری را از خود کنده بود . و مثلا حضرت عسکری می گویند ما در عالم مثالیم و اینجا نیستیم یعنی توجهی به این دنیا نداریم و همینطور حضرت علی انگشتر به فقیر در نماز می دهند این از روی توجه به آن شخص نبود بلکه حضرت علی در هورقلیا بود و دستش بر طبق خواست خدا حرکت کرد و این را معصومیت حقیقی می گوییم که تمام خواست خودشان را و خودی خودشان را کنار گذاشتند و این توحید حقیقی است و این را فانی در وجه خدا گوییم ولی لامحاله اگر توجه از این دنیا می رود و فعل خدایی نمایانگر می شود در هورقلیا توجه دارند .

tors;290174 نوشت:
شيخ احمد وشاگردش سید کاظم با برداشت غلطی که از بعضی روایات داشتند دروادی خطرناکی افتادند اخبار زیادی بعضا با سند صحیح از خاصه و عامه به مضمون این خبر داریم :

قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین . ما که بر هر موضوعی روایت و آیه قرآن و دلیل عقلی بدیهی داریم . یک مثال بزنید که جایی اشتباه فهمدیدیم. شما خود می دانید معاد ملاصدرا و حکیم سبزواری چگونه است ؟ آنها در وادی خطرناک نیفتاده اند ؟ می دانید چهار ده نقل قول متفاوت و یا بیشتر از معاد بین علما و حکمای شیعه داریم ؟ فقط اینکه معاد جسمانی است ضروری دین است وگرنه در مورد کیفیتش اجماعی نداریم.
tors;290174 نوشت:
اين روايت نزد اهل كشف به صدق پيوسته است ، و هر چه در آن عوالم هست زنده و گويا و باقى است و فنا و دگرگونى نمى پذيرد. و عارفان هرگاه به آن عوالم درآيند با ارواح خود در مى آيند نه با اجسام خود، جسمهاى خود را در اين زمين دنيا وا نمى نهند و مجرد مى روند. و در آن زمين شهرهاى بى شمارى است ، برخى از آنها شهرهاى نور ناميده مى شوند كه جز عارفان برجسته و برگزيده به آنها درنمى آيند

خب این دلیل است ؟؟؟؟؟!!! چون دیگران مدعی هستند انجا رفته اند و معلوم نیست این دیگران که هستند این دلیل رد بر ما شد ؟؟؟ اگه اینطوریه منم اونجا رفتم می گم اونا دروغ می گند ، تازه اونا می گن مجرد رفتند پس چطور اونجا شهر و آدم هست ؟؟ این دو تا با هم متناقض است . جالبتر اینکه می گن با روح رفتند پس اونا که زمان قائم در هنگام ظهور کمک امام زمان می کنند روحند که با شمشیر می جنگند و دشمنان قائم را به قتل می رسانند . پس اون کوه قاف هم اونجاست روحه ؟ عجبا روح چه شکلایی داشت و خبر نداشتیم ، پس اینکه سهروردی و هرمس نبی و آن همه حکیم گذشته گفتند این عالم بین چیزهای مجرد و متجسده پس چیه ؟ پس عالم مثال که توی خواب بعضی حالاتش را میبینی فقط روحه ؟ آره ؟ پس چرا توی خواب بعضی وقتا درد می کشی از همون اشیای بقول خودت مجرد ؟ چرا گرمای آتش را توی خواب می تونی حس کنی ؟؟ این عالم مثال که توی خواب بعضی حالاتش را میبینی همون هورقلیا است که خدا توی خواب نشونت میده که حجت باشه چنین عالمی هست و انکارش نکنی . اما ببین با چه بهانه هایی که بعضی عرفا اونجا رفتند که ما نمی شناسیمشون می گن روحانیه جواب ما را پس می دی!! پس چرا اون همه عارف معروف که اسماشون هم همه جا هست مثل سهروردی و هرمس نبی و ...که همه غیر شیخی اند می گن بین مجرد و تجسد هست؟؟ البته نه حرفای تو نه حرفای من واقعا دلیل نیست فقط به عنوان اینکه به مثل خودت جواب بگم اینطوری گفتم که اگر خدایی نکرده فکر کردی این حرفات دلیله بگم من بهتر از تو از این دلیلای گمانی دارم وگرنه همون احادیث کافیند که همه دلالت بر تجسد داره چون چیزی که متجسد می شه مثل جن طبق قرآن باید حتما جسمی رقیق داشته باشه که طبق احادیث جن جسمی رقیق یا لطیف داره . اصلا چیزی که شکل داره دلیل بر تجسدش هست حالا لطافتش هر قدر می خواد باشه. و این ها دلیلای قطعی هست برادرم اگه اینطور دلیلی داری که منطبق بر قرآن و حدیث و عقل باشه بیار اگه داری
اینجا همان جایی است که ابتدا آدم همانجا بود و ابلیس بر او سجده نکرد .حالا به آیات زیر نگاه کن
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ
پس اجنه قلب و گوش و چشم روحانی دارند ؟
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ
پس این لشکر از جن سلیمان چطوری متجسد شد اگه جسم رقیق نداشته ؟
قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمين‏
این عفریته از جن چطوری با سلیمان حرف زد و چطوری تختو جا به جا میکرد . اینجا نگفت که من معجزه می کنم گفت من خودم می تونم بیاورمش و من این کار توانا هستم .
وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ
این جن ها با مجردات ساخت و ساز داشتند و از چشمه مس مذاب استفاده می کردند بصورت روحانی استفاده می کردند ؟؟؟
فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهينِ
اینا که اگر مجرد بودند که خیلی راحت می رفتند جایی که جسد سلیمان تکیه بر تخت زده نه اینکه از بالای قصر که اتاقی شیشه ای داره بفهمند سخت دارند نوکری مفت می کنند نه اینکه وقتی موریانه عصا را بخوره تازه بفهمند که علم غیب ندارند( شاید مربوط به مردم باشد این علم غیب نداشتن اجنه چون حدیثی دیدم در این مورد) برای اینکه نمی تونند هر جایی برند چون مجرد نیستند ، اصلا چرا اجنه را نمی گذارند به اسمان ها بروند ؟؟ پس اگه توی آسمان نمی گذارند بروند کجایند ؟؟ غیر از زمین و ملکوت زمین ؟؟
وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلى‏ قَوْمِهِمْ مُنْذِرين‏
اینا مجرد بودند که مکان داشتند که پیش پیغبر می روند بعد پیش دوستاشون می روند ؟ حرف میزنند حرفای پیغمبر را می شنوند و... اینا چطور جسمی داشتند ؟
جواب جسمی رقیق که به آن جسم هورقلیایی می گویند . این جسمهای رقیق را می شود لباس متجسد بر آنها پوشید یعنی به این اجسام رقیق لباس اجساد داد . مثل اینکه
جن می تواند بر جسد انسانی سوار شود که به این شخص می گوشند جنی شده یا جن می تواند بر جسد حیوانی مثل گربه سوار شود و جن می تواند بر جسد ماری سوار شود و جن می تواند بر جسد عقرب یا حشره ای سوار شود ولی انسان تنها بر نسناس سوار می شود آنهم چون خیلی توجهش به این عالم زیاد است متوجه نمی شود که خودش نسناس نیست و متوجه نیست بر این نسناس سوار است و باید او را خبر کنیم آقا جان تو این نسناس خان که رویش سوار هستی نیستی ؟ آقا سوار بر خر شدی خودت را خر پنداشتی این خر تن تو نیستی زیرا تو هم مثل اجنه بدنی رقیق داری که سوار است بر این جسد نسناسی ؟ خود دانید این انسان نیست زیرا انسان از عالم علوی است اینی که رویش سواری حیوان است .اسمش هم نسناس است . اصلا تو را آفریدن برای شناخت خدا ، آخه مگه این خر تنت چیزی از خدا حالیش میشه این که همش دنبال شکم و شهوت و ریاست و اینطور چیزهاست و تنها راه توحید این است که حتما خودمون را بشناسیم و بفهمیم خر تشریف نداریم و این نسناسه ما نیستیم و کالانعام نباشیم وقتی فهمیدیم بابا ما علوی هستیم نه از این عالم سفلی بابا ما از کجا اومدیم خبر نداشتیم و از کجا هبوط کردیم اونوقته تازه میشیم مثل اویس میشیم مثل زید بن حارثه میشیم مثل ابوذر و بقیه یارای ائمه تازه اون وقت شیعه می شیم البته بگم من ادعا ندارم از اینهایم من اگه خاک پای اینا رو ببینم سرمه چشمام می گنم من سگ اویس و زید بن حارثه نیستم ولی می دونم همچین چیزی واقعیت داره و به غیب ایمان دارم . تمام
اگر هم احادیث رو نکاه کنی میبینی که اجنه جسم رقیق دارند . ان شاء الله اگر حوصله کردم احادیث هم برات می زارم این متنو دارم کم کم زیاد می کنم.


صالح;290210 نوشت:
ایمیل یکی از پیروان مکتب شیخیه را در وبلاگی که به همین منظور تأسیس شده بود یافتم و مکاتبه ای با مدیر آن داشتم

آقای انوشه هر چه گفته برای خود گفته ، باید حق را از خود اهل حق گرفت ، شما بایستی به سایت رسمی شیخیه رجوع کنید www.alabrar.com . ایشان هم احتمالا از شیخیه کرمان نیست و تنها شیخیه کریمخانه ای هستند که چنین چیزی را کاملا بلد هستند و از کتبی که نوشتند چنین چیزی هویدا است.

صالح;290212 نوشت:
به نظر می رسد هورقلیا و امثال آن جزء مطالبی است که مستندات روائی آن ارائه نگشته و نمی تواند برای ما که قرآن و عترت را تنها پاسخگوی مسائل دینی می دانیم حجت باشد.

این واژه که خودش به این اسم نیامده چنانچه در هیچ حدیثی اسمی به نام " خدا " نیست و الله همه جا است ولی باید بفهمیم منظور و مفهوم " خدا " همان " الله " است یا نه در مورد هورقلیا هم همینطور است این لفظ به سریانی هورقلیا است به عربی دخان است و نام دیگرش هم کرعه است که نمی دانم این واژه از کدام زبان است. چنانچه فارقلیطا به عربی احمد است . چنانچه شمروخ و شمریخ نام دیگرش جابرسا و جابلقا است و هورقلیا ابتدا توسط سهروردی و ملاصدرا و محیی الدین مورد استفاده قرار گرفته و مهم این است که آیا حقیقت چنین چیزی واقعیت دارد که طبق روایات و ایات قرآن اثبات وجودش را کردیم

عبد آل محمد;341547 نوشت:
خانم اصغري گفت: «استاد ببخشيد؛ همان طور که شما هم فرموديد، طبق روايات متعدد، هميشه بايد حجت خدا در زمين، وجود داشته باشد؛ اما بنا به اعتقاد شيخ و پيروانش، اکنون حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در عالم هورقليا زندگي مي‌کند و فقط گاهي به زمين تشريف مي‌آورد. حال سؤالي که پيش مي‌آيد اين است که آيا شيخيه به مضمون آن روايات معتقد نيستند؟ و اگر معتقدند چگونه اين دو مطلب را جمع مي‌کنند؟»
آقاي حقيقت‌گو در حالي که از صندلي بلند مي‌شد، گفت: «بله! شيخ احمد و پيروانش به مضمون آن روايات معتقدند و براي جمع بين مضمون آن روايات و اعتقادشان در خصوص زندگاني حضرت در عالم هورقليا، معتقد به لزوم وجود واسطه‌اي بين حضرت و مردم شده‌اند؛ که آن واسطه به لحاظ معنوي، فرد والامقام و شيعه کاملي است که مي‌تواند جاي خالي حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را در زمين پرکند و مصداق حجت خدا در زمين باشد. شيخ احمد، نام اين واسطه را «قريه ظاهره» گذاشته است. هم‌چنين، گويا تمايل داشته خود را همان واسطه و قريه ظاهره بداند؛9 چرا که سيد کاظم رشتي ـ که جانشين او بود ـ شيخ را قريه ظاهره دانسته است».10
آقاي جليلي گفت: «پس احتمالاً اين «قريه ظاهره» ـ که در نزد شيخيه مقام بسيار بالايي دارد ـ مانند نائب خاص است؟!» استاد گفت: « تحقيقاً و يقيناً به نظر وي، قريه ظاهره مقام بسيار والايي دارد؛ به حدي که بعدها توسط پيروان شيخ به اين مسأله، اهميت فوق العاده‌اي داده شد و اسامي متعددي بر آن گذاشتند؛ که از جمله آنها، «نائب خاص»،«ناطق»، «حاکم»، «نائب کل»، «امام زمان»، «باب امام»

تمام چیزی نوشتید و گفتند آن استاد محترم بطور کلی دروغ و تهمت است و هیچ کدام از این چیزها را شیخ مرحوم نگفته و شاگردان اصلی اش که ماییم معتقد نیستیم به این وجه .
زیرا حضرت صاحب الامر به جسم جسدانی عنصری هم در این دنیا هستند ولی در هورقلیا ظهور دارند که حدیث حضرت عسکری را خواندید.
و همینطور قریه ظاهره همه علمای شیعه و شیخی هستند و ابدا ربطی به نائب خاص ندارد و همینطور امام زمان هم در این عالم و هم در هورقلیا هستند تمام شد و بر مدعی که شما هستید بینه لازم است وگرنه اعتقاد ما این بوده و هست شما از کجا چنین مزخرفاتی را به ما می چسپانید ؟؟ آخر سند از کتب مخالف می آورند ؟ بهاییان که سند نیست و کتاب ما هم نیست .

عبد آل محمد;341547 نوشت:
« امام زمان، همان نقيبي است که در عصر خود ولايت دارد».15

به این شکلی گفتند دروغ است و این عبارت هم سند نیست چون از کتاب احقاق الحق که نویسنده اش مخالف رکن رابع بوده نوشته شده اما ما می گوییم دوازده امام بیشتر نداریم که اولین آنها علی و آخرین آنها قائم یعنی م ح م د فرزند امام حسن عسکری است و خدا لعنت کند هر که جز این می گوید و این جمله کاملا بدون تقیه و کاملا محکم است و همین جملات برای شخص غیر مغرض کافی است
عبد آل محمد;341547 نوشت:
«امام غائب مثل امام مرده است. کفايت نمي‌کند. حيّ حاضر، ضرور است».13

تهمت و دروغ است و این جمله در نظر همه شیخیه مزخرف محض و تحریف کلام است و اگر امام غایب مثل امام مرده است خب پس چرا بی خودی این همه سال غایب باشند مثل بقیه ائمه فوت می کردند بعد رجعت می کردند ما می گوییم اگر چه باید امام دوازدهم یعنی حضرت صاحب الامر باید روی همین زمین به جسم عنصری باشند زیرا تنها حجت معصوم هستند ولی غایبند پس باید حجت های ظاهر یا راویان حدیث و فقها باشند که دستورات امام را بیان کنند و گرنه اگر امام غایب باشد و کسی هم ظاهر نباشد این مثل امام مرده است دقت کنید چه گفتم ولی اگر زنده باشند اشکالی ندارد غایب باشندبه شرط آنکه برای مردم روی زمین امام غایب یک حجتهای ظاهری را قرار بدهد و فرمودند و اما در حوادث واقعه به روایان حدیث رجوع کنید که آنها حجت منند بر شما و من حجت خدا بر آنهایم بنابراین ما تنها حجت ظاهر را لازم دانستیم و وجودش را شرط غیبت امام دانستیم و گفتیم اگر راوی حدیثی نباشد این امام مثل امام مرده است بفهم چه گفتم و متوجه تحریف کلام دیگران باش. حضرت هادي عليه السلام فرمودند كه اگر باقي نميماندند بعد از غيبت قائم عليه السلام داعيان بسوي  امام و دلالت‌كنندگان بر او و دوركنندگان موذيان از دين او بحجتهاي خدا و نجات‌دهندگان ضعفاي بندگان خدا از دام ابليس و مرده او و از تله ناصبيان هرآينه باقي نمي‌ماند احدي مگر آنكه مرتد ميشد از دين خدا و لكن ايشان نگاه ميدارند مهار دلهاي ضعيفان شيعه را چنانكه صاحب كشتي سكان او را نگاه ميدارد و ايشان افضلان باشند نزد خدا
عرض می کنم طبق حدیث می بینید که اگر در زمان غیبت علمای ظاهره نباشند انگار امام مرده است و همه مرتد می شدند پس وجود امام غایب شرطش به وجود راوی حدیث ظاهر است طبق حدیث .

عبد آل محمد;341547 نوشت:
استاد معذرت مي‌خواهم؛ يعني آنها رکن رابع را امام زمان هم مي‌دانند؟!» استاد گفت: «متأسفانه همين طور است.

دروغ محض و بدون هیچ دلیل/ ما می گوییم رکن رابع شامل همه دوستان آل محمد می شود و در اصطلاح همان محبت و بغض است که دین چیزی غیر آن نیست.

عبد آل محمد;341811 نوشت:
کفیر شیخ احمد توسط علمای شیعه:

در این چیزی نوشتید و ادامه نوشته های شما باید گفت آنقدر دروغ است که جواب دادنشان از حوصله بنده خارج است .
اما صاحب جواهر خود از کسانی است که از شیخ احمد اجازه داشتند و تکفیرشان نکردند .
تمامی نوشته های تنکابنی کذاب که بد از علمای شیعه مثلا بد از شیخ بحر العلوم و شیخ احمد و دیگر علمای شیعه نوشته دروغ محض و مزخرف است و به نوشته های مخالف نمی شود سند آورد و ایشان برای دیگر علمای شیعه هم دروغهای بزرگی نوشتند. و خودشان ثقه نیستند بلکه کذاب هستند که بحرفهایشان اعتمادی نیست و ایشان تنها خواستند از همین برغانی که جزو همکیشان و دوستانشان بوده بنوعی دفاع کنند آنهم با دروغ . مناظره واقعی را می توانید در پست های قبل از کلام خود شیخ مرحوم احمد احسائی مشاهده کنید که کاملا با این روایت قصص العلما مخالف است و اگر چه همین روایت هم که از کتاب قصص آوردید با تحریف آوردید . تازه چرا خود برغانی که شاگرد مکتب ملاصدرا است را تکفیر نکرده اگر راست می گویند ایشان که اعتقاد داشتند که معاد شیخ مرحوم مثل معاد ملاصدرا است و تازه الان برای همگی علما واضح است که معاد شیخ مرحوم و ملاصدرا کاملا با هم فرق دارند . همینطور هم شیخ مفید و هم مجلسی و هم علامه حلی و کاشف الغطا به وجود جسم اصلی و عرضی معتقد بودند
.

عبد آل محمد;341811 نوشت:
ظهار داشتند ظاهر این عبارات کفر است. اما سید کاظم گفت: منظور شیخ ظاهر عبارات نیست. ظاهر آنها را اراده نکرده است.

این جمله که ناقص است و ادامه جملاتی که بعدا نوشتید ناقص است و تحریف حقیقت شده است بهمین دلیل این را هم تکذیب می کنیم و ماجرای واقعی را در دو پست از کلام خودم و از کلام مرحوم ابوالقاسم سالار آوردم که از گفته های خود سید کاظم اعلی الله مقامه در کتاب دلیل المتحیرین بوده است که آنجا فرمودند جماعت زیادی شمشیر بدستشان بوده و تهدید به قتل شده بودند و ایشان هم فرمودند اگر همین جمله از شیخ مرحوم است و کم و زیاد نشده ( که شده بود) و همین ظاهر را اراده کرده باشند ( که نکرده اند ) کفر است مانند اینکه اگر از لا اله الا الله دو کلمه الا الله را برداریم عبارت کفر لا اله بدست می آید /// فکر می کنم همین قدر بس باشد برای فهم حقیقت و سید کاظم هم خب مجبور به تقیه بوده برای حفظ جانش و تقیه هم واجب است مگر دستور از خدا یا پیغمبر یا امام باشد و بعدا هم کتابی می نویسند و می گویند که جملات شیخ احمد را تحریف کرده بودند پس چون شرط باطل شد دیگر بهانه ای باقی نمی ماند

عبد آل محمد;341811 نوشت:
شیخ احمد این اصطلاح هور قلیایی را از صائبین در خلال اقامتش در بصره فرا گرفت

تهمت و دروغ بی سند و مدرک پس سهروردی و ملاصدرا و محیی الدین از کجا آوردند؟؟؟ چرا این مزخرفات را کپی می کنید که نه آنها دلیل داشتند و نه خودتان دلیل دارید
دیگر با اینهمه دروغی که برای نوشته هایتان اثبات کردم به حرفهای دیگرتان هم اعتمادی نیست و حوصله ام بیش از این در نقد خزعبلات وفا نمی کند ، برادر من و ای عزیز من می دانم اینها را خود ننوشتی و به دروغگویان اعتماد کردی ولی کاش یکطرفه بسوی قاضی نمی رفتی و دلایل ما را هم می خواندی ، خدا تو را حفظ کند و اگر نیتت حفظ دین و تعظیم ولی است خیر فراوان هم در دنیا و هم در آخرت بدهد.
و صلی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین
موضوع قفل شده است